تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

    ساعت 4 بعد از ظهر بود که به حوالی فلکه  ی دوم اریا شهر رسیدم   و بعد از جند متر پیاده روی  به ساختمان پزشکان ....رسیدم ساختمانی 5 طبقه و قدیمی  من ان پائین ایستادم و به تابلوی بزرگ ساختمان که در مستطیل های کوچک کنار هم اسامی پزشکان وتخصص هایشان نوشته شده بود نگاه کردم  و بالاخره پیدا کردم دکترزهرا.....متخصص زنان زایمان نازائی

 

 

وارد ساختمان که شدم از باجه اطلاعات سراغ مطب دکتر را گرفتم

وبدون اینکه از دفترچه بیمه ام استفاده کنم شماره ی ازاد گرفتم    به مسئول باجه در پاسخ سوالش که نامم را میپرسید گفتم  شیرین هستم شیرین فرزانه  و یک دفعه از اینکه اسم واقعیم را نگفتم احساس شادی احمقانه ای کردم انگار با همین جعل هویت ساده من از انا از شین با ان سرنوشت شومشان جدا میشدم با خودم فکر کردم ایکاش تغییر  تقدیر به همین سادگی ممکن بود  

 

 

 

خانوم دکتر زهرا برخلاف انتظارم دختری جوان بود شاید حدود 31...32  سال نا خوداگاه به دستان ظزیف وباریکش نگاه کردم حلقه نداشت  درست مثل فیلمها سرش پائین بود وچیزی یاد داشت میکرد که گفت بفرمائید که تا من گفتم سلام خانم دکتر خسته نباشید  سرش را به سرعت  بالا کرد و با لبخند گفت بله بفرمائید  بنشینید   

 

 

و به این ترتیب در پوشه ای صورتی رنگ شروع به یاد داشت جواب سوالات کردم

 

سن- مجرد یا متاهل-  شغل-ادرس-سابقه ی بیماری-........

 

خانوم دکتر در حالیکه یک چشمش به پرونده بود پرسید خوب خانوم مشکلتون چیه

 

 

- نمیدونم خانوم دکتر از اخرین پریودم 5 ماه میگذره البته همیشه نا منظم بود و من به این بینظمی عادت داشتم 

 ولی این چند ماه بقدری ...بقدری....حرفم را نیمه تمام گذاشتم  وبعد با عجز اضافه کردم بقدری مشکل داشتم که اصلا متوجه نشدم

 

دکتر در حالیکه میخواست خودش را بیتفاوت نشان دهد پرسید  خوب وضع مزاجیت چطوره

 

من بی خیال همه جا جواب دادم اصلا خوب نیست خانوم دکتر همش دلو رودم به هم میپیچه مخصوصا صبحها قبل از صبحونه احساس میکنم میخوام بالا بیارم تا یه چیزی نخورم حالم بهتر نمیشه

 

دکتر تا اینجا خونسردانه به حرفهای من گوش میداد و یا د داشت برمیداشت یک دفعه خودکارش را با صدا کنار گذاشتو دقیق به من نگاه کردو پرسید ببینم گفتی مشکل داشتی تو این مدت ببینم  با کسی بهم زدی یا از دوستی چیزی جدا شدی ببین میخوام بدونم کسی توزندگیت هست

 

بعد از 5 ماه این اولین کسی بود که بطور غیر مستقیم از مهرشاد میپرسید ؟

 

نا خود اگاه بهم ریختم بی انکه بخواهم جانه ام لرزیداشک ها قبل از اینکه من فرصت  تسلط بر حا ل واحوالم را پیدا کنم تندو بی محابا روان شدند   یک لجظه تمام ا طاق به دور سرم چرخیدو با دستم لبه میز را گرفتم تا نیفتم

شاید دوسه دقیقه ای طول کشید که نصفه نیمه گفتم  نمیتونم جواب بدم خانوم دکتر خواهش میکنم  زن بیچاره از پشت میز بلند و همزمان چند دستمال کاغذی از جعبه رو به رویش کشیدو به دستم داد و  بعد از انکه سریع به اطاق بغل رفتو با یک لیوان اب برگشت  وان روی میز گذاشت مشغول نوشتن چیزهائی روی برگ نسخه شد  نوشتنش با صدا ی محکم مهر برروی نسخه به اتمام رسید  و ان را به سمت من دراز کرد وگفت سریع میری این ازمایش را میدی و میای  گرچه اگه 5 ماه گذشته باشه با معاینه میتونم بفهمم اره اره بلند شو  برو روی تخت دراز بکش  اینطور که بنظر میاد اضافه وزنم داشتی اره یا نه

من در حالیکه به نسخه نگاه میکردم

 

با سر تایید کردم چشمانم درست نمیدید و تار بود از اشک ولی با این وجود منی که به دیدن دستخط پزشکان عادت داشتم سریع توانستم حروف انگلیسی تست بارداری را بخوانم   یک لحظه گیج شدم و بی رمق گفتم ولی خانوم دکتر اینکه تست بارداریه

 

دکتر نگاهی پر از دلسوزی به من کردو گفت بله ولی متاسفنه باید انجامش بدی

 

خدایا درست یادم هست که ان لحظه زمانو مکان وفضا را درک نمیکردم و بطرز باورنکردنی و عجیبی یک لحظه به خودم شک کردم.....  وا ی نه یعنی ممکنه    یعنی من یه یادگاری از مهرشاد دارم   تازه میفهمم اسیب روانیم بحدی بود که نه تنها  نترسیدم بلکه با لبخند ابلهانه ای بر سر جایم خشک شده به رویا فرو رفتم

 

 

حرفها ی مهرشاد تو گوشم میپیچید  این روزا میگذره ما بچه دار میشیم یه دخترناز اسمشم میذاریم             ...  یک لحظه سر چرخاندم انگار انتظار داشتم در گوشه کنار ان اطاق بیرحم طوسی وخالی با ان میز ساده و شلوغ و صندلیها ی مشکی وسفت چهره ی شاد مهرشاد را ببینم و باور کنم سختی ها تمام شده و ما ازدواج کردیم ومن مادر شدم    وبعد اطاق خالی جهره وحشت زده دکتر که به شانه ام میزد حقیقت بیرحم رفتن مهرشاد را به من یاد اوری کردو همزمان به یاد اوردم که اصلا چنین چیزی از لحاظ علمیو طبیعی امکان پدیر نیست این بود که به خودم امدم و با دلخوری کاغذ نسخه را روی میز گذاشتم وگفتم

 

خانوم دکتر درسته که من نامزد داشتم  ولی ما هیچ کاری نکردیم که منچر به چنین اتفاقی بشه ما رابطه ی ساده ای داشتیم     

 

 

دکتر که خوب فهمیده بود شرایط روحی من مساعد نیست با صبوری من را که با عصبانیت کنار میز ایستاده بودم وحس میکردم به شرافت مهرشاد توهین شده ارام روی صندلی نشاندو به خیال خودش خواست خامم کند و د رحالیکه دست من را گرفته بود گفت ببین عزیزم منم خودم جوونم من عاشق شدم منم ازدواج کردم من احساسات دونفریکه همدیگه رو میخوان درک میکنم ولی عزیزم ما از این موردا داشتیم که گاهی بدون اینکه به دختر خانومی اسیب رسیده باشه باردار شده باشه    و بعد خیلی جدی گفت تازه عزیزم از چی میترسی حتی اگه رفته باشه حتی اگه ولت کرده باشه پیداش میکنیم پدرشم در میاریم  مگه شهر هرته یکی بیاد عشقشو بکنه   بعدشم بای بای   ببینم از ش خبر داری میدونی کجاست

 

انا دیگر طاقت نیاورد شکست خم شد با گریه ارام به زن میگفت خانوم دکتر به من گوش بده من دانشجو ام تجربی خوندم تو دانشگاه واحد گذروندم پدرم پزشکه من میفهمم شما چی میگی بخدا من هیچ کاری نکردم اون .....اون.... اون حتی یک دکمه ی پیرهن منو باز نکرده   ..... نهایت چیزیکه اون از بدن من دیده در حد یه لباس شب دکولتس  .....

 

 

دکتر با مهربانی گفت باشه عزیزم من حرفتو قبول دارم ولی یک سونو گرافی هیچ اسیبی بهت نمیرسونه

 

انا کلافه گفت نه من نمیخوام برم روی اون تختا بخوام خوشم نمیاد

دکتر حد یو بیحوصله گفت لازم نیست معاینه بشی دختراا بلند بریم سونو یالله دیگه لوس نشو من دکترتم دشمنت که نیستم


انا روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد  با خوردن 78 لیوان ابو اب میوه که با زور به خوردش داده بودند احساس بدی داشت    بخصوص از لغزش غلطک الوده به ماده زل روی شکمش  کار سونو را یک پزشک مرد انجام میداد و این کافی بود که انا تا سر حد مرگ احساس خجالت کند  خانوم دکتر   کنار  سونو گرافیست ایستاده بود و به توضیحات ارامش گوش میداد  چیزی به گوش انا نمیرسید اما نجوای ارام انها و بله نه گفتنشان اننا را میترساند

 

 

 

 


دکتر کمی پشت صندلی جابه جا شدو برگه یسونو گرافی را نگاه کردو گفت خب حدسمون درست بود اینجا یه خبرائی هست که انا روی صندلی تکان خوردو با وحشت پگفت چی شده چطور ممکنه  خانومدکت رخندید و گفت بفرما ببین خودت به خودت اطمینان نداری اونوقت میخوا ی من اطمینان کنم اما نترس چیز چندان مهمی نیست اما حتما باید درمان بشی ببین تو دارای تخمدان پلی کیستیک هستی و احتمالا ان اوولیشن داشتی یعنی تخمک گذاری انجام نشده اختلال در عادت ماهانه ی تو هم به همین دلیل بوده   بهر حال باید سریع اقدام کنی برات دوتا پروزسترون مینویسی امشبو فردا شب تزریق کن ووقتی پریود شدی از روز 5 از این قرص که اسمش دیان هست و خارجیه استفاده کن که عوارضش کمتر از بقیه ی قرصاست

 

انا گفت یعنی باید کیستا رو جراحی کنم دکتر خندید وگفت نه با دارو درمان میشه متاسفانه من دیگه تهران نیستم ولی بهت دکتر ...رو پیشنهاد میکنم تو میدان فلسطین بسیار زبدس

انا با دلخوری گفت خانومدکتر چرا مواینقدر سین جیم کردین چرا حرفمو باور نکردین

خانوم دکتر گفت عزیزم فکر میکنی ماهی چند تا دختر نازو دوست داشتنی و معصوم مثل خودت میان اینجا و متاسفانه ادم میبینه با نا اگاهیشون کار دست خودشون دادن  خیلیاشون فکر میکنن اگه باکرگیشون حفظ بشه دیگه مشکلی نیست ولی در واقع همیشه اینطور نیست بهرحا ل خانوم خانوما شما هیچ مورد ی نداشتی   وبعد مکثی کرد وگفت حالا نگفتی چی شد که بهم ریختی خانوم خوشگله اینو بدون هیچ مردی ارزششو نداره ادم از رفتنش اینطور عزا بگیره  مسلم بدون الان با یکی دیگه رفیق شده اصلا تورو یادش نیست

 

انا یه دفعه سرشو بالا کرد وگفت خانوم دکتر شما همه ی قصه رو نمیدونی کسیکه من باهاش بودم یه مرد بود شریف و پاک عاشقش بودمو عاشقم بود باکیم نداشتم از اینکه خودمودر اختیارش بذارم خودش نخواست  اگه واقعا سونو گرافی شما به ممیگفت که یه یادگاری ازش دارم فکر نکن دق میکردم نگهش میداشتم حتی اگه ابروم میرفت  انا اینو گفت واز جاش بلند شدو به سمت در رفت

 

دکتر با دلخوری گفت حالا کجاست این شازده که اینطور سنگشو به سینه میزنی

 

 

اما با چشمانی خشک وبی حالت برگشت نگاهی سرد به زن انداختو گفت هیچی عین یه کبوتر سفید پر کشیدو رفت   اون مرد

 

دکتر برای دومین بار از جاش بلند شد به سمت انا رفت حالا این زن جوون بود که از قالب یک دکتر سختگیرو دقیق بیرون اومده بودو چشماش پر از اشک شده بود

ومرتب میگفت الهی بمیرم چرا نگفتی وای خدا منو ببخش ......

 

 


 

 

انا با بی حالی در اپارتمان را باز کردو به داخل رفت خودش را روی اولین کاناپه انداخت  زیپ کیفش را باز کرد یه صفحه ی سیاه روغنی کوچک با سایه روشنای سفید  تصویری از  اندام باروری او بودند  جاهائی روی تصویر که انگا رتخمدانش بود با ضربدر سفید مشخص شده بود

انا کاغذ روغنی و برگه ی سفید شرح وتفسیر متصل به ان را به گوشه ای پرتا ب کرد و یک دفعه مانند کسیکه مارگزیده باشد فریاد کشید چرااااااااااااااااااااااا

حالا اشکو بغضو ناراحتیو خشم بود که اورا زمین زده بود به پیچو تاپ انداخته بود که با مشتها ی گره کرده به جان مبلو فرشو کوسن ها بیفتدو انها را مانند دشمنی فرضی زیر بار ضربه بگیردو هذیان وار گریان بگوید چرااااااااااااا .......خدایا چرا با من اینکارو کردی  ....میگن تو ارحم الراحمینی میگن تو از رگ گردن نزدیک تری چطور دلت اومد  منکه کار بد نکرده بودم چرا .........اهای مهرشاد بیمعرفت دروغ گو تو به من قول دادی قول دادی تنهام نذاری اما رفتی  ................... خیال کردی خیلی مردی خدایا من دخترم زنم چیم  من دلم اغوشتو میخواد  ......میخواستم شوهرم بشی ........میخواستم اولین بار با تو برم دکتر   من میخواستم عکس بجمو این تو ببینم نه این حفره سیاهو نه این همه کیست ریزو ....خدا ...خدا     نه دیگه صدات نمیکنم ...ت. منو دوست نداشتی دوست نداشتتتتی نههههههههههههههه هیچ وقت دوسم نداشتی

 

 

و بعد عین دیوانه ها   به سمت پنجره رفت موهایش پریشان دورش ریخته بود ایوان وسیع  رو به رویش بود زندگی تمام بود هیچ نقطه ی روشنی نبود انا عجله داشت خودش را مهرشاد برساند

 


 

  انا بار دیگر رو به روی ساختمان پزشکان دیگری بود اما با کارتی در دست و  نگاهی که میان کارتو تابلوی پزشک برای تطابق رفت و امد میکرد  دکتر......متخصص اعصاب و روان

 

 


  سلام دوستان خوبم گاهی میبینم بعضی از شما از من دلگیر شدین از بابت بعضی چیزها که خوب حق هم هست اما خواستم بدونیدو باور کنید که نوشتههای شما یاماتون واقعا منو دگرگون میکنه یه وقت فکر نکنید من  دوتا کامنتو حتی اگه مضمونشم یکی باشه بخونمو سر سری رد بشم باور کنید در این مواقع دیس کانکت میشمو میشینم بارها اون نوشتهایکه میدونم با تمام احساسات قلبیتون نوشتید میخونم  بعد   با خودم اخی خدا جون خیالم راحت شد ببین چه دنیای خوبیه چه ادما یمهربونین اخی نگاه کن ط چی نوشته بمیرم برای غ الهی بمیری انا دختر مردمو گریه انداختی وهمین طور س ی ال ف ح ث ط رو........... اینقدر دلم میخواست واقعا تک تکشونو میدیدم اما میدونم اینکار برام لطمات زیادی به همراه داره و از نظر روحی برام سخته اما  داشتم به این فکر میکردم چقدر دلم میخواد به دوستام یه یادگاری بدم  مثلا یه کارت کوچیک که بادست خط خودم توش بنویسم دوستون دارم   دارم فکر میکنم ببینم اینکار ممکنه .....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

   انچه اینجا مینویسم ادامه ی داستان نیست بلکه تکه پاره هائیست  در ذهنم از ان روزگار سخت.

 در ابتدا از مادرم شروع میکنم مادرم که به مهرشاد علاقه ی بسیاری داشت وبه نوعی به چشم پسر وداماد اینده اش به او مینگریست    بعد از چند روزیکه برای مادرم در ناله و اشک و قران خواندن های متوالی گذشت  نمیدانم چه شد که اخبارو تحلیل های مختلفی که در پیرامون  این حادثه از این سو وان سو به گوش مادرم رسید او را به این نتیجه رساند که مهرشاد شهید به حساب میاید وبدنبال این باور مستحکم اهنگ سوگواری مادرم تغییر کرد  مدام در خانه راه میرفتو تکرار میکرد بچم شهید شد که پاک بود و ذاتش اعلا وباید به بالا میپیوست که زمینی نبودو فرشتهو بودو چنین بود وچنان بود وهمین بهتر که در این دنیای سراسر گناه الوده نشدو به دنبال همین افکار کم کم ارامش خودش را بدست اورد و همراه با پدر که پیامد این اتفاق برایش جز یک تاسف عادی نبود نگران شاهین شد که حسابی دیوانه بازی در میاورد. و در این مسیر زن وشوهر از ترس باج دادن ها ی مادیو معنوی به شاهین را شروع کردند . از رفت و امد های بی پروای اگرین به خانه گرفته تا رهن کردن یک منزل شیک با تمام وسایل در محل طرح شاهین این قضیه تنها شامل پدرو مادر نمیشد تقریبا تمام فامیل برای نجات دردانه پسرشان از چنگال غم واندوه دست بکار شدند از دایی ها ی انور ابی که با فرستادن  بهترینو گران ترین گیتار برقی به سخت


ترین روش ممکن ان زمان  وحواله کردن سه هزار دلار گرفته تا  به همراه اوردن چمدان چمدان سوغاتی و لباسو تجهیزات ورزشی گرانبها توسط عموگرامی از امریکا  تا عوض کردن مدل ماشینو موبایل  تا دلسوزی های انچنانی عمه و مادر بزرگ و بچه های فامیل . هیچ کس حق نداشت به شاهین بگوید بالای چشمت ابرو چون فوری20 نفر جبهه میگرفتندو سینه میزدند که وای بمیرم این بچه داغداره این بچه دوست که نه برادرش را از دست داده   نتیجه ی تمام این توجهات از شاهین  موجود خود خواه و خود پسندی ساخت که طاقت گوچکترین اظهار نظر مخالف با عقایدش را نداشت  .یادم میاید ان روز را که همه برای صرف نهار دور میز نشسته بودیم و مادر بیچاره ام بالاخره بعد از 5 ماه زبان کرد که

 

---شاهین پسرم عزیزم جریان این دختر خانوم چی میشه

 

شاهین بدون هیچ جوابی به غذا خوردن ادامه داد مادر که بی جهت فکر کرد اوضاع ارام است و میتواند نگرانی اش را بیان کند ادامه داد ببینپسرم عزیزم تو ماشالله تحصیل کرده ای درستم که تموم شده به عنوان یه جوون باید که سرو سامون بگیری اما خوب این دخترم گناه داره انگار کن خواهرته اخه این چه معنی داره جلو درو همسایه هی میاد میره صد دفعه این واون ا زمن پرسیدن به سلامتی عروس اوردین

 

شاهین د رحالیکه لقمه در دهانش بود گفت باشه میگم دیگه اینجا نیاد

 

  چند دقیقه ای سکوت بر قرار شد و بعد دوباره مادر با تردید تکرار کرد اخه پسرم منظور من فقط اینجا نیست که خوب انگار به محل طرحتم رفتو امد میکنه  که یک دفعه شاهین با شدت قاشق را تا داخل بشقاب انداخت و با صدا ی بلند  گفت  کی گفته این حرفو

مادر ا هسته گفت مهم شخصش نیست مهم ضرریه که ممکنه برای تو واون داشته باشه که شاهین محکم روی میز کوبید بگو کدوم بیشرفی گفته

وچون مادر جوابی نداد شاهین از جا بلند شد و صندلی را به گوشه ای پرت کرد وفریاد کشید منکه میدونم اون دختره ی فاسد طبقه بالائی این خبرارو به تو میده   دختر ه ی خراب هر روز با یه سینی غذا سر راه من سبز میشه  به امید اینکه من راش بدم تو  منم دفعه ی ا خر در و باز کردم تا ببینه چه هلوئی پیشمه اینقدر مزاحم نشه

 

مادر گفت افرین بله درسته حالا تکلیف این هلو چیه میخوای بگیریش منکه حرفی ندارم  برو بگیرش

 

تو خودت خواهر داری درست نیست ادم با دختر مردم اینطور رفتار کنه

شاهین پوز خندی زدو گفت دختر کدوم دختر  اگرین مطلقس   در ضمن هیچ گول زدنی در کا رنیست من بارها به اگرین گفتم تا 38 ....40 خیال زن گرفتن ندارم  تو اونو نمیشناسی دختر عاقلیه بی گدار به اب نمیزنه

 

    

 

(.................اگرین دختر عاقلیه بی گدار به ابن میزنه......). همینطور که انا بی هدف قاشق را در لیوان دوغ میچرخاند ذهنش به عقب پرتاب میشد به روزیکه برای اولین بار اگرین را دید دیداری که به نخستین قرار دونفره اش با مهرشاد خم شد به گلهای داخل داشبورد به دار اباد .....بی اختیار سرش را بالا اورد و به شاهین ذل زد

 

شاهین از انور میز گفت چیه تو چته عین روانیا به من نگا میکنی هوم

انا انگار این جمله ی توهین امیز را نشنیده باشد دوباره سرش را پائین انداخت و مشغول هم زدن دوغ شد

  و بعد شاهین با شوخ طبعی زننده ای ادامه داد   مادر من شما بهتره بجای فضولی تو کا رمردم  هوای کار دخترخودتو داشته باشی  نگاش کن شده عین بوم   غلتون   سابق یه کمی به فکر هیکلش بود ورزش میکرد الان فقط دهنش میجنبه

در اینجا بود که مادر گفت  شاهین من فعلا دارم با تو حرف میزنم بحثو عوض نکن بالاخره یه خدا پیغمبری هست  پس لا اقل پسرم یه کاری کنید گناه نشه..... که شاهین جوش اورد پارچ دوغ رااز سر میز برداشت و به سمت فرشهای نو رفتو شروع به ابیاری گل های فرش  با دوغ کرد   بعد انگار دلش خنک نشده باشد به سمت میز امد رو میزی را کشید وهمه چیز را به زمین ریخت وشروع کرد به داد و بیداد و فریاد .

 

 پدر از روی کاناپه دیوانه بازی های شاهین را میدید و هیچ عکس العملی نشان نمیداد   و مادر با دستی بر قلب در حالیکه ناله ونفرین میکرد به سمت اطاقش رفتو در را بست شاهین کمی این سو وان سو را نگاه کرد    هیچ هماوردی برا  ی جدالی که شاهین مشتاقش بود وجود نداشت تا بالاخره انا با ساکی در دست از اطاق بیرون امد و بی هیچ حرفی به سمت در رفت که شاهین به سمتش یورش برد وبی هدف اورا به سمت دیوار هل داد وباعث شد انا تعادلش را از دست بدهد وبه زمین بخورد  و فریاد زد کدوم گوری میری  هر روز هر روز ها مادرت کجاست که بیاد از تو خیابون جمعت کنه فقط گیر داده به من  که یک دفعه صدای بلند پدر توی خانه پیچید اهای گردنکش عوضی با دخترم کاری نداشته باش  حواستو جمع کن وگرنه از ارث محرومت میکنم فهمیدی یا نه برو هر گندو کثافتی میخوای بزن به زندگیت اما بادخترمن کاری نداشته باش و اناارام از جا بلند شد و بدون اعتراض به شاهین  یا تشکر از پدر به سمت در رفت.

 

 

انا به سر کوچه رسید بی اراده سرش را به سمت چی چرخاند نمیخواست ببیند ان پارک لعنتی را بنابراین ا۵ دقیقه ای به سمت ایستگاه اتوبوس پیاده روی کرد روی نیمکت فلزی دراز نشست و ساکش را   مثل کودک بی پناهی در اغوش فشرد  و به مسیر ماشینها خیره ماند.

 


اسماعیل فصیح مرده کی چرا نفهمیدم ....با ثریا در اغماش زندگیها کردم با بازگشت به در خونگاه که منو یاد سرگردونیام تو محله ی مادر بزگم میانداخت حیف صد حیف

 


مهربانو مهربانوی عزیز دلم برات تنگ شده یادته تو اولین کسی بودی که حدس زدی خیلی هم دقیق چون تو اون پستمو خونده بودی  کجائی خیلی دلم برات تنگ شده 

 

 

 


تازگیا زنگ میزنه میپرسه نهار چیه که اگه بابا میلش بود بیاد اینور  واگه نه بره ناکجا اباد دنجش



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

عزیزم به من گوش بده

نه لازم نیست چشمهایت را باز کنی

چون من هم پلکهایم را بسته ام

 

چون با تمام وجود میخواهم

 

این خواب  ادامه پیدا کند

 

طولانی دل انگیز

 

خیلی وقتها به بعد از تو فکر کرده ام

 

به همه ی ان عشق و محبتی که دریغ شد ...که از بین رفت

 

من بدون تو به بازیم ادامه دادم

تنها  تلخ سرد

در تاریکی بدون    هیچ تماشاچی

بدون هیچ صدائی حاکی از تحسین

در این پیس تراژیک

من ازدواج  کردم

مادر شدم

زخم برداشتم

نه نمیتوانم به تو دروغ بگویم

شرم اور است من حتی دوباره عاشق شدم

 

من تا خیلی جاها رفتم

خواستم امتحان کنم فراموش کنم

من به همه چیز فکر کردم

 

 به سقوط به ۵۰ قرص دیازپام به یک تیغ تیز

من در هیاهوی زندگی

به پائین میغلطیدم

باور کن باور کن در این سقوط

من مقصر نبودم

باور کن هیچ دست اویزی نبود

 نه صدائی گرمو نوید بخش

نه حتی  امید یک معجزه

 همه چیزم هیچ شدو   هییچم همه را فرا گرفت

نه فرصت فریاد بود

 نه کمک خواستن

 میدانی بخاطر داری

من ضعیف بودم

    اما  من هنوز زنده هستم

جائی ان دور ها       گوشهایم میشنود

دستم در گل و لای مشت میشود

     این نفس های کوتاه

  ضربان لنگ قلبی که بارها شکسته

 

 افتاب پشت پلک هایم را گرم میکند 

اما جرات ندارم چشم باز کنم

  من نمیخواهم ببینم

 

 

امیدی که در راستای نور میمیرد

 

نه بهتر است بخوابم

هنوز رویاهایم ناتمام است

نا تمام

ناتمام 

 


سلام دوستان عزیزم  تمام کامنتهاتونو خوندم  خدای من چه ایکون مسخره ای  اخه منکه اینجوری گریه نمیکردم وقتی میدیدم اینقدر با معرفتین که علی رغم  خوندن این پست غم انگیز برام کامنت هم گذاشتین  اونم چه کامنتایی    جمله ی مشترک اکثرشون این بود بغض گلومو گرفته دارم شرشر اشک میریزم  باور کنید از خودم شرمم شد به خودم گفتم اها ی تحفه ی نطنز حالا نمیشد داستان زندگی در پیتتو واسه این عزیزای گل ننویسی اخه چی کردی که قابلیت شرح وتوضیح داشته  کشف کردی جهانگرد بودی مبارز بودی به همنوعت خدمت کردی اخه تو کی هستی بوعلی سینا فلورانس نایتینگل سیمین دانشور ویرجینیا وولف فروغ فرخ زاد ......تو فقط انا هستی د لعنتی اخه تو انام نیستی که اسمت یه کوفت دیگس که جربزه ی گفتنشو نداری بسکه گند زدی به زندگیت  عاشق شدی اینکه شق القمر نیست ...اما یک دفعه یاد مهرشاد افتادم  بغض گلومو گرفت  ......یادم اومد که نه ....عشق این عزیز پر پر شدم ارزششوداشت یه جا ثبت بشه .....  بذارید براتون بگم که نوشتن این پست دو ماه وقت برد بذارید ببینم دقیقا   ..........      نوشته بودم تیکه تیکه   بخصوص پست پروین جان خدا حافظ همون  اتوبوسی که تا به خودم اومدم دیدم   توراه رشتم  خدایا تمام این مدت من به بیرون پنجره نگاه میکردم اون همه تپه وتونلو دره رو دیدم اما نمیتونستم تشخیص بدم کجا دارم میرم چرا این راه این همه طولانی شده    اگه  اوتوبوس تو منجیل  برای استراحت راننده ومسافرا وای نستاده بود و من اون دریاچه یعظیم زنگاری رونمیدیدم هرگز حالیم نمیشد کجام خدایا چه خانواده ی باوفاو انسانی بودن .......ابادی ها که برادر داغ دیدشونو با من فرستادن تهران که ته اون پیکان جوانان قهوه ای قدیمی هردو تا تهران بلند بلند گریه کردیم وهق هق کردیم ........  خدبازم میام فقط خواستم بکم ممنون
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:17  توسط اندیشه فرزانه  | 

   

 

 

 

 

 

  شین گیج وخواب الود از صدای بلند باز شدن در گاراز و ورود پر سرو صدای ماشین شاهین

 

 ازجا برخواست  نگاهی به ساعت کنار تخت انداخت وای چقدر خوابیده بود

 

. از دیشب که مهرشاد قبل از رفتن به منزل  پدرش اورا به خانه رسانده بود مضطرب و پریشان تا خود صبح از شدت فکرو خیال خوابش نبرده بود .خنده دار بود که همان شبانه شناسنامه وپاسپورت  دفترچه بانکی  مقدار کم طلا های دخترانه اش  را در ساک سیاه کوچکی جمع کرده بودتابعد  از اخرین  امتحان که پس فردا بود به خانه ی نیناکه کلیدش را داشت ببرد .تقریبا دم دم های صبح بود که بالاخره خوابش برد  ولی چیزی نگذشت که با درد شدیدی در کمر  از خواب برخواست اه لعنت خوب میدانست چه اتفاقی افتاده است چند ساعت دردو عذاب در انتظارش بود که اصلا حوصله اش را نداشت بنابراین طبق معمول شالو کلاه کرد و به تزریقاتی سر کوچه رفت تا برایش دی پی رون تزریق کند  . خانوم تزریقات چی که زنی میانسا ل ومهربان بود با شنیدن غرو لند شین و نالیدن از این درد مزخرف ماهانه  مادرانه دستی به شانه اش زدو گفت اینقدر غر غرنکن خانوم کوچولو فردا پس فردا عروس میشی نی نی دار میشی  وقت زایمان  یه درد ی میپیچه تو وجودت انگار با چاقو دارن فرو میکنن توشکمت اونوقت به این روز میخندی   و چون وحشت وشرم  درون چشمهای شین را دید چشمکی زدو ادامه داد  عوضش بعد که نی نیت بدنیا اومد دیگه از این درد خبری نیست .   

شین که خسته و کرخت به خانه برگشته بود قبل از انکه بخوابد به حرفهای  زن فکر کرد به ازدواج به مادر شدن به زایمان  به مهرشاد  یاد حرف مهرشاد افتاد که گفت شین دوسه سال دیگه وقتی بچمون این دورو ور ا داره میچرخه ووول میخوره به همه ی این روزا میخندیم  .  بچمون  اخ  عجب صحنه ای بود وقتی  وقتی  پرستار اون نی نی نازو که حتما کله  طلائی بود تو بغل شین میگذاشت  به نظر شین به دردش می ارزید.

 

شاهین که بلند صدا کرد شین شین  یک لیوان چای برام بیار زود ، شین افکارش را رها کرد تا بجا ی مادر که با دوستانش به شیراز رفته بود، کمی به برادر خسته اش برسد.

 

 

دوستان عزیزم قبل از خواندن پاراگراف بعدی  میخوام که منو ببخشید منو ببخشید که دارم با این بیرحمی این جمله های سیاهو مینویسم اگر بعد از خوندنش از من، از این داستان، از این همه غم وتلخی، که تو این مدت بهتون تحمیل کردم ، خسته و بیزار شدین بهتون حق میدم. که برین برینو منو تنها بذارین. چی بگم که انگشتای دو دستم در حالیکه به سمت حروفیکه باید    همه چیزو حک کنن و به  این فصل عاشقانه پایان بدن نشانه رفتن  در یکی دوسانتی متری صفحه کلید   بی حرکت مونده ،اونا جران ندارن بیان پائین و دکمه ها رو لمس کنن  اما بالاخره که چی درست نیست هی طفره برمو راه میونبر بزنم شمام خسته شدین  نه  باید این راهو برم  که اگه نمیخواستم باید از اول نمینوشتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعت حدود نه شب بود  که زنگ خانه به صدا درامد اف اف خانه خراب بود و فقط میتوانست در را با زکند    وتوصدای کسیکه پشت در بود نمیشنیدی .شین دکمه ی باز شدن در را فشار داد و به سرعت به سمت پنجره ی کوچکی که رو به حیاط باز میشد رفت پرده را کنار زد تا ببیند بعد از باز شدن در چه کسی وارد شده است اما با منظره  ی عجیبی رو به رو شد ملیکا چادر به سر به ارامی وارد حیاط شد با هر قدمی که برمیداشت چادر بیشتر از روی سرش بر شانه رها میشد  وقتی به نیمه ی حیاط رسید  تقریبا تمام چادرش روی زمین کشیده میشد ، شین  مبهوت به این صحنه نگاه میکرد. تا جائیکه   ملیکا فریاد کشید شاهین.... شاهین....   بیا مهرشادو پیدا کنیم    ....بیا

شاهین که ریلکس روی کاناپه دراز کشید  با نگاهی وحشتزده به شین با سرعت عجیبی خودش را به حیاط رساند و چیزی نگذشت که صدای نعره هایش که نه ...نه را تکرا میکرد تمام حیاط را پر کرد. در پس زمینه  ی این صحنه ی وحشتناکی که شین ازپنجره شاهد ان  بود صدا ی گوینده اخبار با قساوت تمام در گوشش میپیچید   در این حادثه تعدادی ا زهموطنان عزیزمان  کشته شدند.... خدایا چه همزمانی نامیمونی...    شین بی اراده به ارامی در متصل به ورودی تراس را باز کرد و به نرمی در تاریکی انگار بخواهد پنهان شود در زاویه چارچوب درو تراس که حالتی ال مانند داشت پناه گرفت بزودی از صدای فریادهای غیر انسانی شاهین و حیغ ها  ی ملیکا حیاط خانه پر از جمعیت شد  میان ان همه جمعیتی که سعی  داشتند مهرشاد و ملیکا را ارام کنند کسی به شین که بیحرکت در سکوت ایستاده بود توجهی نیکرد  تمام فضای حیاط پر از هجوم بیرحمانه ی همهمه وپچ پچ مردم شد که چون ابری سیاهو غلیظ همه جارا پوشاند کم کم زمزمه های مردم علی رغم مقاومت شین به مغزش رسوخ کردو با صدای بلند پزواک یافت

 

..........چی شده چی شده..چه خبره ..خانوم شیرازی کچاست........ الهی.... کی شون بوده.....توکی شنیدی....اخبار گفت ...... اخی چند نفر مردند  ....بمیرم برای خانواده هاشون...    شین  دستان لرزانش را  به سمت گوشش   برد  اما حرفهای  تیزو تلخ چون کرکسانی که به هوای چشیدن طعم لاشه مرده ای  در اطرافش میچرخندو به ان نزدیک میشوند به ذهنش نوک میزدند   ....وای خدایا شکرت باید قدر سلامتی رو دونست .......خدایا این مردم چه میگفتند از بابت مردن چه کسی ابراز تاسف میکردند  بابت چه چیز خدا را شکر میکردند.......اصلا انها از حال خانواده های بخت برگشته چه میدانستند ........... شین خودش را با وحشت به دیوار سیمانی تراس چسباند ذرات برجسته ی سیمان همراه با نشستن غیر ارادی اش بر زمین به تمام پشتش فرو میرفت

 

 

 

. شین ساکت در پناه تاریکی به این صحنه های مینگریست ساکت  وبی حس ....حتی شاید لبخند تلخی بر لبش نقش بسته بود با خودش تکرار میکرد نه شین این حقیقت نداره  نه ممکن نیست این فقط یه کابوسه وبا دلداری به خودش میگفت  تو بیدار میشی  وماجرا رو برا ی مهرشاد تعریف میکنی و میگی برای سلامتیش صدقه بده   اما اینقدر این کابوس کش امد وطولانی شد  که کم کم همسایه های کنجکاو وگریان حیاط خانه را ترک کردند و شاهین به همراه ملیکا از خانه رفت کم    کم لرزه ی بدی به جان شین افتاد با دستهای لرزانش وناخنهای بلند ارایش شده اش چنان  بازوانش راخراشید که خون جاری شد لبهایش در اشتیاق فریادی بلند وا زته دل میسوخت اما انگار به حلقومش صمغ سکوت ریخته بودند  به اسمان سیاه و عمیق نگاه کرد طوریکه که انگار فرار بود از دل ان سیاه ی نیروئی مافوق چنگ بیاندازد و اورا ببلعد  شین ناخود اگاه منتظر مرگ یا حد اقل بیهوشی شد اما  نه هیچ اتفاقی نیفتاد شین نه بیهوش شد ونه مرد  زنده ماند تا تمام ان لحظات هراسناک را با تمام گوشت وخونش لمس کند با خودش مدام تکرار میکرد نه نه من میمیرم من گریه نمیکنم من باید بمیرم من نمیتونم تحمل کنم و منتظر بود قبلش اهسته بایستدو در تارکی شب حل شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لبها به هم فشرده شدند بدنش مورمور میشد درست مثل وقتیکه   سرمای تند گزنده ای به وجودش راه می یافت   دلش میخواست با همه ی وجودش فریاد بزند نه نه  امکان نداره  خدا ی من اینقدر بیرحم نیست نه    انگار که کسی از پشت موهایش را بشدت کشیده باشد پوست سزش سوزن سوزن میشد  بنظرش میزسید مغزش از اگاهی حقیقت اماس میکندو استخوان جمجمه را میشکفت قلبش یخ میبنندد  اما نمیتوانست فریاد بزند حتی اشکی نداشت

 او بدنش تا نیمه در برف بودو حجم عظیم بهمن به صورت گلوله ای غول اسا با شدت تمام میغلطیدو بسویش میامد  میدانست زیر بار این همه سرما    دفن خواهد شد میدانست هیچ راه نجاتی نیست میدانست فریاد اعتراضش  به این واقعیت تلخ تنها د رکوه پزواک خواهد یافت و سرعت بهمن را بیشتر خواهد کرد

 پس سکوت کرد بهر حال اون ندای پنهانی لعنتی همیشه به او هشدار میداد که خوشبختی سهم او نیست    احساسات عجیب و خاصی به او دست میداد دلش میخواست  شبانه در  خیابان ها  ی تهران سرو پا برهنه بدود و با فریادهای بی امانش دلسوزی تمام شهر را برای خودش بخرد که تازه انهم کافی نبود     

  میان انهمه افکار تلخ  بیجهت بدنبال مقصر میگشت بطرز عجیبی احساس گناه میکرد و باور میکرد عشق او مهرشاد را به کشتن داده است بنظرش غیر عادلانه ترین وضعیت جهان این بود که مهرشاد مرده باشدو او زنده  نه نه       .......  به خدایش التماس کرد اورا بکشد تمام عمرش را به فجیع ترین وضع بگیردو مهرشاد را به دامان خانواده ومادرش با زگرداند     و برای اولین با رمتوجه شد که چقدر ماد رمهرشاد را  بیانکه  بداند دوست داشته     والبته دلیلش مشخص بود او زنی بود که مهرشاد را بزرگ کرده وبه اغوش او افکنده بود  

 

اخ من من کثافت پسرش را از اوگرفتم ولی لایق نبودم بخدا لایق داشتنش نبودم   پدر از داخل خانه فریاد زد شین  کجائی بیا تو بابا سرما میخوری   چقدر از پدرش متنفر بود       لبهای شین از شدت اشمئزاز کشیده شدند   میخواست بگوید پدر دخترت مرد تو میترسی سرما بخوره      میدانید خیلی عجیب است مرگ با تمام ابعاد هراس انگیزش  که مانندزلزله ا ی است  که در چند ثانیه همه چیز را کن فیکون میکند همه ی زندگیت را از تو میگیرد  تو بسختی از ز یر ان همه اوار   خاک الودو زخم برداشته خودت را بیرون میکشی   و بعد میبینی   انگار نه انگار      بجز تو وروحت قلبت   همه چیز دنیا صحیح سالم سر جایش است نه ماه جا به جا شده نه خورشید    بجز توئی که در مرکز حادثه ا ی بقیه ارام به زندگیشان ادامه میدهند  بیهوده انتظار داری     جهان هم چون زندگیت به اخر برسد یا حادثه ای غیر عادی شکل وترتیب ان را تغییر دهد   واگر در ان لحظه به ایینه ای نگاه میکنی که حتی خودت هم همان ادم سابق هست ی با همان شکل و قیافه  فقط کمی خاکی شدی د رحالیکه انتظار داشت یه یک عجوزه  ی پیر و دهشتاک با موهای سفیدو صورت پر چروک ببینی، یک دخترجوان و با نشاط بجایت در اییینه میخندد.     شین با خود فکر میکرد ان شب ان همه مردمیکه خبر را شنیدند چه احساسی داشتند در بهترین حالت متاسف شدند و حالا با ارامش به رختخواب میرفتند د رکنا رهمسرو بچه هایشان میخوابیدندو خدا را شکر میکردند که این اتفاق برای انها نیفتاده است  این بیرجمانه بودولی واقعیت این بود که خود شین هم به همراه خیل مردم به حیاتش ادامه میداد و تنها مهرشاد عزیزش به اسمان رفته بود   شین دستش را

درا زکرد  و نالید مهرشاد نه تو قول داد ی منو تنها نذار نه نه  دستمو بگیر          یا یا برگرد تو زنده باش بذا رمن بمیرم

 

 

 

 

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید ورفت

 

 دیوانه ای به دام جنونم کشید ورفت

 

 

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

 

 

 

 

اما مرا به عمق درونم کشید ورفت

 

 

 

در اینجا انا دستش را از روی دکمه ها ی کیبورد برداشت و مات به کلماتیکه غلط املایی فروانی داشت نگاه کرد  چند بار خطوط را خواند اما برایش نامفهوم بود بنظرش ناتمام مضحک میامد   بعد سعی کرد بیاد بیاورد  شین با مشت محکم به دریچه ی بسته یخاطراتش کوبید اما باز نشد   نه ذهن انا ان لحظات تلخ بعد ان را را قفل کرده بود خدایا پیش از اینکه به راحتی اورا به خودش راه میداد دوباره جوان میشد لبهایش در تماس با لبها ی مهرشاد گرما ی اغوشش را واقعی حس میکردد   نه دیگر ذهنش توانائی پرداختن به جزئیات را نداشت   یک هشدار درونی به انا میگفت بهتر است بیش از این  برای مرور خاطرات به خودش فشار نیاورد   شین میترسید  نه یک لحظه اگاهی ا زمکان درک مکانی وزمانی اش را ازدست داد    اوکجا بود پشت میز نهار خوری داخل  پذیرائی شکنج در تختخواب دونفری به خواب رفته بود و صدا ی خرو وپفش بلند بود  ومثل همیشه گاهی حرفهای نا مفهومی میزد که شین از ترس فا ش شدن

را زوحشتناک دیگری به انها گوش نمیداد  اه لجن لعنت این زندگی من نیست   دستهایش را مشت کرد و به لبها افشا رداد       زندگی من         این چیزی که در موردش مینویسم   حالا میتوانست درک کند که

 چرا بعضی افراد در جلسات روانکاوی یا هیپنوتیزم وقتی به خاطرات وحشتناک زندگیشان نزدیک میشونو

ساکت میشوند هیچ نمیگویند فقط رعشه میگیرند میلرزندو فریادها ی کوتاه  میزنند وجملات پرتو بیربط و

نامفهوم میگویند       بعد از ان چه شد   بعد با ناتوانی متوجه شد هیچی بخاطرش نمیاید و تنها تصاویر روز خاک سپاری به ذهنش امد

 

 

 انا ی چاقالو دوباره شین شد و در دل شب به غالب شینی فرو رفت که سرگردانو مبهوت با فشار جمعیت

 عزادار که بیشتر به یک راهپیمائی شبیه بودبی انکه اگاهانه قدم بردارد به جلو رانده میشد

 

 

 

به سوگ من نشسته ای ولی نمرده ام هنوز

 

به ان دیار نو شده تورا نبرده اند هنوز

 

 

اگرنبود ترس تو از این مسیر بی بلد

 

 

خراب تن نمیشدی چه از ازل چه از ابد

 

 

 

 

 

 شین بی حس وحال با چشمانی بدون اشک به اطراف چشم میچرخاند به فامیل ها ی دورونزدیک  که از ته  دل فریاد میزدندو گریه میکردند.

 به جمع همکلاسیهای بیگناه ومعصوم با چشمانی اشکبار و پیراهن سیاه  که دور شاهین که بیواهمه جلوی چشم همه در اغوش اگرین زار میزد جمع شده بودند.

 

شین نه جرات داشت نه میخواست به جلو برود یک گوشه ایستاد  راستی چرا شین به این مراسم جانگداز امده بود 

 انهم در حالیکه قرار بود نزد مادر پیر وبیمارش باشد که بادلی خون از شیراز به تهران امده بود  و درخانه بزور مسکنوامپول تحت مراقبتو استراحت بود شین چه ماهرانه با حفظ ارامش همه را گول زده بود  طوریکه حتی به نینا که عجولانه خود را به تهران رسانده بود   با صدائی سرد گفت خوبم  خوبم و حتی خنده ی بیمعنایی   کرده بود.............     ناگهان جمعیت با صدا های هراسناکی به هم پیچید و راهی میان ان باز شد

 

شین از دور تصویر درستی ندید فقط موهایی طلایی بلند د رهوا میچرخید     تصویر نزدیک تر شد ملیکا بود با سری به عقب اویزان شده روی دست مردان فامیل که گویا بیهوش شده بود  یک نفر از پشت سر گفت الهی میگن چیزی از ........باقی نمونده    شین چند قدم به عقب برداشت و بعد ارام ارام از جمعیت دور شد رفت و رفت ورفت

 

 

 

در ان لحظه ا زخودم فاصله گرفتم  از جسمم دور شدم من از دور ناظر بود که چطور شین سراسیمه و با امیدی واهی در میان ادم های زنده و سالم جائی  دور ازجمعیت عزاداران   به   دنبال مهرشادگشت.اما شین یک دفعه دست از نلاش برداشت فهمید بیهوده است ودرست مثل سکانس های غم انگیز سینمائی  درست عین هنرپیشه ی فیلمها  که ناغافل با تیری از پا در میایند یک لحظه ایستادو بادستی  بر روی قلب به لرزه افتادچشمها به کاسه رفت و دهانش نیمه باز باز ماند  و بعدبا دستی دراز شده به سوی اسمان ،انگار منتظر است دستانی قوی انها را در پنجه بگیرند و اخرین نفس را کشید وبر زمین افتاد وپا به پا به پای عزیز رفته اش رفت..

 

 

.... انا با قدمهایی کند از دور به شین نزدیک شد    و با خودش زمزمه کرد من خود به چشم خویش دیدم که جانم میرود       اری شین برای همیشه جایش را به انا داد که با خشمی فروخورده و چشمانی بیزار به این دنیای تلخ بنگرد

                                                                             انا با لا قیدی برگشت ترجیح داد همه چیز را انکار کند اه بله این راحتتر بود اگر نمیتوانست اگر نمیشد او هم باید به شین میپیوست    قلبش سنگ شده بود   لبهایش را به هم فشرد                    نفس کشید عمیق عمیق تر   انگار داشت در باتلاق فرو میرفت ینا خود اگاه  گفت خدایا کمکم کن اما ........          ناله اش بزودی خاموش شد یکی از درونش گفت هی رفیق بیااین راهو سختوبریم اون باتوهیچ کاری نداره   اون به حرفات گوش نمیده  این بود که برگشت و شین را برجا گذاشت اوبه همه چیز پشت کرد حتی به پشت سرش هم نگاه کرد شاید هم میترسید مانند دختران لوط ا زنفرین خداوند تبدیل به ستگ  شود او رفت  و از مردم ازردیف های وحشت انگیز قبر های خالی که همه اورا با ناله هایی وحشت انگیز به خوددعوت میکردند وگویی دهان باز کرده بودند ومیخواستند اورا ببلعند فاصله گرفت .   یک دفعه خودش را در فضای باز جلوی غسال خانه یافت  دخترکوچکی که 12 یا 13 سال بیشتر نداشت  داد میزد بابا ....بابا.....فریادش در ان فضا انعکا س مییافت و به انا برخورد میکرد  اوعقب رفت و فرار کرد وبی هدف با تعارف مردی غریبه سوار یک اتوبوس شد که  اماده ی حرکت بود و بر اولین صندلی نشست    چیزی نگذشت دو مرد جوان  د رحالیکه زیر بغل زنی میانسال را گرفته بودند اورا که بی حسو حال سرش به یکسو کج شده بود بالا اوردند وقتی زن میانسال به بالا امد  گفت ولم کنید میتونم برم و یک دفعه ایستاد و   کنار شین نشست   اوتوبس که حرکت    کرد   زن با صدای بلند گفت  پروین جان خدا حافظ  وهی تکرار کرد کم کم تمام زنهاو مردهای توی اتوبوس همراه باا و دم گرفتندپروین  .... پروین جان خدا حافظ   انا هم بی انکه پروینی بشناسد با انها زمزمه میکرد پروین جان خداحافظ    اتوبوس به حرکت درامد نگاهشین بر جاده میسائید و اشک ارام ارام میامد   لبهایش ورم کرده بودوبینی اش گرفته بود   سرش را به شیشه چسبانده بود      یک دفعه یادش امد  روی اعلامیه نوشته بودند جوان ناکام انا لبخند تلخی زد کسی چه میدانست شین چه عاشقانه هائی را نثارش کرده است. 

 

 

 خوب شین عزیز برو برگرد برگرد به گذشته ها ممنون که مدتی طولانی با من بودی  اینقدر در این مدت با توخو گرفتم یادت به من انرپی میداد و دوباره جوانو عاشق شده بودم   که نمیدانم  بعد از جدا کردن یادت از خودم چه کنم      اما مهرشاد مهرشاد عزیزم من هیچ وقت نتوانستم یاد تورا از ذهنم حذف کنم تو همیشه با من بودی  احساس میکنم همه چیز را در مورد من میدانی  اما من خیلی خسته شده ام خیلی  این راه مافوق طاقت من بود    برایت مینویسم همانطور بارها در ذهنم تورا تصورو برایت درد ودل کردم    

 

  عاشقی زحمت بسیار کشید                تا لب چشمه  چشمه به معشوقه رسید

 

 

نشده از گل رویش سیراب                     که فلک دسته گلی داد به اب

 

 

 

 پایان فصل اول

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:3  توسط اندیشه فرزانه  | 


دینای عزیز از من خواسته در یک بازی شرکت کنم به نام ۱۴ سال پیش در همین روز

خدایا ۱۴ سال پیش یعنی بذار حساب کنم بگذار چشمانم را ببندم و بگذارم ورق بخورد این تقویم

 کهنه ی عمرم

سال ۱۳۷۴

 

تنها  زندگی می کنم دور از پدر و مادر   در یک اطاق کوچک در خانه ی یک زن پیر   از ترس تنهائی شبها

 دیر میخوابم وصبح ها ی زود  از خواب بیدار میشوم  و ارام ارام از پله های باریک اهنی و پیچاپیچ پائین

میایم  وخود را در انتظار شروع روزی دیگر به اغوش کوچه های تنگ وباریک با دیوار های کوتاه وکهنه

میاندازم . خود را نانوائی نسبتا خلوت میرسانم انگشتانم بی تاب داغی نان سنگگ بلندو بزرگ و

خشخاشیست  .  

وقتی به اندازی کافی  از استنشاق هوای خنک صبح گاهی راضی شدم و در ایوان بزرگ خانه که به خانه

 

 های اطراف مشرف است روی یک  میز کهنه ی اهنی زنگ زده مینشینم و در حالیکه  به سینی های

بزرگ لواشک نمک زده که دارد کم کم قرمز میشود نگاه میکنم صبحانه میخورم  . توجهی به عقب رفتن

روسری وپیدا شدن   موهایم که  کم کم بلند شده است  ندارم .

 

دفترچه یاد داشت نسبتا بزرگی در کنارم است لای ان ۱۰ تومان گذاشته ام کرایه ی اطاق کوچکم است

   

خیلی زود با خوردن یک کف دست نان و نصف قوطی کبریت پنیر  ویک لیوان چای بدون قند سیر میشوم

دستم را روی جلد چرمی دفتر میگذارم   و   به یک نامه فکر  میکنم  که بر اساس ان باید متنی بنویسم و

 به  استاد ادبیاتم تحویل دهم................

 


 

چقدر میترسم وپریشونم...........

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 8:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

 خیلی خسته ام تازه از استخر امده ام دختر کوچکم مثل همه ی بچه های دردانه بی قراری میکندو برای خواسته ا ی نا معلوم لب میپیچاند  قلبم بد جور نامیزان میزند یواشکی قرص را از داخل کیفم برمیدارم و با اب گرم میخورم و هنوز کاملا ان را قورت نداده ام که به راننده ی تاکسی میگویم اقا همین جا نگه دار

 

از جوب بلندو عمیق همراه با دخترم میگذرم و به شیرینی فروشی میروم

دخترنوجوانی پشت دخل است زیاد زیبا نیست اما جدیت خاصی که در جهره اش است بدلم مینشیند .

د رته چشمهایش حالتیست شبیه کسانیکه زندگی را میشناسند  .  خانوم چیزی میخواستید

-اه بله نخودو نقل

- چقدر

- ا نمیدونم اندازهی ۱۰۰ تا بسته

-کوچیک یا بزرگ

 و انا دو کیسه ی بزرگ و کوچک پلاستیکی جلویم  میگذارد و میگوید کوچیکش بهتره ۱۲۰ تا برات میذارم

بیانکه عقیده ی خاصی داشته باشم بااو موافقت میکنم چون معلوم است از من خبره تر است.

نا خود اگاه لبخندی میزنم که باعث میشود دختر به سر ذوق بیاید و دلش بخواهد مهارتش را به من نشان بدهد

ببینید خانم مردم نخود بیشتر دوست دارن دو به یک بگیرین  این نقل  باریکا شیک تره    مزش بهتره و قبل ا زانکه چیزی بگویم یک دانه نقل مقابلم میگیرد وخیلی صمیمی و مهربان میگوید بخور ببین چقدر تازس  ومیخندد و ردیف سفید و مرتب دندانها ی سفیدش    را به نمایش میگذارد ناگهان چقدر زیبا به نظر میرسد .

دخترم کمی انطرف تر به سمت پاستیل های فله ای رفته  و ا زهمان جا میپرسد مامان برام میخری  وا ی نه اصلا موافق نیستم ولی سرم  به علامت مثبت  تکان میدهم  میدانم که ان ها را نمیخوردو فقط دوست دارد داشته باشد .

دختر ک  با نگاهی به دخترم دوباره میگوید  شکلاتم قاطیش کنید بد نیست اما کم  البته نه ازاونا که اب میشه

همه ی بسته ها  را در یک پلاستیک میگذارد

 همان جا یک دفعه حس میکنم ا زمنگنه کردن اصلا خوشم نمیاید بنظرم خیلی ماشینیست و من را به یاد فرم های اداری مدارس میاندازد و به همین خاطر ۵ مترروبان سبز هم میخرم . یاد تولدهای قدیمم میفتم بچه گیها با پدرم میامدیم و ساعتی طول میکشید تا من از میان چند شکل معدودو تقریبا تکراری یک مدل برای کیک انتخاب کنم . واخر سر با کلی کاغذ کشی و کلاه و بادکنک  ا ب نبات هدیه یبچه هاو ووو با یک دنیا شادیو رویا از مغازه خارج میشدیم . 

    

 

در منزل پدرم طبقه بالا نشسته ام روبه روی سینی بزرگ وبا حوصله انگار هیچ کاری در این دنیا نداشته باشم کیسه ها را از نقل و نخودو شکلات پر میکنم و با زبان خودم با   او حرف میزنم  .  خیلی حرفها خیلی صحبتها که شاید اگر ......نزدیک نبود برا ی شما مینوشتم گاهی میخندیدم و گاهی گریه میکردم   ارام ارام سبک میشدم بالا میرفتم و در این کشمکش ذهنی به همه جا سرک میکشیدم

 

 

زنگ زدم به گو..گو...ش با همان صافیو پاک دلی همیشه به دنبالم امد  هردو گناهکاریم با ارایشو پیراسته با این تفاوت که گو..گو..ش بسیار خوش هیکل است بینظیر ها 

و هردو ی ما زنانیکه به غیر دل بسته اند    در تمام طول راه یک درمیان به عشق و مذهب ساخته دست خودمان که همه چیز را توجیه میکندو مارا زیر لوای حضرت مهدی ایمن نگه میدارد نقب میزنیم  ....

میگم یه جای سوت و کور پیدا کن مجلل نباشه  مال بچه ها باشه  .. یه محله ی کهنه میخوام زود پیدا میکنیم اووووه چقدر بچه دورمان جمع شده   

 اخر شب هردو تو یه پارک خلوت نشستیم دور از شادی دور از شربت زعفرانی  گل خوابیده نزدیک ما توماشین

.....نفس عمیقی میکشه و میگه  خیلی دوسش دارم  

میخندم و میگم زهر مار تو همیشه عاشقی

کج نگاه میکنه نه که تونیستی

کمی فکر میکنم و میگم نه دیگه نیستم نه واقعا نیستم 

 


روز خبرنگارم به اونائی بودنو هستنو رفتن تبریک میگم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 

 

 

خسته و مریض بودم ذهنم تمرکز جمع اوری لحظه های دور گذشته رو نداشت دستو پام بد جوری خشک شده ونمیدونم خسته شدم قد یه دنیا  پراکنده نوشتم مهماشو پراز خودپسندیه این متن پر از افراط به من ببخشید زندگیم همون لحظه ها بود بقیش که به تلخی وحسرت گذشت

 

شین چند تا از کتابهایش را در کیف برزنتی سبزش ریخت و در حالیکه  لباسهای تاز ه اش را از  کمد بیرون میاورد به نینا گفت حالا کی برمیگردی از شمال؟  و بدون اینکه منتظر جواب نینا شود   بلوز البالوئی رنگ استین رگلان رابا دقت بدون انکه پیچ وتاب موهای به دقت سشوار شده اش بهم بریزد  به تن کرد. داشت دامن شلواری مشکی براقش را به تن میکرد که نینا در استانه ی در ایستاد و گفت پس فردا ،چطور مگه ؟

ودر همان حال نگاهی به شین انداخت وگفت با این ارایش میری بیرون بهت گیر میدنا.  در ضمن چرا خودتو اینقدر میسازی .  اونم جلوی یه جوون  عذب اخه یه ذره دوراندیشی یه ذره مصلحت

 

شین که طبق معمول تو ایینه نگاه میکردو دقت میکرد که چطور تارهای پیچیده ی موهایش از جلوی مقنعه بیرون بیاید که زیبا جلوه کندخندید و گفت حرفا میزنیا یه جوون عذب!!! بهت نمیاد مثلا تو روشنفکری  تازه این جوون شوهر ایندمه

نینا با تمسخر پوزخندی زدو گفت نه بابا  کی عقدت کرد ما نفهمیدیم.  اصلا نمیگی یه همسایه ای، چیزی ،زنگ بزنه خبر بده. شما تو اون خونه تنهائین. بیان بگیرنتون. مثل سهیلا  با اون پسره عقدتون کنن.

 

شین قهقه زد وای خدایا چی از این بهتر دیگه مراسم خواستگاری و این همه ترس و لرزاز بین میره .

 

نینا گفت اره ارواح عمت، قیافه باباو داداشتو ببینی خودتو خیس میکنی. شیطونه میگه زنگ بزنم به مادرت همه چیو بگم

 

شین در حالیکه به سمت در میرفت خندید وبا لحن لوسی گفت نخیرم تو جراتشو نداری . نینا با استیصال سری تکان داده گفت نخیر پاک خل شدی دختر. از حالا زر زر گریه کردناتو میبینم نگو نگفتی.

 

 

 

 

 

 

 

.

 

 

هر دولحظه ای به هم خیره ماندند  شین  سوزش اشک شوق ودلتنگی  را در چشمانش حس میکرد اما لبش ازذوق لرزید و به خنده باز شد. مهرشاد ارام فرق سرش را بوسید وگفت اگه میخوای گریه کنی رودربایستی نکن  منم حال تورو دارم  هم خوشحالم از دیدنت هم غمگین از رفتنی که در انتظاره  . شین سرش را بالا اوردو انگشتش را به لب مهرشاد به نشانه ی سکوت سائید . وگفت نه هیچی نگو. حرف از رفتن نزن. نذار دلم بگیره. بی تو ناقص بودم. نصفه  نیمه. اخرش حالیم نشد چی کم دارم . اما حالا فهمیدم . سرد بودم. جون نداشتم. روح نداشتم. اما ..اما...حالا که صدای قلبتو از زیر این پولور میشنوم این بالا پائین رفتن سینت  منو بیتاب میکنه. مهرشاد سرش را خم کردو ارام زیر گوش شین گفت شین دیوونم نکن  بذار ادم باشم   بذاریه کمی از ایمان  اون بچه مومن نمازخون تووجودم بمونه  .شین  گفت اصلا فکر نمیکنم به هیچ چیز فکرنمیکنم فقط میخوام این لحظه ها تموم نشه وبعد با بغض ادامه دادامروز فقط امروز از شب متنفرم .شبی که اخرش که من باید برم وتو باید بری. دور بشیو معلوم نیست کی دوباره بیای اگه با تسلیم شدنم میتونستم تورو داشته باشم  .مانع بشم از این دوری . به این تشویش پایان بدم  .  باور کن وجودمو ازت دریع نمیکردم مطمئن باش نمیترسیدم از این که چی بشه که چی بگن .مهرشاد یک دفعه به سختی تکان خورد و لرزان گفت  شین این چه حرفیه  تو مگه از من دریغ کردی .توسهم عمده ای از دخترانگیتو به من بخشیدی  دست نخوردگیت ا خدا نیاره اون روزو که اینقدر پست باشم اینقدر بیعرضه که برای بدست اوردنت متوسل بشم   به شکستن حریم

شین خندید و با شوخی گفت : اوه   چه پرهیز گار!!!!!!  لابد دیگه نمیخوا ی منوببوسی

 

مهرشاد دستش را دورکمر شین که بالاخره کمی باریک شده بود انداختو با دست دیگر چانه ی گردش را بالا اورد  وگفت چشمان معصوم بیخبرو لبهای هوس انگیز چه تضادی .شین با نگاهی پرلبخند گفت فلسفه نباف دلیل نیارو چشمانش را بست وگردنش به عقب خم کرد تا  پیچ وتابهای موهای شرابی بلند  به کمر برسد .مهرشاد سرشرا رویصورت شین خم کرد با انگشت به زیر خط صریح ابروهای تازه اصلاح شده اش کشید و پوست لطیف پیرایش شده بالای پلک شین را نوازش کردد . باعث شد شین بیشتربخنددوبا چشمان بسته بپرسد : خو ب شده ؟ مهرشاد در حالیکه   مثل همیشه به موهای شین چنگ میانداخت گفت اوهو وم موهاتم قشنگ شده همه ی اینا برای منه نه.  شین چشمان را به علامت تایید بازو بسته کرد ومنتظر ان لحظه ی خاص شد تماس داغ ولرزان لبهایشان اوج

جنونی عاشقانه، لرزه ی خوشایند لذت و دستانی که حریصانه کنکاش میکرد و با ناامیدی و عجزی پنهان به عشق چنگ میزد. خواهش دل و تمنا ی جان چون ماری بدور پیکرشان میپیچید  ومیخواست وجودشان را در هم امیزد و یکسان کند که  قبل از انکه به مرز بینهایتها برسند .ترس ،تردید، شرم از یکدیگر جدایشان کرد   ووصال را به وعده ای دیگر موکول کردند  .

 

 

 

 

 

 

مهرشاد شین را کنار دست خود نشاند و با شوقی مفرط زیپ ساکش را باز کرد و یک پلاستیک مارک دار بزرگ را بیرون اورد و با وارونه گرفن ان ،محتویاتش را روی میز خالی کرد .شین با خوشحالی فریاد کشید وای سوغاتی ها ی منه.... مهرشاد در حالیکه  ازواکنش بچهگانه ی   شین، لذت میبرد، گفت صبر کن  بذار تک تک بهت نشون بدم. اخه من یکباره اینا رونخریدم که .هر وقت دلم میگرفت تو گشت زنی های پاساز های  اطراف محل کارم میخریدم .

خوب اول

 

و بعد دست دراز کردو یک جعبه سایه ی بزرگ را مقابل شین گرفت درش را باز کرد وگفت  اینم یه عالمه رنگ برای شین عزیزم که عاشق ارایشه  پیش خودم گفتم بین این همه رنگ بالاخره رنگ مورد علاقتو پیدا میکنی

 

 شین جعبه سایه را گرفت و مهرشادو شین همزمان در قاب ان ایینه ی مستطیل به هم نگاه کردندو لبخند زدند

.بعد نوبت به  یک ست بدل هندی رسید مهرشاد همانطور که گردنبد پر طمطراق پر از نگین های رنگارنگ واویزهای مختلف را جلوی شین تکان میداد گفت شرمنده خانوم اصل نیست اما من میدونم تو عاشق بدلی های این شکلی هستی برات  خریدم فقط حواست باشه گوشوارش خیلی سنگینه. خانومه. فروشندهه میگفت انگار یه اویز پنهون داره که به مو وصل میشه منکه چیزی ندیدم

 مهرشاد هنوز چیزی نگفته بود که شین بسته کادوئی بعدی را قاپ زدو به سمت اطاق رفت

 

 

 

 

 

شین با هزار زحمت زیپ پشت لباس را بالا کشید موهایش را بال بست گوشواره ی واقعا سنگین را به گوش کرد و ارامو اهسته به سالن رفت دو طرف دامن لباس را در دست گرفتو جلوی چشمان مشتاق مهرشاد چرخی زد و بعد سریع به سمت ایینه سرتاسری جالباسی ورودی رفت و خودش را برانداز کرد شین بیچاره مثل هردختر جوان دیگری احساس میکرد    زیبا شده است  با لبخند به تصویرش نگاه میکرد که مهرشاد تندو بی پروا شانه هایش را از پشت بغل کردو پس گردنش را بوسید .  شین سستو بیاراده سرش را به عقب برد تا بوسه های ریز مهرشاد  برگردنش بنشیند هیچ چیز هیچ جیز در ان لحظه بنظرش زشت، شرم اورو غیر اخلاقی نمیرسید در ذهنش این موج ملایمی که تارهای وجودش را به لرزه در میاورد  شبیه  از پیله بیرون شدن پروانه یاتبدیل غنچه ای نشگفته به گلی زیبا و خوش حالت بود اما مهرشاد زود هم شین را رها کرد و گفت دیگه پاک کافر شدم هیچ مانعی نیست برام جز ترس از تهمتی که مبادا فردا شامل حالت بشه. که نمیخوامش.  که مبادا فردا روزی امثال مادرم اگه تن به حضور توی مراسم و اجرای تشریفات خاله زنکی مخصوصش بدن . بهانه کنن برات حرف در بیارن . حالا  بیا بیا که یه چیزرو جا گذاشتیم

 

بعد مهرشاد به سمت بسته ی اخر رفت شین گفت بازم یه لباس دیگه مهرشاد جواب داد نه این دیگه اختیاریه میتونی قبول کنی یا نه و بعد بسته رو باز کرد یه قواره پارچه ی چادر مشکی بود همینطور ندوخته مهرشاد انداخت روی سر شین   شین بدون حرف لبه های پارچه رو با حالتی که مادرش رو میگرفت جلو سرش تنظیم کرد و به مهرشاد گفت میخوای چادری بشم

 

 

مهرشاد سرشو پائین انداخت گفت خود خواهم نه

اجازشو ندارم نه    اشتباه نکن شین بذار توضیح بدم  اخه اخه نذر کردم. بی اجازت   نذر کردم  از این طرف که عقد گردیم یعنی از همان ساعت بعد از محضر  ببرمت مشهد  . چی بگم حسرت دارم از بسکه موقع زیارت  تو حرم امام رضا  دیدم برای دختر  پسرای جوون خطبه ی عقد  میخونن   منم دلم خواست

 

اخه هی شیرینی گرفتن جلوم من هی با بغض گفتم مبارکه گذاشتم دهنم

دوست دارم بدوزیش سرت کنی با هم بریم  زیارت همون اول زندگی    حالا اگه خواستی اونجا چادر مادر بزرگتو سر کنی جرفی نیست  . ولی یه چیز بگم بخندی میخوام موقع برگشتن به یکی از اون عکاس دوره گردام بگم از من وتو کنا رهم پشت به گنبد امام یه عکس فوری بگیره خنده داره نه .

 

شین که دیگه طاقت این همه محبتو نداشت جلودوید نشت کنا رمهرشادو گفت تو اگه بخوای من کفنم تنم میکنم چادر دیگه چیه .میخوام بعد ازتو زیبائیمو به کی نشون بدم

مهرشاد گفت منظورم همیشه که نیست گاهی اوقات باشه. شین گفت چشم جشم  بگو بگو یه چیز دیگه هم هست یه چیزی که گفتی باید جراتشو داشته باشم

مهرشاد نفس بلندی کشیدو گفت یعنی حالا.

 شین گفت اره همین حالا

مهرشاد گفت شین ازت میخوام این ترم مرخصی بگیری . میخوام هرچی مدرک و شناسنامه و پاسپورتو چیز بدرد خور داری بریزی تو یه ساک کوچیک بذاری یه جای امن . شین ایشالله که همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره اما اما اگه نشه  اگه خانواده ها اذیت کردن سنگ انداختن جلو پامون مچبوریم مچبوریم....شین گفت چی به چی مجبوریم  

مهرشاد گفت همه رو یه دفعه بگم تو دلت خالی نمیشه.

 شین گفت نه بگو زودتر راحتم کن

مهرشاد گفت حقیقتش صحبت کردم با یکی .یکی که وارده . خیلی با نفوذه .گفت ... گفت میتونه سریع  برامون اجازه بگیره شین گفت نمیفهمم اجازه اجازه از کجا

 مهرشاد مکثی کردو گفت چرا بهت دروغ بگم میترسم میترسم از نه ی بابات... میخوام دفعه دیگه که اومدم با خودم ببرمت اونجا دلم میگیره .تورومیخوام.... میخوام  شب که خسته میام بگیرمت تو دلو جونم.   میترسم نه بشنوم  برای همین  میخوام اجازه ی قانونی بگیرم واسه عقد کردنت   . چی میگی  اگه نه شنیدیم. اگه مخالفت کردن . نذاشتن . جلوتو گرفتن.  با من میای .. تنها.. بدون میهمونی... بدون مراسم... بدون لباس عروسی که پوشیدنش ارزوی هر دختریه .

 

 

شین بی اختیار اشک میریخت  گفت  چرا با ترسو لرز میگی چرا خجالت میکشی معلومه که میام   خیالت تخت و راحت .     از همه چیم میگذرم. یک ساعت پیش بهت چی گفتم . من نه جهیزیه میخوام نه جشن عروسی با همین چادر سیاه باهات میام مشهد .    لازم نبود بگی  خودمم میدونم بله گرفتن از بابام کا رسختیه    مهرشاد گفت مطمئن بودم همین جمله ها رو میگی  دعا میکنم که مجبور نشیم... که مثل بقیه باشیم ماشین عروس گل زدنو بوق بوق  اما بااین حالیکه داریم دیگه جدا موندنمون صحیح نیست.. بازم تا خدا چی بخواد ..  شاید دلشون نرم شد خودتو اذیت نکن  این فقط یه احتماله .

شین یک گوشه کاناپه کز کرد. با وجودیکه به مهرشاد قوت قلب داده بود سخت بود براش اینطور قد علم کردن اونم جلوی عزیز ترین. کسانش .

مهرشاد خیلی زود فهمید اومد نزدیک دلداریش داد و گفت شین عزیزم غصه  نخور بخدا این روزا میگذره بخدا دو سه سال بعد به این سختیا میخندیم همین جا همینطورکه بچمون این گوشه کنا راوول میخوره  وبرای خودش میچرخه میبینیم این هولو هراسا     برامون شده خاطره  ..خاطره ی یک عشق پرماجرا که ختم بخیر شده

 


دوستان عزیزم این حرف رو به هیچ منظوری نگیرید اما  فکر میکنم گاهی پاسخ به کامنتها -سر زدن به وبلاگ دوستان -جواب دادن به ای میلها -لینک کردن دوستان ا زمن قصوری دیدن یا گله ای از من دارید خواهش میکنم بگید چون دلم نمیخواد کسی اینجا رنجیده خاطر بشه
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

 ازت دلگیرم .چرا؟فکر نمیکردم قامت  ایمانت اینقدر کوتاه باشه که هرکسی بتونه با جستی خودشو به دژ محکم احساسات و منشت برسونه . چی شده نکنه مقام ومنصب تورو عوض کرد .از اون ادم مظلوم وبیگناه که ترس ا زگناهو میشد از نگاهش خوند ادم دیگه ای ساخته.یادته با پای پیاده میومدی اداره لباست چه ساده بود وحالا شنیدم سوا رماشین انچنانی میشی یعنی تغییر کردی نه دلم نمیخواد باور کنم تو این مدت بارها شد که وسوسه شدم بهت زنگ بزنم ازت کمک بخوام تا کاری هر چند بی درامد برام پیدا کنی اما ترسیدم نخواستم به خودم گفتم حالا اگه یکی داره راهش درست میره من نباید براش چراغ چشمک زن باشم به نا کجا اباد  یادته به من گفتی به من هم نمیشه اعتماد کرد با این ظاهر مومن منم ممکنه یک لحظه خطا کنم  این روزا خوابای عجیبی میبینم سه روز قبل از اینکه بشنوم اون دختر پر رو که قصدی جز بهم زدن زندگیتو نداره به عنوان کارمند استخدام کردی   خوابتو دیدم تو خواب بهم گفتی حاضرم با هر کی تنها باشم جز تو چون ازت خیلی میترسم هوم جمعه ی بعد تولد امام زمانه  خوشحالم که فهمیدم این کورسوی علاقم به امام غایب وابسته به تو نبوده  میدونی من هیچ وقت جمکران نرفتم حتی قمم نرفتم دلم گرفته خدا کنه اشتباه کرده باشم  کتابای امانتیت پیشمه دیگه نمیخوام نگهشون دارم  دلممیخواد برسه بدستت بدی به ادم دیگه که اونم راهشو پیدا کنه    شاید ندونی هر وقت بچه ها میرن جمکران انگار دلم اگاه بشه زنگ میزنم به گوگوش (اسم مستعار دوستمه )

دیشب گوگوش میگفت زرین دفعه ی قبل گریش گرفت گفت اخه چطوره که هردفعه انا به ما زنگ میزنه انگار دلش اینجا مونده    باشه  میرم میرم چون تو بدل بودی و اصل اونه

 


محدثه جان ایمیلتو ندارم خانومی به دستم نمیرسه

 


پریشونم تمرکز  ندارم پر از التهابم از خوددم میترسم عین یک معتادم که مواد بهش نرسیده به خودم میپیچم انگار توی یک سرمای سخت گیر کرده باشم بیموقع خوابم میاد 


 

والا تو این وضع خجالت میکشم داستانمو تعریف کنم  اما چاره چیه  ...کی میدونه شاید یه روز منم تو این وبلاگ بنویسم 

 من از این حقیقت اگاه نبودم که زن لاغر وخوشبختی هستم که همیشه مورد علاقه ی همسرم بودم

 

امضا

شکنج شکنج خانی

تاریخ ۱۲ مرداد

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:3  توسط اندیشه فرزانه  | 

دو سه روزی نبودم  دست دخترمو گرفتم و رفتم این خونه اون خونه  اول خونه پرنیان دوست قدیمیم و بعدم نینا  میخواستم گل یکی دوروزی از این فضای متشنج دور باشه  دختر پرنیان با مادر بزرگش  رفته بود خارج که خورد تو ذوق گل  بعدشم زندگی فوق مجلل  پرنیان و بخصوص دکور افسانه ای اطاق دخترش باعث حسادت گل شد باورم نمیشد همیشه سعی کردم همه چیز به بهترین نحو براش فراهم کنم شاید هزار تا عروسک داشته باشه هر چی میخواد فراهم میشه اما...........ولی فکر کنم بیشتر به یک چیز دیگه حسادت میکرد به یک خوشبختی پنهان به ارامشو بی خیالی که اصلا تو خونه ی ما یافت نمیشه   

 تمام روز با پرنیان راجع به ارزش عشق صحبت کردیم تمام مدت کلیپ های عاشقانه به خوردم داد که در   این شرایط برام داغون کننده بود اما به روی خودم نیاوردم کلی با هم اواز خوندم حسابی به واگوی ه های عاشقانش گوش دادم دخت رلایقی هست درس خون مدیر باهوش و پول خوبی هم در میاره البته با زحمت زیاد  خیلی تلاشگره و حساس دوسش دارم یک پزشک متخصص حاذقه  اما از شانسمون شوهرش زودتر از موقع برگشتو بزممون بهم ر یخت و رفتم خانه ی نینا باورتون نمیشه 

 

نینا  تمام مدت در مورد سریال ترککی حرف  میزد که از یک کانال عربی پخش میشه شما نبودید ببینید هی میگفت توروخدا  چه صحنه های لطیفی چقدر همدیگه رو میخوان اخی چقدر زنه بیچارس عشقشو ترک کرد شوهرش عرق خوارو زن بازو خشنه   منم با صبوری و علاقه به حرفاش گوش میکردمو میگفتم اره واقعا د رحالیکه  میدیدم زندگی خود من خیلی تلخ ترو پر ماجرا تر بوده  و برام غمو شکستو درد تازگی نداره

این دوسه شب بد خوابیدم فشارم بالاستو گیج میزنم فعلا سالمم در ضمن تمام کامنتتا روخوندم  بهتونم سر زدم ولی جدا بی حالم بازم میام بیشتر از این نمیتونم بنویسم 

 


دوستان عزیزم اگر جواب کامنتتون دیر میشه خواهشا ازم نرنجین  وب ه حساب هیچ چیز نذارین  دوستون دارم خدا حافظ

 


دوست عزیزم نیکا خواسته یه بازی خوشمزه ی وبلاگی بکنم اونم از این نوعش

دارم فکر میکنم به یه بازی....

یه بازی وبلاگی...

 

اسم چند تا رستوران یا کافی شاپ مورد علاقه تون همراه آدرس و نوع غذا

 

حقیقتش الان کمی عقلم درست کا رنمیکنه فقط بگم یه رستوران خلوتو تاریکو قهوه ا یددوست دارم برمتنها بشینم غذا بخورمو  بشکل غیر معقولانه ای هر لحظه منتظر باشم یکی که دوسش دارم از غیب سر برسه بشینه سر میزم

خوب از بعضی جاها خاطره دارم

 پیتزا ساندویچ پیشخوان تو مطهری اونم طبقه ی بالاش

سوپر استار نزدیک صدا سیما برای خود ازاری خیلی خوبه بشینی لب اون پنجره بزرگاش  هی نگاه کنی به کارمندای خسته که از سازمان میان بیرون

 

یه ساندویچی هست تومیدون تجریش راس مثلثیه که یه خیابونش میره سمت دربند یکی هم میره سمت  مرکز تجاری تندیس که ازش خیلی خوشم میاد  هر وقت خیلی ناراحت باشم اول میرم امامزاده صالح بعد میرم ناهار اونجا پیتزا میخورم 

 

رستوران بوف هر جا باشه

سورنتو  سابق رو خیلی دوست داشتم  با اون اتیش توبشقاباش

 

رستوران مقابل صدا سیما  رو هم دوست دارم برای چلوکباباش

همه ی اغذیه فروشی های کثیف میدون انقلاب  رو دوست دارم  برای لوبیا هاشون

 

ساندویچی بزرگیه فلکه ی دوم صادقیه همون جا  یک میدون بزرگه ها

 

بعد توی ونک هم یه ساندویچی هست حاشیش سوسیسا میچرخنا اونجارم دوستدارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط اندیشه فرزانه  | 

 با اون همه قول و قرار و پیمون

که با من غم زده داشتی رفتی

میخواستی از تنهائی دورم کنی

اما منوتنها گذاشتی رفتی

پس اون همه وعده که دادی چی شد

 رفتی  و وعدتو وفا نکردی

گفتی تورو خدا به من رسونده

رفتی و شرمی از خدا نکردی

 فعلا حالم بد نیست بحران گذشته است تنها خرابی بجاست  چون بقایای  پیچاپیچ و درهم شکسته ی شکوه و جلال گذشته بعد از طوفان   ممنون که صدایم را میشنوید منیکه در خلا در  زوایای نامعلوم دنیای

مجازی با شما حرف میزنم  همه چیز را حس کردم مهرتان وفایتان دوستان من باز هم ممنون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

  صبح خیلی زود بود شاید هوا هنوز خیلی روشن نشده بود   تنها میدیدم که از پشت  پرده های ضخیم البالوئی رنگ  نوری به زحمت     به سرامیک کف پذیرائی نفوذ کرده کوفته بودم درد زیادی داشتم جسمیو روحی نه من زن شادابی نبودم که مثلا بعد از خواندن نماز صبح  انقدر احساس سبکیو  نشاط کند که به سراغ پنجره بر ود پرده را کنار بزند وبا شجاعت پذیرای  ریزش نور به اغوش زندگی خواب الود و  خسته اش باشد نه من میترسیدم .   گلویم از حجم هق هق های فروخورده سنگینو داغ بود    شکنج در اطاقیو دخترم در اطاقی دیگر خوابیده بودند و من حتی دوست نداشتم از همان جا که نشتهام به سماور نقره ای به واقعیت جوشیدن ابو درست شدن چای این عادت ساده که حالا چون به معنای شروع صبح بود برایم وحشت انگیز بود نگاه کنم نه مننمیخواستم روزی دیگر اغاز شود روزی پر از خستگی بدون امید روزیکه عذا بپزی خانه تمیز کنی و منتظر رسیدن شکنج و اغاز بی دلیل فحاشی هایش باشی میدانستم که  نمیتوانم بروم اما شدیدا دلم میخواستم حتی اگر موقتی باشد  هم بگریزم مگر چه اشکالی داشت این روزها  چیزهای موقتی و تاریخ مصرف دار اعتباری  خیلی طرفدار داشتند  تلفن موقتی    ویلا ی موقتی ماشین موقتی و سر امدشان زن موقتی ......نه واقعیات دائمی چون یک همسر کهنه و    بی تاریخ خسته کننده بود

 

 ازانش جلوی خانه ی کهنه ی مادر بزرگ که  چون لوکیشنن فیلمهای تاریخی باز سازی کننده ی خاطرات قدیمی بود ایستاد نفس نداشتم کوتاه بودو سطحی  غصه در وجودم بیداد میکرد و چون بدن عریان زنی

ز یر چادر سعی میکرد م پوشش ظا هریم را سفت به خود بچسبانم که ان برهنگی زشت پنهان بماند .

 نه من بجز یک لایه ی نازک و سیاه چیزی برای حفاظت خود نداشتم .یکی از عمه هایم مشغدل ابدادن باغچه بود  و من ارام روی صندلی پلاستیکی مجاور باغچه پهن شدم و به اب  تیره ی حوض قدیمی خیره شدم. کم کم داشتم نفس میکشیدم سعی میکردم کمی از این طناب پیچی تنگاتنگ روحی رها شوم که مادر بزرگ نودو چند ساله ه ام با مدرن ترین ابزار شنوائی به گوشو کمر  به حیاط امد با او سلامی سرسری کردم و نگاه پوشاندم. گفتم کمی نفس تازه میکنمو  بعد به داخل میایم .بله فرصت خوبی بود تا کمی ظاهر سازی را تمرین کنم  که در این بین زنگ در بصدا در امدو یکی دیگر از نوه های که به تازگی از همسرش جدا شده با اعصابی خسته ودمغ با یک نیاز مندی پرو پیمان زیر بغل  به داخل حیاط امدو   در کنا رمن روی صندلی دیگری در ردیف شفا خواهان   خانه ی موروثی قدیمی نشست و منتظر معجزه شد تا جلا دهد روح خسته اش را. کوتاه به هم نگاه میکردیم و سوالات بی ربط میپرسیدیم .حقیقت سخت تر از ان بود که به زبان اید و ما طاقتش را نداشت  در همین حس و حال که کم کم گرم میشدیم و یخ مان برای گفتگو باز میشد عمه ی بزرگم که همیشه زنی تحمل نا پذیر بوده که تحملش میکردیم با حالتی عصبی و خشن به حیاط امدو به تندی گفت به به خانوم خانوما رو باش نمیاین با مادر بزرگتون یه سلام احوال پرسی کنین . منکه کلا زیاد هم مغزم   از اشوب دیشب که مرا به سر حد جنون رسانده بود درست کا رنمیکرد گفتم من حالم خوب نبود با مادر بزرگم گفتم ولی نگاه سخت و توهین امیز عمه نگذاشت حرفم کش پیدا کندو هر دو به اطاقهای قدیمی بی نفسو گرم رفتیم و کنا رمادر بزرگ نشستیم که تازه تاتر عمه ی بزرگ در تقابل با عمه ی کوچک شروع شد.

 

 ـای بابا اینا کین دیگه اصلا ادب ندارن نمیان  با مادر بزرگشون سلام علیک کنن یکسره میشینن تو حیاط

و بعد  ادامه داد تقصیرندارن مادراشون بهشون ادب یاد نداده وحشی و سرخودن اینجا رو با کاروانسرا اشتباه کردن .

تا اینجا ادب حکم میکرد تحمل کنیم اما جملات پاندولی و  مدام تکرار شونده  کوبنده ی عمه شروع شد   که ای بابا این بی کس  وکار های وامانده  کین دور خودت جمع کردی   که کم کم من حس کردم چیزی در وجودم تغییر میکند بنابراین گفتم

عمه جان  چرا شلوغش میکند منکه هر روز حا ل مادر بزرگو میپرسم تلفن میزنم زود به زود سر میزنم امروز گفتم حالم خوب نبیست بعدا میام تو

عمه ی بزرگ لبخند تمسخر امیزی زدو گفت برو بابا  تو فقط واسه مشکلات  دائمی خودت اینجا زنگ میزنی اروم بگیری   تو به فکر کسی نیستی  و بدون اینکه منتظر جوا ب بماند دوباره عرض و طول اطاق را طی کردو گفت به ما چه شما بی کس و کارای رونده مونده  هردقیقه میان اینجا  مگه اینجا کاروان سراست محل  ادمای شکست خوردس .  میخواستین عرضه داشته باشین زندگیتونو جمع و جور کنید اینجا محل ادمای بیکسو کارو ...نه پاندول عظیم با تمام سنگینی اش به سنگینی و ابهت همه ی دردها مستقیم خورد تو صورتم .

یک دفعه دیدم   دارم جیغ میکشم که  اخرین بارت باشه به من میگی بی کسو کار رونده مونده فهمیدی یا نه   تو حق نداری تو حق نداری به من تو هین کنی و پشت سرش چنان جیغی کشیدم که مطمئنم صداش به خونه ی همسایه رفت بعد دیگه حال خودمونمیفهمیدم نالانو خسته از خونه خارج شدم با سرعتی که از یک ادم چاق بعید بود از کوچه ی تنگ گذشتم و  بدون ذره ای تامل خودم رادر اولین ماشین عبوری با گفتن کلمه ی دربست جادادم  چنان میخکوب بودم که حتی یک سلولم تکان نمیخورد به خانه ی پدرم که رسیدم  یک مشت پول که قطعا بیشتر ا زگرایه بود کنار صندلی راننده گذاشتم و و در مقابل چشمان حیرت زده ی راننده  چون دیوانه ای    از ماشین بیرون پریدم .  نرسیده به در تلفن زنگ زد درست همان موقعیکه کلید را در قفل چرخاندم و زنجیر کلفتی که  ان را پشت در میبندند مانع باز شدن کامل در شد. برادرم که همزمان در  تراس خانه بود به من لبخند زد  و لی من که ان زنجیر کلفت را نشانه ای از ناکامی ها ی همیشگی در زندگی که مانع از ورود من به خوشبختی میشد میدیدم همانطور که بر سر شکنج فریاد میزدم در را به زنجیر میکوبیدم. تمام بدنم میلرزید در باز شد برادرم وحشت زده من را به طبقه بالا هدایت کرد تا لا اقل پدر بیمارم وضع هراس انگیز مرا که گریان و جیغ کشان به شکنج فحش میدادم نبیند

 

به طبقه بالا که رسیدم مادرم با قلبی ناراحت روی تخت دراز کشیده بود اما این فقط یک تصویر محو بودو نمیتوانست سیل خروشان حرفهای بی معنیو با معنی که  تهدید امیز به شکنج میزدم متوقف کند

 انگا رمن تکه ای  بی ربطو نا رنگ   از واقعیتی گنگ بودم    که به این زمانو مکان بی جهت سنجاق شده بود.

 

شکنج برای اولین بار در زندگی از م تقاضا میکرد ارام بگیرم اما فایده نداشت چنان حرفهای بی ربطی میگفتم که حالا در حا ل عادی بنظر خنده دا رمی اید  مثل اینکه اورا تهدید  به رفتن به سازمان نظان پزشکی میکردم فریاد میزدم و   ادعا میکردم همه ی معشوقه هایش را میشناسم و انها را ا زخانه شان بیرون میکشم و به دا رمجازات میاویزم   و ا زهمه فکاهی تر این بود که در جواب به حرفهای شوهرم که شب قبل من را عجوزه ی زشت خطاب کرده بود لاف میزدم که هزار عاشق  دارم و به راحتی میتوانم با بهتر از او ازدواج کنم  نمیدانم کدام معجزه دست مرا گرفت که حرفی از مهرشاد  و شیاد و میم نزدم   تا رسوا شوم 

 

تلفن را گذاشتم    نیم ساعت بعد شکنج دم در بود و التما س میکرد  به دم ماشینش بیایم  میترسیدم بله نیروی رام نشدنی من تحلیل رفته بودو به دنیای واقعی برگشته بودم  .جالب اینجاست که د رتمام این مدت مادرم از جایش تکان نخوردو برادرم به طبقه ی بالا نیامد نه هیچ کس اینجا به خشم من انفجار من اهمیتی نداد حتی در حد یه لیوان اب حتی در حد یک چی شده ی ساده

ساعتی بعد به خانه میرفتیم منو شکنج نگاهم خالی بود  .قلبم خالی تر   من بی کسو کاری بودم که به جایگاهش بر میگشت.

 

 

عصر بود نزدیک شب با موهایی که در اعتراض به نامعلوم  به اندازه ی یک سرباز کوتااه شده بود اواز میخوندم

 

  بشنو       همسفر من         از این قصه ی تلخ راه دشوار

ای تو            تک چراغ            این شب تار

این که گذشتن ار کنار قصه ها نیست

این که یه تصویر از سکوت ادما نیست

ما بی نفاوت به تماشا ننشستیم

ما خوددردیم   این نگاهی گذرا نیست  

سفر چه تلخه  د رامتداد اندوه

جس کردن مرگ لحظه ی ویرانی کوه

 

همپای هر بغض شکستن و چکیدن

 

از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن 


 دوستان خوبم مدتها بود که سعی میکردم از مشکلاتم ننویسم اما الان حس میکنم ضرورتی هست لطفا   خودتان را اذیت نکنید اینها حتی دردو دل هم نیست شرح ماجراست         خیلی بهم ریخته بوودم حتی تصمیم داشتم در وبلاک دیگری بنویسم ولی با خودم فکر کردم با شما دوستان نهان کاری قشنگ نیست بهر حال دوره ی جدید در زندگی من شروع شده  دوره ی همه یا هیچ   در پستهای بعدی توضیح میدم    و اما نکته  مثل همیشه از نظراتون منونم باور کنید بههمتون سر میزنم چون دوستون دارم همه وهمه   اسم نمیبرم تورخدا اینو بحساب تشکر فله ای و رفع مسئولیت  نگذارید  
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 11:16  توسط اندیشه فرزانه  | 

چرا مدام  تکرار میشی اونم بعد از این همه سال حکمتش چیه اونم تو این شرایط  میخوای بیادم بیاری فکر میکنی فراموش کردم
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:19  توسط اندیشه فرزانه