شاید باید برای این قسمت یک عنوان مینوشتم و بس اما انگار هیچ عنوانی نمیتونه حسهای مختلفو در هم برهمی رو که الان دارم بیان کنه معمولا موقع نوشتن یک موسیقی ملایم میذارم یک چیزی که منو از سستی افسردگی زندگی تلخی که دارم جدا کنه یک چیزی انگار یک جورائی میخوام از این انا فعلی جد ا بشم و برم توقالب شین ....درست عین وقتی که یک فیلمو از اخر میزنی اول بگذریم گفتم که همیشه یک موزیک ملایم باید اهنگ متن این مرور ذهنی وقایع زندگیم باشه اما امروز امروزیکه به دلیلی که امید وارم هیچ وقت مجبور به توضیحش نشم و بگذره و عین یک کابوس زود گذر تموم بشه حال هیچ موسیقی رو ندارم امشب شب یلداست اما من دوست دارم تنها باشم هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه نه هندونه یسبز نه انار نه دور هم بودن شاید فقط گل اونم که بی غمی چشماش دیونم میکنه وقتی به خاطر میارم که زندگی براش چه خوابهائی دیده اما خوب خوشبختانه این دفعه احتیاجی نیست که فکر کنم چون یک سند مکتوب دارم نمیدونم چی شد همون موقع ننوشتم یعنی برام سخت بود اما چند سال بعد وقتیکه فهمیدم دیگه هیچ امیدی نیست به شکنج شروع کردن به نوشتن و چقدر خوب چون شاید دقیق کلمه هاو جمله ها یا حالات الان دیگه بیادم نمونده بود ...
وقتی شین به دم در خونه رسید نفس بلندی کشید زنگ و فشار داد یک بار دو بار سه بار اما هیچ جوابی نیومد فوری دست برد تو کیفش وکلید را از لاب هلای خرده ریزهای درهم کیفش بیرون کشید وقتی داخل خانه شد صدا زد ما مان
مامان کسی جواب نداد کسی چه میدانست شاید اگر مادرش خانه بود شین انجام تصمیمش را به تعویق میانداخت و در این فاصله پشیمان میشد شاید هم نه راه دیگری پیدا میکرد انهم او که انقدر مصم بود خیالش از جانب پدر و شاهین راحت بود هردو تا ساعت نه به خانه نمی امدند کیفش را به زمین انداخت و با همان مانتو و مقنعه به کانا په ی نزدیگ تلفن رفت یک لحظه قلبش یک ضربهی محکم زد لبهایش فشرده شد غرورش اخرین تلاشش را برای منصرف کردنش کرد اما نه ..خوشبختانه شماره را حفظ بود جالب بود که فقط یک بار انهم میان شوخیو خنده ان را شنیده بود اما بهر جهت حفظ شده گرچه اصلا فکرش را نمیکرد روزی به ان زنگ بزند بنابراین گرفت ....... 22 وهمان وقت در حالیکه صدای بوق را میشنید که کش میامد قطع میشد و دوباره کش میامد به ساعت نگاه کرد پنج بعد از ظهر بود
-بله بفرمائید.....صدای بم دلنشین خودش بود
-معذرت میخوام منزل اقای فرزان
_بله بفرمائید
-من شین هستم
-اه بله صداتونو شناختم ولی راستش شک کردم حالتون چطوره
-ممنون متشکرم ببخشید اقای فرزان حامی فرزان قبل از اینکه باهاتون صحبت کنم باید بگمکه موضوع صحبت من شاید براتون عجیب باشه نمیدونم بعدا شما چه فکری میکنید شاید منو یک دختر سبکسر بی پروا بدونید
- نه این حرفا چیه من شخصیت شما رو میشناسم
-میدونید من وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی زود تفاوت بین ایده ال ذهنی و واقعیت و درک کردم خوب انتخاب رشته ی من یک جور به هدفم که صرفاوارد شدن به دانشگاه بود بستگی داشت من رشته ی دیگه رو دوست داشتم و
یک فضا ی دانشگاهی دیگه بنابراین خیلی راحت بگم که برخلاف اکثر دخترا هیچ توجهی به همکلاسای پسرم نداشتم
تا اینکه موجباتی پیش اومد تا با شما اشنا بشم شما بین همه دانشجوها از همه متینترو اقاتر بودین اولش فقط حس احترام بودو بس ولی بعد از یک مدتی این احساس رنگ دیگه ای به خودش گرفت در واقع من به شما علاقمند شدم......شین نفس بلندی کشید و منتظر شد
-حامی- شما فکر نمیکنید من با این حرفها خیلی مغرور بشم
-نه در واقع اصلا به همچین چیزی فکر نکردم ولی خوب یک جوری احساس کردم اون ادمیکه من دوسش دارم ظرفیت شنیدن این حرفا رو داره
- خواهش میکنم خانم شین من به این احساس پاک شما احترام میذارم ول یمیدونید منتو زندگی هدفای زیادی دارم ادامه تحصیل خارج شدن از کشور و نمیتونم خودمو به کسی وابسته کنم حالا از دست من چه کاری برای شما برمیاد
-شین با حالتی تسلیم گفت از دست شما ..من انتظاری از شما ندارم
-حامی-من ارزو دارم شما موفق بشین و این احساس پاکتونو به کسی تقدیم کنید که لیاقتشو داره و منو همیشه بهعنوان یک دوست کوچک خودتون به حساب بیارین
- ممنون خواهش میکنم
- خداحافظ
-خداحافظ
88888888888888
صدای یکنواخت بوق و گوشی تلفن که در دستش سنگینی میکرد گوشی را روی تلفن گذاشت تمام شد کمی مبهوت بود با اینکه شاید انتظارش را داشت خوب اینپایان تمام ان احساسات گرم و شیرین ان چند ماهه بود حالش چطور بود او خدایا شاید شبیه کسی بودکه بی محابا از بالای صخره ای خودش را پرتاب کرده باشد و در نیمه راه به خود بیاید. نه احساس تاسف داشت نه خشم نه غم بلکه تنها از جسارتش یا شاید هم از حماقتش متعجب بود. خدایا تا دیروز او دختر سادهای بود دختریکه همیشه نقل قصه ی گستاخی دختران دیگر اورا متعجب میکرد یا حتی شاید انها را سرزنش میکرد ولی بهر حال این اخرین راه بود نمیتوانست بگذارد حامی برود... برود و هیچ وقت از زبان شین نشنود که چقدر اورا دوست داشته یا چطور عاشق او شده است فکرش را بکن مثلا یک روزی دانی با تمسخر به او بگوید راستی اون دختر تپله دوست من نمیدونی چقدر از تو خوشش میومد یاحامی خودش از واکنشهای شین از عشوه ها و دلبریهایش حدس بزند و حداکثر بگوید چه دختر لوندی انگا رمیخواست با من اشنا بشه نه این همه احساس یک اعتراف جدی و راسخ میخواست چیزی که جای تردید باقی نگذارد احساس غم احساس تمام شدگی کم کم به سراغش امدند اشکهایش هم شروع به نوازش دادن مردمک چشمانش را کردندولی نه نمیخواست گریه کند و به طرز عجیبی احساس پشیمانی نداشت با خودش تکرار کرد بله باید میگفتم چون دیگر نمیدیدمش
