عشق با طعم خیانت

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 18:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

 البته لازم بذکر است که فکر خارج رفتن باان سرعتیکه انتظار میرفت از سر انا  خارج نشد و حتی به این فکر کرد که در موقعیت مناسب دوباره این بحث را بازو موضوع را مطرح کند چون برای انا هم مانند همه ی جوانها  که از مشقت پول دراوردن بی خبرن پول نداشتن  برای انجام کاری دلیل قانع کننده ا ی نبود اما خیلی زود موضوعی پیش امد که پرونده ی خارج رفتن انا را برا ی همیشه بست ماجرا ازاین قرار بود

 

انا با وجودیکه ساعت ا زده هم گذشته بود رضایت به بیرون امدن از تختخوا ب نمیداد برا ی همین مادرش مجبور شد به تما س تلفنی پاسخ بدهد و به این ترتیب بود که بعد از سلام واحوال پرسی ها ی معمول ماد رمهرزاد گفت  خانوم دکتر اجازه بدین اگه امکان داره همین نفردا بیایم خدمتتون .

 مادر انا با وجود داشتن  تجربیات فراوان در خواستگاری یک لحظه اشتباه کردو چون در مود پاگشاهای پشت سر فامیل بود گفت بله اشکالی نداره  ولی خوب اگه بندازیم پنج شنبه یه فرصتی باشه شاهینم بتونه بیاد بقیه هم چون شب تعطیلی راحت تا دیر وقت بمونن بهتره

-اوم نمیدونم خانوم دکتر هر چی صلاح بدونین ولی برا ی جلسه ی اول فکر نمیکنین همین دو خانواده باشیم بهتره ایشالله اگه قسمت بود همه چی جور شد بله برونو میندازیم جمعه که همه هم باشن نیست این بچه هم عجله داره بره خارج ایشالله تا اخر هفته ی بعد عقد بشن

مادر که از کم حواسی دفعتا و نیفتادن بموقع دوزاریش لحظه ای عصبانی شد باتعجب گفت ببخشید متوجه نشدم شما دارن از انا خواستگاری میکنین

بله دیگه عزیزم حق دارین اخه شمام مثل منهمین یه دخترو دارین تجربه ی اولتونه

مادر انا که خونسردیش را بدست اورده بود گفت نه اختیار دارین بهر حال انا جونم مثل دختر شما خواستگارای زیادی داشته  واز 14 سالگی تا حالا من به این زنگا عادت کردم  اما خوب من  انتظارشو نداشتم

-وا چرا عزیزم فکر کنم شما هم خوب فهمیده باشین تو این مدت کوتاه بعد از عروسی انا جون ومهرزاد من خوب با هم جور شدن اصفهان بودیم شروع کردن به قرار گذاشتن  پریشبم انگار با هم میهمونی بودن

مادر انا در حالیکه به انا که با لباس خواب دراستانه ی در ایستاده بود چشم غره میرفت با خنده ای مصنوعی جوا ب داده اه هه هه بله اره نه شما انا رو درست نمیشناسین اون خیلی مهربونو اجتماعیه  حتما اگه رفت و امدی بوده بخاطر اون احساس دوستیو امنیت فامیلیه وگرنه من  و پدرش روی انا خیلی حساسیم واجازه نمیدیم همینطوری با کسی قرارمدار  بذاره اصلا خودش اهل این حرفا نیست میهمونی پریشبم که انگار  تولد یکی ازدوستای خانوادگی بوده پارتی که نبوده خانوم   داد یار

-حالا بگذریم از این حرفا عزیز منو تو که فناتیک نیستیم خوب دختر پسر باید با هم برن بیان تا همو بشناسن منظور من اینه که زودتراستین بالا بزنیم این دو تا جوونو سرو سامون بدیم  حد اقل مهرزاد جون دست خالی نره خارج

-اهاوم خانوم دادا یار شما انگار خیلی ساده گرفتین من اول باید با دکتر صحبت کنم بعدشم نظر خودانا مهمه و.... و بعدا زکمی مکث از ترس اینکه مبادا جمله اش تلخو رنجاننده باشد ادامه داد وگرنه کی از شما بهتر

 

 

 ---------------------------------------------------------------------------------

 

دوساعت بعد  پارک ملت  

 -باورم نمیشه کی بود همش دم از تنفر از ازدواج و پوچ بودن این سنت میزد ببین مهرزاد من به تو اطمینان کردم احساس دوستی میکردم باهات اومدم بیرون من باتو قرار نذاشتم  ما دوست دختر دوست پسر هم نیستیم  مامانت امروز زنگ زده طوری از قرار مدار ما حرف میزنه انگا رمن میخوام تورو طور کنم خدا میدونه مامانم چقدر باهام دعوا کرد تازه اخرشم گفت خره اخه ادم دوست پسر از فامیل میگیره ابرو ش بره فکرشو بکن مامانن مذهبیم اینو گفت

مهرزاد بلند خندید و گفت چه جالب  حالا ببینم این موضوع کجاش ناراحت کنندس این همه ادم میان خونه شما چا ی و شیرینی میخورن مام فردا میایم دیدنتون و با خنده ادامه داد تازه قول میدم عاقد نیاریم و بهتو ن فرصت فکر کردن بدیم

-  نه بابا چه ا زخود راضی خیال کردی عهده بوقه نه.... میدونی عصبانیت من کجاست احسا س میکنم اینا یه نقشه بوده یعنی اصلا یه جورائی خوشم نمیاد از این جریان فکر میکنم تو یه دروغگوئی چی شد این حرفائی که میزد ی من به ان ( با همون لحجهی خارجی بیان کرد)  خیلی علاقه دارم اون

خیلی انچنانیه  این چنینیه

-گوش کن انا درسته تو برای ازدواج به من پیشنهاد شده بودی ولی باور کن من نقشه نریختم جریان این خواستگاریم اره حق با تو هست شاید قشنگتر بودتو یکی از این فرصتا خودم نظرتو میپرسیدم  ولی باور کن این مامان چه  گیری به من میداد که بایدازدواج کنم وگرنه قلبش میشکنه میدونی جریان اذیتای بابا رو هم که پیش کشید  و فداکاریو عمرمو سوزوندم و این حرفا خوب منم گفتم خوب  بی خیال کی ازانا بهتر جذ ابه  گرمه تجربه هم داشته چون من ا زدخترای چشم وگوش بسته خوشم نمیاد

انا پوزخندی زد و گفت               اها بله دیگه یه چیزی تومایه های جهنم سگ خورد حالا از این انا خواستگاری کنیم   ببینیم چی پیش میاد تازه منظورت از تجربه چیه  تو راجع به من چی فکر کردی خیلی بی ظرفیتی  در ضمن  مسائل خانوادگی تو  و ارتباطت با مامانت  به من    مربوط نیست اینم بدون که اصلا ذوق زده نشدمو خیال ندارم به پسریکه اینقدر سر سریو بی اهمیت به ازدواج فکر میکنه جواب مثبت بدم  

انا داشت با عصبانیت میرفت که مهرزاد دستشو گرفت ا   وایسا ببینم گوش کن  من به تو بی احساس نیستم من از تو خوشم میاد  به من خیلیا رو پیشنهاد کردن من نپذیرفتم

که انا دستش را بیرون کشیدو گفت اولا دیگه بهم دست بزنی میخوابونم تو گوشت حواست جمع باشه دوما  این اظهار علاقه ی بی رمق و بار ی به هر جهت تو اصلا منو تحت تاثیر قرار نداد ... و بعد بلافاصله با قدمهائی نه چندان تند از مهرزاد دور شد  شاید بدون اینکه بداند دلش میخواست مهرزاد بیشتر اصرار کند یا حد اقل واضح ور وشن کلمه ی زیبای  عشق ذا به زبان بیاورد ولی مهرزاد ارام و بیخیال سر جایش نشست  و هرگز به دنبال انا نیامد

 

 

 البته اگر انا میدانست در خانه چه طوفانی برپا شده میفهمید اصلا نیازی به این برخورد نسبتا خشن با مهرزاد نبوده است  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 11:7  توسط اندیشه فرزانه  | 

میخوام یک ماجرائی رو براتون تعریف کنم البته میدونم ممکنه خودنمائی یا کم ظرفیتی در مقابل یه تعریف و ستایش به حساب بیاد اما خوب من حدا اقل بقول قدیمیا با بعضی هاتون اونقدر  ندار هستم که بخوام  کمی برا ی خودم نو شابه با زکنم خلاصش اینکه دوسه روز پیش رفته یه جائی فرض کنید یک کلاس دیگه خلاصه بهم یه فرمی دادن پر کردم که حاوی چند تا سوال ادبی و هنری چانانه بود که من میردم واسه اینکه بهش جواب بدم  خلاصه بعداز مدتیکه خواستم با مسئول اون بخش که فرم رو خونده بود صحبت کنم دیدم که بله یک شخصیت دوست داشتنیو خیلی خاص بوده که  خیلی مشتاق بودم ببینمش که البته فکرم نمیکردم این اتفاق بیفته خلاصه سعی کردم زیاد هیجان زده نشمو تقریبا بدون ذوق زدگی با متانت ماجرا رو برگزار  کنم خلاصه جوابا ی منو به سوالا خونده بود وبنظر میومد خوشش اومده چند تا سوال هم از اینورو اونور کرد ومن جواب دادم  بعد میدونید برگشت به من چی گفت من به همسرتون تبریک میگم بخاطر داشتن شما  بخاطر این پشتکارو افکار  و ( حواستون باشه جائیکه بودم خیلی رسمیو جدی بودو ومجال پاچه خواریو لاس زدنو این حرفا نبود ) خلاصه اینجا دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرمو یک خنده ی ملایم بی معنی کردمو  همچین ۲۰ ثانیه ای رفتم تو جلد خودم اخه من تو تمام این مدت فراموش کرده بودم خودواقعیم چیه و اصلا شکنج کجاست و اون طرفم با این جملش درست زده بود به  هدف بگذریم  خیلی بهم توصیه کرد که نویسندگی رو جدی بگیرمو کلی حرفا ی امید بخش دیگه خلاصه با یه بغل انرژی مثبت اومدم بیرون  اما هنوز جملش تو گوشم میپیچیدو با حرفای  شکنج مثل کلفت پپه بیعرضه  میکس میشد  دلم برا ی خودم میسوخت که باید برمیگشتم  به خونه و با چهره شریک زندگیم روبه ور میشدم و مثل همیشه از خودم میپرسیدم چرا هیچ وقت این مرد به من علاقمند نشد

 

 

۴۵ سال قبل ۲۷ اذر ماه اولین پسر یک خانواده ی فرهنگی نسبتا مرفه بدنیا امد  که در عشق ومحبت والدینش غرق بشه که مدام از طریق مادرو پدرو دائیو خالهو عمه لوس بشه و به کوچکترین اخمش دنیا زیرو رو بشه که اقا ناراحت نشن خلاصه این جریان ناز پروردگیو محبت های بیجاو با جا تا جائی ادامه پیدا کرد  که این شاخ شمشماد به سن سربازی رسید و بعد از اتمام این دوره  مامیو پاپیش با صرف هزینه یفراوون این اقا یمحترمو فرستادن خارجه و بعد ا زسالیانی دراز ایشونو با مدرک دکترا برگشتن به خاک پاک وطن  از قضا این اقا پسر که خیل یهم شیطون بودنو سرو گوششون هم می جنبید متوجه شدن که ای بابا نه نه باباشون بدون اینکه رعایت تقدم تاخرو بکنن داره واسه داداش کوچیکه استین بالا میزنن این شد که این اقا بهشون برخوردو از طریق یکی از دوستاشون یک دختر بخت برگشته بنام انا رو پیدا کردنو به مادره گفتن الا پاشو بریم خواستگاریو فعلا داش کوچیکه رو بیخیال شو  بگذریم که ازدواج برادر کوچک نه سال بعد انجام گرفت   خلاصه این اقای محتر م خیلی تندو با عجله و فورس ما ژور انا را به عقد خود دراورد و البت بعد از یکی دو شب عشقو حال  درست عین همه ی اسبابا باز یهای بچگیو  وسایل ورزشی دوران نوجوانیو ماشینای دوره یجوونیو کلی دوست دخترای خارجه و داخله به دوهفته نکشید که انا خانوم دل ایشونو زد و بنای ناسازگاریو رو گذاشتن باری بهر حال  این ازدواج با صبرو مشقت و برد باری بقول بعضیا احمقانه و بقول بعضی فداکارانه تا حالا بخاطر گل وجود یه دخترناز حفظ شده   ا زاون تاریخ تا بحال این اقا که حالا به لقب شکنج که مختصر شدهی شکنجه گره مفتخر شده بار ها و براها اسباب بازی هاشو عوض کردهو موجودیت انا خانوم فقط یک اسمه که با خود نویس ابی تو صفحه شناشسنامه درج شده بهر حال انا خانوم که کلی پوست کلفته تحت هر شرایطی واسه ملت تولد میگیره و بههمین مناسبت نامیمون واسه این بخت انصر کیک درست کردو در این راستا البته سعی کرد مهارت تزئین کیک.و افزایش بده و نتیجه خیلی خوب شد  بگذریم این روزم گذشت  و امروز که برای خرید وسیله ای به یکی از اشناشیان این اقا که بانوئی ۲۷  ووو۸ ساله بودن ممراجعه نمودیم در برگشت این جنا ببا حالت یه پسر ۲۷ ۲۸ ساله که میخواد واسه خودش نا مزدی طور کنه با شرمو خجالت و لوندی مردونه از انا خانوم میپرسیدن دختره چطور بود پدرش این کارسو مادرش اون کاره  و انا با خونسردی کوهواری با لبخندی بیمعنی جوابی ندادو همانطور به ردیف کوه های سپید نگاه کرد یاد عنوان یکی از کتاب های همینگوی  (تپه‌هایی همچون فیلهای سفید)افتادو با خودش گفت کجاست اقای ایکس که به همسرم که تازه واسه خودش دنبال اینگیج میگرده بابات داشتن من تبریک بگه

 

 

ا زهمه یخانننده هام ممنون بزود یمیام دیدن همتون نرنجین ازم جوابتون دیر میشه جائیم نرین که


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 12:10  توسط اندیشه فرزانه  | 


شاید اگر انا میدانست این اخرین میهمانی دوران مجردیست و چند وقت بعد با حسرت و دلشکستگی ملتمسانه از ارباب سرنوشت خواهد خواست  که اورا به این روزهای سرخوشی وازادی برگرداند، سعی میکرد از این جشن بیشتر لذت ببرد.

او حتما به لطیفه های مهرزاد بیشتر میخندید ، بیشتر میرقصید ، بله او گوی طلائی این زمان کوتاه را بیشتر در دست نگاه میداشت و لمس میکرد .

اما افسوس او از کابوس وحشتناک و دراز مدتی که در انتظارش بود خبر نداشت  که قدر  این خواب کوتاه پرلذت و بی تشویش را بداند وان را برهم نزند.

او شاید کمتر از اینکه دیر بخانه برودو از طرف برادر کم حوصله اش مورد مواخذه قرار بگیرد میترسید و خودش را تسلیم  سرخوشی ها میکرد و تا ابد میخواست در ان ماشین پاترول مشکی رنگ که   که سرنشینان شاد و پر سرو صدا و اواز خوانش را به مقصد  میرساند بماند.

اما او فقط غرولند میکردو به اشکان ومهرزادو شیدا غر میزد که  دیرش شیده و دیرش شده است .در واقع او ان زمان اصلا معنی دیر شدنو دیر رسیدن را بدرستی نمیدانست.زمان در مقابلش دریائی زرف و ابی سر شار از لحظه و فرصت ها بود .

 

 

 

پدر انا که مقابلش کنار میز نها رخوری نشسته بود  سری تکان داد و پوزخندی زدو گفت خیلی دوست دارم این نقشه ها ی مشعشع ا زکجا به مغزت خطور کرده هوم  تا قبل از این تو این خونه صحبت از خارج رفتن بود  تو خواستگاری که  بخواد تورو با خودش ببره امریکا یا کانادا کم نداشتی چطور اون موقع بینیتو بالا میگرفتیو اه و پیف میکردی

-          نه بابا من اصلا نمیخوام ازدواج کنم برم اونور اونم با ادمیکه فقط برا ییک ماه اومده ایرانو  و فرصتی برای شناختنش ندارم کسائیکه اصلا معلوم نیست چه گذشتهای داشتنو با چند نفرو چجور بودن من میخوام ادامه تحصیل بدم  میخوام رشد کنم دلم میخواد یه دنیای دیگه رو ببینم  شما خودتون تحصیلکرده این میدونین فرصتهای علمی اونجا خیلی بیشتره

-          - بس کن به من نگو که میخوای این رشته رو ادامه بدی اونجا هیچ  اهمیتی به این ورق پاره ای که دانشگاه ازاد دست تو داده نخواهند داد  میخوایادامه تحصیل بدی همین جا فرصت هست بخون به من نگو که حد اقل دانشگاه ازاد قبول نمیشی مگه بخوای تغییر رشته بدی

-          - انا از فرصت استفاده کرداره همینه میخوام تغییر رشته بدم

-          -جدی نکنه میخوا ی اونجا ادبیات فارسی بخونی بگمونم رشته ی مورد علاقت همینه

-          خوب شایدم هنرو نمایش

-          - نه انا جوک نگو امکانش نیست فکر میکن یمن چقدر میتونم هزینه کنم تو پدرتو نمیشناسی نکنه فکر کردی ما میلیاردریم نمیبینی من بعد از عمل جراحی چقدر ضعیف شدم ونمیتونم کار کنم نکنه رو حقوق معلمیه مادرت حساب کردی  یه نگاه به دوربرت بکن این زندگیه کسیه که بخواددخترش مثلا تو یکی ازدانشگاه ها ی خوب خارج درس بخونه   میدونی این کار چند هزار دلا رخرج داره تازه اگه فکر کنیم دائیت بخواد یه مدت کوتاه هزینه یاقامتو خوردو خوراک و لباستو بده که اگه از من میشنوی روش خیلی حساب نکن من دائیتم وقت یایران  بود خوب میشناختم بذار بگم اون شاید الان بعد از بیستو خوردهای سال اونجا جا افتاده باشه ولی در یگ کلام ادم لا ابالی و بی مسئولیتیه که هیچ وقت دخترمو بهش نمیسپرم  اون یکی دائیتم که زنش خارجیهو اهل حساب کتابه من اونو برخلاف اون یکی دائیت بخاطر دقیقو با حساب کتاب وبدنش تحسین میکنم و میدونم از همون اول ریسک پذیرفتن مسئولیت تورو نمیکنه

 انا زندگی کردن توخارج سخته پشتکارو همت زیاد یمیخواد سخت کوشی میخواد و تو نشون دادی که بجز اصرارت در کتابخوندن و خیال پردازی در زمینه یدیگه ای پشتکا رنداری  پس همین جا بمون وروی استعدادت کا رکن

-          خوبه شما خیل یادمو تشویق میکنین الان احساس میکنم از شدت غرور روی ابرام

-          - انا سع ینکن جوا بمنو با جمله های قشنگ وادیبانه بدی رک بگم اگه میدونستم دخت رمحکمی هستیو اینقدر احساساتی و شکننده نیستی  حتی اگه یقین داشتم مثل دختر خاله ی مادرت میخوا ی تموم مدت بری دیسک و مشروب بخوری و پسر بازی کنی و ازاد باشی میفرستادمت بره چون میگفتم یه جور گلیمشواز اب میکشه  بیرون   حالا که شره بره پی کارش اما نه  تو این تیپی هم  نیستی  تو اینقدر حساسی که به تلنگری از پا در میا یتو باید پیش ما باشی کنارمون تا ازت محافظت کنیم ....................

-          پدر کمی این طرفو ان طرف قدم زدو بالاخره گفت اما اگه واقعا میخوای رشتتو تغییر بدی حاضرم بفرسمتمت کشورای روسیه تا دندونپزشکی بخونی  اما باید خیلی مقتصد باشیو حواستم جمع  شنیدم خیلی هزینه نداره

 

و در اینجا صدای مادر انا بلند بگوش رسید هوم انا جان خوب گوش کن حرف دل پدر عزیزتو تو اگه بخوای بری یه کشور متمدنو مطمئن  که دانشگاه های معتبر داره  و برادرا ی من سی ساله اونجان و کلی فامیلم داری   بخطر میفتی احساساتت

 لگد ما ل میشه  از بین میری هزار تا بللا سرت میاد و البته فقطو فقط بخاطر برادرا یمن که یکیشون بی مسئولیته و اون یکی بی عاطفه و محافظه کار  اما اگه بری روسیه ییخ زده یپر اشوب با اون همه نا امن یاجتماعیو اخلاقی با اون مدارک غیر معتبرش مسئله ای نیست خدا ی من چه استدلا لا ی خرد مندانه ای.....و بعد ماد رانا جلوتر رفتو رو به پدرش کردو گفت یعنی اینقدر با خونواده ی من دشمنیو مشکل داری که حاظری اینده ی دخترت خراب بشه

-اینده اینده یعنی اینده فقط تو خارج رفتنه ببینم این حرف از کجا اومد یهو تو این خونه   اینده یعنی تلاش یعنی استفاده از موقعیتا یقابل دسترس نه دنبال ویزاو امیدا ی واهی در به در شدن

 

انا یک دفعه از جا بلند شد وگفت  بسه دیگه  اصلا غلط کردم نخواستم هر چی میشه یه بهونه پیدا میکنین بیفتین به جون هوم اخه دیگه شما سنی ازتون گذشته ببینید پدر از بین همه جمله هاتون یکی رو خوب گرفتم همین که  گفتین پول ندارمو این دلیل خوبیه پول نداشتن  من به همین میچسبم .....

 


   انا با یاسو بی حوصلگی گوشی را گذاشت راستی چرا ناراحت بود اینکه اتفاق تازه ای نبود در این چند ماه اخیر بارها این نوع جوابها را شنیده بود

باید منتظر ازمون استخدامی باشین

ببینین سابقه کار برای شرکت در مصاحبه مهمه

 نه متاسفانه ما نیروی زن پذیرش نداریم

حالا شما این فرمو پر کنین بهتون خبر میدیم

............................................

.....................................................

 انا یک لحظه چشمانش را بست  ولبهایش را فشا رداد   و با عجز به خودش امید دادد نه نباید ناامید باشم خیلی ها سال اول دوم موفق به پیدا کردن کار نمیشن   و بعد به عقلو تجربه اش که رجوع میکرد امیدش کم رنگ میشد   شاید تنها میتوانست به همین کار یک خط دوخطی کوتاه بچسبد کاریکه در عرض شش ماه فقط هفت هزا رتومان برایش درامد زایی کرده بود  او باید یک جوری پول در میاورد کاری پیدا میکرد اخر چطور میتوانست پدرش هم کار د هر جای غیر خصوصیو غیر معتبر را برایش ممنوع کرده بود که البته با تعاریفی که دوستانش از محیط های الوده ی کار ی مکردند شاید تا حدودی حق با پدر بود

 صحبت از کارهایی نظیر منشی گریو اپراتوری  غیره و ذالک هم که  درست مانند صحبت از کاردر یک کلوب شبانه فاجعه امیز بود

پس باید چه میکرد / اصلا چرا شرایط اینقدر سختو پیچیده بود مگر او چه جیز میخواست تنها یک کار ساده و شرافتمندانه با حقوق اندک ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

میدونی من اعتقادی به ازدواج ندارم بنظرم یه نمایش مسخرس اگه عشقی یا حد ا اقل محبت جونداری در کار نباشه

-چرا اینطوری فکر میکنی

-شاید تجربه ی خوبی نداشتم

- اوه مگه تو قبلا ازدواج کردی

- نه من منظورم رابطه ی پدرو مادرمه اون فضای سرد و خصمانه که باعث شد من تو 14 سالگی تصمیم بگیرم از ایران برم

انا اهی کشید در واقع انقدر همدردی اش جلب شده بود که دستش را کمی نزدیکتر به دست مهرزاد قرار دهد

-          من نمیدونستم  خوب

-          -نه معلومه از کجا باید بدونی ما فامیل مستقیم شما نیستیم اما فکر کنم پدرو مادرت بدونن

-          - چیر-

-          که پدر من یه زن باز حرفه ای بود  که البته با وجودیکه یک وکیل خوش تیپ هم بود بدست اوردن زنای متعدد براش کار سختی نبود و...مادرم مادر بیچاره ی من همه ی اینا رو تحمل میکرد

-          -وای نه نمیتونم باور کنم

-          - چرا

-          - خوب مادرت هنوز هم خیلی زیباست  و تازه جوونتر از سنش بنظر میرسه

-          - اوم دلیل خوبی برای پدر من که به زنای خوشگل و بی پناه علاقه ی زیادی داره نمیشه   میدونی وقتی تورو تو عروسی دید به من چی گفت

-          - نه

-          - گفت خوب تیکه ایه تا اینجائی باهاش وقت بگذرون

-          نه انا لحظه ای به فکر رفت بیاد رفتارهای چاپلوسانه ی پدر مهرزاد افتاد که هنوز هم بسیار خوش تیپ بود و البته او به عنوان یک دخترجوان بی تجربه  حرفهایش را به پای بذله گو بودنش گذاشته بود

-          - حوب تو داری به نصیحتش عمل میکنی اره

-          نه  در واقع نه  چون من اونقدر ها هم نیاز به دوست دخت رندارم اونم تنها و خشکو خالی میدونی من یه هم خونه یخیلی جذاب دارم اسمش انه  البته تلفظ صحیحش شما رو به یاد چیز بد ی میندازه  اون 34 سالس ایرلندیه و مو قرمز

-          انا 34 سال یعنی از تو بزرگتره

-          فکر میکنی 34 سالگی زیاده زنا تو این سن خیلی جذاب میشنو البته خیلی اکتیو از نازو ادا های خسته کننده هم خبری نیست چون میدونن چی میخوان

-          گوش کن یک روزی به همین سن میرسی و میبینی هنوزم خودتو خیلی جوون میبینیو طالب عشقی

-          ببینم تو گفتی خانوادت منو برای ازدواج پیشمهاد کردن جریان چیه

-          مادرم خیلی تورو پسندیده شدیدا

-          چرا بهش نگفتی قصد ازدواج نداری

-          فکر کردی دوستدارم تا وقتی اینجام ناراحتیشو ببینممیدونی فکر میکنم اون برای خودش فکرائی داره بنظرم میخواد پدر رو ترک کنه   نه طلاق ها نه یک جوری دوری مداوم وروی من حساب میکنه  بنا براین براش مهمه عروسش کی باشه لابد میترسه من یکی از دخترای کم عاطفه یاونجا رو انتخاب کنم

-           اوم پس بخاطر همین بود که تمام راه از اصفهان تا تهران تو گوشم میخوند باید ازدواج کنم طفلک مهرزاد تو خیلی بدی که داری امید وارش میکنی

-          بی خیال حوصلهی جرو بحث ندارم  گریه زاریو این حرف تکراری که عمری رو به پات گذاشتمو دارم میمیرمو میخوام عروسیتو ببینم

-          خوب من از این همه حرفای سختو راست چه نتیجه ای باید بگیرم

-            که فردا شب با من بیای تولد

-          نه

-          نه چرا نه انا تو عاشق خوش گذرونی هستی  تام روز بخواب با حوصله موهاتو درستو کنو از اون ارایشای خاصت

-          موزیک رقص برای راحتی خیالت باید بگم اشکان و شیدا هم دعوتنو جو تا  حدی خانوادگی هم هست 

-          نه  به پدر مادرم چی بگم میدونی اگه تو یه پسر غریبه بودی راحت تر بود تازه شاهینم خونس  از وقتی اگرین رفته خارج بد جور بهانه گیر شده

-          - من مطمئنم تو استاد بهانه جور کردنی  تازه این مسخرس تو 26 سالته بچه نیستی 

-          ببینم چی میشه

-           نه تو میای تو ببینم افیشت ساعت چنده

-          انا نگاهی به ساعت کرد

-          وا ی نه دیر کردم 

-          جهنم میرسونمت

 

 ----------------------میدونین چیه یه اعتراف هر وقت قسمتی از داستانو مینویسم همش ترس دارم که نکنه یه جااسم واقعیمو بنویسم چرا اینطوره منکه مطمئنم این کارو نمیکنم  پسچرا همش فکر میکنم یه قسمتی از خود حقیقیم لابه لای خطا جا مونده ؟///؟؟؟؟؟!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 12:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

 گارسون رو به روی انا و مهرزاد دو دیس جوجه کباب با مخلفات معمول گذاشت   بقیه یمیز با نان و سالاد و نوشابه و لیوان پر شده بود . انا با دقت به رنگ طلائی تکه های کباب شدهی مرغ نگاه کرد که از فرط چرب بودن برق میزد با تردید چنگال را به یک تکه نزدیک کرد وب ه دهان برد خوش طعم بود و با جوجه های بی مرهو خشکی هر روز عجولانه روی گاز کباب میکرد تفاوت داشت

مهرزاد از ان سوی با لبخند پرسیدخوب چطور بود خوش گذشت

انا چنگال را برزمین گذاشت و از ترس انکه اطراف دهانش چرب شده باشد با دستمالکاغذی دور لبش را پاک کردو گفت خوب بذار بگم عالی بود  در واقع من عاشق کلیسای وانک اون محرابش اون نقاشی ها شدم  و بعد انگار لحظه ای دوباره خود را در فضای کلسا حس کند گفت نمیدونی چه احساس ارامشی داشتم اصلا نمیدونم چرا دیدن چهره حضرت مریمو مسیح اینقدر به من احساس خوبی میده

-          جالبه تو نسبت به همه ی چیزای زیبا تا این حد واکنش نشون میدی   احساس میکنم از این هتل هم خیلی خوشت اومد

-          انا خندید و گفت اره من عاشق حیاطش شدم خوب جدا زیباست و البته تجمل گرایانه  ولی الان تقریبا خلوته بنظرم برای شام زود اومدیم نه

-           خوب تا حدی اونم بخاطر وسواس تو بود که میخواستی زود برگردی

-          -

-          خوب به رحال این فقط یه گردش دوستانس دلم نمیخواد دیگران فکر دیگه ای بکنن و

-           نگران قضاوت فامیلی

-          اره البته چرا که نه ..

-          - مهرزاد دوباره خندید و گفت البته این مواردی هست که زیاد مشتاق نباشی فکر نکنم موقعیکه خونه یدوستت میرفتی نگران هیچ قضاوتی بودی

-          یعنی چی این با اون فرق میکنه تازه تو از کجا میفهمی

-          - از در خشش چشمات از اون حالت سر مستو ب یپروا انا تو تا ابد به این عشق وفادار میمونی 

-          انا با کلافگی گفت میشه بس کنی دلم نمیخواد چیزی رو بیاد .........راستی بابت اون قلاب بافی ها ممنون میدونی من همیشه عاشق کارای دست ارامنه هستم اونا خیلی با سلیقه و با کلاسن

-          پس شانس اوردیکه که کنا رکلیسا بازار فروش داشتن

-           خوب انا تصمیمت چی شد

-          - راجع به شروع دوستی با من

-          ببینم تا همین چند دقیقه پیش میگفتی من هنوز تظاهرات یه زن عاشقو دارم پس چرا پیشنهاد میدی  تازه دوستی با تو برا یمن چه فایده داره یک ماه بیشتر ایران نیستیو مسلما من دلم نمیخواد یه وسیله برای وقت گذرونی تو باشم

حقیقتش انا خانوادم تورو برای ازدواج به من پیشنهاد کردن

اخم های انا یه لحظه در هم رفتو با اعتراض گفت پس اینا یه نقشه بود و یک دفعه از بابت پرده برداری از رازش پیش مهر زاد ترسیدو گفت میدونی خیلی کلک بازی اصلا ازت خوشم نمیاد

مهرزاد گفت بس کن انا هنوز حرفم تموم نشده  نگران نباش من اصلا قصد ازدواج ندارم

-          انا در حالیکه از بی ادبی خودش تعجب میکرد با بیزاری گفت پس مریضیت چیه هی دورو برمن میچرخی  بنظرم داشتی یک ساعت پیش از شاهکارت در زمینه یدختر بازی داد سخن میدادی

-          کمک به تو

-           لعنت کی گفته من به کمک نیاز دارم  اونم کمک تو ببین مهرزاد زود تر برگردیم خونه چون ...میترسم عصبانی بشمو چیزائی بگم که خودمم پشیمون بشم

انا گوش کن من موقعیت تورو درک میکنم باور کن حس خوبی بهت دارم حتی تا حدودی هم ازت خوشم اومده

انا جویدهو خشم الود از میان لبها ودندانهایش گفت اوه لطف دارین

-          نه جدی انا چرا اینقدر به خودت سخت میگیری چرا تا حالا نتونست یبرا یخودت یه دوست حسابی دستو پا کنی

-          ببین اقا پسر من الان اصلا دنبال دوست پسر نیستمببین من دیگه توان و. حوصله زمان طولان یاشنائی جذب کردن یه پسر همه جوره باهاش راه اومدنو اخر سر ترغیبش به ازدواجو ندارم خوب طبعا اینقدر خوش گذرون نیستم که فقط من بابا لذت دوست پسر بگیرمو ....بنابراین احتمالا با یه خواستگار ازدواج میکنم

-          - هوم اتفاقا این همون اشتباهیه که نباید بکنی انا این چند وقته خیلی شنیدن که راجع به ازدواج توخواستگارت جرف میزنن بنظرمهمه منتظرن تو بالاخره انتخا بکنی بخصوص که سنت هم کاملا مناسبه  اما این برا ی تو اصلا ایده ی خوبی نیست اصلا

-          - ببین انا من خیلی بهت دقت کردم جای انکار نیست که مثل هر زنی به کد بانو شدنو خونه دار بودنو تشکیل زندگی علاقه داری ولی میدونی من چی فکر میکنم

-          بنظر من کسی مثل تو که اینقدر احساساتیه که با دیدن معماری زیبا فضا های قشنگ هزا رجور خیال پردازی میکنه و اینقدر به عشق قدیمش وفاداری تو یک زندگی عادیو سنتی موفق نیست

-          - خوب راه حل اقای ایده الیست

-          - ببین انا فکر کنم تو باید به رفتن به خارج از کشور فکر کنی  میتونم راحت ده سال دیگتو تصور کنم یه زن ت÷ل جا افتاده با دو سه تا بچه که گوش به فرمان شوهرشه و هیچ رشدی نکرده

-          اوم چه تابناک و اگه بیام خارج یادت باشه بابای من مثل پدر جنابعالی میلیونر نیست

-           

-           درسته ولی فکر کنم اینقدر برای جهیزیت بخوان خرج کنن که تا وقتیبتونی رو پا یخودت بایستی تامینت کنه

-          ضمن اینکه دائیات هم ادمای قویو پولدارینو حمایتت میکنن  ببین انا خوب فکر کن اگر بیای اونجا زندگی بهتری در انتظارته میتون یچیزای جالبی رو تجربه کنی اگه اهل شوهر باشی که همون اول پسرا یخوبو باکلاسو نسبتا جا افتادهی اونور که مشکل سربازی دارن نمیتوننبیانو دنبال یه دختر اکبندن سریع میگیرنت

-          خوب این قسمتش که خیلی وسوسه کننده نیست

-          - واما قسمت بعد به ادامه تحصیل فکر کن به یک محیط باز دوستداشتنی در کنار اقوامیکه ساپورتت میکنن میتونی چیزای زیادی رو تجربه کنی حتی تغییر رشته بدی و از همه مهمتر مجبور نیستی به یک ازدواج غریب الوقوع بی عشق تن در بدی چطوره

-          خوب این همه اصرار تو برای چیه

-          فکر کنم نمیخوام حیف بشی البته شایدم

-          شاید چی

-          - هیچی باید ببینم چیپیش میاد اما بدون منم هر کمکی بتونم بهت میکنم

انا با نارضایتی و البته کمی گیجی گفت من درست نمیفهمم منظورتو ولی خوب بعضیاش شایددرست باشه اما رفتن به خارج فکرشم نکردم تا حالا در مورد ازدواجم خوب  خیلیا بدون عشق زندگی ارومو سادهای دارن خوب منم یکیش تازهمن مهربونم و زود جوش اگه انتخاب مناسبی بکنم فکر نکنم زندگی بی روحو سردی تشکیل بدم

-          چجور یمیخوای انتخا بخوبی کنی با یک یدو جلسه بیرون رفتنو صحبتای صد تا یه غاز نه این راه شناخت ادما نیست

-          ببین من خسته شدم نمیخوام فکر کنم

-           انا باید شکل زندگیتو بهم بریزی شروع کن بشی ادم سابق مهم نیست دوباره دوست پسر بگیر حقتو از خواستن بگیر نترس میتونی به عنوان اولین بوی فرندت رو من حساب کنی

-          انا زیر لب غرید  چقدر دلم میخواد این دیسو..... بهتره زودتر به این شام مسخره پایان بدیم

 


 

انا روی تخت غلت میزد و بر خلاف میلش به حرفهای مهرزاد فکر میکرد رویای رفتن به خارج برایش کم کم دلفریب میشد و جدبش میکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

چرا اینقدر  از اسم  و کلمه ی جوان  سو استفاده میکنین ها چرا ؟؟؟؟؟ میدونین به چه نتیجه ای رسیدم میبینم تو این جامعه هر وقت( معذرت میخوام از همه ی جوانان) ُ یک عده حمال و کارگر مفت و البته پر شورو با استعداد میخوان یک شرکتی یه انجمنی یه باشگاهی یه همایشی و خلاصه یه نمیدونم چی بر پا میکنن تا  الهی بمیرم چون واقعا دل ادم کباب میشه این همه قیافه های مشتا قو پر امیده جونا رو میبینه که با چقدر ارزو امال میان به این انجمنها گروه ها  همایشها باشگاه ها ملحق میشن عمرشونو وقتشونو گاهی حتی پولشونو میذارن  تلاش میکنن پشتکار بخرج  میدن طفلکا  ..رو جذب کنن تا برای خودشون دمو دستگاهی بهم بزنن  ویه عده  از همه  جا بیخبر مفت خورو باد به غبغب بندازن و از افتخارو غرور کرایه ای شون باد کنن که بله مابرای اینها چنین کردیم و چنان کردیم وخلاصه کلی شعارهای قشنگ تو خالی بدن که ای ول مادیگه کی هستیم که همینطور فله ای استعداد جوونا روییهو شکوفا میکنیم

میدونی چیه من هر وقت یه ادم ستم گر  خوش تیپ با نفوذ قدرتمند سو استفاده چی میبینم که خیلی راحت ادما رو زیر پا له میکنه و به خودشم کلی مینازه خوشحال میشم که یه مفلوک بی پول چاقالوی کم قدرتم اره

 

پی نوشت  بنده چند شب پیش با دیدن سریال ویکتوریا که البته باید اعتراف کنم خیلی سریال سطح بالایی نیست   اولا از نوع ارایش چشمش خیل یخوشم اومد گرچه خیلی خال طوره ولی خوب  کلی باهاش همذات پنداری کردم چون بنده هم اصلا شیک نیستم و چشمامو همونطوری ارایش میکنم  غلیظ ومشکی دوم خوشمان امد که ادم از راه کیک پختن پول در بیاورد فکرش را کردم بنده با این مهارت در پخت کیک های ساده میافتادم تو اینکار  و کمی پول در میاورم ایکاش میشد  و البته درست است که جای یک جرونیموی وطنی بسیار خالی بود اما خوش میگذشتا  خدائیش من عاشق اشپزخونه های گرم و بزرگم که همچین شلوغ پلوغه روی میز چوبی ارد پخش شده و بوی فر داغ پیچیده تو فضا ی خونه  که ابته معذرت میخوام بی ادبیه هیچ مرتیکه عوضی هم قرار نیست بیاد شکوه کدبانو گری شلخته ی تورو بهم بزنه و مثلا فکر کنید ادم چندتا از دوستاشم دعوت کنه چقدر خوب میشه نه وا یچه ارزوی خوشمزه ای

بذارید یه اعتراف کنم من زیاد پر خور نیستم اما خوب واقعا غذا خوردنو دوست دارم اونم غذا خوردن ارومو شیک رو نه تندو لقمه گنده  و بنظرم یه راه امن  (البته موقت چون زود گندش در میاد) برای خالی شدن از احساسای بده و یک جوری محبت رسانی به نزدیکان در حقیقت من به نون برنج هیچ علاقه ا ی ندارمو همین دسر مسراس که منو چاق کرده 

 خلاصه کاشکی میشد یک کاری دست و پا کنم مثلا یه رستوران کوچولوی زیر پله با یکی دو میز با لوبیای داغ و ساندویج های فانتزی  که البته با مشترها بحثای فرهنگیم بکنیم

 

بهر حا ل خواستم کمی از درونیاتمو نشون بدم بهنون البته چیزای دیگه هم هست ولی خوب نمیشه گفت...................

 ----

 

توی وبگذر دیدم یکی با سرچ این جمله اومده چه کنیم تاهمسرم خیلی زیاد دوستم داشته باشد  ... از ته دل امیدوارم زیاد برای خوندن وبلاگ وقت نذاشته باشه چون نمیخوام هیچ کس نسبت به همسرش بد بین بشه متاسفم که نا امیدت کردم عزیزم

 

 

--------------------------------------

سلامی به ددوستانیکه تازه مرا میخوانندو قدیمیهائیکه اگر نباشندو نیایند دلم بدجوری برایشان تنگ میشود ممنون از همه یدوستانیکه تجارب خود را در مورد بالن گذاری برایم گفتند و اما یک تشکر هم از یک دوست تازه بنام مرم خوب میدونید که کلا روزمره نویسی رو کم کردم و خوب خیلی چیزا رو نمیگم اما امروز روز بشدت بدی بود اینقدر بی تا بو غمگین بودم که مثل یه زن ابستن در حال زایمان از دردو غم به درو دویار خونه چنگ میزدم اصلا میخواستم بالا بیارم یا فریاد بکشم یایایا هزا رکار دیگه ....فکر کنم اگر مثلا خارج بود میرفتم یه گوشه تو یه بار تا خرخره نوشیدنی میخوردم خلاصه حال خراب دخترمو بردم تولد خوب قطعا نمیخواستم ناراحتش کنم همینجوری هی تو خیابون با تاکسی گشتمو اومدم خونه  یک توقفم تو خونه کردم  خلاصه دوباره سوار شدم که برم دخترمو بیارم  اینقدر غمگین بودم اینقدر غمگین بودم که نگو حالا اینا بکنا راومدم خونه نظراتو باز کردم و یک نظر خیلی قشنگ خوندم چقدر دلم باز شد ممنون مرمر جان ببینید دوستان من عادت دارم به غرق شدن اما چنگ انداختنم هم خوبه گیسوی سبزو دراز  شاخه های نرمو رونده رو میگیریم  رو  از مرداب میام بالاپایدار باشید عزیزان

ای دل غم دیده حالت به شود دل بد نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

کاملا میدانست احمقانه است ان هم ان موقع شب که هنوز بعضی ها بیدار بودندو داشتند فیلم میدیدند اما انگار یک بغض بزرگ در گلو داشت حرفی نگفته که مانند یک لقمه بزرگ جلوی نفسش را گرفته بود گرچه برای ارام کردن خودش انواع روشها را بکار برده بود کمی ارام  پنهانی گریه کرده بود حتی فداکاری کرده و یک چای با دو سه عدد پولکی خورده بود و در اخر به خودوعده داده بود که فردا حالش را بگیرم چنینو چنانو محل سگش نگذارمو یا شاید به خواهرش بگویم که چقدر برادرش بیادب است اما هیچ کدام از این راهها نمیتوانست در ان ساعت شب اورا ارام کند بنابراین با قدمهای محکمو تند از اشپزخانه بیرون امد و در تراس پهن و بزرگ را باز کرد  و کمی به این طرفو انطرف نگاه کرد تا پیدایش کند اخر کمی قبلتر از پنجرهی اشپزخانه که مشرف به حیاط صدای خنده و شوخی ش را با با بچه ها شنیده بود انا حتی به خودش زحمت نداد که نگران بچه ها باشد حتی به بعد به قضاوت او اهمیت نداد .........

اتفاقا تنها بود و داخل ماشین نشسته بود این را از چراغ بزرگو روشن داخل ماشین فهمید یکراست به سمت ماشین رفتو با انگشت به شیشه زد مهرزاد با راحت طلبی در صندلی پشت خوابانده شده فرو رفته بودو به تقه های انا به پنجره توجهی نمیکرد  انا ناخواسته میدانست که این حرکت او عمدیست بنابراین  با شدت در را باز کرد و بلافا صله مچ نسبتا ظریف ددستش در پنجه ی قوی مهرزاد گرفتار شد

و صدای طنز الود مهرزاد در گوشش پیچید و اومدی منت کشی اره انا که در اثر حرکت نا گهانی مهرزاد تعادلش را از دست داده و به سمت صندلی پرت شده و برای جلو گیری از افتادن بر روی سرنشین پلید ان صندلی با دست دیگرش لبه صندلی را گرفته بود با خشم و اهسته گفت دستمو ول کن تا جیغ نکشیدم دیوونه

مهرزاد با خونسرد گفت شرط داره باید یه راز فاش کنی  انا یک لحظه فکر کرد و گفت لازم نیست وحشیگری دربیاری  اتفاقا برای همین اومدم اینجا

 

-خوب من اماده شنیدنم

 

انا عضلات صورتش منقبض شد خشمی که در درون داشت به سطح امدو کمی نفرتو بیزاری به صدایش ریخت

و ارامو سنگین گفت گوش کن دون زوان  که ادعا داری سالها اونور بودیو کلاس داری اما عین لاتای خیابونی به دخترمردم دست میزنی  و رفتارت شبیه دلقکای سیرکه و هیچ هنری جز تعریف کردن جوک ای مستهجن نداری

بذار یاذت بیارم که یه ساعت پیش به هم چی گفتی  و ادا ی مهرزاد را دراور(د تو یک ادم افسوس خور  و افسرده ای تو به خواهر منو شوهرش حسودی میکنی  چون احتمالا هیچ کس نبوده که تا حالا درست حسابی دوست داشته باشه

ببین محض اطلاعت باید بگم قسمتی از حرفات درست بوده اره  ..اره  شاید حسرتو افسوس بخورم به خواهرت  اما بهتره بدونی علتش این نیست که دختروا خورده ایم ....که حسرت یه دوست دارم شنیدن روی دلش مونده و حالا چشم دیدن عشقو عاشقی یه زوج جوون رو نداره ....  اینجا بود که انا برخلاف میلش به گریه افتاد و با صدائی مرتعش گفت   ......نه لعنتی  اینجاشو اشتباه کردی خدا میدونه من بهترین و قشنگترین دوست دارمای دنیا رو شنیدم  من عشقی رو درک و لمس کردم که امثال تو که  دیسکو ها دختر بلند میکنن خواب یه لحظشو ندیدن  ...من برای از دست دادن یه همچین عشقی حسرت میخورم که اگه میشدو بهش میرسیدم بجای اینکه اینجا تو این ماشین لکنته دست کثیف تو بهم بخوره کنارش  و در اغوشش لذت دنیا رو میبردم اونم با عشقو احترام   .....

مهرزاد ارامو با طمانینه پرسید میشه بگه چرا چی شد که این عشق افسانه ای به پایان رسید

انا محکم گفت ببین اصلا برام مهم نیست که باور کنی یانه  من از اونو دست دادم

-یعنی ولت کرد یعنی ازت صرف نظر کرد

-دلم نمیخواد به تو توضیح بدم دوست ندارم بگم چی شد  اما مطمئنم تا اخرین لحظه دوسم داشت

 

-یه چیزی بپرسم انا

انا با بداخلاقی گفت بگو دیگه تو که هرچی دلت میخواد میگی

-اوم شاید سخت باشه ولی میخواستم بدونم روابطتتون چطور بود چون شنیدم اینجا روابط خیلی دورا دوره مثلا نهایتا تلفنی قرار یواشکی... .و انا صحبتش را قطع کردو گفت فهمیدم چی میخوای بپرسی من من نکن اگه میخوای بدونی روابطم با اون خیلی نزدیک بود میرفتم اپارتمان خصوصیشو سخاوتمندانه میگذاشتم منو دراغوش بگیره و  ببوسه بارهاو بارها  بدون هیچ ترسو عذاب وجدانی

          مهرزاد در ان فضای نیمه تاریک نگاهی طولانی به انا کردو بعد نرم خندید و به طنز گفت پست فطرت بیشرف  میتونم حدس بزنم چه لذتی برده  از بوسیدن این لبا ..افرین بخودم که از همون لحظه ی اول که دیدم یواشکی شرابو سر میکشی فهمیدم گرمو پر شوری ...اما نه اینقدر داغو جنگنده

اناتکانی خوردو هی فکر بد بخودت راه نده اون اتفاقی که فکر میکنی بین ما نیفتاد

مهرزاد بلندتر خندید و گفت اوهوم اینو میدونم احتمالا تو حمله رو شروع میکنی و بعدش نوبت موقع عقب نشینیه و این لابد تکنیک تو هست واسه تشنه تر کردن طرف .واسه اینکه طوق ازدواجو بندازی گردنش

 

-هوم تو فکر میکنی من به شوهر احتیاج دارم

-  نه نه ابدا اصلا نظرم این نیست ولی قطعا به یه دوست احتیاج داری بذار یه حدسی بزنم من الان تنها کسیم که میدونم نه

-اره خوب یعنی چی

- خوب نشونه یخوبیه پس میتونیم لا اقل با هم دوست باشیم

- مسخره تر از این حرف نشنیدم من اومدم باهات دعوا کنم نه اینکه باهات دوست بشم

- نه نه بین ما یه شباهت هست باور کن به من اطمینان کن  انا یه حسی دارم دلم میخواد حمایتت کنم باور کن صادقانه

- نخیر من نیاز به دلسوزی ندارم

-من بگم غلط کردم و قول بدم پسر خوبی باشم قبوله 

- تو چی میگی بقول خودت استاد طور کردن دخترائی نکنه بهت گفتم عشقمو بوسیدم فکر کردی دختر بی بندو باری هستم

- نه نه انا گرچه اعتراف میکنم یه لحظه خیلی دلم خواست ولی نه بذار فقط دوستت باشم 

- ببین من اعصاب ندارم

- خوب پس بذار یه چیزی بهت بدم اعصابتو اروم کنه

- مثلا

-فکر میکردم داشتم تو ماشین چی میکردم بفرما

دستای مهرزاد فرز به زیر فرمان رفتو یک شیشه ی باریک و یک لیوان بیرون اورد و ارام کمی مایع سرخ رنگ را بداخل ان سرایز کرد و به طرف انا دراز کرد

انا با دست مما نعت کردو گفت نه

-          نه نگو میدونم که گاهی میخوری قول میدم بسرعت از کنارتدور بشم و تنهات بذارم

-           انا با تردید لیوان را گرفتو مهرزاد قبل از انکه اخرین محتوای شیشه را سر بکشد ان را به لیوان ان زدوگفت بسلامتی 

-          انا نا خود اگاه  خندید گفت لات وکمی به ........لب زد و بعد یه جرعه ی طولانی سر کشید .....

 

-          مهرزاد قبل از اینکه از ماشین خارج شود گفت فرداشب من وتو میریم هتل عباسی برای صرف جوجه کباب  جواب نه قبول نیست

 

-          انا با اعتراض گفت چی باعث شده فکر کنی پیشنهادتو قبول میکنم تازه فامیل چی میگن

 

-          هوم ا ونا اینقدر از ما حمالی کشیدنو اینو اونور فرستادن که متوجه نمیشن  تازه مگه نمیدونی همشون دلشون میخواد ما با هم مچ بشیم  فامیل مادر ی همیشه اغماض میکنه و همه چیزو زیر سبیلی در میکنه غیر از  اینه

انا در را بستو گفت به همین خیال باش  ...کمی به دور شدن مهرزاد نگاه کرد  و بعد در صندلی فرو رفت و ناگهان احساس کرد دلش میخواهد همه چیز را اسان بگیرد برای چه باید چانه میزد  خسارت وارد شده بودو هیچ چیز قابل بازگشت نبو د هیچ کس هرگز نمیامد که با او قابل قیاس باشد..فقط باید فراموشش میکرد به هر قیمتی شده وگرنه نابود میشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

بی حوصله روی فرش دراز کشیدم در کنار یک ظرف چند ضلعی که هر کدام از اضلاعش متعلق به یک شش ضلعی کوچک است که ظرف را به چند قسمت تقسیم کرده قرار دارد  دیشب با حوصله در هر قسمت یک نوع خشکبار ریخته بودم پسته تخمه کشمش بادام گردو و..و.. که بخورد شکنجو چق چق کند کنار ماهی...وا..ره و صحنه های شورانگیز ببیندو دست از سر ما بردارد ولی انچه مقابلم بود بجای ان رنگ امیزی های خوشگل دیشب ویرانه ای بود از پوست تخمه و بادام های تلخو  پسته های کور  و من از تنها قسمت سالمش کمی کشمش برداشتم دخترم در حالیکه موهایش رابا سلیقه سشوار کشیده و یک بلوز طرح اسکاچ بنفش سفید وپوشیده به نزدم امد در یک دست بیبی بورن و در دست دیگر از این نی نی فانتزی های جدید وکوچولو که شکم چاقو سفید با میمی های صورتی دارندو تنها یک شورتک بند دار به تن دارند در دستش بود مشخص بود در حال بازی بودو ان دو بچه هایش بودند کیفی که دوست دختر شکنج در غیاب مادر ان برای شکنج گوجه بادمجان اورده بودو البته کسی جز من این را نمیدانست بردوش داشت  وان را پر از شال و پتوی یکبار مصرف و شیشه شیرو پمبرز کرده بود خیلی ارامو جدی با لحن یک زن کارمتدی که باید به موقع سرکارش برود با صدای قشنگ و پرژستش با حالتی نمایشی به من گفت مامان من دارم میرم سر کار لطفا از بچه ها نگهداری کن..توضیح کوتاه: ما اغلب با هم نمایش باز ی میکنیم و  او میداند در هرلحظه من برای اغاز یک نمایش جدید حاضرم.... من نوه هایم را با شادی در اغوش گرفتم و به او اطمینان دادم  که از انها نگهداری خواهم کرد  یک لحظه لحظه های عذاب اوری که مادرم با ترس از ناتوانیش و مادر شوهرم با اکراه دخترم را تحویل میگرفتند بیادم امد انگا رکه بازی حقیقی باشد دوباره تکرار کردم تا هر وقت دوست داشتی سر کار بمون از بچه هات نگهداری میکنم ..ه.م مسخرس این جمله ای بود که همیشه خودم ارزوی شنیدنش را داشتم.....به بچه ها نگاه کردم به بیبی بورن که ۶۰ تومان برایم اب خورده و اصلا بنظرم خوشگل نیست و به میمی سرخه که از بازار تندیس خریدیم و خیلی دوسش دارم میدانستم دخترم زیر چشمی من را زیر نظر دارد تا بنداند چقدر بازی را جدی گرفته ام بنابراین بادقتو خوصله انها را میخوابا نم روی پتو و بادقت نگاه میکنم و نکته ای بیادم میاید شاید یک روز این صحنه تکرار شودو این عروسکها واقعی باشند  با خودم فکر کردم ان موقع که حتما من پیر شده ام دیگر نگران چاقیم نیستم چون شاید کسی یک مادر چاق را نپسندد و از یک همسر چاق متنفر باشد یا معشوقه ی چاق نخواهد اما قطعاو قطعا همه ی نوه ها مادر بزرگ چاقیکه در اغوش گرمو نرمش از دست سختگیریهای مادر پناه بگیرندو از دستپخت خوشمزه اش بخورند دوست دارند همانطور که من مادر بزرگ چاق و زیبایم رادوست داشتم .........

---------------------------------------------------------------------------------

راستی بدم نمیاد عمل کنم  اگه کسی تجربه ی با پس معده یا بالن گذاری رو داره برام بگه چون من هیچکسو ندارم ازم پذیرائی کنه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 0:37  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

دوست عزیزم به توصیه ی تو مهربان پست نقطه را خواندنم

بنظر من زنانگی یا مردانگی حقایق عظیمی هستند که با کنار هم گذاشتن چند جمله که از طرز فکرو برداشت شخصی خودمان برمیاید قابل تعریف نیست

هر زن یا مردی میتواند در درجه ی اول راحع  به نحوه انسان بودن خود صحبت کند انسان بودن با تمام قوای بالفعل و بالقوه ای که در وجود ش نهفتست چیزهائی معنوی و مادی نظیر عشق فداکاری محبت ایثار و البته لذایذ جنسی و شهوات

 

همین جا اعتراف میکنم با وجود تمام سختی هائی که بارها مرا به مرز از پای درامدن کشانده هرگز از زن بودن خود پشیمان نشده ام و در کنارش از مردها متنفر نگشتم

چرا که ایمان دارم حتما هستند خیل کثیری از مردان که نه ایده ال اما انسانهائی معمولی هستند درست مثل من با نقاط ضعف و قوت

 

بنظر من زن را در مادر بودن یا کدبانو بودن یا سمبل حنسیتو س..ک..س تعریف کردن مثل توضیح وشرح شهری از یک کشور لایتناهیست

 

و همینطور دور نشیویم مرد را در خشونت بیعاطفگی شهوت پرستی  بیاحساس بودن تعریف کردن بیانصافیست

 

حتما جائی در اطراف ما مرد یا زنی بوده که با ان کامل میشدیم من معتقدم

من به شور بختی ابدیو ازلی زنان اعتقادی ندارم این را منی مینویسم که تمام ساعات صبح را با درد گریه کردم خیلی ها مرا بدبختو بی اراده میداننند ولی باور کنید من در وجود زنانه ام دنیای قشنگی را کشف کرده ام که بسیار زیباست 

کسی میداند لذت زنانه عاشق شدن چیست کسی میداند لذت زنانه تسلیم شدن نیست زنانه عشق ورزیدن چیست و مادر شدن 

من برای زن بودن معیاری خاصو محدودی ندارم که یک دختر مجرد میانسال دران جا ینگیرد

در دنیای من زن ۱۴ ساله ۲۰     ۳۰    ۳۷    ۴۸    ۵۰   ۶۰وو....همه  و همه در هر شرایطی تابشی از انوار زنانه هستند

 

 

نه مردها را بخاطر وجود حقیری چون شکنج نمیکوبم حتی بخاطر لجام گسیخته بودن غرایزشان  بخاطر تنوع خواهیشان 

نه بعضی  مردها را فقط بخاطر مرد نبودنشان دوست ندارم

 

پشیمانم از نابخردیهایم  پشیمانم از اینکه به فرزندنم کانون گرمی هدیه ندادم پشیمانم از خیل یعیبهایم اما هرگز از زن بودنم پشیمان نیستم هرگز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

   نه اتفاق تازه ای نیست

این خشم وخشونت تکرار عادات روزمره ی من است

این دل شکستگی های عمیق

گم شدن باورها

و من در رویای پوچ بازسازی غوطه ورم

در حیرتم از این همه زخم های التیام یافته

که دوباره از گوشه ای دیگر هویدا میشوند

 

شکسته میشوم خسته میشوم و دوباره سرگرم میشوم

و دوباره از سر..........

اه کنارش بگذار

افکار پیچاپیچ دردناک را

بزودی عید میاید

به فکر اسکناس ها ی نوی دخترم هستم

 

با لذت انها را کنار هم میچینم

و رویشان مهر ابی میزنم

عید غدیر مبارک..........................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:10  توسط اندیشه فرزانه  | 

 من همیشه برای فرار از سختیها و روشنی خیره کننده ی حقایق خودمو به اغوش خاطرات گذشته انداختم بنا براین مینویسم از سفریکه شاد ترین سفرم بود همان سفریکه در ابتدا شرح کسل کننده ای از تمیز کردن ان خانه ی بزرگ ویلایی  و خانه داری کردن جاویدان زنهای میانسال و پیر بود ولی خوباین سفر قسمتهای زیبائی هم داشت هوم بذارید خوب بو بکشم عطر ان روزها را و بشنوم صدای گوش نوازی که با دستان ماهر پدر مهرزاد از ان ویلون قدیمی بیرون میامد  و با صدا ی تنبک  دائی تکمیل میشد

و من کجا هستم ان وسط دارم با تصنیفی قدیمی که همه از حفظ هستند میرقصم با اطمینان از خودو نگاه مشتاقو هیز مهرزاد شاید عمدا دارم به خودم خوش میگذرانم  در این شب های پر از شعرو اهنگ تصمیم گرفتم خود نمائی کنم این است حتی  با پر روئی همراه گیتار اواز میخوانم تا بقول استاد کلاسم  نشان بدهم چه صدا ی خوبی دارم ما همگی با هم به دیدن تمام اثار باستانی اصفهان رفتیم   و با وجود هوس پایان ناپذیرم برای مزه کردن گزو پولکی مقاومت کردم و بجای از مغازه های اطراف میدان نقش جهان تمبر هندی خریدم  دائیم که خود را در غیاب پدرو مادرم مسئول حفاظت از من میداند مدام در جیبم پول میگذارد چند قاب خاتم کوچک که روی صفحه  طلائی فلزیش حک شده دوستت دارم  خریدم و در بازار های اطراف از دیدن یک پردهی بزرگ نقاشی شده تعزیه چنان به شوق امده ام که نگو  برا ی مادرم یک سینی بزرگ  فلزی مخصوص میوه  با پایه های چوبی جمع شو خریدم   مثل همه ی مسافران درشکه سواری کردمو  البته همراه با مهرزاد که عمدا تمایلش برای لاس زدن با خودم را نادیده گرفتم   و وانمود میکنم صحبتهایش ساده هستندو با خودم میگویم مگر چه اشکالی دارد حوصله ندارم خستهو افسرده باشم وسدر حین درشکه سواری وسط صحبت هستیم که یکی از بچه هائیکه عادتشان شده اویزان ماشوند به عمد از درشکه پائین میپرد و  برخلاف محاسبه ای که لابد با خودش کرده که با پا به زمین بیاید  محکم با باسن به زمین میخورد   با یاد اوری انکه انها تقریبا امانت مادران مشغول در اشپزخانه شان هستند  ناخوداگاه فریاد کوتاهی میزنم و و از جا نیم خیز میشوم و مهرزاد دستم را میگیرد  و         یک لحظه نگه میدارد  بعد از اینکه با هراس پیاده میشویم  و به سمتش میرویم مهرزاد با بدجنسی لگد اهسته ای به همان ناحیه ایکه با دست میمالدو از دردش ناله میکند میزندو با خشونتی ملایم میگوید یالا بچه پر رو از جا بلند شو   ولی من برعکس سریع ان پسر تازه نوجوان  را   در بغل میگیرم و با دلخوری به مهرزاد نگاه میکنم  و خدا میداند که ته دلم از مادرش که میترسم

وقتی به سمت مسجد جامع عباسی (امام۹ میرویم انقدر در زلال ابی کاشیهایش غرق میشوم  که دلم میخواهد پا برهنه به ان رواق بروم  و صافی وسردی انها لمس کنم

 به سیو سه پل که میروم هوا نسبتا تاریک شده . من سخت یاد فیلم شب های زاینده رودمخملباف میفتم و فکر میکنم اوزار خواندن  در ان مکان چقدر دل انگیز است  وقتی  جریان ابی که  قل قل کنان  ازسطح شیب دار سر میخورند و به رودخانه می پیوند میخورند میبینم حس میکنم  ان حجم ابی که از تاریکی   شب سیاه و با  انعکاس چراغها نقطه نقطه روشن شده   من را بخودش میخواند 

 تقصیر من نیست من همیشه یک قصه ی پنهان  در سر داشتم ماجرائی که  با بهره بردن از تخیلاتم همه چیز را مرموزو معنا دار نشان میداد  و من دوست داشتم در ان تصورات خود ساخته غرق شوم

ولی در ان جمع شلوغ جز مهرزاد کسی متوجه نگاه های گیج و گم حالت مسخ گونه ی کوتاه مدت من نمیشد  تمام اینها به کنار دیدن چهرهی حسرت الود من از خوشبختی درخشانیکه در کنارم بودو به ان دسترسی نداشتم   باعث شد که ان شب مهرزاد  موقع شستن ظرفها به اشپزخانه بیاید و با  ارامش دستش را به انگشت کفالودم مماس کندو محکم بر سطح ظرف چینی بکشد و اهسته بگوید از همین خوشت میاد همین صدای قیژ دلخواهت

 

وخوب من با   بد اخلاقی دستش را کنار بزنمو بگویم

-تو واقعا  پر روئی اینو میدونستی بهت خندیدمو فکر میکنی چه خبره بهتره قبل از اینکه دوباره به من دست بزنی کمی فکر کنی

- اوه چه پاچه گیر مگه چی شده من فقط خواستم بطور عملی ازمایش قیژ رو انجام بدم

- نه ببین من خوشم نمیاد

- چرا باید همیشه اونطوریکه تو خوشت بیاد بشه

- من نمیفهمم

- خوب اره تو واقعا نمیفهمی یا خودتو زدی به اون راه  شما دخترا ی ایرونی  همینطوری هستین با دست پیش میکشین با پا پس میزنین که لابد یکی رو طور کنین

- ببین اینقدر دخترای ایرونی ایرونی نکن چی میشه تا چند سال خارج میرین همه چیز ایرون بیخودو بیکلاس میشه اما جون میدین برای دیدن اثار باستانیش برای شمالش شماها پر از تناقضین   مگه خودت مال کجا هستی هوم در ضمن من احتیاجی به طور کردن تو یکی ندارین

- مهرزاد یک ان گفت تو بد اخلاق ترین دختر مغرورو مزخرفی هستی که من تا به حال دیدم تو فکر میکنی کی هستی یک دختریکه همش مجبوره رزیمشو رعایت کنه فکر میکنی خیلی زیبائی اونجا پیشخدمتاش از تو خوشگلترن  یا شایدم بخاطر کار هنریت فکر میکنی خیلی خاصی  نه تو معمولی هستی معمولیو کم اهمیت  تو یک ادم افسوس خور  و افسرده ای تو به خواهر منو شوهرش حسودی میکنی  چون احتمالا هیچ کس نبوده که تا حالا درست حسابی دوست داشته باشه

انا میخواست یک جیغ بلند بکشد  اما تنها خفه وخشمگین گفت تو یک عوضی کثیف و مزخرفی ازت متنفرم  حالام برو گمش و تا یه جیغ بلند نکشیدمو همه رو اینجا جمع نکردم

مهرزاد با بیاعتنائی شانه بالا انداختو رفت و گفت من رفتم اما از هدیدت نترسیدم چون تو مراقب ابروت هستی- و انا را با کلی ظرف نشسته و یک عالم احساس تحقیر تنها گذاشت

-

نمیدونم چرا براش اسم مهرزاد رو انتخاب کردم اینقدر شبیه مهرشاد ۱۱۱۱۱۱

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

عشق گناه كار من
تو چشم من نگاه كن
گذشتم از تو بعد از اين
هرچي ميخواي گناه كن ، هر چي ميخواي گناه كن
چهره مردونه تو
رنگ خودش رو باخته
عاشق ساده لوح تو
رقيبشو شناخته
رسم تو اعتماد آفريدنه
ساده دلو بسوي خود كشيدنه
شيوه تو به تشنگي رسوندنه
رو شاخه ها نشستن و پريدنه
شيوه من يه بار عاشق شدنه
از آنكه بي حقيقته بريدنه
شيوه تو لحظه به لحظه عاشقي
مرا به من به جاودان رسيدنه
رسم تو اعتماد آفريدنه
ساده دلو بسوي خود كشيدنه
شيوه تو به تشنگي رسوندنه
رو شاخه ها نشستن و پريدنه

 

میدونی خیلی روزا هوس خواستن میکنم

 

  دلم یه عاشق کلاه مخملی میخواد جاهل و بیکله 

از اونا که مرد مردن و قدر زنو خوب میدونن

بخندید بهم که دوست دارم سوار یه ماشین لکنته بشمو برم روی تخت های فرش پوش فرخزاد یا در بند دیزی بخورم و از ته دل  قهقه بزنم

دوست دارم زیر نگاه مشتاقی اب بشمو نفسم بند بیاد  ۰ البته قضیه در حد همون نگاه باشه ها وگرنه با عرض معذرت بنده وحشیمو بد جور پنجول میندازم)

 اره داشتم میگفتم دوست دارم یکی باشه که از زنای پر اشتها خوشش بیاد خدایا عین رت باتلر که تو سفر دریائی ماه عسلشون از صدف خوردن اسکارلت بعد از کلی گرسنگی کشیدن تو اون تارای سوخته و نابود لذت میبرد

شایدم یک ماشین بی سقفو دوست دارم که  بتونم دستمو دراز کنمو اسمون پر بادو به چنگ بگیرم

خیلی دوست بدونم این شکنج چی تو فکرشو یعنی این جرسومه ی فساد که تازگیام بد جور احساساتی شده و موقع شنیدن اهنگای عربی که مناسب مجالس لهو لعب شیخای شبیه به خودشه با چشم بسته سرتکون میده ُشده فکر کنه بابا یه زنی هم همینجا کنار من زندگی میکنه که هرچقدرم بد اما ادمه  .. گرسنه ی محبتیه که حاضر نیستم. بهش بدم    

حیف که عاقل شدم حیف که پخته شدم صد حیف که دیگه جنس مردارو میشناسم و میدونم  یک زن براشون فقط زائده ایست بدور    .... ( خیلی بد بینانس اونائیکه شوهر فهمیدهو دوست پسرای ادم حسابیو برادرای گلو پدرای نازنین دارن لطفا بهشون برنخوره)

 

خلاصه اره داشتم میگفتم که بله سه جار سال دیگه میشم چل ساله بنظر شما زیاده  منکه نشنیدم در مورد زنا بگن دوره ی چلچلیشه

البته که بیجا میکنن خودم هزار تا زن شوخو شنگ لوند چلو خورده ای ساله دیدم مثل ماه اما خوب همشون خیلی رو به راه بودن  یعنی همچین امثال من بسختی توشون جا میگیره

 

..........................

خلاصش اینکه یعنی میشه منم دوباره زندگی کنم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

میدونی به بعدش فکر نمیکنم مثلا فکر میکنم همه چیز خوبه همون جا تموم بشه وقتی سرت رو شونه ی کلاه مخملیه و داری به منظره ی بینظیر روبه روت نگاه میکنی  که مثلا میتونه یک کوه بلند باشه که پشتش دریاست اروم روح خستت پرواز کنه و سرت از رو شونش بیفته پائین

 

هیچ کلاه مخملی در کار نیست این فقط یه رویای مبتذل بود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:3  توسط اندیشه فرزانه  | 

 تمام شد به پایان رسید سخت بود ودور و من چقدر از شب وحشت داشتم میدویدیم اما با خوشحالی درست مثل دختربچه هائیکه مدرسه شان دیر شده باشد و درست مثل انها بعد از تحمل چند ساعت گرسنه با عجله از سوپر مارکت سر کوچه خوراکی میخریدیم همه ی ا میدمان به سلامهائی بود همراه لبخند   سلام هائی که روز به روز نو میشد اما عمیق و کهنه در قلبمان  چه هیجانی در کنار هم تجربه کردیم چقدر به هم وباهم خندیدیم نزدیک هم نشستیم و مهربان تر شدیم بعضی ها با نگاه تیزو عمیقشان بیادم اوردند هنوز میتوانم تازه و جالب باشم اما افسوس انهاکودکانی بیش نبودند شاید با وجود باران مصیبتی که به سرمان باریذ ذر سال گذشته تنها این مدت کوتاه را زندگی کردم گرچه با هراس گرچه با اغماض با نادیده گرفتن غریبه هائی که در نبودم به اغوش شکنج میخزیدیندو مرا اویزون خطاب میکردندو با شکنج به من میخندیدند  منتظرم دوباره پول بدست بیاورم تا برای گل عزیزم هدیهای بخرم دختریکه در این مدت بحق برایم مادری کرد گلکم تو فهمیدی مادرت چقدر نا امیدو خسته بود متشکرم برایت تلسکوپ میخرم تا جائی فراتر از زمین و (پستی) و بلندیهایش را ببینی متشکرم که تمام تکلیفهایت را بی کم و کاست انجام دادی ناتوانی و بداخلاقی مادربزرگت را تحمل کردی  دوستت دارم

نمیدانم دیگر چه خواهد شدو چه خواهد گذشت زیاد به اینده اطمینان ندارم خاطرات گذشته مدام چون سایه های وهم الود بر دیوار ذهنم نقش میبندندو مرا میترسانند اما نه انقدر ها هم جدی نیست دیگر فرصت زیادی نیست انچه اصل بود گذشت این کتاب قطور شده است باید دید این فصول اخر چگونه رقم میخورد

 

دوستان عزیزم با وجود کم کاری من من را تنها نگذاشتید سرم خلوت شده و به دیدن تک تک شما خواهم امد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

محل اقامت مسافرین یک خانه ی ویلائی دوطبقه ی بزرگ بود که گویا صاحبش از اقوام دور زن دائی انا بود که 5 ..6 سالی میشد که این خانه را به امان خدا رها کرده و به خارج از کشور رفته بودند و هر از چند گاهی  زن وشوهری که قبلا انجا سرایدار بودند به خانه سر زده و نظافت کرده به گل وگیاه رسیدگی میکردند. با این حال به محض ورود به این خانه ی زیبا و نسبتا مجلل زنان فامیل با وجود خستگی سفر از پا ننشسته و شروع به نظافت کردند و طبعا انا هم مجبور بود با انها همراهی کند خیلی طول نکشید که تقریبا شرایط خانه رو به راه شدو هر خانواده ای اطاقی را برای سکونت خود انتخاب کردندو البته نیم طبقه ی بالا هم که مستقل بود به عروس و داماد تازه تعلق گرفت تا بهر حال  راحت  باشند .   با اینکه اشکان غرولند میکردو به مادرش میگفت دلم نمیخواهدکسی در این سفر دست به سیاه و سفید بزنید و نهارو شام را باید حتما بیرون صرف کنیم . اما مادر عروس و داماداعلام کردند که  بدون هیچ زحمتی تهیه نهار هر روزه را به عهده میگیرندبخصوص که در میان جمع یکی دو فرد سالخورده هم بود که نمیتوانستند از غذاهای چرب و شور بیرون بخورند  یکی دو خانوم جوان ومیانسال جمع هم که معلوم بود ارزوی دوری از پخت و پزو  بشور وبسابهای معمول روزمره را دارند به اجبار اعلام همکاری کردند .  طبعا عروس و داماد از هر گونه فعالیتی منع شدند و مسئولیت خرید وتهیه مواد غذائی هم به گردان مجردان بیکار جمع  یعنی انا و مهرزاد افتاد که البته  جمعی ازبچه های شرو شلوغ  که بقیه را عاصی کرده بودند انها را همراهی میکردند .

 

در کمال تعجب کادیلاک کهنه ی گوشه ی حیاط   با یک  استارت روشن شد و با حمله ی بچه ها به عقب ماشین انا در کنار مهرزاد نشستو ماشین به راه افتاد . شلوغی بچه ها اشنا نبودن به راهها  وطرز  رانندگی  ماشینها و از این مغازه به ان مغازه بدنبال لیست طویل داده شده توسط مادر مهرزاد رفتن حسابی کفرش را در اورده بود  و مدام غر غر میکرد

---وا ی خدا ی من این چه وضعیه نا سلامتی اینجا یه شهر توریستیه حتما هزار تا رستوران خوب و با کیفیت داره  من نمیفهمم این خانومای ایرونی چه علاقه ای دارن همه ی وقتشونو تو اشپزخونه بگذرونن میری میهمونی میبینی زن بیچاره صد جور غذا و دسر درست کرده  اما خودش  وقتی برای لذت بردن از این میهمونی نداره تمام تو اشپرخونه داره عرق میریزه که اینا داغ و بموقع وخوشمزه سرو بشه اصلا فرصت نمیکنه از میهمونی لذت ببره تازه یکی دوتا خدمتکارم دم دستشه ها اما رضایت نمیده و به کار اونااعتماد نداره یکساعت تمام طول میکشه که غذاها چیده و خورده و جمع بشه بعدشم نوبت میوه و چایه  وشیرینی و این چیزاست اخر سر میبینی تو تمام مدت داشتی میخوردی و بجز تعریف چند تا جو کو یک کمی بزن برقص  هیچ حرف حسابی بینتون ردو بدل نشده تازه این منحصربه یه میهمونی نیست این برنامه هر شب همه جا تکرار میشه

دیگه فکر نمیکردم این برنامه بخواد تو مسافرتم اجرا بشه بیچاره اشکان اصرار میکرد برا ی همه تو میهمانسرا اطاق بگیریم کسی تو زحمت نیفته مگه این مامانا گذاشتن  حالا فکرشو بکن هردوشونم دائم از کمردردو زانو درد دارن مینالن  و بعد نگاهی به بچه ها که عقب ماشینتو سرو کلههم میزدن کردو گفت بفرما مام که شدیم له له ی بچه ها

خوب شما حرفی ندارین خانوم  یه جوابی یه همدردی مخالفتی چیزی اینکه دیگه شوخی نیست بهت بربخوره

_-نمیدونم شاید حرفت درست باشه بنظرم که نازیلا زن  شهرام ناراضی بنظر میرسید همینطور هنگامه خانوم  ولی برای من که خوب شد

--اوم میشه بفرمائین چرا

-خوب من رزیم دارم  الانم برا ی خودم دوبسته جوجه کباب خریدم با خرما  بیسکوئین ساقه طلائی  و  تما م موادیکه تو رزیممه و خیلی راحتم میتونم رعایت کنم  

-خدایا مگه این غذاها بیرون نیست

-چرا ولی کلی روش روغن میزنن تمام سالادام سسای غلیظ داره تازه نمیتونی خیلی بخوری اما اینجوری میتونم یک کاسه ی بزرگ درست کنم بدون سسو بخورم

--اها پس کلا زندگی شمابا رزیمتون برنامه ریزی میشه پس گردشو تفریح چی مثلا اومدیم اصفهان اینهمه اثار باستانی جاهای دیدنی اگه قرار بشه همش دنبال این کارا باشیم پس همون خونه میموندیم دیگه

-نه بنظرم عصراروبرای این کارا در نظر گرفتن  تازه زن دائی میگفت من هزار دفعه اومدم اینجا شماها ازادین صبام برین گردش

 

--خیلی خوب پس شما راضی هستین اما بهت هشدار بدما بنظرم شستن ظرفا بیفته گردنت پس حسابی با  مایع ظرفشوئی واسکاچ خوش بگذرون

-منو از چی میترسونی من عاشق ظرف شستنم ظرفای سبکو چینی صاف که تو این خونه زیاد پیدا میشه    البته بجز ماهیتابه و قابلمه  که یه کاریش میکنیم

--اوه با این ناخونای مانکور شده و دستای لطیف و سفید بنظر نمیاد زیاد حرفه ای باشی حتما دستکش مخصوص میخوای نه

--نه اتفاقا دو ست دارم دستمو رو ظرف تمیز بکشم از صدای قیژش خوشم میاد

-وو چه رویاهائی داری تو دختر  با اینهمه پزو اداو استیل    فکر میکردم باید ده تا خدمتکاردورت باشن

_              چی فکر کردی مگه من پرنسسم ما اونقدرام پولدار نیستیم متوسطیم اما اعتراف میکنم که زیاد دختر کاری نیستم اما خوب دوست ندارم دیگران زحمت بکشنو من نگاه کنم 

-                               نه منظور من پول نبود میخواستم بگم زیاد خونگی بنظر نمیرسی     خب ولش کن خب بهتره به این بحث رومانتیک خانه داری پایان بدیم و بریم خونه

 

 

مادر مهرزاد که زنی میانسالو تپلو بلوند بود با دقت و سلیقه سینی صبحانه ی عروسو داماد  را اماده کرد و میخواست خودش  به طبقه بالا ببرد که انا جلویش را گرفت

--اجازه بدین من ببرم

انا ارام و بااحتیاط با سینی از پله ها بالا رفت در حالیکه در ذهنش نسبت به خلوت ان عروس و داماد تازه که تا ساعت 10 صبح پائین نمیامدند و صبحانه را بالا میخوردند تصورات خودش را داشت ..سعی کرد شیدا را با ان پوست سفید درخشنده در یک لباس خواب قرمز تیره  تصور کند  و اشکان .........اوم خجالت اور بود  انا سرش را تکان داد انگار که بخواهد این افکار را از خودش دور کند اما همینکه زنگ کوتاهی زدو سینی را بر زمین گذاشت بیاد خاطرات گذشته اش افتاد ان لباس خواب امتحان کردن ها در خانه ی نینا، ان همه ارز و     ورویائی که در باره ازدواج وروابط زناشوئی با مهرشاد داشت،نفس های گرم مهرشاد همراه با صدای عاشقانه ای که در اخرین دیدارشان با هوس در گوشش زمزمه میکرد دیگه برای داشتنت صبر ندارم کی میشه عقد بکنیم و زن وشوهر واقعی بشیم و خنده های کوتاه و شرمسارانه ی خودش  خدایا ان موقع ها انا چقدر از  زن بودنش لذت میبرد .....

 

حتما مهرزاد چهره ی برافروخته ی انا را که از پله ها پائین امدو یک راست به حیاط رفت دیده بود  که شب موقع شستن ظرفها  به اشپزخانه امد وسر حرف را باز کرد..

.


دوست عزیزم سولماز جان فعلا از موبایل دخترم استفاده میکنم ممنون از اینکه نگرانمی  دوستای خوبو تازه ای پیدا  کردم ممنون از حضورشون تو وبلاگم البته شرمندهی دوستا ی همیشگیم هم هستم ولی کلاس و کار خیلی سرمو شلوغ کرده   البته دیگه اگه خدا بخواد فردا تموم میشه  باورتون میشه حدود ۷۰۰ هزا رتومن خرج برداشت  دخترم انصافا خوب همکاری کردد باید براش یه هدیه ی حسابی بخرم البته وقتی پول دستم اومد دکتر بهم یه قرص داده وای داستینیکس وحشتناکه این دکت رمتعهد یادش رفته بپرسه من فشا رخون دارم یا نه میکس این قصو داستینکس خوب نیست بنابراین امیلو دیپین ها مونده رو دستم

 قرص هائی که من مصرف میکنم

لووتیروکسین

ایبو بروفن

استامینوفن کدئین

ویتامین ای

متا کاربامول

امیلو دیپین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:50  توسط اندیشه فرزانه  |