تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر -

مادر...معشوقه ...همسر

  مهرشاد با کف دست محتویات ساک نسبتا بزرگش را به داخل فشار داد تا بتواند زیبش را بکشد  ساک را برداشت و به اطاق نشیمن رفت جائیکه ملیکا وپیمان وپدر روی مبل نشسته بودند  و    خبری از مادر نبود ...   مهرشاد با لبخند نگاهی به چشمان منتظر و  چای های سرد شده مقابل انها روی میز انداخت و گفت خوب دیگه  ماداریم میریم  ملیکا ناخود اگاه از جا بلند شد و خود را به اغوش مهرشاد افکندو  گفت داداشی من داری میری.... دوست ندارم چرا اینقدر دور.... لعنت به این دکتر رسولی با این کا ردرست کردنش .....با اون همه نفوذش هیچ کار واست نکرد ..مهرشاد با خنده ملیکا رااز خود دور کردو خطاب به پیمان گفت   این خواهری من خیلی دوردونس هواشو داشته باشیا ما که رفتیم اگه دلتنگی کرد دیگه دلداریش با  خودت و بعد برگشت نگاهی به گوشه ی سالن  به در اطاق مادر که نیمه باز بود انداخت   و مکثی کرد و   به سمت اطاق  رفت   .لای در را که نیمه باز بود  باز کرد  مادر  روی تخت نشسته بود  و شانه هایش به ارامی تکان میخورد  و جعبه ی دستمال کاغذی با چند برگ پراکنده  در کنارش بود.. مهرشاد ارام در کنار تخت نشست  و قبل از انکه به چهره ی مادر نگاه کند دستان سپیدش را باان رگهای ابی برجسته دید  گویی قصه ی عمری محبتو عشق را میگفتند   واو را درگیر این سوال میکردند که ایاپسرخوبی برای مادرش بوده است یا نه؟مهرشاد دستش رابه سمت دست مادر دراز کرد و انها را بوسید  و همزمان به چهره ی پر از اشک   او نگاه کرد  و گفت مادر  ...مادر جون..به محض شنیدن این کلمات  گریه ی مادر شدید تر شد. مهرشاد مستاصل از جا بلند شد و نزدیکتر رفت و  ارام گفت  ماد رجون مگه کجا میخوام برم این وظیفمه.. دینمه .... درس خوندم که مفید باشم حالا چه اینجا چه اونجا فرقش چیه

 

مادر سرش را بالا کرد میان گریه گفت  فرقش اینه که من نمیخواستم تو اینطوری بری تک وتنها فرقش اینه که میخواستم دامادت کنم نذاشتی فرقش اینه که این روزای اخرم پیش ما نبودی  ....مهرشاد خنده ی تلخی کردو در دل گفت منکه میخواستم داماد بشم مادر من نذاشتی منو رنجوندی.....اما این حرفها تنها در دل ماندو برزبان نیامد مهرشاد هر چقدر هم که از مادرش دلگیرو رنجیده بود تا ب ازردن اورا نداشت بنابراین مصلحت جویانه گفت ماد رمن بر فرض اینکه من نامزدم داشتم الان که نمیتونستم اونو با خودم ببرم   باید میرفتم اوضاعو میسنجیدم جا می افتادم  طول میکشید یه مدت . مادر مهرشاد

بچه گانه حالتی قهر مانند به خود گرفتو گفت من کار ندارم   تا شب عید بیشتر فرصت نداری  خودم یه دختر صبوروسازگار برات پیدا میکنم همرات ببر مراقبت باشه هر چی باشه اونجا که ده کوره نیست یه شهر بزرگه امکانات داره  بهترینو برات فراهم میکنیم شوخی که نیست دوسه ساله نمیشه عذب بمونی با دخترای این دوره زمونه

 

مهرشاد خندید و گفت خیالت راحت باشه مادر یک دختر صبوروبساز با خودم میبرم که همدمم باشه تنها نمیمونم

 

در همین حال پدر مهرشاد در استانه ی در ایستاد و گفت مهرشاد بجنب دیرت میشه ها.... خانوم این اه وناله ها رو بذار کنار  بذار پسره با خیال راحت بره  بااین حرف مهرشادو مادر از جا بلند شدند   همه ی اعضای خانواده مطابق رسم  و اداب همه ی خانواده ها ی ایرانی مهرشادرا تادم در بدرقه کردند. و پشت سر ماشین ازانسی که اورا به سمت ایستگاه قطار میبرد دست تکان دادند وبرای برگشت هر چه زودتر او از سفر اب پاشیدند .

 

 

 

 وقتی از خانه دور شدند راننده ی ازانس گفت اقا مسیرتون راه اهنه دیگه که مهرشاد گفت نخیر متاسفانه بعد از تلفن به اژانس متوجه شدم منزل خودم چیز ی جا گذاشتم بی زحمت برین سمت نیاوران ......

 

 

 

 

ماشین که از سر پیچ کوچه پدیدار شد شین دیگر  طاقت نیاورد وبه سمت ان دوید .

 

 

 


  کوتاه نوشتم نه فکر نکنید اینجا بساط عشوه فروشی وناز ه ومیخوام کشش بدم چشم انتظار بمونن اونا که داستانو دوست دارن ..ای بابا از این  قصه ها تو دل هر زنی بسیاره هر چی نباشه هر کی یک روزی عاشق بوده ودیونگی کرده ...اما خدائیش دارم تموم میشم این کوتاه نوشتنا واسه اینه    که من اصلا بنای گفتن اینا رو ندارمو اصل چیز دیگس در واقع دارم عین  یک مادربزرگ به نوش به خودم

 قاقالی لی و رشوه میدم  که بهونه مادرو نگیرم یاد قصه ی اصلی نیفتمو زبونم بند بیاد از اونطرفم این ملعون دست از یقه ی من نمیکشه هر روز بد تر از دیروز

 بخداوندی خدا دیروز که  برای ثبت نام دخترم رفته بودم بیرون روم نشد اما میخواستم به راننده اژانسه بگم اقا منو بگردون یک دوری بزن  بحث گلایه وشکوه از زندگی نیستا نه میخواستم چیزی ببینم که نشد

 دیگه زیادی حرف بزنم میفتم به سکسکه واسه همین میام دیدنتون بزودی و این نوشته ی ناقصو کامل میکنم

دوستون دارم بخدا خیلی خیلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:31  توسط اندیشه فرزانه  |