تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر -

مادر...معشوقه ...همسر


 مهرشاد ساده دلانه سخنان شین را راجع به گفتگو با عمه اش پذیرفت و دیگر اصراری برای کنجکاوی بیشتر نکرد.   چون در ان روز خاص چیزیکه بیشتر از همه ذهنش را مشغول میکرد ، این بود که با شوخی و خنده وحرفهای محبت امیز، طوری فضا را تلطیف کند تا پذیرش شین برای رویا روئی با این دوری  ناگزیر، بیشتر شود. از طرفی شین هم با انگیزه ای یکسان ملاحظه ی مهرشاد را میکرد و مشتاقانه میخندید و سعی میکرد بر خلاف دقایق اول که از شنیدن خبر دوری قریب الوفوع  مهرشاد بسیار غمگین شده بود، دیگر چیزی از احساسش بروز ندهد . مسلم بود که در ان فرصت کوتاه یکی دوروزه، زمانی برای هیچ اقدام جدی وجود نداشت .   عجیب بود که شین با وجودیکه در ارزوی وصل وزندگی درکنار مهرشادبسر میبرد، از به تعویق افتادن مراسم خواستگاری، احساس ناراحنی زیادی نکرد. البته حقیقت بیشتر این بود که شین در باطن ا زمواجهه با اتفاقات احتمالی که پس از درخواست رسمی مهرشاد میافتاد ، میترسید .این ترس  ونگرانی تا جائی ادامه میافت که شین حتی عکس العمل احتمالی بستگان درجه اولی چون مادر بزرگ و عمه و دائی را هم پیش بینی میکرد و میدانست یقینا نبودن  ماد رمهرشاد در هیچ یک از مراسم، شکو تردید و اعتراض انها را، که مثل همه ی خانواده ها فرزندشان زا تحفه ای میپنداشتند، در بر  میگرفت، ودرستی این وصلت را زیر سوا ل میبردند . او حتی خوش خیالانه امید وار بود که شاید این دوری، مهرشاد را بقدری در نزد مادرش عزیزتر کند که حاضر شود لا اقل  در یکی از مراسم اغازین ازدواج شرکت کند .البته این ترس واندوه باعث نمیشد شین حتی ذره ای  از بابت

تصمیمیکه در رابطه با ازدواج با مهرشاد گرفته بود، شک کند یا پایش بلغزد  ومنصرف شود  او  اطمینان داشت که  هر دوی انها در کنار هم وحتی بدون بقیه در اطراف و حمایتشان زندگی خوبی خواهند داشت  و در واقع اخرین چیزیکه ذهن شین را مشغول ونگران میکرد  مزاحمتهای احتمالی ماد رمهرشاد در زندگیشان بود.........

 

 

نزدیک به ساعت هفت عصر بود مهرشاد ماشین را با کمی تغییر در همان جای همیشگی پارک کرد. ان شب شین مانند دیگر شبها اصلا نگران دیده شدن توسط دوست و اشنا نبود .  در ان فضای تاریک روشن ماشین ، شین به یاد ان شب بیاد ماندنی افتاد که مهرشاد علنی و وواضح به او اظهار عشق کرد   کلمات و جملات در ذهنش تکرار میشدند ودیوانه اش میکردند.... شین شین به من نگاه کن  به من گوش بده ...    شین....من عاشقتم اینو میفهمی میفهمی ........               خدایا فاصله ی ان شب زیبا تا این شب دلتنگی ودوری چقدر کوتاه بود      شین بسختی بغضش را فرو خورد . و عمدا نخواست  زیاد تامل کند شین داشت سریع خدا حافظی میکرد که مهرشاد گفت ...شین   ...اینقدر عجله نکن وایسا .....میدونم داری میری که من اشکاتو نبینم  میدونم که چقدر دوسم داری ....میدونم که دوری از من برا ی تو سخته  .....شین میخواستم بدونی من شرمندم من اصرار کردم سماجت کردم با زور توروربدست اوردم اما نتونستم شرایطی که لایق توباشه فراهم کنم ...خواست من این نبود من بهترینو محترم ترینو برات میخواستم  اما نشد ...اما همین جا بهت قول میدم که نمیذارم این دوری طولانی بشه یعنی خودم نمیتونم طاقت بیارم  من به شنیدن صدا ت عادت کردم به نگاهت به خنده هات  اینا جزئی از وجودم شده   من اینا رو با خودم میبرمو  هی مرور میکنم بهر حال منوببخش   من عشق و ازردگی رو باهم بهت دادم میدونم غرورت از بیمحلی مادرم شکست .....اما جبران میکنم میدونم میتونم  سعی میکنم به هرچیزی که لایقش برسی ....ما مال همدیگه هستیم شک نکن ....  حالا برو تادیر نشده قبل از رفتن حتما میبینمت ..

شین ارام وتسلیم خدا حافظی کرد و  پیاده شد و بجای انکه به سمت کوچه یخودشان برود  کمی ردورتر  در پناه چراغ نئون ازانس ایستاد و دور شدن ماشین مهرشاد را دید.   

 شین چیزی را جا گذاشته بود.. تکه ای از دست رفته بود و شب چقدر تلخ وتاریک بود

 


ببخشید که کوتاهه ..... دو پست قبل گله کردم که چرا حالا.....اما میبینم  نه اتفاقا  خیلی چیزا کمک کرد که من سر بخورم تو اون حالو هوای غم انگیزوسخت......

به انتظا رفصل تو       تمام فصل ها گذشت

 

چه یاس بی نهایتی      ندیم من بود

  فصل بد خاکستری       تسلیم وبی صدا گذاشت

 

چه قلب بی سخاوتی           حریم من بود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:37  توسط اندیشه فرزانه  |