تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

شاید باید برای این قسمت یک عنوان مینوشتم و بس  اما انگار هیچ عنوانی نمیتونه حسهای مختلفو در هم برهمی رو که الان دارم بیان کنه معمولا موقع نوشتن یک موسیقی ملایم میذارم یک چیزی که منو از سستی افسردگی زندگی تلخی که دارم جدا کنه یک چیزی  انگار یک جورائی میخوام از این انا فعلی جد ا بشم و برم توقالب شین  ....درست عین وقتی که یک فیلمو از اخر میزنی اول بگذریم گفتم که همیشه یک موزیک ملایم باید اهنگ متن این مرور ذهنی وقایع زندگیم باشه اما امروز امروزیکه به دلیلی که امید وارم هیچ وقت مجبور به توضیحش نشم و بگذره و عین یک کابوس زود گذر تموم بشه حال هیچ موسیقی رو ندارم  امشب شب یلداست اما من دوست دارم تنها باشم هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه نه هندونه  یسبز نه انار نه دور هم بودن شاید فقط گل  اونم  که بی غمی چشماش دیونم میکنه وقتی به خاطر میارم که زندگی براش چه خوابهائی دیده اما خوب خوشبختانه این دفعه احتیاجی نیست که فکر کنم چون یک سند مکتوب دارم نمیدونم چی شد همون موقع ننوشتم یعنی برام سخت بود اما چند سال بعد وقتیکه فهمیدم دیگه هیچ امیدی نیست به شکنج شروع کردن به نوشتن و چقدر خوب چون شاید دقیق کلمه هاو جمله ها یا حالات الان دیگه بیادم نمونده بود ...

 

 

وقتی شین به دم در خونه رسید نفس بلندی کشید زنگ و فشار داد یک بار دو بار سه بار اما هیچ جوابی نیومد فوری دست برد تو کیفش   وکلید را از لاب هلای خرده ریزهای درهم کیفش بیرون کشید وقتی داخل خانه شد صدا زد ما مان

مامان کسی جواب نداد کسی چه میدانست شاید اگر مادرش خانه بود  شین انجام تصمیمش را به تعویق میانداخت و در این فاصله پشیمان میشد شاید هم نه راه دیگری پیدا میکرد انهم او که انقدر مصم بود خیالش از جانب پدر و شاهین راحت بود هردو تا ساعت نه به خانه نمی امدند کیفش را به زمین انداخت و با همان مانتو و مقنعه به کانا په ی نزدیگ تلفن رفت یک لحظه قلبش یک ضربهی محکم زد لبهایش فشرده شد غرورش اخرین تلاشش را برای منصرف کردنش کرد اما نه ..خوشبختانه شماره را حفظ بود جالب بود که فقط یک بار انهم میان شوخیو خنده ان را شنیده بود اما بهر جهت حفظ شده گرچه اصلا فکرش را نمیکرد روزی به ان زنگ بزند بنابراین گرفت       ....... 22 وهمان وقت در حالیکه صدای بوق را میشنید که کش میامد قطع میشد و دوباره کش میامد به ساعت نگاه کرد پنج بعد از ظهر بود

-بله بفرمائید.....صدای بم دلنشین خودش بود

-معذرت میخوام منزل اقای فرزان

_بله بفرمائید

-من شین هستم

-اه بله صداتونو شناختم ولی راستش شک کردم حالتون چطوره

-ممنون متشکرم ببخشید اقای فرزان حامی فرزان قبل از اینکه باهاتون صحبت کنم باید بگمکه موضوع صحبت من شاید براتون عجیب باشه نمیدونم بعدا شما چه فکری میکنید شاید منو یک دختر سبکسر بی پروا بدونید

- نه این حرفا چیه من شخصیت شما رو میشناسم

-میدونید من وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی زود تفاوت بین ایده ال ذهنی و واقعیت و درک کردم خوب انتخاب رشته ی من یک جور به هدفم که صرفاوارد شدن به دانشگاه بود بستگی داشت من رشته ی  دیگه رو دوست داشتم و

 یک فضا ی دانشگاهی دیگه بنابراین خیلی راحت بگم که برخلاف اکثر دخترا هیچ توجهی به همکلاسای پسرم نداشتم

تا اینکه موجباتی پیش اومد تا با شما اشنا بشم شما بین همه دانشجوها از همه متینترو اقاتر بودین اولش فقط حس احترام بودو بس ولی بعد از یک مدتی این احساس رنگ دیگه ای به خودش گرفت در واقع من به شما علاقمند شدم......شین نفس بلندی کشید  و منتظر شد

-حامی- شما فکر نمیکنید من با این حرفها خیلی مغرور بشم

-نه در واقع اصلا به همچین چیزی فکر نکردم ولی خوب یک جوری احساس کردم اون ادمیکه من دوسش دارم ظرفیت شنیدن این حرفا رو داره

- خواهش میکنم خانم شین من به این احساس پاک شما احترام میذارم ول یمیدونید منتو زندگی هدفای زیادی دارم ادامه تحصیل خارج شدن از کشور و نمیتونم خودمو به کسی وابسته کنم حالا  از دست من چه کاری برای شما برمیاد

-شین با حالتی تسلیم گفت از دست شما ..من انتظاری از شما ندارم

-حامی-من ارزو دارم شما موفق بشین و این احساس پاکتونو به کسی تقدیم کنید که لیاقتشو داره و منو همیشه بهعنوان یک دوست کوچک خودتون به حساب بیارین

- ممنون خواهش میکنم

- خداحافظ

-خداحافظ

 

88888888888888

صدای یکنواخت بوق و گوشی تلفن که در دستش سنگینی میکرد گوشی را روی تلفن گذاشت تمام شد کمی مبهوت بود با اینکه شاید انتظارش را داشت  خوب اینپایان تمام ان احساسات گرم و شیرین ان چند ماهه بود حالش چطور بود او خدایا شاید شبیه کسی بودکه بی محابا از بالای صخره ای خودش را پرتاب کرده باشد و در نیمه راه به خود بیاید. نه احساس تاسف داشت نه خشم نه غم بلکه تنها از جسارتش یا شاید هم از حماقتش متعجب بود. خدایا تا دیروز او دختر سادهای بود دختریکه همیشه نقل قصه ی گستاخی دختران دیگر اورا متعجب میکرد یا حتی شاید انها را سرزنش میکرد ولی بهر حال این اخرین راه بود  نمیتوانست بگذارد حامی برود... برود و هیچ وقت از زبان شین نشنود که چقدر اورا دوست داشته یا چطور عاشق او شده است فکرش را بکن  مثلا یک روزی دانی با تمسخر به او بگوید راستی اون دختر تپله دوست من نمیدونی چقدر از تو خوشش میومد یاحامی خودش از واکنشهای شین از عشوه ها و دلبریهایش حدس بزند و حداکثر بگوید چه دختر لوندی انگا رمیخواست با من اشنا بشه  نه این همه احساس یک اعتراف جدی و راسخ میخواست چیزی که جای تردید باقی نگذارد   احساس غم احساس تمام شدگی کم کم به سراغش امدند اشکهایش هم شروع به نوازش دادن مردمک چشمانش را کردندولی نه نمیخواست گریه کند و به طرز عجیبی احساس پشیمانی نداشت با خودش تکرار کرد بله باید میگفتم چون دیگر نمیدیدمش

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین در تختخواب غلطی زد و به کند ی چشمانش راباز کرد ..نور از پنجره ی اطاقش که رو به پاسیو بود عبور کرده و خود را روی میز تحریرش پهن کرده بود معلوم نبود چه کسی پرده ی ضخیمی را که برای نیمه تاریک بودن اطاقش همیشه کاملا میکشید به کنار زده بود سرش سنگین بود و درد میکرد ساعت چند بود از میزان روشنائی افتاب میتوانستی حدس بزنی ساعت 8 یا نه باشد دو هفته ی گذشته را شین شبی دو تا سه ساعت خوابیده بودو حالا این خواب طولانی ولی باز احساس خستگی میکرد چیزی اذیتش میکردنا خوداگاه دستی به لباس خوابش کشید ولی  با کمال  تعجب بجای لمس نرمی پارچه پنبه ای لباس خوا ب کهنه زبری مانتویش را حس کرد یک دفعه نیم خیز شد  نگاهش بر روی کتاب افتاده پای تخت سرید ان را برداشت چشمان اسرار امیزی که رو ی جلد کتاب به او نگاه میکردند همه چیز را به خاطرش میاوردند

وا ی.نه چطور ان ساعات طولانی را خوابیده بود در حالیکه تمام رویاها و خواب خیالات این چند ماهه اش رو به پایان بود از جا بلند شد مانتویش را از تن کرد به اشپزخانه رفت خنده دار بود  احساس گرسنگی حتی در بدترین مصیبتها اورا ترک نمیکرد بنابراین پشت میز نشست و برای اولین باردر طول این چند ماه صبحانه ی غیر رزیمی خورد  وقتی لقمه کره مربا را به لب میگذاشت احساس میکرد دارد جنایت میکند    ولی یک زن ناتوان پیر با صدایی خسته به او میگفت نه دیگر فایده ای ندارد   تو باید به خودت کمک کنی  سیرو بیزار از خود جا بلند شد  او حتی نگاهی به مادرش که  خسته از قلب درد صبحگاهی گوشه ی پذیرائی رو ی مبل دراز کشیده بود نینداخت  و یک راست به طبقه ی بالا رفت

 

طبقه ی بالا وسیع خالی از اثاثیه با ان پنجره های بی پرده ودکور دیواری چوبی خاک الود  ان اشپزخانه در هم و شلوغو سینک ظرفشوئی زنگ زده کابینتهایی که درهایش باز بود همه و همه  برای شین یک معنی را تداعی میکرد ترک کردن وانهادن جا گذاشتن شاید اینکاری بود که باید بزودی انجام میداد  اهسته به سمت دکور چوبی رفت تا واکمنش را بردارد و خود را تسلیم خلسه ی موسیقی کلاسیک کند.... ان ضربه های ارام و تند  به او جرات فکر کردن میدادو درست مثل وقتهائی که با مسائل ریاضی خلوت میکرد  اجازه میداد تا بر روی پیچیدگیهای ذهنش متمرکز شود روی میز چوبی کهنه ی چوبی جهیزیه ی ماد رکنار پنجره نشست و به سطح ناصاف میز خیره شد درست انگار تمام داده هاو مجهولات مسئله انجا حک شده باشداما واقعیت این بود که او داده های زیادی نداشت تنها چیزیکه برایش مشخص بود عشق حامی بود اینکه او بزودی از پایان نامه اش دفاع میکرد و دانشگاه را برای همیشه ترک میکردو فضای تلخ و خالی ان را برای شین بجا میگذاشت

 

و دانی ...اخ ..دانی دنیائی از مجهولات بود با وجودیکه با کلمات درشتو بیرحمانه موضعش را کاملا مشخص کرده بودو پا ی خود رااز ارتباط  با حامی بیرون کشیده بود و با صراحت اعلام کرده بود اورا بازیچه قرار داده اما....اما شین نمیتوانست باور کند ان همه مهرو صمیمیت و یکدلی در طول این ماهها ساختگی باشد دانی هرچه بود هر چقدر رک و بی ملاحظه اهل نقش باز ی کردن نبود ..اما نه....نه حالا وقت فکر کردن به دانی نبود تنها حقیقت دل بیقرار شین بوود که نه نمیخواست ونه میتوانست قصه ی عشقش را نیمه تمام رها کند  هیچ کس دقیقا هیچ کس در این عالم حق نداشت به احساس شین دستو رالعمل دیکته کند که کی عاشق شود و کی دست بردارد ......دیگران مختار بودن اورا تنها بگذارند مسخره اش کنندو حیثیت عشقش را لگد مال    ...اما هیچ چیز در نظر او ننگینو قابل سر زنش نبود حتی اگر زشت ترین دختر عالم بود .... نه او اجازه نمیداد بی هیچ تلاشی پیکر عشقش به باتلاق فراموشی رود ....شین با این فکر ا زجا برخواست و شروع به راه رفتن در طول و عرض سالن وسیع کرد  و بعد یک دفعه فکری به ذهنش رسید ..نه.....نه ... با تکان دادن سرانگا رمیخواست ان را بیرون بیندازد  ایستاد دیگر طاقت ان فضای دلتنگ کننده را نداشت

 

 

 

 

سراسر روز سرگردان از این سو به ان سوی شهر رفت تا ان فکر مزاحم ر ا از سرش بیرون کند و صدا ی وسوسه امیزیکه او را به عملی کردنش ترغیب میکرد خاموش کند ابتدا به سینما عصر جدید رفت و همانطور که روی سکوهای کناردیوار   مجاور پله ها نشسته بود  و زوج های دانشجو را ان موقع جائی بجز  سینما برای یک مغازله ی کوتاه نداشتند نگاه کرد  و حالش بدتر شد لحظه ا ی خود ش و حامی را به جای انها تصور کرد و بعد به تصور احمقانه اش خندید و د راخر خنده ترسید خدایا نکندد رحال دیوانه شدن بود...

 

 

بعد از تمام شدن فیلم سر بالائی خیابان را به سمت بلوار کشاورز طی کرد و انگار روزی عادی باشد به پارک لاله رفت و بادید کارشناسانه ای جزئیات ظریف طراحی پارک را زیر نظر گرفت و همچنان که به شمشادهای کوتاه حاشیه ی پیاده رو دست میکشید به سمت موزه ی هنرهای معاصر رفت تا خود را در ان لابی ها طولانی رمپ ها و زیبائی اثار غرق کند  بعد از دیداری در حد رد شدن از مقابل اثار عاقبت خسته به کافی شاپ موزه رفتو سفارش قهوه ی تلخ داد ..  فنجان قهوه به دست   به منظره ی روبرو خیره شده بود خودش هم دقیقا نمیدانست چه میکند  هیچ چیز تسکینش نمیداد نه از فیلم چیزی فهمیده بود و ا زیبائی اثار لذتی  برده بود...کسی برای

 دردو دل نداشت  نه اینکه دروغ بود شاید حوصله تعریف ماجرا نداشت  میدانست دیگران به عشقی که از سوی یک زن اغاز شود اهمیتی نمیدهند  همه چیز باید با اصرارو پیگیری مردها اغاز میشد تا شکوه داشته باشد .. از بدبختی با خدایش هم چندان صمیمی نبودو فکر میکرد دست به دامن خدا شدن مخصوص ادمهای مومن است چطور جرات میکرداز خدائیکه حتی یکبارعباداتش راانجام نمیداد درخواست کند در صورتیکه صفی طولانی از انسانها ی واقعا نیازمند در انتظار لطف خدا صف کشیده بودند فنجانش را به ارامی روی میز گذاشت و خود را تسلیم کرد درست مانند شناگری ناشی که اسیر وسوسه ی ابی عمیق تیره ی دریا میشود...شین محزون وغمگین از شکست و تسلیم از موزه ی هنرها خارح شد و به سمت بالا رفت درحالیکه نمیدانست سالها بعد در حالیکه هیجان زده و مضطرب است همین راه را به سمت موزه طی میکند در حالیکه تسلیم اولین رابطه ی عاشقانه ی خیانت امیز ش شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:8  توسط اندیشه فرزانه  | 

خانوما اقایون پیاده شین اخر خطه   میدون انقلاب

 پیاده شین صدای عصبانی و کلافه ی یک دختر دانشجو با کلاسوری در دست  - خانوم نمیخوای پیاده شی 

 شین  که تمام مسیر راه میله ی عمودی مجاور صندلی اتوبوس را سفت گرفته بودو با جدیت و مقاومت فقط به ردیف ساختمانهای چند طبقه و اداراتو مغازه های کهنه و گرد گرفته ی  که متناسب با سرعت اتوبوس از مقابل چشمانش رد میشدند چشم دوخته بود حلقه ی انگشتانش را باز کرد و به همراه جمعیت  از اتوبوس خارج شد بدون تلاش خاصی ارام راهش را از کنار سینما بهمن  به سمت دانشگاه تهران  ادامه داد  او به هیچ چیز خاصی فکر نمیکرد   و موازی با نرده های بلندیکه محوطه دانشگاه را از خیابان جدا میکرد راه میرفت  وقتی به سر در سیمانی دانشگاه رسید از خط کشی عابر پیاده به انسو ی خیابان رفت    و انگار با هدف قبلی برای خرید کتاب  به میدان انقلاب امده باشد به کتابهای چیده شده در ویترین نگاه کرد  فقط نگاه   بدون اینکه چیز خاصی بخواهد   تا اینکه   یک کتاب  توجهش را جلب کرد دستش را در جیب مانتویش برد و بعد در کیفش  یک راست به داخل مغازه رفت و خانه ی ادریسی ها نوشته ی غزاله علیزاده را خرید یک کتاب دو جلدی کمی گران بود   در بازگشت

 ا زمغازه  تنها 150 تومن داشت مهم نبود به راهش ادامه داد رفتو رفت و تا به تاتر شهر رسید همچنان ذهنش قفل بودبه انطرف خیابان رفت و چشمش به

مجسمه ی فرهاد قفل زن اثر پرویز تناولی افتاد....یک دفعه سرش را بالاکردو تمام ساختمان بلند تاتر را دید  و  مانند زنی دلشکسته که با دیدن امام زاده اشک

ا زچشمش جاری میشود  بغض عجیبی در گلویش بالا امدو چشمانش خیس شد  ....یاد انشب....تاترشهر ......    دوستی با دانی .  ......تا صبح بیدار ماندن در منزل دانی.......دردودل عاشقانهاش....شوخیها...صمیمیت دلچسب میاناشن......  

 .نقشه ی دانی برای   اشنائی او وحامی .....  . رژیم غذایی ....ورزش.....رقص همراه بارویا ....   میهمانی نگاه های حامی      ............و خیلی چیزهای دیگر افتاد .و اخر سر کلمات ازار دهنده ی  حرفهای دانی در ایستگاه اتوبوس د رمغزش تکرار شد.......تو....چاق.... بهتره فکرشو نکنی ......مسافرت علمی تولد ....  پدرم   مادرم..دانی بیا گردش کنیم ......بازی خنده دار عاشقانه.........اخرین بار ندیدن حامی ........تز پایان نامه هلیا تمسخر........

 

 یاد اوری کلمات جمله ها تصاویر خاطره ها   باعث شد قلبش ندای التماس امیز سر دهد و بنالد ....نه قرار نبود اینطوری بشه ....من دانی رو دوست داشتم .... چرا .....  ...وای نه زشته اینجا جای گریه نیست  ...من نباید گریه کنم ....    بهتره یک جا بشینم     ....... اهان یه نیمکت .........خستم چقدر سرم درد میکنه ....من باید فکر کنم ......... ولی نه... خدایا .........قلبم چرا اینجوری میزنه .... نه  من اجاز ه نمیدم ..من ...من نمیذارم کسی این حق رو از من بگیره ....حق دوست داشتن ... 

 وا ی خدایا یعنی دیگه نمیبینمش ............................

 

شین بعد از نیم ساعت توانست به خودش مسلط شود بسیار خسته  و سخت گرسنه بود نه پول داشت غذایی بخردو نه پول کافی برای برگشتن با تاکسی به خانه  داشت تمامش را کتاب خریده بود  راستی چرا شاید بخاطر ان دو جفت چشم خاص رو ی کتاب گرچه بعدها یادش امد نقد کتاب را جائی خوانده است

 

اومجبور شد تمام راه طولانی تا خانه راایستگاه به ایستگاه با اتوبوس برگردد  وقتی به خانه رسید یکراست به اطاقش رفت  و روی تخت افتاد

     مادر به سرعت به اطاقش امد

 

ـشین تا حالا کجا بودی

ـ هیچی مادر حالم خیلی بده میشه تنهام بذاری

ـ رنگت پریده شین چیزی خوردی

ـنه نمیخوام

ـ شین

ـ مامان ول کن حوصله ندارم میخوام بخوابم****

 

یکساعت بعد مادر دزدانه به اطاق امد شین بشقاب غذا را نیم خورده رها کرده بود و وبا مانتو خوابش برده بود مادر سینی را اهسته برداشت و موقع رفتن چشمش به دو جلد کتاب افتاد که پائین تخت افتاده بود  خانه ی ادریسی ها کتابی   که شین هرگز تمامش نکرد

 

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

 به حاشیه ی خیابان نرسیده بود تا تاکسی بگیرد که دانی صدایش کرد تقریبا به طرفش دوید

ش_ بابادختر کجائی  دانشگاه چرا نمیای  انگار امتحانات شروع شده ها امارم که غیبت کردی نیومدی

د_ ای بابا ول کن حذف پزشکیش میکنم  اینم چون دیشب از سفر اومدم وقت داشتم حسابی بخوابم اومدم امتحان دادم تو اوضات چطوره

ش_ من بیچاره میدونیکه باید چندتا پیش نیاز پاس میکردم همه هم سه واحدی باور نمیکنی هفته ی پیش 4 تا امتحان داشتم اینم که گند زدم با اجازت

د-         ای بابا پس دیگه راحت شدی

-    ش     _ اره تقریبا  دو واحد عملی ازمایشگاه دارم خیلی سادس اخر هفته ی اینده

د-         ما ل من تازه شروع شده یکی که حذف شد اینم امروز دو تام تا اخر هفته هفته ی دیگه هم دوتادارم

د-         راستی تاکسی بگیریم من حال پیاده روی ندارم*******

 

-د         _ اقا همین جا نگه دار

        شینو دانی در حاشیه ی اتوبان سر کوچه ای که منزل دانی در ان واقع بود    کنار ایستگاه اتوبوس پیاده شدند

     دانی خیلی با بی اعتنائیو شل به شین تعارف کرد میای خونه

      شین علاوه بر اینکه از برخورد مادر دانی دلخور بود هیچ اشتیاقی در چشمان دانی ندید  لبهایش را به هم فشرد و اهسته گفت نه مزاحم نمیشم این اواخر  خیلی بهت زحمت دادم ودوباره با بیان این جمله و بی تفاوتی دانی... با یاد اوری وقفه ای که در دوستی و صمیمتشان افتاده بود وبه وضوح فضای ارتباطشان را سردو ابری کرده بود کامش تلخ شد   .دانی خیلی چدی  گفت اره شین اینجوری بهتره بیا همین جا بشینیم تو همین ایستگاه خلوت    یا شایدم بهتره بریم بالاتر از پل هوائی بریم پارک انطرف

-ش         نه دانی بهتره بشینیم  من کمی خستم

       دانی مثل همیشه اینطور شروع کرد

-         خوب تعریف کن ببینم او همیشه همینطور فرد مقابل راخلع سلاح میکرد

      شین جواب دادم هیچ خبری نیست همون درسو امتحان که گفتم  ......سکوت کوتاهی برقرار شد

     شین مجددا پرسید خب دانی تو بگو کجا بودی کجا رفتی

       دانی با ژست مغرورانه و ناخوشایندی که به تازگی جایگزین رفتار صمیمانه زیبای قبلیش  کرده بود گفت

-         به یک سفر علمی تحقیقاتی مهم رفته بودم باتعدادی اساتید برجسته و من درجریان پروژه هاشون قرار گرفتم  و..... چند دقیقه ای شین به سخنان دانی که مملو از اصطلاحات انگلیسی و فخر فروختن به موقعیت خودش و تحت تاثیر قرار دادن اساتید  بود گوش داد تادانی صحبتش را با این جمله پایان داد راستی حامی هم همراه ما بود تو این سفر  البته پدر اونو با خودش اورده بود از اولم قرار ما این بود این همون تورعلمی ایرانگردی بود که گفتم پدرم به مناسبت تولدم راه میندازه جالبه بدونی اونجا دوباره برام تولد گرفتن بابام اصلا اون جشن مسخره ی تولدمو قبول نداشت میگفت چیه یک مشت دخترخود نماو پسرای سطح پائینو دعوت کرده بودی  دانی در ادامه ی حرفهایش با تسلط به لبخند خشک شده بر لبهای شین نگاه کرد و با نگاهی تیز  ادامه داد نه فقط پدر بلکه همه یا ستادا سر منو حامی بیچاره غر میزدن و نصیحت مون میکردن خدا رو شکر این اخریا رفتیم ویلای خزر شهر خالم تونستیم  قالشون بذاریم  حامی بیچاره میگفت دانی دیونمون کردن اینا  بیا یک کمی

 گرد ش کنیم  ...دیگر بر صورت شین لبخندی نمانده بود بوضوح احساس میکرد عضلات صورتش کشیده میشود و با وحشت مشاهده میکرد جذابیت خشن چهره وحشی دانی برایش رنگ میبازد و به تهدیدی سخت تبدیل میشود بخصوص که دانی در جملات اخرش عامدانه سعی میکرد  چیزی را به شین القا کند که همیشه با وجود اصرار شین تا بحال بصراحت  انکارش میکردو ان نوع صمیمت و روابط دوستانه حامی با او وخانواده اش بود که دانی همیشه اصرار داشت ان را خیلی ساده و فارغ از کششهای دختر پسری معرفی کند

-         این فکر چقدر تلخ بود شین حالا احساس میکرد در چنگال اهنین ایستگاه اتوبوس لعنتی دارد له میشود  و بدون انکه بخواهد  گفت اتفاقاامروز حامی رو دیدم پس این سفری که بهش اشاره میکرد همین بوده که یک دفعه دانی با خشمو حیرت گفت حامی رو از کجا گیر اوردی

-         شین اهسته گفت من گیرش نیاوردم دانی اتفاقی بهم برخوردیم سلام علیکی کردو یک جمله کوتاه گفت

      یک دفعه دانی حرکت زشتی به لبهایش داد و گفت میدونی شین بهتره دیگه از فکر کردن به حامی برداری من بخاطر خودت میگم و بعد با مهربانی نچسب و مصنوعی گفت میدونی شین چیه وقتی فکر میکنم میبینم تو این باز ی تو خوب عمل کردی

    شین گفت منظورت چیه کدوم بازی

-         دانی با بیرحمی ملایمی گفت همین بازی عاشقانه و خنده داریکه شروع کردی خوب حقیقتش میدونی من ازاولم میدونستم این علاقت بیفایدس ولی خوب دیدم چاقی گفتم بلکه یک انگیزه بشه تو لاغر بشیکه اتفاقاخوبهم جوا بدادو با نگاهی که مثلا میخواست به ان رنگ صمیمیت بدهد گفت میدونی شین اصلا فکر نمیکردم بتونی اینقدر خودتو خوب لاغرکنی بقول بابا میگفت واقعا قدرت این علاقه تونست شینو تغییر بده و خوش اندامش کنه که شین پرید وسط حرف دانیو گفت پس به پدرت گفتی که دانی ترسیده گفت نه منکه چیزی نگفتم ولی تو نیست تن صدات بلنده بنظرم از راه کولر صحبتامونو شنیدن  شین ناراحت نباش پدرم ادم روشن فکریه همیشه ازتو مقابل مامانم دفاع میکنه شین پوزخند ی زد حرف مامانت چیه دانی جوا بداد ای بابا اون یک زن خودنماست فکر میکنی تومهربونی چون چاره ای جز مهربونی نداری تا دیگران تورو دوست داشته باشن او نمیگه مهربونی دکون توئه شین

 

 

دانی خوب صبر کرد تا شین همه ی حرفهایش زا هضم کند و دراخر ضربه ی ا صلی را زد و گفت راستی چه خوب شد حامیرو دیدی چون اون امروز اخرین واحدشم امتحان داد تو این سفرم کارای تکمیلی پایان نامشوانجام داد تقریبا ده روز دیگه دفاع میکنه  بعد از اونم فکر کنم سرو کارش بیفته ساختمونامور اداری دیگه هم این ورا پیدا ش نمی شه فرصت خوبیه شین میتونی فراموشش کنی البته اگر اصرارداری من روز دفاعشو بهت خبر بدم اما میدونی بهتره نیای چون میترسم جلو هلیاو سپیده مضحکه بشی میدونیکه چقدر بد جنسن   ...شین اهسته انگار که با خودش زمزمه کند گفت لابداونام از راه کولرخونتون فهمیدندرسته...   در همان حال اتوبوسی مقابل  ایستگاه ایستاد و شین حتی بدون انکه ادرس ایستگاه بالای شیشه ی اتوبوس را بخواند سوار شد    او فقط میخواست دیگر انجا نباشد

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

در اولین ساعات روز بخصوص که دیگر کلاسهای دانشگاه تعطیل بود و دانشجویان در این مقطع فقط برای امتحان دادن به دانشگاه میامدند محوطه ی حیاطو کلاسها اغلب خالی بود ساعت دقیقا هفت بود و شین میدانست که امتحان زودتر از ساعت 8..10 دقیقه شروع نمیشود بنابراین جزوه به دست قدری

د رمحوطه چرخید و چون  چهره ای اشنا ندید  اهسته به اولین کلاس خالی رفت  تا برای اخرین بار با ان فهرست اسامی خلوت کند  شین به حافظه ی کوتاه مدت خیلی اعتقاد داشت و فکر میکرد جدا موثر است بنابراین ذهنش را از همه ی دغدغه ها خالی کرد و با دقت شروع به مرور کرد

 

 

Cercis    siliquastrum         ارغوان معمولی

 

Populus     nigra var italica             تبریزی

 

Ulmus      galbra   pendula      نارون مجنون

  

خواندن این اسامی شین را به زمزمه ی وا ی کش داری واداشت تا دقیقا به یک اسم ساده رسید

 

         Selix alba               بید مجنون    ....شین با خودش فکر کرد چه قشنگ. واز سادگی تلفظش خوشش امدو تکرار کرد selix alba    ………..selix alba    بید مجنون  که سلامی با صدائی اشناو خاص زمزمه اش را قطع کرد

_ سلام حالتون چطوره   ....سخت دارین میخونین ها 

شین دست پاچه نیم خیز شد

_اا اره اره نه بابا چی میگم منکه اینارو حفظ نمیشم گفتم این لحظه

های اخر بخونم

 

حامی جلوتر امد و چهار پنج   تک صندلی انطرفتر نشست   بر چهره اش اخم شوخ فوق العاده دلپذیری نقش بست و گفت حقیقتش منم حفظ نیستم گرچه فرصت زیادی هم نداشتم که بخونم چون تازه از سفر اومدم اما  چون قبلا روی نمونه ی واقعی اینا کار کردم یک چیزائی ته ذهنم هست که میدونین بخاطر تزم بوده   ..راستی شما چیکا رکردین

 

شین لبخندی از ته دل زد و رهاو بدون استرس گفت فعلا کنارش گذاشتم تا بعد ا زامتحان جدا پیگیریش کنم

_ درسته اما هیچ وقت خودتونو بطور کامل ا زموضوع پایان نامه دور نکنین هردوسه روزی یک سری به یادداشتاتون بزنین ........ تازه حامی به حرف زدن افتاده بود و شین میخواست مثل مریدی پای صحبت مرادش تاعمردارد شنونده ی این سخنرانی فاضلانه باشد که مسئول امتحانات که زنی چادر ی و جدی بود  گفت لطفااگه میشه کلاسو تخلیه کنین برین محوطه.... داریم برای امتحان اماده میشیم که حامی سریع ا زجا بلند شد و تا شین به خودش بجنبدو کیفش را بر دارد رفته بود.. زمانی هم که شین به راهروی ووردی رسید یکی دوتاازدوستانش اورا محاصره کردند و همان زمزمه های قدیمی که بچه ها د رمواقع امتحان به زبان میاورند را بیان کردند که ایوای هیچی نخوندیم و چقدر اسامی سخت بود و شین کلافه  دزدانه میان نگاههای مواجه انها بدنبال حامی گشت واورا خیلی دور در حلقه ای از دوستانش یافت.

 

5 دقیقه به پایان وقت امتحان باقی مانده بود فایده ا ی نداشت او اسامی را بخاطر نمیاورد از جا بلند شد و  ورقه اش را با تاسف به مسئول امتحان تحویل داد  البته خودش میدانست که نهایتا 12 یا 13 میگیرد و خودش را شماتت میکرد ...حقته این همه ارتیست بازی تو فرجه ی امتحان در فاصل ی دوروز گذشته مسلما خوب درس نخوانده بود و حتی اگر12 هم میگرفت زیادش بود

 

حیاط بسیار شلوغ بودو شین تنبلانه از دانشگاه خارج شد هیچ علاقه ای به شنیدن جواب سوالات بعد از امتحان نداشت چیزی که فقط اشفته اش میکرد   او فقط میخواست به خانه برودو با خیال راحت چند ساعتی بخوابد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

دستگیره ی در وروددی هال کوچک چرخید و شاهین غرولند کنان جلو تر از پدر وارد شد و خود را روی

 کانا په انداخت و گفت  بابا جان بفروشین این باغو راحت کنین مارو از صبح گرفتار یک مشت ادم زبون نفهم شدیم

 مادر از اشپز خانه بیرون امد _ چی شده باز که پدر که روی صندلی مینشست و از زیر شیشه عینک دور سیاهش  ارام و با طمانینه  اوراقی که در دست داشت نگاه میکرد گفت

_ هیچی اقا یک روز وقت گذاشته منو برده باغ اینقدر عین این پسر بچه ها ی کوچولو بد عنقی کرد من جلوی مردم خجالت کشیدم با باغبونم که کارش نزدیک بود به دعوا  بکشه

مادر که ا زهیچ فرصتی برای متلک گویی به پدر کوتاهی نمیکرد گفت معلومه این همون پسر کوچولوئیه که از بچگی پرو بالش دادی کردی همه کاره ی  خونه حالا دعوا سر چی بود

پدر در حالیکه قسمت اول گفته های مادر را بکلی نادیده گرفته بود گفت هیچی برای یک موضوع بی اهمیت.... که شاهین دادش در امد چچچچچچی بی اهمیت مرتیکه ..... نصف باغو کدو گوجه

خیا رکاشته فروخته مام که انگا رنه انگار

پدر جواب داد اون سی ساله که برای ما کار میکنه یک حقوق بخور نمیر ناچیز میگیره حالا یک گوشه باغ کدو گوچه خیار کاشته چند غازم بده به تو

_ درختارو چی برای چی الوها رو قطع کرده

_ بار نمیداد خوب خشک شده عوضش اون همه نهال سیب کاشته ...که شاهین حرفش را با تمسخر ادامه داد که معلوم نیست چند سال دیگه بار بده و ادامه داد_ اصلا به من مربوط نیست و بعد دوباره انگار راضی نشده باشد گفت نه من حالیش میکنم  یک روز میرم حسابشو میرسم

شین همانطور از داخل اطاق به بحثو گفتگو های نچندان خوشایند همیشگی گوش میداد  با خودش فکر میکرد شاهین حتی به ذهنش هم خطور نمیکند او امروز اگرین را دیده یا با مهرشادبه گردش رفته است

اوهمانطور که به ردیف طولانی اسامی لاتین درختو درختچه ها مینگریست و متقاعد میشد که مطلقا تا پس فردا قادر نخواهد بود انهمه اسامی لاتین را در مغزش جا ی دهد دوباره  به یاد مهر شاد افتاد و رفتارش را با او تجزیه تحلیل کرد از خودش میپرسید ایا بالاخره توانسته منظور اصلیش را به مهرشاد برساند یا نه طبق معمول یکی به نعلو یکی به میخ زده و انقدر لفافه بازی کرده که پسرک گیج شده  ..نه حقیقت چیز دیگری بود عشق خالصانه و پاک مهرشاد هم اورا میترساند و نگران میکرد و هم درست مانند کمربند ایمنی اویخته به ریسمان یک صخره نورد اورا به نقطه اتکائی وصل میکرد که دقیقا نمیدانست چیستو  کجاست ولی هرچه بود انقدر مهم و حیاتی بود که مانع میشد که او   با کلماتی سخت و بی مهر به او بفماند به شخص دیگری علاقه دارد

نه الان حوصله نداشت به این مسئله فکر کند او باید واحد پس فردا را پاس میکرد بنا براین دوباره خودش را سر گرم اسامی لاتین   کرد  یک لحظه به یاد دانی افتاد به جدول بزرگی که به دیواره ی اطاقش وصل بود و شکل گیاهان و اسامیش رو به روی چشمش بود  او همیشه با این روشهای ابتکاری درسها را یاد میگرفت در واقع فردا امتحان درسی بود که او با دانی و حامی مشترکا داشت چقدر دلش برای دانی تنگ شده بود  حالا دلگیریش از دانی چه دورو بی اهمیت بنظر میرسید  اصولا شین همینطور بود بد بختانه هرگز قادر نمیشد از خیال دوستانش دست بکشد مدتها حرص میخومردو نقشههای عجیب میکشیدو اخر سر با لبخندی همه چیز راب ه فراموشی میسپرد درست مصداق از تو به یک اشاره ا زمن به سر دویدن ....ابر خیالاتش  از روی دانی گذر کردند و عاقبت    وخیلی نرم و اهسته  تصویرحامی را در اغوش کشیدند    اه بلندی کشید سرش را به عقب برد و بی جهت لبخند ی محو به لبانش امد    و دوباره مرور خاطرات ان شب لمس دستانش  نگاه تحسین امیزش      قلب شین را گرم کرد با خودش نقشه کشید که بلافاصله بعد از امتحان بنحوی در رابطه با تزش با او تماس بگیرد نه تا حامی اینقد رملموسو واقعی در افکار او زنده بود مهر مهرشاد هر گز راه به جایی نمیبرد هرگز........******

 

 

  ساعت دو بعد از نیمه شب بود که شین از جا پرید فردا هفت صبح امتحان داشت  دیروز را ملتهب و نگران گذرانده بود تا شاهین به دانشگاه برود  و برگردد و واکنشش راببیند اما اخر شب شده و شاهین هنوز برنگشته بود .  او هم تا دوازده  درس خوانده و به خواب رفته بود   و حالا با صدای گفتگوی نرمی که از لا به لای در نیمه باز اطاق شاهین به گوش میرسید ا زخواب بیدار شده بود البته قرار بود 4 بیدار شود   ولی حالا دو ساعت زودتر         مهم نبود اهسته روی نوک پا رفت تا گفتگوی شاهین را بشنود صدا ی خنده میامد  گوشش را تیز کرد

اااااا اینطوریه باشه خیلی خوب ....  نه بجون تو ها .....اصلا....  مزاحم کجا بودی ..... خیلیم خوش گذشت  دست پختت خیلی خوشمزس   ...عین خودت اوهوم      و بعد دوباره حرفهای نا مفهومو خنده    های خاص...........  شین     برایش مسلم بود شاهین با اگرین حرف میزند  کمی فکر کرد بنظر نمیامد مشکلی باشد  چون شاهین اگر ا زموضوعی اراحت میشد وقتو زمان برایش مهم نبودودر هر موقعیتی دعوا راه میانداخت حتی اگر شب امتحان شینو ساعت دو بعد از نصفه شب باشد  با خودش فکر کرد این اگرینم چه دختر واردیه اصلا معلوم نیست گفته یا نگفته    حالا دیگرمهم نبودبعدا به این مسئله رسیدگی میکردبنابراین

.                 دوباره سر جایش برگشت  به اطاق برگشت روی تخت دراز کشیدو صفحه کپی شده را رو برویش گرفت خطوط ریز انگلیسی در نگاه چشمان خوابالودش در هم میشد عاقبت هم خواب اسیرش کرد و با صفحه کپی روی صورتش به خواب رفت  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

 ازادی ازادی نبود

2 نفر ازادی خانم بفرمائین ازادی

_ منونم اقا

_ خانم سوار نمیشین

_ اقا من اصلا جایی نمیخوام برم

_اا خیلی خوب خانم

این گفتگوی کوتاهی بود بین شین و پسر جوان مسافرکشی که پیکان زرد رنگ خالی از مسافرش کمی انطرفتر پارک شده بود شین کم ی جلو تر رفت که صدای بوقهای کوتاه یک ماشین اورا بخودش اورد _ ایش مرتیکه سریش وای نه مهرشاد بود

شین تند دررا  باز کرد و نشست مهرشاد کمی اهسته تر راند و به شین نگاه کرد نا خود اگاه احساسی از گرما و اطمینان به قلب شین راه یافت

_ سلام خانوم خانوما حالتون چطوره

_ بخشید از کا رکردمت

_ بهیچ وجه بگو کجا بریم

_ نمیدونم هرجا میخوای همین  طرفا

-         راستی نهار خوردی

-         شین نا خود اگاه خنده اش گرفت

-         م- چیه مگه حرفم خنده دار بود

-         ش- نه تو دومین نفری هستی  که امروز منو به نهار دعوت میکنه

-         مهرشاد کمی درهم رفت

-         _م- جدی اولیش  کی بوده

-         شین با شیطنت و بد جنسی گفت حدس بزن

-         م_ اذیت نکن شین و بعد اهسته اضافه کرد نذار حال خوبم خراب بشه

-          و بعد د رحالیکه به سمت نیاوران میرفت اهسته صدای موزیک لایت را بلند کرد

 

بعد از کمی سکوت مهرشاد گفت نمیدونم چرا ولی اینا رو دیدم خوشم اومد و از کنار دستش یک

 دسته ی کوچک شاخه های کوتاه گل نرگس  بیرون اورد و اهسته کنار شین گذاشت

شین به گلها نگاه کرد و همزمان وقایع شب میهمانی دانی برایش تداعی شد ودوباره جملات مهرشاد در گوشش طنین انداخت با یاد اوری ان جملات و نگاه عاشقانه مهرشاد غم و شاد ی عمیقی به قلبش چنگ انداخت و با خودش فکر کرد ان شب چه خود خواهانه احساسات اورا بی جواب گذاشته و از ان بدتر اورا به اینجا کشانده بود تا د رمورد عشق و احساس کسی دیگر با او صحبت کند انگار که او هیچ سهمی نداشت

-         شین شین

-         نه هیچ کس تااین اندازه مهربان و زیبا نامش را صدا نزده بود ود ر دم هرچه در سر اماده کرده بود تا درباره ی اگرین بگوید از یادش رفت

-         م _ شین  کار بد ی کردم ناراحت شدی

-         شین- این چه حرفیه یعنی من اینقدر بی احساسم فقط ...فقط..

نمیدانست چه بگوید هرچیزی که میخواست به زبان بیاورد بنظرش بی رحمانه میامد

-         م- فقط چی جملتو تموم کن

-         در حالیکه گلها را بدستش میگرفت گفت خیلی قشنگن خیلی

-         _ شین چی میخواستی بهم بگی  شاهین چیکار کرده بازم اذیتت کرده اره میدونم گاهی رفتارش باتو اصلا خوب نیست

-         _ش_ نه بذار یک جا وایسیم بهت میگم

-         م_ چیه گفتنش سخته

-         _ش- نه نه زیاد راستی این اهنگ چه قشنگه زیادش کن

-         - م _ باشه نمیپرسم ولی حسابی کنجکاوم کردی و بعد باشوق ادامه داد راستی شین جدیدا یک کتا ب خوندم خیلی جالبه فکر کردم احتمالا توهم خوشت بیاد اسمش کیمیا گره حالا دفعه بعد میارم برات راجع به دنبال کردن رویا ی شخصیه اون چیزیکه ادم باتمام وجودش میخواد بدست بیاره با ید بدنبالش بره  و نیم نگاهی به شین کرد و گفت قشنگه نه

-         _ ش- کمی احساس نفس تنگی کرد سرفه ای کردو گفت اره خیلی قشنگه      

-         شین ومهرشاد کمی از اینجاو انجا صحبت کردند تااینکه  مهرشاد روبه روی موزه ی دار اباد نگه داشت و گفت قبلا گفته بودی اینجا رو دوست داری گفتم بیارمت اینجا

-         اخ لعنت این جمله ای بود شین به خود گفت  من بهش گفتم  اینجا رو دوست دارم کی... اصلا میدونه چرا ....خوب بخاطر میاورد اولین گردش علمی دانشجوئیش بود اوایل پائیز ساعت 7 صبح باران نم نم میبارید و هوا د رمنطقه ی دار اباد مه الود بود شین عبوس میان بچه ها نشسته بود هیچ دوستی نداشت و از رشته اش بیزاربودوبا اصرار مادرش اسمنویسی کرده بود اما برخلاف او سایر دانشجو ها حسابی شو ر وشوق داشتند و حالا باامدن به این گردش علمی حسابی شادیشان را به نمایش میگذاشتند یادش میامد که با بیمیلی از اتوبوس پیاده شد و همانطور که  بی هدف ان فضا ی مه الود را می کاوید برای اولین بار اورا دید حامی  طلایی بلندبالا متین و متواضع دانشجوی سال بالایی بود که به همراه استاد به  به گردش علمی امده بود   البته ان روز شین اصلا متوجه نشد یا شاید با غرور خاص دانش اموز خوبیکه قبول نشدنش در رشته پزشکی را نتیجه استرس و بد شانسیش میدانست اجازه نداد تا بفهمد حامی درهمان دیدا رکوتاه خودش را در قلب او جای داده است از سوئی  داشتن خواستگاران متعدد تحصیلکرده شین را به این باور رسانده بود که نیازی نیست که به کسی توجه کند و هروقت بخواهد میتواند با یکی از همان خواستگاران ازدواج کند

 

اما حالا عشق حامی برتمام لحظات زندگی او سایه سنگینی انداخته بود شاید ..شاید اگر اینطور نبود شین بسادگی میتوانست خود را تسلیم عشق پاکی که از تمام حرکات و نگاههای مهرشاد  میبارید کندو درکنارش ارامش بگیرد اما حامی همه جا حضور داشت ومحکم و راسخ روح شین را به بند میکشید

 **********

_ خیلی خوب شروع کن این چه رازیه که میخوای با من در میون بذاری

 شین نگاه از منظره ی بسیار زیبای  ایوان وسیع موزه ی داراباد که تمام شهر را زیر پایش به نمایش میگذاشت برداشت و گفت خوب من امروز اگرین و دیدم

م- اگرین

 _ ش- اره در واقع من با اون نهار خوردم و با من صحبتهایی کرد

مهرشاد درهم رفت و گفت حتما بهت گفت من باهاش تماس گرفتم

ش_ خو ب اره مهرشاد ببین بنظرم اگرین دختر بدی نمیاد اون به من اعتماد کردو چیزائی رو با من در میون گذاشت که بنظرم حقشه خودش در مورد اونا با شاهین صحبت کنه ببین مهرشاد اون به شاهین علاقه داره من درکش میکنم

مهرشاد تلخو طعنه وار پرسید درکش میکنی

_شین احساس کرد موقع ان رسیده که حرف اصلی را بزند بنابراین گفت من درک میکنم چون خودم احساس مشابهی دارم و برای تمام کسانیکه عاشقن احترام قائلم

_ مهرشاد سرخ شد بله احترام قائلی اماعاشقشون نیستی ولی  فکر میکنی یک عاشق فقط به احترام نیاز داره اون عشقشو میخواد در کنارش متعلق به خودش و

ا زهرراهی که بنظرش برسه برای بدست اوردنش میجنگه

 

اما .. اما .. اینم بدون که عشق اگرین یک طرفس  و مثل همه ی عشقای یک طرفه عذاب اورو تلخه  من میخواستم همینو بهش بگم و به شین نگاه کرد و گفت چون منم درکش میکنم .......... واینبار شین با همه خود داریش زیر بار نگاه مهرشاد از پا درامدو اشکش سرازیر شد وفقط توانست از جا بلند شود و به راه بیفتد

 

وبه سمت در ورود ی برود ماشین مهرشاد همان جا پارک بود ونرسیده به ماشین مهرشاد دوان دوان خودش را به شین رساند و گفت شین شین نرو وایسا

 شین ایستاد و برخلاف میلش سوار ماشین شد اصلا دلش نمیخواست لوس تر ازانچه بود جلوه کند مهرشاد سریع پشت فرمان نشست و ماشین را به گوشه ای بردو ملتمسا نه گفت شین ......شین .....عزیزمن... منو ببخش اه لعنت به من تورو ناراحت کردم عجب ادم بی ملاحظه ای هستم

شین بسرعت اشکهایش را پاک کردو گفت نه مهرشاد دیگه این حرفو نزن تو پسر خیلی خوبی هستی یک جنتلمن واقعی ببین د رواقع من زیاد حالم خوب نیست یک کمی ضعیف شدم هوم اصلا من همیشه اشکم دم مشکه شین گریه او معروفه  و بعد لبخندی زدو گفت  ببین خوب شدم فکر کنم قندم پائین اومده  باید برام کیت کت بخری

لبخند شین به مهرشادم سرایت کردو گفت مگه میشه ادمی به شیرینی و  مهربونی تو قندش بیاد پائین و ماشین را به حرکت د راورد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

إَبعداز رفتن اگرین شین با لبخندی خشک شده بر لب وسط میدونگاهی میان مینی بو سها مانده بود که با بوق یکی از انها به خودش امد و بطور خودکار از کنار مغازه های کنار خیابان بازار تجریش به سمت میدان قدس رفت نزدیک اولین پاساز بود که یک دفعه ایستاد اخر از بس این ماجرا   غیر منتظره ویک باره بود که شین خیال کرده بود وسط یکی از فصول مهیج یک رمان عشقی گیر کرده و حالا باید به قهرمان داستان که صد البته شین بخاطر خود عاشقیتش با او همذات پنداری میکرد مشاوره دهد انگار نه انگار که یک طرف ماجرا برادرش شاهین همان پسر بد اخلاق و بهانه جوست  که بقولی نزده میرقصد و به اندک نامرادی هزار فتنه بر پا میکند و بعد خود نصیحتگرش از این فرصت استفاده کردو هزار سرزنش بر سرش پرتا ب کرد   که بله خانم شین تو اصلا همیشه عجول و بیملاحظه هستی برای چی بی مطالعه و ذوق زده با دختره رفیق شدی باهاش رفتی رستوران ا زهمه بدتر بهش گفتی خودش همه چیزو به داداشت بگه واقعا که ....یک دفعه ویروس یاب ضد خاله زنکیش همه ی برداشتهای غلط رو پا ک کردو با خودش گفت خوب که چی چراباید همه رو پست فطرت و موذی ببینم بدختره ی بیچاره به من اعتماد کرده صحیح ترین روش اعتماد متقابل با دقتو تحقیقه

خوب حالا روش تحقیق چیه ...وا ی خدا بین این همه گرفتاری و امتحان اصلا حوصله ی وقت تلف کردن ندارم اووووم یک فکری و به سمت مخابراتی انطرف خیابان رفت

*************8888

 

 

 

 

مهرشاد تو مغازه ی پدرش پشت میز نشسته بود  و در حالیکه حوصله اش حسابی سر رفته بود بی رغبت دفتر حساب کتابهارا ورق میزد مشخص بود که چیزی از اصطلاحات خرید و فروش سر در نمیاورد

بلکه فقط با حضورش د رمغازه میخواست  ان عذاب  وجدان گاه گاهی که مانند یک بیماری مزمن هرچند وقت به سراغش میامد را ارام کند بخصوص که حاج اقا و حاج خانم به مسافرت رفته بودند و به حبیب شاگرد مغازه که این روزها سخت سر گرم نامزد بازی بود نمیشد اطمینان کرد ولی با این وجود خوب میدانست پدر از او راضی بود در واقع از همان کودکی همان موقع که میخواست مثل بقیه ی بچه ها به ذوق شیطنت و فروشنده بازی کردن همراه پدر به مغازه بیاید با اخم قشنگی که بین ابروان پدر گره میخورد و با تحکم میگفت بچه بشین پای درست فهمید که فقط با درس خواندن میتواند دل پدر را شاد کندهیچ یادش نمیرفت وقتیکه روز نامه به دست وارد مغازه شد  پدر  مشغول صحبت با دوستانش یک هو عین برق گرفته ها بادیدن او خشکش زد و بعد ارام پرسید چی شده پسرم   ....بادیدن قیافه پدر تمام نقشه هایی که برای سر به سر گذاشتن با او در سرش ریخته بود بهم زد و نگران گفت بابا بخدا قبول شدم که یک هو حبیب که بچه شر و شلوغی بود  باکفو هورا مغازه را بهم ریخت و دوستاتن پدر هم با تبریک وخنده به او پیوستند و وسط اون شلوغی فقط مهرشاد بود که دو تا قطره اشک شادی پدر را از قبولی تنها پسرش دید  بعد از ان دیگر حرف حرف مهرشاد بود که البته مهرشادهم اینقدر زورگو نبود که بخواهد سو استفاده کند ولی خوب یک جاهائی پدر خوب به دادش میرسید مثل همین هفته پیش که مادر با مخلوطی از قربون صدقه و التماسو غرولندکرده بود که برات زحمت کشیدمو جوونیم پات گذاشتم  بیا بریم خونه خانم وحیدی دخترش از گل بهتره و اله و بله که مهرشادم عین بچه ی لجوج ها یک کلمه گفت نه و تا خواست از اطاق برود بیرون که مادرش دم گرفت که شیرمو حلال نمیکنم .. که یک هو حاج اقا پدرش که تا حالا ساکت فقط نگاه میکرد و شایدم از دیدن کل کل مادر و پسر لذت میبرد عصبانی شد و گفت

بسه دیگه دست از سر این پسر بردار این قصه ی حلال حرومم دیگه تو این خونه تمومه

_ ا حاج افا جوونه ثواب داره  یک وقت ..

_ یک وقت چی نکنه فکر میکنی یک وقت به گناه میفته اره نخیر لازم نیست دین و ایمانو عین لقمه صبحونه زوری بچپونی تو گلوی بچه هام  مهرشاد خودش باید انتخاب کنه من به پسرم اطمینان دارم قاطی کثافتکاریای جوونای امروزی نمیشه

_ هه حاج اقا چه خوش خیاله دخترای این دور ورمونه رو نمیشناسه    .....ونگاه تیزو معنی داری به مهرشاد کرد که یکه خورد کاریش نمیشد مادرش با همان شامه ی تیز مادری خبر داشت و میدانست 

 

صدای زنگ موبایل بلند شد مهر شاد گوشی رو برداشت و قبل از اینکه چیزی بگه

الو  الو

یعنی شین بود

الو صدا نمیاد

مهرشاد بی اختیار با همه محبتش گفت جانم بفرمائید

_ ا سلام ببخشید مزاحم شدم وقتتونو نگرفته باشم

مزاحم ..مهرشاد خنده اش گرفته بود – این حرفا چیه خانوم شما مراحمین

_ ا  راستی شاهین که اونورا نیست

_  نه نیست چطور ( اینقدر خوشحال شده بود که اصلا فکرنکرد شاید شین با شاهین کار دارد)

_ حقیقتش یک مطلبی هست باید با شما در میون بذارم د رمورد شاهینه البته هر چی زود تر بهتر

_ اختیار دارین هر وقتو هرجا بخواین میام  اصلا الان کجائین

_ تجریشم تو مخابرات

_خیلی خوب من نزدیک شمام اگه اجازه بدین میام دنبالتون

-         اا مرسی لطف میکنین

-         -خیلی خوب الساعه میام امر دیگه ای ندارین

-         ببخشید زحمت شد براتون پس سر دربند خوبه

-         باشه اومدم

-         خداحافظ

-         مهرشاد گفت خداحافظو گوشی راقطع کردو سریع از پشت میز بلند شد

        فوری کیفش را برداشت قبل از رفتن نگاهی به ایینه کرد و دستی به موهایش کشید جوانی که رو به ایینه پشت به ردیف منظم فرشها  روی چیده شده ایستاده بود چقدر خوش تیپ و پاک و دوست داشتنی بنظر میرسید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

خیلی زود امتحانات اخر ترم شین شروع شد با تو جه به اینکه شین ترم قبل مرخصی

 گرفته و  سال قبل هم بخاطر شرکت در ازمون پزشکی دانشگاه ازاد واحد های

کمی برداشته بود نظم واحد گیری اش در این ترم حسابی بهم خورده  و برنامه

امتحانی اش خیلی فشرده بود و حسابی زیر بار سنگینی درسها و اوضاع در هم برهم روحی دستو پا میزد با اینکه با تمام وجود میخواست روی درسهایش تمرکز کند هزارو یک سوال چون پیچک های رونده به دیوار ذهنش می چسبیدند  و حواسش را پرت میکردند تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت برای درس خواندن به کتابخانه بیمارستان

 شهدا ی تجریش برود  البته واضح است که این کتابخانه به دانشجویان انترن و رزیدنت های بیمارستان تعلق داشت و کس دیگری حق ورود به انجا را نداشت و لی از انجا که سال گذشته شین به پیشنهاد شاهین د رکلاسهای اموزش کامپیوتر که در بیمارستان بر پا میشد شرکت کرده بود یکی دوباری همراه با شاهین سری هم به کتابخانه زده بود و انجا را جای دنج و ارامی یافته بود

 گذشته از این مهرشادو شاهین بین رزیدنتهاو انترنها دوستان فراوانی داشتند اما همه اینها به کنار درس خواندن در کتابخانه همیشه حسرتی کهنه را در دل شین زنده میکرد و با نگاه به چهره های مصمم  دانشجویان دختر که با ظاهری ساده و بی ارایش ساعتها ی متمادی با حوصله پشت میز مینشستندو ان جزوه ها و کتابهای قطور انگلیسی و فارسی را مرور میکردند  خودش را مواخذه میکرد که در سراسر سالهایی که پشت کنکور بود یک ساعت هم نشد که پیوسته درس بخواند و همیشه وسوسه قوی کتاب و رمان و مجله خواندن او را میفریفت و برنامه ریزی درسی اش را ریز ریز میکرداین یک واقعیت بود که شین همیشه افراد درس خوان و تلاشگر را تحسین میکرد که البته منحصر به دانشجویان پزشکی نمیشد بخاطر همین هم بود که وقتی دانی با ان حالت راسخ اعلام کرد که از این به بعد میخواهد جدی درس بخواند و فوق قبول شود منطقا حرفش را پذیرفت اما حس قوی درونیش به او میگفت که ماجرا تنها این نیست  اشکال کار از جای دیگر است  ...در همین روزهای درس خواندن د رکتابخانه بود  که اولین بار با اگرین دوست برادرش اشنا شد یعنی این درست وقتی بود که داشت از بوفه بیمارستان یک عدد چای و یک بسته بیسکوئیت میخرید که دختری قد بلند با روپوش سفید کوتاه که ان موقع خیلی چیز عجیبی بود و موهای بشدت بلوند کرده ای که  چهارپنج سانت از زیر مقنعه بیرون امده  واطراف شانه پخش شده بود به طرفش امد  خب در اینکه اگرین چشمهایش استثنایی بود حرفی نبود رنگ عجیب چشمانش که تقریبا طلائی تیره با ته مایه های سبز بود در صورت سبزه اش خود نمائی میکرد نگاه عجیبی داشت  نگاهی که  سالها بعدشین وقتی خیلی خسته و غمگین شد در چشمان خودش دید نه الان عبارت درست به ذهنم امد بله نگاهی سازگار به درد

_ سلام

_ بله سلام

_ شینی دیگه درسته

_ ببخشید شما

_ اهوم و خنده کشداری کرد_ اگرینم اشنا  نیست برات

یک دقیه طول کشید

_ ااا بله

_ شناختی

_ بله حالتون خوبه

_ بیا بیا این ات اشغالا رو نخور بریم این بغل ساندویچی فقط یک لحظه بشین من مانتومو بپوشم و قبل  از اینکه شین حرفی بزند غیب شد

ساندویچی روبروی بازار تجریش شین و اگرین

شین در واقع خودش هم نمیدانست انجا چکار میکند ولی قطعا فضولی و کنجکاوی در مورد دوست دختر برادرش اورا به اینجا کشانده بود

_ خوب چی میخوری  همبرگر خوبه

-من

-.....ا ...ول کن میدونم که رژیم داری  این یک دفعه ...باشه

_ باشه

 

 

-راستش  سه چا رروزیه که میبینمت اوم..... هوس کردم بیام پیشت  میدونی خیلی شبیه شاهینی

مخصوصا چشات   ....اوووووووم و بعد دوباره تکه ها ی کوچک خنده اش  را پراکنده کرد

از من که چیزی بهت نگفته  ولی بذار یه چی بگم  شرط میبندم لوازم ارایشه ما ل تو بوده نه

_ من .. نه اون دست نخورده بود باور کن 

 

-اخ نازی معلومه اکبند بود من خودم واردم مامانم ارایشگاه داره ...میدونمم گرون بود فقط میخواستم بدونم مال تو بوده یا خودش خریده ...ای بابا ولش کن....  اخی تو خیلی با داداشت فرق میکنی ساده و مظلوم  البته اونم خیلی زرنگ نیست ... وگرنه ..........خوبیش اینه که زیاد اهل سو استفاده نیست   زود راضی میشه چمیدونم شایدم میترسه جلو بره  ...اون رفیقش مهر شاد عینهو بولک و لولک میمونن همش دور برش میچرخه مبادا من گولش بزنم.....چند وقت پیشم زنگ زده بود خونمون با موبایلش که نصیحتو این حرفا .......مکثی کرد... خوب تو چه احساسی داری بنظرت من یه عفریتم.... میخوام گول بزنم داداشتو..

شین چیز ی نگفت یک لحظه سرش را پائین انداخت و من من کرد احساس واقعیش چه بود فکری بنظرش امد او نمیخواست مثل هلیا باشد..... ولی تا سرش را بالا کرد  اگرین را دید که با ظرافت سیگاری از کیفش بیرون کشید و روشن کرد  وقتی لبهایش را غنجه کرد تادود  خاکستری از  میان انها بگریزد کجکی به شین نگاه کرد تلخ تلخ انگارناظر بود بر چیزی در حال از دست رفتن  شین نمیدانست چکا رکند نقش او در این میان چه بود البته سیگا رکشیدن توی رستوران  و گوشه های خلوت دانشگاه توسط دختران چیز زیاد غیر عادی نبود ولی نمیدانست اگرین چه مقصودی دارد قطعا هردختر ی میخواست جلوی خواهر دوست پسرش خود را موجه تر نشان بدهد ولی انگار اگرین قصد دیگری داشت چیزی که شین سر در نمیاورد

 

_ چیزی نخوردی یا نخواستی رژیمت رو بهم بزنی بهر حال من خواستم بدونی  که  .... اوم نمیدونم چه جوری بگم ولی از پریروز که تو نخت بود حس کردم میشه بهت گفت   ببین ....من .. مطلقه هستم داداشت اینو نمیدونه

 شین یکه خورد  ولی خیلی سعی کرد چیزی در رفتارش مشخص نشود بنابراین تقریبا عادی پرسید

_ چرا بهش نگفتی

_ چیرو بگم  اصلا چی بوده که بگم... هه مطلقه  این برای   یک رابطه ی طولانی بین یک زنو مرد هست ........  نه منی که فقط باهاش رفتم تا ترکیه که برم امریکا همون جا دیدم عوضیه برگشتم   رفتم پیش مادرم   اخه پدر مادرم از هم جدا شدن  بعدشم درس خوندم اومدم دانشگاه  همین  من  فعلا فقط با شاهین دوستم قصد دیگه ا ی هم ندارم اگه میتونی قبل از اینکه مهرشاد چیزی بهش بگه به شاهین بگو نمیخوام دروغ گو باشم   منکه کاری نکردم همون اول کار وقتی فهمیدم ادم خوبی نیست تمومش کردم ..  ای لعنت به روزیکه  این خواهر فضول مهرشاد پاشو گذاشت تو ارایشگاه این ننه ی مام که باید پیش  همه مشتریا دلشو وا کنه ....بعدم که مهرشاد اومد دنبال خواهرش منو دید ....... و بعد با صدائی اهسته اضافه کرد 

 حالا چی مگه جرمی مرتکب شدم  

خوب بود مثل پد رمادرم میذاشتم این رابطه ۱۵ سال طول بکشه پای یک بد بخت دیگه هم بیاد وسط

   ..خوب اینم دلیل نمیشه که به هر پسریکه بهم گفت سلام فوری بگم مطلقم  حق داشتم نگم نه....

 اگرین طوری  حق به جانب به شین نگاه میکرد که شین دلیلی برای بحث و جدل ندید بنابراین با ارامش جوا ب داد

ـ     شاید  حق با تو باشه  ....  ولی بنظرم خودت بگی بهتره چون اگه سوالی هم براش پیش بیاد میتونی جواب بدی نباید بترسی بقول خودت جرمی مرتکب نشدی   در مورد مهرشادم بعید میدونم چیزی بهش گفته باشه بنظرم قشنگتر اینه که خودت بگی نه من یا کسا ی دیگه به گوشش برسونن اصلا فکرنکنم شاهین خوشش بیاد من تو کارش دخالت کنم خودت بگو این طوری بهتره 

-         مطمئنی

-         _ اره مطمئنم

-         ............

 

اگرین داشت سوا رمینی بوس های تجریش ازادی میشد قبل از اینکه بره شین سوالی به ذهنش اومد ازاگرین پرسید

-         راستی چرا پرسیدی کادو مال من بوده یا نه

-         اگرین خندید و برای اولین بار چهره اش صمیمی شد راستشو بگم انگار یک نشونه بود نشونه ای برای دوست داشتن برام مهم بود

مینی بوس حرکت کرد و رفت هی صورت اگرین  تو قاب پنجره ی مینی بوس کوچک و کوچک تر شد  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:52  توسط اندیشه فرزانه  | 

 از این ماجرا دو روز گذشت و با تماس نگرفتن دانی نگرانی شین دو برابر شد با این وجود غرورش به او اجازه نمی داد دوباره با منزل دانی تماس بگیرد تا اینکه بالاخره روز چهارم دانی را لابه لای دانشجویانی که از پله های پهن بین طبقات بالا میرفتند پیدا کرد و به سمتش رفت

ش_ سلام

 دانی برگشت ظاهرا لبخندی کم رنگ به لب داشت اما انگار سایه ای از دانی گذشته بود نگاهش غریبه و سخت بود  سلام

شین _ کجائی نگرانت شدم

دانی بدون انکه به هیجان و صمیمیت شین پاسخ دهد شل گفت جدی

شین سماجت کردو ادامه داد زنگ زدم مادرت گفت دانی اصلا رفت خونه ی مادر بزرگش شین مخصوصا همان جمله را بکار برد  تا ببیند نظر دانی چیست

دانی _ اوم اره رفته بودم اونجا

شین_ ا پس این چند روز اونجا بودی

د_ نه شب برگشتم خونه ....بقدری دانی این جمله را خنثی گفت انگار نه انگار که متوجه کنایه ی نهفته در جمله شین شده

بین انها سکوتی بر قرار شد دانی اشکارا بیحوصلگی خود را نشان میداد به ساعت نگاه میکرد با زیپ کیفش  ور میرفت شین اخرین تلاشش را هم کرد دانی جدا میهمونی خوبی بود واقعا خوش گذشت

دانی خیلی جدی گفت اره بد نبود....... کمی فکر کرد و ادامه داد ولی شین یک نکته ای رو باید بگم حقیقتش تو خوب میدونی که انگیزه من ا زورود به این  رشته سوای بقیهی دانشجوهاست که اتفاقی گذرشون به این رشته افتاده همون طو رکه هدف خانواده و بخصوص پدرمم با سایر خانواده ها فرق میکنه میدونی که پدر من پسری نداره گل ارا رو هم که دیدی بچه بی دستو پاست و این منم که باید نتایج سالها تحقیقو تلاش پدرمو در این رشته به ثمر برسونم نقشه من این نیست که مثل یک دختر بی استعداد شوهری تور بزنمو و تمام عمر بچه داری کنم من میخوام محقق بشم یک پیشرو یک استاد متخصص نه یک کارمند پشت میز نشین مکثی کردو بند کیف را روی شانه اش انداخت و حالت رفتن به خودش گرفت و ادامه داد اینه که من زیاد مایل نیستم قاطی خاله بازی و احساسات زنونه بشم و هدفم کم رنگ بشه بنا براین از این به بعد میخوام کمی به دوستیمون نظم بدم شین تو منو دوست داری پس کمک کن موفق بشم خوب میدونم که ابت با  دخترای سطحی و احمق تو یک جوب نمیره  واسه همینم منو برای دوستی انتخاب کردی پس بهتره جدی باشیم هم من هم تو این بنفعمونه.... 

شین لبخندی زد و سعی کرد خوش بین باشد و همه چیز را از زاویه موفقی تو پیروزی و تلاش ببیند اما نمی توانست هشدار درونی اش را نسبت به این تغییر رفتار ناگهانی دانی نادیده بگیرد البته در این فاصله دانی بسرعت رفت تا نقطه پایان پر رنگی به قسمتی از روزهای گرم و صمیم دوستیشان بگذارد و خود را از شر سوالات احتمالی شین برهاند.

 

 

 انشب وقتی شین به خانه رسید به سراغ جزوات و کتابهایش رفت ولی بیشتر جزوه هایش ناقص بود بنا براین با یکی دو نفرکه همیشه جزوات بی عیبو نقصی داشتند تماس گرفتو قرار گذاشت نمی دانم حالا اوضاع دانشگاه ها چگونه است اما ان موقع همه چیز برمبنای جزوه پیش میرفت و کمتر کسی زحمت مطالعه کتابهای رفرنس یا مرجع را بخود میداد  شین همانطور که کتابها را در ردیفی منظم میچید و رمانها و دل نوشتههایش را از میان انها بیرون میکشیدو در کشوی خودش جا میداد به چشمش به پوشه تحقیقات تزش افتاد و تصمیم گرفت تا پایان امتحانات ترم فقط به واحد های ان ترم توجه کند اکثر دروس شین سه واحدی مشتمل بر دو واحد تئوریو یک واحد عملی بود و چون عمل در دانشگاه انها به فراموشی سپرده شده و تنها اخر ترمها در قابل یک اردوی درسی سرو تهش هم میامد بنا براین هر استادی به دانشجو ها تکلیف میکرد که مقاله ای در ارتباط با درس مربوطه بیاورند که البته در ان زمان بخاطر عدم دسترسی به اینتر نت اینهم مشکلی بود

از ان طرف دانی دیگر سر کلاسهای درس که البته دو سه هفتهای بیشتر به پایانشان نمانده بود نیامد حامی هم ان ترم فقط چها رواحد درسی داشت   که در جلسه اخر کلاس غایب بود شاید شین هفتهای را توانست با تظاهر به خونسردی سرش را به کلاس و گرفتن جزوه و درس گرم کند اما خیلی زود  بی تاب و کلافه  و بی قرار شد د رخانه تا میامد صفحه ای را باز کند انگار چهره حامی در ان نقش بسته بود زود جزوه را می بست از دانی هم خبری نبود و کسی نبود تا دغدغه هایش را با او قسمت کند د ران چند روز شین با تاسف دریافت که علاقه ی او به حامی از مرحله ی شیرین و دلربایش گذر کرده  و تمنا ی دیدن و داشتن او چون نیاز معتادی به مواد مخدر عذابش میدهد ان جا بود که عشق چهره ی نا خوشایندش را به او نشان می داد و به او دهن کجی میکرد هرچه دل را با  عقل و دلیل ارام میکرد  اشتیاقو نیاز او را به زانو در میاورد  و به یاد این بیت می افتاد  پای استدلا لیون چوبین بود       پای چوبین سخت بی تمکین بود

 

در چنین وقتهائی کلافه میشد  و  ساعتها د رحا ل گو ش دادن به موسیقی خیالبافی میکرد خیالهائی تلخ و شیرین که گاهی در انها پیروزو گاه شکست خورده بود

شین سر شار  از احساس کنار گذاشته شد گی  ازتنهائی  در عذاب بود تنها دوست صمیمیش پرنیان  که در پی یک شکست عشقی محجو بانه به انتخاب پدرو مادر جواب مثبت داده بود در سال دوم زندگی چنان زیر فشار مسئولیت های انترنی و باداری نا خواسته و یاس عاطفی دستو پا میزد که شین اصلا دلش نمی امد با شرح ماجرایش روح لطیف پرنیان را جریحه دا رکند  این پریشان حالی  و رویا زدگی  ا زچشمان تیز بین مهرشاد که دوباره رفت و امدش را به انجا از سر گرفته بود  پنهان نماند و هر چه میخواست به شاهین یا مادرش هشداری بدهد جرات نمیافت  عاقبت یکی از روزها    د رحالیکه در هال کوچک خانه همراه با شاهین و مادرش چای میخوردند  صدای شین که بی خبر از همه جا  در طبقه ی دوم خالی از اثاث برا ی خودش اواز میخواند  در سکوت  ایجاد شده مابین انها رخنه کرد

 

 

گریه را به مستی بهانه کردم          شکو ه ها زدست زمانه کردم

استین چو از دیده بر گرفتم           سیل خون به دامن روانه کردم

 

مهرشاد که  همیشه ارامو  صبور  بود یک لحظه خود داریش را از دست داد و گفت شاهین تو واقعا فکر نمیکنی شین یک چیزیش هست  

شاهین د رجواب خندید و گفت چیه برا ی خوندنش میگی   اینکه چیز تازه ا ی نیست  این دختره از وقتی چار سالش بوده شروع کرده  و بعد با لحن کودکانه ای خوند کمکم کن  کمکم کن نذار اینجا بمونم  تا بپوسم و وقتی عصبانیت مهر شادو دید گفت باور کن نوارش هست .. و میان خنده گفت.خیلی خیلی خوب ببخشید   گوش کن مدتیه داره با نوارای کلاس اواز ارشاد تمرین میکنه    مهرشاد رو به مادر کرد و از انجائیکه میدانست او از حاج خانوم بیش  از خانوم دکتر خوشش می اید گفت  نگاه کنید حاج خانوم این پسرتون چقدر ریلکسه

مادر شین هم با لحن راهبه ا یکه به خودش صلیب میکشد گفت چی بگم پسرم همه اینا از اینه که هدف واقعیشونو پیدا نکردن  وقتی تو تمام شبانه روز یک رکعت خرج توجه به خدا نمیکنی معلومه که به هر بادی میلرزی و افسرده میشی  من با زیبائی مخالف نیستم اما نه اینکه ادم سلامتیشو بندازه به خطر اخر خوشگلی که باشی از مرلین مونرو که بالاتر نیستی    تابلو شو که از استو دیو ها کشیدن پائین شبش یک مشت قرص خورد و خدا حافظ 

شاهین خندید و گفت ماد رجون اون فیلم بود شما خبر نداری اونو کشتن کا رکا رکندی بود

مادر_ بله دیگه بخندو مسخرگی کن برای خواهرت وقت گرفتی......... نه   ...خدا بدور ادم واسه خانوادش وقت بذاره مهرشادم منو دکترنبره خدا میدونه چی بسرم میاد .............

 

شاهین- اصلا شما برای من موبایل خریدین ...

_چه ربطی داره..........

 و خلاصه بین بحثو گفتگو جدی و شوخی موضوع شین فراموش شد

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

روز شنبه بااینکه شین تنها 2 ساعت کلاس داشت  ولی   به ظاهر با توجیه اخر ترم بودن و نزدیکی امتحانات و در باطن برای دیدن دانی به دانشگاه رفت  اما دانی نیامده بود چیزی که زیاد باعث تعجب نبود شین خیلی سریع به خانه امد و حتی دعوت سیما و یکی دوتا از بچه های دعوت شده به میهمانی را که کنار بوفه دانشگاه چای میخوردند نپذیرفت خوب میتوانست حدس بزند بین انها چه حرفهائی ردو بدل میشود خوشبختانه دیروز دوباره پول تو جیبی مفصلی از پدر دریافت کرده بود و نیازی نبود مانند هفته پیش پیاده روی های طولانی داشته باشد اما طبق معمول مسیر سرازیری دانشگاه به سمت سه راه را پیاده ر فت هوا کمی گرم بود ولی شین اهمیتی نداد نزدیک به سه راهی یکدفعه احساس کرد پشت سرش داغ شده و یک دفعه متوجه ریزش قطرات خون از بینی اش شد و ازان جا که خانم شین دستمالی نداشت فوری به دارو خانه رفت و یک بسته دستمال گرفت و سریع سوار تاکسی شد خیلی زود خونریزی بینی اش بند امد ولی جای ان داغی در پشت سرش یک دفعه  احساس سبکی خاص و تپش ضربان قلبش شد و در لحظاتی احساس کرد سرش گیج میرود به محض اینکه به خانه امد یک لیوان بزرگ چای شیرین به همراه دو سه بیسکوئیت خورد  و کمی حالش بهتر شد کسی خانه نبود بنابراین تصمیم گرفت از فرصت استفاده کند و زنگی به دانی بزند .....

...........زنگ اول ......زنگ دوم .......زنگ سوم  صدای برداشتن گوشی

شین_ الو..الو و بعد تق گوشی گذاشته شد

مهم نبود شاید صدایش را نشنیده بودند

 _ سلام( صدای سالومه بود )

_ سلام  ببخشین دانی خونس  ( صدا ی همهمه  و خنده و گفتگو از دور میامد )

_.....دانی ...ااا نه خونه نیست رفته بیرون خداحافظ و گوشی قطع شد

شین با خودش گفت وا چه بی ادب نگذاشت بگم با من تماس بگیره

شین که کمی احساس کوفتگی میکرد بدون خوردن شام با یک مجله فیلم قطور به رختخواب رفت و خیلی دقیق از یاد داشت سر دبیر و نقد های غیر حرفه ای و کوتاه خوانندگان شروع کرد تا به نقدهای قوی و استادانه حرفه ا ی ها رسید و در انتها هم با حسرت شرح حال فیلم های مهم خارجی بر پرده را خواند که احتما لا مدتها طول میکشید  تا بعضی از انها را ببیند تازه با ان زبان انگلیسی متوسط رو به پائین چقدر میتوانست از فیلمهائ یکه بر پایه دیالوگ بنا شده بود چیزی سر در بیاورد خدا میدانست ...........

 روز یکشنبه هم با وجود اینکه دانی سه کلاس پیاپی داشت به دانشگاه نیامد و این بار اولین کاریکه شین بعد از رسیدن به خانه کرد زنگ زدن به دانی بود

زنگ اول . زنگ دوم  ....دو.باره سالومه گوشی رابرداشت   

_ شین _ الو ... الو و در جوای صدائی از دور در گوشی پیچید گوشی رو بده به من

 

 

-بله.. مادر دانی بود

شین مودبو مهربان_ سلام حالتون خوبه

مادر دانی جدی- ممنون

شین _ بببخشید دانی خونه هست

 مادر - دانی اصلا رفت خونه مادر بزرگش  مار دانی چنان این جمله را با خشم و کلافگی بیان کرد که قطعا ترجمه اش این میشد دختره پر رو دیگه مزاحم نشو  بدون خداحافظی قطع کردن گوشی هم  دلیلی براین مدعا بود

لحظه ای گوشی در دست شین ماند و بلافاصله شقیقه اش تیر کشید  شاید الان وقتی کسی این مکالمه را بخواند تصور کند که برخورد ماد ردانی بی محلی ساده مادری میانسال است که حوصله دوستان دخترش را ندارد ولی چنان سردیو تحقیر در ان جمله کوتاه نهفته بود که سرمایش به شین راه یافتدر حالیکه دلش نمیخواست زود قضاوت کند برای خوردن دو استا مینوفن کدئین به اشپز خانه رفت که سر بزنگاه شاهین مچش را گرفت

_هی چی میخوری

شین _ قرص استا مینوفن

شاهین_ کور که نیستم مثلا خودم دکترم ولی چرا کدئین چرا دوتا اونم با معده خالی

شین_ ااا ولم کن شاهین

۸۸۸۸۸۸۸۸۸

یکساعت بعد شاهین د رحالیکه بازوبند مخصوص فشار را دور بازوی شین میبست گفت بفرما خانم میفرمایند ولم کن بفرما ببین بازوهات چقدر شل شده و انگشتش را د رگودی بازو کشید نگاه کن این خطای سفید رو   ... اها ....و انگشت شصت را در روی رگ اصلی و بر استخوان مچ فشا رداد اینم نبض نا منظم .......و......فشار به به 10 روی هفت......... پریود که نیستی   شین سرش را به علامت نه بالا برد   جدیدا بی نظم نشده

شین با کمی خجالت چرا

شین گردنتو بده بالا و اهسته دستش را روی برامدگی گلویش گذاشت

اوم شین لازمه ازمایش بدی چیز مهمی نیست  برات یک وقت از دکتر عزیزی میگیرم متخصص غدده همونجام نمونه میگیره  مادر شینم که به در تکیه داده بود گفت معلوم نیست واسه چی داره خودشو میکشه

شاهین خندید و بی خیال گفت اخه این روزا پسرا همه باربی پسند شدن این ۰اگرینم هر وقت میریم رستوران فقط سالاد سفارش میده

مادر یک دفعه پرسید اگرین کیه

...اااا هیچکی برو بینیم بابا.... . و سریع از اطاق خارج شد  مادر هاج و واج    یک کمی ادب از این رفیقت یاد بگیر و بعد نگاه مروزی به شین کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:14  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 شین بعد از خارج شدن از اشپز خانه به اطاق کوچک متصل به سالن رفت

و مقابل ایینه به خود نگریست که رنگش به سفیدی صورت گیشا های

 ژاپنی شده بود با اینکه از رژ گونه زدن بیزار بود ولی مجبورشد کمی رنگ

 رو به گونه  های یخ کرده اش بدهد موهایش  راکه دانی بهم ریخته بود

شانه کرد و رو شانه ها ریخت همانطور که رژ لبشرا پر رنگ میکرد با خود

تصمیم میگرفت  که اجازه ندهدان شب برایش خراب شود  

 _سلام خانم شیرازی..... شین شیرازی

 شیرینی عشقو یک سرخوشی ملایم به شین کمک کرد به زحمت دختر

 خجول را به گوشه ای براند و با اطمینان به نفس شیرین ترین لبخندش

را نثار حامی کند  .....ایا در این لحظه خوشبخت  تر از او کسی بود این

  سوالی بو د که شین وقتی نگاه ستایش گر حامی  جانش را به اتش

میکشید  و باعث میشد طولانی تر در سبز گرم چشمانش غرق شود

 ا زخود می پرسید  اهنگ ملایمی که باعث شده بود بچه هانزدیکتر

  به هم برقصند تمام شد  حامی  برخلاف انتظار شین ا زکنارش

تکان نخوردبلکه خیلی ظریف دستش را گرفت و باعث شد

 

شین به ارتفاع 2 هزار پا پروا زکندبلافاصله اهنگ تندی شروع

 شد و انها به جمع شلوغ رقصنده بچه هارفتندو حالا این موهای

بلوطی بلند شین بود که با چرخش  رقص گاهی به شانه های حامی

 سائیده میشد در میان رقص فرصتی برای صحبتنبود ولی لبخند های

  

  پهن و نگاه شیطنت امیز حامی هزار خواهش و اشتیاقو هوس  را

  د روجود شین شعله ور میکرد که لهیب ان چهره اش را گلگونو

چشمانش را   سر شار از رازو نیاز کرده بود  وقتی اهنگ تمام شد

 

 حامی برای لحظه ا ی کوتاه هر دو دست شین را گرفت و گفت

خیلی زیبامیرقصی  و خیلی   هم .... با بد جنسی جمله اش

  را تمام نکردوشین در دل  عاشقانه به او بد بیراه میگفت  که

  دختر مغرور  و پر افاد ه ای  چون او را چنان  چنین  ذوب و از 

   خود بیخودش کرده بود

 ( یک چیزی تو مایه های  ظالم ستم گر  بی شرف بیرحم

همه دلم را بردی) 

 شین بسختی خودش را متقاعد کرد که رفتار عاشقانه اش را

مدیریت کند 

 بنا براین با وجودیکه مایل بود تا انتها ی دنیا در اغوش حامی باشد با

 مهربانی بعد از ردو بدل کردن چند جمله ساده و بی ربط در مورد

  تزو پروژه و غیره از اوفاصله گرفت  تا هلیا و سپیده  با نگاه های

  کجکی و بد خواهانه شان  او را همراهی کنند  شین خود را به

 نزدیکترین صندلی رساند و سعی کرد خود را تسلیم ندای عقل

  سلیمش کند که سرش فریاد میزد که شین تو حق نداری در یک

  محفل دانشجوئی رفتارسبکی از خودت نشان دهیاین به نفع

  نیست تو  و خوشبختانه مراسم

  خاص تولد شامل بریدن کیک و ردو بدل کردن هدایا فرصت

سر پیچی از این فرمان را از شین گرفت در  انتهای شب در ان

 شلوغی که همه خداحافظی میکردند شین تنها توانست

 

  از دور با حامی که با عجله با سپیده و هلیا در خارج میشد

 از خدا حافظی کند و با وجودیکه دیر وقت بود و دانی با اصرار میخواست

  شین را نگه دارد ولی شین با ماشین یکی از بچه ها به خانه

 برگشت 

  وان شب بادلی پر شور و قلبی پر از ارزو سر بر بالش

 گذاشت تا رویاهای طلائی ببیند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

...... شین بعد از فاصله گرفتن از مهرداد به سمت جمع کوچکی از بچه های دانشگاه رفت که در

 گوشه ای از سالن مشغول گفتگو بودندبا ورود شین طبق معمول مکالمات دخترانه در زمینه تعریف و تمجید از سر و وضعو قیافه یکدیگر و بعضی حرف ها و شوخی ها در رابطه با پسر های هم کلاسی  شروع شد در بین این حرفها نارسیس که یکی از دانشجویان سال بالائی بود و همزمان در اموزش دانشگاه هم کارمند مهمی به شمار میرفت به شین رو کرد و با لحنی نه چندان صمیمی گفت شین خوب خودتو درست کردی خیلی دلبر شدی امشب دانشگاه خیلی ساده میای چه رقصی هم داری   و بعد خنده کوتاه بی نمکیو تصنعی کرد و رو به بقیه گفت میدونین بچه ها خوب میتونم شینو تو سالهای اینده تصور کنم یک زن کدبانو یک کمی تپل که همیشه تو خونه لباسای س. ک.سی میپوشه یک ماتیک جیغم رو لبای قلوه ایشه و خنده اش ادامه پیدا کرد سیما یکی از بچه های سال اول که خیلی دل پاک بود ادامه داد  اره اون وقت  با یک نازو یک قر تمام خستگی شوهرشو از تنش میبره  شین با خندهای نیمه نصفه با انها همراهی کرد   طبق معمول همان افسوس همیشگی به دلش راه یافت شاید دیگران شین را متهم به بی انصافی کنند و ان سالها ان  دانشگاه خاص پر بود از بچه هایی  که نه تنها هیچ دغدغه مطالعه غیر درسی و افکار عمیق نداشتند بلکه تا با انها هم کلام میشدی حالا جدا از فضا ی میهمانی که این شوخی ها را میطلبید از همین حرفهای صدتا یک غاز میزدند  و همیشه یک جورائی شین بنظرشان خاصو غریب میامد مخصوصا سر کلاس ادبیات  اصلا حوصله ی بحث و گفتگوی شین و تک و توک بچه های با ذوق وبا مطالعه را نداشتند  و هر وقت کسی میخواست شعر بخواند یا داستان کوتاهی مسخره بازی در میاوردند ...شین کمی در سالن چشم چرخاند و دلارا را دید با ان بلوز ساده سفید و سارافون لی بلند خیلی دخترانه و ساده به نظر میرسیدکه برای شین خیلی کوتاه دست تکان داد  شین با خوشحالی به سمتش رفت تازه صحبتی دل نشین بین انها شروع شده بود  که در باز شدو حامی وارد شدناگهان تمام سالن و ادمهای ان چون تصویری مغشوش در هم کش امدند و و در برهم شدند و تنها تصویر واضح و درخشان حامی قدرتمند و نورانی قلب دلتنگ و محروم از عشق شین را به تپشی 

بی امان وا داشت شین از خودش متنفر شد که چرا دقایقی قبل اجازه داده بود نگاهی هرزه به روی اندامش بلغزد و دستی او را لمس نه او تمام وجودش برای او بودشین ارزو میکرد ایکاش تمام ادمهای این سالن به فضایی دورو ماورائی میرفتند  واو وحامی تنها میشدند و با این دو با این اهنگ ملایم که شین را بیش از بیش از خود بیخود میکرد میرقصیدند  و ان گاه قطعا برایش مهم نبود که دستان طلائی حامی او را لمس کند یا لبان نرمش بستر بوسه ای داغ و اتشین باشد نه او در برابر حامی هیچ ایمانی نداشت اخ خدایا اگر دنیا تنها تنها لحظه ای کوتاه  به نفع او میچرخید چه میشد اما افسوس قبل از انکه شین به حامی برسد در حلقه دختران جسور دانشگاه که هر یک به نوعی میخواستند زیبائی و ارایش تازه خود را به او بنمایانند اسیر شدو شین اهسته به کناری رفت د رحالیکه میدید حامی با همه انها مهربان و صمیمی اما با وقارو متانت خاص خودش سلام و احوال پرسی میکند اما این مانع نبود که مهربانی و تامل بیشتر اورا در برابر ساغر دختر بسیار زیبای دانشگاه  نادیده بگیرد در این فاصله سپیده و هلیا هم با ارایش غلیظو لباسهای الا پلنگی مد روز خود وارد شدند و اطراف حامی را گرفتند در همان لحظه شخصیتهای دو گانه شین با هم جا عوض کردند و دختر لوند معاشرتی و طنازو مسلطی که ساعتی قبل مجلس را تسخیر کرده بود جایش را به شین کوچولو داد که تنها د رتمام مدت ساعات طولانی روز که مادرش به کار مدیریت دبیرستان مشغول بود با خودش عروسک باز ی میکرد  و همیشه در بازی های مدرسه و کوچه بی مهارت بود پیدا شد در این فاصله اهنگ رقص تندی نواخته شدو ساغرو حامی رقص کنان از مقابل شین گذشتند انبوه موهای طلایی ساغر کمر بینهایت باریکشو عشوه های ظریف که در غالب حرکات رقص به پای حامی میریخت فضارا برای شین تنگ کرد  ناگهان تمام اثرات یک هفته گرسنگی کشیدن و تنها شیرو خرما خوردن و پیاده روی طولانی که البته بدلیل صرفه جویی در هزینه تاکسی هم بود( بخاطر هزینه های جانبی تولد) به شین حمله کرد احساس ضعفو تنفر متعاقبش تمام وجود شین را فرا گرفت اهسته به سمت اشپز خانه رفت و یک دانه شیرینی خامه ای بزرگ به دهان گذاشت  و در همان حال دانی وارد  شد و شین انگا ردزدی کرده باشد هول شد

دانی _ شت.... چیه ترسیدی بیا و انا یک عدد شیرینی خامه ای را گاز زد و ادامه داد بخور رنگ میت شدی احتمالا تمام هفته روزه ی عشق داشتی بد بخت بی نوا  اما نه .......و به سمت گیلاسهای کوچکی که با نظم یک گوشه میز چیده بودند رفت وبه سمت شین امد و گفت بنظرم این بیشتر بدرد ت بخوره  و گیلاس نیمه پرا را به سمتش ذراز کرد 

شین با وجود مذهبی بودن مادرش و دختر بودنش چندان عادت بخوردن نداشت اما گاهی د رجمع فامیلی که هیچ سنخیت با اعتقادات مادرش نداشت یک پیک میخورد البته بگذریم که گاهی وقتها از شراب خانگی خاله جانش در جمع برادرو پدر میخورد  شین یک جرعه کوتاه خورد و همان لحظه به مهرشاد فکر کرد پسرک بیچاره چه بهتر که دختر زبون از پا در امده ا ی چون او را   نمیشناخت اگر اورادر این حال میدید قطعا از عشقش پشیمان میشد      دانی جلو امد به شین نگاه کرد و گفت شین شاید تو زیباترین نباشی شاید خیلی ضعفا داشته باشی اما یادت باشه عاشق ترینی   یادت باشه  یادته اون روز تو ازغال چال برام چی خوندی  

 عاشقم  من ..... عاشقی

و بعد بیهوا دستش را د رموهای جمع شین کردو انها را بهم ریخت   و بعد بیرون رفت   شین بی اختیار لبخند زد و ابیات اواز در ذهنش پیچید   

   عاشقم  من ..... عاشقی بیقرارم

کس ندارد..... خبراز  دل زارم..... ارزوئی جز تو در دل ندارم

 

.... من به لبخندی از تو خرسندم.............. مهر تو ای مه .....ارزو مندم ...... برتو پا بندم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

وقتی شین به انتهای پله ها طبقه اول رسید خیلی سریع شالو مانتویش را دراورد و برای اولین بار اورا دید گل ارا خواهر دانی

 _ سلام خیلی خوش امدید

 شین به دستی که به سمتش دراز شده بود نگاه کرد و متعاقب ان به ان صورت ساده و مهربان به ان چشمان درشتی که بی انکه زیبا باشد سخت مهربان بود وان لبخند سرشار از ذوق کودکانه که به تو هم سرایت میکرد بعدها وقتی شین با اندوهی سنگین اورا به یاد میاورد همان تصویر در ذهنش نقش میبست

_ گل ارا درسته

_ و شما هم شین بله

و بجای دست دادن همدیگر را در اغوش گرفتندشین بعد از ان یاد گرفت به حسش اطمینان کند به همان درستی که در لحظه اول دریافت دانیو گل ارا گرچه چون دو ظرف سفالی ازیک جنس و بافت بودند اما طرحی متفاوت داشتند تفاوتی که تا عمق جان و روحشان نفوذ میکرد  هردو با هم وارد سالن وسیع منزل خاله شین شدند و بعد پشت سر هم چهره های اشنا و نااشنا بود که از مقابل چشمان شین میگذشت خبری از هلیا و حامی نبود در این بین دستی به شانه اش خوردو دانی و راژان را دید دانی بلوز بسیار کوتاه و پاره پوره ای به طرح پلنگی به تن کرده بود که دلبرانه در زیر سینه گره میخورد و برای پوشاندن قسمت اعظم چاقیش که از کمر به پائین بود دامن مشکی تنگی به تن کرده بود  و خیلی جذاب شده بود

_ وای عزیزم سلام تولدت مبارک

_سلام و زهر ما ردیر کردی و بعد اهسته زیر  گوشش گفتی خیلی جیگر شدی شازده تون هنوز تشریف نیاوردن  پسره خود نمالابد میخواد عین سیندرلا دیر تر ا زهمه بیاددر همان موقع مهرداد پسرخاله دانی هم به جمع انها پیوست و با شین سلامو احوال پرسی کرد   و به دانی گفت بهشون گفتم الان شروع میکنن

و یکباره صدای موزیک شاد و رقص اوری تو سالن پیچید   دانی به شین اشاره کرد و گفت من اهل اصرار و تعارف نیستما میهمونی خودته در واقع نیازی به اصرار نبود شین به عنوان تنها نوه دختری ان فامیل پر پسر یاد گرفته بود در همه میهمانی ها شروع کننده باشد و در این راستا مهارت خاصی در رقص پیدا کرده بود

همیشه شنیدن موسیقی شین را شارژ و تازه میکرد و تمام تخیل ورویایش را در قالب حرکات نرم دورانی و ظریف دستها..  ریتم منظم گام برداشتن و پیچ وتاب لوندانه بدن میریخت جدا از اینکه ورزش و کاهش وزن در این سه ماه اورا چابک ترکرده بود  بدنیال شین دختر هاو پسرهای همکلاسی که تا بحال همدیگر را فقط در فضای خشک و خشن دانشگاه دیده بودند حالا که با اراستگی تمام در زیباترین پوشش خود در این محفل دوستانه شرکت کرده بودند  شادو سرخوش به میان سالن امدند و  مجلس گرم و پر شور شد............و خواننده  همراه با نوای گیتارو ارگ میخواند

تا سرو گردن ناز تو پیدا میشه

 تو کوچه تندو تند پنجره ها باز میشه...

................

 ای عشق من

 ای زیبا نیلوفر من

 د رخواب نازی شبها  نیلو فر من

 

و حالا یک موزیک نرم و ارام برای ایجاد فاصله.... و شین کم کم میدید زوجهای پنهان همکلاسی ترسو پروا را کنار گذاشته بودند   و به هم نزدیکتر میرقصیدند و نجواها شکل میگرفت   شین یک لحظه فکر کرد انگار امشب فرصتی بود برای اینکه عشقها عیان شود

میدونی دل اسیره   اسیره تا بمیره          میدونی بدون تو دلم اروم نگیره  

 

میدونی دل تنگ توست   نموده اهنگ تو    ولی بیهوده جوید     بسی بیهوده جوید

 

شین اهسته اهنگ رو زیر لب زمزمه میکرد

_ شین

شین به مهرداد که مقابلش میرقصید نگاه کردو گفت بله

 

_شین تنها اومدی

_شین خندید و گفت چطور  ... و موج اهنگ بین انها نفوذ کرد........

 

....به من بگو بیوفا حالا یار که هستی .....  خزان عمرم رسید نو بهار که هستی..

......_ منظورم اینه که دوستت کیه

_ من دوستی ندارم

_ مگه میشه  من احمق نیستم شین  حتی دانی با اون منم منم مردونه و خشونت ذاتیش یک همچین پسری رو تور کرده    و بدنبال این حرف در ان فضا  ی نیمه تاریک روشن خیلی ظریف و  ماهرانه مچ دست شین را گرفت و دستش را دور او حلقه کرد و در فرورفتگی کمرش گذاشت و صورتش را کمی جلو اورد و گفت خیلی دلم میخواد بدونم این همه استعداد و انرژی کجا هدر میره  شین با خونسردی لحظه ای

تا مل کرد دست مهر داد را از خود جدا کردو از او فاصله گرفت و با کلامی شوخ و پر طعنه گفت بنظرم داری اشتباه میکنی این موزیک رقص تانگو نیست و اینجام فقط یک محفل دانشجوئیه نه دانسینگ  و

با زلبخندی زد مهرداد لحظه ای لبخندش خشک شد و بعد گفت اوکی گرفتم و شین تو دلش گفت ( امیدوارم گرفته باشی پسره پر رو )  و هم چنان قیافه مهربانی به خود گرفت خوشبختانه دوباره یک اهنگ تند نواخته شد و شین با خنده ا ی مصنوعی  از مهرداد جدا شد.. مسلما اون نمیخواست به پسری که سالها خارج زندگی کرده بودو به اوضاع اینجااشنایی نداشت توهین کند ولی دلیلی هم نداشت به او رو بدهد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:37  توسط اندیشه فرزانه  | 

 مهرشاد بدقت پراید سفید و صفرش را مقابل پارکینگ خانه شیرازی ها پارک کرد ذوق زده بود و خیلی دلش میخواست شینو شاهین را با ماشین تازه اش به گردش ببرد شاید دربند یا شایدهم یک رستوران شیک مهم نبود هر جا که شین دوست داشت انوقت با خیال راحت میتوانست سیر شین را نگاه کند و شاید فرصتی پیش اید و با شین صحبت کند چند باز زنگ زد کسی متوجه نشد و عاقبت متوجه شد در باز است و با خود گفت امان از این بی خیالی دل انگیز شیرازی ها  وقتی با شوقو گامهای بلند حیاط دلگیر خانه را با ان باغچه پژ مرده که مدتها بود کسی به ان رسیدگی نکرده بود زیر پا میگذاشت خدا خدا میکرد شین فقط شین خانه باشد  و یک دفعه با خودش گفت هی پسر داری خیلی تند میری شاهین که ان روز دانشگاه نیامده و احتما لا سرش به اگرین دوست دختر جلفش گرم بود ولی مادر شین احتمالا خانه بود ولی چه ایرادی داشت میتوانستند صبر کنند    بعد به گردش بروند  وقتی به هال کوچک ورودی خانه رسید اهسته در زد کسی در را باز نکرد دستگیره در چوبی با شیشه های رنگی را چرخاند و داخل شد  نگاهی به هال وسیع خانه با ان پنجره های بلند رو به حیاط انداخت که با پرده های سفید حریر پوشیده شده بود مادر شین مثل همیشه با چادر سفیدش  مشغول نماز  بود خواست روی کاناپه های سنگین و قدیمی هال بنشیند که بی اختیار به سمت اطاق شین رفت  در باز بود شین در کنج اطاق رو به میز ارایش نشسته بود و داشت با گوشواره اش کلنجار میرفت انبوه موهای مجعدش بالای سر جمع شده بود و چندین تار مواز ان جمع فرار کرده ودور گردن تاب خورده بودند قبل از انکه  هیچ اقدامی برای اعلام حضورش در اطاق بکند شین سرش را از روی شانه به عقب چرخاند و همزمان گوشواره نقره ای پر طمطراق شیرازی اش تکان خورد   از جا بلند شد  و مثل همیشه  لبخند زنان سلام کرد مهرشاد نا خود اگاه اورا برانداز کرد که لباس  سیاه و بلندی برتن کرده بود که یقه اش سخاوتمندانه باز بود تا جائیکه قسمتی از شانه های سفیدو زیبایش را نشان میداد تمام اموزه های دینیو مذهبی سخت گیرانه ی مادر متعصبش به او هشدار میداد که این اطاق پر وسوسه و گناه را ترک کند اما نگاهش سر پیچی کرد و یک ان  از فرو رفتگی دلنشین   بالاتنه لباس تا طرح لطیف لبهای هوس انگیز شین را طی کرد و روی  نگاه مهر طلبش ثابت ماند شین ساده و صمیمی چون کودکی ذوق کنان که بخواهد بازیچه اش را با دوستش تقسیم کند با شیطنت پرسید  ذارم میرم تولد بنظرت خوب شدم که البته ترجمه خوب شدن در ذهن شین لاغر بنظر رسیدن بود و حتی لحظه ای به این فکر نکرد که در وجود مهرشاد چه اتشی بر پاست او در ان حال همه جا و همه کس را حامی میدید و چنان نگاهش از شوق عیش مفرطی که در انتظارش بود مست و خمارو   شیرین بود که مهرشاد جراتی بدست اورد و شاد و خجول گفت بله خیلی زیبا شدی  و مکثی کرد و انگار تصمیمی گرفته باشد مستقیم به شین نگاه کرد و ادامه داد البته به نظر من تو همیشه دوست داشتنی هستی حالا با ارایش یا بی ارایش حتی چیز هائی که ممکنه دیگران به بیخیالی و اسون گیر بودن تعبیر کنن بنظر من  تورو طناز میکنه من کیفیتی که در وجودته دوست دارم شین یک ان  از بارش ان همه احساس پاک دگرگون شده چشمهایش تر شدو گر چه میخواست با جملات مناسبی پاسخ ان همه مهرو لطف را بدهد  اما بسختی جلوی خودش را گرفت نه نباید  نه خدای من الان اصلا وقت مناسبی نبود  نه لا اقل در استانهی میهمانی بنا براین مثل همیشه بخاطر عشق به حامی سعی کرد حقیقت پنهانی که در وجودش بود نادیده بگیرد نه او نمیگذاشت هیچ چیز حتی نگاه عاشق و پر تمنای مهرشاد او را از پا در اورد بنا براین سعی کرد کنترل اوضاع را به دست بگیرد بنابراین لبخندی مصنوعی زد و سریع گفت مرسی مهرشاد جان تو همیشه به من لطف داری  ولی از انجا که دروغ گوی خوبی نبود چنان با ناشی گری جمله اش را بیان کرد که ناگهان فکری به ذهن مهرشاد راه یافت و بر بلاهت خود لعنت فرستاد چطور در حالیکه تمام نشانه ها موجود بود  او نفهمیده بود بار دیگر به شین نگاه کرد اخ لعنت پس دلیل این همه اراستگیو پیراستگی شخص دیگری بود و یک لحظه احساس غم و از دست رفتگی تمام وجو.دش را فرا گرفت انقدر که حتی دلش نخواست به شین که با عجله لباسش را برتن میکرد و شال بر سر میانداخت تعارف کند تا او را برساند  چه اسان تمام  خوشحالی ساعتی پیش و نقشه ای که در سر داشت اسان به باد رفته بود و تنها در سکوت ارام ناظر بود که شین با ان رو سری بلند حریر مثل یک عروس سیاه پوش عجولانه خانه را ترک کرد و او را  با سیلی از حرفهای بر زبان نیامده تنها گذاشت      (دوستان عزیزم تذکر یک نکته لازم است که بدانید اگر در توصیف شین از صفات زیبا یا دل انگیز یا غیره استفاده کردم ان را منتسب به انا ندانید و فکر نکنید انا خود شیفته است یا چقدر خودشو تحویل گرفته و تازه هر چه بوده گذشته و رفته)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

یک

۱شین روی یک صندلی شبیه به یو نیت دندان پزشکی دراز کشیده بود وپلکهای

بسته اش  را سپرده بود  به دستان ظریف لادن   فامیل نزدیک شین (که ا زحالا به بعد او را نینا مینامیم).. کمی انورتر ایستاده بود و گاهی جزئیاتی را به لادن تذکر میداد ننینا و لادن هردو دانشجوی فوق لیسانس نمایش بودند و دوره گریم دیده بودند  و بشکل پراکنده در تاتر شهر با گروه های نمایشی همکاری میکردند   ماجرا از این قرار بود که شین روز سه شنبه در بازگشت از دانشگاه تصمیم گرفت سری به تاتر شهر بزند  و دیداری با نیناداشته باشد همان شب  وقتی صحبت از میهمانی تولد دانی بمیان امد نرگس که کم و بیش در جریان دلداگی شین  بود پیشنهاد کرد  با هم سری به لادن بزنند که جدیدا برای جور کردن هزینه سر سام اور فوق لیسانس  کار ارایشگری را هم شروع کرده بود  شین از قبل با لادن شرط و بیع کرد که اصلا قصد  ندارد ارایشش به چشم بیاید و به قول معروف گل درشت باشد خیلی ساده ومحو درست همان تکنیک هایی که در گریم بکار میبردند  وقتی کار لادن تمام شد و شین تو ایینه مستطیل شکل وسیع بدون قاب با چراغهای  دورش خود را دید

 بی ا ختیار لبخند رضایت روی لبانش نشست بجز یک خط چشم پدر مادر دار و البته زیبا و ظریف    که مثل امضای نویسنده ها و هنر مندا نشانه خاص همیشگی چهره شین بود  هیچ اثری از خطو رنگ  و سایه ی مشخصی روی صورتش نبود   لادن انبوه موهای لول و مجعد شین را بدون انکه طبق عادت ارایشگر ها پوش بدهد یا با  سشوار هماهنگ کند اول بالای سرش با یک سنجاق بزرگ استوار کرد   وبعد موهای اطراف گوش و شقیقه را با کمک یک کلیپس ساده مشکی طوری جمع کرد تا با کشیده شدن پوست شقیقه در امتداد شیب گونه ها و خط چشم موربش باشد همانطور که شین و نینا هردو رو به ایینه ایستاده بودند و شین  دستش را به سمت موها میبرد صدای کلیک عکس به گوش رسید   وقتی شین و نینا برگشتند لادن بند دوربین را از دور گردنش ازاد کرد  و عذر خواهانه گفت فقط میخواستم یک نمونه  کار داشته باشم   شاید یک روزی بدردم خورد

 

دو

شین حریر نازکی بر سرش انداخت وهمراه نینا به سمت خانه رفت و زنگ زد دو سه چهار بار ..تا مادرش در را باز کرد و با عجله داخل شد   در را  پشت سرش به هوای بسته شدن رها کرد و متوجه نشد زبانه قفل بیرون نیامده و د رکاملا بسته نشده است وقتی داخل اطاقش شد  اول به سراغ گوشواره هایش  رفت  و چون ان ها را پیدا نمیکرد  کمی با مادرش بگو مگو کرد و اخر سر بیادش امد که ان ها راداخل ظرف بلور درون ویترین گذاشتتتته وقتی شین انها رابا خنده پیدا کرد نا خود اگاه  به مادرش گفت میبخشی مامان همیشه وقتی میخوام چیزی رو جائی مطمئن بذارم  دقیقا یادم میره مادرش گفت ای بابا من به این اخلاقای تو عادت کردم  حالا برو لباستو بپوش با کمک مادر چادر نماز به سر شین ان لباس ساده و سیاه و شیک را بدون انکه موهایش خراب شود به تن کردند و مادر زیپ کوتاه پشت لباس را بالا کشید و عقب رفتو به دقت به شین نگاه کرد و عین ان وقتها که شین بیست میگرفت گفت باریکلا شین خوب خودتو لاغر کردی لباستم خیلی قشنگه ولی مامان فکر نمیکنی خیلی بازه اینو میخوای جلو نامحرم بپوشی اونم پسر جوون و مجرد گناه داره بخدا

ـ ااا مامان ول کن دیگه دانشجو ئیات یادت نیست چقدر مینی ژوپ و استین رگلان

 می پو شیدی  عکسات هستا  

مادر شین ـ بله یادمه خوبم یادمه ولی شین اینو بدون  اگه کسی تورو بخاطر شکل و قیافت بخواد خیلی زود ازت سیر میشه اونوقت همیشه اونقدر دخترای خوشگلترو جوونتر هستن که  با خوشحالی جای تورو براش پرکنن به کسی رو کن که یک کم معرفتو ایمان داشته باشه  مادر در حالی این جمله رو به اتمام رساند که میدانست صدایش هیچ انعکاسی در ذهن شین که به سمت اطاقش میرود ندارد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:16  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین  روی تخت نشسته بودو فکر میکرد . یکدفعه دستش را به زیر تخت برد و کیفش را بیرون کشید و محتویاتش  یک جا روی ملافه خالی کرد  و با دقت به انبوه خرده ریز های داخلش خیره شد تقویم کوچک تعدادی پول خردو اسکناسهای لهیده ده بیست تومانی وکیف پولش که هرگز پولی در ان نبودو همیشه پولهایش یک جایی میان بقیه وسایل پخشو پلا بودند شاید تنها کارت ویزیت دکتر اقصی و دکتر عزیز ی در ان پیدا میشد او حتی برسم دخترهای ان موقع عکس جوانی پدرو مادرش را هم در زیر نایلون مخصوص عکس نگذاشته بود  دیگر چه برسد به عکس دوست پسر یا نامزد چند شماره تلفن ابلهانه هم لوله شده بود  دخترانی که با انها در میهمانی یا جمع های دانشجویی اشنا میشد از هم شماره میگرفتندو هرگز هم بهم زنگ نمیزدندبه مجموعه این سالاد فصل باید مقدار زیادی خاکه بیسکوئیت ساقه طلائی که شین بخاطر رژیمش حق خوردن انها راداشت هم اضافه کنیم و البته لوازم ارایش ضروری مانند ریمل لانکوم پودر کاملا سفید بورژوا و خط چشم کارولو ماتیک  سلامی  البته تعدادی هم خودکار بود متعلق به همکلاسی هایش که شین همیشه بی خودکار  که با عجله و دیر وارد کلاس میشد همیشه از انها قرض میگرفت و باز هم روزهای بعد نمیتوانست خودکار را در ان همه شلوغی کیفش پیدا کندو یکی دیگر به انها اضافه میشد  و اخر از همه ۴ عدد هزار تومنی باقی مانده از ۲۵ هزارتمنی که از پدرش هفته پیش گرفته بود  شین با صدای بلند گفت اخ لعنتی ـ  و بیاد اورد که هفته پیش که با خیال راحت  پولهایش را در گلستان  خرج میکرد اصلا یادش نبود که تولد دانی نزدیک است پنج شنبه اخر هفته تولددانی بودو البته او فقط چهار هزار تومان داشت

   شین فکر کرد وا ی خدایا فقط چهار هزار تومن ان چاقوی چند کاره سو ئیسی که سخت چشم دانی را گرفته بودو شین حتما میخواست ان را بخرد ۱۴ هزار تومن قیمت داشت  چه طو رمیتوانست این پول را جو رکند ان هم بدون مراجعه به پدور مادرش که اصلا حوصله شان را نداشت نه اینکه خسیس باشند ولی اصولا برای هر پولی که میدادند توضیحی میخواستند  مثلا شین نمیتواست همیطوری سی هزار تومن بگیرد هیچ کس هم نپرسد چرا یا بنوعی نظارت نکند  یک دفعه فکری بخاطر شین رسید همین چند روز پیش به برادرش یک ست لانکوم داده بود تا به دوستش بدهد شاید او میتوانست کمکش کند بنابراین از جا بلند شد و به اطاق شاهین رفت و بادیدن مهرشاد جا خورد وا ی خدایا این پسر کی امده بود  شبانه روز در خانه انها چه میخواست که همان لحظه از خودش شرمنده شد چون  یادش امد که شاهین خان تمام مسئولیت معالجه بیماری قلبی مادرشو دکترا خوش خیالانه به گردن مهرشاد انداخته است

البته نا گفته نماند که مادر شین و مهرشاد خیلی با هم نزدیک بودند و ساعتها بحث های فلسفی و مذهبی میکردند و گاهی اوقات مادر د رخفاو پنهانی گله میکرد که بچه هایم هیچ کدام مذهبی نیستندو حتی نماز نمیخوانند    گرچه مادر شین از سخت گیری بدش میامد و دلش میخواست فرزندانش با میل اعتقاد واقعی حجاب داشته باشند یا روزه بگیرند  و از همه مهمتر به خدا بعنوان یک پشتیبان تکیه داشته باشند .شین خوب میدانست که مادر به چه چشمی به مهرشاد نگاه میکند از ان طرف هم پدرو شاهین با هم به دارو خانه میرفتندو کا رمیکردند و شاهین   به بهانه بیماری پدراز این راه برای خودش در امد درست کرده بود  

ـ شاهین ـ چیه چی میخوای چرا چیزی نمیگی

ـ شین ـ حالا باشه بعدا

ـ مهرشاد ـ مزاحم نباشم

ـ شین ـ نه ابدا چیز مهمی نبود فقط

ـشاهینـ د بگو دیگه

جالب بود بدون انکه شین چیزی بگوید شاهین گفت نکنه پول مول میخوای

شین کمی جرات پیدا کرد ـ اره

شاهین ـ چقدر

شین - ده تومن  فوری حساب کرد که پونصد تومن هم تخفیف میگیرد

شاهین فریاد زد ده هزار تومن واسه چی ...

ـ شین خیلی خوب داد نزن چیز مهمی نیست  یک کتاب میخواستم بخرم حالا باشه بعدا و فوری از اطاق بیرون امد

چقدر دیوانه بود که فکر میکرد از شاهین پول قرض کند و تمام روز در حالیکه اطاقش را مرتب میکرد حرص میخورد که چقدر دختر عجول و احمق و ولخرجیست  بعد از اینکه حسابی اطاقش مرتب شد در حالیکه فکر میکرد اصلا یک هدیه این ارزش را ندارد که ادم از کسی قرض کند و داشت مخ خودش را بااین توجیهات میزد که  شاهین  وارد اطاق شد و ۱۰ هزار تومن  روی میز گذاشت  و گفت ببین شین ناراحت نشو من عصبی بودم یک چیز ی گفتم و بلافاصله از اطاق رفت بیرون

شاهین وارد اطاق شد و رو به مهرشاد کرد  و گفت بفرما خیالت راحت شد ۱۰ تومن از جیب ما رفت

مهرشاد ببینم خوشحال نشد

ـ شاهین- خوب چرا

مهرشاد -بنظرت نمی ارزید  خواهرو برادر باید هوا ی همو داشته باشن

شاهین زیر چشمی به مهرشاد نگاه کردو خندید در چشمانش  واقعیتی بود که هردو میدانستند چیست ولی ترجیح میدادند فعلا حرفی نزنند

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین به محض اینکه به خانه رسید بسته ی لباس را جایی امنی درکمد اشفته ی لباسش پنهان کرد  چون هیچ دلش نمیخواست به شاهین که عادت داشت بی اجازه وارد اطاقش شودو برای پیدا کردن چیز بی اهمیتی مثل  یک خودکار همه جا را بهم بریزد راجع به  سوغاتی خاله ی دانی  توضیحی بدهد     چون خودش هم میدانست وقتی کسی از او  سوال میکند با کمی کنترل و عصبیت راحت میتواند اورا گیج کند و کل ماجرا دستگیرش  شود البته نه اینکه شاهین پسر متعصبی بود نه ابدا بلکه کلا بعضی وقتها بیجهت دلش میخواست رئیس بازی در اورد و خودی نشان بدهد و حالا که  در اطاقش با صدای  بلند با تلفن صحبت میکرد وقت مناسبی بود شین صبح زود کلاس داشت  و دلش میخواست هر چه زودتر بخوابد با عجله مانتو ر ا از تنش بیرون کشید و  شلوار جین کهنه اش رابه کناری انداخت  و بعد از  لوله کردن تی شرتش در کشوی کمد لباس خواب گشاد صورتی را پوشید که در باز شدشاهین بود  با صورتی خندان

ـ سلام

 ـ سلیم چطوری خوفی  ( شین با تعجب دید برادرش با لحن کلا ه قرمزی با او صحبت میکند جریان چی بود)

ـ شین عزیز گومبولی من

ـ ااا لعنت بتو نمیشه منو با  یک صفت دیگه لوس کنی تازشم من خیلی لاغر شدم

و شاهین با بیتفاوتی گفت اره منم متوجه نشده بودم مهرشاد گفت   حالا اینا رو ولش کن ببینم تو بساطتت عطری کادویی چیزی نداری از این خلو خوردای دخترونه ولی خوب شیکو گرون قیمتو استفاده نشده باشه

شین در حالیکه خدا رو شکر میکرد که بموقع سوغاتی اش را  پنهان کرده   بدون اینکه تردیدی به خود راه بدهد گفت اره یک چیز خوب دارم و بلافاصله به سمت کشوی لوازم ارایشش رفت و با تاسفی در دل جعبه مشکی ست پنکک و پودر لانکوم عزیزش را به شاهین داد  البته به دلایلی چند یکی انکه بطور نا خود اگاه میخواست برادرش چند وقتی به او پیله نکن دوم بخاطر  بهم ریخته نشدنش اطاقش  توسط شاهین و دلیل اخر فضولی محبت امیزی که نسبت به این خواسته برادرش داشت .

جعبه رو به سمت شاهین دراز کرد و تا شاهین دست برد تا ان را بگیرد دستش را عقب کشید و لوندانه گفت

ـ ببخشید اقای محترم میتونم دلیل این خواسته شما رو بدونم

ـ هههههه اوووم فکر کن به یک دختر نازو خوشگل مثل تو میخوام هدیه بدم

ـ جدی اونوقتاین دختر نازو خوشگل اینقدر اهمیت نداره که براش چیزی بخری

ـ هههههههههههههههههه  نه.... البته نه که نه...... حقیقتش فرصتشو ندارو خوشمم نمیاد تو مغازه ها پرسه بزنم   تازه این مهرشادم صبح علی الطلوع میاد دنبالم    فقط موقع ناها رگورشو گم میکنه منم یک راست میرم دنبال   اگرین بیمارستان بریم نهار بخوریم وقت نمیکنم که الانم فهمیدم تولدشه

ـاگرین چه اسمی هم داره

ـ وای خودشو ندیدی چی هست از اون اتیش پاره های رشته ی پرستاریه  ........ که شین حرفشو تکمیل کرد بله از اونا که خودشونو به ابو اتیش میزنن که جوجه دکترائی مثل شما رو تو رکنن

ـ پس چی خیال کردی همه مثل تو پپه هستن همینطوری خواستگارای دکترشونو رد کنن  بابا تو این مملکت اسم دکتر بذاری رو سنگ اب میشه

ـ برو برو بیشتر از این حالمو بهم نزن خوب گوش کن اگه بفهمم داری از احساسات یک دختر معصوم

 سو استفاده میکنی کلتو میکنم

-برو بینیم بابا سو استفاده چیه خودش ده دفعه زنگ زده به من چیکار کنم ببین ظرفیت دردودل نداری

حالا این چی هست

ـ یک چیز عالی البته اگه اهل ارایش باشه و مارکو بشناسه

ـ خوب خوبه حالا ناهارم میبرمش یک جای خوب .... راستی پول داری

ـ خدائیش خیلی رو داری شاهین برو برو دیگه دست از سرم بردار

 

وقتی شین  اهسته چراغ خوابش را خاموش میکرد به فکر اگرین افتاد و سعی کرد ان دختررا  توی ذهن تصور کند با ان چشمو ابروی جادوئی که برادرش  میگفت  ا زکجا معلوم که اوهم مثل خودش به شاهین دل نبسته باشد   کسیکه حاضر نشده بود حتی برایش هدیه بخرد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 11:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

 چنددقیقه ی بعدی به خنده و وشوخی و عذرخواهی گذشت

ـ خوب خانم شین واقعا ببخشید اما حقیقتش اینه که اونجا بچه ها ی کالج برای تامین مخارجشون کارای زیادی میکنن از پرستاری بچه گرفته تا پیشخدمتی و   فروشندگی   و بعد مکثی کردو به شین ودانی نگاه کردو گفت  ومثل تو ودانی همشون جوون و زیباو خوش پوش هستن

دـ بهر حال مهر داد خان اینجا ایرونه و تو باید از دل شین در بیاری یکاره به دختر مردم گفتی برام چای درست کن قهوه درست

 در همان موقع زنگ در به صدا درامد و بعد از چند بار فشار دادن دکمه ایفون در باز شد و چند دقیقه بعد سالومه وارد شد شین بر خلاف میلش لحظه ای نگاهش بر او ثابت ماند  سالومه   ان زن ۳۵ ۳۶ ساله با مانتوی سیاه ساده و روسری کرم  که صورت نسبتا زیبایش را با ان چشمان درشت فهوه ای قاب گرفته بود نگاه کوتاهی به جمع کرد و سلام  کرد و   خیلی ساده و بی ادعا با ان پلاستیک بزرگ مشکی به اشپزخانه رفت و مشغول کار شد

 

کم کم همه اعضای خانواده از خواب بیدار شده و کنار هم جمع شدند طولی نکشید که خانه پر از میهمان... سبد های گل کوچک و وبسته های شیرینی و کیک شد  سالومه اهسته و نرم زیر دست یمیگذاشت ظرفهای پر از پوست میوه را خالی میکرد  و لباسها ی میهمانهای را میگرفت وروی جالباسی جا میداد .... خاله دانی نسخه ی بلوند مصنوعی مادر دانی بود همانطور مغرور و با ژست خاص خیلی خوش هیکل بودو شیک  و از سنش بسیار جوانتر بنظر میرسید  کمی که خانه خلوت شد    و همه در ها لکوچک جمع شدند خاله شین بلافاصله حمله به شینو دانی رو شروع کرد

-وای خدا مرگم شما دو تادختر با هیکلتون چی کردین   خوبه اندازه های  دوستتو دادی وگرنه بعید میدونستم لباس به تنش بره تو دانی تو که برو فکر یک لباس باش که اصلا لباس بهت نمیخوره 

 و خلاصه بحث زجر اور اندام و باربی بودن وتین ایجر بودن تا زمان شام ادامه یافت و در تمام این مدت شین فکر میکرد که چرا مردم به خود حق میدهند در هر شرایطی راحت در مورد افراد چاق صحبت کنندو نظر بدهند  حتی ادم م هایی که چندان نمیشناسند   یعنی انها فکر نمیکنند که ممکن است خود این شخص به این موضوع فکر کرده باشد و خلاصه این بحث  تا زمانیکه سالومه همه را به نشستن پشت میز طویل چوبی که حالا باانواع غذاهای رنگارنگ تزئین شده بود دعوت کرد ادامه داشت در تمام مدت شام شین جرات نکرد بیشتر از  یک بشقاب سالاد بخورد سالومه با ظرف سالادو جوجه دور میز میچرخید و گاهی لیوان ابی نوشابه ای میاورد که یک دفعه دانی در اوج بی مزگی بیادش امد که جریان اشتباه گرفته شدن  شین با سالومه را دوباره تعریف کندو سر به سر مهرداد بگذارد شین احساس کلافگی میکردو دلش میخواست از این محیط فرار کند گونه هایش میسوخت و احساس میکرد از تمام ادمهای ظاهر بین که طبقاتی فکر میکنن متنفر است که یک دفعه پدر دانی با اقتدار خاصی گفت دانی دیگه بسه تما مش کن بنظر من سالومه از تو که یک دختر نازو لوسی که عرضه یک تخم مرغ سرخ کردنو نداره کم تر نیست اون یک زن با اراده هست که با شجاعت به زندگی فلاکت بارش با یک مرد معتاد و هوسران پایان داده حالام داره خرج دوتا بچشو در میاره  که مادر دانی پرید وسط حرف پدرش اایش تورج ول کنم بینم بابا دختر منو بخاطر یک خدمتکار ناراحت میکنی  و بعد با طرح یک شوخیو تعریف خاطره ای فضا رو عوض کرد

 

.....اخر شب شین د رحالیکه داشت در ماشین اژانس رو باز میکرد صدای نعره دانی در ایفون پیچید ااااااااااااییی حواس جمع سوغاتیتو جا گذاشتی شین به دم در رفت سالومه با بسته لباس از پله ها امد وقتی به دم در رسید بسته ر ا بطرف شین دراز کرد و لبخند بیرمقی زد  و ناگهان چهره ی اوزیر نور چراغ  بسیارجوان و ملیح بنظر رسید شین یک لحظه احساس شرم و خجالت کرد دلش میخواست اورادر اغوش بگیرد اما خودش میدانست کار احمقانه ای است فقط چند لحظه نگاهش کردو یک تشکر غلیظ......

ماشین از خانه ی دانی دور میشدو شین نشستهدران تاریکی که لحظاتی با نور چراغ خیابان روشن میشددر حالیکه بسته ی لباس رادر بغل میفشرد به چشمان زیباو غمگینی فکر میکرد که انگار هزار ارزو در ان مرده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:31  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین به راننده تاکسی گفت تا مقابل قنادی بی بی نگه دارد همیشه صحنه ورود به شیرینی فروشی برای شین خاص بود با نگاه به ردیف کیک های خامه ای رنگارنگ و متنوع انگا ردو ادم مختلف در ذهنش با هم شروع به صحبت کردند واقعا تنها یک ادم چاق که از اضافه وزن رنج میبرد میتوانداین گفتگوی ذهنی را درک کند همان دو نیروی خیرو شر یا بخور نخور اینجاست که دیگر کیک یا شیرینی یا هر غذای خوشمزه ی چاق کننده ای از ماهیت خوراکی بودنش خارج میشود و برای ادمهای مختلف معانی مختلف پیدا میکند مثلا یک کیک قهوه ای  مکزیکی برای یک زن خوش هیکل و ظریف به معنا ی یک میهمانی عصرانه است  ولی یک کیک  خامه ای عروسکی صورتی ابی و قرمز برای یک دخترکوچولو به معنا ی تولد کادو و باد کنک و کلی شادی است اما همانطور که قبلا گفتن یک ادم چاق که مدتهاست رزیم غذایی دارد به کیک به چشم دشمن پست فطرتی نگاه میکند که در کمین گاه های مختلف اورا به دام انداخته و بعد از لذتی نا پایدار مقدار زیادی چربی اضافه به دور کمر و بازویش اضافه کرده و فرصت چشیدن خیلی چیز ها مانند عشق که طعمی بسیار شیرین تر از شکلان دارند را از او میگیرد......

 

شین چند بار زنگ در را زد و درست در زمانیکه داشت متقاعد میشد که کسی خانه نیست پسر  خواب الود قد بلند سبزه ای در را باز کرد و خیلی عادی انگا رکه شین را میشناسد گفت بیا تو در خراب بود و خودش کند و لک لک کنان  از پله ها بالا رفت وقتی شین پشت سر پسر وارد خانه شد اشوبی از بهم ریختگی در برابر ش بود سامسونت های بزرگ مشکی درست وسط هال باز و بسته ولو بودند اینجاو انچا روی مبلو کاناپه و تخت همه بخواب رفته بودند شین بشدت احساس خجالت میکرد در اطاق دانی

چا رطاق باز بود و دانی با صورت روی تخت دراز کشیده بود وتوده ای از موهای سیاهو فرفری روی بالشت پراکنده بودو بد تر از ان لباس خوابش کاملا بالا رفته و بدنش پیدا بود دانی با احساس مسئولیت خاصی اول از همه به سراغ دانی رفتو ملافه مچاله شده از روی زمین رابرداشت وروی اوانداخت و بعد به اشپزخانه رفت تا کیک را میان شلوغی تان همه غذا و میوه جا بدهد که صدائی اورا متوجه خود کرد

 

.......اووم ببین میتونی یک قهوه فوری درست کنی سرم درد مکینه و بی انکه منتظر جواب شین شود از اطاق بیرون رفت شین مردد بود چکار بکند بنابراین اتو ماتیک مان قهوه درست کرد روی میز را پاک کرد دو تا تیکه نون تست کردو میز صبحانه را چید پیش خودش گفت من این همه اینجا شام نهارخوردم یک صبحونه هم واسه پسر خالش ذرست کنم به جایی برنمیخوره که

  م-اوم وا ی مرسی ممنون

شین به پسر نگاه کرد عجیب بود مرتب و اراسته بنظر میرسید انهم در این مدت کوتاه پسر سریع پشت میز نشست

ـبفرمائین شمام میل کنین

 ـ متشکرم من صبونه خوردم الان از ظهرم گذشته

ـ اوکی فقط یک قهوه ووبعدفنجان قهوه رابه لب برد

شین بااینکه زیاد اهل قهوه نبودو انصافا فقط موقع فال گرفتنای مسخره قهوه درست میکرد یک فنجان برای خودش ریخت تلخ بود بد مزه

شـ خوب دیگه من برم

ـ کجا شما که تازه اومدین

ش ـ خوب الان که همه خوابن

ـ خب خواب باشن

شـ من باید برم خونه درس دارم

ـ ا جالبه شما  دانشجوئین

شـ بله من هم کلاسی دانی هستم

ـ اوهوم پس این کارم دانی براتون جور کرده

ش ـکدوم کار

 ـ مگه شما این خانمی نیستین که قراره بیاین به ما کمک کنین

ـ صدای خنده ی معروف وطولانی دانی از پشت سر به گوش رسید مهر داد خان ایشون خانم شین دوست منن باهوش خان اونو با خدمتکاره اشتباه گرفتی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 16:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

دانی روی تخت دراز کشیده و دستهایش را زیر چانه گذاشته بود وبا چشمانی تنگ شده از لذت و دقت به شرح ماجرای دیدار شین و  حامی گوش میکرد 

د ـ نه باریکلا خوشم اومد خیلی خوب  زود پیشرفت  کردی حالا دیگه تنها تنها میری موضوع پایان نامه انتخا ب میکنی با گل پسر دانشگاه قرار مدار  میذاری  اونم درست جلو چشاش ابجیش      حرف انتهائی کلمه اش به خندهای کشدار وصل شد و با همان لحن خندان امیخته به شوخی ادامه داد  ولی جون تو شیناین پسره یک چیزیش هست خدائی خیلی بی استعداده بد تر از همه میترسم اصلا ...نباشه اخ تروخدا یک ساعت نیم یک دختر  تو دل برو ناز نازی کنار ادم نشسته باشه  اونوقت ادم وقتشو با گفتن چرندیات علمی هدر کنه  بابا  این یارو اصلا لایق نیست   حالا بردن به جای یک دنجو مهربونی به جاش نکرده یک لیوان اب یخ از این اب سرد کنای امامزاده صالح بده دختره  از تشنگی هلاک  نشه    خدافظ خدافظ ابجیم منتظرمه اینم شد حرف شین بجون تو من بودم بهم بر میخورد  .....

ـ ااا دانی یعنی چی این یک قرار درسی بود

ش- اره جونم قرار درسی بود... برو برو خودتو رنگ  کن خانوم وای خدا خیلی دلم میخواست قیافتو میدیدم اون لحظه .....البته میتونم  حدس بزنه و ا زجا بلند شدو  شروع کرد به ادا ی شین رو در اوردن

بعد از کمی کجو کوله کردن خودشو عشوه دا رکردن صداش   گفت نه بابا خدائیش من نمیتونم ادای تورو در بیارم  من دختر بیابونیم و همیشه دنبال اصل قضیه هستم  یک چیزی که سیرابم کنه جیگرم حال بیاد اما تو عین اردور و دسر میمونی تو دنبال تشریفات و سوسول بازی هستی  تو از اون دست نزن تماشا کنایی ولی من نه از یکی خوشم بیاد حالیش میکنم چی میخوام ولی تو دنبال پرستیژی هنوز کلاسیک و قدیمی هستی   ........

ولی شین گذشته از شوخی این پسر خیلی خشک و بی احساسه بخدا تو با این همه عشقو احساس حیفی براش  میدونی تو یک عاشق جون دا رمیخوای نه کسیکه وسط خیابون ولت کنه

و سکوت فضای اطاق شلوغ دانی را پر کرد ......شین که با حرفای دانی به فکر فرو رفته بود با صدای فریاد گونه دانی ا ز جا پرید وای خدا دو تا سور پریز دار م برات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

حالا هر دو د ركنار هم در ماشين جيپ حامي در مسير خيابان شريعتي به سمت ميدان قدس بودند.

حامي راحت و خونسرد با دقت و نگاهي به جلو رانندگي ميكرد و باد از شيشه باز ماشين رشته هاي طلائي موهايش را بهم ميريخت

در ان طرف دنده در صندلي كنار شين بي حركت نشسته بود و قلبش با ضرباني نامرتب ميزد گاهي تند ... گاهي كند شين در حاليكه سعي ميكرد از ياد نبرد اين يك قرار كاملا درسي است و هيچ ربطي به عشقو عاشقي ندارد ولي جسمش و به اين نداي عقلاني هيچ جوابي نميداد نگاه اهسته و مرموزش از لابه لاي پلك هاي فرو افتاده اي كه حتي جرات كامل باز شدن را نداشتند بر روي ساعد طلائي رنگ و

 قدر تمند حامي كه حلقه فرمان را دست گرفته بودند مي لغزيد به موهاي پريشان طلائي وگردن بلند و حتي اخم ملايم چهره اش ....خداي من... خداي من او در اين نزديكي بود مرديكه شين عاشقش بودو در اين دنيا بيش از هر چيز ديگري ميخواست  با خونسردي رانندگي ميكرد و مراقب بود از ميان خط كشي موازي خيابان رد نشود يا مثلا چراغ قرمز را رد نكند شين حال عجيبي داشت يك زن عاصي در وجودش خطاب به حامي فرياد ميزد

 

لعنتي نگه دار... من اينجام... كسيكه عاشقته... منو تو پناه دستهاي قوي و مهربونت بگير منو حس كن.. به من نگاه كن يك لحظه.. فقط يك لحظه ..منو تو وجودت بپذير.. بذار اين لحظه برام جاودانه بشه

با هجوم اين افكار شين احساس ميكرد چشمانش گرم و تر ميشود و نگران بود... پاهايش به لاستيك كف ماشين فشرده ميشد و دستانش بيهوده چين مانتويش را مرتب ميكرد

يك دفعه حركت ماشين كند شد و ماشين به جمعيت ماشينهائي كه در ترافيك كوتاه و زودگذر ميدان ايستاده بودند پيوست

و حامي برگشت به شين نگاه كرد و شين را ديد با با ان صورت گر گرفته تب دار با ان چشمان درشت و درخشان از افكار لحظاتي پيش كه سايه مژه هاي بلند سخت ريمل زده اش قهو ه اي شيرين چشمهايش را تاريك كرده بود ...او حتي متوجه نفس كوتاهي كه از ميان لبهاي برجسته و نيمه باز شين گريخت .. شد شين بي نوا كه حس ميكرد زير بار نگاه نافذ زيتوني حامي خرد ميشود طاقت نياورد و نفس حبس شده اش را با سرفه اي كوتاه بيرون راندو بيهوده دست به مقنعه اش برد تا موهايش را مرتب كند سپس لبهاي سوزانش را مرطوب كردو با لبخندي مصنوعي از حامي كه با بد جنسي و تسلط خاص از دست پا چگي شين اشكارا لذت ميبرد پرت و پلاترين جمله ي عمرش را پرسيد رسيديم ميدون قدس.

حامي در جواب شين با نرمش رندانه ا ي گفت ديگه رسيديم چيزي به محل كتا بخانه نمونده و اصلا به رويش نياورد شين چه سوال مسخره اي كرده است و ادامه داد اينجا يك كتابخونه نسبتا خصوصيه كه كتاباي تخصصي معماري داره خود من براي ايده گرفتن زياد به اينجا سر زدم ...... و اين حرفها مقدمه اي بود براي يك ساعت و نيم اينده كه به بحث در مورد موضوع پايان نامه معرفي به مدير كتابخانه بررسي اجمالي منابع گذشت

شين و حامي ا زكتابخانه بيرون امدند حامي خيلي مودب اما با حالتي اشكارا تعارف گونه گفت

خوب خانم شيرازي خيلي دوست داشتم در خد متتون باشم ساعت بسيا رخوبي بود اما متاسفانه بايد برگردم دانشگاه هليابا من كار داره حالااجازه بدين تا يك جائي شما رو برسونم

شين كه بعد از يكساعت ونيم بحث علمي توانسته بود خونسردي اش رابه دست بياورد با همان لحن حامي جواب داد متشكرم خيلي ممنون لطف كردين اين همه زحمت وظيفتون نبود استفاده كردم اما نه من كلاس ندارم ميرم خونه و ا زحامي جدا شد تا مسير طولاني تا ونك را پياده طي کرده و فكركند مسيري كه بعدها در طول مدت زندگيش بارهاو بارها در حالات مختلف طي كرد اما هر بار ان روز را بخاطر اورد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

شين در كتابخانهی كوچك و بي امكانات دانشگاه پشت ميز نشسته بود و با شيفتگي به تصاوير زيباي پاركهاي معروف دنيا نگاه ميكرد باغ هاي ژاپني گل كاريهاي فوقالعاده ..الاچيق ها نيمكت ها و وسائل بازي بچه ها شين بي اختيار روي كاغذ كلاسورش شروع به كشيدن طرحي از يك وسيله بازي كرد كه به شكل نيمكره اي فلزي با تزئينات خاص بود كه بچه ها ميتوانستند وارد ان شوند و از ميله هايش تاب بخورندو اويزان شوند

ح_ خيلي قشنگه انگار حسابي گذاشتين پشتش نه

ش_ااا سلام اقاي فرزان ( نام فاميلي حامي بود) خوبين

ح_ متشكرم اوم ميتونم بشينم

صندلي را جلو كشيد و رو به روي او نشست.

ح_ اول بگم كه ديروز جناب اقاي دكتر شهبازي به من گفتن با شما تماس بگيرم . حتما ميدونيد كه موضوع پايان نامه ي منم تقريبا مشابه شماست اما خوب گسترده تر ولي انگار به شما گفتن يك منطقه خاص رو انتخاب كنين اينطور نيست

ش_ يك چيزي در قلب شين فرو ريخت و پرسيد يعني شما هم روي اين موضوع كا رميكنيد

ح_ بله و بعد با حالتي خاص اضافه كرد يعني شما نميدونستيد استاد گفتن كه شما در جريانيد و ممكنه براي منا بع با من تماس بگيرين من اتفاقي شماروديدم

ش_ نه اايشون گفتن كه يكي از دانشجو هاي سال بالا ولي اسمي از شما نبردن من بيشتر دنبال اين بودم يك كمي تحقيق كنم به مطلب اشراف پيدا كنم بعد

ح_ بعد دنبال من بگرديد ..اين حامي بود كه جمله شين را با كمي شيطنت اميخته به بي اعتمادي تمام كرد و ادامه داد من حتي به همراه داني يك پروژه كوچك هم در اين مورد انجام داديم

شين با حرص انديشيد... اي داد بيداد حالا فكرميكنه من واسه خاطر اقا اين موضوعو انتخاب كردم و خودش را لعنت كرد كه چرا هيچ چيز در مورد پايان نامه اش به داني نگفته بود

حامي ادامه داد بهرحا ل من يك كتابخونه خوب ميشناسم نزديكاي ميدون تجريش منابع خوبي داره اگه وقت دارين با هم بريم شما رو به مسئول كتابخونه معرفي كنم چون خيلي سخت گيرن

شين حالت عجيبي داشت بايد سريع فكر ميكرد و تصميم ميگرفت مسلم بود كه تا ديروز جانش را هم براي گذراندن ساعتي با حامي ميداد در هر جا و هرموقعيتي اما اصلا دلش نميخواست درسو پايان نامه با احساسات لجام گسيخته و بي سرنوشتش مخلوط شود ولي در عوض با خوشحالي زياد دعوت حامي را قبول كرد و و ابدا به دو كلا س بعدي فكر نكرد

**********

 

حامي و شين با هم از كتا بخانه خارج شدند و درست دم باجه تلفن كارتي نزديك حراست به هليا و دوستش برخوردند

ه_ااا حامي كجا

ح- دارم ميرم بيرون كار دارم.....دوست هليا گفت جدي پس ماهم ميام .حامي برگشت و نگاهي به شين كردو گفت خوب اخه من ميرم كتابخونه با خانم شيرازي و ايشونو معرفي كنم .شينو هليا به هم نگاه كردند و سلام سرد كوتاهي بين انها ردو بدل شد.البته شين هميشه با همه ادمها گرم مهربان برخورد ميكرد اما نگاه مسخره اميز هليا و پوزخند زشتي كه بر لبانش نقش بسته بود راه هرگونه صميميتي را ميبست

هليا گفت خيلي خوب باشه بريم سپيده

 

سپيده 0 ...سپيده سپيده شين در ذهنش بدنبال اين اسم ميگشت اها پيدايش كرد پس اين دختر قدبلند سبزه رو با چشمان درشت قهوه اي زرد زرد از ان جهت كه اصلا رنگشان شيرين نبود تا بشود گفت عسلي.. همان دختر فضولي بود كه خبر كمك حامي به شين را به هليا داده بود. شين تا بحال به او توجه نكرده بود و در واقع سپيده ميان انبوه دختران زيباي دانشگاه بسيار معمولي بنظر ميرسيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

اسانسور در طبقه ي دوم متوقف شد و شين و داني و راژان از ان بيرون امدند . راژان نسخه ي دكترارتو پد را به دست فيزيو تراپيست داد و داني اولين روز فيزيو تراپي خود را اغاز كرد . شين به داني كمك كرد كه بر روي يكي از هشت تختي كه در ان اطاق نسبتا كوچك با پاراوان هاي سفيد از هم جدا ميشد دراز بكشد .مسئول دستگاه ها با بداخلاقي راژان را به بهانه ي اينكه حضور يك نفر كافيست بيرون كرد و گفت مريض هاي خانم در اين اطاق هستند كه ميخواهد راحت باشند راژان در حاليكه ميرفت نگاه پر محبتش بر روي پاي داني كه حالا د رحوله اي بزرگ پيچيده شده و دستگاه گرم كننده به ان وصل بود كشيده شد . و داني بدون در نظر گرفتن مسئول دستگاه براي راژان بو سه اي فرستاد و او را بدرقه كرد . ولي

وقتي راژان رفت داني با بي حوصلگي گفت ااه خسته شدم از راژان.. ول نميكنه منو... عين كنه چسبيده به من ديونم كرده شب زنگ ميزنه يكساعت حرف ميزنه صبح زنگ ميزنه ميگه بيدار شوبرو سر كلاس

ش_‌اااا داني

د_ زهر مار من ديگه خسته شدم ميخوام بهش اعلام كنم اقا جان خدا حافظ كات

شين دهنش باز مانده بود _ داني تو اين چيزارو كه جدي نميگي تو الان براش بوس فرستادي

د_ اخخخخ شين درست دست گذاشتي رو نقطه ي حساس اتفاقا اصل كار همين بوسو كناره خوب راژان واقعا پسر باحاليه خيلي معركه ووارد و در عين حال قابل اطمينان منكه نميتونم با هر پسري كه اشنا شدم برم خونش باهاش باشم واسه همينم هست كه راژان مونده بيخريشم

ش-يعني تو فقط بخاطر

د_ ببين شين باز امل بازي دراوري تو داري باديدگاه محدود خودت حرف ميزني تو عاشق پسري شدي كه تا حالا دستشم نگرفتي اما من اينطوري نيستم من شيش ماهه به راژان دوستم و فقط بهش عادت كردم به بوسه هاش به اغوش گرمش به رفاهو اسايشي كه بهم ميده فهميدي من فقط بهش عادت كردم اما همينم بده ميخوام ببرم من از بدبختيو بيچارگي وابستگي بدم مياد و در همان لحظه صداي زنگ دستگاه هم به گوش رسيد

ان روز با سه چهار دستگاه ديگه كا ركردند تا جلسه تمام شد وراژان به دنبال انها امد

داني در تمام راه بازگشت جواب حرفهاي راژان را با بد اخلاقي داد و زمانيكه به خانه رسيدند درست هنگاميكه راژان هم ميخواست به داخل خانه بيايد با لحني سردو جدي گفت

راژان بسه ديگه برو بكارات برس از فردام با شين ميرم فيزيو تراپي بهت ميزنم خدا حا فظ

شين با نگراني و اضطراب به راژان نگاه كرد و نگاه لطيفش را كه به سردي گرائيد ديد و صورت جذاب مردانه ا ي كه يك ان چون مجسمه اي سردو بي روح شد راژان قدمي به عقب برداشت خدا حافظ كوتاهي گفت و رفت

 

******

جلسات فيزيو ترا پي يك روز در ميان بود شين و داني با اژانس ميرفتئندو بر ميگشتند و شين همان دم در ازداني خدا حافظي ميكرد و ميرفت تا به برنامه ريزي دقيقي كه كرده بود بپر دازد برنامه شين از زماني كه صبح زود بيدار ميشد به اينصورت بود

يك ساعت پياده روي ورفتن به سمت پارك

تهيه غذاي رژيمي و بردن ان به دانشگاه

رفتن به دانشگاه هنرهاي زيبا و معماري دانشگاه تهران براي دستيابي به منابع( البته با پارتي بازي موفق به اين كار شده بود چون دانشجوي انجا نبود) و يا هر جائيكه ميتوانست به منابع خوبي در ارتباط با تزش دست پيدا كند

 

روزي نيم ساعت حركات موزون در هر ساعت متعادلي از روز كه وقت بدست مياورد رسيدگي به نظمو ترتيب زندگي و كمك به مادر در واقع شين عوض شده بود و با پشتكارو علاقه تصميم داشت اوضاع زندگيش را به صورت دلخواه دراورد و از همه مهمتر روز به روز لاغرتر و خو ش اندام ترميشد و اين موضوع به او نشاط بي حدي اهدا ميكرد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:17  توسط اندیشه فرزانه  | 

_ شين.. شين ... يكي اون تلفنو برداره...

شين غرولند كنان دست از كتاب خواندن كشيد و به هال رفت تا تلفن را بردارد

_ الو .. ببخشيد منزل دكتر شيرازي ( صدا هم اشنا و هم غريبه بود)

ش_ خواهش ميكنم بفرمائيد

صداي خنده ي ملايمي از پشت گوشي به گوش رسيد

د_ببخشيد به ما گفتن دختر شما عاشق شده قصد ازدواج داره.....

ش_ ا .. دانني..توئي بد جنس .. نشناختمت ...ديونه صداتو عوض ميكني حالا... ..خوبي

د_ منكه خوب اره ولي شما حتما خيلي بهتري

ش- چطور

دـ ..گم شو ديگه ...شنيدم بعضيا بهتون کمک میکنن..شمام هيچ خبري به ما نميدين

ش_ واي داني كي اينو گفته اي واي نكنه استاد منو بندازه

د_ منو باش با كي حرف ميزنم اولا كه هيچ كس نميره چغلي جناب مستطاب اقاي فرزان رو به استاد بكنه نگران اون نمره ازمايشگاه نباش ...

ش_ چي خودش گفته ..

د_ نه سپيده رو ميشناسي دوست هليا

ش_ نه از كجا بشناسم

د_ شكر خدا خانم اينقدر گيجن همش تو توهم و رويا ..سپيده دوست صميمي هلياس خيلي هم فضوله اونم ديروز امتحان داشت  نديديش   انگار حامی رو میپائیده از پنجره   به هليا گفته هليا هم به من گفت

_ شين -نتوانست عصبانيت و دلخوري اش را پنهان كندوگفت خوب حالا مگه چي شده اين هليا چقدر لوسه

د_ ا ..تازه فهميدي اين سپيده و هليا خيلي باهم جون جونين سپيده باباش از اون تري ميلياردراس تازگيام نامزديش با يك پسره بهم خورده   بیشتر به  هلیا و حامی چسبیده اين هليام كه از اون عقده اي هاست... نيست خودشون خيلي پولدار نيستن همش بااين دختره ميچرخه كه كلاسش بالاتر بره خلاصه جفتشون عوضين...

شين اه ا زنهادش بر امد يكباره طعم شيرين حس خوبي كه از ديروز در وجودش باقي مانده بود به تلخي گرائيد او خودش ميخواست به داني زنگ بزندو با اب و تاب ماجراي ديروز را تعريف كند

د_ چيه ساكت موندي حرف نميزني ناراحت شدي

شين در حاليكه سعي ميكرد دلخوري اش را پنهان كن گفت نه نه بابا حالا ولش كن خودت چطوري

د_ من عاليم گچ پامو باز كردم راژانم ميخواد بياد دنبالم عصري بريم فيزيو تراپي تو هم غلط كردي بايد بياي

ش_ وا من گفتم نميام كه تو ميگي غلط كردي

د_ خوب پيشگيري كردم چون ميدونم خيلي حساسي گفتم لابد ميخواي بشيني غصه هلياي ج....رو بخوري شين يكه خورد از اينكه داني فحش به اين ركيكي را به اين سادگي به زبان مياورد چندشش شد

شباشه میام حتما وزود گوشی را گذاشت حدس دانی درست بود او رفت تا ساعات باقی مانده به عصر به سطح پائینی و مزخزفی خواهر حامی فکر کند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین مانند هر دختر عاشق و دلباخته ای صحنه ی ملاقاتش با حامی  و اتفاقات پایان وقت امتحان ازمایشگاه را بارها و بارها  در ذهنش  مرور کرد و با مو شکافی خاصی سعی داشت در هر نگاه ..هر حرکت و هرحرفی را که در ان مدت کوتاه میان خودش و حامی ردو بدل شده بود .. به نکته ای دست پیدا کند  تا بتواند دل خوش کند یا شاید هم برای ادامه این راه نیاز به فریب خودش داشت  اما هیچ نشانه ی خاصی نبود که برای شین راضی کننده باشد...یا حتی کورسوئی از علاقه و توجه در ان بچشم بخورد شین انقدر به این نقدو بررسی ادامه داد که خسته شد   و با خودش گفت ا دختره ی بی ظرفیت اومده دوتا مسئله برات حل کرده میخوای قصه لیلی و مجنون ازش در بیاری احتمالا این اخرین باریه که باهات حرف میزنه اگه میگفت دوستت دارم چی کار میکردی لابد صاف غش میکردی تو بغلش  که ناگهان از تصور چنین صحنه ای خنده اش گرفت و در انتهای  ان ناخواسته  از تصور اغوش حامی حس گرم و خوشایندی در وجودش پیچید وهمراه با ان حس گناهی که انی به سراغش امد باعث شد روی این تصویر ضربدر قرمز بزند

اما نا خود اگاه به سمت ایینه اطاقش رفت و به دقت به خودش خیره شد  و از چیزی که در ته مردمک چشمان و  حالت برانگیخته ان دید   تعجب کرد یک ضربه ناگهانی و عمیق در قلبش یک نگاه دوباره به موهای پریشانی که صورت بچه گانه  او را قاب گرفته بود و امتداد ان روی گردن بلند و زنجیر طلای ظریف با اولین حرف اسمش .....با دست موهایش رابا لا برد و همان بالا گره زد  کمی عقبتر رفت  با دو دستش یقه گشاد بلوزش را از روی شانه کمی پائین کشید  تا به شکل یقه باز  یک لباس شب خیالی دراید

به اندامش نگاه کرد به کمر نچندان باریکش به بازوان گردو فربهی که باید به نحوی پوشیده میماند اما در مجموع رژیم و  رقص تنها ورزشی که به ان علاقه داشت کا رخودش را کرده بود و کم کم داشت به تصویر متعادلی  از یک دختر جوان نسبتا خوش اندام نزدیک شد با همین افکار به سمت ضبط رفت و ان را روشن کرد  و سفره خیالی که باز شد............

قدیما که میشه روشن چراغا

 میان ا زمدرسه کلاغا

یاد حرفای اون روزت میفتم ......  که تا گفتی ز جون و دل شنفتم

عجب غافل بودم من....  اسیر دل بودم من....اسیر دل نبودم  اگه عاقل بودم

 هیچ کس حتی مادر که با بی خیالی از کنار اطاق شین میگذشت نمیدانست  میزبان رقص ظریف و پرکرشمه شین باان موهای اشفته د رحال پرواز  چشمان مشتاق حامی در یک محفل خیالیست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین توی تاکسی با عجله و تند تند برگه های جزوه  ازمایشگاه شیمی را مرور میکرد  تقریبا به اکثر بخشها تسلط داشت ولی وقت نکرده بود به اندازه ی کافی مسئله حل کند  وقتی به دانشکده رسید یکسره به زیر زمین دانشکده که محل ازمایشگاه بودرفت حدود ۳۰ دانشجو روی نیمکت ها ی دراز نشسته بودند بعضی ها ریلکس بودندو میگفتند و میخندیدند ولی شین جزو دانشجویانی بود که تا اخرین لحظه جزوه را مرور میکنند بنا براین چشم از صفحات جزوه بر نمیداشت اما هر چه بیشتر مسائل را میخواند اضطرابش افزایش میافت تا جائیکه مسائلی که تا نیم ساعت پیش به نظر  قابل فهم میرسیدند و او فکر میکرد میتواند یک جوری برای حل انها تلاش کندو موفق شود حالا پیچیده و مشکل بنظر میرسیدند

بالاخره استاد بد اخلاق و سختگیر درس شیمی امد شین نمیدانست اخر برای چه این مرد  همیشه عصبی و بد خلق بود نگاه سختگیرانه اش از پشت شیشه های کلفت عینک دور مشکی اش ادم را به وحشت میانداخت باز هم عصبی وارد محوطه ازمایشگاه شد و خیلی سریع و بیحوصله گفت

خب سه گروه ۱۰ نفره تشکیل بدین  به نوبت از یک در وارد ازمایشگاه میشید ا زدر دیگه خارج خانم محمدی هم ناظرن ۱۰ ایستگاه براتون در نظر گرفتم نمونه ها رو بر میدارید عملیا ت رو انجام میدید داده های مسائل رو هم حل میکنید منم بالا جلسه دارم فکر نکنم سوالی باشه  یکی از دانشجو های خوبمون هم مسئول جلسه هستن اگه احیانا راجع به نمونه ها سوالی داشتین ایشون کمکتون میکنن خداحافظ و مثل برق و باد از محوطه ازمایشگاه خارج شدو دانشجویان را به دهان بازو متعجب تنها گذاشت خب مسلم بود که شین اخرین گروه را انتخاب کرد هر گروه حدود بیست دقیقه الی نیم ساعت وقت داشت

 

بچه ها بعد از پایان امتحان از در دیگر ازمایشگاه خارج میشدند البته بعضی از دانشجویان شیطان از راه پنجره های کوچک زیر زمین سعی میکردند  باایماو نشانه چیزهائی را به دوستان خود برسانند که البته خانم محمدی خیلی زود متوجه شد و ان دانشجویان هم سریع رفتند  وقتی نوبت به گروه شین رسیدو وارد ازمایشگاه شدند شین از تعجب خشکش زد جناب اقای حامی فرزان مسئول جلسه بودند   شین ایستگاه ۱و۵و۷ را که تشخیص نمونه ها بود انجام داد  ۲ سوال تعریفی هم در مورد وسایل ازمایشگاه پاسخ داد

مسئله اول که اندازه گیری بعضی پارامترهای اب الوده بود را انجام داد البته نه چندان سریع و تند

مسئله بعدی را هم با سختی حل کرد ماشین حساب به همراه نداشت و عملیات خیلی طول کشید

برای درست کردن نمونه بعدی هم بخاطر تجمع بچه هادر ان ایستگاه سر توزین و مخلوط کردن مواد مختلف خیلی معطل شد و تا چشم با زکرد دید که اکثر دانشجو ها رفته اند چیزی به پایان وقت امتحان نمانده و او  ودو مسئله حل نشده باقی مانده اند  ۵ دقیقه به پایان وقت اخرین دانشجو هم رفت و شین با یک مسئله نیم حل کرده و یک مسئله حل نشده ماند شین گیج شده بود هی مینوشت و خط میزد حضور حامی در گوشه ازمایشگاه اورا گیج تر هم کرده بود گونه هایش میسوخت  که سنگینی نگاهی را بر روی خودش احساس کرد

  ح -خانم شیرازی

ش-بله چیه وقتم تموم شد

 ح تقریبا

و شین بی اراده اه بلندی کشید و بسختی ورقه را به سمت حامی دراز کرد نتیجه ی این امتحان  که دوواحد حساب میشد بسیار مهم بود  چون استاد شیمی تئوری بسیار سختگیر بودو شین دل به نمره ازمایشگاه  خوش کرده بود

شین یک دفعه احساس کرد دوباره اشکهایش بی موقع اماده اعلام حضورند نمیدانست از ناراحتی امتحان یا بیاد اوردن موقعیت ابلهانه اش در رابطه با علاقه اش به حامی  یا شاید مخلوطی از انها بو.د که اورا منقلب کرده بود    و هیچ چیز بدتر از این نبود که در مقابل چشمان حامی عین یک کودک تنبل شروع به گریه کند

 

ح-شما که این مسئله رو حل نکردین

ش-ااا نتونستن بلد نیستم 

 ح-دیدم بدون ماشین حساب کار میکردین

ش-بله متاسفانه فراموش کردم

ح-خیلی خوب بفرمائید

ورقه را به سمت شین دراز کرد و در همان حال دستش با دست شین برخورد کرد و شین بی جهت احساس کردو شین بی جهت احساس سرما و لرز کرد نشست روی صندلی و به ورقه نگاه کرد

 حامی بدون نگرانی از اینکه کسی ببیند یااعتراض کند در فاصله نزدیکی از شین نشست و خیلی سریع با استفاده از ماشین حساب مسئله را حل کرد

ح-خیلی خوب دیگه تموم شد میتونین برین

شین متعجب و در حالیکه مهرو علاقه ی بی حدی در قلبش نسبت به حامی احساس  میکرد بی اختیار با لحنی که معمولا برای کلمات عاشقانه بکا رمیبرند  تنها توانست بگوید متشکرم

بعدها شین احساس میکرد لابد در هنگام ادای ان کلمات قیافه ی مضحکی داشته و از دست خودش عصبانی بود    البته اگر شین میدانست که در اینده ای نه چندان دور دست به چکاری میزند خود را سر زنش نمیکرد 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:6  توسط اندیشه فرزانه  | 

 فردا صبح شین توی دانشگاه دانی را دید 

د ـ اوهوییییی

  ش  ـ سلام خوبی

د ـ نخیرم خوب نیستم دیروز خبری ازت نبود خانم خانوما

شین یک لحظه  دلش خواست همه چیز را برای دانی تعریف کند اما  نمیدانست چرا چیزی مانع میشد

چرایش را نمیدانست   اعتماد بنفس نداشت و میترسید دانی مسخره اش کند  اخر دست به مسخره دانی خیلی خوب بود ا زمخالفتش هراس داشت هرچه بود چیزی از ماجرای دیروز نگفت ( با این توجیه که بذار یک تحقیق درست حسابی بشه پا بگیره اونوقت   منم جلو دانی که منوبی سواد میدونه  چیزی واسه گفتن داشته باشم)

دان-راستی شین چه خبر چیکار کردی واسه خودت

شین- چطور

د- خوب برای لباست دیگه  چی میخوای بپوشی

شین یک دفعه بخاطر اورد همه چیزو حامی ...میهمانی تولد وو تمام چیزائی که روز گذشته اصلا به انها فکر نکرده بود

شین ـ یک کاریش میکنم  شاید فردا بعد از کلاس برم میدون محسنی و پاساژ ونکو بگردم یک چیزی پیدا کنم شایدم رفتم گلستان

دانی ـ ولی من یک فکری دارم اما قول بده از من ناراحت نشی

شین ـ چیه

دانی ـ ببین بهت گفتم که خاله من داره میاد بگو خوب

شین ـ خوب

دانیـ حقیقتش میدونیکه خاله من  اونجا خیلی وضعش خوبه در واقع یک بیست سالی میشه رفته  دیشب از من پرسید چی برات بیارم  منم .......منم بهش گفتم فردا شب زنگ بزنه  گوش کن حرفم نزن خالم خیلی با سلیقس  شین توروخدا گنده دماغ بازی در نیار میخوام سایز تو هم بهش بدم   .....  برای تو هم بیاره  بعد از کلاس بیا خونه ی ما  مامانم خیلی وارده اندازه تو میگیره  بهش  میده .....شین خواهش میکنم قبول کن   من دوست دارم این کارو بکنم  

 

 و حالا از دانی اصرار و از شین انکار ....

شین - دانی جون میدونم تو از روی محبتت این کارو میکنی اما اومدیم یک درصد لباس تنگ بود یا من خوشم نیومد

دانی ـ ببین تو میری برای خودت لباس میخری خالمم سوقاتیشو میاره  اگرم خوشت نیومد هیچ مشکلی نداره

*****۸

 شین از مغازه بیرون امد  و یک بسته نایلونی دستش بود   لباس ساده و زیبائی خریده بود   که اورا خیلی لاغر نشان میداد با این حال در حالیکه از کوچه به سمت میدان محسنی میرفت و از رو به روی مغازه ها میگذشت  روبه روی گل فروشی که ایستاد یک لحظه   همه چیز بنظرش پوچ امد  ثانیه ای به همه تلاش هایش شک کرد نمیدانست چرا یک لحظه احساس ناراحتی  و تحقیر کرد شاید بهتر بود حامی را به حال خودش میگذاشت  پسریکه هیچ توجهی به او نداشت  در وجودش یک حس بد گنگ موج میزد  این افکار اورا تا لحظه سوار شدن در تاکسی همراهی کردند  وقتی به در خانه رسید کلید انداخت و  وارد شد نرسیده به در هال صدای پدرش را شنید  ببین نیلوفر جان  من ادم املی نیسم ولی یک تذکری هم به این شاهین بده این پسره چی میخواد   هر روز این جا بابا یک وقت فامیلی کسی میاد میبینه حرف در میارن

ـ مادر گفت  منوچهر حرفشم نزن پسره از گل پاکتره از دخترتم که مطمئنی یعنی چی این حرفا  من  از این دانیه خوشم نمیاد از اون دختر پر روهاس اصلا خوشم نمیاد ازش  یک چیزی منو تو این رابطه میترسونه 

ـ برو بابا من میگم این پسره نیاد خونه تو به  این دختر ه گیر میدی خیلیم دختر با نمکیه یک دختر چه ضرری داره برای شین

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

  شین  با انرژی و سرحال  از دفتر استاد بیرون امد حس عجیبی  د اشت بعد از مدتها حس میکرد به درس خواندن و     جستجو و کندو کاو در مورد مطلبی علاقمند شده است این بود که یک راست بعد از خروج از دانشکده به سمت دانشگاه تربیت مدرس رفت   در ان سالها دسترسی به اینترنت کار بسیار سختی بود   و دنبال منبع گشتن برای موضوع مشکل ( خدایا اگر شین میدانست که سالها بعد چگونه بواسطه ی اتفاقی  نام دانشگاه تربیت مدرس تا ابد با زندگیش پیوند میخورد چه حسی پیدا میکرد)ان روز با کمک مسئول کتابخانه به چند مقاله  در مورد موضوع پایان نامه اش برخورد انها را  پرینت گرفت و به خانه رفت    توی راه در حالیکه در مینی بوس روی صندلی  محبوبش  یعنی  اولین صندلی کنار در نشسته بودو سرش را به شیشه چسبانده بود با خودش تصمیم گرفت که رشته اش را جدی بگیرد  وبیشتر درس بخواند به خانه که رسید  دلش میخواست این شورو شوق و حس جدیدیش راباکسی درمیان بگذارد پدر طبق معمول سر کار بود و همینطور مادر  هم خانه نبودو شین فکر کرد احتمالا برای شرکت در مجلس دعا  یا جلسه تفسیر قران به جائی رفته شاید هم دوباره با یک عده  جائی جمع

شده اند  و دارند برای یک دختر بی بضاعت   جهیزیه درست میکنند و خلاصه از این جور کارهای خیر  شین هیچ وقت سر در نمیاورد که چطور مادرش با ان قلب مریض و ناتوان با این همه عشق برای مردم ضعیف الحال  میدوید انها را به خانه میاورد  مثل یک میهمان درجه اول باانها رفتار میکردو اخر سر هم کلی لباس و مواد غذائی وپول به انها میدادو انها را به خانه میفرستاد . پدر شین همیشه با دیدن انها غر میزدو میگفت خانم میسیونر مذهبی شده  ودارلایتام باز کرده  بهر حال شین که ان موقع چیز زیادی از دردهای زندگی نمیدانست به اشپزخانه رفت تا این بار خوشحالیش را با یک  لیوان  بزرگ شیر

 نسکافه ی تلخ وپنج عدد خرما جهرمی جشن بگیرد  وبرای اولین بار بدون انکه به کسی زنگ بزندو وراجی کند به اطاقش رفت و شروع به خواندن مقالات کرد و در همان زمان متوجه شد که  متاسفانه   جدای از اینکه به لغات تخصصی رشته اش تسلط نداردچقدر  زبان عمومی اش هم پسرفت کرده  است 

 

ساعت ۱۰ بود که زنگ خانه به صدادرامد  شاهین و مهرشاد بودند  و عجیبتر از همه مادرش هم همراه انها بود شین یک ان نگرانی عجیبی به وجود شین هجوم برد   شاهین صورت سردو خسته ای داشت   و به بلافاصله ا زشین چا ی خواست و بعد از شستن صورتش خودش را روی کاناپه مقابل تلویزون انداخت و اما مهرشاد با مهربانی مادر را به اطاقش راهنمائی کرد تااستراحت کند  و شین بعد از اماده کردن چای  به اطاق مادر رفت

شین ـمامان مامان جونم چی شده حالت خوب نیست  و یک دفعه چشمهایش تر شداین یک عادت بدومسخره شین بود که نمیتوانست اشکش را کنترل کند

 

مادر ـنه مادر جون چیزی نیست دم ظهر ی احساس کردم قفسه سینم درد میکنه انگار گر گرفته باشم  و گرمم باشه نفسم گرفت  بعد انگار یک چیز تیزی از زیر استخون سینم فرو رفت به قلبم یک سوزش عجیبی داشت زنگ زدم به این بچه به زحمت انداختمش و به مهرشاد نگاه کرد

شین برگشت و با امتنان به مهرشاد نگاه کرد و انگا رمهرشاد تعجب را در نگاه شین خوانده باشد گفت

گویا پدر برای نهار رفته بودند بالا مطب دکتر  حسینی  شاهینم ماشینش خراب بوده و تو تعمیر گاه به  موبایلم زنگ زدند

شین-وای مرسی چقد رمحبت کردین حالا چی شده  دکترچی گفت

مهرشادـوالا چیز مهمی نیست با استراحت خوب میشه گاهی نفخ معده با عث یک همچین دردائی  میشه که به درد قلب شباهت داره وواقعا چیز مهمی نیست  ولی بعد مکثی با صدائی کمی بلندتر گفت البته نباید عصبی بشن اینو که میدونید  و زیر چشمی به شین نگاه کرد نگاهی که خیلی معنی داشت و شین هم به علامت تایید سر تکان داد بله او دقیقا به رفتار بی ملاحظه شاهین اشاره میکردو حالا شین احساس میکرد که بین او مهرشاد یک راز مشترک هست البته یکی از رازهای خانواده بظاهر معقول او

 

بعد از شام وقتیکه مادر به خواب رفته بود شین طاقت نیاوردو کمی با شاهین و مهرشاد درباره ی تزش صحبت کرد شاهین ومهرشاد که هردو به درس خواندن و پژوهش علاقه داشتند اورا تشویق کردند و شاهین برای اولین بار گفت شین مهم نیست چی میخونی مهم اینه که خوب بخونیش

موقع رفتن در یک لحظه که شاهین در اطاق با پدرش در باره ی مادر صحبت میکرد مهرشاد یک لحظه به اطاق شین ا مدو گفت ببخشین یک خواهش میتونم بکنم

شین ـ البته 

مهرشادـ اگه میشه تلفن منو داشته باشین   شاید یک وقتی به دردتون بخوره

شین ـ اووم ....باشه مرسی بهر حال مادر داشت  ولی  من نمیدونستم خیلی ممنون حتمامشکلی باشه زنگ میزنم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

  با در نظر گرفتن افزایش جمعیت و محدود شدن متراژ اپارتمان ها و فشار روانی زندگی ماشینی   طراحی مناسب  پارکها و تفرجگاه ها امر مهمی به نظر میرسه حتی در کشورهای پیشرفته شما ملاحظه میکنین که ایجاد پارک یا هتل ها یا غذا خوریها با توجه به فضای طبیعی  ان قسمت انجام  میگیره  و مثلا  یک زیبائی طبیعی را نابود نمیکنن تا مصنوعا با ساختن یک هتل بسیار مجلل توریست جذب کنن مثلا به این اسلاید توجه کنید بقدری این رستوران که در مجاورت یک ابشار طبیعی ساخته شده با محیط انجا همگنه که شما احساس میکنید این ساختمان جزئی از همون  کوه و گیاهان همون جاست ......

خیلی خوب خانم صفا پور شما لطفا چراغو روشن کنید  اسلایدای من تمومه 

 فضای اطاق روشن شد و شین از خلسه ی لذتی که دیدن ان اسلایدها بهش داده بود بیرون  امد مدتها بود که دنبال یک موضوع مناسب برای پایان نامه میگشت و حالا فکر میکرد موضوع مناسب را پیدا کرده است این بود که بلافاصله بعد ا زاتمام کلاس به دنبال استاد رفت

شین-ببخشین استاد

استاد-بله

شین- ببخشین من میخواستم  راجع به موضوع پایان نامم با شما صحبت کنم کی وقت دارین

استاد- همین حالا بیا دفتر اساتید 

 

شین پشت میز شیشه ای وسیع رو به روی استاد نشسته بود و  یک لیوان چای با یک زیر دستی بیسکوئیت مقابلش بود البته کسی در ان زمان  از این احترامات برای دانشجوئیکه  برای صحبت با استاد به دفتر عمومی اساتید می امد  قائل نمیشد  اقای جمالی با سینی چای و بیسکوئیت  برای پذیرائی از اساتید به دفتردانشگاه  امد و  بعد از اینکه استاد چایی خودش رابرداشت بی اعتنا از مقابل شین  رد شد  یک دفعه استاد به جمالی گفت بابا ایشان هم دانشجوی دانشگاهن میهمان منند روبه روی من نشستن به ایشونم تعارف کنین

بعد از رفتن جمالی شین به استاد گفت مرسی استاد

ـ نه خانم شیرازی این حرفا چیه مسئله چای و بیسکوئیت و این حرفا نیست  کلا تو این دانشگاه برای دانشجو ها ارزش قائل نمیشن من لندن درس میخوندم اینقدر دانشجو استاد  با هم صمیمی  بودن  در عین اینکه احترام بر قرار بود  ولی  با هم سفر میرفتن  دانشجو راحت در ساعت خارج کلا س می پرسید

ش - جدی چقدر جالب 

اـ خوب گفتی با من کار داری

شـ بله من میخواستم موضوع پایان ناممو در ارتباط  طراحی سازه  تو محیط  طبیعی بر دارم فکر میکنید بشه

استاد کمی فکر کرد وگفت عالیه ولی خیلی سخت   کار مشکلیه  بنظرم بهتره موضوع کمی جزئی ترش کنی مثلا یک منطقه خاص رو انتخاب کنی که  دستت باز باشه و یک کار  نو و تر تمیز بشه  البته یکی از بچه های سال بالائی هم یک موضوعی تو همین مایه ها برداشته   بد نیست  ازش کمک بگیری راستی عکاسیت چطوره خوبه که از عکسا ی متنوع و خوب هم استفاده کنی میدونی کار باید واقعی باشه یک منطقه توخود ایران رو انتخاب کن یک کار میدانی.........

استاد یکساعت تمام با شین صحبت کرد و قول داد  در پیدا کردن منابع به او کمک کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:52  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 دانی حدود یک هفته به دانشگاه نیامد در این مدت شین هر روز به دانی زنگ میزد و یا تلفنی حالش را میپرسید  اما دانی با ان روحیه پر جنبو جوش اخر هفته کلافگیش را اعلام کرد و قرار شد راژان  هر روز او را به دانشگاه برساند و  شین هم در بالا و پائین رفتن از پله ها به او کمک کند البته دانشگاه دو طبقه بیشتر نبود  و خوشبختانه اکثر کلاسها د رطبقه اول برگزار میشد و خوب دانی هم که بخاطر موقعیت پدرش با اکثر اساتید ارتباط نزدیک داشتند گاهی حتی خود را مجبور نمیکرد به کلاس برود و در

 دفتراساتید حضورغیاب میزد در واقع دانی تسلط کاملی به دروس داشت  او فرزند کوه و بیابان بود   او اسامی سخت ولاتین اکثر  گونه های گیاهی  را میشناخت  و شناخت کاملی از گونه های جانوری داشت تمام ایران و مناطق دور افتاده اش را بخاطر سفرهای بسیارش میشناخت     کوله پشتی کیسه خواب و قمقمه جزو تزئینات اطاقش بود  او یک عکاس فوقالعاده بود    تیز بین و با هوش  ...  روحیه عجیبی داشت او عاشق طبیعت ایران و اقوام مختلف بود خصوصیات کردها لر ها و عشایر را خوب میشناخت    شین وقتی  خوب به چهره اش نگاه میکرد   حس میکرد او جذابیت وحشی یک  یوزپلنگ را دارد همان حیوانی که مورد علاقه اش بود  همان نگاه در کمین و رمنده .. میل به شکار  و تنفر از تعلق و ایستائی 

اما شین برخلاف او یک موجود خانگی و ایمن بود  و میلی به خطر کردن نداشت به طبیعت  کم علاقه و عاشق محیط های مجلل بود  بر خلاف دانی که همیشه رنگهای تند و زنده را که به پوست شکلاتیش جلا میبخشید بر تن میکرد انتخاب شین سیاه طلائی و ابی بود   وقتی شین و دانی  در مورد سلایق خود با هم صحبت میکردند و میفهمیدند چه تفاوتی دارند بجای اینکه از هم فاصله بگیرند بیشتر بهم نزدیک میشدند دانی  همیشه به شین میخندید و اورا دوشس   ..دردانه بابا ...  لوس .. صدا میزد و گاهی باتظاهر به تاسف سر تکان میداد و میگفت حیف شین تو دیر بدنیا امدی  چون احتمالا اگر صد سال پیش بود احتمالا تو سوگلی حرم ناصر الدین شاه یا مدل نقاشان کلاسیک میشدی که به زنهای تپل علاقه داشتند

 

 

موقع برگشتن همیشه ماشین راژان مقابل درب دانشگاه بودو دانی با دیدنش غرمیزد که ای بابا این پسره چقدر  کنس بابا شاید من بخوام سوار ماشین یکی دیگه بشم اصلا شاید هوس کنم اتوبزنم   وای ...خدا شین الان غش میکنه   من میگم اتو .....  ولی خوب این تیپو قیافه ارتیستی راژان واسه رو کم کنی بعضی از پسرای دانشگاه بد نیست...شین اکثر اوقات سوار ماشین نمیشد و پیاده سرازیری دانشگاه را به سمت چهار راه  طی میکرد   و پیش خودش فکر میکرد اگر این حامی بود که هر روز بدنبالش میا مد چقدر جالب بود چطور دانی میتوانست حرف از سوار شدن به ماشین یک غریبه را بزند

 

  شین روی ترازو رفت  چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید  دانی با دقت به صفحه ترازو که اعداد را نشان نیداد نگاه کرد و یک دفعه فریاد کشید هورا شین افرین ۱۵ کیلو کم کردی عالیه  شین با خوشحالی نگاه کرد از روی ترازو پائین امد دقیق نگاه کرد تا عقربه ترازو با صفر مماس باشد و دوباره روی ترازو رفت نسبت به هفته پیش ۲ کیلو کم شده بودو مجموعا ۱۵ کیلو کم کرده بوددانی در حالیکه میخندید گفت این ۲ کیلوی اخری رو مدیون منی ها هی منو بالا پائین بردی شین با مهربانی به دانی گفت نه من تمام این ۱۵ کیلو رو مدیون توام تو به من انگیزه دادی که دانی گفت نه بنظر من بهتره تو از حامی تشکر کنی که بخاطرش لاغر کردی 

 با امدن اسم دانی یک دفعه شین بخاطر اورد که روز اول چه قراری با دانی داشتند و قرار بود به سفری چند روزه با حامی بروند سفریکه با شکستن پای دانی کنسل شده بود 

دانی یک دفعه گفت چیه شین ساکت شدی هان میخوای بگم تو چه فکری هستی بگم

 شین- بگو

ـمیگی ایکاش میرفتیم سفر

ـشین خوب اره

ـحالا بهت یک مژده بدم

ـچی

ـ قراره روز تولدم مامانم برام یک میهمونی ناز بگیره و بچه های دانشگاهم باشن 

ـ جدی میگی

ـ اره ولی فقط بخاطر من نیست چون خاله و پسرخاله ام هم از امریکا میان و البته مامان میخواد هم پز بده و هم مقاصد دیگه ای هم داره 

ـ چه مقاصدی

ـ حالا بماند  تو فقط خودت خوب خوشگل کن به رژیمت هم حسابی ادامه بده پیاده روی رو هم فراموش نکن  دلم میخواد تو میهمونی بدرخشی یک حالی   هم از هلیا بگیر ی

ـشین- چطور

-هیچی یک حرف مفتی زده بود  بگذریم  به ادمای احمق هیچ وقت فکر نکن   فقط به رژیم فکر کن  و در حالیکه دسته کلیدش راتوی دست مثل هیپنوتیزم کننده ها   عین یک اونگ تکان میداد به شین گفت   به این نگاه کن فقط به رژیم فکر کن  تو میتونی تو میتونی .... انطرف در مادر دانی ایستاده بودو خنده ی دخترها  اطاق را پر کرده بود و اخم نارضایتی چهره مادر دانی را...... لحظه ای صبر کرد به به در زدو گفت بچه ها نهارتون حاضره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:50  توسط اندیشه فرزانه  | 

  ـ  اقا  همین جا یک لحظه نگه دارید

شین با عجله پیاده شد  و به سمت گلفروشی رفت چند دقیقه قبل در ماشین بخاطر اورد ه بود که درست است بی مقدمه  و با عجله به دیدن  دانی میرود ولی صحیح نیست دست خالی باشد و البته درحالیکه شین میدانست هیچ چیز به اندازه یک بسته شکلات مرسی نمیتواند   دانی را خوشحال کند ولی از انجائیکه طاقت چشم غره های  مادر دانی را نداشت  منصرف شد

ـ خانم چی میخواین

ـ اوم اجازه بدین اگه میشه چند تا شاخه از اون غنچه های رز  ساقه بلند و بدین

ـ میخواین کوتاهش کنم خانم

ـ  نه نه خیلی زیاد

ـ روبان رنگ خودش سرخ تیره  نه خواهش میکنم ا زاون گلای عروس نزنین همین طور از این برگای خزه ای  چند تا ساقه گندم بزنید کافیه   ...خوبه قشنگ شد

   ماشین از سر کوچه پیچید شین پول اژانس را حساب کرد  و  گل بدست پیاده شد وبی انکه به

دور وبرش نگاه کند بی معطلی به سمت در رفت و دکمه زنگ را فشار داد  و منتظر شد مثل همیشه بدون اینکه کسی سوالی بپرسد  در باز شود   یک دفعه حس عجیبی به شین دست داد نیم چرخی زدو حامی را در مقابلش دید   شین بعدا بوضوح بخاطر می اورد که در ان لحظات ذوب شدگی چون دقیقا همین حال به او دست میداد  کاملا دانی و شکستگی پایش را از یاد برد ه  به اولین چیزیکه فکر کرده ریخت و قیافه اش و البته    سرخ شدن گونه هایش بود    در دل خدا را شکر کرد که سر صبح با حوصله به خودش رسیده است ولی این واقعیت که اولین  مانتوئیکه بدستش رسیده پوشیده بود و مقنعه اش را با عجله به سر کرده بود را نمیتوانست انکار کند   لحظه ای به خودش جرات داد  و با همه مهرش بدون

ذره ای گستاخی به چشمان زیتونی رنگ حامی نگاه کرد خیلی کوتاه  ...  حامی خسته و مهربان با ادبی  که مانند یک نشان یا مدال همیشه   و همه جا اورا همراهی میکرد با او سلام و احوال پرسی کرد  براستیکه رفتارو حرکات حامی در همه حال    با  وقار خاصی همراه بود که    اصلا و ابدا تصنعی و

عاریه ای  بنظر نمیرسید.  انگار او ذاتا یک جنتلمن بدنیا امده بود .   اما ظاهرش بر خلاف همیشه خاک الودو ژولیده بنظر میرسید بهرحال امروز برای او روز بدی بود  

 

۷ 

قیافه ی دانی وقتیکه شین و حامی با هم همراه با ان شاخه های رز به استانه ی در رسیدند تماشائی بود بعدها دانی   به شین گفت یک لحظه وقتی در قاب در کنار هم   ظاهر شدید فکر  کردم  به ترتیبی معجزه مانند به هم نزدیک شدید .  دانی با ان صورت چرک وافتاب سوخته که رد اشک های ریمل الود روی صورتش دیده میشد  نا خود اگاه خنده کوتاهی کرد  و البته بلافاصله اخ بلندی گفت که حامی بسرعت جلو ورفت و از کیسه ی نایلونی سفید همراهش بسته قرصی دراوردو گفت دارو هاتو گرفتم 

 

هلیا خواهر  حامی کنار دانی نشسته بود . هلیا که در سال اول همان رشته د همان دانشگاه درس میخواند نمونه تمام عیار یک دختر لوس و خود پسند بود  و بی جهت فکر میکرد بحق ونوسی است که از اسمان به زمین نازل شده البته زیبائی اندام و موهای بلند مواج طلائی رنگش چشمگیربود اما صورتی کاملا معمولی بدون هیچ جاذبه ای داشت  و ا زهمه بدتر غرور مسخره ای در چهره اش بچشم میخورد که شین را به یاد اون دختر بلوند بدجنس داستان ساراکورو میانداخت 

 کمرش بسیار باریک بود و اندامش در ان تاپ کوتاه لیموئی و شلوارک لی  میدرخشید ساق های زیبایش را روی هم انداخته و ناخن های بلند پایش را لاک سورمه ای زده بود  هلیا همان چشمان زیتونی حامی را داشت بدون انکه ذره  ای صمیمت  در ان ها باشد او با دیدن شین سلام کوتاه بی اعتنائی     را ارام بر زبان اوردو کمی هم اورا  با خرده گیری برانداز کرد و مشغول حرف زدن بادانی شد و البته کاملا مشخص بود که دانی توجهی به حرفهای او ندارد

 درد دانی لحظه ای شدید و لحظه ای ارام میشد روی  کانا په  پهن نشسته و پای گچ گرفته اش را روی میز کوتاهی گذاشته بود  

 

وای شین نمیدونی پام چقدر درد میکنه وای ا ی.. خدا..  وای ... زیر چشمی نگاهی به شین میکردو ادامه میداد وای ....خدا ..پام.. حامی تو که شینو میشناسی نه ......حامی  هم گفت بله  معلومه  ... بعد رو به شین کرد و گفت نمیدونی این بد بخت منو به این چاقالوئی چجوری از   کوه اورد پائین البته یک

 پسر ی هم کمکش کرد   که..... خدائیش خیلی جیگر بود هلیا نه    هلیا  هم با یک ژست مسخره گفت اره  .. ولی خوب   به پا ی  حامی که نمیرسید 

دانی ـ ای بابا  تو هم که مارو کشتی با این برادر زردنبوت هوم....  اینکه ا زگارسونای هتل های پنج ستاره هم مودب تره اون پسره همچین یک جوری بود... یعنی خیلی با حال بود

شین پیش خودش فکر کرد چطور دانی به این راحتی به همه نشان میدهد که دختری  هایپر و بی پرواست    بنا براین سرش را پائین انداخته بود و با کنترل   تلویزیون بازی میکرد

 در واقع اینطور به نظر میرسید که دانی با وجود صمیمیتش با  حامی  اورا پسر جذابی نمیداند و البته این نکته ای بود که همیشه به ان اشاره میکردو شین را از بابت دوست داشتن  حامی مسخره میکرد  

 

 در همین حال مادر دانی با همان اخم همیشگی که حالا گره ابروانش کور تر بود به اطاق امدو بیتوجه به حضور هلیاو شین وحامی گفت بسه دیگه چقدر حرف میزنی نگفتم نرو کوه حالام با پای شکسته نشسته ناله میکنه حرف میزنه برو تو اطاقت استراحت کن یک کمی بخواب از موقعیکه اومده هی گوشی برداشته به اینو اون زنگ میزنه       شین خودش را کمی جمع و جور کرد و نیم خیز شد که برود هلیاو حامی هم بلند شدند  و بسرعت خداحافظی کردند شین رفت تا مانتویش رابردارد که شین دستش را گرفت

ـ بخدا نمیذارم بری حرفای این عفریته رو هم فراموش کن خواهش میکنم تنهام نذار کمک  کن بریم تو اطاقم او.نجا دراز بکشم خواهش باشه      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

۳

 

پدرو مادر وشین با هم میگفتندو میخندیدند  مانند یک سکانس از  سریال های ایرانی که   با ظاهر بینی میخواهد یک خانواده خوشبخت را به تصویر بکشد.  اما وقتی در ورودی خانه با صدائی ناهنجار باز شد و شاهین وارد شد  و اندکی بعد فریاد اعتراضش در خانه پیچید شین فهمید که کارگردان کات داده است

شین جلو رفت کا ملا اماده برای مبارزه  و ابدا به در نیمه باز توجهی نکرد 

ـ چیه چی شده چرا داد میزنی 

ـ کدوم احمق عوضی به اطاق من دست زده

ـمن میخواستم مرتبش کنم

ـ تو توخیلی بیجا کردی به کتابای من دست زدی

ـ   ببین من اصلا به کتابات دست نزدم من فقط اون ۱۰- ۲۰ تا لیوان و بشقابو  پوست تخمه و میوه و بقیه چیرائی که اطاقتو به گند کشیده بود جمع کردم لباسای کثیفتم انداختم تو لباسشوئی و  بقیه رو هم مرتب چیدم تو کمدت    ... جمله شین هنوز کامل نشده بود که شاهین به سمتش هجوم اورد  و شین اماده فرار شد که صدای دیگری به دعوا خاتمه داد

ـ شاهیت خجالت بکش ادم باش دیگه این عوض تشکرته  شین با درماندگی سرش رابا لا کرد و به مهرشاد نگاه کرد  که جدی و عصبانی رو به روی شاهین ایستاده بود. عجیب بود شین درست مانند دوشب پیش که دانی بی ملاحظه و بدون اجازه از او رازش را برملا کرده بود از اینکه مهرشاد شاهد رفتار زشت شاهین با او بوده است  خجالت کشیدو یک دفعه انگار شکست  تمام تمیزی و درخشندگی و تلاشی که از صبح کرده بود برایش کدرو تار شد و تصویر کارت پستالی خانواده خوشبخت جایش را به خانواده متلاطمی داد که سکاندا ران  ان پدرو مادری مریض و خسته بودند که مهرو علاقه ای بهم نداشتند خانه ای که بخاطر   بی تفاوتی پدرو  مریضی مادرو  ریخت و پاش های شاهین و گاهی خودش بی نظم بود و شاهین پسر خودخواهی که به هر شکلی عصبانیت خود را فرو مینشاند با دادو فریاد توهین و گاهی پرتاب و شکستن ظرفها ....... شین ارام و بیر وح به سمت اشپزخانه رفت و بی اراده ادویه های معطر با به قیمه اضافه کرد بوی غذا که  بلند شد انگار دلش گرم شد با دقت سیب زمینی ها را خلال کرد و برنچ را ابکش نمودو سالاد درست کرد بشقابها را چید و بی اراده به سمت یخچال رفت و بدون اینکه بخواهد یک نون خامه ای درشت از ظرف شیرینی برداشت و خوب میدانست که این اولی نخواهد بود  و بعد از خوردن چهارمی  سیرو بیزار از خودش همه را برای نهار صدا زد

 

۴  انگار هیچ ااتفاق مهمی نیفتاده باشد همه سر میز میگفتندو میخندید    بعد ازناهار    مادر بلند شدو به شین اشاره کرد که دیگر نگران ظرفها نباشد اما شین که کار نیمه تمام را دوست نداشت   با نگاهی به چهره قرمز مادرش امرانه به شاهین دستور داد فشارش را بگیرد شاهین که بعد از فوران عصبانیتش مثل بچه گربه ای ارام و ساکت و ملوس بنظر میامد با محبت به پشت مادرش زد و او را دراغوش گرفت و باهم به حال رفتند   وشین با انزجار از این تلون مزاج و دمدمی بودن شاهین به سمت ظرفشوئی رفت    ظرفها رابادقت جمع کرد هم شکلها را روی هم چیدو منظم کرد  و بعد ارامو با حوصله شروع به کا رکرد کارش که تمام شد دستهایش را شستو خواست انها را خشک کند برگشت و دید مهر شاد گوشه ای ایستاده و در تمام این مدت مراسم ظرفشوئی او را نگاه کرده است 

شین - هوم بنظرتون منظره جالبیه

مهرشاد لبخندی زدو کمی خجالت زده شد  - معذرت میخوام ناراحت شدین

شین ـ نه چرا ناراحت بشم فقط معنیشو نمی فهمم دوستتون کجاست چرا نرفتین پیشش

ـ خوب نمیدونم چی بگم شما اخه شما هیچی نمیگین اعتراضی نمیکنین ناراحت بودین اما ... اما عوض اینکه برید تو اطاقتون وودر ببیندید  و...وشین لبخندزد ادامه داد و  احتما لا خودمو بندازم روی تختو گریه کنم بعدشم ناهار نخورم اره اینکا رو باید میکردم

 

مهر شاد  - اره چرا نه مگه اینکاری نیست که دخترا میکنن شما برعکس میان تواشپزخونه و این غذای خوشمزه رودرست میکنین

شین نفس بندی کشیدو گفت نمیدونم شایدم بهتر بود همین کارا  رو میکردم البته ترجیح میدادم بجای دادو فریاد از خونه برم بیرون ولی  ..و دیگر به حرفش ادامه نداد و د رحالیکه به سمت در میرفت پیشبند      گشاد  را که گره کمرش کور بود از سر بیرون کشید   که به موهایش گیر کرد و

مهر شاد بی اراده پیشبند را ازاد کرد و  لحظه ای دستش به انبوه موهای جمع شده بالای سر شین خورد    شین برگشت و جدی و کمی اخم الود به او نگاه کرد  و ممنون گفت و رفت  و مهرشاد لحظاتی در اشپزخانه ایستاد و به پیش بند کهنه پلاستیکی که عکس سیبو گلابی داشت  نگاه کرد

 

 

۵ شین به اطاقش رفت  و رو ی تخت دراز کشید و شروع به خواندن سمفونی مردگان عباس معروفی کرد

 یکی دو صفحه بیشترنخوانده بود که تلفن زنگ زد و پشت گوشی دانی بود شین تصمیمش را گرفته بود بنابراین  کمی مکث کرد و  و جد ی گفت بفرمائید صدا ی دانی با ناله به گوشش رسید  شین شین خودتو برسون من من تو کوه صدمه دیدم پا م شکسته بیا پیشم . لحظاتی بعد شین که با عجله حاضر میشد  و حتی به مهرشاد که میخواست  اورا   برساند توجهی نمیکردو به اژانس زنگ میزد   کاملا یادش رفته بود که تمام دیروز به کم کردن ارتباطش با دانی فراموش کردن عشق یک طرفه اش به حامی فکر کرده و با خودش کلی قولو قرار گذاشته است

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:47  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین با صدای ریز و منظم زنگ ساعت بیدار شد البته نه بلافاصله شاید یکی دو باری  پلک هایش روی هم رفت و به خوابهای کوناه پنج دقیقه ای فرو رفت ولی با بیاد اوردن تصمیمی که در طی روز قبل گرفته بود به خودش نهیب زدو از جا بلند شد اولین چیزی که نظرش را جلب کرد بی نظمی و شلوغی بیش از حد اطاقش بود گرچه شین هرگز دختر منظمی نبود ولی اشفتگی و   بهم ریختگی  که به مانند یک میکروب مسری به فضای داخل خانه و اطاقهای مختلف سرایت میکرد ارامش را از او میگرفت بنابراین از جا بلند شد  و بسمت اشپزخانه رفت در مسیر راه لباسهائیکه اینجا و انجا روی  زمین افتاده بود را برداشت و قبل از رسیدن به اشپزخانه نگاهی به اطاق پدرو مادرش کرد مادر باز هم کنار سجاده نیمه بسته خوابش برده بود با همان چادر مقنعه سفید یادگار حج و رادیوی کوچکی که معمولا  با ان دعای قبل و بعد از  اذان را گوش میداد هنوز روشن بود و پچ پچ نامفهومی از ان به گوش میرسد صورت مادر سفید سفید بود  با لبهای نازک و نیمه با زکه صدای نفسهای مقطع و نامنظمش که گاه طولانی و ناهنجار میشد از میان انها   به گوش میرسد  قلب ماد رهم  مانند چهره کم خونو سفیدش خسته بود شین نزدیکتر رفت  تا  استانه ی در  ..یک لحظه با تمام وجود احساس کرد که میخواهد جلو برود ومادرش را نوازش کند و پیشانی اش را ببوسد  ولی همیشه بین او ومادر فاصله بود  هر وقت به او نزدیک میشد هر گاه که میخواست بی دغدغه رد کنارش با شد  و خودش را برای او لوس کند  مادر از این فرصت استفاده کرده و اواری از نصیحتو پندو اندرز را بر سر او میریخت مادر از او انتظارات فراوانی داشت جلب رضایت مادر برای او که دختری جنگلی  و بینظم   و شکمو و بینهایت حساس و ساده و رویائی بود  کا رمشکلی بود مادر دوست داشت شین نمونه کاملی از او باشد یک دانشجوی  موفق و طرازاول مدیری مدبر کسیکه احساساتش را   بیجاو بیموقع خرج نمیکرد و برایش همه چیز خط کشی شده و اشل بندی بود در واقع مادر از حجم انبوه احساسات لجام گسیخته شین وحشت داشت و  نمیدانست این دختر بی قرار  که معلوم نبود در کدام رویا سیر میکند چه ربطی به او دارد حتی ظاهر شین با مادرش تفاوت داشت او ایینه تمام نمای مادر بزرگش بدون ان چشمهای ابی بود

 

 

۲

 

بهرحال شین انروز سعی داشت دختر خوبی باشد و چون میدانست هیچ چیز به اندازه یک خانه ی تمیز مادرش را خوشحال نمیکند دست بکار شد دو ساعت بعد که مادر بیدار شد همه چیز مرتبو تمیز بود وبوی   غذای مطبوعی در اشپزخانه پیچیده بود  مادر اهسته اهسته در حالیکه قلبش نامنظم میزد به بالکن رفت میدانست شینو پدرش را انجا پیدا میکند  در حالیکه روی صندلی های اهنی نقشو نگار دار با تشکچه های ابی نشسته اند     و شین با چشمانی مجذوب به حرفهای شیرین پدرش گوش میدهد مردیکه همه چیز میدانست مادر نگاهی به میز شیشه ای   انداخت که بر روی ان کتاب خاطرات دکتر قاسم غنی به همراه دو لیوان چای ظرف کره عسل و جانونی خالی قرار داشت   ما بین کلمات رد وبدل شده بین شینو پدرش  اسم فوزیه به گوش مادر خورد و لابد این کتاب کتابی تاریخی بود  شین با محبت به مادرش خندید از جا بلند شد و جای خود را به ماد رداد و تا مادر نفسی تازه کند یک لیوان چای داغ و دوبرش نان تازه  روبرویش بود   مادر با مهر به شین نگاه میکرد که اراسته و  مرتب و ارایش کرده بود    و اصلا شباهتی به دختریکه موهای بلندو فرو درهمش را با لنگه جوراب پاریزین میبست و روی تخت دراز میکشیدو ساعتها رمان میخواند وگاهی یواشکی شکلات میخورد نداشت ..  بلکه با ان موها ی جمع شده و ارایش ملیح به نوعروسی شبیه بود که از پدرو مادرش با حوصله پذیرائی میکندو مادر اهسته ودر قلبش برای خوشبختی دخترش دعا کرد 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:50  توسط اندیشه فرزانه  | 

  ۱۰ دقیقه بیشتر نبود که در یک پیتزا فروشی واقع در یکی از  فرعی های فرشته پشت یک میز چوبی منتظر نشسته بودند که دانی که بیش ا زحد معمول نزدیک به راژان نشسته بود با لحن لوسی شروع کرد به زمزمه ی من گشنمه و هی صدایش را بالاتر میبرد  وشین بجای دانی  احساس خجالت میکرد و در دعا میکرد زودتر این شب به پایان برسد  تا فردا  فکری به حال ارتباط خودش با دانی بکند با خودش میگفت  یعنی چی من در الان جائی هستم که نمیخوام با کسی همراه شدم  که رفتارشو نمیپسندم

 البته خودش هم میدانست که ثبات این افکار درست مثل  ابر های بهار گذراست  لعنت او دانی را دوست داشت  والبته محال هم بود که دانی تغییر کند  اما نه او باید برای خودش محدوده ای انتخاب میکرد در گیرو دار همین افکار بود که گارسون با یک پیتزا پپرونی خانواده  به کنار میز امد  دانی دختریکه بهترینو  خوشمزه ترین غذاها را در خانه وبیرون میخورد    بجان پیتزا افتاد و روی قسمت اعظم پیتزا سس ریخت تا تملکش را اثبات کند  را ژان به شین که هنوز تحت تاثیر افکار درهم برهم و رفتار عجیب دانی بود  تکه ای پیتزا تعارف کرد شین هم که بقدر کافی تو گالری کیک خورده بود بد جوری عذاب وجدان داشت گفت نه مرسی راژان میل ندارم فقط سالاد  راژان هم که مودب تر از این بود که اصرار کند تکه ای کوچک برداشت در همین حال   یک دفعه دانی با صدای بلند گفت نخیر شین تو مجبوری بخوری رژیم بی رژیم تو باید بخوری تا به ما خوش بگذره فکر رژیمو هم از سرت  بیرون کن   و بعد با پوزخند ادامه داد        گوش کن شین این سرنوشت ماست ما همیشه چاقالو باقی میمونیم من مطمئنم ده سال دیگه هم همدیگه رو ببینیم بازم  داریم در مورد رژیم حرف میزنیم        بخور بخور عزیزم  اینقدرم فکرشو نکن یاخود ش میاد یا خبرش  و شین هم که نمیخواست اوضاع بدتر بشه یک تکه برداشت  ولی دانی به همین حرفا اکتفا نکرد و در حالیکه چشماش میدرخشید و حال طبیعی نداشت   به راژان گفت میدونی این خانم خانما عاشق کیه که لقمه تو گلوی شین گیر کردو به سرفه افتاد  و  دانی بی اعتنا ادامه داد حامی... شین ناراحتی اشکار ی را در صورت راژان دید که بعد از کمی سکوت گفت جدی نمیدونستم اینقدر پسر خوش شانسیه

 شین  از عصبانیت نمیدانست چکار کند خداوندا این دختر احتما لا عقلش را از دست داده بود که  به راحتی راز ارزشمنداورا ان چیزیکه با دل و جانش پیوند داشت  را فاش میکرد  راژان سرش را پائین انداخت و دانی گفت چیه عزیزم انگار ناراحت شدی نکنه بهش حسودی میکنه  راژان لباشو بهم فشا رداد و چیزی نگفت و دانی ادامه داد  خوبه که حسودی نمیکنه چون من قراره پس فردا با هاشون برم کوه  و بعد ریز خندید و راژان هم با حرص  گفت لابد منم نباید بیام چون من نباید کاری به ارتباطات شما داشته باشم      البته میدونم از دیدن  نمایش جالبی محروم میشم    شین احساس میکرد دیگه طاقت نداره بنابر این یک خدا حافظ   کوتاه گفت  و ا زجا بلند شد خودش هم نمیدانست  چکار باید بکند اما میدانست طاقت ماندن ندارد    تندو سریع از رستوران بیرون امد  هنوز خیلی دور نشده بود   که دانی دوان دوان خودش را به شین رساند و گفت باشه باشه غلط کردم اذیتت کردم ببخشید  من تورو دوست دارم لعنتی  من بد رفتار بودم بیتربیت  بودم نرو و گریش گرفت  نرو شین  من من مثل تو خانم نیستم وایسا

  وایسا باشه من حالم بد میشه  ها شین برگشت و گفت بسه دیگه لازم نیست به خودت توهین کن یبریم بریم باشه  بعدا با هم حرف میزنیم باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

شين با بي ميلي به همراه داني و راژان ا زگالري خارج شد ه سوار ماشين راژان شدند شين پشت ماشين با تنبلي لم داد و به شيشه چسبيد و تا ماشين از كوچه شيب دار بالا امدو به خيابان اصلي رسيد چشمانشرا بست او حس خوبي نداشت و اصلا مايل نبود اين شب بخصوص را با داني بگذراند او دليل رفتارهاي داني را درك نميكرد          داني چه ميخواست دنبال چه چيز بود چطور با وجود داشتن دوستي مثل راژان با بقيه مردان  بگو بخند ميكرد پيش خودش فكر كرد اگر حامي گوشه چشمي به او نشان ميدادو تمام مردان دنيا با تمام جذابيتشان براي او ميميردند  امکان نداشت به کسی دیگر توجه کندو  همراه با اين ا فكار اهسته نگاهش از پشت سر از كنار موهاي بلندو مجعد و مشكي راژان گذشت و در تاريك روشني خيابان بر روي تصوير نيمرخ جذا ب و مجسمه وار او روي ايينه بغل لغزيد و در ايينه جلو ماشين يك لحظه دو نگاه با هم مماس شد و شين يك لحظه به مانند كسي كه در حال دزدي دستگير شده باشد احساس شرم كرد وقتي راژان به سمت تجريش راهش را ادامه داد داني به سمت شين برگشت حرف نزن اعتراض هم نكن ميخوام ببرمت يك جائي شين گفت داني مگه نميريم خونتون كه داني با بيخيالي گفت نه مگه ديوونه ايم ميريم شام ميخوريم ميگرديم حالا يا خونه ميريم يا ........ شين ته دلش احساس بدي داشت گفت نه داني ساعت دهه من ميخواستم از خونتون به مامانم زنگ بزنم كه داني يك دفعه بيحوصله گفت اييي بچه ننه كه راژان يك دفعه گفت بفرمائيد و تلفن همراهش رو بيرون اورد و به سمت داني دراز كرد ان روزا تازه تلفن همراه امده بود و شايد تو كل دانشگاه چند نفر هم موبايل نداشتند و هنوز چيزي نگذشته بود كه شين ديد داني مشغول صحبت شد و با گفتن يك سلام كشدارو پر محبت شروع به سر به سر گذاشتن با پدر شين كرد كه اقاي دكترما دخترتونو دزديديم داريم با خودمون ميبريم يك جاي مشكوك اگه شينو صحيح و سالم ميخواين بايد اجازه بدين امشب پيش ما باشه داني مكثي كرد و انگار پدر شيرين چيزي مبني برموافقت گفت كه داني گفت قربونتون برم بابايي حالا ميخواين با خودش حرف بزنين ببينين سالمه يا نه و در همون حال به شين چشمك زدو انگشتش رو به نشانه سكوت روي لباش گذاشت بعد از كمي  حرف و گفتگو گوشي رو قطع كرد راژان كه در حين رانندگي به حركات داني نگاه ميكرد  ريز ميخنديد و سرشرا تكان ميداد و  يك لحظه كه شين مسير نگاه پر عشقش به داني را دنبال كرد فهميد را ژان داني را ميخواهد با همه كم و كاست هايش با تمام چيزهائي كه بعدها پيش امد و حتي با وجود .... اينو بعد ميگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

سر میز دانی مرتب به شوخیهاو مسخره بازی  هاش ادامه میداد و در ضمن اشکارا از دوست راژان که گویا سامی نام داشت دلبری میکرد  و او هم انگار لبی تر کرده باشد هر شوخی و متلک دانی را با شوخی دیگر  جواب میداد شین احساس میکرد که کم کم جو دوستانه جمع دور میز عوض میشود راژان اشکارا کلافه بود و بقیه هم باایماو اشاره حس نامطبوعشان را به هم منتقل میکردند  شین به ساعتش نگاه کرد ساعت نه بودو برای شین دیر  این بود که با صدائی نسبتا بلند و شاید اندکی هشدار دهنده به دانی گفت دانی جان عزیزم من باید برم   که دانی برگشتو گفت جدی دیرت شده  خوب ما که برنامه شام داریم اینطور نیست راژان شین تو نمیخوای با ما باشی

شین  نه خوب دیر شده

که دانی خیلی خونسرد گفت باشه فقط کمی صبر کن  و  رو کرد به راژان و گفت راژان زنگ بزن یک اژانس بیاد دنبال شین

 که راژان دیگر طاقت نیاورد  وگفت دانی  ماشین که دم دره و با نیم نگاهی به سامی ادامه داد مام که دیگه اینجا کاری نداریم   خوب دوستت رو هم میرسونیم که البته روی دوستت یک تاکید کنایه دا رکرد دانی هم با حالتی بین ادا دراوردنو مسخره امیز جواب داد اا انگار اقا قول داده بودن منو ببرن یک جای بهشتی نکنه منظورت همین جا و این نقاشی های....   که راژان جوابداد بله میدونم نظرت راجع به کارای من چیه بگو عزیزم بگو نقاشی های مسخره که شین یک دفعه بلند شد و با حالتی رنجیده گفت دانی ....اقای راژان خواهش میکنم شبتونو خراب نکنید من ا ژانس میگیرم ....ام ...... خوب اگرم  که دوست ندارین خیلی خوب باشه میمونم  فقط یک تلفن میزنم به مادرم که دیر میام   که یک دفعه خلقو خوی دانی مثل هوای بهار عوض شد و بلند شدو شین رادراغوش گرفت و با لحن لوسو بچه گانه گفت قربوندوست خوشگل تپلوم برم این شد بابا بچه ننه بازی رو بذار کنار شبم خونه مائی فهمیدی  خودم به مامانت زنگ میزنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:5  توسط اندیشه فرزانه  | 

فضای داخلی گالری کاملا با نمای شیک ومدرن ان اپارتمان لوکس متفاوت بود و اگر کسی بدون پائین رفتن از ان دو سه پله وارد گالری میشد فکر میکرد در یکی از  زیر زمین های  خانه های قدیمی ما ل۷۰ -۸۰ سال پیش است با دیوار اجری و رف ها  و طاقچه های کوچک در کنج ها که با ان لاله های قدیمی گوشواره دارو  کاسه بشقابهای دیوار کوب شاه عباسی تزئین شده بود اما در عین حال از نورپردازی فکر شده و حرفه ای بهره برده بود تا جلوه اثار اویخته به دیواررابیشتر کند  شاید جمعا ۷-۸ نفر در گالری نبودند  که دو سه نفر انها ان دور در فضائیکه گالری را از سمت دیگر به حیاط متصل میکرد دور یک میز نشسته بودندو گپ میزدند    شین کاملا از این فضا خوشش امده  بود جلوتر رفت و چند تا از تابلو ها را از نزدیک نگاه کرد با انکه چندان شناختی نداشت نسبت به مرغوبیت این اثار نداشت حس لطیفی از خطوط طراحی شده و نقشهای مبهم  تابلو برمیخواست که به دل شین مینشست    که کسی از شین پرسید چطوره  خوشت اومد که شین برگشت و راژان رادید لبخندی زدو گفت البته راستی این تابلو ها اثر کیه  راژان گفت بهتره اول یک چرخی بزنیم و با شین هم قدم شد شین کمی خودش را کنار کشید نمیدانست چرا ولی معذب بود ا ز راژان پرسید پس دانی کجاست که راژان خندید اون دختر کوه وکمره و جنگل عاشق طبیعت با نقاشی میونه نداره

 

بعد ازاینکه تمام تابلو ها را دیدند  شین رفت به سمت میز سه گوشه و پایه بلندی که رویش یک دفتر بزرگ با خودکاری متصل به ان انتظار یک یاد داشت را میکشید که راژان گفت یک لحظه صبر کن اول به خودم بگو کدومو بیشتر  دوست داشتی شین نگاهش چرخید تادانی را پیدا کند که دید به جمع افراددور میز پیوسته و در حال گفتگو وخنده با یک مرد جوان  است راژان که نگاه شین را تعقیب کرد بوده لبخندی موذیانه زد از همانهائیکه اخرش تلخ میشود و به چشمای شین دقیق نگاه کردو گفت از کدوم ...  شین مستقیما به سمت تابلوئی رفت که خیلی جذبش کرده بود  که تصویر زنی بود در لباسی قدیمی البته نه خیلی قدیمی شاید مال ۳۰ ـ ۴۰ سال پیش  به رنگ ابی نه زیاد پر رنگ نه کم رنگ که بر روی یک مبل  ابی تیره از ان مبلهای سنگین  و پشت بلند نشسته بودو دنباله ماهی مانند لباسش در پائین مبل در یک طرف جمع شده بود پشت سر ش پنجره ای بود روبه اسمان ابی تیره انگا رکه طرف های عصر باشد در واقع بجز رنگ صورت سفید زن    تمام نقاشی از تونالیته های مختلف رنگ ابی بود و زن  چشمهای درشت و غمگین وبانگاهی زنده  داشت   داشت  با لبانی که حالتی از یاس داشت و تارهای موی فرار کرده     از  بقیه موهای  اراسته اش در اطراف بنا گوش پریشان شده بود و مدالی ا بر گردن اویخته بودشین برگشت  و روبه راژان گفت من این تابلو را از همه بیشتر دوستدارم شایدم بهتر بگم این زنو

شین به راژان نگاه کرد که بدون ا نکه در صورتش حرکت اشکاری به چشم بخورد حالتش تغییر کرد و بعد از مکثی گفت این رو از روی عکس  کشیدم عکس مادرم و شین با شوق گفت چه خوب که راژان به کندی جوابداد اون اون اینجا نیست  شین با خودش فکرکرد مادر راژان احتمالا فوت شده بنابراین گفتم متاسفم نمیخواستم ناراحتتون کنم که راژان خنده اش گرفت گفت نه اشتباه نکنید مادرم زنده است منتها اون در واقع رفت بله دقیقا میشه گفت که رفت 

در همان حال صدای فریادها ی دانی پیچید توی گالری ددد بیاین دیگه حالا خوبه خودت این تابلو ها رو کشیدی اینقدر ذل زدی بهشون که این حرف باعث خنده بقیه شد   نگاه راژان جدی و شین دستپاچه شد  بنابراین رفت به سمت میزی کنار دیوار و از سماور بزرگ دو تا چای و دوبرش کیک  برداشت. در سینی گذاشت  وبا راژان به جمع دور میز پیوستند و در حالیکه طعم خوب کیک پخت قنادی (بی بی  )      را مز مزه میکرد به یاد چشمهای زن ابی پوش افتاد و گاز بزرگتری به کیک زد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین همچنان شال بسر در اطاق دور خودش چرخ میزد  و با موسیقی دلچسبی که در فضای اطاق موج میزد برای خودش رویا میبافت  مهرشاد پسر خوبی بود و نا گفته پیدا بود شین را پسندیده  پزشک بود و همکار پدر.. مذهبی بودو دلخواه مادر.. دوست بود ورفیق برادر..   اما...  اما یک جای کار ایراد داشت قیافه بد جنسو خشکه مقدس مادر بلوند جوان مادر مهرشاد که با کینه توزی روی ریمل غلیظ مژه ها  و ناخونای لاک زده پایش که از ورای جوراب نایلون مشکی پیدا بود  دوخته شده بود و ان خواهریکه معلوم بود بقدر کافی همراه مادر هست تا زور ازمائی با عروسی ناز پرورده  وغیر مذهبی چون شین را اغاز کند....ایا شین مسئله اش این بود دقیق تر فکر کرد نه .... ایراد جای دیگر بود که یک دفعه تصویر طلائی و تمام و کمال حامی تمام اطاق را پوشاند   و عشقی که تا بحال مجال ان را نیافته بود که همپای خیالات زود گذر شین حرکت کند به مقصد رسیدو خودش را فریاد کرد شال گیپور... چشمان روشن نجیب مهرداد همه سوختندو خاکستر شدند و شین یک دفعه روی تخت نشست

بله  این کابوس حقیقت داشت شین شین نمیتوانست خودش را گول بزند او عاشق حامی بود

عقلش به پای دلش افتاده بود شین شین بچگی نکن اخه اون پسر حتی تورو بدرستی نمیشناسه اخ چرا احمق شدی اون هیچ علاقه ای به تو نداره تازوده برگردو پاتو از این باتلاق بیرون بکش  اما عشق با چهره زیباو خونسرد ارام در لبه پرتگاه ایستاده بودو مغرورانه شین عاقل را مینگریست و اخر با تلنگری اورا به قعردره پرتاب کرد

 

با کشته شدن شین عاقل شین عاشق دیوانه وار بسوی ایینه رفت نه نه او دیگر زیبا نبود صورتش   شیک .و مانکنی نبود تنها تپل و اندکی دوستداشتنی بود  و ا زهمه بدتر اندامش خداوندا او با چنین بازوهای چاقی جرات کرده خیال پسر

خو شتیپی چون حامی را به ذهن خود راه بدهد  نگاهش از روی پلکهای خوابیده چشمان غمگینش روی گونه های سرخ و تپلش سر خوردو روی لبهای بچه گانه که حالا باتاسف جمع شده بودند توقف کرده کمی روی گردن بلندو سفیدش  بالاو پائین رفت و  ناگهان کمی عقب تر  رفت و تمام اندامش را بادیدی انتقاد امیز نگریست  نه نه  این کمری که به هیچ وجه باریک بشمار نمی رفت و اندامی که هرگز به پای دخترانی چون ساغرو مینا نمیرسید اخ شین شین نه تو هیچ شانسی نداری

ساعتی بعد وقتی  مادر شین  که تازه از سفر برگشته بوددر اطاق را باز کرد شین تپل را باموهای اشفته و کتاب در دست خوابیده دید   کمی جلوتر پوست یک عدد کیت کت بالای کشوی تختوابش دیده میشد موقعیکه مادر اهسته میخواست اطاق راترک کند پایش به چیزی گیر کرد برداشتو بلند کردو نگریست یک شال گران قیمت گیپور بود شالی بزرگ و زیبا  مادر با خودش زمزمه کرد دختر شلخته من پیپی جوراب بلند چاقالو بازم شکلات خورده .............

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

هفتمین روز در گذشت پدر فرزاد بود  در این مدت شین و  شاهین و مهرشاد حسابی کا رکردندو خسته شدندو سعی کردند  مراسم پدر فرزاد خوب و ابرومند برگزارشود  وحالادیگر اخرین ساعات شب بود  و همه خسته و کوفته بعداز رفتن میهمانهاو شستن ظرفهای شام به انبوه پشتی ها که حالا رو هم سوار شده گوشه اطاق بود تکیه دادندالبته یک میهمان غیر منتظره هم به ان جمع اضافه شده بود دانی که بالاخره خودش رادر مراسم دخالت داد     فرزاد خیلی ناراحت بود میگفت جداازاینکه این روزها  روزهای فوت پدرم بود ولی من واقعا ساعتهای خوبی داشتم از فردا هر کدومتون میرین سر کارتونو منو تنهامیذارین 

ودادوبیدادوانکار بچه هادرامدکه اصلااینطورنیست ودر حالیکه همه میدانستند همینطور خواهدشد

دانی هم بدقت همه چیز را زیر نظر داشت و شین میدانست که فردا تمام این حرکات و رفتار خوراک مسخره بازیهای دانی خواهدشد

ان شب وقتی که همه داشتند خداحافظی میکردند مهرشاد شین را صدا کرد و یک بسته به او داد شین تعجب کرد این چیه ومهرشادترسیده گفت نه اینجا باز ش نکن باشه شین گفت باشه و نگاه هردوشون توتاریکی درخشید

توی ماشین دانی بسته راازدست شین قاپیدو چراغ ماشین را روشن کرد و بسته را با زکرد  یک چادر گیپور مشکی اعلا بود*******

 

 دانی توی  ماشین ساکت رانندگی میکرد  قیافه ا ش متفکرو کمی هم عصبی به نظر میرسیدو شین همچنان به دلیلی که نمیدانست پارچه چادری گیپور مشکی رانوازش میکرد یک دفعه یاد قیافه مادرمهرشاد افتاد که برای هفتم پدر فرزاد به مسجد امده بود زنی میانسال بورو خوشگل که معلوم بود زود ازدواج کرده است از ان زنهای مواز ماست کش خشکه مقدس بازاری خواهر بزرگ مهرشادهم که یک دختر ۱۷ ساله بود که گویا تازه نامزد کرده بود  هم همراه مادرش بود خوب  یادش امد که چطور موقع تعارف کردن خرماو حلوا با دقت براندازش کرده بودبا عیبجوئی به موهای اراسته ومش کرده مژه های بلند ریمل زده اش ولباس طوری سینه بازش وناخنهای لاک زده از  زیر جوراب نایلون نگاه کرده و بعد از این همه موشکافی با بدجنسی خاصی که ریشخندی دران پنهان بود پرسیده بود  شما خانم شین هستین خواهر اقا شاهین .... شین گرمو با محبتی که میتوانست سراغاز یک صحبت گرم و دوستانه باشد جواب داد بله و زن بی ادب تنها به این پرسش اکتفا کردو دیگر به شین محل نگذاشت و شین ماتش برد  شین مطمئن بود این هدیه کا رمادر مهرشاد نیست 

یک دفعه دانی با عصبانیت گفت  

خب چی شد میخوای زن این پسر داهاتی امل بشی

شین ـمن

دانی ـ نخیر پس من

شین ـ تو خودت بهتر میدونی که من عاشق کس دیگه هستم

دانی ـ خوب پس چرا از سر بازش نمیکنی  

  

شین رنجیده گفت مگه حالا چی شده دانی

دانی ـ ببین من صدای زنگ خطرومیشنوم بهت بگم حواست باشه

شین- دانی تو خودت همین چندوقت پیش میگفتی باید از زندگیت لذت ببری باادمایی که اطرافتن همراه شو خوب مهرشادم یکی از اوناست تازه تو منو نمیشناسی من نمیتونم همزمان عاشق دونفر بشم

دان یـ عشق کدومه مثلاتوالان فکر میکنی عاشق حامی هستی قول میدم اگه حامی همین فردا بهت ابراز علاقه کنه از چشمت میفته و برات کمرنگ میشه میدونی شین تو باوجود ظاهر ارومی که داری اهل سلطه گری هستی تو یک بچه لوسی که تایید همه رو میخوادو حالام  میخوای امضای خوشتیپ ترین پسر دانشگاهم بیاد پای تایید نامت  اصلا تو فکر کردی چطور میخوای با حامی زندگی کنی خودتم میدونی که خانواده تو همچین ادمیرو قبول ندارن قبول کن شین تو بخاطر تیپو قیافه عاشق حامی شدی تو کی باهاش حرف زدی کی به افکارش پی بردی

شین با صدائی که تبدیل به فریاد شده در حالیکه حرف دانی بدجور بهش درد کرده ناخوداگاه گفت دکمانی تو همه رو بااون معیارای احمقانت. و فلسفه جن   سیت میسنجی نه...... من بخاطر قیافه از حامی خوشم نیومده من از نجابت و  ارومیش و حسیکه برام ارامبخش بود خوشم اومد  تو خودت از عشق چیزی نمیفهمی  همه چیز برات در لذت خلاصه میشه.....شین  به محض پایان گرفتن حرفهایش پشیمان شد و در امتداد پشیمانی از حرص ودرماندگی گریه اش گرفت پیش خودش با تحقیر میاندیشد چراباید کسیرودوست داشته باشم اینقدردور وبخاطرش خوار بشم وبدجوری هم از رک گوئیش وجدان دردگرفته بود

ولی تمام مدت  که شین دادوبیدادمیکرد. دانی باخونسردی خاص خودش نگاه  میکرد وعاقبت با لحن بی اعتنائی گفت اهان همین حرفابودکه  خیلی وقت تودلته ومیخاستی به من بگی مخصوصا ازروزی که باهم رفتیم پیش راژان اره....... نه خوبه راه افتادی اونبره معصوم کم کم داره راه دفاعو یاد میگیره

بعد جلوترامد وبا ژستی خاص صورتش را نزدیک شین برد  و گفت ولی حواست باشه اگه یک جائی میخوای با حرفای قاطعت یکی رو منکوب کنی طاقت عواقبشم داشته باش  تو ادمی نیستی که جدی حرفشو بزنه و پاش وایسه همین الانم داره اشکات درمیاد نه اشکال نداره خوشگله این دفعه ندیده میگیرم ولی حواست باشه دیگه تکرار نکنی تو که نمیخوای با پلنگ دربیفتی********

 

شین که به خانه رسید اولین کاریکه کرد این بود که شال گیپور هدیه مهرشاد را روی سرش امتحان کند طبق عادت همیشه دستش را لابه لای موهای بلند و مجعد ژولی پولیش فرو بردو بالای سرش به شکلی عجیبو غریب جمع کردو مقداری راهم کنار گوشهایش ریخته مدل جمع و ریخته خود شین هم میدانست همیشه با این جمع های نامنظم بسیار زیباتر از موقعی هست که ارایشگرهای نابلد قالبی ان شینیونهای اتو کشیده را روی سرش درست میکردند 

شال گیپور را روی بلندای موهای جمع شده اش سوار کرده و ان را روی پیشانی پائین کشید تاسایه  نقشهای طوری ان روی صورتش بیفتد و   مثل چهره زنهای زیبای  فیلمهای قدیمی مرموز شود همزمان با نگریستن به ایینه و انعکاس درخشان چشمها در ایینه و لذتی که مانند هم دختر جوان و غم ندیده از زیبائیش میبرد چهره نجیب و زیبای مهرشاد در مقابل چشمانش امد و لبخندش پررنگ تر شد  به یاد نگاههای پر کشش ومهربانانه اش افتادو قلبش کمی ناارامی کرد  به بدنش کمی کشو قوس داد انگار ناخود اگاه تمرین دلبری میکردو بعد انگار از هجوم افکار شیطانی خود خجالت کشیده باشد لبهای زیبای برجسته و ب وس ه خواهش را بچه گانه به دندان گرفت  اخ.. شین.. شین جوان ..دنیا را چه زیباو ساده میدید...............

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین ومهرشاد سوار بر ماشین به میدان پیروزی   نزدیک میشدند

مهرشاد بازهم به نگاه های پنهان و اشکار خود ادامه میداد  و شین هم که طبعا خیلی خنگ نبود توجه خاص مهرشاد را احساس میکرد

مهرشادـ میشه یک نوار بذارم

شین ـ باتردید گفت  اشکالی نداره

  تو فکر یک سقفم یک سقف رویائی سقفی برای من حتی مقوائی.....

مهرشاد ـ دوست دارین

شین دراین فکربود  که چقدر باید به این پسر که حالا واضح بود حد اقل ازاو خوشش امده میدان بدهد  پیش خودش فکرمیکرد..   اصلا بهش نمیاد پسری باشه که تا با یک دختر تنها بشه خودشو لوس کنه زیر چشمی به مهرشاد نگاه کرد که داشت با قیافه ای جدی رانندگی میکرد بعد با خودش گفت بابا ناسلامتی داریم میریم تدارک مراسم عزاداری حالا باز پارتی بود یک چیزی  شایدم من بیخود فکرمیکنم و همزمان با این افکار  نگاهش به مهرشاد طولانی شد تا جائیکه نگاهشان بهم گره میخورد

مهرشادـ نگفتین دوستدارین

شین تازه یادش افتاد که جواب مهرشاد را نداده است

بنابراین سر سری گفت_ اره

مهرشاد انگا رخیلی فکرکرده باشد باتردید میگوید شما خیلی ساکت و مظلومین شاهین خیلی شیطونه

شین ناخوداگاه به طرز مسخره ای خنده اش گرفت اخر با ان تامل و تفکری که مهرشاد نشان دادبنظر میرسید حرف تکان دهنده تری بخواهد بزند چیزی درمایه های دوستت دارم و از این حرفا

مهرشاد ـ حرفم خنده دار بود 1

شين ـ اخ معذرت ميخوام نه خوشم اومد از حرفتون

مهرشاد كمي معذب شد  واضح بود  كه به نازو اداو اخ و اه گفتناي بي اختيار شين بين صحبتهايش عادت نداشت. متاسفانه ذات شين اينطوری بود  و خيلي هارو به اشتباه میانداخت که چقدر لوسو عشوه گر است

شين با خودش فکر میکرد  احتمالا خواهراش خيلي مومنن وخيلي سنگينتر  اصلا چرا من دارم فكر ميكنم اينكه حامي نيست يك صداي ملامتگرنجوا کرد... برو بابا الان معلوم نيست حامي با كدوم دختر كمر باريكه........ ... چقد رخوبه که فکرای ادم بی صداس  كه و کسی نمیتونه حدس بزنه تو سر ما چی میگذره گرنه مهرشاد چه احساسي بهش دست ميداد ازاينكه ميفهميد من بااين لبخند معصومانه و كمي دلبرانه الان در انتهاي نيازم نسبت به يكي ديگه

 مهرشاد ماشین را مقابل در اهنی کوچک دو لنگه ی قهوه ای پارک کرد مهرشاد پياده شد   وسریع امد  تا در را برای شین باز کند  اما موقع باز شدن در چادر طوري شين لاي در گيرکرد و  پاره شد  

شین با دلخوری نه چندان زیادی نگاهی به چادر طوریش که حالا یک سوراخ بزرگ دران ایجاد شده بود انداخت ولی اصولا چون زیاد در قیدوبند نبود بی اهمیت از کنارش گذشت امامهرشاد شروع به عذر خواهی کرد که شین با  دیدن دوست و اشناو همسایه که کم کم وارد منزل میشدند با نگاهی کلافه و شماتت امیز  به مهرشاد گفت اهمیت نداره مثلا اومدیم برای ختم تازه اصلا  مهم نیست

شین به اشپزخانه رفت چیزی انجا نبود که اورا به یاد مادر فرزاد بیندازد یک اشپزخانه نسبتا کوچک و نه چندان تمیز از پنجره ی کوچک ما بین اشپزخانه و پذیرائی نگاهی نگاهی به اطاق بزرگی که مثلا پذیرائی به شمارمیامد انداخت فقط چندمرد مسن و یکی دومرد جوان به پشتی هائی که معلوم نبود مهرشاد با چه سرعنی چیده تکیه داده بودند  هنوز خبری از شاهین و فرزاد نبودو شین به سرعت مشغول به کار شد ناخوداگاه صدای مهرانگیز خانم توی گوشش میپیچید اول اردوبا حرارت کمو باحوصله تفت بده تا طلائی بشه

شین بی اختیار توی ذهنش به او جواب میداد اخه فرصت زیادی ندارم

و خودش در پاسخ میگفت پس باید مواظب باشم ارد نسوزه بعد طلائی شد روغنو اضافه کن هم ....بزن تا خرمائی شه.. وشین همینطور بی اختیار انگار که بخواهد گزارش بدهد به مکالمه ذهنی خود ومهرانگیز ادامه داد مهرانگیز خانم اینجا کوچیکه اصلا با خونه ای که تو کوچه ی اسدی داشتین شباهت نداره اشپزخونش اصلا تمیز نیست یک نگاهی هم به حیاط انداختم کوچیک و بی طراوات باور کن یک دونه گلدون هم تواین خونه پیدا نمیشه  یادته چه قلمه های نابی میزدی  2  اون گیاه رونده رو روی دیوار خونتون یادت میاد راستی مهرانگیز خانم مگه شما فک وفامیل ندارین چرا هیچ کس پیداش نیست فقط چندتامرد مسنن که بنظرم از کاسبای محل یا شاید این معاملات ملکین که سرکوچه دیدم صدای گریم که اصلاهیچ

این میانه اهسته زعفران و شکرو گلاب رابهم میزد تا شربت غلیظشود.....  چیه  مهرانگیز خانم  دلت گرفته حقشه یادته بااون زنه که  اومده بود اداره ثبت ریخته بودروهم الهی قربونت برم یادته اینقدر غصه خورده بودی........ صورت گردو قرص ماهت نصف شده بود  بعدشم......... و ناگهان متوجه شد داره گریه میکنه   ومهرشاد هم در استانه درایستاده ذل زده بهش   نگاهش نرم ومهربان بود عین یک نوازش اروم   

 مهرشاد_اخی دارین گریه میکنین

0شین حوصله اش سر رفته بود  از همه چیز از شاهین که توبیخیالی نمون بود  از اینکه فکر میکرد  کاش اینجا جای مهرشاد حامی بودو از تنهائی................ ای بابا یک زن تو فامیل اینا پیدانمیشه حد اقل به من کمک  کنه  مامانم که رفته سفر)

جواب مهرشادرا  جدی نداد ....  ا ا پسرهی پر رو  زود پسرخاله شده حالشو ندارم چقدرم کار ریخته رو سرم .... کاشکی بگم دانی بیاد اما نه.... خدائیش بااون رفتا رتابلوش بیشتر باعث میشه مردم بخندن تا گریه کنن خدارو شکر صدای شاهین اومد چه داد دادی میزنه مثل همیشه که میخواد رئیس بازی دربیاره و   خودنمائی کنه......  شاهین سرک کشید داخل  اشپزخانه _سلام خوبی کارارو کردی

 شین با بیحوصلگی_ اره فرزاد کو

شاهین_هیچی تو حیاطه شین به سمت حیاط رفت شاهین گفت اوووو کجا  شین از دور فرزاد را دید ...... اخ بمیرم.... فرزادو ناز و خوشتیپ و بشدت لاغر خدایا  چقدر تنهاس اگه مهرانگیز تپل اینجا بود جگرگوششو میگرفت بغل..... صدازد  فرزاد........ تا فرزاد سرش را  بالا کند  و با ان چشمان  سبز عمیق اخرین مقاومت شین  را برای گریستن بشکند مدتی طول کشید فرزاد اهسته جلو امد  و دستش را به سمت شین دراز کرد شین بی هراس دست فرزادرا گرفت   و به او تسلیت گفت در حالیکه شدیدا بیاد دوران خوش بچه گی ها افتاده بود  با جملات نا مفهومی به او دلداری داد از همین جمله های کلیشه ای که موقع مرگ عزیزی میگویند  و بعد دو باره  به سمت اشپزخانه رفت که مهرشاد یک دسته دستمال کاغذی  به دستش داد  تا اشکهایش راپاک کند

3

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین تا دیر وقت بیدار بودیکجورائی امروز تکان خورده واحساساتی عجیب و متناقض به او دست می دادیک لحظه از دانی بدش می امد حس میکرد ازاو میترسد اما جنس این ترس  از همان  جاذبه غریبی   بود که نا شناخته ها دارند هنوز صحنه ی امروز جلوی  چشمش زنده بود  اخه باور همیشگیش این بودکه عشاق  همیشه در هاله ای از شرم و  عفاف به هم پیوند میخورند نه این گونه راحت مقابل ادمی که حداقل برای یک کدام از انها ناشناس بود  به هم نزدیک شوند اصلا منظور دانی چه بود    شین با خودش گفت  دانی چی میخواد بگه که دختر ازادیه خوب به من چه منکه عشقو اینطوری نمیخوام  نه این طور رک صریح بی پروا  تازه اگه عشق باشه که نیست

 شین ا زجا بلند  شد و چند قدمی راه رفت  و به افکارش ادامه داد ...چرا فکر میکنم دانی خطر ناکه   چرا چی شد یک دفعه حس بدی پیدا کردم  شاید زیادی تک دختر چشم گوش بسته خونه بودم شایدم زمونه عوض شده و من خبر ندارم

بعد انگار با خودش طرف باشد زمزمه  کرد نه شین  تو قبول نداری تو این روشارو نمیپسندی این تازه یک چشمشه

 اما انگار کسی در  گوشش نجوا کردشین  زیادی سخت میگیر ی ب الان بیشتر دخترا همه همینطورن خوب دانی زیادی رو هست باید بپذیری......   این جنگ بین شین ملامتگرو شینی که به دانی علاقمندبود   ادامه داشت تا       بالاخره شین به خواب رفت در حالیکه خودش هم  نفهمید  کدا میک پیروز شدند

۸۸۸۸۸۸۸۸۸

شین ساعت سه نصفه شب با صدای  زنگ  تلفن از خواب پرید  وهراسان گوشی رابرداشت شاهین بود  با عصبانیت گفت

_ شاهین واقعا لوسی تااین وقت شب کجائی تو اخه نمیگی من تنهام

ـ گوش کن شین برای پدر فرزاد اتفاق بدی افتاده بیچاره سکته کرده   الان بیمارستانیم

ـ شین ـاخی  خوب پس نمیای

شاهین ـ نه اینجا دکتر با بابا اشناس بالا سرشم

شین ـمن میترسم

شاهین ـ نترس بابا   بیدار بمون خوب

شین ـ چه پیشنهاداتی میدی تو 

شاهین  -دختر خوبی باش خدا حافظ

۸۸۸۸۸۸

زنگ تلفن

شین خواب الود_ بله

شاهین _پدر فرزاد فوت شد

 شین همینطور که برای خودش چائی میریخت به فرزاد فکر کرد میشناختش قبلا در

 کوچه ی  انها زندگی میکردند   یادش  می امد که فر زاد  پسر لاغرو نحیفی بود همسن شاهین خیلی هم درس خوان  مادرش یک زن چاق و خوشگل بود مهربان وقتی  میخندید یک چیزی   در قلب ادم گرم میشد   بر خلاف مادر خودش که  همیشه سرد همیشه سنگی همیشه ایراد گیر بود   دائم سر گرم مطالعه ویک جورهائی انگار غریبه بود همیشه هم به شی نغر میزد. نمیدانست چرا با پدرش بشتر جور بود مادر همیشه از بینظمی شین بدش میامد سالهای مدرسه همیشه وقتی به خانه میامد  تنها بود ومادرش  به سر کار رفته بود خدمتکار پیر ننه گلبهار همیشه  دلش برای شین با ان چشمان درشتو بیگناه میسوخت ویک بشقاب پر از برنج و خورشت  مقابلش میگذاشت شاهین که ا زهمان بچگی شد همدم پدرش  با هم جور جور بودند و شین این وسط تنها بود تنها باعروسک هایش

 شین گاهی وقتها در زمان تنهایش به خانه مادر فرزاد میرفت  از  او خوشش می امداز چاقی  دلپذیرش   صورت سفید و چشمان سبزش  که شباهت زیادی به مادر بزرگ عزیزشین داشت  مادر فرزاد دخترنداشت یعنی دومی را که حامله شد  وفهمید شوهرش پنهانی زنی را صیغه کرده.... افتاد به خونریزی.... بچه سقط شد. همه چیز انگار  به تازگی اتفاق افتاده باشد   برای شین واضح بود گریه و زاری و داد و شیون و دعوا  و بعد از ان مادر فرزاد هرگز  ان زن چاقالوی خوشگل ومهربان قبلی نشد  ولی بازهم وقتی شین پیشش میرفت  بغلش میکردو میگفت تودختر منی اونیکه رفت بنظرم دختر بود .  میدانست شین حلواو اش رشته خیلی دوست داردهر وقت درست میکرد میفرستاددنبالش   ولی چیزی نگذشت که یک روز رفت  انهم برای همیشه.

 گویا با شوهرش دعوای سختی کرده و حسابی کتک خورده بود   و پریشان از خانه زده بود بیرون. بی حواس و گیج و سر گردان نمیدانسته ان وقت شب به نزد چه کسی برود  که یک پسرنوجوان بی تصدیق  با ماشین به او میزند         همیشه حرفهایش باان ته لحجه ی کرمانشاهی در گوش شین میپیچید

تو مثل دخترمی******

شین همینطور بی هدف نشسته بود و  به لیوان چای نیم  خورده و تکه نان های پخش شده ی  روی میز نگاه میکرد  که دوباره زنگ تلفن بلند شد گوشی را برداشت و قبل ازاینکه دبگوید الو سرفه ای کرد  تا بغضی که هنوز درگلویش میسوخت رابا یک نفس عمیق ارام کنه که یک دفعه صدای مهرشادرا شنید که چند بار تکرار کرد الو 

ـشین- الو

ـ خدایا ترسیدم چرا جواب نمیدادین

شین ـ هیچی چیز نبود

-مهرشاد ببخشین شما امروز دانشکده دارین یعنی کلاس دارین

 

شین ـ اره چطور

 

مهرشادـ یعنی نمیخواین بیاین برای مراسم  شاهین گفته بیاین

شین ـ خب....... یک کمی مکث کرد... از ان مرد نفرت داشت از مردی که ناخواسته یا خواسته باعث مرگ ان زن نازنین شده بود و حالا مرده بود  میدانست که ان زن صیغه ای هم چند وقت بعد   از پدر فرزاد جدا شده و با یک پسر جوان  ازدواج کرده بود میدانست که پدر فرزاد دیگر زن نگرفت و فرزاد را به تنهائی بزرگ کرد ولی این را هم میدانست که فرزاد شاگرداول کلاس دیگر هیچ وقت فرزاد سابق نشد  دردبیرستان درسش افت کردو با هزار ضرب و زور  توانست یک فوق دیپلم بگیرد پدرش هم که سرمایه ای نداشت و او هنوز بیکار بو.د. مگر گاهی که در یک اموزشگاه فنی فرصت  تدریسی به دست میاورد  حالا چرا بایدبرود به فرزاد بخاطر فوت این مرد تسلیت بگوید

ولی یک دفعه دلش برای فرزاد گرفت پیش خودش گفت هرچی باشه پدرشه این بود که گفت باشه ادرس بدین من بیام خونه جدیدشونو بلد نیستم

مهرشاد مکثی کردو گفت اگه اجازه بدین من دارم میام بیرون قراره برم سراغ مقدمات پذیرائی  ودر ضمن شاهین گفته چندتا پشتی بیام ا زخونه بردارم البته اگه شما اجازه بدین اخه میدونین همه چی سرو وضع خونه مناسب نیست

شین حرصش گرفت از فکرهای شاهین با این وجود گفت

باشه  ولی خوب اقا مهرشاد حالا خود شاهین کجاست

مهرشاد-  هیچی با فرزادو یکی از بچه ها بیمارستانن برای کارای معمول دیگه اجازه میدین من بیام  

شین- باشه تشریف بیارین

**********

شین پیراهن بلند سیاهش را  تنش کرد با چادرو اشارپ طوری مشکیش... داشتجوراب هایش را می پوشید که  زنگ در به صدا  در امد اشارپ راانداخت سرش و به دم در هال کوچک خانه که قفل کرده بود رفت

مهرشاد با خجالت بداخل امد  

مهرشاد_شرمنده اجازه هست

شین - بله بفرمائید من پشتی ها رو روهم چیدم تو پذیرائین***۸۸۸۸۸

صندوق عقب و پشت ماشین را پشتی ها پر کردندو  شین مجبور شد جلو بشیند  رفتند به سوپر سر کوچه ده بسته خرماو اردو بقیه چیزها را خریدند شین در این مدت فهمید که انگار هیچ زنی که بتواند حلوا بپزدیا خانه را  مرتب کند  نیست و انگار  اوست  که باید   خودش را  برای یک روز سخت و پرکاراماده  کند

مهرشاد که رانندگی میکرد گه گاه زیر چشمی به شین نگاه میکرد

و لبخند محوی  میامد  بر لبهایش یک بارهم شین غافلگیرش کردو اخم ملایمی را چاشنی نگاهش کرد  ولی از انجا که دلش طاقت نمیاورد با هیچ کس بد اخلاق باشد فوری پشیمان شدو لبخند ی ضمیمه ان کرد

در دلش گفت برای چه بایدمهرشاد برای فوت پدر فرزادناراحت باشد اوکه خیلی نمیشناختش چندماهی بوده به واسطه شاهین بافرزاد اشناشده   من نباید انتظار داشته باشم خشک و رسمی فقط به فکر تدارک مراسم باشد

شین      دوباره به گذشته ها فکر کرد  و  قیافه مادر فرزاد جلو چشمش امد در دلش گفت  مهرانگیز خانم دارم میرم با همون دستوری که بهم یاد دادی واسه شوهرت حلوا بپزم هیچ فکرشو میکردی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 4:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

یک اشپز خانه تاریک  شمعی  روشن بر یک میز چوبی کهنه و عطر ناب و خوش قهوه  چند بیسکوئیت در یک ظرف سفالی   و دانی که خندان فنجانهای قهوه را برای شین و  راژان  اسمیکه دانی مرد را صدا میزد..  میاورد   راژان هنوز دست از بررسی شین بر نداشته بود و     عمیق وتیز یک دختر بچه گنده را نگاه میکردکه حسابی مرعوب شده و حالا  کم کم داشت خودش را تطبیق میداد دانی تنگ کنار دست  راژان نشسته بود و شین بوی تندو تب الود هوس را    چه نزدیک و   چه ملموس... انگار به تن خودش مالیده شده  حس میکرد 

 احساسی متناقض در وجودش می پیچید وچون موجی به دیواره تنش میکوبید ...قلبش سودای فرارداشت و جسمش میخکوب ان صندلی کهنه چوبی  شده بود  این یک جهره دیگر دانی بودکه بنظر میرسیدبا نقشه ای از پیش تعیین شده   برای شین پدیدار میکند      شاید برای ریختن پرده های شرم او.

جای جای خانه نشانی   از حضور دائمی  دانی داشت یک روسری سبز عشایری این گوشه یک جزوه   کنار کابینت  و  یک عطر اشنا و تمام شده توی ویترین  شیشه ای در  ویترینشیشه ای اشپزخانه ..   شین  مطمئن بود

*****************

 هوا تاریک شده بود و  شین سخت  توی  فکر بود     

دانی  ـ   چیه   چی فکر میکنی  و یک خنده تمسخر امیز سر داد      ... یکه خوردی  یعنی   اینقدر بچه ای  یعنی شین توواقعا نفهمیدی ما بزرگ شدیم اینقدر که بتونم هر کاری دوست داریم بکنیم

شین که قطعا نمیخواست   امل   جلوه کند  با ژستی ساختگی و بی اعتنا که زیاد خوب ازاب درنیا مد نه به  ان اندازه که دانی را فریب دهد گفت ـ  این زندگی شخصیته دانی   فکر نکنم به من ربطی داشته باشه

ـ دانی ـ اما حالا ربط پیدا میکنه نه چون  من اونو به تو نشون دادم

 

شین طفره میره  ـ من چیزی ندیدم   دوستی دخترو پسر چیز تازه ای نیست

دانی ـ   اااا خوب زرنگ شدی     ... یک دفعه برگشت  وبا خشونت شانه شین را تکان دادوگفت شین خودت رو به نفهمی نزن دست از این خاطر خواهی احمقانه بردار   ادمی که حتی تورو نمیبینه   چرا یکی از کسائیکه  تورو با همین حالت دلپذیرت دوست دارن انتخاب نمیکنی  چرا منتظری یکی به پات بیفته یا حتما ازت خواستگار ی کنه چرا دلو به دریا نمیزنی  ها    مثلا یکی مثل مهر شاد    یا امیر    زندگی اینقدر چرخش پنچر نیست منتظر تو بمونه   برو جلو عشقو بگیر بپذیر   با ادمائی رو به رو شو که کنارتن با تو ان  دوستات رفت و امدای خانوادگیت  نه ادمیکه قراره یک روز ببینیش من تورو میبینم هیچ کدوم از پسرای دانشگاهو نمیبینی چرا حتما باید تاج افتخار یک ادم تیتر دارو بذاری سرت  شین به این راه ادامه نده من اینده خوبی برات نمیبینم  حتما با این خانواده و موقعیت یک ادم کله گنده میاد سراغت  ولی .......... بعید میدونم به هدفت برسی ...این راه روشن نیست  تو خوشبخت نمیشی  

 

 

شین  از دانی خداحافظی کرد و دم در منزل پیا ده شد کسی خانه نبود و  شین این فرصت را داشت تا ساعتی با خودش تنها باشد همان طور با مانتو مقنعه نشسته بود روی مبل توی هال و به تلویزیون چشم دوخته بود  اهنگ زیبائی از تلویزیون پخش میشد و تیتراژ اغازین یک سریال شروع شده بود زنی با چادر در کنار دریا ایستاده بود و باد در چادرش میپیچید  شین با بی توجهی نگاه کرد هنوز صحنه اصلی حاکم بر ذهنش دانی و دوست پسرش بود خدایا عجب مرد زیبائی اما چه خشونت عجیب و سبعانه ای در پس ان صورت مرموز وبظاهر ساکت به چشم میخورد ولی بعد فوری به خاطرش امد خود دانی را با ان خصوصیات وحشی و رهاو لجام گسیخته اش.

 نمیدانست یک چیزی  این بین درست در نمیامد انها نزدیک هم بودند ولی هر چه بود این رابطه ی به ظاهر نزدیک و بی پروا  چیزی کم داشت مثل یک تابلو نیمه تمام یا یک تصویر که اشتباهی ظریف در ان رخ داده باشد و از شما بخواهند معمای ان را حل کنید حواسش جمع سریال شد اخ با صدای بلند گفت..... بازیگر سریال پارسا پیروز فر بود پسر بسیار خوش قیافه ای که بعد از فیلم ضیافت کیمیائی چهره شده بود یادش امد با چه بد بختی وتو صف وایسادنی انهم در روز برفی بارانی موفق شده بود به دیدار فیلم برود و چه فضائی بر فیلم حاکم بود گرچه مانند  همه فیلمهای اخیر کیمیائی دو. پاره ولی جذاب بوذ بخصوص با ان اهنگ

اسمان چشم من ایینه کیست........

سریال تمام شد چه هنر پیشه های جذابی چه سریال جسورانه ای چقدر محیط دانشگاه هنر دانشگاه تهران را که وابستگان نزدیک شین در ان تاتر  معماری و نقاشی خوانده بودندو همیشه حرف و سخن ان موقع ها بر زبانشان بود.. خوب تصویر میکرد .  بخصوص  ان پسر با ان ریش مشکی و صورت نازنین و محجوب  به مهرشاد شباهت داشت  پسر دردانه مادری با بازی ثریا قاسمی  که با چه مهری صدا می زد محمدم.

و ان دختر  مطیع عاقل پدر باان چشمان سبز... حکایت یک عشق پنهان بین دو ادم مغرور و سپردن خواستگاری به عاشق  اصلی توسط یک ادم حاشیه ای....    یک دفعه جرقه ای در ذهن شین زد بله  پیدا کرده بود عشق..... عشق ان رمز گم شده ی ارتباط بین دانی و راژان بود یک خوی یک غریزه چیزی شبیه به ان این دورا به هم پیوند داده بود ولی مسلما هر چه بود عشق نبود   به یاد تیتراژ سریال افتاد اهنگ در ذهنش تکرار و عنوان سریال دوباره به ذهنش امد  در پناه تو

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شين و داني تو ماشين بودند که دانی گفت

اين پسره چقدر بچه ننه بود 

 شين جواب داد ـ نميدونم منکه اینطور فکر نمیکنم

دـ يعني واقعا نفهميدي

_ش_بنظر من پسر اقائي هست

دـ اي بابا همه بنظر تو اقان اصلا تو فقط از پسراي بيعرضه خوشت مياد

شـ من از ش خوشم نمياد فقط گفتم پسر خوبيه 

د ـ‌اونكه معلومه تو جلوش مودب بودي و يك عدد از ان نگاه هاي عاشقانه و جانسوز كه البته جرات ميكني و از راه دور  به حامي ميندازي بهش نكردي اما خودمونيم اين شاهينتونم خيلي بي خياله اخرش بيدار شد يا نه

ـ‌شين بيحوصله گفت نميدونم راستي داني تو باهمه رفتارت اينجوريه بابا پسره چـي فكر ميكنه در باره ما

دـ شين  بهتره بگي من چون من يكي اصلا نگران نيستم كه اون راجع به من چي فكركنه

ولي مادره ازاون اپارتياسا بترس ازش

ـ شين- براي چي بترسم اخه

ـ بله ببخشيد يادم رفته بود كه تمام دنياالان براي شمادر اقاي حامي خلاصه ميشه

 

 

شین ـ راستی دانی تو از کجا خبر داشتی دکترماجدی از مسافرت برنگشته

دانی ـ الکی گفتم اصلا خبر نداشتم

شین ـ دانی یعنی به من دروغ گفتی

دان یـ اره

ش- برای چی

دـ خب دلم  می خواست باهم بریم پیاد ه روی

شین اهسته و ودر  فکر گفت لازم نبود دروغ بگی ولی خودت میدونی این درس پیش نیازه اصلا دلم نمیخواد بخاطر غیبت حذف بشم تازه برای چی فکر میکنی اگه راستشو میگفتی من نمیومدم اصلا خب عصر میرفتیم

ـدانی ـ دیوونه عصر اونم پارک ملت میدونی چقدر شلوغه تازه شم دلم خواست اا  حالا اخم نکن دکترماجدی رفیق گارد بابامه جرات نمیکنه بهت چیزی بگه

شین- امیدوارم اینو راست بگی

ـ دانی ـ ای بابا همین الان بریم خونه عکساشو بهت نشون بدم

ـ شین- بسه دیگه باور کردم

د-خب امروز دیگه چکاره ای

شین- نمیدونم کار ی ندارم همین یک کلاس صبح و داشتم

د-پس محکم بشین میخوام ببرمت یک جای دنج با یک ادم خیلی جالب اشنات کنم

شین- کیه

د_میشناسیش حتما    تو که بقول خودت اهل هنری    ولی بهت نمیگم تا دلت بسوزه

 

 

ماشین دانی یک کوچه تنگ و باریک و سر بالائی حوالی دربند رفت بالا و به  کوچه ای داخل شد که   ازازدحام درختهای بلند و سر بهم اورده تاریک شده بود شین و داانی مقابل  یک ساختمان ۴ طبقه از ماشین پیاده شدند دانی از داخل کیفش  یک دسته کلید در اورد و قبل از انکه در را باز کند به سمت ماشین رفت و مقابل ایینه ی بغل ماشین رژش را پر رنگ کرد   و بعد به سمت در رفت و تا شین دهان باز کرد تا سوال یبکند کلید را عمود روی لبهایش به معنی سکوت گرفت دهن باز میکنه  دانی در به نرمی بازشد  و شین به داخل نگاه کرد ساختمان یکه کا ملا تکمیل نشده بود و نمای طبقات بالا نیمه کاره بود و مقداری سنگ و وسائل ساختمان یگوشه ی حیاط کپه شده بود  یک ان یک هراس مبهمی به دل شین راه یافت دانی اهسته و بی صدا به  جلو رفت یک راه پله به سمت یک زیر زمین مانند البته نه خیلی پائین شاید ۶ تا پله  پله ها اجری بود بشکل   اجر های قائم کنار هم دانی به اهستگی در نیمه باز را هل داد و داخل شد شین هم با تردید به دنبال یک سالن بسیار کوچک با کف سرامیک سبز  خیلی تیره خلوت خلوت شبیه یک کارگاه شین یک مرتبه ایستاد   کمی جلوترر اندام محو یک مرد پشت چرخ سفالگری با موهای بلند بسته غرق دیده میشد    دانی به سمت مرد رفت اهسته دستی به موهایش کشید سرش را به نزدیک گوش مرد برد و چیزی زمزمه کردبعد از در ان فضای نیمه تاریک همه چیز مثل یک صحنه فیلم با دور کند اتفاق افتاد مبهم و موجی موجی عین تصاویر ادمها از ورای یک شیشه بارانی ماشین که درلحظات کوتاه با برف پاک کن واضح میشوند مرد برگشت   و با همان دستهای گلی دانی را دراغوش گرفت و با حرارت بوسید  از ان بوسه های طولانی که  شین فکر میکرد فقط مخصوص هنرپیشه هاست  و حالا نمیدانست وسط صحنه ی کدام فیلم گیر افتاده استبعد از ان بوسه و کشمکش عاشقانه   دانی ارام  مرد را متوجه  شین کرد مرد برگشت     ونیمرخ محوش تمام رخواضح شد  شین  مدتی در سکوت و البته بهت چیزی کهبه چشم دیده بود به مرد نگاه کرد و اورا نشناخت  کمااینکه او شناختی نسبت به کسانیکه در زمینه هنرهای تجسمی کا رمیکردند  نداشت تنها د رهمان حد که گاهی فرصت مییافت و با عمه اش  به نمایشگاهی میرفت و فقط اثار افراد معدودی را میشناخت شاید فقط کارای تناولی و مش اسماعیل  را میتوانست تشخیص دهد مرد بدون اینکه چندان دانی را   از خوددور کند به جلوامد   نفس شین یک لحظه گرفت براستی این مرد خودش یک مجسمه تمام عیار بود با ان صورت مهتابی و  چشمان زیباو کمی خشمگین ابی  که در سایه   ابروان پهن و گره خورده مشکی  جلوه ای ناب

 یافته بود   بینی ظریف و کمی بلند  با یک انحنا که به عمق بیشتر چشمها کمک میکرد   و به چهره اش با  ان لبان سرخ و تازه ی محاصره شده بین ریش مشکی کلاف ابریشمی و دندانهای سفید که با لبخند  کج و شکاکی   به نمایش  درامده بود  به این چهره مسیح وار حالتی مرموزو جذاب  میداد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:57  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین غرق د رخواب و بی اندیشه ی کلاسی که قرار بود ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه

 بر گزار شود و بدون هراس ازاینکه سه جلسه هم غایب بوده  با زنگ تیز تلفن که معلوم نبود چه کسی وبا چه فکری ان را تا اخرین حد بلند کرده بود بیدار شد بسختی خودش را به تلفن رساند و نگاهی به ساعت دیواری  یادگاری دوستش پردیس  انداخت ای بابا ساعت ۶ بود صدای دانی سرحال از ان سوی خط گفت معلومه یک خرس پاندای واقعی هستی هزار تا زنگ زدم تا بیدار شدی واومدی پای گوشی سریع حاضر میشی میام دنبالت بریم  پارک ملت پیاده روی   جان منم این اول صبحی ارایش نکن فقط یک چیزی بکش تنت

شین-  اا من میهمون دارم باید حداقل یک چائی بذارم  تازه کلاسم دارم 

دانی ـ خوب کاری نداره یک نون تازه بگیر تازه خیلی هم کد بانو جلوه میکنی

ش- پس کی برم کلاس

دانی-کلاس کی

ش ـدکتر ماجدی

دـ بیخود جوش نزن مسافرته هنوز نیومده 

ش ـ  تو از کچا میدونی

د ـاا اینقدر حرف نزن بیا منتظرم  سر کوچه

شین  فوری ابی به صورتش زد و با عجله ریمل های ریخته پای چشمش را پاک کرد ولی دلش نیامد یک پر  پودر کاور گرل و یک نمه رژ سلامی قهوه ای نزند

شلوار استرچ مشکی یک مانتو  بلند مشکی   و مقنعه سبزتیره تازه سبز تیره مد شده بود (اخه تحول در رنگها اول از مقنعه ها اغاز شد)

******

شین ـ ااااااااااااااااااای
ـدا  ن ـ چیه بدنیا اومد  لوس از خود راضی

ـ شین ـ من لوس نیستم بابا نفسم بند اومد من نمیتونم بدوم

دـ بیخود کردی باید بدوی  نگاه کن دخترارو خرس گنده بجنب بجنب

 نیم ساعت بعد  شین با حیرت دانی را دید که از سوپر مارکت سر کوچه   با یک عدد خامه شکلاتی بیرون اومد

دانی نشست پشت فرمان

ـ شین ـ اینا چیه 

د-  مزه میده با نون تازه  

_ش- ما که الان دویدیم 

ـ دانی با خونسردی گفت چه ربطی داره   تازه خیلی ناراحتی تو نخور تو عاشقی واسه عشقت دار ی خودتو لاغرمیکنی من چی بزن بریم مهرشاد منتظره

ـ شین با دهان باز خدایا تو چه زود اسم همه رو یاد میگیری( شین هرچه فکر میکرد یادش نمیامد اسم مهرشاد را برده باشد فقط گفت مهمان داریم)

ـ دانی ـ عزیزم مگه نمیدونی من استعدادم زیاده در این زمینه بریما  صبحونه دیر شد

*************

ساعت  نه صبح  یک میز خوشگل   دانی و شینم که بیخیال کلاس شده صدای نواررا دردراشپزخانه بلند کرده بودند

مهرشاد بااحتیاط  وارد اشپز خانهشد  و دانی با لحنی دوستانه ای گفت ـ به به سلام اقا مهرشاد بفرمائین این خامه شکلاتی خیلی خوشمزس

 شین کمی سرخو سفیدشد وگفت صبحتون بخیر دیشب خوب خوابیدین  راستی شاهین بیدار نشده

مهرشادـ نه بد جوری خوابه یک دفعه صداش کردم بدوبیراه گفت  

دانی ـ خوب دیگه نمیشه منتظر موندو رو کرد به مهر شا وگفت دبرات چائی بریزم

ـ  شین دردلش به خود بدوبیراه میگفت که چرا  شاهین اینقدر بیخیال است و چرا خودش با وجود شناختی که از اخلاق دانی دارد  به اوتعارف کرده و  خلاصه چندتا چرا دیگر

**۸**۸****

 

 دانی خیلی جدی با مهرشاد وارد بحث شده بود  و کلی سوال مطرح میکرد

شما اهل صخره نوردی هم هستین ؟   پاراگلایدر سوار شدی ؟  کویر رفتی؟

 اهل شکا رهستی ؟   ماشینت چیه؟ چندتا خواهر برادر داری  ؟  زبانت خوبه  ؟ 

ومهرشاد هم در حالیکه تعجبش را پنهان میکنرد ارام ومظلومانه جواب دانی رامیداد  

 دانی مشغول تعریف کردن یک لطیفه شد و طبق عادت همیشگی انقدر ما بین تعریف کردن لطیفه میخندید که شخص مقابل چیزی از موضوع لطیفه دستگیرش نمی شد  در همان حال زنگ تلفن به صدا در امد

شین با لحنی خنده الودگفت بله 

صدای جدی یک زن میانسال منزل دکتر پرویز ...  _ بله

ـ دكتر مهرشاد اونجان كه ناگهان صداي خنده انفجار مانند داني در اشپزخانه   پیچیدومهر شادم هم بالاخره به خنده افتاد 

شين محتاطانه گوشي را به سمت مهرشاد دراز کرد وگفت فكر كنم مادر هستن

هنوز گوشي به دست مهرشاد نرسيده هردودختر بوضوح صداي بلند و فرياد گونه مادر مهرشاد را شنیدند که میگفت معلوم هست كجائي چه غلطي ميكني و..........

*********

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 3:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

  شین  روی کانا په خوابش برده بود اطرافش هم پر بود از مجله فیلم کتاب پرنده خازار   و و کتابی هم در مورد  روش های اعجاب انگیز لاغری که باتکان دستی بیدار شد میدانست شاهینه   با خواب الودگی گفت چیه  

ـ پاشو احمق

ـ ا شاهین چه طرز حرف زدنه

(شاهین کتابا تو ماشین موند یا اوردی) وای خدایا   اینکه مهر شاد بود    شین یک لحظه شوکه شدنالید ای وای خدایا و  در همان حین که بلند میشد دستشرابسوی مانتو یش دراز کرد که خوشبختانه در ان شلوغی کاناپه   جایی مچاله شده بود همانطور ارام ان را به تنکردو اهسته خودشرا بالا کشید خوشبختانه مهرشاد نگاهش به سمت دیگری معطوف بود شین پیش خودش فکرکرد لابد از دفعهی پیش عبرت گرفته که ممکناست  من لباس پوشیده ای تنم نباشدبا خوشحالی بلند شد وبا اعتماد بنفس و بدون توجه به دنباله دراز چاد رنماز ازیر مانتوش   به سلام و احوالپرسی با مهرشاد پرداخت که یک دفعه به یاد شاخه گل پلاسیده بالای سرش افتادو ارام و با خونسردی ان را ازمیان موهای شلوغش بیرون کشید  همانجا یک لحظه که دستش درموهاش گیرکرده بودنگاهش خورد به مهرشاد و شیرینی  خاص وخنده داری را دران مردمک عسلی دید   چه مهربان بود یک لحظه فکر کرد کاشکی جای این پسر خوش تیپ و عصبانی که برادرش بود با  مهر شاد عوض میشدشایدان وقت میتوانست راجع به حامی بااو حرف بزند و طبعا چون پسر بود بهتر راهنمائیش میکرد  شاهین با بدخلقی شین رابه اشپز خانه کشاندوگفت

ـ یک چیز سر هم کن بخوریم

 

شین ـ ای گدا به رفیقت یک ساندویچ میدادی

شاهین ـ ا ..والا ما مثل شما دانشگاه ازادیا بیکار نیستیم درس داریم

شین ـ خیلی خوب توهین نکن براتون ماکارونی درست میکنم خوبه

شاهین یک دفعه با خنده گفتـ قربون خواهر تپلم برم

شین ـ ادم بشو نیستی یک لحظه عصبانی یک لحظه عاد ی تازه  نمیدونی  چجوری قربون صدقه من بری مگه نمیدونی از تپل بودن بد م میاد

شین یک بسته گوشت یخ زده را از فریزر بیرون اورد و قابلمه ر روی گاز گذاشت و در همان حال به اطاقش سرک کشیدو یک شلوار مشکی و یک تونیک سورمه ای تنش کرد   موهایش را شانه کرد و پشت سرش بست    ودر همان حال مشغول درست کردن چای شد   کم کم اشپزخانه را مرتب کرد و سس ماکارونی مخصوصش را   با تانی و افزودن چاشنی های خوشمزه   تکمیل کرد    غذا را با سلیقه در ظرف کشید و میز را چید و دودانشجوی گرسنه را به شام دعوت کرد  شاهین وارد شد و گفت به به چه بوئی توروخدا مهرشاد خوب کردیم غذای مزخرف بیمارستان رانخوردیم انها گاهی در کتابخانه بیمارستان شهدادرس میخواندند  مهر شاد گفت البته .شین اهسته میخواست با چای و بیسکوئیت ساقه طلائی بیرون برود و باادامه داستان خوش باشد که شاهین که طبق معمول بعد از رفع خستگی   اخلاق خوشی یافته بود اهسته به شین گفت کجا بیا شام بخوریم مگه تو املی  حالا کافی بود همین شام یکساعت پیش ودر حال عصبانیت شاهین تهیه شده باشد احتمالا ان موقع باعصبانیت میگفت د برودیگه چیه میخوای خودتو نشون پسر مردم بدی

شین با  تردید قبول کرد  البته اخلاق شاهین را خوب میدانست و پیش بینی میکرد بعدا یک حرفی درست شود ولی خوب بهر حال اوهم دختر جوانی بودو بدش نمیامد در جمع انها باشد شاید هم بخاطر علاقه به حامی میخواست کمی در روحیات پسر ها دقیق شود شاید هم در ته ذهنش میخواست تاثیر گذاریش را به امتحان بگذارد

نیم ساعت بعد همه به حرفهای بامزه ی شاهین میخندیدند اینهم یکی از  جنبه های شخصیتی شاهین بود شمع محفل بودن عاملی که در کنار پسر اول بودن و موفقیتهای پیا پی درسی باعث میشد شین همیشه در سایه بماند

این فضای دوستانه به درجه ای از گرما رسید که شاهین بسراغ گیتار محبوبش رفت و حالا دیگر شین میدانست که این ماجرا تا کجا کش پیدا میکند    مهر شاد هم چنان خلسه وار و با لذت در کانا په فرو رفته بود که احتمال رفتنش به صفرمیرسید

خب شاهین از اهنگهای خاص خودش شروع کرد وبا صدای گرم و قویش شروع به خواندن کرد

صدایی زیبا که  به موقع اهسته میشد  و در جاهای مناسب بالامیرفت   وقتی شروع به زدن اهنگهای گوگوش کرد میدانست که ناخوداگاه شین زمزمه میکندواین زمزمه ادامه خواهد داشت  و با چشمکی دوستانه به خواهرش ندا داد که ریلکس و کاملا شادوازاد باهم همراهی کنندمهر شاد   با مهرو صمیمت به این خواهر برادر که حال چقدر  مچ و هماهنگ والبته کمی عجیب غریب     بنظر میرسیدند  نگاه میکردفضا و چو زندگی مهرشاد کاملا با محیط زندگی شاهین متفاوت بود البته کمتر پیش امده بود که شاهین به خانه مهرشاد رفت و امد کندو اغلب با هم یکراست به طبقه دوم خانه مهرشاد که خالی بود میرفتند و شاهین باان حالت بیخیالش کمتر متوجه  شده بود که  در فضای مذهبی و سختگیرانه خانواده مهر شاد زنها چقدر پوشیده و  پنهان هستند و مهرشاد مادرش را در نظر می اورد که با دیدن  شین با ان موهای پریشان گل زده و ان چادر نماز بیرون امده از مانتو که دکمه هایش به عجله بسته شده بودو   ان صورت ارایش کرده واینطور ازادو اواز خوان در نزدیکی پسر دردانه اش که طبعابایداز هرگونه مظاهر فسق و فجور بدور میماند چه حالی میشود به دنبال همین افکار ناخود اگاه خنده اش گرفت و با وجود اینکه دست پخت مادرش را بسیار دوست داشت احساس میکرد تا بحال شامی به این لذیذی نخورده است  یک لحظه به شین نگاه کرد    ساده و معصوم  در رویای خود..... بنظر میرسید در عالم خودش سیر  میکند    شاهین یک دفعه   ساز را بکناری گذاشت و مهرشاد را از رویای خود ش بیرون کشید   خوب دیگه وقت خوابه شین پاشو برو بیرون مهر شاد بجنب بخواب از صبح زود دوباره شروع کنیم به درس خوندن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 21:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین دروان حمام دراز کشیده بود یک لحظه سرش رابه عقب بردتا اب کاملا روی صورتش را بگیرد.... از امتحان این حالت خوشش میامد غرقه شدن...  فکرهای مختلفی در ذهنش رفت و امد میکردند و بیشتر از همه  حرفهای دیروز استاد ادبیات  در گوشش میپیچید استاد ادبیات به شین علاقه ی زیادی داشت  و قضیه از این قرار بود که دران بحبوحه ای که بیشتر دانشجو هاسر کلاس ادبیات چرت میزدندو اصلا اهمیت چندانی نمیدادند.. شو رو شوق شین که در میان انبوه واحد های دوست نداشتنی رشته اش  ساعتی برای پرداختن به علاقه ی همیشگیش انهم در قالب یک واحد دانشگاهی بدست اورده بود به چشم میامد علاقه ی شین به ادبیات به سالهای دور بر میگشت همان موقع که بسیار دوست داشت سر کلاس درس از روی درسهاو شعرها بخواند و همیشه خیلی زود این علاقه مشخص میشد زنگ های انشا دردوره ی راهنمائی و دبیرستان همیشه معلوم بود نفر اول کیست   طرز خواندنش مثل خواندن دیالوگهای نمایش بودو به متن جان میداد و انها رازنده میکرد  .  اول سال استاد ادبیات با  بی اعتنائی گفته بود اثار یک نویسنده را که دوست دارید بخوانید و معرفی کنید و معلوم بود با توجه به تجارب قبلی انتظار ندارد کسی اینکار را بکند  اما شین که تشنه لب اینکارها بود  به سراغ مجموعه داستانهای کوتاه جمال میر صادقی رفت وقشنگترین تعبیرو استعاره را از هر داستان بیرون اورد و نقد کوتاهی را ضمیمه ی ان کرد (یکی ازتعبیرهای جالب تشبیه هوای گرم و سنگین به همبستری با زنی چاق بود توصیفی که بعدها همیشه در ته ذهن شین جای گرفت)و  اینکار  باعث تعجب  استاد شده بود . یکبارهم که درکلاس به اعتراض بلند شده بود که چرا بسیاری از اشعاری که مشخص بودخطاب به یک معشوقه زمینی هست طور دیگر تعبیر میکنند و به خدا نسبت میدهند ازان  موقع با استاد رابطه خوبی برقرار کرده بودند .   قسمت  خنده دار ماجرا  این بود که شین چون رژیم داشت و ساعات طولانی هم د رخانه نبودو نهار رژیمی تجویز دکتر هم جوجه کباب  بود مجبور بود به رستوران نزدیک دانشگاه برود که اغلب استادرا انجا میدید شین تنها میامد  چون دانی شکلات میخوردو به این حرفا میخندید تنبل بود ومیخواست زود به خانه برودالبته اگه زحمت میکشیدو به دانشگاه میامد و حالا استادهم شده بود مشتری هر روزه رستوران گاهی شین و استاد از دور به هم لبخند میزدند  و گاهی هم خارج از کلاس  کمی با هم صحبت میکردنداین ارتباط دوستانه   تا جائی ادامه یافت که  عاقبت شین با ترس و لرز داستان کوتاهش را  به استاد داد  که استاد سخت او راتشویق کرده حتی گفته بود ترتیبی میدهد که بتواند برود به  دانشگاه تهران سر کلاسهای یکی دوتا اساتید بسیار خوب  و گفته بود سفارشش را میکند  و اخر سر هم دیروز  با تاکید گفته بود دختر خوب تو استعداد ادبی داری چرااینجا وقتت را تلف میکنی   هنوز وقت هست که راهت را تغییر بدهی ......حالا این افکار والا یک طرف فکر رژیم و رژیم گرفتن عین یک مگس مزاحم مدام به ذهنش میامد ازاین بیزار بود که تمام مدت باید برنامه ریزی کند که امروز چی بخورد و فردا چه نخورد که برنامه اش  درست پیش رودگاهی هم پیش خودش میپرسید ایا ارزش دارد برای بدست اوردن یک ادم که از اوبسیار  دور است این همه درحول و ولا باشد با این افکار از وان بیرون اومد حوله  ی سفیدرابه تنش پیچیدو موهای بلندش را در اغوش حوله ای  که بالای سرش مثل عما مه ی سیک ها بسته بوده جای داد از تماس پای لخت و خیسش با سرامیک کف خانه لذت میبرد  به سو ی دستگاه پخش موسیقی خم شد و ولومش را بالا برد چند لحظه بعد در ان سکوت و خلوت خانه موهای بلندش در معرض جریان هوای گرم سشوار در پرواز بودندو خودش لذت میبرد موهای شلوغش را که فر شده بودند با یک حرکت بالای سرش جمع کردو سنجاق بزرگی  در ان فرو برد همیشه تعجب میکرد که چرا همیشه بعد ازکلی ارایشگاه رفتن و مو پیچیدن و دردسر نشستن زیر سشوارو تافت و پوش موهاش به قشنگی حالاکه اینطور وحشی بالای سرش جمع کرده نمیشد  چادر نماز مادر هنوز زمین بود شین با یک فکر بچه گانه چادر نمازرا به شکل ساری پیچید دورش و یک گل در حال پلاسیدن را دران موهای شلوغ جا داد بچه بود خودش میدانست وعاشق تکراربازیهای بچه گانه .....لبهای زنده وبرجسته اش رابا یک رژ قرمز جلا دادو یک خط کج گوشه چشماش کشید  کتاب پرنده خار زار کنار مبل  افتاده و او را به خواندن چند باره اش دعوت میکرد مادر مسافرت بود و پدر منزل مادربزرگ و هیچ کس انتظار رسیدگی به ان خانه درهم را ازاو نداشت ناهار هم که کنسرو مرغ خدایا زندگی چه زیبا بود والبته جای یک بسته شکلات سخت خالی با اشتیاق شروع به خواندن  کتاب کرد....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:58  توسط اندیشه فرزانه  | 

وقتی به خانه  رسیدند شین ازدور دید همه چراغهای دوطبقه خاموش است

شین_ هیچ کس خونه نیست

دانی _نه پدر مادرم رفتن خونه ی مادر بزرگ

کلی طول کشید تا  دانی از ته کیف شلوغش که به کمد اقای ووپی شبیه بود کلیدرا پیدا کند از راهرو تاریک گذشتند  وبه طبقه دوم رسیدند دانی با حرکتی نمایشی در را باز کردو گفت خانم شین بفرمائید  راحت و بی تکلف سر راه همه چیز را پخش و پلا کردند مقنعه مانتو و کیف و سریع به اشپزخانه رفتند    دانی   گفت و حالا سور پرایز  دانی طبقه بالای فریزر را باز کردو یک کیک مکزیکی  کمی تا قسمتی یخ زده را برداشت  و از داخل یخچال هم یک بطری بزرگ شیر کاکائو ...  شین از تعجب و  ترس نفس بلندی کشید وای دانی ما رژیم داریم

دانی خنده بلندی سر داد ول کن بابا رژیم چیه رژیم رو اون احمقائی اختراع کردن که از لذت مزمزه کردن یک کیک شکلاتی خوشمزه بوئی نبردن

شین-  دانی ببین بذار وسیله هامونو بذاریم تو اطاق

خونه بهم ریخت

 دانی_ لطف کن ادای مامانمو در نیاراونا تا فردا صبحم نمیان خب خانم شین  مامی و پاپا رفتن هر چی خلاف داری رو کن

 شین_ مثلا

    دانی_ ببین من تو مخفیگاهم خیلی چیزادارم  چی میخوای سیگار مشروب فیلم   ب.ب      خلاصه جون ادمیزاد شیر مرغ  فقط یک چیز کم داریم 

شین- چی

دانی_کله پوک من غول  چراغ جادوام یک چیزی در خواست کن مثلا   دوست داری حامی رو اینجا دعوت کنم و باعجله به طرف تلفن رفت   و در عین حال واگویه وار میگفت تلفنشم دارم میتونم با یک بهونه بکشمش اینجا مثلا بگم مسموم شدم باور کن اینقدر پسروظیفه شناسیه که الساعه اینجا حاضر میشه و با ژستی خاص روی لبه مبل نشست و تلفن را در دست گرفت بذار ببینم شماره اش  چی بود ۲۲... و وانمود کرد شماره میگیرد که شین مهلت نداد و پلنگ اسا به سمت دانی پرید   و داد زد نه تو حق نداری    که دانی غش غش زد زیر خنده واز مبل   ا فتاد

و بعد بلند شدوگفت چیه خانم عاشق تو که یک ساعت پیش داشتی جون فداش میکردی

شین صورتش در هم رفت و گفت  تو منو چطور شناختی     فکر میکنی   من چجور دختریم  

دانی _اولا که شوخی کردم    دوما مثلا که چی ادم وقتی یکیرو خواست همه جوره میخواد

 شین_ دانی بگو که داشتی شوخی میکردم

دانی_ بسه دیگه بیظرفیت خانم اره شوخی میکردم    ولی اون چیزیکه گفتم حقیقته من اگه

حامی رو میخواستم  با تمام وجود میخواستمش بیمحابا

شین_ و چی بدست میاوردی  

دانی_خیلی چیزا من دیدگاهم باتو فرق میکنه زندگی زمانی برای لذت بردنه بی برو برگرد

اخر همه قربون صدقه رفتنا یک چیزه     ادم باید رو راست باشه

شین _ دانی من حرف تورو نمیفهمم شاید چون جنس منو تو متفاوته لذت برای من معنیش فرق میکنه  من یک لحظه ناب میخوام دوست دارم اول اون راه سختو برم پر پیچ خم بعدش تو منزلگاه اون اب گوارا رو بچشم

 دانی- ای ول بابا ما که همین اب گوارا رو اول میخوایم فرقمون چیه مکثی کرد   باشه خوشگل ****** 

 

 ان شب شین و دانی مثل همه دخترا که اگر شبی را با هم درخانه تنها باشند تا صبح بیدار مینشینندو حرف میزنند  هر کدام ا زخودشان گفتند این اولین بار بود که دانی ا زخودش میگفت   البته دانی خیلی زیرک بودو همیشه حواسش بود که طوری خودش را  نشا ن بدهدکه انگار هیچ چیز دراین دنیابرایش مهم نیست و نمیتواند او را تکان بدهد چیزهای عجیبی از زندگیش برای شین گفت مثلا اینکه هر چند وقتی بدون عذاب وجدان مبلغ هنگفتی از گاو صندوق پدرش کش میرود واصلا هم نمیترسدانها متوجه بشوند همینطوربرایش تعریف کرد که چند سال پیش از سر کنجکاوی با یک دختر روسپی کم سن و سال اشنا شده حتی به خانه ای که  محل استقرار اون دختربوده میرود تا ببیند چه خبراست البته شین به سختی میتوانست این مسائل راباور کند وبیشتر این حرفا بنظرش بلوف میامد

چیزی به پایان شب نمانده بوددانی روی کاناپه امریکائی پهن و وسیع که کهنگی دلچسبی داشت دراز کشیده بود وشین روی زمین کنار کاناپه نزدیک به میز شیشه ای کوتاه  نشسته بود موهای در هم برهم وژولیده شین روی شانه هایش ریخته بود موهایی  بلوطی تیره با رگه های مش ارایش شب قبل هنوز بر صورتش تازه بود  روی میز شیشه ای دوتا لیوان بسیار بزرگ با ته مانده نسکافه و یک زیر دستی پر از هسته های خرمای جهرمی بود   دانی اهسته دست کشید به موهای اشفته شین خندید گفت یک کمی شلخته ای یا نه  همیشه موهات از زیر مقنعه پیداست    یا حمعشون کن بالا سرت یا بباف مگه تو وحشی هستی

شین خندید دست کرد تو موهاش و انها رابیشتر بهم ریخت دانی خندید و گفت ولی نه تونظم بهت نمیاد خوب گوش کن    حالا نوبت به پیشنهادی رسیده که گفتم برات دارم من دوماه دیگه تولدمه  پدرم همیشه بمناسبت تولدم یک تور ایرانگردی راه میندازه و تو اون یک هفته همیشه من دو سه تا ازدوستای خوبمو با خودم میبرم و من میخوام تو منو تواین سفرهمراهی کنی والبته حامی هم پای ثابت این سفره چون پدر اطمینان شدیدی بهش داره  و خوب   یکی دوتا دوس قدیمی هم هستن که نمیشه اونا رو حذف کرد تو دختر خوبی میشی خوب خودتو تو این دوماه لاغر میکنی مرتب هم میریم کوه و ورزش و تو این یک هفته فرصت خوبیه که تو بتونی به حامی نزدیک بشی میدونی تو قشنگی ولی نه یک زیبائی اعجاب امیز که حامی رو شیفته کنه من دوست دارم اون با روح قشنگ وحساست اشنا بشه با برق چشات و همه چیزای دیدنی و نادیدنی وجودت  این یک شانسه چون من رک بگم میون این همه دختر خوشگل و خوش هیکل دانشکده شانس تو برای بدست اوردن حامی چیزی شبیه صفره  پس خودتو اماده کن  برای یک سفر رویائی یک هفته ای  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

اخر شب كه سوار بر لند روور داني به سمت خانه ميرفتند شین تكيه داده به در (اين عادت هميشگي شين بود) چشم دوخته بود به رديف بهم پيوسته روشنائي نقطه مانند تيرهاي چراغ برق كه از فاصله دور حدو حدود بزرگراه را از تاريكي گسترده فضاي خالي و پوچ شب جدا ميكردند گاهي هم فضاي نمايش و بازيها درذهنش ميخليدو نواي اهنگين و بيكلام خواننده زن در گوشش ميپيچيد مثل هميشه زود ملودي ها و موسيقي درذهنش جا ميگرفت واهسته زير لب زمزمه ميكرد

اين زمزمه به عادت هميشگي كسانيكه اواز ميخوانند ناخوداگاه وصل شد به يكي از اهنگهاي مورد علاقش

 اي چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن

 اي كه حرفاي قشنگت منو اشتي داده با غم

 منو گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه

 به هواي ديدن تو پر ميگيريم از  تو لونه 

 داني با حس صميمانه اي دستش را گذاشت رودست شين و اشاره کرد بلند تر بخوان

 صداي لرزان و پر اتعاش اوليه که حالا كمي قوت گرفته بود فضاي ماشين را پر كرد......... صداي لطيف و صافش به اينجا رسيد

..هميشه اسم تو بوده اول و اخرحرفام

بسكه اسم تورو بردم..........و در اين بيت شكسته شد

 چشم من رنگ چشاته          رنگ پاك بي ريائي

 بهترين رنگي كه ديدم         رنگ سبز كهربائي (رنگ چشماي حامي) انگار يك دفعه عشق غم نااميدي يا هر حس ديگه باعث شد صداش بلرزه و خاموش بشه يك نفس بلند كشيد مثل همه دختراي عاشق كه فكرميكنند اين لحظه هاي اندوهناك شيرين خيلي خاصه چشمانش دران تاريكي به برق نم اشكي براق شد و داني بهش نگاه كرد

 شين گفت خيلي خرم نه

داني با حالتی  جدي  د رحال رانندگی گفت نه تو خر نيستي ولي بنظرم راهتو گم كردي ارزشت بالاتر از ايناس كه اينجوري دبيرستاني به كسي دل ببندي كه از عالم پر صفاي تو بوئي نبرده و دور كمرو شيك پوشي يك دختر اخر ديدگاه تنگشه

داني همونطور كه با تسلط رانندگي ميكرد يك دفعه راهيرا كه بايد ميپيچيد به سمت خانه ی شين به سمت خانه ی خودشان عوض كرد

_ امشب ميريم خونه ما

شين- اي بابا برادرم و پدرم ناراحت ميشن

-خوب از خونه زنگ ميزنيم

( اون موقع زياد موبايل مدنبود)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 

حالا هردودرتاکسی لکنته اي بودند که انها رابه  ميدان انقلاب  میبرد

 

 شين از اينكه ميديد داني با او هم سليقه است و به تاتر علاقه دارد خيلي خوشحال بود چون بجز نينا  همان فاميل نزديك شين  بقيه اهالي خانواده علاقه اي به رفتن به تاتر نداشتند و هيچ كس نبود شين را همراهي كنداو عاشق تاتر شهر بودو انشب کارت میهمان داشت البته فقط برای خودش ولی وقتی دانی گفت چیکاره ای نتوانست مقاومت کند و او را هم به همراه خود به تاتر برد  هر دو از در پشتی  داخل  سالن شدند  و شین به نینا گفت میهمان دارد  وبا او هماهنگ کرد بخصوص که ان  شب شب هنرمندان بود وخیلی از چهره های شناخته شده تاترو سینما به دیدن نمایش امده بودندشکوه صحنه ان  تاريكي مطلقي كه در يك ان با زمزمه هاي نوراز گوشه كنار كم كم  به روشني ميگرائيد به ياد شين مياورد كه از اولين بار وقتي كه هنوز بسيار كوچك بود به همراه يكي از عزيزانش به دانشكده ادبيات دراماتيك رفته و نمايش لي لي حوضك را ديده بود و شيفته بازي هنرپيشه ها بر روي سن شده بود   تاتر شين را به لحظه هاي كودكي اش ميبرد دختري كوچك    كه هميشه با عروسك هايش نمايش بازي ميكردو هيچ علاقه اي به به كوچه رفتن و كش بازي و لي لي و گرگم به هوا نداشت

 يادش ميامد با دختر دائيش با ملافه براي خودشان يك سن خيالي ميساختند  و هركدام نقشي به عهده ميگرفتند

چقدر پدر بخاطر اينكه بر روی نوارهاي گلپا نمايش ضبط ميكردند ناراحت ميشد شين در واقع دختري بود كه هميشه در رويا حركت ميكرد       

 خانه عروسكها و اقاي روشن سر 

من اقاي روشن سرم چراغ دارم روي سرم

و حالا رويا تيموريان با ان صداي جادوئيش اورا مسحور ميكرد با   ان همه عمق و لطافت و قدرت صدای كوروش تهامي باان اواز زيبا  اشک به چشمان شین می اورد... او عاشق لحظه ی اتمام نمايش بود... وقتي هنر پيشه ها سر صحنه ميامدندو به روي مردم تعظيم ميكردند  شين هميشه احساس ميكرد در اين لحظه روحش بزرگ ميشود پر ميگيرد

بخصوص در ان شب تعداد زيادي از هنرمندان معروف وتاتري هاي قديمي امده بودند و شين لذت ميبرد از اينكه به واسطه فاميل نزديكش فرصت صحبت و احوال پرسي با انها را به دست مياورد

داني بدون انكه چيزي بگويد با زيركي همه چيز را زير نظر داشت و شين اشكارا ميديد كه تحت تاثير قرار گرفته ولي از انجائيكه داني هرگز قرار نبود به كسي امتياز بدهد و عاشق نمايش خونسردي واقتدار بود  چيزي نگفت

 

کلا دانی اینطوری بود مغرور وبا اعتماد بنفس

و  کاملا حواسش جمع بود که  به شخص مقابلش  حتی اگر در برترین موقعیتها هم باشد کوچکترین مجال زست گرفتن ندهددرست بر خلاف شین که بیشتر اوقات اجازه میداد مردم حتی به چیزهای کوچک و پیش و پا افتاده ای در زندگیشان افتخار کنند و از دیدن چهره مغرورو مفتخر دوستانش خوشحال میشد

 

بعد از تمام شدن تاتر با بچه هاي گروه نمايش و فاميل شین رفتند به يك یک بستني فروشي در حوالي تاتر شهر

      در ان جمع پسري بود از اشنايان  فاميل شين كه خداوندا چه چشمهاي معركه اي داشت و انشب لحظه اي از شين چشم برنميداشت و به يكي از خانواده هاي بسيار اصيل و پولدار متعلق بود وشین هم که در همه حال به فکر دانی بود اصلا متوجه نگاه های او نبود .خیلی زودچون بچه های گروه که خیلی خسته بودند بستنی را خوردند و از هم خدا حافظی کردند 

موقع رفتن نینا پیشنهاد کرد تا شین و دانی را برساند که دانی اجازه نداد وگفت ممنون ما ماشین داریم شین کمی گیج شد که دانی با ضربه ای به بازویش اورا وادار کرد ا زجمع خداحافظی کنند و در خیابانهای تاریک ان وقت شب پیاده راه بیفتند

شین_ دانی کجا میریم ما که ماشین نداریم

_ دانی_ خیلی هم داریم من به پدرم زنگ زدم ماشیمنو از شرکت بیاره تو یکی از این کوچه هاپارک کنه فقط کافیه کمی دنبالش بگردیم

 

کمی که راه رفتند دانی گفت راستی شین این پسره کی بود بدجور تو نخت بودمن جاي تو بودم هرشب اينجا پلاس میشدم تا تورش كنم

_اي بابا داني تو ديونه شدي ميدوني چه دخترائي تو دانشگاه هنر و معماري هستن عين هنرپيشه ها خوشگل و خوش هيكل ازادو بي پروااون وقت اين مياد به من توجه كنه خنگي به خدا

دانی گفت

نه خنگ توئي توئي كه تمام زندگيت شده حامي  مرد موطلائي مغرور دلتو به اين چيزا خوش کردی

 شین_

_ اصلا گيرم كه از من خوشش هم بياد بابام گفته دور جماعت تاتري رو خيط بكش

 

داني در حاليكه اداي شين را در مياورد بابام گفته بابام گفته پس حامي چي بااون مدرك مهندسي درب و داغون دانشگاه ازاد

_ حالا اون مگه اصلا منو ميخواو ميخواد منو بگيره

_ حالا اگه خوشش اومد چي بالاخره با اين پشتكاري كه تو داري بعيد نيست

اينجا شين نفس بلندي كشيدو با لبخندي كشدار گفت

اگه اون منو بخواد جونم فداش ميكنم رضايت پدر چيه

_ اوه اوه قضيه خيلي جالب شد خب ميشه بفرمائيد اين جون فدا كردن شما شامل چه چيزائي ميشه  طوري ميگه جووون فداش ميكنم كه ادم فكرميكنه و زد زيرخنده

_ ا داني يعني چي شین

_ نه جون من شين اگه ازت بخواد چيكار ميكني جون من بگو اينقدر عاشقش هستي كه بذاري باهات  باشه

 

 

_ داني دست بردار لوس نشو

_ نه شين جدا ..تو ظاهر ارومي داري ولي فكر كنم معشوقه خوبي بشي گرم و پر حرارت اخه خيلي با احساسي با اين همه عشق اوه اوه چه خواهد

 

 

_‌نه  من اين تيپي نيستم

_ غلط كردي خيلي هم هستي

_ شين در حاليكه اشكش در اومده بود نه نگو داني نگو دلم نميخواد به اين خيالات شيرين و محا ل فكر كنم  خودتم ميدوني اون به من يك دختر چاق هيچ توجهي نداره اونوقت تو با بيرحمي از نزديكي و محبت حرف ميزني ميخواي دل منو بسوزوني

داني يك دفعه جدي و ساكت شدو گفت  خيلي خوب باشه باشه تا يك نقشه اي براي تو اين التهاب عاشقانه ات بكشم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 21:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

مطالب قدیمی‌تر