تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر - منونسپر به فصل رفته ی عشق نذار کم شم من از اینده ی تو

مادر...معشوقه ...همسر

شین با دیدن ماشین به سمت سر بالائی کوچه دوید  و از انجائیکه  اصولا بدنی ضعیف و غیر اماده داشت تا مهرشاد با همان شتاب و ذوق از ماشین پیاده شود وبه سمتش بیاید، به نفس نفس افتاد.  شین مهرشاد را میدید که به او نزدیک میشود وبا دیدن چهره  ی دوست داشتنی اش  فکر میکرد تا به حال به این اندازه عاشقش نبوده است  این احساس انقدر اورا بی وبا ک وبی پروا میکرد که دلش میخواست هرچه دارد از دست بدهد تا اورا داشته باشد...جان ...روح...تن....    ولی نگاهی به ساکی که در دستانش بود  به تلخی به یادش اورد که فرصتی برای فدا شدن نیست واوبه زودی خواهد رفت واورا در این شهر بزرک  تنها خواهد گذاشت تنهائی عظیمی که تمام دوست فامیل اشنا قادر به پر کردنش نخواهندبود.اما قبل از انکه این افکار به اتمام برسد مهرشاد که چابک ورزیده بود به شین رسید. لحظه ی اول هیچ کلامی نبود حتی ان سلام عاشقانه ی کشدار همیشگی. فقط دو نگاه مشتاق بود که با عجز ونیاز  درهم می امیخت..

 شین که از قبل با خودش شرط وبیع کرده بود که محکم باشد زودتر از مهرشاد به خودش امد اما بجای سلام  واحوال پرسی ، نا خود اگاه پرسید چقدر وقت داریم؟

مهرشاد که دیگر شجاع و اطمینان بخش بنظر نمیرسید کوتاه وبریده گفت کم خیلی کم ......................

 

شین انگار صاحبخانه باشد جلوتر رفت  در که باز شد هر دو به دنبال هم وارد اپارتمان که در ان ساعت روز با هوای گرفته و پرده های کشیده تاریک بنظر میرسید، وارد شدند. شین با تکیه دادن به درب اپارتمان ان را بست و همزمان دستش را به کلید برق  کناری کشید، اما  روشن نکرد. انگار که روشنائی زرد لامپ که در فضا پخش میشد چیزی را روشن  میکرد که شین میخواست مخفی کند خیلی زود دستان مهرشاد بدورش حلقه شد وصدایش در گوشش پیچید 

_  شین دارم میرم

_میدونم

-ناراحتی

-چرا... یعنی نه... نه   شاید کمی

ـمراقب خودت هستی_

ـاوهوم 

........

*******

************

ـشین یخ کردی میلرزی

- نه اشتباه میکنی بیرون سرده منم مثل همیشه لباس کم پوشیدم

 

_ شین چی میشه / من اونجا گرفتار کار ..تو اینجا سرگرم کاردرس..... نذاشتن بهم برسیم ..نمیبخشمشون ...بدم میاد از این سفر

- اا قوی باش عزیزم مگه قرار نیست همه کسم بشی مگه قرار نیست بهت تکیه کنم چرا خودتو  با ختی در ضمن عزیزم موهامو از ریشه کندی چرا نوازشات اینقدر خشن شده ......خجالت بکش با اون ریش بلندت

- خیلی ناجوره ظاهرم

- نه فقط متظاهرانس به این شورو ولع حالات نمیخوره

-  مگه فرقی میکنه اعتقادم چیه   عاشق عاقل نیست عذرش موجه

***********

 

ـشین یادته اولین بار که بوسیدمت چی گفتم

- اوهوم گفتی بیخود نبود اینقدر کیت کت میخوردی

_شین منو از خودت نرون پس نزن این اخرین بوسه هاست  بذار  ازت انرژی بگیرم نه      نگاهتو ندزد گر گرفتنشو دوست دارم میخوام ببینم

- با رگناهتو سنگین نکن پسر حاجی بذار از لب چشمه برگردیم ابش گل الوده تشنه ترت میکنه

-    یعنی میاد اون روز که سیراب بشیم شین ؟اگه توروبهم ندن ... اگه پدرت مخالفت کنه

_نترس اونوقت عاصی میشم یک هو میبینی سوار قطار شدم بیخبر از سرکار میا ی میبنی تو استانه ی در اطاقتم اومدم هر چی دارم وندارم باهات تقسیم کنم حتی اگه به ناپایداری یک شب باشه درست عین قهرمان کتاب نامه های یک زن ناشناس اموک 

ـقربونت برم دختر قصه میدونم جیگرشو داری به همنچین کاری دست بزنی

            

- جیگر . چه حرفا.....این دم رفتنی خیلی لات شدیا ....استخونامو شکستیو نفسمو بند اوردی  ..دیگه بسه به عقربه ی پشت سرت نگاه کن...... لطف کن ازم دور شو که کرک این پولور بدرنگت مانتومو خراب کرد یکی خوشگلشو واست خریدم سریع با این عوض میکنی 

 

......

********

*********

ـشین اینا چیه؟

ـ هیچی برات کیک پختم  اگه تو پلاستیک بمونه یکی دوروز قابل خوردنه .......ا ا نگاش کن بچمو الان اشکاش میاد بخدا ازت  ناامید میشما  –

- شین تو...

-مهرشاد من خوبم دیگه نپرس محکم برو جلو خودتو خوب نشون بده  دوست دارم به هرجی دوست داری برسی ...فقط ..فقط یه چیز

 

 

جانم بگو-

 

-اگه فراموشم کنی میکشمت

-اخ اخ چه ناخنای تیزی داری بلوزمو پاره کرد  الت قتاله ایناس

........

اوهوم حالا دیگه برو ممکنه به قطار نرسی

......

 

 

شین  در پیاده رو ی پهن کنار داروخانه پشت به پنجره های پوشیده از تبلیغات عطرو شامپو  ولوازم ارایش  ایستاد و تا جائیکه میشد  با نگاهش ماشین اژانس را دنبال کرد.یک دفعه میدان ونک با ان شلوغی فریبنده ودوست داشتنی اش  با انهمه تابلوی نئون وجراغ ها ی کوچک وبزرگ ،برای شین تاریک و خلوت شد. بقدری احساس غربت میکرد انگار در شهری دور افتاده و ناشناخته ،راهش را گم کرده بود.

 

منو نسپر به فصل رفته ی عشق

 نذار کم شم من ازاینده ی تو

به من فرصت بده   گم شم دوباره

توی اغوش بخشاینده ی تو

 


یه وقت فکرنکنین خوشی زده زیر دلم وعاشقونه مینویسم یه حس مشترکی هست این وسط

 

دوستا ی خوبم جواب کامنتای قشنگتونو در فسمت نظرات  دادم ....در ضمن برای من اگه میشه دعا کنید  ....بتونم به خودم کمک کنم .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:38  توسط اندیشه فرزانه  |