تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

دیروز اولین روز بود کمی هیجان داشتم ومقدار زیادی ترس. خوشبختانه شکنج ودخترم برنامه ی پرباری داشتند و قرار بود روز را باهم بگذرانند . اما در نهایت اضطراب و ترس احساس رهائی میکردم  وقتی خودم را به صندلی ماشین میفشردمو سرم را به عقب تکیه میدادم .اما شما که غریبه نیستید جریانات اخیر باعث شده بود صحنه های مختلفی از ووقایع غم انگیز روزهای اخیر به مغزم رخنه کنند ان همه شیون وزاری ان همه فریاد وگریه های بلند زیر گوشم به من حس عجیبی میداد و یک حقیقت را به من مینمود که چیزی بنام مرگ در همین نزدیکی ها در کمین انسان است تا قبل از اینکه فرصتی پیدا کنی تورا اسیر کند.

حالا من باید چه درسی میگرفتم بفکر اخرتو جهنم  و فشار قبر ونکیرو منکر میفتادم که من با این همه گناهو نا فرمانی از خدا بعید نیست چنین عقوبتی داشته باشم ..نه ..نه حوصله ی فکر کردن به این چیزها را ندارم من نمیتوانم یک زن مومن نماز خوان بشوم اصلا خیلی ضعیف تر از این حرفها هستم

بهر حال این فکر قوی در من وجود داشت که هی انا تو ۳۶ سالتهو خوب جدا مریضی  به زندگیت نگاه کن ببین چی بدست اوردی چی از اون همه ارزو و هدف که داشتی نصیبت شد  ببین اگه همین حالا بمیری زندگیتو چطور تعریف میکنن تعریف واقعیا نه این مرثیه خوانی های مسخره ای که تو مجالس عزاداری انجام میدن درست عین مادرشوهرم که دم گرفته شوهرم چنین بود وچنان بود ا یوای که اله بودو بله بودو من با حرصو خشم بیاد میاوردم که چطور سالها با این بد بخت بد رفتاری میکردند که بچه هاش هیچ وقت بهش اعتقاد نداشتنو بهش احترام کافی نمیذاشتند حالا چه فایده داره که مثلا صدای جیغ دخترش تمام گورستانو پرکنه در حالیکه یه دفعه با محبت نگفته پدر  چطور میتونه بگه پدر چرا رفتی یادش نمیاد که چطور سرش داد میزد که بروگمشو تمام زندگیم بوی گند گرفت که هنوز هیچی نشده میخواستن بندازنش تو خونه سالمندان  که قبول نکردنو بالاخره انداختنش گوشه ی بیمارستان  که راحت باشن

نه خیلی مسخرس من یکی نمیخوام که هیچ کدوم از این ادمائیکه با دیدن من مثل اینکه کشف تازه ای کرده باشن میان جلو وبی هیچ حالو احوالی فقط میگن وای انا خیلی چاق شدی خوب لعنتیا شدم که شدم به شما چه چقدر باید بابت این بدهی بزرگ پرداخت کنم شوهرم که رفته پی زنو زندگیش همه چیمکه رفته بابا یعنی هیچ کدوم از خوبیایای من یادتون نمیاد یعنی با من هیچ خاطره ای ندارین ببینم اصلا دلتون برا ی من تنگ نشده  انا ی مهربون خندون خوش مشرب  خلاصه برگردم اول دلمنمیخواد هیچ گدوم از ادمائیکه تو زندگیم منو به هیچ حساب نکردن بیان بالا سرم شیونو گریه را بندازن

 

دلم نمیخواد چند تازن که اصلا کارشون از این ختم به اون ختم رفتنه و هزار بار این قران خدا و ادعیه رو به عربی خوندنو عبرت نگرفتنو با زتوخونه عروسو دامادو اذیت کردنو غیبت اینو اون و خلاصه هیچ کدوم از خصوصیات غیر مسلمونیشونو تغییر ندادن برا ی من نماز وحشت بخونن  اونم منیکه سالها وحشت زده بودم

خدا میدونه خندم میگرفت که این مردم حتی سر محل قبرشونم بهم پز میدنو افتخار میکنن که برای فلا ن مردشون چند بار مسجد پرو خالی شده بودهو چه شامی دادن و عجب حلوائی درست میکنه فلان کس خانومو و چه خوب که بعد از سالها دیدارها تازه شده و دختر خوشگل نوه پسرخاله ی دختر عمشون ماشالله چه بزرگ شده و چه خوبه برای پسر دخترخالهی زن دائیشون بگیرن  و هزار جور حرف خاله زنکی که مثلا فهمیدی فلانکس با همه بی لیاقتیش سقید بخته و دختر فلان کس و با همه خوشگلیش شوهرش سرش رفیق گرفته و امروز فرداس جدا شدن  و بیخودی تعبیرو تفسیر ا ی مسخره

ای بابا چرا یادتون میره اقای ایکس مرد خانوم ایگرگ مرد یادتونه چند بار بهش بیمحلی کردین بهش متلک گفتین یادتونه سال به سال سراغ ازش نمیگرفتین چی شد یک هو همه چیز فراموش شد وهمه دور هم جمع شدینو با لباس مشکی عروسی گرفتین واسه خودتون نه من یکی که راضی نیستم

بعد از رفتنم یه همچین اتفاقی بیفته  مخصوصا شکنجو خانوادش دلم نمیخواد از یک کیلومتریم عبور کنن

دلم نمیخواد برام سنگ انچنان بخرنو روش بنویسن اله و بله بود  نخیرم هیچ اینطور نبود زندگیم مزخرفو اشغال بود خیلی لجن بار ناکامی پشت ناکامی شکست پشت شکست ولی نه خدایا ترسیدم ناشکری نمیکنم که اگه بعد از همین لحظه که خودت میگی هیچ ادمی از بعدش خبرنداره  یک مریضی ناجوری یخه خودم یا بچمو بگیره

 خلاصه میخوام بشینم همه ی اینا رو بنویسم اما ای بابا تو زندگی کی حرف مارو گوش داد که بعدش

حقیقتش قبلا هم بهتون گفتم چیزی که بیشتر از همه باعث میشه من خودمو پیدا نکنم مریضی پدرمه

اصلا نمیدونم که بعدش چی میشه  ...........................................................

 

وای چقدر خاشیه رفتم خلاصه دیروز اولین مرحلش انجام شد باید تا شنبه صبر کنم  هیچ کس برای نگهداری از گل اعلام امادگی نکرده ۸ ساعت مدت کمی نیست که من بچمو نسپرم به دست یه ادم مطمئن  از طرفی پول زیادی لازم دارم که امروز از مادرم قرض خواستم که فعلا جوابی نداده  خوب بازم مینویسم براتون ببخشید پراکنده بودم

 

از همتون که بهم سر زدین ممنونم سرو نا زجان از من نرنج خانومی بخدا بقول یکی از دوستام سرم گیجه خراب شدن لپ تاپم روش من شما هارو هیچ وقت فراموش نمیکنم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

کجا سفر رفتی ،
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی ؟
از دلِ من چرا بریدی ؟
پا از من ، چرا کشیدی ؟
که پیش چشمم ، بر دگر رفتی
پا از من ، چرا کشیدی ؟
که پیش چشمم ، بر دگر رفتی

بیا به بالینم ، که جان مسکینم ،
تابِ غم ، دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد ،
جان ، بی تو ثمر ندارد
مگر چه کردم ؟
که بی خبر رفتی
چه قصّه ها که از وفا گفتی با من ،
تو بی محبتی کنون جانا یا من

تو چنان شرر ، به خدا خبر ، ز خدا نداری
رَوَد آتش از ، سرِ آن سرا ، که تو پاگذاری

سوزِ دلم را تو ندانی ،
آتش جانم ننشانی
با غمت ، درآمیزم ، از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین کز میانه برخیزم

رو به تو کردم ، به خدا خو به تو کردم ، که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم ، به امیدت بنشستم ، که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر ، خبری ، زِ توآرد ،
به کس دگر ، نکنم نظر که دلم ، نگذارد

رو به تو کردم ، به خدا خو به تو کردم ، که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم ، به امیدت بنشستم ، که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر ، خبری ، زِ توآرد ،
به کس دگر ، نکنم نظر که دلم ، نگذارد

رفتی و صبر و قرار مرا بردی بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی بردی
رفتی و صبر و قرار مرا بردی بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی بردی

کجا سفر رفتی ،
که بی خبر رفتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:23  توسط اندیشه فرزانه 

 هنوز ساعت ده نشده بود که تلفن زنگ زد انا با بی خیالی گوشی را برداشت و تا گفت بله از صدای سلام علیکم  با صلابت مردانه ای متعجب شد و گفت  ببخشید شما

-      دکتر رضوانی هستم انا خانوم رضا رضوانی

-   -اه بله خوبین اقای دکتر

- حقیقتش میخواستم اگر مادر اجازه بدن  با شما ملقات داشته باشم

-  نمیدونم چی بگم اقای دکتر اجازه بدین من خودمم کمی فکر کنم برنامه ریزی کنم اخه امروز قراره  برم سرکار خودم با مادرم صحبت میکنم  به شما اطلاع میدم

-  - بله هر طور مایلید بهر حال با این شماره تماس بگیرین...........

- -بله چشم شماره ی منزله دیگه

-    _-نه نه اینجا بیمارستان امیر اعلمه  با منزل تماس نگیرید ها

- باشه هرجور میلتونه

 

 

 

انا گوشی را که گذاشت مادرش  به نزدیکی دراشپزخانه رسید ه بود و گفت ا چرا قطع کردی کی بود

 

انا شانه بالا انداختو هیچی این پسره بود

-کدوم پسره

- همین خواستگار دیشبیه  میخواست با من قرار بذاره

-جدی خوب تو چی گفتی

- هیچی من گفتم باید برنامه ریزی کنم اخه من امروز کلی کار دارم

-عجیبه

- جی عجیبه

-خوب معمولاتو این جورخونواده های سنتی اول مادر زنگ میزنه میگن مثلا دخترتونوپسندیدیم نظر خانواده ی دخترو میپرسن  اخه نباید باباتم این پسره رو ببینه

- وای مادر شما انگار در اثر معاشرت با رزیتا برگشتین به عهد قجرا  این حرفا کدومه خوب یه پسر تحصیلکردس سی سالشه بچه نیست که زنگ زده میگه همدیگه رو ببینیم البته نا گفته نماند میخواست اول از مادر جانم که شما باشی اجازه بگیره 

- ا چقدرم تو گوشیو دادی دست من

 

دیگه چی گفت  -

-هیچی شماره یبیمارستانو داد گفت باهاش تماس بگیرم

_وا چرا بیمارستانو

-پس کجارو میخواستی بده مادر من محل کارشه دیگه .......

 

 

 

 

 

 

ساعت 4 بعد از ظهر پیکان سفید نوی چراغ گنده درست مقابل حسینیه ی ارشاد جلو پای انا نگه داشت  .

 

انا فوری شیشه یپنجره ی ماشین را پائین کشید   این عادت همیشگیش بود حتی وقتی هوا خیلی سرد بود  مگر واقعا ان بیرون برفو تگرگ میبارید که اگر اعتراض دیگران نبود شاید کمی به اندازه ی ضخامت عبور یک دست شیشه را پائین میاورد .اما حالا هوا ملایم بودو بادی که به داخل ماشین رخنه میکرد موهای بلوند  وفرویو شده ی انا را بهم میریخت و داخل صورتو چشمانش میکرد . رضا همانطور که رانندگی میکرد زیر چشمو به چهره ی ارایش شده ی انا با رنگهای روشن و تیره  ی قهوه ای مینگریست . بعد فوری  نگاهش را میدزدید البته حتما میدانید که این صحنه ها برای انا دل ازار بودو گهگاه موج تیزو برنده ای از غم قلبش را خراش میداد ولی انا همان صبح که مداد قهوه ای داخل ابروهای بور شده اش میکشیدو خط لب تیره اش را که با ماتیک قهوه ای تلخش هماهنگی داشت تنظیم میکرد  با خودش قرار میگذاشت که برای زندگیش بجنگد وبا بیرحمی جکمه بر ضربان ناهماهنگ قلبش میکوبیدو پیش میرفت در این راه رفتنی ناگزیر.

 

 

چقدر ساکتین چیزی بگین  -

-     چی بگم شما خواستین منو ببینین گفتم لابد حرفی برای گفتن دارین شایدم پرسشی

-  میدونین سوالای من خیلی زیاده اما حالا هیج کدومش یادم نمیاد یعنی نه که یادم نیاد حس میکنم خیلی کلیشه ای و مسخرس  یعنی خنده داره من با انگیزه ی اینکه همدیگه رو بهتر بشناسیم به شما زنگ زدم ولی دلم میخواد شما همینطور مرموز بمونید

-    - اوه چه عباراتی مرموز  میدونید برام خیلی جای سواله شما خونوادتون خیلی مذهبیه اماخیلی روونو وراحتین  تابحال زن یا دختری تو زندگیتون بوده؟

-   _ وشما

-    _ ببینید من الان مایل نیستم به شما در مورد خودم توضیح بدم  

-   _چقدر با غرور حرف میزنین بخودتون خیلی مینازید

- اوم اصلا اینطور نیست فقط

-    _فقط یه کوچولو بداخلاقین درسته   یه چیزی اذیتتون میکنه نه

انا با عجله لبخند زد و در عین حال اندیشید لا مصب چقدر باهوشه و احساس کرد از پسرک بدش نیامده

-خوب  من رک حرف میزنم در جوابتون بگم که  بخاطر ظاهرم یعنی فقط بخاطر ظاهرم دخترای همکلاسی یا تو بچه های پرستاری مامائی زیاد بسمتم اومدن دروغ نگم باهشون برخورد تندی نداشتم هیچ وقت ولی دوستیو عشقو عاشقی نه

_ اوه کی به من میگه مغرور پس این شمائین که به خودتون مینازید پس که اینطور این بده بستونای کلامیو ردو بدل کردن گفتگو رو تواین اشنائی های سطحی تمرین کردین لابدم دور از چشم مادرتون که عروس افتاب مهتاب ندیده میخواد

 

 

 پسر کمی فکر کردو گفت به نکته یخوبی اشاره کردین    اتفاقا دقیقا طرز تفکر مادرم همینه اون دلش یه عروس کاملا محجبه و مومن میخواد که بقول شما افتاب مهتابم ندیده باشه

انا  از مکث کوتاه پسر استفاده کرد وگفت ولابد با دیدن من تو جلسات قرانی مادرم فکر کردن من همون دختر افتاب مهتاب ندیدم ولی من به شما بگم که کاملا اشتباه کردین  من یه  دختر ازادم اهل ارایشو موسیقی رقص وو حرف وگفتگو  در حد خودم هم ارتباطاتی با جنس مخالفم داشتم شما هم اولین کسی نیستین که باهاش بیرون میرم 

 

_یعنی شما به اصول مذهبی هیچ اعتقادی ندارین

_مسلمه که دارم اما فکر کنم افرادی با طرز فکر شما ادمائی مثل منو با اون نگرش خاصشون به دین نپسندن مثلا کسانیکه فکر میکنن مجازات بیرون گذاشتن یه تار مو...........است یا نگاه یک زن به مرد نامحرم حرامه یا باید با مردا خشن وکوتاه حرف زدو خیلی خیلی چیزای دیگه  وگرنه من برای حجاب ارزش قائلم به اعتقادات مومنای سخت گیرم احترام میذارم از چادر بدم نمیاد اونو نشون عقب موندگی نمیدونم ولی حجاب من این نیست  بهر حال زندگی در کنار مادرم با اون تفکرو ایدولوزی نمیتونه در من بی تاثیر باشه یعنی خلاصش بگم من دین خودمو دارم با قواعد خود ساخته ی خودم 

 

--من برای عقاید شما احترام قائلم ولی فکر میکنم وقتی دو نفر یک سری مشترکات روجی دارن و میتونن زوج خوبی باشن شاید بعضی اغماضها و تغییرات کوچیک چیز مهمی نباشه مثلا همین نوع حجاب الان تو جامعه ی فعلی که خانوما باید مانتوهای بلندو گشاد بپوشن کم ارایش کننو روسری داشته باشن یک چادر نازکو زیبا چه تاثیری میتونه داشته باشه یا مثلا وقت ی ادم با شوهرش خوشبخته سازگاره  همه ی زیبائیاشم مال شوهرشه تمام وکمال دیگه چه فرقی میکنه یه روسری نازکم تو فامیل شوهرش مصلحتی سرکنه

 

 

-   بله حرف شما کاملا درسته اما شما دوتا پیش شرط مهم گذاشیتن یکی داشتن تفاهم ومشترکات روحی ودوم خوشبختی  از اولیشم بخوایم ساده وسطحی بگذریم سر دومیش که خوشبختی باشه کلی حرف هست اصلا باید ببینیم تعریف خوشبختی چی هست کی چی رو خوشبختی میدونه

 یه زنی داشتن یه شوهر پولدار و گوش به حرف و طلا جواهر فراوونو خوشبختی میدونه یکی رشدو تعالی فرهنگی ازادی افکارو تساوی نقش زن ومرد و تو زندگی  رو خوشبختی میدونه

 

- رضا در سکوت به دهان انا چشم دوخته بود و بنظر میرسید با کلیت حرفهایش مشکلی ندارد اما یک دفعه برگشتو گفت انا خانوم شما یک چیزی رو فراموش کردین و ازش اسم نبردین

 

-    انا گفت چی

 

-      رضا گفت عشق........... از شما با این احساسات و نکته سنجی بعیده چنین فاکتور مهمی رو نادیده بگیرین بنظر من یکی از تعاریف خوشبختی زندگی با کسی هست که خالصانه دوستش داشته باشیمو عاشقش باشیم

 

 

 

انا در جالیکه اشکهاش سریع و بی مقدمه پائین می اومدن با خودش گفت لعنتی منو بدام انداخت  ........

 ------------------------------------------------------------------------

 الان داشتم میخوندم میدیدم اون موقع من چه سخنرانیهائی میکردم 

نوشتن همیشه ارومم میکنه حتی حالائیکه هی یواشکی عکس عمومو تو موبایلممیبینم

از شما دوستای گلمم ممنونم از بابت تسلیتتون من دست شما رو روی شونم حس کردم من اروم گرفتم از این موج ازتون ممنونم دوستون دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

حقیقت اینه که جدیدا با یک وحشت جدید اشنا و عجین شدم وحشت از مرگ نه اشتباه نکنید از مرگ خودم خیلی نمیترسم شاید بخاطر دخترم وسرپرستی اون بخوام که زنده باشم اما وقتی خیلی واضح و بی پرده به همه چیز نگاه میکنم میبینم  باقیمانده یزندگی من بجز گرفتار شدن در گرداب مشکلاتو سختیها و نگرانیهانیست در خوشبینانه ترین حالت وضع به همین منوال ادامه پیدا خواهد کرد و من هی چاقو لااغر میشوم و شکنج هر روزش را با زنی جدید خواهد گذراندو نفرتش را بیشتر از همیشه نثار من خواهد کرد باور کنید وقتی اینها را مینویسم ذره ای احساس غم و تباهی نمیکنیم  ...اما خوب راستش را بخواهید  وقوع دو مرگ پیاپی در خانواده و هی به تشییع جنازه رفتن و جیغ و داد وگریه من را کمی کرخت کرده اولین مرگ فوت پدر شکنج بود مردی مظلومو محو او تقریبا ورژن مردانه یمن بود که بالاخره بعد از سالها اسارت و عذاب در چنگال خانوادهی سفاک مادری شکنج دار فانی را وداع گفت تنها کسی بود که براحتی از بدیهای شکنج ومادرش به او گله میکردم و مرا درک میکرد ومیگفت دخترم خیلی خوب میفهمم تورا و میدانم این پسرم حیوانی بیش نیستو ایضا مادرش که از دستشان چها کشیده ام در تمام این چند سال هرگز ندیدم با او به احترام رفتار کنندو یا هیچ یک از فامیلهایش پا بدرون خانه بگذارند کارتهای دعوت عروسی و  اعلامیه ی عزای فامیل پدری شکنج دم در پاره میشد و هیچ مکس حق شرکت در ان را نداشت مرد پیر بیمار کوچک اندام بخاطر ظاهر نامطلوبی که در اثر بیماری پیدا کرده بود در هیچ یک از رویدادهای اجتماعی خانواده حتی عقدو عروسی پسرکوچکش حضور نداشت و دست اخر  وقتیکنترل بعضی امور را از دست داد حتی یک روز اورا نگهداری نکردندو بقدری از این بیمارستان به ان بیمارستان شد که شبیه به یک نوزاد بزرگسال ضعیف به خانه بازگشت تا چند روز بعد در سکوت شب به اسمان پرواز کندو از این همه بیتوجهی سالیان دراز بگریزد . طبیعی بود که بعد از رفتنش تازه فرزند کوچکش متوجه فقدانش شده و دادو بیداد به راه اندازد  چون تازه فهمیده بود دیگر پدری در کا رنیست .مادر شکنج هم  مثل همیشه نمایش عزادارانه ای به راه انداخت که من یکی باور نخواهم کرد ....خوب این وسط  من دچار تضاد عجیبی بودم نه انقدر دل سنگ هستم که بگویم به من ربطی ندارد که من تنها ادمی غریبه در این خانواده ام نه با این همه رنجو نعب قادر بودم صادقانه و صمیمانه عزاداری کنم  . با  این همه سعی کردم تا انجائیکه کمر واقعا علیلم اجازه میدهد کا رکنمو مراقب خواهر شکنج باشم که تازه روز اخر دیدم با لحنی بد به مادرش میگوید بگو اینا برن منظورش من بودم البته باری بگذریم هنوز قرار شد من اعلامیه های مراسم هفتم را پخش کنم البته مال فامیل ها یخودم را بقیه را که با احترام توسط پیک مخصوص پخش کردند و همین بهانه ای شد که با عموی مهربانودوست داشتنیو خوش مشربم ملاقات کنم چمیدانستم که این اخرین دیدار است و همان شب عموی نازنیم به خواب مرگ خواهد رفت  هوم باورش مشکل است ماتو گیج شده بودم اما برای زمانی کوتاه  چیز عجیب این بود که همینطور که میان خاک و  خول قبرستان وصدای جیغ و ناله  اینوو انور میشدم شدیدا بیاد مهر شاد افتاده بودم و بخاطر اوردم من د ران سن وسال چه طاقتی داشتم که تحمل میکردم  شاید اگر  من ان همه ناله یو ضچه را درونم پنهان نکرده بودم درمانم انقدر طولانی نمیشد   دیدم چقدر وجودم با این فضا اشناست و اگر کاری بکارم نداشته باشم دلم میخواهد مدتی طولانی کنار مزار بنشینم وهمینطور فکر کنم به شینی که مدتهاست مرده  لازم به گفتن است که با وجود عدم امادگی مجبور شدم در مراسم هفتم پدر شکنج شرکت کنم یعنی مادرشان فرمودند فقط بیاد بشینه در صورتیکه دختر خودشان بعلت ناراحتی در هیچ کدام از مراسم شرکت نکرد ولی خوب ماکه جان سخت داریم و استراحتو ارامش برایمان بیمعناست  

خوب برایتان بگویم که پدرم سخت بیمار است خیلی سخت.................................خوصله ینوشتن این نقطه ها را ندارم نمیدانم چه خواهد شد .................................................................................................................................................

از طرف یوسط این همه غمو غصه میخواهم دست به کار یبزنم کارستان ایا ممکن است 

 

از همهی دوستان مهربانم متشکرم از تمام کسانیکه به من تسلیت گفتن

 

سرود مرگ چه غم انگیز است امید وارم کی مجبور به زمزمه ی ان نشود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:3  توسط اندیشه فرزانه  | 

حقیقتشو بخواین از وقتی من رزیدنت شدم دیگه مادر دست از سرم برنداشته وپیله کرده که باید حتما حتما ازدواج کنی این وسط نظر منو نمیپرسه و هرجا از هرکسی خوشش بیاد خواستگاری میکنه.

 

انا در حالیکه کمی بهش برخورده بود گفت

_متوجه نمیشم یعنی منم یکی از اون موردام

 

-اتفاقا برعکس این دفعه برخلاف دفعات قبل که تسلیم اصرار مادر میشدم و پا به هر خونه ای میگذاشتم مخالفت جدی کردم

انا با لحن کنایه امیزی گفت پس من این لطف غیرمنتظره ی شمارو مدیون چی هستم

 

پسرک سبزه رو با ان چشمهای قهوه ای روشن لبخندی زد و مستقیم به انا نگاه کردو گفت باورتون نمیشه خودتون دعوتم کردید

انا یکه خورد من والا حالاکه شما راستشو گفتین منم حقیقتو بگم چند نفر رو من کار کردن تا قبول کنم شما بیائین متوجه نمیشم چی میگین

 

پسرک ادامه داد نه شما منو دعوتم کردین با صداتون یادتون نمیاد چند روز پیش بود ....داشتید شعری میخوندید ومدام تکرار میکردید 

 

 به دیدارم بیا ......

به دیدارم بیا

نمیدونید چه حزن ودلتنگی تو صداتون بود انگار با تمام وجود دلتون هوای یکی رو کرده باشه

 

انا اهی کشید ونا خود اگاه گفت شاید واقعا اینطور بوده

 

-یعنی منتظر من بودین

_چی دارین میگین من اصلا شمارو میشناختم

_ نه شوخی میکنم در واقع بعد ازاون همه مخالفت با مادرمو نا امید کردنش یه دفعه دلم خواست اون ادم من باشم

 

 

حالا از کجا فهمیدید که منم صدا ها خیلی شبیه همدیگس-

 

مادرم گفت چمیدونم شایدم یه ترفند بوده بهر حال اثر کرد

 

اوهوم خوب حالا بالاخره نتیجه چی شد –

 

_ میدونین شما با دخترائیکه من تاحالا رفتم خواستگاری فرقتون چیه

نه ولی فکر کنم خیلی تعدادشون زیاد بوده-

 

-شما سرتونو پائین نمیگیرن زیر زیر کی نگاه نمیکنین  اروم ومحافظه کار حرف نمیزنین وپنهانی ناز نمیکنید وو

_ وچی

-انگار براتون فرقی نمیکنه من شمارو بپسندم

انا ناخوداگاه زد زیر خنده که خنده ای نسبتا بلند که به پسر هم سرایت کرد

-هوم پس درست حدس زدم ولی من با قطعیت میگم که شمارو پسندیدم ودلم میخواد بازم شمارو ببینم

-اوم خداروشکر در غیر اینصورت من خیلی دلشکسته میشدم وفکر میکردم شما فقط اومدین کنجکاویتونو برطرف کنید

 _میدونین چیه شما پنهانی ناز نمیکنید شما اشکارا ناز میکنید

_ و شمام یه پسر ح..ز..ب..ا....لله  ...ی زبون بازین

 

 

 

 

 


 

رضا جان پسرم قربونت برم الهی مادر خواهرت بچه کوچیک خونه گذاشته ها  دیرمون شد .

 

و این تنها جمله ای بود که از زبان مادر رضا بجز خداحافظی و تعارفات معمول  شنیده شد.

 

 


دقایقی بعد از رفتن خواستگار ها رزیتا به دقت به تحلیل ماجرا پرداخت.

 

 

وا چقدر بی ادب  ادم تو خواستگاری میگه دیرمون شد . ببینم انا تورو موقع خداحافظی بوس کرد .

 

انا که بی خیال روی مبل ولو شده بود از جا پریدو گفت چی!!!!

 

 

رزیتا با تمسخر گفت رضا..... نه بابا مادرشو میگم.

 

انا شانه ای بالا انداختو گفت نه من عقب وایساده بودم اما بنظرم تقریبا سرد بود لحنش

 

_ نشونی چیزی نذاشتن

_ وای رزیتا چقدر تو خاله ای این کارا مال صد سال پیشه تازه بجهنم برا ی منکه مهم نیست  تیپشونو دیدی اصلا به من نمیخورد

_اگه تورو نپسندیده باشنم جای تعجب نیست روسریت که نازک بود موهاتم که بلوند کردی ارایشتم غلیظ  تو ذوقشون خورده لابد...حیف شد پسره خیلی جیگر بود

برو بابا   تو حرفاش سیصد دفعه اسم مادرشو اورد –

 

خوب که چی -

که هیچی بیا از یه چیز دیگه حرف بزنیم اوکی

..............................

 نمیدونم چرا دلم نمیخواست از صحبتهائیکه بین منو پسر ک رد وبدل شده بود با رزیتا صحبت کنم در واقع سردی رفتار مادرش بقدری گزنده بود که منهم اطمینان داشتم  از نوع پوششو حجاب من خوشش نیامده و احتمالا همان چهره ی ساده و موهای پوشیده در مقنعه ی من را میپسندیده  ولابد فکر میکرده الان با یک چادر نازک روشن در مجلس حاضر میشوم  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شاید بعضی از شما ها فکر کنید که حرفهای رزیتا درباره ی استقامت در برابر غم و غصه وتسلیم نشدن در برابر مشکلات زندگی تنها یک شعار موقتی بود که خیلی وقتها همه ی ما زمانیکه خیلی تحت فشاریم برای اینکه کم نیواریم و بگوئیم که نباخته ایم و هنوز هستیم به زبان میاوریم کاریکه خیلی وقتها انا انجام میداد اما پشت بندش ان اراده و پشتکار کافی وجود نداشت  تااورا  به سر منزل مقصودبرساند  بهرحال همانطورکه گفتم رزیتا تمام و کمال به عقیده اش عمل کرد   بعید میدانم هرگزکسی رزیتا را با ان وضعیت سخت فیزیکیش نامرتب و افسرده و شلخته دیده باشد  اوهمیشه با روی خوش و خندان البته با یک  نوع زیرکی مخصوص به خودش با مسائل برخورد میکردو گاهی وقتها هم اینطور بنظر میرسید که رزیتا قویا اعتقادداشت که هرگز نباید با پخش امواج ناامیدی در محیط خانواده شکست عاطفی خودش را به دیگران بخصوص خواهر جوان وشیطان و زیبایش تسری دهد  برای انا خیلی عجیب بود که درست در زمان طلاق و طلاق کشی و مراسم وکیل گیری و طلب مهریه خانواده ی رزیتا طبقه ی بالا را نوسازی کرده و تغییر دکوراسیون دادند و عجیب تر از همه اینکه رزیتا درست مثل یک دختر مجرد پر ارزو پای صحبتهای ازیتا خواهرش و دوستان شوخ و شنگی که همیشه ی خدا خانه ی انها بودند مینشست و پا به پای انها راجع به موضوعات مورد علاقه ی انها که اغلب مربوط به اتفاقات عاشقانه و مسائلی که مابین انها و دوستان پسریا نامزدشان پیش میامد بحث ومداخله میکرد گاهی انا در میان جمع انها خودش را غریبه میدید  و کاملا از یاد میبرد که این رزیتاست که طلاق گرفته  ومبتلا به بیماری سختیست و  انگار که تنها بیوه ی جمع خودش باشد ساکت و بیحرف به سخنان انها گوش میداد اما بالاخره دیری نپائید که بتدریج شورو نشاط این جمع دخترانه به انا هم سرایت کرد یعنی نه که بطور مستقیم انا به چنین نتیجه ای برسد در واقع شاید بهتر باشد بگوئیم انها انا را به زور وارد جمع پرنشاط خود کردند و این بیشتر به این دلیل بود که اغلب انها حدس میزدند سکوت انا ناشی از یک شکست عشقی ناگفته ی سطحیست چیزی به عمق بهم خوردن دوستی با یک پسر از سوی دیگر رزیتا که دختر فرصت شناسی بود از زمانیکه انا اعلام کرد حاضر است  همه جا وهمه وقت  اورا همراهی کند در اغلب کارهای روزمره اش از انا کمک میگرفت و در اصل دیگر منت خواهر شرو شیطانش که به بهانه ی درس و دانشگاه وگرفتاری از همراهی با خواهر بیمارش سر باز میزد  را نمیکشید  البته ناگفته نماند که در بعضی از موارد پسر خاله ی رزیتا هم که پسری بسیار پاک ومهربان و خونگرم بود انها را همراهی میکردو با ماشینش انها را به این سو ان سو میبرد کم کم پای رزیتا به منزل انا هم باز شد و گاهی ساعات زیادی را باهم در اطاق انا میگذراندند  و از این طریق صمیمت فراوانی میان مادر انا و رزیتا بوجود امد و کم کم نقش رزیتا در خانه انها پر رنگ میشد و در جریان ریزه کاریهای زندگی انها از جمله بد قلقی های انا با خواستگارانش قرار گرفت از طرفی مادر انا با کمک یکی از دوستانش که زنی بسیار مطلع و با فرهنگ و با سواد بود تصمیم به برگزاری جلساتی در خانه کردند که تفسیر  ایات قران را با کمک یه استاد قران که در ضمن روانشناس خوبی هم بودبا هم مرور کنند قبلا هم شاید توضیح داده باشم که فرم این جلسات با جلسات معمول و مرسوم بسیار متفاوت بود پذیرائی بسیار ساده و عدم محدودیت پوشش و حجاب باعث جذب جوانهای فامیل و دوستان شده بود    البته بودند زنان سنتی ودرو همسایه و دوست واشناهای جلسه هاو سفره ها و دعاها هم که به این مجالس می امدند اما چون میدیدند که خبری از نوحه خوانیو تنها به قرائت خالص عربی قران کفایت کردن نیستو حتما ترجمه ی انها هم خوانده میشدو و کسی هم نیست که انها را به گریه بیاندازد تا سبک شوند  کسل میشدندو میرفتند .بهر حال رزیتا که دلی دردمند داشت خیلی تحت تاثیر این جلسات قرار گرفت وامرتب در انها شرکت میکرد  تا اینکه بالاخره از میان همان جمع یک خواستگار برای انا پیدا شد که رزیتاو مادر انا با قاطعیت به انا قبولاندند که باید اورا بپذیرد جالب بود اگر قیافهی رزیتا را میدید که چوطر با زست زنهای چند سال زندگی کرده و تجربه دار میگفت نه یعنی چی این انا انگار میخواد بترشه همه رو رد میکنه مگه خواستگار میخواد ادمو بخوره باید بیان برن تجربه پیدا کنه پس فردا تو دروهمسایه میپیچه یا دختره عیب و ایراد داره یا رک بگم میگن لابد یکی رو میخواد که هی نه نو میکنه تو الان همچی کم سنو سال نیستی بجنبی موقعیتات از دست رفته ماها هممون دخترای معمولی هستیم هنرپیشه و مانکن نیستم که همیشه همه منتمونو بکشن کوچه خیابون پرشده ازدخترای خوشگل که اصلا هم سخت گیر نیستن این که نشد رسمش من میدونم این انا الان منتظره تام کروز بیاد خواستگاریش .....

از طرفی مادر انا با شیفتگی به دهان رزیتا نگاه میکرد و به سمت انا سرتکان میداد که مثلا بفرما  ببین این دختر چه عقلی داره .....

بالاخره قرار خواستگاری گذاشته شد و روز موعود رسید   رزیتا حتی ان روز هم خودش را میهمان منزل انا کرد تا از گوشه کنار پسر مورد نظر را دید بزند ونظرش را بگوید

ان روز رزیتا انا را مجبور کرد به احترام خواستگار که مومن بود روسری نازک حریری به سر بیاندازد انا با بیمیلی واتوماتیک وار دستورات ریزو درشت رزیتا را انجام داد وبالاخره سینی چای بدست به اطاق پذیرائی رفت هنوز خاطره یخواستگار قبلی در ذهنش زنده بود و منتظر بود با کسی مانند او رو به رو شود اما درست برخلاف انتظارش میان ان چند زن چادر چاقچوری پسری بینهایت جذابو تو دل برو نشسته بود که  به محض اینکه انا سینی چای را مقابلش گرفت وگفت بفرمائید  لبخند نمکینی زدو گفت من صدای شما روقبلا  شنیدما تو اون برنامهی......اگه امکان داره زیاد دنبال تشریفاتو پذیرائی نباشین راجبتون خیلی شنیدمو کنجکاوم دوست دارم زودتر باهتون صحبت کنم .انا با تعجب به پسریکه اینقدر ساده و صمیمی صحبت میکرد نگاه کردو بی اختیار لبخند کوتاهی زد..

----------------------

راستی مقدم خواننده های جدید هم مبارک خوش اومدید

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:5  توسط اندیشه فرزانه  | 

مدتی نبودم اتفاقی افتاده بود ولی نمیدونم چرا دوست ندارم راجع بهش بنویسم احساس میکنم دیگه این وبلاگ ظرفیت گفتنشو نداره

انا مدتی در کتابفروشی های انقلاب  بدنیال رمان های تازه منتشر شده ی جذاب عاشقانه که احتمال میداد  رزیتا  تا بحال دستش به انها نرسیده باشد  گشت شاید بنظر شما عبارت دستش به انها نرسیده کمی عجیب بیاید ولی با شناخت چندینو چند ساله ای که انا بدنبال سالها همکلاسی بودن از رزیتا داشت میدانست که ولع عجیبی برای خرید کتابهای تازه دارد الالخصوص رمانهای خیال پردازانه ی هپی اند نظیر کتابهای دانیل استیل و رومانهای ایرانی و کتابهای سیدنی شلدون  و صد البته کتابهایی که بطریقی بر سر زبانها افتاده باشد  حتی اگر تنها به خریدن ختم شودو هرگز خوانده نشود  .....حقیقتش بعد از ان دیدار غم انگیز در دانشکده واگاهی از بیماری رزیتا انا بشدت دچار عذاب وجدان شد که چرا باید اینقدر از دوستش بیخبر باشد بنابراین هر از گاهی به او تلفن میکرد و بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفت با خریدن هدیه ای برای روز تولدش  به دیدار او برود و دوباره دوستی خودش با رزیتا را گرم و ادامه دا رکند شاید کسی در گوش انا زمزمه میکرد که  بله تو داری  به دوستت ترحم میکنی و این احساس تو خالص و صادقانه نیست ولی انا بشدت این صدای درونی را سرکوب میکرد خوب مگر چه ایرادی داشت مگر خود انا دچار مصیبت نشده بود مگر او نیاز به ملاطفت و مهربانی نداشت حالا اگر میان سلیقه و طرز فکر او ورزیتا فاصله ی بسیاری بود و عقاید متفاوتی داشتند و همین باعث کم رنگ شدن دوستیشان بود در حال حاضر این موضوع از نظر انا هیچ اهمیتی نداشت...

 

 

همانطور که تاکسی به در ب منزل  رزیتا  نزدیک میشد خاطرات تولدهای دوره ی راهنمائی و دبیرستان برای انا زنده میشدو قیافه های معصوم و  بیخبر دختران تازه بالغی که   سر مست از هیجانات بلوغ تازه میخواستند به دنیای بزرگتر ها راه بیابندو یواشکی برق لب میزدندو مداد بل گوشه ی چشم میکشیدندوتقریبا همه از راه دور عاشق فلان پسر همسایه و فلان فامیل دور بودند جلوی چشمان انا مجسم میشد ....انا اخرین تولدی که در سال سوم دبیرستان  در اطاق پذیرائی طبقه ی بالای منزل رزیتا  برگذار شد خوب بیاد داشت.

بچه ها با اهنگ های معین ومهستی و شماعی زاده میرقصیدند و هنوز خبری از کوروس و اندی نبود  . صدای خنده و شوخی از همه جا بگوش میرسیدو چیزی به نام سختی و غم ومشکل برای کسی معنا نداشت   

 سالی که ان جمع دوستانه که متشکل از شاگردان بسیار درسخوان  تا متوسط بود تصمیم گرفتند تا سال بعد و پایان کنکور  هیچ میهمانی برگزار نکنندو حواسشان شش دانگ به درس خواندن باشد و  خوب مسلم بود که همه هم میخواستند در رشته های پزشکی و مهندسی قبول شوند   .همان موقع بئاتریس دوست ارمنی انا که دختری بسیار زیباو مهربان بود  اعلام کرد که احتمالا برای ادامه ی تحصیل به خارج خواهد رفت ان موقع همه اهی از سر افسوس کشیدند وبرای جدا شدن از دوستشان ناراحت شدند  ولی نمیدانستند  که سال دیگر اوضاع به چه صورت رقم خواهد خوردو  قرعه ی نام هرکدام در گردونه ی کنکور   به کدام شهر ورشته میافتد  و بعضی ها که رشته های مرغوبتر قبول میشوند برای بقیه زست خواهند گرفت و بعضی دیگر از سر حسادت های ناشی از ناکامی خود را از دیگران جدا خواهند کرد  و خلاصه بجز یکی دونفر که مصرانه بردوستیشان پافشاری میکنند بقیه از هم دور شده و  در حد شایعه ازدواج ونامزدی و رشته ی قبولی  از هم خبر خواهند داشت .

 

انا با نگاهی به کتابخانه ی عظیم و زیبای رزیتا گفت اووووووه تو این چند سال چقدر کتاب اضافه کردی واقعا شانس اوردم که کتابام تکراری نبود رزیتا توروخدا منو یه ماه اینجا زندانی کن غذام بهم نده  هم از کتاب خوندن سیراب بشم هم که لاغر

 

_ حرف نزن الانشم خیلی خوبی مگه نمیدونی از قدیم گفتن زن باید یه پرده گوشتو داشته باشه

_بله اون قدیم بود ولی راستشو بخوای فکر کنم منظورشون پرده ی حریر بوده ولی مال من یه چیزائی تو مایه های این پرده مخمل کلفتاس

-          اه انا همیشه همینطور بودی از مسخره کردن خودت خوشت میومد یعنی چی تازشم من شوهر داشتم خبر دارم مردا تو بیرون و تو میهمونی دوستدارن زنشون لاغر باشه اما تو موارد دیگه بدشون نمیاد یکمی گرم و نرم باشه تو چمیدونی که عرضه نداشتی تا حالا یه دوست پسر واسه خودت جور کنی

 

 

-انا وسط اطاق ایستادو لبشو گاز گرفت یک ان یادش رفت کجاست رفت به اون دور دورا زمانیکه با شوق خودشو تو اغوش مهرشاد جا میداد و از شنیدن قربون صدقه هاش سرشار از لذت میشد اما چه فایده حالا دیگه مهرشادی در کا رنبود    عشق نشکفته ی انا  یه جای تاریک وسرد همبستر خاک شده بود

- چیه انا دارم باهات حرف میزنما میگم تو محل کارت پسر درستو حسابی بدرد خور هست یا نه

- نه بابا بدرد من نمیخورن بابام اجازه نمیده من با هنری جماعت ازدواج کنم  اماماشالله رزیتا جون چه روحیه ای داری گفتم لابد دیگه از همه ی مردا بدت اومده

 

رزیتا کمی سکوت کردو گفت راستشو بخوای انا جان ماه پیش حکم فسخ نکاحم اومد یه هفته ای تو شوک بود خوب یا بد بالاخره شوهرم بود بهم محبت کرده بود ادم بدیم نبود زن مریض افلیج نمیخواد چیکارش کنم اما میدونی چیه من میخوام زندگی کنم من حوصله ی غمو غصه رو ندارم اره من ا زمردا بدم نیومده شاید یه جا تو یه گوشه یدنیا یه نفرم از یه زن نیمه افلیجی مثل من خوشش بیاد من نمیخوام امیدمو از دست بدم من میخوام روی همین پاهای لرزون وایسم غرورمو مومیذارم کنا رو از همه کمک میگیرم اولیشم تو حاضری به من کمک کنی

خوب مشخص بود که این جمله بیش از  ان تاثیر گذار بود که انا ی احساساتی را منقلب نکند بنابراین فورا اشک تو چشمای انا حلقه زد بطرف رزیتا رفتو اونو با محبت اغوش گرفت و گفت روی من همیشه به عنوان پای یدکیت عصا نمیدونم هرچی دوست داری حساب کن دستتو همیشه بذار تو دستام هیچ وقت تنهات نمیذارم

ولی درست وقتی این صحنه ی عاطفی غم انگیز تو کتابخونه بر قرار بود سرنوشت و تقدیر تو دلش به اونا میخندید میدونست که خیلی ز.ود یه دست کثیف برا ی همیشه بین اونا فاصله میندازه بله درست حدس زدید

 دست شکنج

-----------------------------------

 سایه عزیز ایمیلتو خوندم در مورد مقاومت در باره ی خشونت کلامی خیلی عالی بود متشکرم

دوستان عزیز کامنتهاتونو خوندم منتهی مشکلی داشتم تقریبا از پس فردا حل میشه همیشه به یادتونم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:32  توسط اندیشه فرزانه  | 

تو از اول میدونستی نه تکذیب نکن  تو درست مثل یه ادم غرقه در اب بودی که با خوشحالی اجازه میدادی امواج تورو به این سو ان سو به عمق و سطح بکشوننو بیرون بیارن تو میدونستی حتی وقتی داشتی به اون مکان دور وغریب میرفتی حتی وقتی داشتی اون مبلغ گزاف رو  پرداخت میکردی  تورفنی تا با اون چیزی که رویات بود روبه رو بشی از نزدیک بینی لمس کنی گرچه این تردید بزرگ تورو رها نمیکرد که  نه ممکن نیست  برای ادمی مثل تو  با اون شوهر دوزنه ی( مطمئن نیستم ولی دلم میخواد اینجوری فکر کنم  اینطوری از تجسم این همه زن جورواجور تو زندگیش راحت میشم ) عوضی و اون خونوادهی دربو داغون که حتی حاضر نیستن بچه یتورو نگهداری کنن حتی بفکرشون نمیرسه هر چند وقتی بگن دختر ما بچه ی ما که مثلا عزیز کرده بودی پول تو جیبت هست یا نه کم و کسر داری میخوای دوساعت این بچه پیش ما باشه بری دنبال یه کار عقب افتادت مثلا دکتر ریه ببینی چرا نفست بالا نمیاد   وگرنه این مرد که تکلیفش معلومه بخونت تشنس مگه نمیدونی بزرگترین لذتش اینه که عین روباه مکار تو پینوکیوی ساده دلو دست بندازه و ببینه کجا وکی چی خوشحالت میکنه که اونو ازت بگیره   ولی خوب بد نیست که هنوز ار رو نمیری بازم منتظر یک کمک و اتفاق خوبی بهر حال هرچی باشه انا چیز تازه ای نیست زندگی تو خیلی وقته به پایان رسیدخیلی زود و تو هی این ازدواج مرگ مغزی شده رو توکما نگه داشتی  بهر حال این گزارش مرحلهی اغازین بود نمیدونم چی میشه خستم خسته از بی ملاحظگی کسیکه همون روز نبود تورو برای رفتن به زیارت انتخاب میکنه و تازه مسدولیت نکهداری از ۱دذتم میسپزه به تو و اعلام میکنه هیچ نعهدی نداره در قبال فرزندت بسه دیکه برک خسته و درهمم ولی فعلا غمگین نه

 


یه وقت نگین خوشحالیت چه زود تموم شدا رسم زندگی من اینه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

کجا به همین زودی ؟ نمیخوای کمی صبر کنی؟

نمیدونم چی بگم ولی خودتم میدونی که شادی پایدار نیست

 باشه اره میدونستم ولی خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت باور کن هنوزم نمیخوام غمگین باشم

تلاشتو بکن انا از هر کمکی استفاده کن تو لیاقتشو داری

حتماهمه ی سعیمو میکنم ولی.... ولی بدون دلم برات تنگ میشی ...میدونی تو منو یاد شین انداختی فکر میکردم رفته نیست اما انگار دوباره جون گرفت برام

بسه دیگه انا دیگه داره دیرم میشه باید برم قول بده  زود جا نزنی باشه

باشه حتما  تو در درون منی اگه موفق شم دوباره خودتو به من نشون میدی نه

حتما انا حتما  من دیگه میرم خدا حافظ

 

 توضیح خوب بهر حال معلوم بود که این انفجار شادی و رونمائی از انای شاد  دائمی نیست بهر حال مشکلات و سختیهای راه ارومو موذیانه تو باغ امیدو رویاهای انا رشد میکنند  انا دقیقا نمیدونه چی میشه البته حدسش سخت نیست ولی برای انا اهمیتی نداره البته انا هنوزم کمی شاده و به این زودیم نمیخواد غمگین بشه دوباره  خدا نگهدار تا بعد

 


 

 

شاید بعضی از شماها از خوندن سه نوشته ی پیاپیم گیج بشین وشاید مصلحت بود چیزی نمیگفتم اما حس میکنم این حق خواننده های وبلاگمه که بدونن انا گاهی اوقاتم میتونه خیلی شاد بشه  حتی اگرم بدونه ناپایداره این جام سرمست کننده رو سر میکشه  و لذت مستی رو به سر دردهای هوشیاری ترجیح میده  بهر حال من هنوز رویاهامو دنبال میکنم درست عین اون خطیکه بچه های شیطون توی فیلم رگبار برای بهم رسیدن فنی زاده و پروانه معصومی کشیده بودن  ونوشته بودن این خطو دنبال کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:58  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

چه خسته وبیحال نزدیک ظهر روی تخت دراز کشیده بودم و میخواستم با یه دوست وبلاگی تماس بگیرم دلم از خوندن مطالب اون وبلاگ خیلی شکسته بود از اینا گذشته اخرین امار موبایل شکنج نشون میداد که ایشان چقدر پابند عهودشوننو هنوز که هنوزه با دوستان قدیمیشون در ارتباطن و فقط بلدن به من ساعت ۱۲ شب بگن ازت متنفرم  هی روزگار هی عجب روز پر بارونی بود هفتهی پیش وقتی برای انجام کار مهمی به محلی میرفتم بارون بی امون منو که با سختی و مشقت سعی کرده بودم ظاهر خوبی بهم بزنم عین یه کفتر چاق بارون خورده کرده بود از اون بق بقو خاکستری تیره ها که لک ولک میکنن تازه اصلا اون اتفاقی که دلم میخواست نیفتاده بود  خسته و دل زده خودمو انداختم تو گلستان و بیخودی پیتزا خوردمو از دیدن اون همه ادم خوشتیپ از خودم متنفر شدم ای بگذریم ..........همه چیز بهم ریخته بود    با بیحالی با موبایلمو زنگی زدمو دو دقیقه بعد من شاد ترین ادمی بودم که تو دنیا پیدا میشد وا ی خدا  اول زنگ زدم به پرنیان که پای تلفن یه جیغ از خوشحالی بکشیم و بالا پائین بپریم باورم نمیشه خدایا پس تو هنوزم منو دوست داری اره اه ولی چقدر عجیب مگه میشه اه مهم نیست این شادی ادامه پیدا کنه مهم نیست شکنج راهی برای ابری کردن اسمون درخشان دلم پیدا کنه مهم اینه که من هنوز میتونم عین بچه ها شاد بشم عین وقتی تو مرحله اول کنکور فبول شده بودم  ایکاش میتونستم توضیح بیشتری بدم ولی نمیشه نه من اون سوسک حقیر نیستم

 

--------------------------------------------------------

    لالا ..........       لالالاللا .....    لا لا ...............        لالا   اره این منم که دارم مینویسمو پاهام زیر میز نه از روی عصبیت پریشانی بلکه با گام های مواج  موسیقی  تولدی دیگر  میرقصه  اه خدایا یعنی میشه اینجوری هم زندگی کرد  پس چرا من یادم رفته بود (این اشک شوقه ها)  وای خدایا چقدر سبکم   وای چقدر از شکلات متنفرم از همه ی غذاهای چربو چیلی  از خواب های سنگینو  غم انگیز

دلم میخواد بدوم دلم میخواد پرواز کنم  برم بالا بالاتر حتی اگه بعدش سقوط کنم و بمیرم

 

{مهرشاد میدونستی اسمت پر از معجزس }!!!!!!!!!!  اصلا برام مهم نیست فردا چی میشه مهم نیست شاید دیگه تا سالها به اندازه ی امروز شاد نباشم  مهم نیست من چیزای زیادی داشتم واز دست دادم ولی بودنشون مهم بود حتی شیاد با همه ی ریاکاریش حتی میم با اینکه رفته هنوز یادمه چطور با مهربونی بهم گفت تو فکرت بودم میخواستم بهت زنگ بزنم  اما ......اصلا همه ی لحظه های خوب زندگیم پیش جشممه درست کمن  اما یاد اورشون تو این لحظه شادیمو براق تر میکنه

 

 

چیزیکه منو شاد کرده ربطی به مرور لحظه های خوب زندگیم نداره

 

پی نوشت سوسک ها هم میتوانند پرواز کنندبا تمام زشتیو سیاهیشون  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:48  توسط اندیشه فرزانه  | 

 اقا مرسی همین جا نگه دارین پیاده میشم

  انا با عجله صد تومانی را مقابل راننده میگیرد و از ماشین پیاده میشود و با احتیاط از خیابان شلوغ میگذردشاید بخندید اما انا همیشه برای عبور از خیابان های شلوغ مشکل داشته تا جائیکه گاهی کار به انجا رسیده که با دست به ماشینها علامت داده که بایستند تا او رد شود بهر حال انا سرا شیبی دل چسب  جام جم را به سمت بالا طی میکند و بعد از گذشتن از اطاق حراست و نشان دادن کارت موقتی که بسیار بدا ن مینازدو  اولین کارت هویتی اوست  وهمچنین عبور دادن کیفش از دستگاه  از اطاق خارج میشود و با خوشحالی منتظر مینی بوسهائی میشود که از دم در تا ساختمانهای متفاوت جام جم کارمندها را جا به جا میکنند  انامثل همیشه روی اولین صندلی کنا ردر مینی بوس مینشیند  و با ارامش خیال به فضای زیباو وسیع محوطه ی جام جم با انهمه تنوع گیاهی و گلهای زیبا نگاه میکندو   به انها حق میدهد که برای نگه داری از این فضای سبز زیبا کارشناس  داشته باشند  ماشین مقابل ساختمانیکه انا گاه گداری در انجا کار اموزی میکند  نگه میدارد انا لا به لای جمعیتیکه یک دفعه به سمت در هجوم میاورند پیاده میشود   و مثل همیشه به ان ساختمان شیشه ای زیبا نگاه میکند جائیکه دوستش دارد وبرای اولین بار غم های اورا زدوده است  او هرگز خاطره ی روزیکه   که با سر درد و حال تهوع شدید برای امتحان به انجا امده بود و به شانس بدش که حال اورا چنین وخیم ساخته بود لعنت میفرستاد را از یاد نمیبرد اما مهم این بود که او بالاخره مقابل میکروفن قرار گرفت  و یکی از ارزوهای بزرگش که کار در زمینه ی صدا بود به حقیقت پیوست  او هرگز یادش نمیرود که قبل از امتحان در دستشوئی که برای زدن اب به صورتش به انجا رفته بود مقابل ایینه کف دستهایش را مانند علامت نمسته به هم چسباند و ارام گفت خدایا همین یک بار ............... ..ام مهرشاد کمکم کن باشه تو الان اون بالائی و میتونی سفارش منو به خدا بکنی

او اینجا روزهای خوشی را گذرانده بود  او با سایر تازه کار هایی نظیر خودش خندیده و گفتگو کرده بود و دوباره حس نشاطی که از او فراری بود به اغوشش برگشته بود گرچه بقدری استعداد های خاصو غریب و افراد کهنه کارو هنرمندان زبده وجود داشتند  که امثال انا به چشم نمیامدند ولی حضور در این حال و هوای پرطنین برای انا ارزشمند بود البته مشخص بود که حتی در صورت سالها حضور در این مکان امکان بدست اوردن درامدی مکفی برای انا که  اورا قادر به استقلال و جدا شدن از خانواده سازد  میسر نبود  . و به همین دلیل انا مصرانه به تعداد زیادی از ادارات شرکتها و سازمان هائیکه با رشته اش مرتبط بودند مراجعه نموده و در انها فرم پر کرد اما در همین یکی دو ماهی که بشدت به دنبال کار رفته بود دستگیرش شده بود  که پیدا کردن کا ردر رشته ی مرتبط یا لا اقل نزدیک در این حال و اوضاع  بدون داشتن پارتی و اشنا و یا (شرایط خاصو ویژه)  مستلزم طی کردن راهی دشوار و طولانیست که صبرو پشتکار فراوانی را طلب میکند .ولی با این وجود انا تصمیم نداشت امیدش را از دست بدهد او حتما کار پیدا میکرد حتما  حتی اگر شروع کار با یک رده ی بسیار پائین ادار ی و حقوق بسیا رکم بود بله او کار پیدا میکرد و کم کم با پس اندازش ماشین کهنه ا ی میخریدو  سوئیتی برا ی خودش اجاره میکرد و میتوانست ارام ومستقل زندگی کندو از زیر بار فشار خانواده و فامیل که دیگر بهانه ای برا ی مخالفت او با ازدواج با کسانیکه بنظر خودشان  نه انا   مناسب بود رها میشد بله او حتی میتوانست علی رغم مخالفت پدرش با یک هنرمند ازدواج کند کسیکه روحیه ی اورا درک میکرد اصلا شاید از طزیق کارش میتوانست وارد سایر رشته های هنری شود وای چه رویاهای زیبائی انا یه هنرمند متشخص زیبا اوه فوق العاده بود  خدایا دنیا دوباره به او لبخند میزد او جوان بودو فرصتهای زیادی داشت ...افکار خیال انگیزو شیرین انا تا رسیدن به اطاق نویسندگان درست مثل مزه مزه کردن یک پاستیل خوشمزه ی کشدار ادامه داشت  انا وارد شد و با خوشروئی تمام به همه سلام کرد تکسش را برداشت  و برای تمرین به مکان ارامی رفت   دقایقی بعد در اطاق رزی چراغ قرمز شد و انا شروع به اجرا کرد دنیا ی شیرین انا اغاز شده بود


دیشب دلم خیلی گرفت بقدریکه نفسم تنگ شد یعنی باور نمیکنید یه لحظه به جنون رسیده بودم نه از دست شکنج نه این بار عاملش شکنج نبودو شکنجه هاش بلکه یک مطلبی بود یه جائی که خوندمش خیلی سعی کردم ادم منصفی باشم اما دلم خیلی شکست از خیلی چیزا باور نمیکنید در یک زمان تمام زندگیم پیش چشمم پوچ شد هی مدام تو اطاقم راه رفتم و با خودم گفتم انا بابا ادم شو هر کسی یه نظری داره  یه عقیده ای داره  اون ادم اصلا از وجود یکی مثل تو خبر نداره اون یه مثال زده خوب نظرشه وبلاگشه دوست داره بنویسه ولی..........خدایا نمیدونم تو یه روز به من حق میدی لا اقل توکه فکر نمیکن یمن ادم احمقو نفهمیم یا مثلا ذلیلم یا توسری خورم یا سوسک حقیرم  اوه ...ببخشید مهم نیست شاید هم حق با دیگران باشه  خوب حالم خیلی بده خدا فظ

 امید وارم هیچ وقت چیزی تو وبلاگم ننویسم که یکی رو دیونه کنه اونم ساعت ۱۱ شب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

دکتر  بر روی صندلی چرمی اش چرخی زد وگفت اوهوم که اینطور انا خانوم ببینم نکنه فکر کردی در ادامه ی این روند پر شتاب  تموم کردن درس وگرفتن مدرک ولاغر شدن  حالا نوبت اینه که بسرعت به   زندگی عاطفیتم یه سرو سامونی بدی نه عزیزم اشتباه کردی پیدا شدن یه ادم تازه که جنابعالی تو این لیست نوشتی  مثل  خوردن یه قرص مسکن یا سرکشیدن یه شربت بد طعم نیست که انی و لحظه ای باشه و یه هو مرهم این همه درد ولطمه ای بشه که به روح تو خورده نه جانم  اسه اسه  یه دوسالی که تو پیله ی تنهائیت سرکردی و به سرو صورت روح و روانت  چنگول کشیدی بعدشم که افتادی تودور پر شتاب کارای فارغ التحصیلیت ورزیم به خودت فرصت بده  این چه وحشت احمقانه ایه که تا چشمت به یه ادمی که هیچ سنخیتی با تو نداشته خورده یه هو رفتی خونه ی اخرو احساس چندشو اشمئزاز بهت دست داده  این تصوریکه تو به خودت راه ندادی کم از این نیست یک هو تو یه اطاق تاریکو یه مکان گم یه ادم وحشی به ادم حمله ور بشه نه خانوم اینجورام نیست   بهر حال هر ارتباطی یه مقدمه موخره ای داره بجز اون مرحلهی احسا سو عاطفه که به بهترین وجه تجربش کردیو میدونی ومنم معتقدم که در ارتباط نقش مهم واصلی داره  بقول معروف بین ادما یه کیمیستری ایجاد میشه قضایا تا حدی فیزیو لوزیکی هم هست لزومی نداره بترسی.

 

 

 

انا اه بلندی از سر راحتی خیال کشیدو لبخند نمناک از اشکی زدو بینی اش را بالا کشیدو گفت  اقای دکتر واقعا حرفاتو به من ارامش میده

 

دکتر خندید وگفت والا شمام به ما ارامش میدی

 

 

 

انا با تعجب گفت با این همه لوس بازیو اه وناله

 

 

دکتر حواب داد دقیقا میدونی تو چزو کسائی هستی که برای حرف کشیدن ازشون نیاز به هیچ زحمتی نیست تو خودتو خوب تعریف میکنی  گرچه خوب  نمیشناسی    یعنی بیشتر من از نحوه ی حرف زدنت خوشم میاد نه صدات که  خوبه نه  در واقع چینش کلماتت و نحوه ی بازگو کردن مشکلاتت برام سرگرم کنندس میدونی  تو انرزی فراوونی برای عاشق بودن داری مطمئنم که هنوز همه ی روحت در گرو مهرشاده   اینقدر که متوجه هیچ کس نیستی خیلی بده ولی همیشه تورو با رویا مقایسه میکنم

 

رویا رویا خانوم کی هست؟-

 

_ رویا همسرم همسریکه الان دوساله از من دوره

_جدی

_ بله اون کاناداس

 

_ خوب پس شما چرا اینجائین

 

_ بله سول درستیه الان وقتشه که دستمو پیش تو رو کنم گوش انا در واقع من میخواستم از رویا جدا بشم چون چون فکر میکردم وطنمو خیلی دوست دارم مادرمو تنها خواهرمو ما با هم بحث کردیم واون رفت نه با بی اعتنائی برای اینکه منم بکشونه دنبالش منم مقاوت کردم حتی به خیلی چیزا فکر کردم به جدائی به طلاق ولی حالا نظرم عوض شده میخوام برم پیش همسرم اصلا تجربه کنم اون ورو شرایطشو و بعد تصمیم بگیرم ببینم من برای چی این همه لجبازی میکردم  مخالفت من ارزش دوسال دوری رو داشت یا نه میبینی روانپزشکام تو زندگیشون مشکل دارن  بهر حال من اخر این ماه میرم اگه اونجا به مذاقم خوش اومد که میمونم اگرنه برمیگردم حالا با رویا یا بی رویا   میخوام بدونی که بین همه ی مراجعام  برای دو نفر نگرانم یکی پرهام همون دانشجوی برق الکترونیک که برات تعریف کردم اعتیاد داره و روحیش بهم ریختهو خلاصه خیلی مشکل داشت ولی خیلی پسر گلیه و دیگه  ..بعدشم تو جدا علاقمند اخرو عاقبت زندگیتم  دلم نمیخواد اشتباه کنی دوست دارم موفق ببینمت    

   

 -----------------------

 پرسیا جان از من ادرس دکترخواسته بودی  ای میلتو بده برات بفرستم

   نکته ی مهم گاهی تو نوشتن داستان تعاریفی از انا میکنم خواهشا اینا رو به حساب از خود متشکر بودنم نذارید اینطوری بخونید یکی بود یکی نبود یه انائی بود بعد یادتون بره من اون اناهه هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

  چند روزی بود که مرتبا خانواده ی دکتر امیری که خواهرش با پدرم همکار بود، مرتب زنگ میزدند  دکتر امیر فارغ التحصیل دندانپزشکی از یکی از کشورهای روس بود  که به تازگی بعد از گذراندن طرحش موفق شده بود مطبی در یکی از نقاط جنوبی تهران احداث کند.37 ساله بود و گویابا استفاده از ارث پدری اپارتمان نوسازی حوالی امیر ابادخریده بود و ماشین پرایدی هم داشت ..پدرم که گویا قبلا یکی دوبار اورا در محل کار خواهرش دیده بود از ادبو متانتش خوشش امده بنابراین با قاطعیت اعلام کرد هیچ دلیلی برای رد این خواستگارو ممانعت از دیدار با او وجود ندارد واگر من خیلی احساس مدرن بودن میکنمو نمیخواهم برای یک خواستگار ندیده نشناخته چائی بیاورم  (خبرنداشت علت مخالفت من از برگذاری این مراسم چیست9 میتوانیم بیرون از خانه همدیگر را ببینیم وای این را از ته دل میگویم یکی از سخت ترین لحظات عمرم بود وقتی  به لابی هتل اوین رفتمو  جناب اقای دکتر دلخواه پدر را دیدم خوب مشخصا ظاهری نچسبو مغرور داشت و با دیدن من هیچ واکنش مهربانانه ای هم که قدری دلگرم کننده باشد از خودش بروز نداد.او حتی زحمت تهیه یک شاخه گل کوچک هم به خودش نداده بودو بیانکه من را به صرف قهوه یا چیزی مثل ان دعوت کند  به سمت ماشینش راهنمائی کرد خداوندا مردک خیال میکرد این پراید سفید هاچ بک اخر دنیاست خودش پشت رل نشستو من هم با اکراه کنارش نشستم لحظات اول بدترین دقایق عمرم بود خودتان هم میدانید چرا وقتی او خیابان ها را به سمت اتوبان تهران کرج ظی میکرد بقدری اشفته بودم  که با عبور از محدودهی ساختمانهای اکباتان متوجه شدم این ادم بجای انکه من را در خیابان حوالی خانه یا محل کارش یا هر جای دیگری در شهر بگرداند به اتوبان اورده در ان لحظه سعی کردم تمرکز داشته باشم با خودم گفتم انا تو قول دادی که همه چیز را بپذیری قرار نیست تو همسر این فردبشوی   این یک ملاقات ساده است و تو باید مودبو دلپذیر باشی  بخاطر همین بزور لبخندی زدم و به سخنرانی جناب دکتر گوش دادم  که تمام مدت از علاقه اش به پدرم میگفت واینکه دختران زیبای زیادی از اطرافو اکناف برای ازدواج به او پیشنهاد شده واو نپذیرفته  و بد تر از همه اشاره کرد که قصد داشته سال پیش برا یخواستگاری از من اقدام کند ولی از خانوم یکی از دکترها که میخواسته دخترش را به او بدهد شنیده که من دختری خیلی چاقومنزوی  هستم وحالا میبیند که این  تعاریف زیاد درست نیست. اوبرایم توضیح داد که قصد دارد که تا ساعت 11 شب کار کند و من نباید مانع کارش بشوم و همچنین اشاره کرد که وقتی پراید خریده خیلی ها به او حسودی کرده اند  تقریبا داشت   ایستگاه پلیس کرج را رد میکرد که من طاقت نیاوردم و تذکر دادم اقای دکتر نکنه میخواهید تشریف ببرین قزوین؟ من نیم ساعت دیگه باید به سمت محل کارم برم. خلاصه در تمام مسیر برگشت راجع به مسائل مختلفی صحبت کرد از جمله اینکه مادرش زنی بسیار دوستداشتنی و چشم ابیست و خودش هم دلش میخواهد چشمهای بچه اش ابی شود و خیلی جدی به من نگاه کرد  تا جائیکه کم مانده بود من با مظلومیتو شرمندگی اعلام کنم که متاسفانه بدلیل  داشتن چشمهای قهوه ای تیره کاری از من برنمیاید  . بگذریم این دیدار تمام شد و او  من را مقابل منزل پیاده کرد ...

شب وقتی داشتم گزارش این دیدار را برای مادرم تعریف میکردم و میگفتم دیگر تمایلی به دیدارش ندارمو قضیه منتفیست ..یک دفعه پدرم بی جهت عصبانی شدو گفت بله دیگه خانوم رفته سر کار چشمش افتاده بچارتا گیس بلندو مطربو قرتی قدر یک پزشک زحمت کش تحصیلکرده رو نمیدونه تو دنبال

 شوهرخوشگل میگردی مرد خوشگل مال خود ادم نیست و فلان و بسان  وتازه  این وسط عمه ام هم  که با خواهر دیگر این اقا ی دکتر در دانشگاه همکلاس بود ودوست بودند زنگ زد که  اشتباه میکنی و اینا خانواده ی خوبین و همه تحصیلکرده و روشنفکرن و.....بالاخره من را مجبور کردند برای بار دوم با این دکتر محترم ملاقات کنم    جالب بود که در دفعه دوم  تمام مدت محدود ه ی امیر اباد را بالاو پائین رفتیم و در میان حیرت من یک بارهم پیشنهاد کرد برویم و اپارتمانش را ببینیم که من با اخمو تخم رد کردم   وتقریبا با بد اخلاقی گفتم موردی برای این کار نیست   بعد هم کنار پارک لاله نگه داشت و در یک بسته ی کادو پیچ  عطر بلو لیدی  به من داد  که ان موقع خیلی عطر ساده و ارزانی بود  و بعد هم پیشنهاد کرد که چقدر خوب است که بجای مراسم عروسی به محل تحصیل او برا ی ماه عسل برویم  و بیخود ندهیم مردم بخورند واخر هم کادوی بدرد نخور برایمان بیاورند

 

 

 

 

به خانه که رسیدیم  نینا را دیدیم که داشت ماشینش را پارک میکرد  که بلا فاصله با عجله جلو امد تا این خواستگار را ببیند   که بعد هم بعد از رفتن جناب دکتربلافاصله گفت وای خدا مرگم بد انا چطور میخوای شب بغل این متریکه ی نچسب بخوابی  ...ودر انجا بود که شوک اصلی به من وارد شد نمیدانم خدا کند هرگز در موقعیت ان موقع من قرار نگیرید ...  جالب این جاست  که این اواخر هر وقت بحث از ازدواج میشد من خودم را دختری میدیدم که قرار است طی یک مراسم رسمی به عقد مردی در اید و برایش خانه داری کند و رفتارمهربانا نه ای با شریک زندگیش داشته باشد و طعنه کنایه های خانواده ی شوهررا تحمل کرده(چون مادرم همیشه از این موضوع مینالیدو من همیشه میدیدم که رفتار مادربزرگم با مادر سردو زننده است) و بفکر درست کردن زندگی خوب و ارامی  برای همسرش باشد و در میان این تصورات روابط جنسی هیچ جائی نداشت یعنی من خیلی ابلهانه بدون انکه بدانمن اخوداگاه میان ازدواجو رابطه ی جنسی خط کشی کرده بودم چیزی که دلیل اصلی بسیاری از ازدواج هاست!!!!!

البته  قبل ازرخ دادن ان اتفاق شوم برا ی مهرشاد زمانیکه   تصور میکردم بزودی  همسر او میشوم رویا ها وتصورات جنسیو زناشوئی برا ی من خیلی واضح بود    برایم خیلی راحتو طبیعی بود که بعد از ازدواج تسلیم خواسته هاو نیازهای همسرم شوم و حتی با توجه به اینکه دختر سردی نبودم و بالاخره دوستش داشتم بارها مرا بوسیده بودو در اغوش گرفته بود شاید بنوعی کنجکاو مشتاق  برقراری این ارتباط بودم        وبا چیز هائی که جسته و گریخته در صحنه های فیلمهای عاشقانه دیده بودم و تو جمع ها ی دخترانه شنیده بودم ان را هم خیلی لذت بخش تصور میکردم ( که البته هرگز چیزی از ان سر درنیاوردم                                هنوز هم قوتی فیلمی با چنین صحنه ای میبینم و ان چشم بهم رفتن هاو خلسه و نواهای سرخوشانه ی لذت را میشنوم فکر میکنم اینها از سرزمینی دیگر امده اند) ...

 

 

اما در ان زمان فکر اینکه مردی نظیر این بقول نینا مردک نچسب بخواهد به من دست بزند یا لمسم کند من را دیوانه کرد طوریکه بدون برگشت به داخل ساختمان از خانه بیرون زدم   یادم میاید خیابان شریعتی را تا نزدیک سید خندان پیاده امدم و در پارکی که سر راه فرعی دانشگاه خواجه نصیر به شریعتیست  نشستم و های های گریه کردم    وعصر از همان جا مستقیم به مطب دکترم رفتم

 -----------------

 این اقای دکتر چند ماه بعد از ازدواج من با یک دختر خانم ۲۱ ساله ی فوق العاده زیبا   یچشم ابی ازدواج نمودند و  صاحب یک دختر چشم ابی شدند و الحمدلله الرحمه نگرانیشان من باب ابی بودن چشمان فرزندشان مرتفع گردید  ایشان که از بنده جواب رد شنیده بودند پس از شنیدن خبر ازدواج بنده   از زبان یکی از دوستان فرموده بودند خدا را شکر که بالاخره بخت این دختر خانوم باز شد  

--------------------

نمیدانم چرا نوشتن این قسمت به شکل سوم شخص برایم سخت بود

اگر کمی بی پر واست ببخشید

من اصلا دکتر امیر نمیشناسم این اسم اصلی شخصیت نیست

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:53  توسط اندیشه فرزانه  |