وارد ساختمان که شدم از باجه اطلاعات سراغ مطب دکتر را گرفتم
وبدون اینکه از دفترچه بیمه ام استفاده کنم شماره ی ازاد گرفتم به مسئول باجه در پاسخ سوالش که نامم را میپرسید گفتم شیرین هستم شیرین فرزانه و یک دفعه از اینکه اسم واقعیم را نگفتم احساس شادی احمقانه ای کردم انگار با همین جعل هویت ساده من از انا از شین با ان سرنوشت شومشان جدا میشدم با خودم فکر کردم ایکاش تغییر تقدیر به همین سادگی ممکن بود
خانوم دکتر زهرا برخلاف انتظارم دختری جوان بود شاید حدود 31...32 سال نا خوداگاه به دستان ظزیف وباریکش نگاه کردم حلقه نداشت درست مثل فیلمها سرش پائین بود وچیزی یاد داشت میکرد که گفت بفرمائید که تا من گفتم سلام خانم دکتر خسته نباشید سرش را به سرعت بالا کرد و با لبخند گفت بله بفرمائید بنشینید
و به این ترتیب در پوشه ای صورتی رنگ شروع به یاد داشت جواب سوالات کردم
سن- مجرد یا متاهل- شغل-ادرس-سابقه ی بیماری-........
خانوم دکتر در حالیکه یک چشمش به پرونده بود پرسید خوب خانوم مشکلتون چیه
- نمیدونم خانوم دکتر از اخرین پریودم 5 ماه میگذره البته همیشه نا منظم بود و من به این بینظمی عادت داشتم
ولی این چند ماه بقدری ...بقدری....حرفم را نیمه تمام گذاشتم وبعد با عجز اضافه کردم بقدری مشکل داشتم که اصلا متوجه نشدم
دکتر در حالیکه میخواست خودش را بیتفاوت نشان دهد پرسید خوب وضع مزاجیت چطوره
من بی خیال همه جا جواب دادم اصلا خوب نیست خانوم دکتر همش دلو رودم به هم میپیچه مخصوصا صبحها قبل از صبحونه احساس میکنم میخوام بالا بیارم تا یه چیزی نخورم حالم بهتر نمیشه
دکتر تا اینجا خونسردانه به حرفهای من گوش میداد و یا د داشت برمیداشت یک دفعه خودکارش را با صدا کنار گذاشتو دقیق به من نگاه کردو پرسید ببینم گفتی مشکل داشتی تو این مدت ببینم با کسی بهم زدی یا از دوستی چیزی جدا شدی ببین میخوام بدونم کسی توزندگیت هست
بعد از 5 ماه این اولین کسی بود که بطور غیر مستقیم از مهرشاد میپرسید ؟
نا خود اگاه بهم ریختم بی انکه بخواهم جانه ام لرزیداشک ها قبل از اینکه من فرصت تسلط بر حا ل واحوالم را پیدا کنم تندو بی محابا روان شدند یک لجظه تمام ا طاق به دور سرم چرخیدو با دستم لبه میز را گرفتم تا نیفتم
شاید دوسه دقیقه ای طول کشید که نصفه نیمه گفتم نمیتونم جواب بدم خانوم دکتر خواهش میکنم زن بیچاره از پشت میز بلند و همزمان چند دستمال کاغذی از جعبه رو به رویش کشیدو به دستم داد و بعد از انکه سریع به اطاق بغل رفتو با یک لیوان اب برگشت وان روی میز گذاشت مشغول نوشتن چیزهائی روی برگ نسخه شد نوشتنش با صدا ی محکم مهر برروی نسخه به اتمام رسید و ان را به سمت من دراز کرد وگفت سریع میری این ازمایش را میدی و میای گرچه اگه 5 ماه گذشته باشه با معاینه میتونم بفهمم اره اره بلند شو برو روی تخت دراز بکش اینطور که بنظر میاد اضافه وزنم داشتی اره یا نه
من در حالیکه به نسخه نگاه میکردم
با سر تایید کردم چشمانم درست نمیدید و تار بود از اشک ولی با این وجود منی که به دیدن دستخط پزشکان عادت داشتم سریع توانستم حروف انگلیسی تست بارداری را بخوانم یک لحظه گیج شدم و بی رمق گفتم ولی خانوم دکتر اینکه تست بارداریه
دکتر نگاهی پر از دلسوزی به من کردو گفت بله ولی متاسفنه باید انجامش بدی
خدایا درست یادم هست که ان لحظه زمانو مکان وفضا را درک نمیکردم و بطرز باورنکردنی و عجیبی یک لحظه به خودم شک کردم..... وا ی نه یعنی ممکنه یعنی من یه یادگاری از مهرشاد دارم تازه میفهمم اسیب روانیم بحدی بود که نه تنها نترسیدم بلکه با لبخند ابلهانه ای بر سر جایم خشک شده به رویا فرو رفتم
حرفها ی مهرشاد تو گوشم میپیچید این روزا میگذره ما بچه دار میشیم یه دخترناز اسمشم میذاریم ... یک لحظه سر چرخاندم انگار انتظار داشتم در گوشه کنار ان اطاق بیرحم طوسی وخالی با ان میز ساده و شلوغ و صندلیها ی مشکی وسفت چهره ی شاد مهرشاد را ببینم و باور کنم سختی ها تمام شده و ما ازدواج کردیم ومن مادر شدم وبعد اطاق خالی جهره وحشت زده دکتر که به شانه ام میزد حقیقت بیرحم رفتن مهرشاد را به من یاد اوری کردو همزمان به یاد اوردم که اصلا چنین چیزی از لحاظ علمیو طبیعی امکان پدیر نیست این بود که به خودم امدم و با دلخوری کاغذ نسخه را روی میز گذاشتم وگفتم
خانوم دکتر درسته که من نامزد داشتم ولی ما هیچ کاری نکردیم که منچر به چنین اتفاقی بشه ما رابطه ی ساده ای داشتیم
دکتر که خوب فهمیده بود شرایط روحی من مساعد نیست با صبوری من را که با عصبانیت کنار میز ایستاده بودم وحس میکردم به شرافت مهرشاد توهین شده ارام روی صندلی نشاندو به خیال خودش خواست خامم کند و د رحالیکه دست من را گرفته بود گفت ببین عزیزم منم خودم جوونم من عاشق شدم منم ازدواج کردم من احساسات دونفریکه همدیگه رو میخوان درک میکنم ولی عزیزم ما از این موردا داشتیم که گاهی بدون اینکه به دختر خانومی اسیب رسیده باشه باردار شده باشه و بعد خیلی جدی گفت تازه عزیزم از چی میترسی حتی اگه رفته باشه حتی اگه ولت کرده باشه پیداش میکنیم پدرشم در میاریم مگه شهر هرته یکی بیاد عشقشو بکنه بعدشم بای بای ببینم از ش خبر داری میدونی کجاست
انا دیگر طاقت نیاورد شکست خم شد با گریه ارام به زن میگفت خانوم دکتر به من گوش بده من دانشجو ام تجربی خوندم تو دانشگاه واحد گذروندم پدرم پزشکه من میفهمم شما چی میگی بخدا من هیچ کاری نکردم اون .....اون.... اون حتی یک دکمه ی پیرهن منو باز نکرده ..... نهایت چیزیکه اون از بدن من دیده در حد یه لباس شب دکولتس .....
دکتر با مهربانی گفت باشه عزیزم من حرفتو قبول دارم ولی یک سونو گرافی هیچ اسیبی بهت نمیرسونه
انا کلافه گفت نه من نمیخوام برم روی اون تختا بخوام خوشم نمیاد
دکتر حد یو بیحوصله گفت لازم نیست معاینه بشی دختراا بلند بریم سونو یالله دیگه لوس نشو من دکترتم دشمنت که نیستم
انا روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد با خوردن 78 لیوان ابو اب میوه که با زور به خوردش داده بودند احساس بدی داشت بخصوص از لغزش غلطک الوده به ماده زل روی شکمش کار سونو را یک پزشک مرد انجام میداد و این کافی بود که انا تا سر حد مرگ احساس خجالت کند خانوم دکتر کنار سونو گرافیست ایستاده بود و به توضیحات ارامش گوش میداد چیزی به گوش انا نمیرسید اما نجوای ارام انها و بله نه گفتنشان اننا را میترساند
دکتر کمی پشت صندلی جابه جا شدو برگه یسونو گرافی را نگاه کردو گفت خب حدسمون درست بود اینجا یه خبرائی هست که انا روی صندلی تکان خوردو با وحشت پگفت چی شده چطور ممکنه خانومدکت رخندید و گفت بفرما ببین خودت به خودت اطمینان نداری اونوقت میخوا ی من اطمینان کنم اما نترس چیز چندان مهمی نیست اما حتما باید درمان بشی ببین تو دارای تخمدان پلی کیستیک هستی و احتمالا ان اوولیشن داشتی یعنی تخمک گذاری انجام نشده اختلال در عادت ماهانه ی تو هم به همین دلیل بوده بهر حال باید سریع اقدام کنی برات دوتا پروزسترون مینویسی امشبو فردا شب تزریق کن ووقتی پریود شدی از روز 5 از این قرص که اسمش دیان هست و خارجیه استفاده کن که عوارضش کمتر از بقیه ی قرصاست
انا گفت یعنی باید کیستا رو جراحی کنم دکتر خندید وگفت نه با دارو درمان میشه متاسفانه من دیگه تهران نیستم ولی بهت دکتر ...رو پیشنهاد میکنم تو میدان فلسطین بسیار زبدس
انا با دلخوری گفت خانومدکتر چرا مواینقدر سین جیم کردین چرا حرفمو باور نکردین
خانوم دکتر گفت عزیزم فکر میکنی ماهی چند تا دختر نازو دوست داشتنی و معصوم مثل خودت میان اینجا و متاسفانه ادم میبینه با نا اگاهیشون کار دست خودشون دادن خیلیاشون فکر میکنن اگه باکرگیشون حفظ بشه دیگه مشکلی نیست ولی در واقع همیشه اینطور نیست بهرحا ل خانوم خانوما شما هیچ مورد ی نداشتی وبعد مکثی کرد وگفت حالا نگفتی چی شد که بهم ریختی خانوم خوشگله اینو بدون هیچ مردی ارزششو نداره ادم از رفتنش اینطور عزا بگیره مسلم بدون الان با یکی دیگه رفیق شده اصلا تورو یادش نیست
انا یه دفعه سرشو بالا کرد وگفت خانوم دکتر شما همه ی قصه رو نمیدونی کسیکه من باهاش بودم یه مرد بود شریف و پاک عاشقش بودمو عاشقم بود باکیم نداشتم از اینکه خودمودر اختیارش بذارم خودش نخواست اگه واقعا سونو گرافی شما به ممیگفت که یه یادگاری ازش دارم فکر نکن دق میکردم نگهش میداشتم حتی اگه ابروم میرفت انا اینو گفت واز جاش بلند شدو به سمت در رفت
دکتر با دلخوری گفت حالا کجاست این شازده که اینطور سنگشو به سینه میزنی
اما با چشمانی خشک وبی حالت برگشت نگاهی سرد به زن انداختو گفت هیچی عین یه کبوتر سفید پر کشیدو رفت اون مرد
دکتر برای دومین بار از جاش بلند شد به سمت انا رفت حالا این زن جوون بود که از قالب یک دکتر سختگیرو دقیق بیرون اومده بودو چشماش پر از اشک شده بود
ومرتب میگفت الهی بمیرم چرا نگفتی وای خدا منو ببخش ......
انا با بی حالی در اپارتمان را باز کردو به داخل رفت خودش را روی اولین کاناپه انداخت زیپ کیفش را باز کرد یه صفحه ی سیاه روغنی کوچک با سایه روشنای سفید تصویری از اندام باروری او بودند جاهائی روی تصویر که انگا رتخمدانش بود با ضربدر سفید مشخص شده بود
انا کاغذ روغنی و برگه ی سفید شرح وتفسیر متصل به ان را به گوشه ای پرتا ب کرد و یک دفعه مانند کسیکه مارگزیده باشد فریاد کشید چرااااااااااااااااااااااا
حالا اشکو بغضو ناراحتیو خشم بود که اورا زمین زده بود به پیچو تاپ انداخته بود که با مشتها ی گره کرده به جان مبلو فرشو کوسن ها بیفتدو انها را مانند دشمنی فرضی زیر بار ضربه بگیردو هذیان وار گریان بگوید چرااااااااااااا .......خدایا چرا با من اینکارو کردی ....میگن تو ارحم الراحمینی میگن تو از رگ گردن نزدیک تری چطور دلت اومد منکه کار بد نکرده بودم چرا .........اهای مهرشاد بیمعرفت دروغ گو تو به من قول دادی قول دادی تنهام نذاری اما رفتی ................... خیال کردی خیلی مردی خدایا من دخترم زنم چیم من دلم اغوشتو میخواد ......میخواستم شوهرم بشی ........میخواستم اولین بار با تو برم دکتر من میخواستم عکس بجمو این تو ببینم نه این حفره سیاهو نه این همه کیست ریزو ....خدا ...خدا نه دیگه صدات نمیکنم ...ت. منو دوست نداشتی دوست نداشتتتتی نههههههههههههههه هیچ وقت دوسم نداشتی
و بعد عین دیوانه ها به سمت پنجره رفت موهایش پریشان دورش ریخته بود ایوان وسیع رو به رویش بود زندگی تمام بود هیچ نقطه ی روشنی نبود انا عجله داشت خودش را مهرشاد برساند
انا بار دیگر رو به روی ساختمان پزشکان دیگری بود اما با کارتی در دست و نگاهی که میان کارتو تابلوی پزشک برای تطابق رفت و امد میکرد دکتر......متخصص اعصاب و روان
سلام دوستان خوبم گاهی میبینم بعضی از شما از من دلگیر شدین از بابت بعضی چیزها که خوب حق هم هست اما خواستم بدونیدو باور کنید که نوشتههای شما یاماتون واقعا منو دگرگون میکنه یه وقت فکر نکنید من دوتا کامنتو حتی اگه مضمونشم یکی باشه بخونمو سر سری رد بشم باور کنید در این مواقع دیس کانکت میشمو میشینم بارها اون نوشتهایکه میدونم با تمام احساسات قلبیتون نوشتید میخونم بعد با خودم اخی خدا جون خیالم راحت شد ببین چه دنیای خوبیه چه ادما یمهربونین اخی نگاه کن ط چی نوشته بمیرم برای غ الهی بمیری انا دختر مردمو گریه انداختی وهمین طور س ی ال ف ح ث ط رو........... اینقدر دلم میخواست واقعا تک تکشونو میدیدم اما میدونم اینکار برام لطمات زیادی به همراه داره و از نظر روحی برام سخته اما داشتم به این فکر میکردم چقدر دلم میخواد به دوستام یه یادگاری بدم مثلا یه کارت کوچیک که بادست خط خودم توش بنویسم دوستون دارم دارم فکر میکنم ببینم اینکار ممکنه .....
