تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر -

مادر...معشوقه ...همسر

         ماشین ارام از مقابل ساختمان ها ودرختهای حاشیه ی خیابان میگذشت . نگاه شین به تابلوی مغازه ها، به عابران در حال گذر در پیاده رو می سائید  . زیر چشمی  به مهرشاد که ارام و جدی در حال رانندگی بود نگاهی انداخت و حرفهای عمه ایران در ذهنش پیچید .....نه ...سرش را تکان داد دلش نمیخواست به انها فکر کند .او به هیچ وجه بخاطر ترس از گرد عادت وروزمرگی که  عمه هشدار میداد ممکن است  بر عشق درخشانش بنشیندو ان را کدر کند،   رویایش را بدور نمیانداخت.شین همیشه با عشق با رویا زنده بود این را  خوب میدانست  .   نه او  هر چند در درون از تصور خشم وبی اعتنائی  که در انتظارش بود میلرزید ،اما بخود اجازه نمیداد  بر او پیروز شوند .دستهایش را مشت کرد و به خودش گفت من با همه  ی سختیها وتردیدها   جلو میرم و امتحان میکنم  و مثل تمام عشاقی که از لجاجتو سماجت خود بر وصل  به خود میبالندو احساس شجاعت میکند  مغرورانه لبحندی زد  که در این میان مهرشاد غافلگیرش کردو گفت شین  چی توروخوشحال کرده  که با خودت میخندی نمیخوای به من بگی  ؟شین  با نگاهی که هنوز شیرینی لبخندش در ان منعکس بود اهسته به مهرشاد گفت  تو  .. این توهستی که منو. خوشحال میکنی

مهرشاد خندید و ارام ماشین را  به یک کوچه ی خلوت و دراز هدایت کرد. در صندلی اش چرخید و روبه روی شین نشست. دستش را دراز کرد و در حالیکه  دست  مشت شده ی شین را انگشت به انگشت باز میکردبا مهربانی گفت شین  عزیزم این روزا بیشتر و با تاکید به من میگی دوست دارم  میخوام بدونم این از عشقه یا اضطراب ؟

لبهای شین تکان خورد وباز ماند .. خواست لبخند شادی بزند اما بطرز غریبی غم انگیز شد  و بعد

 ا زمکثی کوتاه گفت مگه به عشق من شک داری؟

مهرشاد گفت نه موضوع این نیست  میدونی شین  میخوام بهت یک چیزی بگم فکر کنم برات سخت باشه برای همینه که میخوام حا ل واقعیتو بدونم. شین لحظه ای نگران شد و با هراس گفت چی؟ چی شده؟

مهرشاد ارام دستش را نوازش کردو گفت عزیزم ما مجبوریم یک مدتی از هم دور باشیم  شین صورتش مانند بچه ایکه بخواهد گریه را اغاز کند درهم رفتو لبهایش به هم پیچید و گفت نه چرا

مهرشاد دستش را محکم تر گرفتو گفت شین اروم باش بذار بگم   دکتر رسولی بهم پیشنهاد کرده طرحمو تو یک موسسه علمی تحقیقاتی  وابسته به یکی از ارگانهای مهم دولتی بگذرونم  ....شین راستش من قبلا از دکتر خواسته بودم یه کاری کنه من بیفتم یک جای نزدیک که از تو دور نباشم و لا اقل بتونم اخر هفته ببینمت اما ..اما حقیقتش این استانیکه من باید برم خیلی دوره  ..وممکنه نتونم زود به زود بیام وبه همین خاطر .....مهرشاد میان حرفهایش سکوت کردو به شین نگریست که ثابت وتسلیم به اونگاه میکرد...مهرشاد سرش را پائین انداخت و  در حالیکه  سرمای ناگهانی دست شین  به دستش سرایت کرده   قلبش را میفشرد  ادامه د اد شین من میدونم که تو درک میکنی که  این موقعیت کاری  و شرایط پیشنهادی دکتر رسولی به نفع اینده ی زندگیمونه  دکتر اونجا خیلی سفارش منو کرده و احتمال میده اگه خودمو خوب نشون بدم و  سطح علمیمو ارتقا بدم میتونم همونجا به عنوان یکی ا زمدیران ارشد استخدام بشم .....شین خودت میدونی که چقدر از راکد بودن و کار یکنواختی که فقط شامل نسخه پیچیدن باشه  ، بدم میاد ....مهرشاد مکثی کردو ادامه داد میدونی میخوام درسمو ادامه بدم و   استاد بشم این ارزومه   ...مهرشاد همانطور که با شوقو امید از رویاهای دورودرازیکه  برای اینده علمیو زندگیشان داشت حرف میزد،دستش از چکیدن پیاپی دو سه قطره اشک تر شد.سرش را بالا اورد وبا انگشت مانع فرو افتادن قطره اشکی که بر گونه ی شین میلغزیدو به سمت چانه ی لرزانش میرفت، شد . با ناراحتی خواست چیزی در تسلای شین بگوید که شین متوجه شدو سریع گفت   خواهش میکنم مهرشاد بذار راحت باشم جلوی اشکامو نگیر   و بعد در میان اشک خندیدو به شوخی گفت هرچی باشه تو داری با یک  دونه دخترننری ازدواج میکنی که کم کم باید یاد بگیره لوسیشو کنار بذار ه .من خوشحالم و بهت افتخار میکنم که اینقدر هدفهای خوبوعالی داری ومطمئن باش جلوتو نمیگیرم  و حاضر نیستم بخاطردوری و دلتنگی من این موقعیت خوبو از دست بدی .

 

مهرشاد با محبت گفت  شین.. شین  من ... شینی که بزودی ما ل خودم میشه تکلیف من الا ن چیه که میخوام توروسفت  در اغوش بگیرمو ببوسم و اینجا جاش نیست.

شین چیزی نگفت تنها   لبخند ارامی زد.یک دفعه احساس خستگی شدیدی کرد به همین خاطر  در صندلی فرو رفتو سرش را به عقب بردو لحظه ای جشمانش را بست . و د رهمان حال اهسته پرسید حالا کی میری ؟

مهرشاد گفت متاسفانه خیلی زود  شاید دو سه روز دیگه  اینقدر که برنامه ایکه داشتم نیمه تموم میمونه.  شین بیهوا پرسید کدوم برنامه مهرشاد گفت یادت رفته خواستگاری از تو

شین ساده گفت اوهوم

در حال حاضر رفتنو دورشدن مهرشاد انقدر برایش تاثیر گذار بود که چندان به خواستگاری فکر نمیکرد.

اما مهرشاد مصرانه ادامه داد حقیقتش پدرم میخواد هر چه زودتر رابطه ی ما شکل رسمی به خودش بگیره البته من پیشنهاد کردم که اول با شاهین صحبت کنم ولی پدر مخالفت کرد گفت بهترین شکلش اینه که اول عمم  جدیو رسمی به مادرت زنگ بزنه و تورو خواستگاری کنه ..نمیدونم پدرم عقیده داشت که  اینطوری قضیه بهتر پیش میره استدلالشم این بود که بهر حال ممکنه شاهین با شنیدن حرف من مثل هر برادری غیرتی بشه و عکس العمل خوبی نشون نده و کار عقب بیفته ... حقیقتش   بعد از اون ماجرا  و اون حرکت شاهین خودمم چشمم ا ب نمیخوره بتونم راحت باهاش   درد و دل کنم.  اینه که

تر جیح میدم  هرگز چیزی از رابطه ی ما ندونه  و خوب بعد از طرح شدن  رسمی موضوع ،من میتونم شرمو خجالتو بهونه کنم  و خلاصه یک جوری سر وتهشو بهم بیارم.

شین چشمانش را باز کردو خندید و گفت بمیرم الهی  چقدرم خجالتی هستی تو ..ابروی منو جلو عمت بردی

 مرشاد با قلدری گفت چیکار کردم دوست داشتن کسیکه جرم نیست

شین گفت تو منظورمو میفهمی ...اینو یادت باشه بعد از ازدواجم دلم میخواد جلوی بزرگترا  یا تو اجتماع  خیلی سنگینو متین باشیم .

 مهرشاد گفت چشم خانوم هر چی شما بفرمائین  و بعد پرسید راستی شین عمم چی گفت   ...شین کمی فکر کرد و بعد جواب داد هیچی  همون حرفای معمول چیز خاصی نگفت . ....


 دوستای عزیزم کامنتای سر شار از محبتتونو  خوندم وسرشار شدم گرچه میدانم ومیدانید..... بهر حال پست قبلیم پر از حرفهای نگفتنی بود   و  دلم هوای غربت داشت   تنها ارزوم اینه که هر چه زودتر با غم و شادیمون کنار بیائیم . ازدوستانیکه ایمیل گذاشتن خیلی تشکر میکنم      جلسه ی داستان نویسی را هم   برگزار میکنم   دوستتون دارم خیلی در ضمن تیتا خانوم قبل از این ماجراها دوبار برات اس ام اس دادم     همیشه به یادتم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:54  توسط اندیشه فرزانه  |