تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

   شین نگاهی تند به دانی کرد در عوض تنها لبخند تمسخر امیزی را تحویل گرفت و این جواب را که... فکر کردی این قدر احمقم که این عصر ناز بهاری را با عمو بهرام بگذرونم در حالیکه و بعد با مکثی معنا  دار مستقیم به چشمای شین نگاه کردو گفت   در حالیکه  میشه این عصرو به یک شب بیاد موندنی پیوند زد که انگار بد جوری ترسو  وحشت را در چشمهای شین دیده بود  که فوری خنده ای کردو گفت نترس کوچولو زیاده روی نمیکنم که  شین طاقت نیاوردو دست دانی را کشیدو گفت رو اومدن من حساب نکن میتونی خودت تنها بری و خوش باشی در همین   کشمکش بودند که راژان به انها رسید  ودر حالیکه عینک افتابی مشخصا گرانقیمتش را تاروی پیشانی بالا میبرد تا جاذبه چشمای ابی خالصش را ظاهر کند   جلو امد وبا صدای گرفته و خاصش  خطاب به انها گفت متاسفم  که منتظرتون گذاشتم  یک کار پیش بینی نشده در لحظه اخر.... شین دهانش را باز کرد که بگوید ما اصلا انتظار دیدن شما را نداشتیم  که دانی با حرکتی نرمو ملایم خودش را به راژان نزدیک کردو با لوندی خاصی تقریبا زمزمه کرد اصلا مهم نیست عزیزم  فقط میشه زودتر مارو ببری به نمایشگاه   راژان  گفت خوب پس راه بیفتیم بریم یک جای بهشتی ناز

راژان و دانی چند قدمی رفتند در حالیکه شین سر جایش ایستاده بود که دانی برگشت و گفت دددبیا دیگه زود باش و تند به سمت شین امدو دستش را گرفت و برد  شین خوب میدانست که ان لحظه هیچ کس اورا به زور وادار به همراهی این زوج نمیکند بلکه یک جاذبه دیگر  مسیر برگشت را بر اومیبندد

دقایقی بعد هردو در سیاهی   دلچسب وپر اسایش  ماشین شیک راژان فرو رفتند البته شین در صندلی عقب و دانی در کنار راژان که نرم وروان میراند  موسیقی بی کلام و رخوت بخشی در فضای ماشین پیچیده بود   با تمام اینها شین بد جوری دلشوره داشت و اصلا احساس راحتی نمیکرد  اما ..اما خودش نمیدانست چرا  نمیتوانست اعتراضش را بیان کند یا لااقل عذری بتراشد  خلاصه بالاخره با خودش کنار امد یک ندای درونی به شین میگفت ااا دختره امل حالا مگه چی شده انگا ردوتا مرد فراری و خرابکار دزدیدنش بزور سوار ماشین کردن این دانی که همکلاسیته این راژان بد بختم که تا حالا جز رفتار مودبانه حرکتی از ش سر نزده  اصلا تو خودتم نمیدونی چته ها شایدم حسودیت میشه شایدم بله شایدم شین در ان لحظه دلش میخواست خودش بجای دانی و حامی بجای راژان باشد   اما از انجائیکه شین هم مانند همه ادمها کمتر میتوانست با خودواحساس واقعیش رو به رو شود این افکار به دور انداخت وسعی کرد ریلکس باشد  بنابراین بیشتر در صندلی نرم ماشین فرو رفت و د ر همان حال رژ لب قهوای سلامیش را پر رنگتر کرد تا زمانیکه راژان در یکی ا زکوچه پس کوچه های فرشته پیچیدو رو به روی یک خانه دو طبقه با نمای  اجر سنتی ایستاد   و همه با هم  به طبقه هم کف ساختمان که گویا یک نمایشگاه بر پا شده بود رفتند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:15  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین با عجله خودش را به تجریش رساند و بعدپیاده تا میدان قدس وبعد  از ان سرازیری به سمت دانشگاه را طی کرد

 

   شین در ان زمان  ذره ای  هم به شال گیپورو مهرشاد فکرنمیکرد در اان لحظه تمام فکرو ذهنش دیدار حامی تو  در تک کلاسی بود که با هم داشتند

  پیش خودش فکر میکرداخ لعنت به این دم دری ها که ادمو کنترل میکنن اونوقت مجبور میشی  یواشکی و با عجله تو دستشوئی دانشگاه خودتو ارایش کنی اونم زیر چشم کنجکاو چندنفردیگه که اومدن....

 چقدر خوب میشد حامی اونو با اون ارایشای تمام و کما ل میدید نه یک دختر تپل خسته و رنگ ورفته

ولی خوب اشکا ل نداشت تولد دانی در پیش بودو تو اون سفر چند روزه فرصتهای زیادی برای دلبری و ناز داشت

ولی بدترین قسمت کار بالا رفتن ا زکوه بود شاید شین میتونست با هزارزحمت و  بد بختی تا از غال چال بره و لی رفتن بالا از یک کوه بلند نه عمرا درتوان او نبود تازه فکرشو بکن چقدر عرق میکردو پوستش میسوخت که اصلابهش نمیامد   صورت شین همیشه باید سفید یکدست بود بدون هیچ قرمزی

 ولی اشکالی نداره حالا یکماه تااون موقع باقیه تا حالا که ۸ تا کم کردم شاید تااون موقع هم ده تا کم کنم ۷... ۸ بارم کوه برم اماده میشم اره درست میشه غصه نخور  در همین  حال و هوا و راه رفتن در این دنیای  خیالی بود  که رسید دم دانشگاه نا خوداگاه دستش به سمت مقتعه اش رفت وانراجلو کشید   و داخل شد به ورودی دانشکده نرسیده بود که حامی را با یکی دوستانش دید  اخ خدای من

 نا خوداگاه دستش به سمت سینه اش روی قلبش رفت   خدای من این عشق دست نیافتنی چه درخشان بود و چقدر خواستنی برای اولین بار  شین ارزو کرد که ایکاش نیمی از عمرش را میدادو میتوانست به سمتش بدود ودر پناه ان بازوان قدرتمندو ورزیده طلائی  باشد      در همان حال و احوال شیفتگی بود که یک دفعه دستی به پشتش خوردو در گوشش نجوا کرد خیلی جیگره نه  ....که شین یکه خورد و صورت سبزه جذاب دانی با سری کج کرده و یک ژست پسرانه در برابرش ظاهر شد و ناخوداگاه هردو دوست به صدای بلند خندید ند  وشین با اینکه در ان لحظه خاص لفظ جیگر با ان که در کلاسش نبود بهش خیلی مزه داده بود با ناز وپرکشش گفت ای بد جنس    که دانی  گفت غلط کردی از خدا م میخواد ... یک لحظه سکوت و بعد دانی دقیق به شین نگاه کرد   و گفت شین همیشه بخند نمیگم خند ه ات  خیلی قشنگه اما بعد که تموم میشه وشیرینی شادی تو چشمات میمونه خیلی خوشگلتر میشی همیشه شاد باشو وبخند   شین با شنیدن این تعریف صادقانه دانی یک هو دلش ریختو احساس کرد چقدر دانی رو    دوست داره

 و یک لحظه او را به جا ی خواهر نداشته اش دید

شین و دانی بعد از اتمام کلاس یک تاکسی دربست گرفتندو رفتندبه سمت خانه ی دانی  اخر قرار داشتند بعد از یک استراحت مختصر با هم برای اسم نویسی به  کلاس ورزش بروند یک جائی حوالی سید خندان    وقتی رسیدند خانه از در که وارد شدن مادر دانی رادیدندکه مثل همیشه شیک و خونسرد با موهای پیچیده و شلوار سفید تنگ و تاپ مشکی خود را جوانتر از سنش  اراسته بوداو سلام سردی به هردوی انها کردو برخلاف همیشه که  میپرسید نهار خورده اند یا نه فوری رفت داخل اشپزخانه و فوری شین احساس خطر کردو از دانی پرسید چیزی شده مامانت از من ناراحته ودانی بانگاهی که نه تاییدو نه نفی در ان بود گفت ا ی حالا چیزی نیست و رفتند در اطاق دانی که جالبترین شلوغترین و جذابترین اطاق دنیا بود برای شین و طبق معمول دانی روی تخت و شین روی کاناپه زهوار دررفته اما بسیار راحت اطاق ولو شدند  و خوب فوری هم یک نوار از گوگوش گذاشتند تو همان عوالم بودندو داشتند درباره ی رفتن به کلاس ورزش و تطبیق ا با کلاسای دانشگاه و بررسی میکردند که مادردانی بی مقدمه درراباز کردو بی انکه اعتنائی به شین بکند گفت دانی ساعت ۶ قراره بریم خونه عمو بهرام اینا حواست که هست  در که بسته شد شین نگاهی به دانی کرد اما حسی از عذر خواهی یادلجوئی در ان نبود شین بخوبی میدانست که خود خداهم اگر دانی نخواهدنمیتوانداو.را مجبور به رفتن جائی بکند و تقریبا نیم خیز شدو گفت دانی بهتره اسم نویسی رو بذاریم برای روز دیگه فکر کنم مزاحمم که دانی انگار تازه به خودش امده باشه راحت گفت نه باهم میریم اسم مینویسم بعدشم من میام خونه حاضر میشم  وباهم بلند شدند که بروند شین خواست خداحافظی کند که دید مادردانی در اطاقشرا  که نیمه بازبود   با حرکت دستش بست که قدرت هرنوع خداحافظی رااز شین گرفت ..... وارد سالن بدن سازی که شدند شین میخواست دق کندا زخودش خجالت میکشید بابا اینجا جای او نبود باید میرفت  کلاسیکه چندتا دختر چاقالوو چند زن خپلو باشند ثبت نام میکرد   که بهخودش مسلط شدو گفت منم تلاش میکنم عین اونامیشم خلاصه پول رادادندو طرز کار بادستگاها ررایاد گرفتند

موقع برگشت وقتی در  کافی شاپ فلفل سبز  پاساژونک  داشتند قهوه تلخ با بیسکوئیت ساقه طلائی میخوردندو دختر پسرای در حال راندوو رو دید میزدند دانی یک دفعه برگشت  گفت شین میدونی مامانم ازتو بدش میاد اصلا خوشش نمیاد من بادخترای چاق بگردم میگه دوستدارم بادخترای فعال و خیلی درسخون بگرد ی اون میگه تو مجبوری مهربون باشی چون توچاقی اون میگه تو جز خوشگلی هنری

 ندار ی و شین عین یک ماهی با دهان باز به سخنان بسیار مهربانانه دانی گو ش میداد و نمیتوانست تشخیص بدهد که ایا واقعا این  دانی هست که دارد حرف میزند یا نه..خلاصه بعد از تمام این حرفا دانی با گفت   یک کلمه از اینا حر ف من نیست و تازه پدر میگه که تو تپلی هیکلت برای یک سفر پر از کوهنوردی و پیاده روی مناسب نیست

 

شین گفت باشه هرجور میل خانوادته اگه بخو.ای من نمیام که دانی یک دفعه گفت ای احمق اونا گفتن حالا مگه من گوش میدم  بعدا زا این صحبتها شین بلند شد که برود که دانی گوشه یمانتویش راگرفت وگفتکجا خانم خوشگله شین ارام و تسلیم گفت مگه نمیخواستی بر ی خونه عمو بهرامت  دانی خندیدو گفت بیا بریم دم در پاساژ الان عمو بهرام میاد دنبالمون که هردو مدتی دم در منتظر نمانده بودند که یک پاجرو یمشکی شیک جلوی در پاساژ متوقف شدو یک پسر بسیا رخوش تیپو شیک پوش ا زان پیاده شد  شین اول اورا نشناخت ولی همینکه عینک افتابیشرابرداشت شین چشمهای ابی درخشانش را به یاداورد  بله همان پسر هنرمندو سفالگر دوست پسر دانی بود  .........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:40  توسط اندیشه فرزانه  |