تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

حالا دونفری داشتن باهم از سینما فرهنگ سرازیر میشدند به سمت میر داماد..ساعت حدود پنج بود از یکی از کوچه های پائینتر از سینما رفتند تا از کنار رودخانه بروند و صحبت کنند. شين مي دانست که یک دوستی اغاز شده.. اخرخودش را خوب میشناخت. يك حرف... يك لحظه... يك نگاه كه معناي خاصي را به او القا ميكرد.. كافي بود تا او تصميمش را بگيرد و به ان شخص.. به ان حادثه پيوند بخورد وان جاذبه وجرقه در رفتار بي پروا و نگاه تيزدختر سبزه رو وخشونت قشنگ چهره اش انگیزه لازم را برای شین بوجود اورده بود.از همه    جالبتراینکه كه هردوي انها تقريبا چاق بودند وطبيعي بودمثل همه چاقها كه در استانه صميميت هستند ...معضل زيبائي اندام و رژيم خود را اشكار كند.

داني _ راستي شين تو رژيم دكتر اتكينزو امتحان كردي عاليه فقط و فقط پروتئين اونم به اندازه دلخواه

خيلي سريع جواب ميده و راحت ميشه در ماه 8 ...9 كيلو كم كرد

شين _ من هم شبيه اين رژيمو گرفتم منتها من رفتم طب سوزني تو همين ميدون محسني اما رژيمش سه روز ميوه و سالادم داشت

ببين شين يك پيشنهاد حالا كه ما دوتا چاقالوي پر خورو درمان ناپذيريم چطوره بريم خونه ي ما و اونجا مفصل درباره رژيم صحبت كنيم

***888888-

یکساعت بعددرخانه ي داني بودند  یک خانه ي نسبتا قدیمی و بزرگ حوالی امیر ابادوباهم رفتن به اطاق داني.دكوراسيون اطاق داني بسيار جالب بود و از هر گوشه ايران چيزي به درو دیوار اطاق اويزان بود يك اطاق شلوغ ولي بينهايت گرم و صميمي ..خیلی زود داني با دوليوان بزرگ چای و خرمای خشک برگشت و كنار شين روي زمين نشست

چند دقيقه بعد شين از جا بلند شد و به سمت ميز ارايش داني رفت تامثل همه دختر ها به بررسي لوازم ارايش گرانقيمت داني بپر دازد همانطور كه شين داشت ماتيك شماره 32 سلامي داني را روي لب امتحان ميكردداني گفت دوست دارم يك چيزي بهت نشون بدم و به سمت كشوي دراورش رفت و يك البوم بيرون اورد و گفت بهتره بياي اينجا و اينا رو ببيني فكر كنم برات جالب باشه

شين با دیدن عکسها  خشكش زد عكس حامي پسر محبوب دانشگاه به همراه دختريكه به چشم شين اشنا بود و البته داني در جائيكه داني بعدا توضيح داد پناهگاه يكي از كوه هاي مركز ايران است

_ ...ا.....ا..داني اين معنيش چيه

اين معنيش اينه اقاي حامي فرزان گل سر سبد دانشگاه كه كلي كشته مرده و خاطر خواه داره دوست صميمي خانواده ي ماست و يك لحظه با شك و بد جنسي گفت تواينو نميدونستي

ـنه من ا زكجا بايد ميدونستم

 

دانی _ ماخیلی وقته حامی رو ميشناسیم ازاون دانشجو های علاقمنده میدونی که پدر استاده و اونم از طریق استادها با پدراشنا شده خیلی بااستعداده و بعد با بدجنسی خاصی اضافه کردو خیلی خوشتیپ اینطور نیست

شین - اره یعنی نه.... من زیاد به خوش تیپیش فکر نکردم میدونی خوب ....منظورم اینه که من اصلا رو اینجا يعني اين دانشگاه حساب نکردم و برام مهم نبوداصلا همکلاسام کی باشن بنظرم ... فقط خیلی اقاو نجیبو مغروره

دانی زد زير خنده...خدای من عجب دختري هستي يعني امار همكلاساتو نداشتي

شین - نه نه فقط احساس میکنم ازش یک نوری ساطع میشه ویک چیزی تو قلبم میریزه

یک حسیه یک چیزی بین غم وشادی غم براي اينكه اون خیلی از من دوره وحتی درست منونمیشناسه و وشایداصلا متناسب با منو جاه طلبیام نیست و شادی برای اینکه......برای اینکه دوستداشتش خیلی قشنگه یک حس پاک که نمیتونم زیاد بهش صفت خاصی بدم چون توی وجودمه

دانی يك مرتبه ميان شوخي و خنده خیلی جدی گفت شین میدونستی تو. ادم عجیبی هستی یک جوری متفاوت هوم نمیدونم ولی ازت خوشم اومد خوب حالا تصمیمت چیه میخوای بدستش بیاری

شین با همون حالت تسلیمش خنده مبهم و کمی غمناک تحویل دانی داد و گفت ..نه من تو این فکر نیستم این یک خوش اومدن ساده و یک طرفس خودتم که میگی خیلی طرفدار داره و احتمالا من بهتره به این موضوع فکرم نکنم

دانی_ نه شین تو نباید عقب نشینی کنی تو هیچی کم نداری زیباو دوست داشتنی و البته چاق......

اگه اونو ميخواي تلاش کن

با کمی مکث اضافه کرد فقط یک چیز اون از دخترای تپل اصلا خوشش نمیاد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

شين نگاهي به سر در سينما انداخت نام فيلم سلام سينما بود كه شين قبلا چيزهاي زيادي در موردش شنيده بود فيلم درجشنواره فجر حسابی غوغا کرده بود وتحسینهاو انتقادهای زیادی رابرانگیخته بود بعد از خريد بليط   شین  ودوستش دانی وارد سالن سينما شدند و در تاريكي   سالن در صندليهاي خود فرو رفتند چیزی نگذشت که ادمها بر روی پرده جان گرفتندو فيلم اغاز شد تعداد بسيار زيادي زن و مردو دخترو پسرو بچه و بزرگ در حدو اندازه ي يك ميتينگ بدنبال فراخوان عمومي مخملباف براي انتخاب صد بازيگر در مكاني جمع شده بودند

ديدن عشق ادما به بازيگري و تصوراتي كه ان ادما از چهره يا قابيلتهايشان براي بازيگري داشتند هم جالب و هم غم انگيز بوددر بين تمام ادمهائي كه مخملباف از انها ميخواست كه در مقابل دوربين بطور طبيعي گريه كنند واكنش بعضيها برجسته تر از بقيه بودو ازهمه جالبتر اصراردختري براي بازيگري بود كه با شجاعت خاصي در مقابل دوريبن اعتراف كرد كه من به پسري علاقه دارم و براي اينكه فيلمهاي شما اكثرا در جشنواره هاي خارجي شركت ميكنند شايد به اين وسيله بتوانم به عشقم برسم واورا بدست بياورم در ان زمان اين اعتراف صريح با علم به پخش و انتشار فيلم خيلي غو غا كرد و البته باعث شد كه اين دختر سبزه با چشمان مورب هنر پيشه فيلم بعدي مخملباف يعني گبه باشد

شین در تمام مدت فیلم به این فکر میکرد که اگر او هم در چنین موقعیت مشابهی قرار میرگفت ایا جرات داشت به عشقش  اعتراف کند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 18:47  توسط اندیشه فرزانه  | 

بعدا زاتمام کلاس دوست تازه اش به سمتش امددر حالیکه او عاجزانه ان تصویر با شکوه و طلائی را میدید که باعجله دور میشدو قلب اورا با خودش میبرد.دوستش با رندی خاص او را زیر نظر داشت و گفت هی میا ی بریم سینما فرهنگ فیلم معرکه ا ی داره

- باشه حتما خیلی هم خوبه

****

توی تاکسی د رحالیکه که حواسش کاملا جااومده بود نرسیده به سینما از ش پرسید چند وقته عاشقشی

  شین یکه خوردچطور اين دختر به اين سرعت توانسته بودافكا راور ا بخواند حدس بزند انها  از اغاز اشنائيشان يكي دو برخورد بيشتر نداشتند.در واقع حدود يك ماه پيش  شین بعد از گذراندن يك ترم مرخصي تحصيلي بعد از انكه به نتيجه رسيده بود كه ديگر امادگي ذهني دوباره درس خواندن براي كنكور را ندارد دست از پا دراز تر به دانشگاه برگشته بودو وروياي پزشك شدن را كه به قيمت دوسال وقت هدر كردن پشت كنكور تمام شده بود بر باد داده بود. او انروز خيلي غمگين بودو همانطور كه زير سايبان دانشگاه روبه روي انتشارات نشسته بود ومنتظر بود تا برگه انتخاب واحدش را به امضاي مدير گروه برساندو از بي نظمي و شلوغي و درهم برهم بودن اوضاع دانشگاه در روز انتخاب واحد عصبی بود و خود را سر زنش ميكرد كه چرا لااقل براي ورود به دانشگاه رشته مورد علاقه اش يعني ادبيات دراماتيك را انتخاب نكرده است  در واقع او نه رضايت پدرو مادرو را بدست اورده و  حس جاه طلبيش را ارضا كرده بود و نه به عشق و علاقه ي واقعيش كه ادامه تحصيل در رشته ادبيات دراماتيك بود رسيده بود و حالا خودش را در اين ظهر بهمن ماه در وسط حياط دانشكده معلق تر از هميشه ميديد

*****

 

در همين افكار غوطه ميخورد كه صداي گرم دختري اورا به خودش اورد

هي رفيق

شين برگشت بله

ميدوني تو شبيه چي هستي شين كه تعجب كرده بود گفت

نه

تو خيلي شبيه خرس پاندائي

شين ناخوداگاه زد زير خنده اخر تابحال همه اورا خوشگل شيرين دوست داشتني و البته تپل صدا كرده بودند.اين بود كه با دقت به چهره دختر  كه صورت سبزه جذاب داشت نگريست  او را  ترم قبل  سر یکی دو کلاس دیده بود و گفت و حالا  چرا

ـ معلومه چون هم خوشگلي و هم خرسي و اين خصوصيات خرس پانداست

او بنظرش دختر جالبي بنظر ميرسيد و كمي بعد از اينكه با هم كمي در باره رشته و دانشگاه و درسها صحبت كردند دختر با گفتن جمله اي شين را شوكه كرد

ميدوني چيه من خيلي دلم ميخواد با يك نفرس...ك...س داشته باشم و حالا دهان شين بقدري باز مانده بود كه براحتي يك توپ پينگ پونگ در ان جا ميگرفت

****

خوب نگفتي

ها چي خوب اوم...شين تصميمشو گرفت در واقع من فقط بهش علاقمندم ا زهمون دو سال پيشم كه وارد دانشگاه شدم بنظرم پسر خوبي اومد

_ داني_ والبته ميدوني كه نصف دختراي دانشگاه هم با تو همعقيده هستن...ا اقا اق نگه دار رسيديم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:15  توسط اندیشه فرزانه  | 

چیزی به شروع کلاس نمانده بود . شین کنار ایینه ایستاده و داشت اخرین ریزه کاری های ارایشش راانجام میداد. اومقنعه سرمه ایش رابه دقت سر کرد و  شال ابی طوسی را بر سر انداخت و به طرف تخت رفت کلاسورش رابرداشت. قبل از انکه از اطاق خارج  شود نگاهی به ایینه انداخت  کمی نزدیکتر رفت عجیب بود لنزهای ابی رنگ  در چشمان درشتش    در همانگی با ان خط چشم سرمه ای و مژه های بلند ریمل زده سرمه ای  چقدر طبیعی بنظر میرسید.کمی فکر کرد ارایشش انقدر بود که حراست دانشگاه متوجه شود یا نه  بهر حال چندان هم مهم نبود چون مسئول فرهنگی زن مهربان و فهمیده ای بود. در عوض موهایش را کاملا به زیر مقنعه بردوشال را هم کمی جلوتر  کشید   وانعکاس رنگ طوسی  ابیش را توی صورتش و چشم هایش  دید.به لبهایش کمی رژ صورتی زد و بلافاصله با دستمال پاک کرد تا فقط اثرش باقی بماند.مثل همیشه نگاهی گذرا به مانتواش انداخت و سریع نگاهش را بر گرفت اندام زیبائی نداشت  و ان را در یک مانتوی سیاه ساده پیچیده بود سریع به سمت در رفت  و ان را باز کرد   و با عجله پاهای بدون جورابش  را داخل چکمه هایش سراند

 بیست دقیقه ای بود که  در انتظار تاکسی کنار خیابان ایستاده بود . عاقبت یک تاکسی  ایستاد   در را باز کرد و خواست در صندلی جلو   کنار خانمی با یک بسته خرید بزرگ در دستانش  بنشیند که زن پیاده شد و گفت من زودتر پیاده میشوم و    شین اندام چاقش را به زحمت جمع و جور کرد تا از تماس دستان راننده به هنگام عوض کردن دنده در امان باشد و هم چنان در دل به خودش با ان وقت تلف کردن احمقانه برای ارایش لعنت    فرستاد تا بلاخره نزدیک دانشکده پیاده شد. مسلم بود که  باز دیر کرده بود با احتیاط و اضطراب از جلوی حراست رد شد واز پله های مارپیچ ساختمان دانشگاه که قبلا یک خانه لوکس و دوبلکس بودبالا رفت  بااحتیاط  در کلاس را باز کرد  و نتوانست اززیر نگاه شماتت بار استاد فرارکند  ودست پاچه روی اولین صندلی خالی نشست

صدای صمیمی درگوشش پیچید.

-اوه خانم خانما چقدر خوشگل شدن

یک لحظه برگشت دوست تازه اش بود که از  بعد تعطیلت ترم به بعد او را ندیده بود و در همان لحظه که  برگشت  نگاهش چرخید  ویک دفعه میخکوب شدو فوری سرش را پائین انداخت میترسید چشماش ابی قلابیش  او را  لو بدهند و عشقیکه ته چشمخانه اش بود از نگاهش فوران  کند ولی بعد طاقت نیاوردو دزدکی نگاه کرد

 نیمرخ با شکوه طلائیش در اغوش افتابی که دست و دلبازانه از ان پنجره بلندووسیع میتابید میدرخشید

صورت استخوانی و پوست طلائی و چهرهای محکم و مردانه حس میکرد چیز ی  در قلبش  جوانه  میزندبزرگ میشودو ان را بدرد میاورد  ونا خود اگاه اه بلندی کشید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:9  توسط اندیشه فرزانه  |