تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

  روزهای سیاهیست سیاه و فقط با نوشتن  اروم میگیرم

 

 

شین در حالیکه   با کمک سر وشانه    بدون کمک دست  گوشی تلفن سیار را به گوشش چسبانده  بود ، برای کباب تابه ای پیاز رنده میکرد و با چشمانی اشک الود به حرفهای مهرشاد میخندید.

 

_ باور نمیکنی شین دیشب بابام با چه ذوقی زنگ زده برام تعریف میکنه   که تو ومامانت اومده بودین مغازه  برای جهیزیت فرش بردارین  . گفت منصرفشون کردم خودم خونتونو پر فرش میکنم  .  حالا بماند که چقدر از مامانت تعریف کرد و به من گفت افرین پسرم انتخابت عالیه و  از قدیم گفتن مادرو ببین دخترو بگیر  ..کلی از دست مامانم کفری بود که همکاری نمیکنه وقدم پیش نذاشته  و با من یک کمی دعوا کرد  که چرا گذاشتم رفتم هزار کیلومتر دورتر  ...... شین یک چیزی بگم بخندی  بابام دیروز میگه   تو با این دختر چی کردی من روز دفاعت دیدمش چقدر تپل بود سرحال   از   غصه ی تو نصف شده   میگم پدر جان من کاری نکردم رزیم داره دوست داره لاغر باشه       ...عصبانی شده   به من میتوپه یعنی چی  تو مجبورش کردی  این مسخره بازیا چیه     ....زن باید قوی باشه   پس فردا توشهر غریب  بدون کمک میخواد بچه داری کنه به زندگیش  به شوهرش برسه ..... حلاصه شین عین پدر  پادشاهه تو کارتون سیندرلا

تو خیالش نوه هاش از سرو کولش بالا میرفتن  ..حیلی جالب بود.

  شین یک لحظه سکوت کرد و گفت  چقدر پدرت مهربونه  مهرشاد    تو اخلاقت به بابات رفته نه ؟

مهرشاد جواب داد نمیدونم شین مادرمم زن بدی نیست چجوری بگم     که شین حرفش را قطع کرد وگفت باشه مهرشاد درسته  میفهمم نمیخواد دلیل بیاری میدونم مادرتوقبول داری و دوست داری   حالا از من خوشش نمیاد اینکه دلیل نیست بد باشه.

_ چی بگم شین مادرمه دوسش دارم    ولی تو هم قراره زنم بشی     یعنی باید بشی یعنی بهت نیاز دارم اینجا خیلی جات خالیه بهر حال دوست ندارم نسبت به مادرم نگران و حساس باشی  البته درکت میکنم   چون خودمم نسبت به پدرت   واحساسش شک دارم  اما یه چیز مهمه این روزا بهترین روزای زندگی ماست نباید خرابش کنیم   اما حالا نوبت یه مزدس برای خانوم شین

 

شین با هیجان پرسید چیه چه مزدهای

اینکه بنده هفته ی دیگه میا م تهران البته کار اداری دارم و فقط یه روز هستم  اما فکر کنم دلتنگیمون اینقدر بزرگ شده باشه که چند ساعت با هم بودنم برامون خیلی رویائی باشه

شین که از خوشحالی اشکش درامده بود گفت  توبگو یه ساعت یه لحظه یه نگاه  بیصبرانه منتظرتم.

 

 

 

دنیا چقدر قشنگ بود چقدر رنگارنگ .همه جا بذر عشقو محبت پاشیده بودن همه ی مردم مهربونو عاشق بودن هیچ  چیزهیچ چیز تو این دنیای بزرگ نمیتونست این شادی عمیقو گسترده رو از شین بگیره  .اخه شین داشت بزرگ میشد شین  قرار بود عروس بشه   اون اروم اروم با دنیای دخترانگی خداحافظی میکرد و پا به دنیای پر رمزو راز زنانگی میذاشت  دنیائی که قبلا قبل از مهرشاد بنظرش خاله زنکی میومد    ورویاهاشو محدود میکرد  اما حالا سخت مشتاق و بی قرار بود  حالا دیگه جلو مغازه های بزرگو شیک لوازم خانگی سر راه دانشگاه میایستادو  تمام  اون ماشین لباس شوئی هاو جارو برقی ها و ابمیوه گیری هاو و خیلی چیزای دیگه رو نگاه میکرد  که با برقو رنگ ولعابشون به شین لبخند میزدند و  تو خیال شین تو اشپزخانهی اپارتمان مهرشاد جا میگرفتند   اون از کنار مبل فروشی ها میگذشت و تختخوابهای دونفره ی بزرگو زیبا رو میدید و اونا رو تو خیالش با روتختی های بسیار زیبای سوغاتی مکمه  ی مادرش تزئین میکرد   شین بی حیا خجالت نمیکشید رویاهای جنسیشو  کش میداد و به همه اتفاقائی  بی شکلو کج ومعوجی که تصور مشخصی ازش نداشت اما  قرار بود تو اون تختخواب رخ بده فکر میکرد یک روزم به خودش اومد ودید رو به روی یک مغازه ی رویائی فروش لباس زیر تو پاساز ونک ایستاده و با حسرت به اون لباسای زیبا نگاه میکنه   و بالاخره از اون جا که نه ولی از مغازه های حاشیه یمیدون ولیعصر بدون اینکه درست از نیت واقعیش خبر داشته باشه  یکی دو دست لباس زیر زیبا خرید  گاهی وقتا شین عاقل کلافه میشدو گوش این دختر بوالهوس نااشنا رو میگرفتو میگفت هوی چه خبرته هنوز نه به داره نه به باره    بذار اسمش بیاد تو شناسنامت بعد  اما اون دختر که نه اون زن جوانیه که با شوق از درون کالبد شین شکوفا میشدو    میبالید دیگه حوصله ی اینده نگریو ترس از تردید ها رو نداشت  اون میخواست طعم گسو هوس الود زندگی رو با مهرشاد تجربه کنه   این رویا و خیال بافی اینقدر گستردهو فراگیر شد   که بالاخره دامن نینا رو هم گرفت  و برای اولین بار به شین پیشنهاد داد ابروشو اصلاح کنه    اما کار به اینجا ختم نشد وشین بی قرار به این تغییر جزئی رضایت نداد و از اونجائیکه دلش میخواست مهرشادو حسابی غافلگیر کنه غروب یکی از روزهای اخریکه به امدن مهرشاد مانده بود   به بهانه ینامزدی قریب الوقوع یکی از نوه ها مادر بزرگ عزیزش موهای بلندشو   به دست ارایشگر ماهریسپرد تا اونا رو به رنگ شرابی تلخ مایل به بنفش در بیاره  عصر که با یک دست لباس تازه و اون موها اومد خونه نینا که گریمور بود و دوره ی ارایشم دیده بود کمی دوروبرش گشتونوج نوچ کردو گفت نه این یه چیزی کم داره شین با دلخوری گفت بد شدم نینا جواب داد نه کل مو خوبه اما چون تو از اون دخترای لپ گلی هستی سایه ی قرمز نباید تو صورتت بیفته بنابراین من چند تاتیکه جلو موهاتو پلاتینی صورتی میکنم  همین یکه به موهای خودم زدم    ساعت 10 شب بود که کار نینا تموم شد   هر دو رو به ایننه ایستاده بودن نینا که بعد از مدتها سر ذوق اومده بود با لحن زنای لاتو لوند رو بهاینه در گوش شین زمزمه کرد    به... چه جیگری شدم من...  کوفتش بشه الهی...  حالا خیر سرش کی میخواد بیاد  این اقا مهرشاد که شما واسشون خودکوشون کردین  .... خانوم تایتانیکی . شین با شنیدن این لحن و بیان نینا زد زیر خنده  که نینا جواب داد ساکت نیشتو ببند بی حیا    قدیم  دخترا اسم شوه رمیومد از خجالت تو هفت تا سوراخ قایم میشدن  دختر مارو نگاه کن بیخیال امتحان چیچیو لوزیش شده   چه چیتان پیتانی کرده   حالا جوا بمادرتو چی میخوای بدی اون دااش غیرتیت  نزنه پای چشت یه بادمجون بکاره   نگاش کن میخنده   اب از سرت گذشته دیگه نه ....پاشو بریم یه اهنگ وصف حال برات بذارم  بلکه جوونی خودمم بیدار بشه بعد اون نامردیا

 

 

 قالی کرمون میبافم با تا رجونم

تا زیر پاش بندازه یار مهربونم

 

 

نقشه ی اون    نقشه ی زندگانی من

 

رنگش مثال عشق اسمانی  من

 

 

 

کی میشه ای خدا

 

یار از سفر بیاد

 

این انتظار تلخ

 دیگه بسر بیاد

 

کی باز دوباره برمن نور نگاش میفته

 

 

این نقش دل که بافتم

کی زیر پاش میفته

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

در همان زمان که شین خودش را اماده میکرد که برای پرداخت اخرین قسط شهریه اش از نینا قرض بگیرد، اتفاق جالبی در خانواده ی شین به وقوع پیوست .قضیه از این قرار بود که مدتهای مدیدی باغ کوچک و دور افتاده ای در حوالی مهر شهر کرج که متعلق به مادر شین بود ،برای فروش گذاشته شده بود ولی تا ان موقع هیچ مشتری مناسبی برای ان پیدا نشده بودو تقریبا مادر شین از فروش این باغ کوچک وخشک نا امید شده بود که بالاخره طلسم شکست و مشتری دست به نقدی برای ان پیدا شدوبعد از پرداخت خمس و زکات و این چیزها که مادر شین به پرداخت انها اعتقاد داشت، چند میلیونی دست مادر شین را گرفت و طبعا فورا برنامه ریزی ها برای خرج کردن این پول اغاز شد .پدر  اصرار داشت ان پول صرف تجهیز داروخانه شود ،شاهین هم نظر داده بود ماشین مدل بالای جدیدی بخرند    و یک باب منزل مسکونی هم با تمام امکانات برای این دوسال در شهرستانیکه محل طرحش بود، رهن کنند .و البته خرید گیتار برفی و ارگ مجهز از تبصره های این پیشنهاد بود .  شین این ماجرا رادر حالیکه زیر نکات مهم جزوه را با مازیک فسفری های لایت میکرد  ، از زبان نینا شنید که عقیده اش بر ان بود که نیلو(  مادر شین) باید یکی از اپارتمانهای مجاور اورا  خریداری کند  و تا زمانیکه احتیاجی به ان ندارند ان را اجاره دهند  .  پیشنهادیکه بعدها با وجود وضعیت اسفبار زندگی شین همگی بخاطر عمل نکردن به ان افسوس میخورند.

 


 

     شین بعد از اتمام امتحان به منزل رفت  مادر با یک پاکت پول در اشپزخانه در انتظارش بود

 

_ بیا اینو بگیر بده به نینا میدونم تا حالا ازش خیلی گرفتی اون چه گناهی کرده از دست این پدر لجوج تو. خوب گوش کن شین یه مقدارم گذاشتم بری برای خودت حساب باز کنی .  زشته دختر به سن تو پس انداز نداشته باشه  اما قول بده بهش اضافه کنی که کم نکنی.  هرماه خودم بهت یه مبلغی میدم  بذار روش  در ضمن  عصرم حاضر باش بریم مغازه ی پدر مهرشاد

_ شین اشکارا یکه خورد و با چشمانی گرد از تعجب گفت اونجا برای چی؟

 

  در همان حال پدر که استکان خالی از چای را به اشپرخانه میاورد به انها پیوست و گفت   من بهش گفتم این مادرت که حواسش نیست. فکر میکنه باید پولو یه جا خرج کرد. من میگم این پسره این همه مدت اینجا خورده برده لا اقل یه منفعتی هم داشته باشه برین اونجا شاید شرایطی جنس بردارین

 

که شین یک دفعه صدایش در امد ااا مامان من اینطوری نمیاما ابروم میره اصلا بریم یه جای دیگه ها

 ماد رلبهایش را بهم فشار داد و منتظر شد تا پدر از اشپرخانه خارج شود و ادامه داد

 

 

_    دخترم چرا خودتو ناراحت میکنی   حالا پدرت یه چیزی میکه  مگه من همون کارو میکنم      من تصمیم دارم تا این پول خرج اتینا نشده چند قلم مهم از جهیزیه ی تورو بخرم و یه سر وصورتی به این خونه بدم   البته اینطور نیست که شاهینو در نظر نداشته باشم ولی با وجودیکه مادرشم میبینم پر توقعهو همه چیزو واسه خودش میخواد  ولی حقیقتش این رفتو امداش تو این جاده ها ی نا امن منو خیلی اذیت میکنه میخوام براش خونه رهن کنم اینقدر نره بیاد

 

_ ا ماد رجون اینجوریکه چیزی براتون نمیمونه

_  نه دخترم من پول میخوام چیکار مهم سعادتو سر بلندی شماهاست خوب  پدرت که مریضه و کم کار. شاهینم که فکر خودشه توهم که یه دختردم بختی مرتب خواستگار میاد برات. زشته خونه زندگی این طور کهنه  درهم

باشه بخاطر همینم  تصمیم گرفتم امروز با نظر و سلیقه ی تو از مغازه ی پدر مهرشاد    فرش برداریم بهر حال هرچی باشه اشناس مرد محترمیه تازه خوشت نیومد میریم جا ی دیگهو    این فرشارم میندازیم طبقه ی بالا مبلام همینطور میخوام بالا مجهز باشه .   فردا تو یا شاهین ازدواج کردین     میخواین رفتو امد کنین یک جا ی مستقل وتر تمیز باشه .

 

 

 

 

_ شین با یک خجالت الکی گفت حالا ماد رمنکه نمیخوام به این زودی ازدواج کنم

 مادر لبخند کجی زدو گفت بالاخره چی دخترم دیگه باید انتخا ب کنی من نمیگم الان یا به زودی  میخوام اگاه باشی الکی خواستگار رد نکنی  ادما رو سر فرصت بسنجی خوب وبدشون رو. دوست دارم دامادم فارغ از تحصیلات  وتیتر یک انسان واقعی باشه و از همه مهمتر تورو دوست داشته باشه

 

شین تنها لبخند زد ودر دل گفت مادرم مادر عریزم زیاد منتظر نمیمونی   بزودی از داماد عزیزت  تو همون طبقه پذیرائی میکنی 

 

 

 


     

شین با وجودیکه به زبان مخالف رفتن به مغازه ی پدر مهرشاد بود اما یک نیروی درونی  اورا بسمت ان مغازه دعوت میکرد.شاید هم میخواست عکس العمل پدر مهرشاد نسبت به خودش را بعد از اگاهی از قضایا ببیند. این بود که بعد از مدتی گشت گذار خود را مقابل مغازه ی پدر مهرشاد دیدند

شین کاملا ا زنگاه متعجب پدر مهرشاد متوجه شد که او هم یکه خورده است این بود که بسرعت توضیح داد

حاج اقا مادر میخواستن فرش بخرن گفتیم کی بهتر از شما  بهمین خاطر امدیم

 

پدر مهرشاد اسوده خندید و با تعارفو احترام زیاد در حالیکه نگاه شیرین ومهربانش را از شین برنمیداشت      از انها پذیرائی کردو فرشهای مختلف را به انها نشان داد

 

 

بالا خره مادر یک جفت فرش طرح ماهی تبریز برای اطاق پذیرائی انتخاب کرد

 

 در حالیکه شین و پدر مهرشاد فکر میکردند خرید مادر شین تمام شده  و به سمت صندلیها میرفتند تا بنشینند  مادر شین پدر مهرشاد را صدا کرد و گفت حاج اقا   خقیقتش میخوام برای شینم خرید کنم  یه چیز خاصو قشنگ میخوام  برای جهیزیه ش تو مایه های این و انگشتش را به سمت یک قالی گل ابریشمی سفید با زمینه ی صورتی دراز کرد.

 

نگاه شین و پد رمهرشاد یک لحظه به هم خورد  و یک ان یک دنیا محبت در صورت پر چین و  چروک پیر مرد دویدو گفت

جاچ خانوم برای این عروس گل عجله نکنین

بذارین یه چند وقت دیگه با سر صبر  نزدیک عید برامون کارا تازه میاد اعلا  صد برابر از این قشنگ تر

 

مادر شین گفت چطور من الان پول دستمه میخوام خرید کنم

پدر مهرشاد خندیدو گفت کی از شما پول خواست  حاج خانوم مثل دخترخودم  میمونه اصلا شاید چشم روشنی براش اوردم 

 

 

مادر شین نگاه عجیبی کردو گفت چشم روشنی!!!!!!!

 

 

پدر مهرشاد گفت بله مگه ایرادی داره تازه حاج خانوم تو خونواده ی ما که رسمه وسایل چوبی و فرش و دوماد میاره

.  مادر شین رویش را محکم تر گرفتو  با صدائی که از لابه لای دندانو پارچه ی چادر عبور میکردو زیاد صمیمانه بنظر نمیرسید گفت نه حاج اقا ما رسم داریم کامل جهیز بدیم   بهر حال برای اعتبار دختره دیگه

پدر مهرشاد خندید و گفت خانوم دکتر از شما بعیده این حرف اعتبار امثال دختر شما به تحصیلات و فهم و کمالاتشونه   وبعد کمی مکث کرد و گفت مهم اینه دوتا جوون همدیگه رو بخوان زیاد نباید رو رسمو رسوم پا فشاری کرد

 

مادر شین با لحنی مغرورانه اهسته گفت حالا تا قسمت چی باشه حاج اقا  خدا عاقبت همه ی جوونا رو بخیر کنه  خوشبخت بشن  ایشالله

 

 


 

 

  وقتی شین و مادرش با قوطی تن ما هی و بسته پنیر  ی بیرون امدند، درست نزدیک پارک ناخود اگاه مادر شین برگشتو گفت شین  تو هر چی میخوای بگو   پدر مهرشاد چشمش تورو گرفته  و بعد انگار با بیاد اوردن چیزی تردید کند ادامه داد چه میدونم شایدم اشتباه میکنم  مادره که تو عقد دخترش هیچ مارو تحویل نگرفت  خود این پسرم که اینقدر پاک و سر بزیر ه اصلا تو نخ این حرفا نیست شین با شنیدن این جملات و تصور لحظات عاشقانه اش با مهرشاد در دل میخندید و میگفت اگر حقیقت را میدانستی مادر........      

 

 


   دوستانی که در پست قبل به من سر زدند

نورث داداشی خیال تو شهناز   و یک دوست عزیز که با عنوان همیشه بیادتم کامنت گذاشته    نمیدونم کدوم دوست عزیزی هست که از من گله منده  حمید عزیز  فرزانه جان ناز منگولا که همیشه شاخه گلش منو خوشحال میکنه  سایه جان ایمیل هات خیلی هم بجا ومناسب بودن پریسا جام  سارا سارا وبلاگ جدیدت مبارک باشه پریا ی عزیز مامان بی ستاره  وقتی بابام کوچیک بود محدثه ی عزیز  لیتل فری  ومامان عسل  داستانت بسیار زیبا بود  و اشک به چشمم اورد باور کن پردیس عزیزم  و دوستان مهربون دیگه  که واقعا به من افتخار میدین که مطالبمو میخونین  به وب تک تک تون سر میزنم و مطالبشومیخونم اما این روزها وقت محدودی دارم  و شرمنده ی شما میشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 4:10  توسط اندیشه فرزانه  | 

از کنار فجایع چه اسان میگذریم و با لباسهای رنگین و چهره ی خندان رو به دوربین تنها تسلیت میگوئیم

 


نسیم جام ایمیلتو دیدم  ..نهال کجائی ازت خبری نیست ...تیتا   بابا من اس ام استو نگرفتم دختر  

 

سایه خانوم  ایمیلهاتو دیدم ممنون    نورث عزیز به وبلاگ پیشنهادیت سر زدم جالب بود  در ضمن  حوا جان بازم بهم میل بزن  دیگه بله برادرم هنوز ازدواج نکرده گل پیشمه وفعلا خونه هستم  ..........................................................................................................................................................

  اینا رو بعدا پر میکنم      از همه ی دوستای خوبم ممنون  سر فرصت همشونو اسم ببرم تک به تک

 

 

اوضاع واحوال زندگیم جدا بحرانیه  البته میدونم فرو میشینه ولی مسلما من داغون تر میشم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:7  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام اینجام

 پشت خط

این بوق ممتد

  انگارمشترک نیست

رفته است

 کجا ؟نمیدانم در دسترس نیست

چرا از من روبه رو را دریغ کردی

چشم درچشم را

نفس به نفس

من میمیرم تا کلامم به دست تو برسد

انسر ماشین لعنتی ساکت

نمیخواهم بعد از شنیدن بوق پیغام بگذارم

من فقط میخواستم بگم

امانه چه فایده دارد

  من دیگر مطمئن نیستم

 تسلیم شو

 گوشی را بگذار

تق.....

 


خوب سلام تو این مدت  به کامنتاتون فکر کردم  به خیلی چیزها بقول نسرین عزیز به تمام رازها ی نگفته وسخت  و به جا انداخته ها فکر کردم  به ناتمام ها  میخواستم ننویسم ثبت نکنم غم این دوران را اما   تلاش بیهوده ای بود دینای عزیزم جسه بر قرار است اما خودت میدانی این مدت چه بی قرار بودیم چه چیزهائی روشن شدو چه چیزهائی خاموش  اما بخاطر یک چیز بدون که جلسه را ادامه خواهم داد  

ببینید من چقدر چیز چیز میکنم  اخر کله ی من هم بوی غذای معروف  سبز ایرانی  را میدهد

بگذریم  و دیگر ان که  در جواب سوالت بگویم ان دختر ابدا از نیکی کریمی خوشگلتر نبود ولی چهره ی مرموز جذابی داشت  و جالب اینکه دختریکه نقش مکمل را گرفت علی رغم قیافه ی معمولی بسیار مستعد بود    دیگر انکه چند خصوصی دلنشین داشتم تو این اوضاع خیلی مزه داد دلگرمم کرد  دوستان همیشگی هم که مثل همیشه   تو ایستگاه نظر خواهی پستام برام دست تکون دادن ازتون ممنونم

خیلی حرفا دارم براتون اما  باشه بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 18:2  توسط اندیشه فرزانه  | 

  دو سه روزی نبودم  یعنی دیگر نمیشد بمانم شکنج حسابی دیوانه شده بود  و از چشاش خون میبارید   این بود که کمی اسباب اثاثیه جمع کردم و بر خلاف میلم به خانه یپدرم رفتم با وجود اینکه میدانستم برادرم تازه از یک بیماری ویروس دار   که به پدرم هم سرایت کرده بود خلاص شده اما خوب اوضاع مدام بدتر میشد .  راستش را بگویم که اصلا از رفتن به ان خانه ی سردو خالی خوشحال نمیشوم پدرو مادرم بسختی مریض هستند  برادرم از صبح تا شب سر کا رو وقتی به خانه برمیگردد از دیدن چهره یمریض پدرو مادرش عصبی و دلتنگ میشود  و الحق برای بهبودشان بسیار هم زحمت میکشد . خانه هر چند وقت یک برا از ادمهای با ربطو بی ربط پرو خالی میشود ادمهائی که با شوق میپرسند اقا یدکتر چطور است و من در حالیکه از خانه ی خودم رانده شده ام باید با زورو تقلبی ادای یک زن خوشبختو راضی را دربیاورم که تا الان هم میدانم مدتهاست  همه به راز من پی برده اند که البته مهم نیست  اما امان از ایینه ها امان  که اینجا و انجا نصبندو انگار با دهان کجی تورا بخاطر تبدیل شدن از ان دختر نسبتا زیبای شاد به این زن .......ملامت میکنند و تراس خانه که تورا به یاد یک اتفاق بسیار بد میاندازد   و از همه بدتر فرشهای سورمه ای با گل های ابی و قرمز است که از پدر مهرشاد خریده ایم  یواشکی به سراغ البوم های گردالود میرومو سری بهعکسها یمیزنم ان تولدهای سرخوشانه ان همه ژست با لباسهاو مدلهای گونانگون  هیچی عکسی از حالاو قبل حالای من نیست انگا رمن از حافظه یخانه پاک شده ام پدرو مادرم به طرز عجیبی به من نگاه میکنند  و پدرم در اخرین جملاتش گفت خوب بچه رو بردار بیا این جا ...بله میدانم منظورش چیست بدون طلاق .... نه هرگز به این خانه برنمیگردم هرگز...شاید مرتب سر بزنمولی زندگی نه راستی گفتم زندگی حالا که بهخانه  برگشتهامو و هس ساعتی به بازکشت شکنج نمانده ا ز خودم میپرسم ماحصل این سالهای طولانی گذشت چه بودهاست 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 18:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین بعد از  صحبت با مهرشاد انگار نیروئی مضاعف  گرفته باشد با شوق و انرزی  زیاد به سراغ کتابها و جزوه ها ی تازه تکمیل شده اش رفت و بی انکه متوجه گذشت زمان بشود چند ساعت  بی وقفه  درس  خواند  بدون انکه حتی مدت زیادی برای صرف نهار تلف کند. چند روز به همین منوال گذشت روزهائی که با درس خواندن اغاز میشد وعصرها با تلفن ها ی مهرشاد شیرین و عاشقانه میگشت.

 

 

شین کتاب به دست روی مبل دراز کشیده بود ودر ذهن حرف ها ی مهرشاد را   مرور میکرد . از طرفی انگشتانش که روی  جلد مقوائی کتاب قطور میلرزید به یادش میاورد که امتحانات نزدیک است و بهتر است   از سرعت فزاینده ی افکار عاشقانه اش بکاهد و به مسیر جدی درس و تحصیل برگردد .  چون مسلما نمیتوانست در برگه ی امتحان بجای جواب سوال تخیلات عاشقانه اش را بر کاغذ بیاورد.در همین حین دوباره زنگ تلفن به صدا در امد و شین به خیال انکه شاید مهرشاد برای گفتن نکته ای جا مانده دوبار ه تماس گرفته باشد بسرعت گوشی رابرداشت و با صدائی دلپذیر گفت الو

 

نینا از پشت گوشی گفت اوه  با چه نازی میگه الو منتظر کی بودی شین کمی به تتته پته افتاد و گفت اااا ام هیچ کس

نینا خندید و گفت خر خودتی   حالا این حرفا رو ولش کن ببین امشب نمایش خصوصی فیلممه   توی سینما ...  میخواستم ببینم دوست داری بیای  درس نداری؟  شین فورا کتاب درسی را  مثل انکه  حامل ویروس سرایت کننده ای باشد به کناری انداخت . گفت اره چرا نه اتفاقا از صبح درس خوندم خستم نینا با بد جنسی گفت بله مشخصه بهر حال اگه میخوای بیای بجنب  دیر نشه

 

 

 

 

شین حوالی میدان ولیعصر با عجله از تاکسی پیاده شد  و به سرعت از کنار مغازه های پرنوروچراغ که در حالت عادی توجهش را به خود جلب میکردند و باعث میشدند دقایقی مقابل انها بایستد بی توجه گذشت و  به نزدیکی سینما رسید . میان حمعیتی که مقابل سینما ایستاده بودند کمی به دنبال نینا گشت اما موفق نشد اورا پیدا کند  تنها چیزیکه نظرش را جلب دخترجوان و نسبتا زیبای بازیگر نقش اول فیلم بود که با صورتیکه از غرور وشادی میدرخشید مقابل درب ایستاده بود و با دوستانش سلام واحوال پرسی میکرد   .هنوز نینا را پیدا نکرده بود و حالا چشمش روی جمعیت پراکنده ی مقابل سینما میگشت و گاهی روی بعضی جهر ه ها ی اشنا مکث میکرد که یک دفعه  صدائی از پشت سر گفت سلام  من شمارو میشناسم.

شین برگشت  و نگاهش به پسری  قد بلند  و خوشتیپ با چشمانی فوق العاده زیبا افتاد   و د رحالیکه اصلا نتوانست تعجب و تحسینش را پنهان کند گفت  من شمارو میشناسم ؟ پسر که خندید  بینهایت جذاب تر شد و باعث نا خوداگاه لبخندی پهن بر چهره ی شین بنشیند   و  پسر ادامه داد  ما چند ماه پیش با یک عده دوستان رفتیم کافه بستنی خوردیم یادتون اومد  البته یکی دوبارم شمارو همراه نینا تو دانشکده دیدم.   همه چیز به سرعت برگشت و در خلاف عقربه ی ساعت چرخید و  در شبی که به همراه دانی برای دیدن نمایش به تاتر شهر رفته بودند  متوقف شد  ..و شین صدا ی خودش را شنید که گفت اه بله یادم اومد   ببخشید فراموش کردم شما امیر هستین  و معماری میخونین  نه؟    پسر با لاقیدی  شانه بالا انداخت و گفت اسممودرست گفتی ولی معمار ی نمیخونم   فار غ التحصیل دانشکده ی صدا سیما هستم .   شین  که ا زهمان موقع شیفته ی این دو کلام به هم پیوسته بود ،  با بی ظرفیتی و چشمانی گشاد گفت جدی !!!!  وامیر   در حالیکه یک چشمش را تنگ میکرد گفت مطمئن باش  .         ببینم دنبال نینا میگردی ؟

شین گفت بله گمش کردم

  امیر بلندتر خندید و گفت پس بیا تا پیداش کنم  بهتر کنار تر وایسیم نزدیک ابمیوه فروشی اونجوری راحت تر پیدامون میکنه  .

 شین کمی تردید کرد   با وجودیکه بشدت احمقانه بنظر میرسید که امیر با ان موقعیت  خاص  قصد باز کردن باب  اشنائی  داشته باشد  اما  بهر حال شین با تعهدی ذهنی نسبت به مهرشاد  دوست نداشت با مرد دیگری هم کلام شود  انهم اتفاقی و بیمقدمه  .بنابراین    با مهربانی امتناع کرد  و گفت  همینجا خوبه مطمئنم 

 

بعد از کمی سکوت که با همهمه و صداهای درهم دیگران پر شد امیر پرسید راستی چرا نیومدی برای تست؟

شین گفت تست جطور؟

امیر گفت   اخه معمولا اینجور وقتها همه دوست و فک وفامیلاشونو میارن  یه امتحانی بدن

شین پاسخ داد   بنظر شما من شباهتی به این خانوم و با نگاهش اشاره به هنرپیشه ی نقش اول فیلم کرد ، دارم؟/ اینقدر ظریف و زیبا //من خیلی  معمولی هستم..

 

 

امیر سری تکان داد و گفت  نه اون که نقش اوله برای نقشای فرعی متعددی که هست    ببینم اصلا این کارو دوست داری؟//

 

_ اخه نمیدونم  از عهدش بر بیام من هیچ تجربه ای ندارم  وتحصیلاتم هم چیز دیگه ای هست

_ خوب میتونی تو کلاسا شرکت کنی مثلا کلاس تارخ یا سمندریان

 

 

شین هنوز جوابی نداده بود که نینا با هیجان به انها پیوست و نفس نفس زنان گفت  وا ی دیر کردم نه چیزی جا گذاشتم  ومعطل شدم و بعد نگاهی به امیر کردو  بی انکه عکس العمل خاصی نشان دهد گفت خوبی شینو ا زکجا گیر اوردی

 

 

امیر گفت دنبالت میگشت گفتم کمی صحبت کنیم تا تو پیدات بشه

 نینا به شوخی گفت واقعا که  خیلی خیری

 

راستی از کا رتازه چه خبر

 

  امیر گفت هیچی دستیاری تو یک فیلم

نینا با کنجکاوی گفت برای من کاری نیست

    امیر گفت    بعید میدونم   نقش میانسال نداره    نقش اولشم انتخاب شده باور نمیکنی  یک دختر فوق العاده خوشگل از نیکی کریمی هم بهتراتفاقا یه دختر تازه کاره  

 

 

شین که به نیکی کریمی علاقه ی وافری داشت با تعجب گفت نه یعنی از نیکی هم بهتره  بعیده /؟

 

امیر گفت یه جورائی تیپ واستیلش فرق میکنه  سینمائی تره

نینا با طعنه گفت  حالا لابد برای نقش دختریکه  یه بار  چای میاره یا خدمس یا یک دوست  واشنای کم اهمیته  تست گذاشتید نه

 ولی شین نمیتونه بیاد  و بعد بادی به غبغب انداخت و و به شیوه ایکه شین ازش بیزار بود، با تفاخر گفت  شین یه مهندسه ( حالا نینا اون موقع فکر میکرد من فارغ التحصیل بشم در تمام ادارات بروم بازه  وفوری مدیر کل میشم)

در زمینه ی هنر اطلاعاتی نداره تازه شایدم اصلا استعدادشو نداشته باشه در ضمن با یک پزشک محترم نامزد کرده

امیر بی توجه به  حرفهای نینا رو به شین کرد و گفت بهر حال میتونی دوشنبه ی هفته ی اینده بیای  ادرسو به نینا میدم و با  تکان دادن سر و خداحافظی  کوتاهی از انها دور شد و همزمان نینا با نگاهی  پراز تنفراهسته  زیر لب  زمزمه کرد    برو خوش اومدی  مرتیکه ی دختر باز  اون بی شرفی هم   که شوهر من بود از همین روش استفاده میکرد .

 شین ان لحظه  با تعجب به حرفهای نینا گوش میداد و به صحت و درستیش شک میکرد چون بنظر نمیامد  امیر نیازی به این کارها داشته باشد  .والبته فکر شرکت در تست هم بشدت وسوسه اش میکرد اما بخاطر میاورد که او در شرف ازدواج با مهرشاد است و باید اندیشه ی این کار را بدور بیاندازد .   بعدها شین فهمید که قضاوت نینا سطحی و متاثر از زندگی شخصیش بوده .امیر در سال های بعدی کارگردان نسبتا موفقی شد   وبا شناختیکه شین از او پیدا کرد بنظر میرسید کاملا پای بندو خانه وخانواده است .

 

 

 


 

 بخاطر بعضی مسائل دلم نمیخواست این خاطره را   بنویسم اما در این دوران سخت چاره ای جز ورق زدن خاطرات خوش گذشته ندارم   بهر حال دوست ندارم برداشت دیگه ای از این ژست بکنید

 

 

    

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شوهر من  از اون کسانیه که فکر میکنه میتونه خدا رو با یه گوسفند بخره یعنی اینجوری بگم خدمتتون که سرتا  سر سال  و ماهو   به فحاشیو هتاکی با زنو بچه و مراوده با زنای رنگارنگ میگذرونه  وهیچ گونه طاعت و عبادتی در کارش نیست و بیخیال نماز و روزس .اما در این بین هرچند وقتی بهش الهام  میشه که باید گوسفندی بخرهو خون بریزه که البت قسمتهای خوبش نصیب خودشو مادرش میشه  و اگر چیزی این بین باقی ماند  بین  سه چهار نفر مستحقی که البته روزی اونا رو به کا رخواهد گرفت  تقسیم میکنه وای شما نیستین تا قیافه ی مقدسی که بعد از انجام مراسم ایینی قربانی به خودش میگیره ببینید .    او با لبخندی اندهناک و چشمانی نیمه بسته با لحنی متفکرانه  رو به من میکنه و میگه این گوسفند و سر بریدم واسه رد کردن چشم ونظر و راست توچشمای من نگاه میکنه و میگه  این کارو برای سلامتی تو وبچه کردم  و بعد اهی میکشه و به نرمی دستی به پیشانی میکشه و میگه خدا یا شکر  منم که اینقدر زندگی عین یک بوکسور حرفه ای چپ و راست مشت خوابونده تو صورتم  که خیلی تمرکز ندارم که از این معادله ی چند مجهولی سر دربیارم  که  یعنی ممکنه   این ادمیکه بوئی از انسانیت نبرده  فلسفه ی  قربانی کردن پسر به دست پدر  رو درک کرده باشه اخه وقتی خدا این دستورو داد این عشق بود که به امتحان گذاشته میشد  واین مفهومیه که برای شوهرم در چیزهای خیلی سخیفی خلاصه میشد  بگذریم تو این هیرو ویر تنها صحنه ای که یک جوری حس همدردی منو برمیانگیخت و برام اشنا بود بستن دستو پای گوسفندو اب دادن به اون بود وقتی سلاخ کاردشو تیز میکردو  به گردن گوسفند میگرفت

یه جوری دلم پاره پاره میشد  چشماش منو یاد چیزی میانداخت وقتی جون میداد دلم میلرزیدو از اون خونیکه به اطراف میپاشید منزجر میشدم که چقدر قرمز چه شفاف بود و یک هو  نفسم میگرفتو  حس میکردم همه چیز اشناست    اره من و اون سهام مشترکی داشتیم  ازخشونت  خشم  تلخی هردو قربانی بودیم  هردو در مسلخ زندگی سر بریده میشدیم اما  بااین تفاوت که قربانی شدن من به کسی حس تقدس اعطا نمیکرد و تن بیجانم فایده ای برا ی کسی نداشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:32  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین   با صدای بسته شدن در اپارتمان  از خواب بیدار شد  بلافاصله. از جا برخواست و به سمت پنجره رفت    وپرده را کنار زد  و از جابه پائین نگاه کرد ومنتظرشد تا نینا را با ا ن مانتو مقنعه ی یشمی  درحالیکه چند پوشه در دستش قرارداشت، ببیند که به سمت  ایستگاه اتوبوس میرود و مطمئن شود که لا اقل تا چند ساعت خبری از بازگشت او نیست   .  البته قاعدتا شین باید به همان صدای بسته شدن دراکتفا میکرد ولی از انجا که نینا خیلی فراموشکار بود، خیلی وقتها پیش میامد در حالیکه ازرفتنش مطمئن بودی   وبرای انجام کارهای پنهانی مثل زیر رو کردن قفسه ی کتابها یا امتحان لوازم ارایش یا تماس تلفنی نقشه میکشیدی  اهسته به سمت خانه بیاید سوار اسانسور شده و بیخیال کلید را در قفل بچرخاند ووارد شود در واقع یکی دوبار به همی نروش شین را ترسانده وغافلگیر کرده بود .بهرحال شین   که از دیروز حال خوشی داشت و با رفتن به رادیوانگیزه ای تازه پیدا کرده ونقشه ها ی جدیدی در ذهن طراحی کرده بود به این وسواس احمقانه اش خندیدوبا صدا  ی    بلند به خودش گفت اااا دیوونه یه تلفن میخوای بزنی مگه میخوای بیاریش خونه

 

 ان روزیکی ازروزهای شاد وزیبای زندگی شین بود هنوزشوقی راکه به هنگام شماره گرفتن داشت بخاطر میاورم.

انگار  این مهربانی به خطوط مخابراتی هم سرایت کرده بود که در  اولین بار شماره گیری   تماس برقرار شد     خطوط داخلی نرم و سریع  جابه جا شد و در کمال حیرت  بلافاصله بعد از اینکه شین در جواب صدای بی احساس منشی گفت سلام من با دکتر......کار دارم  لحن خانم منشی از خشکی به مهربانی انفجاری همراه با ادب مبدل شد

 

 

-  به سلام خانوم دکترحالتون چطوره بخدا شرمنده اون روزتلفنتونو وصل نکردم اخه شما خودتونودرست معرفی نکردین .خلاصش کنم این اقای دکتر  از پریروز با ما سر سنگینه    دیروزم صد دفعه اومدسراغ تلفن شماروگرفت جالام گوشی روداشته باشین صداش کنم  توروخدا قطع نکنینا  

   

شین گوشی به دست هاج وواج ا زان همه تغییر  تغییر لحن وموضع با قی مانده بود که صدای شاد ومهربان مهرشاد در گوشی پیچید 

-سلام  خانوم خانوما خوبی  کجائی شما وبعد  به دنبالش  اهسته  اضافه کرد - عزیزم   دلم برات یه ذره شده خیلی دلتنگتم

-شین با خنده گفت علیک سلام  دست پیش میگیری   پس نیفتی  مطمئن باش دلتنگیت به پا ی من نمیرسه 

_  باشه قبول من از پای تلفن که نمیتونم بهت اثبات کنم راستی کجائی

 

- من اومدم پیش نینا وگرنه ا زخونه که نمیتونم تماس بگیرم مخابراتم که همش اشغال میزنه

 

 

 

جدی ببین قطع کن من برم از یه جا ی دیگه زنگ بزنم راحت حرف بزنیم اینجا الان همه منو نگاه میکنن حس

خوبی ندارم

 

 

نیم ساعتی کشید تا تلفن زنگ خورد در این مدت شین با وجودیکه خیلی تشنه بود از روی مبل تکان نخورد دلش نمیامد حتی به فاصله ی یک زنگ مهرشاد را منتظر بگذارد .

 

_   ببخشید دیر شد  مجبور شدم بیام خونه  

_ خدایا پس از کا رانداختمت

_ نه شین تونمیدونی من پدرم د راومد تو این مدت اصلا  فکرنمیکردم دوری اینقدر سخت باشه  هیج وسیله ی ارتباطی با تو نیست نمیشه خونتون زنگ زد اینجام که تلفن صد دست میچرخه منم خط مستقیم ندارم  دو کلمه ادم میخواد حرف بزنه زیر نظره

 

_منشیت که امروز خیلی تحویل گرفت چی بهش گفتی

- معلومه گفتم نامزدمه که خدائیش  دروغم نیست  تو الان برای من حکم زن عقدیمو داری   اینقدر خودمو

 سر زنش کردم    من خیلی بی معرفتم رفیق نیمه راه شدم نه

 

 

_ این حرفا چیه خوب کارته خودت میدونی برا ی من این چیزا تازگی نداره  پدرو برادرم با توهمکارن  من از مسئولیتای شغل تو بااطلاعم  ... فکر نکن فردام انتظار دارم شب وروز پیش من بشینی  من درک میکنم

 

 

 

- باشه بهرحال من   در اولین فرصت  میام تهران یه فکرائی کردم یه تصمیمائی گرفتم  فقط یه گوششو بهت بگم  که  عقل حکم میکنه بینمون فاصله نیفته   شاید  مجبور بشی   بخاطر زندگیمون    تغییرات سختی روتحمل کنی

شجاعتی میخواد که تو داری ولی نمیخوام پشت تلفن بگم  باید پیشیت باشم تو چشات نگاه کنم نوازشت کنم  بهت اطمینان بدم که همیشه پیشتمو حمایتت میکنم بعد بهت بگم 

 

 

-نگرانم میکنی  چی میخواد بشه

 

_هیچی خوبه ولی سخته شجاعت میخواد که توداری به این چیزا فکر نکن درساتو بخون امتحاناتو بده منم میام همه چیزو میگم بهت

 

 

  

 

 

  همه شب خواب میبینم         که اسمون ابی شده

 

 این شب تارو سیاه                 دوباره مهتابی شده

 

 میبینم صبح  شدهو              راز منو تو همه جا

 

میون مردم شهر              دوباره افتابی شده

 

 


پدرعزیزم روزت مبارک چیز زیادی ندارم بگویم جزانکه دوستت دارم   من نتوانستم دختر  جالب وتابناکی

باشم  وخب بهر حال بعضی حرفهایت خیلی مرا رنجانده  اما مهم نیست .  میدانی من وشما پدر عزیز 

 در یک چیز مشترکیم ضعف جسمی و روحی

 

روز مرد هم که به من مربوط نیست   چون من یک بیوه ی بظاهر شوهر دارم  البته فکر نکنم شکنج کمبود هدیه را احساس کند هستند کسانیککه با علاقه به ایشان کادو بدهند  گلهم پدرش است و هرکاری بگوید من انجام میدهم

 


 

دوستان عزیزم سلا م از کامنتهاتون اینجور برمیاد که بعضیاتون ازم دلگیر شدین که البته حق هم با شماست .بخصوص یکی دو دوستی  که باید بهشون ایمیل بزنمو باهاشون کا رواجب دارم اما واما  ..خدائیش نمیخوام از خیلی چیزا بنویسم که نشه اینجا صحرای کربلا  که نشه مصیبت سرا که حال خودمم بهم بخوره  اونم تو این وضعیت که دل خیلیامون خونه و دغدغه های بزرگتری داریم   وهنوزبعضی صحنه ها جلو چشممون زندس امااینابه کنار مشکل دیگه ی من گل هست 

 

که دم به دم دورلپ تابم میچرخه و تا حالاشم اسم وبلاگمو یاد گرفته  شبم که میخواهیم بخوابیم شمردیگه شکنج برازندش نیست  بله جناب شمر  از تختخواب دونفره ی ما که حالا مدتهاست به تنهائی توش شلنگ تخته میاندازندو ( چه بهتر ما که راحت شدیم )   با صدائی که به تنوره ی دیو میماند داد میزنن بگیر بخواب میام اون لپ تاپو میشکنما  دیروز هم که روزپدر بود روزگاری به ما سیاه کرد   بند بند بدنمون میلرزید. یکیاز بستگان نزدیکم رفت امریکابه مامانم زنگ زدم بابا کلیدشوبده ما بریم اونجا این تابستونو راحت باشیم ایشون قبول نکردن .  بعدا براتون میگم که من شیش ماه همون جاجدا از شکنج زندگی کردم چه دوره ای بود ماه عالی .   خونه یخودمون که اصلا نمیرم چونخاطرات بدی برام زنده میشه حوصله ی اخلاق برادرموندارم .  این شکنج شمر نسبم هورمون تستوسترونش سرچ کرده بچم خونه خالی میخواد . یکی بیاد چنگ واچنگش بندازه .منم والا حاضرم دستمودور گردنش حلقه کنم خفش کنم اما همچین خوش خوشانم نمیشه که عملیات مازوخیستی انجام بدم  برا ایشون   خلاصه تو این گیر ودار شرمنده ی دوستان شدیم .  اما قول میدم دختر خوبی باشم یعنی اصلا به من باشه دوست دارم باهتون خیلی نزدیک باشم اما خوب میدونید که نمیشه سخته ر  بهر حا ل همتون رو دوست دارم برا ی من ناراحت نشین یه ذره که این جنگ وگریزوپارتیزان بازی برای من عادی شده

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:16  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیروز   در پارک قدم میزدیم    من...گل  ....شکنج   عجیب است هرگزنمیتوانم سه نفرمان را باهم جمع ببندم و اعضای یک خانواده بدانم   حتی میان  من وگل   هم علی رغم عشق مادر فرزندی فاصله است      بهترین مثال تصویری این ارتباط  تابلو های بدون قاب چند قسمتی  است  که گرچه در کنار هم یک شکل را تکمیل میکنند ولی طبق  مد روز برای زیبائی  بیشتر  انها را با فاصله  روی خط راست یا به شکل پلکانی روی دیوا رنصب میکنند

درست اینطوری

 

مادر                    

 

 

               فرزند        

 

                                             پدر

                   

 

یا

 

مادر             فرزند              پدر    

 

 

      دیروز یکی از انها راخریدم.  گرچه در هریک  از انها تصویری ناقص  وجود داشت که با چسبیدن به

 

یکدیگرتکمیل میشد  ، اما همان فضای خالی مابین که با دیوار  پر میشود، معنای دیگری به تصویر کامل میبخشید.

 

.انگار دران فاصله،  در خلا، رازهای نگفته ای وجود دارد که در تصویر   به عمد  حذف شده .درست مثل ادمهایی   که

 

 درراه تشکیل   یک زنجیر انسانی  دستهایشان به سوی هم در نقطه ی اتصال حلقه ها دراز شده اما در هم گره

 

 نخورده است .....

 

 درست مثل    این

 

 

 

نفر اول           نفردوم         بعدی      بعدی        بعدی    بعدی               .....     .......       .......    

 

  نه اصلا زیبا نیست ......

 

من این بهت وانتظار و   سکون   در  این ادمهای در انتظار اتحاد را دوست ندارم  احساس میکنم  قدرت جوشش و

 

 پیوند از انها سلب شده

 

 ای کاش پری چاق ابی پوش     بود م که با عصائی  سحرامیز این مرزهای  نا مرئی  را نابود میکردم .دستهابه هم گره

 

میخورد .  ادمهای تصویر  از حالت مات  عکس  مانند  خود  فاصله میگرفتند ،  جاندار میشدند،    به حرکت در میامدند و دوباره صدای

 

 

 همهمه ی خنده و گفتگویشان  بلند میشد.

 

 

 

هیچ کس به اندازه ی من از تکه تکه بودن متنفر نیست 

 

 

من     شین دختر علا الدین     همیشه    دوست داشتم  میان فاصله ها   {    و   }      بگذارم

 

  

 

 

 

   

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

 وقتی تب هوس        در رگ من تند میزند

 

لبهای تشنه ام       ز عطش  باز میشود

 

اغوش رهگذری               مامن   من است

 

زین    بخت نا مراد         که  بر سرم اوار میشود

 

 

 ای نازنین   همه شهدجوانیم  

 

     اندوه تلخ    چهره ی بیخواب میشود

 

دیدم پرنده ای      ز شاخه ی عشق پرکشید

 

اواز خسته  ام            زحنجره بیدارمیشود 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 

به خودم گفتم هر جور شده این جسم سنگین دردناک ومیکشم بیرون .باید . هیچ عذرو بهانه ای هم قبول نیست. گل رو بردم کلاس زبان وخودمو به نزدیکترین ارایشگاه رسوندم .جائیکه بنظرمیومدخلوت باشه.  بگذارید اعتراف کنم که مدتها بود ابروهاموبرنداشته بودم البته خوب بهتره بدونید  که دوز افسردگی ناخوداگاهم شدیدا بالا رفته بود و........بالاخره یکراست بعداز کلاس زبان با ابروان برداشته ومختصرارایشی که تو ارایشگاه عجولانه بر روی صورتم انجام دادم که کمی قابل تحمل به نظر برسم به سینما رفتیم لعنت ....۲۰دقیقه از فیلم گذشته بودو ما به   سینما رسیدیم .قبلا بگویم که انتظار من از فیلم خیلی بالا بودو با تمام وجود منتظر یک شاهکار مسلم بودم انهم در حالیکه با افسوس میاندیشیدم که شایداخرین بار باشد که گلی عزیزم را روی پرده ی نقره ای ببینم .   ترانه ی علیدوستی با اشاره ی انگشتو حرکات پانتومیم میخواست مفهومی را به عده ای دوست که با هم به سفر شمال امده بودند برساند .گرچه درمجموع این دوستان همگن بنظر نمیرسیدند.و بعد نوبت بقیه شد که به ترتیب همین کاررا تکرار کنند  وهمه ی این حرکات در خلق یک فضای شاد دوستانه در یک مسافرت دسته جمعی موفق بود  .بعد هم که فردا امد.  فردائی که  با اضطراب الی برای برگشت به خانه اغاز شد.  اضطرابیکه با اصرار و سماجت سپیده بی نتیجه ماند. بقیه ی داستانهم که اشناست مادر خسته که میخواهد لا اقل یک دم هم که شده در مسافرت طعم بدون بچه و گرفتاری های ان گرچه به هوای خرید گردش رفتن را بچشد  . سپردن بچه ی شلوغ و کنجکاو به دو غیر مادر گرچه یکی ازانها مربی مهدهم باشد     گرچه کار خیلی عاقلا نه ای نیست ولی با توجه به خستگی وکسالتی که از سروروی مریلا میریزد توجیه پذیر است .تکلیف اقایان هم که از ابتداپیداست  وبالاخره اتفاق میافتد  خوب با توجه به اسم فیلم تماشاگر باهوش هم ته دلش قرص است که قرار نیست اتفاقی برای ارش بیفتد وبعد تب و تا بن جات ارشو دراخر اگاهی از فقدا ن الی و تازه ماجرا اغاز میشود . انگار که دکمه ی   ریوایند را بزنندهمه چیزبه عقب برگشته ومرور میشودو با شک وسواس  مورد بررسی قرار میگیرد بارهاو بارها انگشت اتهام به سوی سپیده ی بخت برگشته دراز میشودو غیر مستقیم مورد سر زنش قرار میگیرد و البته در این وسط همسر نچندان محترم سپیده هم وقت را مغتنم میشمرد تا عقده ی طولانی مدتش از ساده دلی همسر مهربانش را  با چند مشت ولگد نشان دهد که نکند یک وقت ما  بدون در نظر گرفتن رو سری های شل و ول بازیگران زن فکر کنیم در یک محیط رویائی روشنفکری جد از جامعه ی جدی ایران قرار داریم

و البته در این لجظه مریلا زارعی با استعداد فراوانیکه در ایفای نقش حق زن مظلوم بگیر دارد خوب از جلوی شوهرمتاسفانه دوست نداشتنی سپیده در میاید   وباعث شد چند دختر در اطراف ما از این برخورد جسورانه ابراز رضایت کنند حتی گل من .......اخر گلی من هم بسیار جسور است

  الحق که گلشیفته  با ان چشمان بهت زده ی بیگناه لبهای کبود از سرماو عصبیت مظلومانه اش بدور از جیغ وویق ها ی مصنوعی معمول در چنین صحنه هائی نشان میدهد که تا اخر  و محکم تر از همه

پای دعوتش میایستد حتی انجا که با شرمندگی مجبور است به ندانستن اسم فامیل الی شناخت

نا کا فی از وضعیت زندگی اش و سخت تراز  همه نامزد داشتن او ان هم به احمد شهاب حسینی دوست داشتنی  اعتراف کند  البته بگذریم که در اخر تلاشش در مقابل تحکم مرد پسند مورد حمایت سایر زنان ناکام میماندو مجبور میشود دروغ بگوید

 

 

بهر حال این را بگویم که متاسفانه بایداعتراف کنم که از دیدن چهره ی خیس خوابیده الی در اغوش ان قنداقه ی سیاه احساس عجیبی کردم یکجور دل کندگی از زندگی نه بخاطر شکنج بخاطرخود زندگی که حسابش را با من تصفیه کرده  گاهی واقعا دوست دارم بخار شوم حل شوم نه به این بحث ادامه نمیدهم این هم از ان بحرانهای گذراست و تهییج های مقطعی چمیدانم بهر حال ماشین زندگی من هم درماسه های نرم ساحل فرورفته است.....  بهرحال جمله ی کلیدی  

 

پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:16  توسط اندیشه فرزانه  | 

  شین مقابل ساختمان رادیو در میدان ارک پیاده شد هنوز هیچ اتفاقی   نیفتاده ،هیجان خاصی در خوداحساس میکرد.  انگار قرار بود به محض ورود تمام صاحبان صداهای زیباو رویا انگیزی که به  شخصیتهای  قصه های شب ،جان میبخشیدندرا یک جا ببیند .  در ورودی اداره  مسئول حراست اسمش را چک کرد تا ببیند افیش شده است یا نه و بعد کیفش را برای بازرسی تحویل داد ( درواقع الان درست بخاطر ندارم ان موقع  از این دستگاههای جستجوگر حودکار ریلی  وجود داشت یا نه) تنها جیزیکه بخاطر دارم نگاه متعجب زن به انبوه لوازم ارایش داخل کیف شین بود  .بعد از عبور از ورودی    وارد حیاط ساختمان شد   هنوز چند قدمی برنداشته بودو ساختمان قدیمی را درست نگاه نکرده بود که نینا با عجله به سمتش امد  و با هم به داخل ساختمان رفتند  یکی دونفر در راه با نینا سلام و علیک کردند و طبعا به شین بخاطر ناشناس بودنش بیتوجه ماندند تا اینکه   یک دفعه  شین صدای خاطره انگیزو زیبای راوی سریال اوشین یعنی ژاله علو را شنید که با نینا سلام واحوال پرسی  میکرد(  اینکه میگویم صدا تعجب نکنید چون دربرخورد با دوبلر ها یا گویندگان همیشه صدا خودش را زودتر به گوش شما میرساند تا تصویر وچهره ی انها. این امرتنها منحصربه  سریالها یی که در ان ایفای نقش میکنندنیست بلکه دربرخوردها ی نزدیک هم بدینگونه است) هیچ وقت نگاه شیرین و لبخند  مهربان خانم علو با ان خال زیبای کنار چانه اش  یادم نمیرود  مبهوت عجولانه سلامی کردم  وبرای اولین بار بود که میدیدم نینا ی سرکش چطور با احترام وخضوع، مودبانه ورسمی مثل یک شاگردتازه وارد با خانم علو صحبت میکند .احترام به پیشکسوت و استاد قانونی بود که بعدها خودم با تمام وجوددرک کردم.

 

 

به همراه نینا وارد اطاق نویسندگان  وویراستاران شدیم    که البته گویند ه ها هم برای استراحت به انجا سر میزدند   ان روز افراد زیادی را دیدم دختر جوانیکه با شوقوذوق با نینا حرف میزدو از روی تن صدایش تشخیص دادم دوبلر    پرین باشد و زاله صادقیان زیبا محکم واستوار تازه خبر خوشی دریافت کرده بود .    بعد از مدتی با اشاره ی نینا   از اطاق بیرون امدیم و در راهرو  به جمع دخترکان شادو زیبای گروه نوجوان برخوردیم  .ان همه صدای لطیفو خوش اهنگ  که سالها   در حال خواندن متنهای رسمی ونمایشی صدایشان را شنیده بودم    حالا با  لحنی  با نشاط وخودمانی با هم شوخی میکردندو میخندیدند.  شاید باورتان نشود که این بچه ها چقدر مهربان وصمیی بودند طوریکه در همان ابتدا به محض اینکه فهمیدند نینا باید برای ضبط و تمرین تکسش برود مشتاقانه پیشنهاد کردند که با انها همراه شوم که البته نینا که میدانست من چقدر  دوستدارم که از نزدیک در جریان کارش باشم مودبانه خواهش انها را رد کرد ولی قرار گذاشتیم که موقع صرف غذا در رستوران رادیو با هم باشیم .

 

(هیچ وقت فراموش نمیکنم که انروز غذای سلف کباب کوبیده وکوفته تبریزی بودو بچه ها باهم سرکیفیت غذا شوخی های بامزه ای میکردند. )

 

 

 شین و نینا با سرعت خود را به استودیو رساندند    نینا خیلی سریع شین را به تهیه کننده  و صدا بردار معرفی کرد   وهمراه با هم   به اطاق رژی رفتند      همه چیز برای شین تازه درخشنده وصف ناپذیر بود همه چیز...شما نمیدانید الان که دارم مینویسم چه احساسی دارم واقعا دلم میخواهد عنان قلم را رها کنم و ا زتمام جزئیات ان روز بنویسم ازنگاهم که  بر روی صورت جدی تهیه کننده   که از پشت پنجره ی شیشه ای از طریق میکروفن اخرین جزئیات را به   نینا یاد اوری میکرد میچرخید وبه اطراف پراکنده میشود.....  از ساعت گرد ساده باان عقربه های کلفت مشکی...... دیواراگوستیک  و چراغی   که به وقت ضبط قرمز میشد ......ان همه دکمه و  تجهیزات  مقابل صدا بردار نوار ی که روی دستگاهی ان کنار کاشته شده بودومیچرخید  ....(.الان چندتا شونو دارم توخونه)........      نینا به شین  اشاره کرد که هیچ چیزنگوید  هد فون را از روی میز برداشت و برگوش گذاشت میکروفن مقابل را کمی تنظیم کرد  تهیه کننده به صدا بردار اشاره کرد که موسیقی اغازین را برود و بعد چراغ قرمز شد

   شین بعدها این حالت رو در چهره ی دوستان دیگرش  مشاهده کرد جدیت... عشق.... میمک متمرکز صورت  به هنگام ادای جملات.... و کلماتیکه صافو صیقلی از حنجره    بیرون میامدندو سوار برامواج رادیو در همه جای ایران از رادیوها ی جیبی و ضبط صوتها ی خانگی از طریق   وضبط داخل ماشین خودشان را  به گوش همه.... زن خانه دا رد رحال پخت غذ...ا ان پیرمرد بی همدم گوشه ی پارک و مسافران تاکسی میرساندند . میکروفنی که در ان واحد تورا به همه ی مردم متصل میکرد ومیتوانستی صادق خالص بی ریا وبا عشق خطاب به همه ی انها بگویی

  عزیزان شنوده سلام با برنامه ی.....میهمان خانه های گرم و صمیمی شما هستیم

 

 

       شین در سکوت به نینا نگاه میکرد و برای اولین بار از تسلط وروانی بیانش  لذت میبردو بی انکه بخواهد به خودش اعتراف کند به او افتخار میکرد.

 

به سرعت برق ضبط تمام شد البته برای شین که لحظات را میبلعید!!!(  اینرا بعدها هنگامیکه از ترس دیر رسیدن به خانه ومواجهه با برخوردتلخ شکنج با هراس اعدادشمارشگردقیقه وثانیه ی نوار زیرین برنامه ی ادیت را چک میکرد، درک کرد ارزش دقیقه هاو ثانیه ها را در رادیو)     و     انها در حالیکه شین  قلبش را در اطاق رژی جا گذاشته بود  از استودیو بیرون امدند  ..نینا  با لبخند پرسید چطور بودم شین جدی ومطمئن گفت عالی بودی نینا عالی تا حالا صداتو اینطور نشنیده بودم لحنت با نوع صحبتت توخونه و بامن خیلی فرق میکنه

نینا جوا بداد البته ما اغلب موقع حرف زدن توخونه شل و بی رمق حرف میزنیم اخر کلمات رو میخوریم و  به چینش کلمات اهمیت نمیدیم  .والبته تمرین تنفس و مراقبت از صدا هم خیلی مهمه .

 

شین با شوقی کودکانه گفت نینا چطور میشه وارد این کار شد

نینا بنا براخلاقیکه داشت خیلی سریع موقعیت برتر وخرده بینی به خود گرفتو گفت  خوب باید تست بدی وصدات بررسی بشه البته توسین شینت میزنه و برای گویندگی مناسب نیست اما برای هنرپیشگی صدا چرا بد نیست ..ولی حالا خیلی هیجان زده نشو  این کار خیلی پر زحمته در ضمن هیچ وقت هم دیده نمیشی و حقوقشم برای افراد قراردادی یا جلسه ای خیلی نا چیزه وقت و زمانم نمیشناسه هیچ بهانه ای هم قبول نیست باید عاشق این کار باشی تا بتونی دووم بیاری  خیلیا عین تو با شوقو ذوق وارد شدنو بعد از یه مدت خسته شدنو ول کردن

 شین حرفی نزد چیزی نگفت  اما یک احساس درونی به او میگفت که   روزی دوباره  به انجا بر میگردد.و کلمات نینا در ذهنش تکرار میشد باید عاشق اینکارباشی جمله ای کلیشه ای که معنای  ان را بعدا با

 تما م .وجود ان را لمس کرد.

 

 

 

 

 

 

 

گلوگاه عشق

 

باشد که از تو

تنها

تنها

حقیقت را فریاد کنم

بی پروا

 بی واهمه

 


 این متن را دوباره باز نویسی میکنم چون هنگام نوشتن منقلب بودم و نتوانستن شین را از انا جدا کنم


پی نوشت من الان مدتهاست کارمو از دست دادم  دوم اینکه بدور از تواضع من هیچ وقت ادم خاص و برجسته ای میان انهمه استعداد ها ی درخشان نبودم  حضورم مقطعی و با فاصله ی چند ساله بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

 تمام روز مشغول باز کردن موهای گل بودم که حتماوهمیشه بعد از حمام کردن گره گره میشود.اینکار را ارامو اهسته و باانگشتان دستم انجام میدهم .  ودر  این خلال برای گل  قصه تعریف میکنم واز کارهای عجیب وغریب وخنده دار (حامی لوتی) دوست خیالیمان که پسرکی قد بلند و لاغر با موها ی تنک وسیخ سیخ طلائیست  میگویم. (حامی لوتی) کم حافظه است و هوش چندانی ندارد بچه های مدرسه همیشه اورا دست میاندازندومسخره میکنند . اوتنها یک دوست دارد بنام (تپلک تپلخانی) که پسری چاق و قد کوتاه با صورتی کک مکی است .   انها که بین بچه ها ی مدرسه تنها هستندو دوستی ندارند مدام در حال نقشه کشیدن هستند تا به نحوی شده  جلب توجه کنند و بین دوستان و معلم ها خودی نشان بدهند .. واز انجائیکه من به عنوان یک مادر وظیفه دارم کمی پیام اخلاقی در داستانم بگنجانم .سعی  میکنم وقتی تلاشها ی انها که اغلب همراه با ماجراها ی خنده داری هست  در جهت شیطنت و کارهای

بدجنسانه است با شکست مواجه شودو پشیمان شوندوهروقت قصد کمک وکارهای خوب دارند موفق شده شیرین وعزیز شوند. 

حالا این اغاز چه ربطی به ماجرائی که میخواهم برایتان تعریف کند دارد  خیلی کوتاه است وان این است که من مشغول شانه کردن موهای گل بودم و البته گوشه ای از ذهنم هم سبز بود  ...........   بله خوب میدانید من کنا رتخت گل روی زمین میخوابم با یک متکا و یک ملحفه  که عکس یک باربی صورتی روی ان نقش بسته است  چیزی نگذشت  که مثل همیشه خودم را سرگردان در خانه ی پدری دیدم  همه چیز طوسی چرک بود هیچکس به سراغم نیامده بودومن کوشه ای گل را که کوچک بود روی  تختی که دوران دختری(دختری !!!!! چه نفرتی از این کلمه دارم)   روی ان میخوابیدم گذاشتم و ملحفه ی صورتی را رویش کشیدم

بعد یک دفعه خودم را دریک داروخانه ی شلوغ دیدم زنیکه لباس مرتب و رسمی وشیکی به رنگ دارچینی وروسری کرم به سر داشت ازدوربه  من اشاره کرد  نزدیک رفتمنزدیک نزدیکرعمه ام بود  همانکه در انتها ی جوانی   بسختیب یمار شدوبه تلخی مرد دروغ نگویم چندان با اونزدیک نبودم و کمتر به اطاقکوچکشدرخانه ی مادر بزرگ که خیلی زیباو مرتببود نزدیک میشدم وقتی۱۷ سال داشتم مرد   .وقتی به او نزدیکشدمدیدم سیاهی کوچک چشمان درشتش درسفیدی وسیع ان سرگردان است و دو دو میزند دستم را به سمتش بردم دستان مرا گرفت و با نگرانی به من خیره شدوگفت شین ...شین..طلاقتو بگیر..خطری توروتهدید میکنه  تو در سال ۸۸...اینقدرمتعجب وترسیده بودم که نخواستم بقیه ی حرفشر ا بشنوم وا زخواب پریدم

 

و حالا چندنکته اصلا خرافی نیستم وبه خواب اعتقاد ندارم

من اصلا ارتباط نزدیکی با این عمه نداشتم 

 

احتمالا میگویید این شین  خیالاتی شده که احتمال ان بعید نیست

فقط خواستم برایتان تعریف کنم همین

از خیلی چیزها نمینویسم چون...

 

فردا می ایم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 18:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

  شین  خسته و بیحوصله  تقریبا گام هایش را روی اسفالت نا هموار کوچه میکشید  از شدت دلتنگیو  ناراحتی پنهانی که  در دلش میجوشید وبه غلیان در میامد حتی جرات نگاه کردن به پارک سرکوچه که  محل توقف همیشگی ماشین مهرشاد بود را نداشت.بخصوص که یک ساعت تمام بعد از اتمام اخرین کلاس درس....که طولانی ترو کشدار تر از همیشه گذشته بود ، با ذوق فراوان برای تماس با مهرشاد به مرکز مخابرات تجریش رفته بود اما بعد از  چندین باز تماس ناموفق با مرکزی که مهرشاد در انجا کار میکرد، وقتی بالاخره  موفق شد با اپرا تور  صحبت کند، بقدری  از این خط به ان خط  پاس داده شد ومنتظر ماند، که کلافه شد  تا بالاخره   صدای بی احساس ماشین وار زنی  بعد از کلی سوال که شما کی هستید و چی هستید  عاقبت گفت  ایشون فعلا تو جلسه هستند اگه پیغامی دارین بفرمائید  خوب با توجه به انتن دهی ان منطقه امکان تماس با تلفن همراه مهرشاد هم وجودنداشت . شبها هم که مهرشاد  میهمان یکی از رزیدنتها د رخوابگاه متاهلین بود  که همسرش برای زایمان به تهران امده بود  وعلاوه بر اینکه شین شب نمیتوانست ازبیرون  با مهرشاد تماس بگیر، یقین داشت مهرشاد پیش دوست تازه اش معذب است ونمیتواند راحت حرف بزند .

 

 

 

شین نرسیده به در ورودی حال  صدای بلند وپر طنین وزیبای نینا را شنید که با هیجان میگفت   ببینین من اجازه نمیدم کسی برای من تصمیم بگیره. من برنمیگردم خونمون با داداشام زندگی کنم    که هی بگن کی رفتی کی اومدی ؟ این کی بود زنگ زد؟ اون کی بود پیغام گذاشت؟ بابا انصاف بدین اینا نمیفهمن کار هنری یعنی چی ؟متوجه نمیشن مثلا این پسر جوونیکه پشت خطه از هماهنگیه یا چمیدونم اون یکی تهیه کنندس.  درک نمیکنن ممکنه برای یک سکانس یک شبانه روز معطل بشم  یا مثلا دیر بیام. من چجوری به اینا حالی کنم که هر مردی تو محیط  کارم خیال نداره با ادم روهم بریزه یا از مطلقه بودن ادم سواستفاده کنه.  خوب شوهرم تا وقتی بود این چیزا رو میفهمیدو درک میکردجون دست  خودش توکار بودوبیجهت شک نمیکرد اما احسان وامید سر در نمیارن ومیخوان قلدری کنن. منم تازه از دست یک نامرد زورگوی پست راحت شدم دلم نمیخواددیگه کسی برام تکلیف تعیین کنه.  این اخرین حرف منه  همینو بس   و بعد همزمان با باز شدن اهسته ی در توسط شین ،نینا تکه تکه وبخش وبخش تکرار کرد  من...  تنها... تو...اپارتمانم.... زندگی.... میکنم همینوبس .شین که وارد شد قیافه های عبوس ودرهم پدرو مادرش را دید که کنار نینا روی مبل نشسته بودند . سلام کوتاهی کردو به سمت نینا رفت تا مثل همیشه اورا ببوسدودراغوش بگیرد .وقتی شین میخواست به سمت اطاقش برای تعویض لباس برود شنید که پدرش میگوید خیلی خوب نینا ما که حریف تونمیشیم  اون روز که من گفتم این پسره بدردت نمیخوره   گوش نکردی پاتو کردی تو یک کفش که عاشقموواله و بله خوب اینم نتیجش. پس لااقل الان حرف منو گوش کن  شینوببر پیش خودت تنها نباشی.

نینا فورا گفت منکه ا زخدامه ولی بشرطیکه مثل اوندفعه نشه به حرف یه ادم نادون اقا پسرتون بیفته به جون این بیچاره وحشیانه کتکش بزنه اصلا گیرم که شین با یکی هم اشنا شده دلیل نداشته شاهین جاهل بازی در بیاره اگه بخواد اینجوری باشه من مسئولیت قبول نمیکنم .

 

پدر در جوا ب گفت خوب شاهین جوونه یک اشتباهی کرد خودشم پشیمون شد دیگه. بهش هشدار دادم تو

 کا رخواهرش دخالت نکنه بنابراین این قضیه منتفیه. تازه ما به شین اعتماد کامل داریم  و به انتخابشم احترام میذاریم .

 

وقتی این  جمله ی اخر به گوش شین که در حال پوشیدن لباس خانه ی هندی اش بود،رسید.با حرص زمزمه کرد اره چون خودتون به انتخابش احترام میذاریم کوکجا کی؟

 

شین هنوز از داخل اطاق بیرون نیامده بود که نینا وارد شد . شین لبخندی مصنوعی زد و به او تعارف کرد بنشیند حس خوبی نداشت شاید هنوز از ان برخورد گذشته دلخور بود اما نه این نبود شین کلا بهم ریخته بود. تازگیها از همه چیز زود ناراحت میشد  واحساس میکرد کم طاقت شده است. گاهی ا زخودش خجالت میکشید که حتی از دست برادرش عصبانی بود وجالب این بود که دلیل این  عصبانیت اصلا ربطی به برخورد خشن  انروز نداشت بلکه شین دقیق که فکر میکرد میدید چیزیکه بیشتر از همه اورا برمیانگیزد ،  صدا ی خنده و گفتگوی  تلفنی شاهین با اگرین  بخصوص اخر شبهاست که با خباثت از دیوار نازک اطاق مجاور خود را به گوش او  میرساند.درست همان موقع که  شین  نشسته بر روی تخت، به دیوار تکیه داده و  بی انکه خوابش بیاید با بیمیلی به جزوه های پراکنده روی تخت مینگر.د   شین با شرم در مییافت که اصلا از اینکه برادرش بااستفاده از روابط پدرش در یکی از شهرستانهای نزدیک تهران خدمت طرح خود را انجام میدهد،  خوشحال نیست و خنده دار تر از این بود که شین خودش را در حال حسادت کردن به اگرین  شاهین ودر سطح گسترده ترش  به همه ی جفت های عاشق کنار هم د رکوچه خیابان دانشگاه می یافت. شین با وجود تمام توجیهات عاقلانه ا یکه برای خودش میاورد، دورو غیر قابل دسترس بودن مهرشاد را عادلانه نمیدانست.

 

شین حواست کجاست اصلا اینجائی

-                      اوهوم اره

-                      _ اره...شین چته بچه گول میزنی  حواست اصلا به من نبود

-                      _ نینا جان کمی خسته ام امتحاناتم نزدیکه هیچی نخوندم

-                       خیر این که حرف نشد من قبول ندارم نوددرصددانشجوها درسو میذارن واسه دقیقه نود حالا قضیه روتعریف کن

-                      _ شین خشکو جدی گفت چی میخوای بدونی نینا نکنه سوا ل دفعه ی قبلتو میخوای بپرسی

-                      - اوه چه توپت پره چی شده دعواتون شده

-                      - وا ی نینا چی میگی و بعد صدایش رااهسته کرد توروخدا تو خونه این حرفا نزن میخوای شاهینو بندازی به جونم دوباره اینطوریم کنه

 

 

وبعد با حرص پیراهنش را بالا زدو جای زخمیکه هنوز هم تازه بود به نینا نشان داد.

 

-                      اوه اوه بی شرف مگه نبینمش پدرشو در میارم.

-                      _ نه احتیاجی نیست من حوصله ی جارو جنجالو ندارم جدا به ارامش نیاز دارم

-                      - خوب بابات که راضیه بیا پیش من

-                      _نه ممنون راهم خیل یدور میشه

-                      _ خوب مگه اون داوطلب فدا کار نیست که بیاد دنبالت

-                      شین اصلا و ابدا قصد نداشت چیزی در مورد مهرشاد به نینا بگوید اما بکار بردن کلمه ی داوطلب فداکار باعث شد بی اختیار اشک به چشم شین بیاید و از ان حالت عصبی وشق ورق خارج شودو بیرمق روی صندلی کنار میز بنشیند. نینا یک دفعه  از روی تخت شین بلند شد و به سمتش رفت و اهسته در حالیکه دستش را روی شانه اش میگذاشت با مهربانی پرسید چی شده بینتون بهم خورده

-                      شینسرش را بالا اوردو موهای ریخته روی صورت اشک الودش را کنارزدو گفت نینا چی میگی بینتون بهم خورده نخیر ...

-                      _ پس چی؟

-                      _ هیچی رفته سفر یه سفر طولانی که عمرش لااقل دوساله

-                      - خارج؟

-                      _ نه طرح

 

_ ا پس تگلیف تو چی میشه فکر تورنکرد ؟دوسال که مدت کمی نیست ؟

_شین با بیحوصلگی گفت نخیر قراره بیاد خواستگاری    اما اما....

اه یک دقیقه ابغوره نگیر ببینم خوب بیاد که دیگه حله

 

-                      توکه نمیدونی مادرش مخالفه نمیاد باهاش . بابا رو هم که اخلاقشو میدونی معلومه مخالفت میکنه

 

- خب اره اگه مادرش نیاد که بعیدم نیست   بهتره بی خیال شی

شین با عصبانیت گفت بی خیال شم  من بدون اون میمیرم  خودتم بودی همین کارو میکردی

 

نینا انگشتش را به علامت سکوت روی لبهایش گذاشتو گفت هیس جیغ جیغو خودت به من میگی یواش صحبت کن ببین فردا بیا میدون ارک من برات افیش میزنم بیا یکی دوروز پیشم بمون هم حالو هوات عوض بشه هم با هم مفصل صحبت کنیم باشه فردا ساعت یک منتظرتم اوکی

 

شین  با بیحالی سری تکان دادوتایید کرد.

_

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:10  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین با دیدن ماشین به سمت سر بالائی کوچه دوید  و از انجائیکه  اصولا بدنی ضعیف و غیر اماده داشت تا مهرشاد با همان شتاب و ذوق از ماشین پیاده شود وبه سمتش بیاید، به نفس نفس افتاد.  شین مهرشاد را میدید که به او نزدیک میشود وبا دیدن چهره  ی دوست داشتنی اش  فکر میکرد تا به حال به این اندازه عاشقش نبوده است  این احساس انقدر اورا بی وبا ک وبی پروا میکرد که دلش میخواست هرچه دارد از دست بدهد تا اورا داشته باشد...جان ...روح...تن....    ولی نگاهی به ساکی که در دستانش بود  به تلخی به یادش اورد که فرصتی برای فدا شدن نیست واوبه زودی خواهد رفت واورا در این شهر بزرک  تنها خواهد گذاشت تنهائی عظیمی که تمام دوست فامیل اشنا قادر به پر کردنش نخواهندبود.اما قبل از انکه این افکار به اتمام برسد مهرشاد که چابک ورزیده بود به شین رسید. لحظه ی اول هیچ کلامی نبود حتی ان سلام عاشقانه ی کشدار همیشگی. فقط دو نگاه مشتاق بود که با عجز ونیاز  درهم می امیخت..

 شین که از قبل با خودش شرط وبیع کرده بود که محکم باشد زودتر از مهرشاد به خودش امد اما بجای سلام  واحوال پرسی ، نا خود اگاه پرسید چقدر وقت داریم؟

مهرشاد که دیگر شجاع و اطمینان بخش بنظر نمیرسید کوتاه وبریده گفت کم خیلی کم ......................

 

شین انگار صاحبخانه باشد جلوتر رفت  در که باز شد هر دو به دنبال هم وارد اپارتمان که در ان ساعت روز با هوای گرفته و پرده های کشیده تاریک بنظر میرسید، وارد شدند. شین با تکیه دادن به درب اپارتمان ان را بست و همزمان دستش را به کلید برق  کناری کشید، اما  روشن نکرد. انگار که روشنائی زرد لامپ که در فضا پخش میشد چیزی را روشن  میکرد که شین میخواست مخفی کند خیلی زود دستان مهرشاد بدورش حلقه شد وصدایش در گوشش پیچید 

_  شین دارم میرم

_میدونم

-ناراحتی

-چرا... یعنی نه... نه   شاید کمی

ـمراقب خودت هستی_

ـاوهوم 

........

*******

************

ـشین یخ کردی میلرزی

- نه اشتباه میکنی بیرون سرده منم مثل همیشه لباس کم پوشیدم

 

_ شین چی میشه / من اونجا گرفتار کار ..تو اینجا سرگرم کاردرس..... نذاشتن بهم برسیم ..نمیبخشمشون ...بدم میاد از این سفر

- اا قوی باش عزیزم مگه قرار نیست همه کسم بشی مگه قرار نیست بهت تکیه کنم چرا خودتو  با ختی در ضمن عزیزم موهامو از ریشه کندی چرا نوازشات اینقدر خشن شده ......خجالت بکش با اون ریش بلندت

- خیلی ناجوره ظاهرم

- نه فقط متظاهرانس به این شورو ولع حالات نمیخوره

-  مگه فرقی میکنه اعتقادم چیه   عاشق عاقل نیست عذرش موجه

***********

 

ـشین یادته اولین بار که بوسیدمت چی گفتم

- اوهوم گفتی بیخود نبود اینقدر کیت کت میخوردی

_شین منو از خودت نرون پس نزن این اخرین بوسه هاست  بذار  ازت انرژی بگیرم نه      نگاهتو ندزد گر گرفتنشو دوست دارم میخوام ببینم

- با رگناهتو سنگین نکن پسر حاجی بذار از لب چشمه برگردیم ابش گل الوده تشنه ترت میکنه

-    یعنی میاد اون روز که سیراب بشیم شین ؟اگه توروبهم ندن ... اگه پدرت مخالفت کنه

_نترس اونوقت عاصی میشم یک هو میبینی سوار قطار شدم بیخبر از سرکار میا ی میبنی تو استانه ی در اطاقتم اومدم هر چی دارم وندارم باهات تقسیم کنم حتی اگه به ناپایداری یک شب باشه درست عین قهرمان کتاب نامه های یک زن ناشناس اموک 

ـقربونت برم دختر قصه میدونم جیگرشو داری به همنچین کاری دست بزنی

            

- جیگر . چه حرفا.....این دم رفتنی خیلی لات شدیا ....استخونامو شکستیو نفسمو بند اوردی  ..دیگه بسه به عقربه ی پشت سرت نگاه کن...... لطف کن ازم دور شو که کرک این پولور بدرنگت مانتومو خراب کرد یکی خوشگلشو واست خریدم سریع با این عوض میکنی 

 

......

********

*********

ـشین اینا چیه؟

ـ هیچی برات کیک پختم  اگه تو پلاستیک بمونه یکی دوروز قابل خوردنه .......ا ا نگاش کن بچمو الان اشکاش میاد بخدا ازت  ناامید میشما  –

- شین تو...

-مهرشاد من خوبم دیگه نپرس محکم برو جلو خودتو خوب نشون بده  دوست دارم به هرجی دوست داری برسی ...فقط ..فقط یه چیز

 

 

جانم بگو-

 

-اگه فراموشم کنی میکشمت

-اخ اخ چه ناخنای تیزی داری بلوزمو پاره کرد  الت قتاله ایناس

........

اوهوم حالا دیگه برو ممکنه به قطار نرسی

......

 

 

شین  در پیاده رو ی پهن کنار داروخانه پشت به پنجره های پوشیده از تبلیغات عطرو شامپو  ولوازم ارایش  ایستاد و تا جائیکه میشد  با نگاهش ماشین اژانس را دنبال کرد.یک دفعه میدان ونک با ان شلوغی فریبنده ودوست داشتنی اش  با انهمه تابلوی نئون وجراغ ها ی کوچک وبزرگ ،برای شین تاریک و خلوت شد. بقدری احساس غربت میکرد انگار در شهری دور افتاده و ناشناخته ،راهش را گم کرده بود.

 

منو نسپر به فصل رفته ی عشق

 نذار کم شم من ازاینده ی تو

به من فرصت بده   گم شم دوباره

توی اغوش بخشاینده ی تو

 


یه وقت فکرنکنین خوشی زده زیر دلم وعاشقونه مینویسم یه حس مشترکی هست این وسط

 

دوستا ی خوبم جواب کامنتای قشنگتونو در فسمت نظرات  دادم ....در ضمن برای من اگه میشه دعا کنید  ....بتونم به خودم کمک کنم .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

  مهرشاد با کف دست محتویات ساک نسبتا بزرگش را به داخل فشار داد تا بتواند زیبش را بکشد  ساک را برداشت و به اطاق نشیمن رفت جائیکه ملیکا وپیمان وپدر روی مبل نشسته بودند  و    خبری از مادر نبود ...   مهرشاد با لبخند نگاهی به چشمان منتظر و  چای های سرد شده مقابل انها روی میز انداخت و گفت خوب دیگه  ماداریم میریم  ملیکا ناخود اگاه از جا بلند شد و خود را به اغوش مهرشاد افکندو  گفت داداشی من داری میری.... دوست ندارم چرا اینقدر دور.... لعنت به این دکتر رسولی با این کا ردرست کردنش .....با اون همه نفوذش هیچ کار واست نکرد ..مهرشاد با خنده ملیکا رااز خود دور کردو خطاب به پیمان گفت   این خواهری من خیلی دوردونس هواشو داشته باشیا ما که رفتیم اگه دلتنگی کرد دیگه دلداریش با  خودت و بعد برگشت نگاهی به گوشه ی سالن  به در اطاق مادر که نیمه باز بود انداخت   و مکثی کرد و   به سمت اطاق  رفت   .لای در را که نیمه باز بود  باز کرد  مادر  روی تخت نشسته بود  و شانه هایش به ارامی تکان میخورد  و جعبه ی دستمال کاغذی با چند برگ پراکنده  در کنارش بود.. مهرشاد ارام در کنار تخت نشست  و قبل از انکه به چهره ی مادر نگاه کند دستان سپیدش را باان رگهای ابی برجسته دید  گویی قصه ی عمری محبتو عشق را میگفتند   واو را درگیر این سوال میکردند که ایاپسرخوبی برای مادرش بوده است یا نه؟مهرشاد دستش رابه سمت دست مادر دراز کرد و انها را بوسید  و همزمان به چهره ی پر از اشک   او نگاه کرد  و گفت مادر  ...مادر جون..به محض شنیدن این کلمات  گریه ی مادر شدید تر شد. مهرشاد مستاصل از جا بلند شد و نزدیکتر رفت و  ارام گفت  ماد رجون مگه کجا میخوام برم این وظیفمه.. دینمه .... درس خوندم که مفید باشم حالا چه اینجا چه اونجا فرقش چیه

 

مادر سرش را بالا کرد میان گریه گفت  فرقش اینه که من نمیخواستم تو اینطوری بری تک وتنها فرقش اینه که میخواستم دامادت کنم نذاشتی فرقش اینه که این روزای اخرم پیش ما نبودی  ....مهرشاد خنده ی تلخی کردو در دل گفت منکه میخواستم داماد بشم مادر من نذاشتی منو رنجوندی.....اما این حرفها تنها در دل ماندو برزبان نیامد مهرشاد هر چقدر هم که از مادرش دلگیرو رنجیده بود تا ب ازردن اورا نداشت بنابراین مصلحت جویانه گفت ماد رمن بر فرض اینکه من نامزدم داشتم الان که نمیتونستم اونو با خودم ببرم   باید میرفتم اوضاعو میسنجیدم جا می افتادم  طول میکشید یه مدت . مادر مهرشاد

بچه گانه حالتی قهر مانند به خود گرفتو گفت من کار ندارم   تا شب عید بیشتر فرصت نداری  خودم یه دختر صبوروسازگار برات پیدا میکنم همرات ببر مراقبت باشه هر چی باشه اونجا که ده کوره نیست یه شهر بزرگه امکانات داره  بهترینو برات فراهم میکنیم شوخی که نیست دوسه ساله نمیشه عذب بمونی با دخترای این دوره زمونه

 

مهرشاد خندید و گفت خیالت راحت باشه مادر یک دختر صبوروبساز با خودم میبرم که همدمم باشه تنها نمیمونم

 

در همین حال پدر مهرشاد در استانه ی در ایستاد و گفت مهرشاد بجنب دیرت میشه ها.... خانوم این اه وناله ها رو بذار کنار  بذار پسره با خیال راحت بره  بااین حرف مهرشادو مادر از جا بلند شدند   همه ی اعضای خانواده مطابق رسم  و اداب همه ی خانواده ها ی ایرانی مهرشادرا تادم در بدرقه کردند. و پشت سر ماشین ازانسی که اورا به سمت ایستگاه قطار میبرد دست تکان دادند وبرای برگشت هر چه زودتر او از سفر اب پاشیدند .

 

 

 

 وقتی از خانه دور شدند راننده ی ازانس گفت اقا مسیرتون راه اهنه دیگه که مهرشاد گفت نخیر متاسفانه بعد از تلفن به اژانس متوجه شدم منزل خودم چیز ی جا گذاشتم بی زحمت برین سمت نیاوران ......

 

 

 

 

ماشین که از سر پیچ کوچه پدیدار شد شین دیگر  طاقت نیاورد وبه سمت ان دوید .

 

 

 


  کوتاه نوشتم نه فکر نکنید اینجا بساط عشوه فروشی وناز ه ومیخوام کشش بدم چشم انتظار بمونن اونا که داستانو دوست دارن ..ای بابا از این  قصه ها تو دل هر زنی بسیاره هر چی نباشه هر کی یک روزی عاشق بوده ودیونگی کرده ...اما خدائیش دارم تموم میشم این کوتاه نوشتنا واسه اینه    که من اصلا بنای گفتن اینا رو ندارمو اصل چیز دیگس در واقع دارم عین  یک مادربزرگ به نوش به خودم

 قاقالی لی و رشوه میدم  که بهونه مادرو نگیرم یاد قصه ی اصلی نیفتمو زبونم بند بیاد از اونطرفم این ملعون دست از یقه ی من نمیکشه هر روز بد تر از دیروز

 بخداوندی خدا دیروز که  برای ثبت نام دخترم رفته بودم بیرون روم نشد اما میخواستم به راننده اژانسه بگم اقا منو بگردون یک دوری بزن  بحث گلایه وشکوه از زندگی نیستا نه میخواستم چیزی ببینم که نشد

 دیگه زیادی حرف بزنم میفتم به سکسکه واسه همین میام دیدنتون بزودی و این نوشته ی ناقصو کامل میکنم

دوستون دارم بخدا خیلی خیلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:31  توسط اندیشه فرزانه  |