تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر -

مادر...معشوقه ...همسر

  شین  خسته و بیحوصله  تقریبا گام هایش را روی اسفالت نا هموار کوچه میکشید  از شدت دلتنگیو  ناراحتی پنهانی که  در دلش میجوشید وبه غلیان در میامد حتی جرات نگاه کردن به پارک سرکوچه که  محل توقف همیشگی ماشین مهرشاد بود را نداشت.بخصوص که یک ساعت تمام بعد از اتمام اخرین کلاس درس....که طولانی ترو کشدار تر از همیشه گذشته بود ، با ذوق فراوان برای تماس با مهرشاد به مرکز مخابرات تجریش رفته بود اما بعد از  چندین باز تماس ناموفق با مرکزی که مهرشاد در انجا کار میکرد، وقتی بالاخره  موفق شد با اپرا تور  صحبت کند، بقدری  از این خط به ان خط  پاس داده شد ومنتظر ماند، که کلافه شد  تا بالاخره   صدای بی احساس ماشین وار زنی  بعد از کلی سوال که شما کی هستید و چی هستید  عاقبت گفت  ایشون فعلا تو جلسه هستند اگه پیغامی دارین بفرمائید  خوب با توجه به انتن دهی ان منطقه امکان تماس با تلفن همراه مهرشاد هم وجودنداشت . شبها هم که مهرشاد  میهمان یکی از رزیدنتها د رخوابگاه متاهلین بود  که همسرش برای زایمان به تهران امده بود  وعلاوه بر اینکه شین شب نمیتوانست ازبیرون  با مهرشاد تماس بگیر، یقین داشت مهرشاد پیش دوست تازه اش معذب است ونمیتواند راحت حرف بزند .

 

 

 

شین نرسیده به در ورودی حال  صدای بلند وپر طنین وزیبای نینا را شنید که با هیجان میگفت   ببینین من اجازه نمیدم کسی برای من تصمیم بگیره. من برنمیگردم خونمون با داداشام زندگی کنم    که هی بگن کی رفتی کی اومدی ؟ این کی بود زنگ زد؟ اون کی بود پیغام گذاشت؟ بابا انصاف بدین اینا نمیفهمن کار هنری یعنی چی ؟متوجه نمیشن مثلا این پسر جوونیکه پشت خطه از هماهنگیه یا چمیدونم اون یکی تهیه کنندس.  درک نمیکنن ممکنه برای یک سکانس یک شبانه روز معطل بشم  یا مثلا دیر بیام. من چجوری به اینا حالی کنم که هر مردی تو محیط  کارم خیال نداره با ادم روهم بریزه یا از مطلقه بودن ادم سواستفاده کنه.  خوب شوهرم تا وقتی بود این چیزا رو میفهمیدو درک میکردجون دست  خودش توکار بودوبیجهت شک نمیکرد اما احسان وامید سر در نمیارن ومیخوان قلدری کنن. منم تازه از دست یک نامرد زورگوی پست راحت شدم دلم نمیخواددیگه کسی برام تکلیف تعیین کنه.  این اخرین حرف منه  همینو بس   و بعد همزمان با باز شدن اهسته ی در توسط شین ،نینا تکه تکه وبخش وبخش تکرار کرد  من...  تنها... تو...اپارتمانم.... زندگی.... میکنم همینوبس .شین که وارد شد قیافه های عبوس ودرهم پدرو مادرش را دید که کنار نینا روی مبل نشسته بودند . سلام کوتاهی کردو به سمت نینا رفت تا مثل همیشه اورا ببوسدودراغوش بگیرد .وقتی شین میخواست به سمت اطاقش برای تعویض لباس برود شنید که پدرش میگوید خیلی خوب نینا ما که حریف تونمیشیم  اون روز که من گفتم این پسره بدردت نمیخوره   گوش نکردی پاتو کردی تو یک کفش که عاشقموواله و بله خوب اینم نتیجش. پس لااقل الان حرف منو گوش کن  شینوببر پیش خودت تنها نباشی.

نینا فورا گفت منکه ا زخدامه ولی بشرطیکه مثل اوندفعه نشه به حرف یه ادم نادون اقا پسرتون بیفته به جون این بیچاره وحشیانه کتکش بزنه اصلا گیرم که شین با یکی هم اشنا شده دلیل نداشته شاهین جاهل بازی در بیاره اگه بخواد اینجوری باشه من مسئولیت قبول نمیکنم .

 

پدر در جوا ب گفت خوب شاهین جوونه یک اشتباهی کرد خودشم پشیمون شد دیگه. بهش هشدار دادم تو

 کا رخواهرش دخالت نکنه بنابراین این قضیه منتفیه. تازه ما به شین اعتماد کامل داریم  و به انتخابشم احترام میذاریم .

 

وقتی این  جمله ی اخر به گوش شین که در حال پوشیدن لباس خانه ی هندی اش بود،رسید.با حرص زمزمه کرد اره چون خودتون به انتخابش احترام میذاریم کوکجا کی؟

 

شین هنوز از داخل اطاق بیرون نیامده بود که نینا وارد شد . شین لبخندی مصنوعی زد و به او تعارف کرد بنشیند حس خوبی نداشت شاید هنوز از ان برخورد گذشته دلخور بود اما نه این نبود شین کلا بهم ریخته بود. تازگیها از همه چیز زود ناراحت میشد  واحساس میکرد کم طاقت شده است. گاهی ا زخودش خجالت میکشید که حتی از دست برادرش عصبانی بود وجالب این بود که دلیل این  عصبانیت اصلا ربطی به برخورد خشن  انروز نداشت بلکه شین دقیق که فکر میکرد میدید چیزیکه بیشتر از همه اورا برمیانگیزد ،  صدا ی خنده و گفتگوی  تلفنی شاهین با اگرین  بخصوص اخر شبهاست که با خباثت از دیوار نازک اطاق مجاور خود را به گوش او  میرساند.درست همان موقع که  شین  نشسته بر روی تخت، به دیوار تکیه داده و  بی انکه خوابش بیاید با بیمیلی به جزوه های پراکنده روی تخت مینگر.د   شین با شرم در مییافت که اصلا از اینکه برادرش بااستفاده از روابط پدرش در یکی از شهرستانهای نزدیک تهران خدمت طرح خود را انجام میدهد،  خوشحال نیست و خنده دار تر از این بود که شین خودش را در حال حسادت کردن به اگرین  شاهین ودر سطح گسترده ترش  به همه ی جفت های عاشق کنار هم د رکوچه خیابان دانشگاه می یافت. شین با وجود تمام توجیهات عاقلانه ا یکه برای خودش میاورد، دورو غیر قابل دسترس بودن مهرشاد را عادلانه نمیدانست.

 

شین حواست کجاست اصلا اینجائی

-                      اوهوم اره

-                      _ اره...شین چته بچه گول میزنی  حواست اصلا به من نبود

-                      _ نینا جان کمی خسته ام امتحاناتم نزدیکه هیچی نخوندم

-                       خیر این که حرف نشد من قبول ندارم نوددرصددانشجوها درسو میذارن واسه دقیقه نود حالا قضیه روتعریف کن

-                      _ شین خشکو جدی گفت چی میخوای بدونی نینا نکنه سوا ل دفعه ی قبلتو میخوای بپرسی

-                      - اوه چه توپت پره چی شده دعواتون شده

-                      - وا ی نینا چی میگی و بعد صدایش رااهسته کرد توروخدا تو خونه این حرفا نزن میخوای شاهینو بندازی به جونم دوباره اینطوریم کنه

 

 

وبعد با حرص پیراهنش را بالا زدو جای زخمیکه هنوز هم تازه بود به نینا نشان داد.

 

-                      اوه اوه بی شرف مگه نبینمش پدرشو در میارم.

-                      _ نه احتیاجی نیست من حوصله ی جارو جنجالو ندارم جدا به ارامش نیاز دارم

-                      - خوب بابات که راضیه بیا پیش من

-                      _نه ممنون راهم خیل یدور میشه

-                      _ خوب مگه اون داوطلب فدا کار نیست که بیاد دنبالت

-                      شین اصلا و ابدا قصد نداشت چیزی در مورد مهرشاد به نینا بگوید اما بکار بردن کلمه ی داوطلب فداکار باعث شد بی اختیار اشک به چشم شین بیاید و از ان حالت عصبی وشق ورق خارج شودو بیرمق روی صندلی کنار میز بنشیند. نینا یک دفعه  از روی تخت شین بلند شد و به سمتش رفت و اهسته در حالیکه دستش را روی شانه اش میگذاشت با مهربانی پرسید چی شده بینتون بهم خورده

-                      شینسرش را بالا اوردو موهای ریخته روی صورت اشک الودش را کنارزدو گفت نینا چی میگی بینتون بهم خورده نخیر ...

-                      _ پس چی؟

-                      _ هیچی رفته سفر یه سفر طولانی که عمرش لااقل دوساله

-                      - خارج؟

-                      _ نه طرح

 

_ ا پس تگلیف تو چی میشه فکر تورنکرد ؟دوسال که مدت کمی نیست ؟

_شین با بیحوصلگی گفت نخیر قراره بیاد خواستگاری    اما اما....

اه یک دقیقه ابغوره نگیر ببینم خوب بیاد که دیگه حله

 

-                      توکه نمیدونی مادرش مخالفه نمیاد باهاش . بابا رو هم که اخلاقشو میدونی معلومه مخالفت میکنه

 

- خب اره اگه مادرش نیاد که بعیدم نیست   بهتره بی خیال شی

شین با عصبانیت گفت بی خیال شم  من بدون اون میمیرم  خودتم بودی همین کارو میکردی

 

نینا انگشتش را به علامت سکوت روی لبهایش گذاشتو گفت هیس جیغ جیغو خودت به من میگی یواش صحبت کن ببین فردا بیا میدون ارک من برات افیش میزنم بیا یکی دوروز پیشم بمون هم حالو هوات عوض بشه هم با هم مفصل صحبت کنیم باشه فردا ساعت یک منتظرتم اوکی

 

شین  با بیحالی سری تکان دادوتایید کرد.

_

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:10  توسط اندیشه فرزانه  |