تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر - گلوگاه عشق

مادر...معشوقه ...همسر

  شین مقابل ساختمان رادیو در میدان ارک پیاده شد هنوز هیچ اتفاقی   نیفتاده ،هیجان خاصی در خوداحساس میکرد.  انگار قرار بود به محض ورود تمام صاحبان صداهای زیباو رویا انگیزی که به  شخصیتهای  قصه های شب ،جان میبخشیدندرا یک جا ببیند .  در ورودی اداره  مسئول حراست اسمش را چک کرد تا ببیند افیش شده است یا نه و بعد کیفش را برای بازرسی تحویل داد ( درواقع الان درست بخاطر ندارم ان موقع  از این دستگاههای جستجوگر حودکار ریلی  وجود داشت یا نه) تنها جیزیکه بخاطر دارم نگاه متعجب زن به انبوه لوازم ارایش داخل کیف شین بود  .بعد از عبور از ورودی    وارد حیاط ساختمان شد   هنوز چند قدمی برنداشته بودو ساختمان قدیمی را درست نگاه نکرده بود که نینا با عجله به سمتش امد  و با هم به داخل ساختمان رفتند  یکی دونفر در راه با نینا سلام و علیک کردند و طبعا به شین بخاطر ناشناس بودنش بیتوجه ماندند تا اینکه   یک دفعه  شین صدای خاطره انگیزو زیبای راوی سریال اوشین یعنی ژاله علو را شنید که با نینا سلام واحوال پرسی  میکرد(  اینکه میگویم صدا تعجب نکنید چون دربرخورد با دوبلر ها یا گویندگان همیشه صدا خودش را زودتر به گوش شما میرساند تا تصویر وچهره ی انها. این امرتنها منحصربه  سریالها یی که در ان ایفای نقش میکنندنیست بلکه دربرخوردها ی نزدیک هم بدینگونه است) هیچ وقت نگاه شیرین و لبخند  مهربان خانم علو با ان خال زیبای کنار چانه اش  یادم نمیرود  مبهوت عجولانه سلامی کردم  وبرای اولین بار بود که میدیدم نینا ی سرکش چطور با احترام وخضوع، مودبانه ورسمی مثل یک شاگردتازه وارد با خانم علو صحبت میکند .احترام به پیشکسوت و استاد قانونی بود که بعدها خودم با تمام وجوددرک کردم.

 

 

به همراه نینا وارد اطاق نویسندگان  وویراستاران شدیم    که البته گویند ه ها هم برای استراحت به انجا سر میزدند   ان روز افراد زیادی را دیدم دختر جوانیکه با شوقوذوق با نینا حرف میزدو از روی تن صدایش تشخیص دادم دوبلر    پرین باشد و زاله صادقیان زیبا محکم واستوار تازه خبر خوشی دریافت کرده بود .    بعد از مدتی با اشاره ی نینا   از اطاق بیرون امدیم و در راهرو  به جمع دخترکان شادو زیبای گروه نوجوان برخوردیم  .ان همه صدای لطیفو خوش اهنگ  که سالها   در حال خواندن متنهای رسمی ونمایشی صدایشان را شنیده بودم    حالا با  لحنی  با نشاط وخودمانی با هم شوخی میکردندو میخندیدند.  شاید باورتان نشود که این بچه ها چقدر مهربان وصمیی بودند طوریکه در همان ابتدا به محض اینکه فهمیدند نینا باید برای ضبط و تمرین تکسش برود مشتاقانه پیشنهاد کردند که با انها همراه شوم که البته نینا که میدانست من چقدر  دوستدارم که از نزدیک در جریان کارش باشم مودبانه خواهش انها را رد کرد ولی قرار گذاشتیم که موقع صرف غذا در رستوران رادیو با هم باشیم .

 

(هیچ وقت فراموش نمیکنم که انروز غذای سلف کباب کوبیده وکوفته تبریزی بودو بچه ها باهم سرکیفیت غذا شوخی های بامزه ای میکردند. )

 

 

 شین و نینا با سرعت خود را به استودیو رساندند    نینا خیلی سریع شین را به تهیه کننده  و صدا بردار معرفی کرد   وهمراه با هم   به اطاق رژی رفتند      همه چیز برای شین تازه درخشنده وصف ناپذیر بود همه چیز...شما نمیدانید الان که دارم مینویسم چه احساسی دارم واقعا دلم میخواهد عنان قلم را رها کنم و ا زتمام جزئیات ان روز بنویسم ازنگاهم که  بر روی صورت جدی تهیه کننده   که از پشت پنجره ی شیشه ای از طریق میکروفن اخرین جزئیات را به   نینا یاد اوری میکرد میچرخید وبه اطراف پراکنده میشود.....  از ساعت گرد ساده باان عقربه های کلفت مشکی...... دیواراگوستیک  و چراغی   که به وقت ضبط قرمز میشد ......ان همه دکمه و  تجهیزات  مقابل صدا بردار نوار ی که روی دستگاهی ان کنار کاشته شده بودومیچرخید  ....(.الان چندتا شونو دارم توخونه)........      نینا به شین  اشاره کرد که هیچ چیزنگوید  هد فون را از روی میز برداشت و برگوش گذاشت میکروفن مقابل را کمی تنظیم کرد  تهیه کننده به صدا بردار اشاره کرد که موسیقی اغازین را برود و بعد چراغ قرمز شد

   شین بعدها این حالت رو در چهره ی دوستان دیگرش  مشاهده کرد جدیت... عشق.... میمک متمرکز صورت  به هنگام ادای جملات.... و کلماتیکه صافو صیقلی از حنجره    بیرون میامدندو سوار برامواج رادیو در همه جای ایران از رادیوها ی جیبی و ضبط صوتها ی خانگی از طریق   وضبط داخل ماشین خودشان را  به گوش همه.... زن خانه دا رد رحال پخت غذ...ا ان پیرمرد بی همدم گوشه ی پارک و مسافران تاکسی میرساندند . میکروفنی که در ان واحد تورا به همه ی مردم متصل میکرد ومیتوانستی صادق خالص بی ریا وبا عشق خطاب به همه ی انها بگویی

  عزیزان شنوده سلام با برنامه ی.....میهمان خانه های گرم و صمیمی شما هستیم

 

 

       شین در سکوت به نینا نگاه میکرد و برای اولین بار از تسلط وروانی بیانش  لذت میبردو بی انکه بخواهد به خودش اعتراف کند به او افتخار میکرد.

 

به سرعت برق ضبط تمام شد البته برای شین که لحظات را میبلعید!!!(  اینرا بعدها هنگامیکه از ترس دیر رسیدن به خانه ومواجهه با برخوردتلخ شکنج با هراس اعدادشمارشگردقیقه وثانیه ی نوار زیرین برنامه ی ادیت را چک میکرد، درک کرد ارزش دقیقه هاو ثانیه ها را در رادیو)     و     انها در حالیکه شین  قلبش را در اطاق رژی جا گذاشته بود  از استودیو بیرون امدند  ..نینا  با لبخند پرسید چطور بودم شین جدی ومطمئن گفت عالی بودی نینا عالی تا حالا صداتو اینطور نشنیده بودم لحنت با نوع صحبتت توخونه و بامن خیلی فرق میکنه

نینا جوا بداد البته ما اغلب موقع حرف زدن توخونه شل و بی رمق حرف میزنیم اخر کلمات رو میخوریم و  به چینش کلمات اهمیت نمیدیم  .والبته تمرین تنفس و مراقبت از صدا هم خیلی مهمه .

 

شین با شوقی کودکانه گفت نینا چطور میشه وارد این کار شد

نینا بنا براخلاقیکه داشت خیلی سریع موقعیت برتر وخرده بینی به خود گرفتو گفت  خوب باید تست بدی وصدات بررسی بشه البته توسین شینت میزنه و برای گویندگی مناسب نیست اما برای هنرپیشگی صدا چرا بد نیست ..ولی حالا خیلی هیجان زده نشو  این کار خیلی پر زحمته در ضمن هیچ وقت هم دیده نمیشی و حقوقشم برای افراد قراردادی یا جلسه ای خیلی نا چیزه وقت و زمانم نمیشناسه هیچ بهانه ای هم قبول نیست باید عاشق این کار باشی تا بتونی دووم بیاری  خیلیا عین تو با شوقو ذوق وارد شدنو بعد از یه مدت خسته شدنو ول کردن

 شین حرفی نزد چیزی نگفت  اما یک احساس درونی به او میگفت که   روزی دوباره  به انجا بر میگردد.و کلمات نینا در ذهنش تکرار میشد باید عاشق اینکارباشی جمله ای کلیشه ای که معنای  ان را بعدا با

 تما م .وجود ان را لمس کرد.

 

 

 

 

 

 

 

گلوگاه عشق

 

باشد که از تو

تنها

تنها

حقیقت را فریاد کنم

بی پروا

 بی واهمه

 


 این متن را دوباره باز نویسی میکنم چون هنگام نوشتن منقلب بودم و نتوانستن شین را از انا جدا کنم


پی نوشت من الان مدتهاست کارمو از دست دادم  دوم اینکه بدور از تواضع من هیچ وقت ادم خاص و برجسته ای میان انهمه استعداد ها ی درخشان نبودم  حضورم مقطعی و با فاصله ی چند ساله بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:4  توسط اندیشه فرزانه  |