تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر - خواب پریشان

مادر...معشوقه ...همسر

 تمام روز مشغول باز کردن موهای گل بودم که حتماوهمیشه بعد از حمام کردن گره گره میشود.اینکار را ارامو اهسته و باانگشتان دستم انجام میدهم .  ودر  این خلال برای گل  قصه تعریف میکنم واز کارهای عجیب وغریب وخنده دار (حامی لوتی) دوست خیالیمان که پسرکی قد بلند و لاغر با موها ی تنک وسیخ سیخ طلائیست  میگویم. (حامی لوتی) کم حافظه است و هوش چندانی ندارد بچه های مدرسه همیشه اورا دست میاندازندومسخره میکنند . اوتنها یک دوست دارد بنام (تپلک تپلخانی) که پسری چاق و قد کوتاه با صورتی کک مکی است .   انها که بین بچه ها ی مدرسه تنها هستندو دوستی ندارند مدام در حال نقشه کشیدن هستند تا به نحوی شده  جلب توجه کنند و بین دوستان و معلم ها خودی نشان بدهند .. واز انجائیکه من به عنوان یک مادر وظیفه دارم کمی پیام اخلاقی در داستانم بگنجانم .سعی  میکنم وقتی تلاشها ی انها که اغلب همراه با ماجراها ی خنده داری هست  در جهت شیطنت و کارهای

بدجنسانه است با شکست مواجه شودو پشیمان شوندوهروقت قصد کمک وکارهای خوب دارند موفق شده شیرین وعزیز شوند. 

حالا این اغاز چه ربطی به ماجرائی که میخواهم برایتان تعریف کند دارد  خیلی کوتاه است وان این است که من مشغول شانه کردن موهای گل بودم و البته گوشه ای از ذهنم هم سبز بود  ...........   بله خوب میدانید من کنا رتخت گل روی زمین میخوابم با یک متکا و یک ملحفه  که عکس یک باربی صورتی روی ان نقش بسته است  چیزی نگذشت  که مثل همیشه خودم را سرگردان در خانه ی پدری دیدم  همه چیز طوسی چرک بود هیچکس به سراغم نیامده بودومن کوشه ای گل را که کوچک بود روی  تختی که دوران دختری(دختری !!!!! چه نفرتی از این کلمه دارم)   روی ان میخوابیدم گذاشتم و ملحفه ی صورتی را رویش کشیدم

بعد یک دفعه خودم را دریک داروخانه ی شلوغ دیدم زنیکه لباس مرتب و رسمی وشیکی به رنگ دارچینی وروسری کرم به سر داشت ازدوربه  من اشاره کرد  نزدیک رفتمنزدیک نزدیکرعمه ام بود  همانکه در انتها ی جوانی   بسختیب یمار شدوبه تلخی مرد دروغ نگویم چندان با اونزدیک نبودم و کمتر به اطاقکوچکشدرخانه ی مادر بزرگ که خیلی زیباو مرتببود نزدیک میشدم وقتی۱۷ سال داشتم مرد   .وقتی به او نزدیکشدمدیدم سیاهی کوچک چشمان درشتش درسفیدی وسیع ان سرگردان است و دو دو میزند دستم را به سمتش بردم دستان مرا گرفت و با نگرانی به من خیره شدوگفت شین ...شین..طلاقتو بگیر..خطری توروتهدید میکنه  تو در سال ۸۸...اینقدرمتعجب وترسیده بودم که نخواستم بقیه ی حرفشر ا بشنوم وا زخواب پریدم

 

و حالا چندنکته اصلا خرافی نیستم وبه خواب اعتقاد ندارم

من اصلا ارتباط نزدیکی با این عمه نداشتم 

 

احتمالا میگویید این شین  خیالاتی شده که احتمال ان بعید نیست

فقط خواستم برایتان تعریف کنم همین

از خیلی چیزها نمینویسم چون...

 

فردا می ایم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 18:28  توسط اندیشه فرزانه  |