میهمانها رفته اند انا با بیحوصلگی بشقابهای کثیف را به ترتیب از باقیمانده ی غذا خالی میکندو روی هم میچیند بعد شیر اب گرم را باز میکند تا روی انها را بگیرد یک لحظه به منظره ابیکه همراه با کفو خرده های غذا بالا میاید نگاه میکند چیزی بیادش میاد صدائی در گوشش میپیچد یک دفعه احساس پوچی و بلاتکلیفی میکندو همزمان اب از سینکطرفشوئی سر ریز میکندو اب کف الود بر روی کابینت زیرین سرازیر میشد
-به خانومو اینجوری میخوای شوهر داری کنی
انا دوباره باز میگردد رویای اندهناک ش ناتمام میشودو دوباره اشپزخانهی قدیمی چسمش را که گویا لحظاتی به سفر خوش حاطرات عاشقانه اش رفته بود در برمیگیرد
با دستپاچگی شی ررا میبند و با تیشرت قدیمی اش که حالا تبدیل به دستمال اشپزخانه شده جلوی جریان اب را میگیرد که نینا جلو میاید و میگوید انا بیا بشین باهات کار جدی دارم
نینا همانطور که با سری نمکدان خپلیو بامزهی تازه خریداری شده ور میرود میپرسید انا اینا کی بودن
انا با بیحواسی میگوید کیا
کیا عمه ی من این زنا یچادر چاقچوریککه افتادن بودن دنبال این پسر خوشتیپه کین خواستگار جدیدن
و تا انا دهان باز کرد تا جوابی بدهد نینا نگذاشتو دوباره پرسید راستی بگو ببینم جریان این روسریه چی بود سرت کرده بودی جدیدا مومن شدی اوهوم
و اینبار انا گفت اگه فقط چند دقیقه مهلت بدی همه چیزو برات تعریف میکنم...................
نینا پوزخندی زدو گفت ببین انا یا تو واقعا گوشات دراز شده یا خودتو به خریت زدی ببین نکنه تب شوهر گرفتی بشین بابا دختر ببینم یعنی راستی راستی باورت شده این پسره با اون مادر فولاد زرهش که به من چپ چپ به چشم هوکرا نگاه میکرد.میذارن تو واسه خودت راحت بگردی اون گفت تو باور کردی البته معلومه مردا تا دستشون به یه زن نرسیده و عشقو حالشونو نکردن از این شعرا زیاد میگن گریه میکنن زاری میکنن به پات میفتن میگن چنان میکنیمو چونان اما خرشون که از پل گذاشت البته بعد از اینکه یه بچه هم انداختن تو بغلت ذات اصلیشونونشون میدن اونوقت مامانشون میشه همه چیز حرف حرف مادر وخواهرشونه ببین نمیگم تورو فراموش میکنه یا اذیت ولی اینطورام نیست که بذاره نوع حجابو ارایشو کارت به این شکل فعلیت بمونه اون موقع تو تودختر ساده و مظلوم چه گل یمیخوای بسرت بگیری مگه نشنیدی از قدیم گفتن تا دم عقد این خانوادهی دومادم که التماس میکنن بعد از عقد این خانوادهی عروسن که یه عمر باید التماس کنن ول کن این حرفا رو مگه خواستگار برات قجطه همین مهندس سلیمی دوست دائیت چشه حالا حتما باید با دکتر ازدواج کنی
- ای بابا نینا جون چقدر بد بینی اصلا اگه مردا اینقدر بدو غیر قابل اعتمادن تو چرا دوباره ازدواج کردی در ضمن من اصلا از مهندس سلیمی خوشم نمیاد اون شب تو میهمونی همش چشمش به دخترا بودو عین اب خوردن مشروب میخورد
- - چیه مثلا تو از مشروب خوردن بدت میاد
- -نه ولی شاید یه پیک دو پیک نه اندازه ی نوشابه خانواده مست پاتیل بشم تلو تلو بخورم بعد به خواهر زاده ی همکارم جشمک بزنم
- نینا با خنده ای انفجاری در حالیکه با ناباوری طنز امیزی نمکدان را به میز میکوبید فریاد پرسید نه دوروغ میگی نه جون نینا
- انا که از واکنش نینا سرحال امده مسخره بازی اش گرفته بود چشماش را مانند مستا خمار کردو با رقص نرم و کرشمه امیزی شروع کرد تقلید رفتار یه ادم کله پا وبا لحجه ی لاتی شروع به خواندن کردن
- امشب که مست مستم دست پای غم رو بستم
- امشب که لول لولم ا زمن نپرس کی هستم
- انا هر دم با خنده های ریزومداوم نینا که با کوبیدن نرم نمکدان روی میز همراه بود بیشتر تشویق میشدو ادا در اوردنش گل میکرد و جالب بود که یک دفعه احساس کرد حالش بهتر شده تا اینکه در اشپزخانه باز شد و مادر انا با عصبانیت امد داخلو پشت سرش داد کشید به من هیچ ربطی نداره دخترتو به هرکی میخوای بدی بده و بعد رو به انا که در همان حالت کج ومعوج خشکش زده بود کردو گفت ببین انا به من هیچ ربطی نداره من اصلا دلم نمیخواد تو به زور عروس یه خانوادهی مذهبی بشی من هیچ وقت چیزی رو به تو تحمیل نمیکنم که دین خدا زیباتر و روشن تر از اونه که زوری باشه دکتررضوانی هم زنگ زد خودت جوابشو بده من هیچ کار ی ندارم.
نمیخوام شما خواننده های عزیز رو با شرح جارو جنجالی که پدر انا بعد از رفتن میهمانها بر پا کردو خطو نشانهائیکه کشید خسته کنمو تعریف کنم که چطور از اطراف و اکناف فامیلای دورو نزدیک عین مورو ملخ به خونه سرا زیر شدندو با این نوع ازدواج مخالفتشون رو اعلام کردند و جان کلامشان هم این بود که همین یک مذهبی دو اتشه که مادر انا باشد برای فامیل کافیست دست اخر هم عمو عطا بود که حرفهای کلیدی رو زدو انا را متقاعد کرد تفاوت عقیده و مذهب میتونه چقدر به زندگی مشترک اسیب بزنه خوب مسلما این وسط هم پای یک عشق اتیشن نظیر محبتیکه انا به مهرشاد داشت وسط نبود که انا شمشیر بکشدو رو در روی همه بایستد دکتر رضا رضوانی تنها یک خواستگار مهربان ودوست داشتنی بود همین و بس
این بود که این مکالمه میان انا و رضا شکل گرفت
اقای دکتر من مطمئن نیستم بتونم شما رو خوشبخت کنم بین خانواده های ما تفاوت عظیمی وجود داره حتی مادر شما هم خیلی به داشتن عروسی مثل من راغب نیست در ضمن من اصلا نمیتونم تصور که بخوام همیشه چادر وروسری سر کنم و با ادابو روسم خانوادهی شما کنار بیام من میخوام کارا ی هنریمو ادامه بدم وپیشرفت کنم من نمیتونم تنها یه زن ستنی خانه دار باشم
انا نمیخوای بیشتر فکر کنی البته منم به این موضوعات فکر کردم اما بنظرم غیر قابل حل نیست میکنه دلم میخواد بهت اصرار کنم اما حقیقتش وقتی بد قلقی های مادرمو میبینم مردد میشم اما اگه بهم قول بدیم که در برابر مشکلات مقاومت کنیم فکر کنم درست بشه نه اینطور نیست
ببین رضا تو حتی همین الانش دچار شکیببین بذار یه چیزی بهت بگم حقیقتش اینه که من بخاطر یکسری اتفاقاتی که برام افتاده همون چیزی که تو حدسشو میزنی توان تحمل تنشو ندارم بهر حا ل من به این زودیا قصد ازدواج ندارم اصلا از این همه خواستگار بازی و جنجالای بعدش دلزده شده اینو به پد رمادرمم گفتم میخوام بچسبم به درسوادامه تحصیلو پیدا کردن کار
دلم میخواد روی من همیشه به عنوان یه دوست حساب کنی انا تو خیلی تنهائی بنظر خودمم بد نیست بذاریم یک فاصله ی زمانی بیفته وشاید دوباره
نه رضا نمیخوام بهت قولی بدم دوست دارم فکرم ازاد باشه .....
باشه ..هر چی تو بگی ..اگه قسمت باشه بازم به پست هم میخوریم شاید زمینه مناسب تر باشه....و به این ترتیب همه چیز پایان یافت و وقتی رضا بعد از یکسال دوباره زنگ زد من یک ماه بود که با شکنج عقد کرده بودم
دوست عزیزم ضمن تبریک باید بگم که من نیومده بودم جشن گرچه دلم میخواست بیام اما پیش خودم فکر کردم بهتره از این ناپرهیزیا نکنم و بشینم سر جام در ضمن از فریدا مینو و نسرین و فرزانه و مینا هم تشکر میکنم زیاد زیاد و همینطور دوستانیکه با محبت کامنت میذارن برا ی اولین باره اینجار و میخونن منتهی وقتم خیلی کم شده خیلی
فردا میرم دکتر ......
برفین خانوم کجائی بابا عین این مهربانو دل مارو بردی رفتی