تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر


 مهرشاد ساده دلانه سخنان شین را راجع به گفتگو با عمه اش پذیرفت و دیگر اصراری برای کنجکاوی بیشتر نکرد.   چون در ان روز خاص چیزیکه بیشتر از همه ذهنش را مشغول میکرد ، این بود که با شوخی و خنده وحرفهای محبت امیز، طوری فضا را تلطیف کند تا پذیرش شین برای رویا روئی با این دوری  ناگزیر، بیشتر شود. از طرفی شین هم با انگیزه ای یکسان ملاحظه ی مهرشاد را میکرد و مشتاقانه میخندید و سعی میکرد بر خلاف دقایق اول که از شنیدن خبر دوری قریب الوفوع  مهرشاد بسیار غمگین شده بود، دیگر چیزی از احساسش بروز ندهد . مسلم بود که در ان فرصت کوتاه یکی دوروزه، زمانی برای هیچ اقدام جدی وجود نداشت .   عجیب بود که شین با وجودیکه در ارزوی وصل وزندگی درکنار مهرشادبسر میبرد، از به تعویق افتادن مراسم خواستگاری، احساس ناراحنی زیادی نکرد. البته حقیقت بیشتر این بود که شین در باطن ا زمواجهه با اتفاقات احتمالی که پس از درخواست رسمی مهرشاد میافتاد ، میترسید .این ترس  ونگرانی تا جائی ادامه میافت که شین حتی عکس العمل احتمالی بستگان درجه اولی چون مادر بزرگ و عمه و دائی را هم پیش بینی میکرد و میدانست یقینا نبودن  ماد رمهرشاد در هیچ یک از مراسم، شکو تردید و اعتراض انها را، که مثل همه ی خانواده ها فرزندشان زا تحفه ای میپنداشتند، در بر  میگرفت، ودرستی این وصلت را زیر سوا ل میبردند . او حتی خوش خیالانه امید وار بود که شاید این دوری، مهرشاد را بقدری در نزد مادرش عزیزتر کند که حاضر شود لا اقل  در یکی از مراسم اغازین ازدواج شرکت کند .البته این ترس واندوه باعث نمیشد شین حتی ذره ای  از بابت

تصمیمیکه در رابطه با ازدواج با مهرشاد گرفته بود، شک کند یا پایش بلغزد  ومنصرف شود  او  اطمینان داشت که  هر دوی انها در کنار هم وحتی بدون بقیه در اطراف و حمایتشان زندگی خوبی خواهند داشت  و در واقع اخرین چیزیکه ذهن شین را مشغول ونگران میکرد  مزاحمتهای احتمالی ماد رمهرشاد در زندگیشان بود.........

 

 

نزدیک به ساعت هفت عصر بود مهرشاد ماشین را با کمی تغییر در همان جای همیشگی پارک کرد. ان شب شین مانند دیگر شبها اصلا نگران دیده شدن توسط دوست و اشنا نبود .  در ان فضای تاریک روشن ماشین ، شین به یاد ان شب بیاد ماندنی افتاد که مهرشاد علنی و وواضح به او اظهار عشق کرد   کلمات و جملات در ذهنش تکرار میشدند ودیوانه اش میکردند.... شین شین به من نگاه کن  به من گوش بده ...    شین....من عاشقتم اینو میفهمی میفهمی ........               خدایا فاصله ی ان شب زیبا تا این شب دلتنگی ودوری چقدر کوتاه بود      شین بسختی بغضش را فرو خورد . و عمدا نخواست  زیاد تامل کند شین داشت سریع خدا حافظی میکرد که مهرشاد گفت ...شین   ...اینقدر عجله نکن وایسا .....میدونم داری میری که من اشکاتو نبینم  میدونم که چقدر دوسم داری ....میدونم که دوری از من برا ی تو سخته  .....شین میخواستم بدونی من شرمندم من اصرار کردم سماجت کردم با زور توروربدست اوردم اما نتونستم شرایطی که لایق توباشه فراهم کنم ...خواست من این نبود من بهترینو محترم ترینو برات میخواستم  اما نشد ...اما همین جا بهت قول میدم که نمیذارم این دوری طولانی بشه یعنی خودم نمیتونم طاقت بیارم  من به شنیدن صدا ت عادت کردم به نگاهت به خنده هات  اینا جزئی از وجودم شده   من اینا رو با خودم میبرمو  هی مرور میکنم بهر حال منوببخش   من عشق و ازردگی رو باهم بهت دادم میدونم غرورت از بیمحلی مادرم شکست .....اما جبران میکنم میدونم میتونم  سعی میکنم به هرچیزی که لایقش برسی ....ما مال همدیگه هستیم شک نکن ....  حالا برو تادیر نشده قبل از رفتن حتما میبینمت ..

شین ارام وتسلیم خدا حافظی کرد و  پیاده شد و بجای انکه به سمت کوچه یخودشان برود  کمی ردورتر  در پناه چراغ نئون ازانس ایستاد و دور شدن ماشین مهرشاد را دید.   

 شین چیزی را جا گذاشته بود.. تکه ای از دست رفته بود و شب چقدر تلخ وتاریک بود

 


ببخشید که کوتاهه ..... دو پست قبل گله کردم که چرا حالا.....اما میبینم  نه اتفاقا  خیلی چیزا کمک کرد که من سر بخورم تو اون حالو هوای غم انگیزوسخت......

به انتظا رفصل تو       تمام فصل ها گذشت

 

چه یاس بی نهایتی      ندیم من بود

  فصل بد خاکستری       تسلیم وبی صدا گذاشت

 

چه قلب بی سخاوتی           حریم من بود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:37  توسط اندیشه فرزانه  | 

         ماشین ارام از مقابل ساختمان ها ودرختهای حاشیه ی خیابان میگذشت . نگاه شین به تابلوی مغازه ها، به عابران در حال گذر در پیاده رو می سائید  . زیر چشمی  به مهرشاد که ارام و جدی در حال رانندگی بود نگاهی انداخت و حرفهای عمه ایران در ذهنش پیچید .....نه ...سرش را تکان داد دلش نمیخواست به انها فکر کند .او به هیچ وجه بخاطر ترس از گرد عادت وروزمرگی که  عمه هشدار میداد ممکن است  بر عشق درخشانش بنشیندو ان را کدر کند،   رویایش را بدور نمیانداخت.شین همیشه با عشق با رویا زنده بود این را  خوب میدانست  .   نه او  هر چند در درون از تصور خشم وبی اعتنائی  که در انتظارش بود میلرزید ،اما بخود اجازه نمیداد  بر او پیروز شوند .دستهایش را مشت کرد و به خودش گفت من با همه  ی سختیها وتردیدها   جلو میرم و امتحان میکنم  و مثل تمام عشاقی که از لجاجتو سماجت خود بر وصل  به خود میبالندو احساس شجاعت میکند  مغرورانه لبحندی زد  که در این میان مهرشاد غافلگیرش کردو گفت شین  چی توروخوشحال کرده  که با خودت میخندی نمیخوای به من بگی  ؟شین  با نگاهی که هنوز شیرینی لبخندش در ان منعکس بود اهسته به مهرشاد گفت  تو  .. این توهستی که منو. خوشحال میکنی

مهرشاد خندید و ارام ماشین را  به یک کوچه ی خلوت و دراز هدایت کرد. در صندلی اش چرخید و روبه روی شین نشست. دستش را دراز کرد و در حالیکه  دست  مشت شده ی شین را انگشت به انگشت باز میکردبا مهربانی گفت شین  عزیزم این روزا بیشتر و با تاکید به من میگی دوست دارم  میخوام بدونم این از عشقه یا اضطراب ؟

لبهای شین تکان خورد وباز ماند .. خواست لبخند شادی بزند اما بطرز غریبی غم انگیز شد  و بعد

 ا زمکثی کوتاه گفت مگه به عشق من شک داری؟

مهرشاد گفت نه موضوع این نیست  میدونی شین  میخوام بهت یک چیزی بگم فکر کنم برات سخت باشه برای همینه که میخوام حا ل واقعیتو بدونم. شین لحظه ای نگران شد و با هراس گفت چی؟ چی شده؟

مهرشاد ارام دستش را نوازش کردو گفت عزیزم ما مجبوریم یک مدتی از هم دور باشیم  شین صورتش مانند بچه ایکه بخواهد گریه را اغاز کند درهم رفتو لبهایش به هم پیچید و گفت نه چرا

مهرشاد دستش را محکم تر گرفتو گفت شین اروم باش بذار بگم   دکتر رسولی بهم پیشنهاد کرده طرحمو تو یک موسسه علمی تحقیقاتی  وابسته به یکی از ارگانهای مهم دولتی بگذرونم  ....شین راستش من قبلا از دکتر خواسته بودم یه کاری کنه من بیفتم یک جای نزدیک که از تو دور نباشم و لا اقل بتونم اخر هفته ببینمت اما ..اما حقیقتش این استانیکه من باید برم خیلی دوره  ..وممکنه نتونم زود به زود بیام وبه همین خاطر .....مهرشاد میان حرفهایش سکوت کردو به شین نگریست که ثابت وتسلیم به اونگاه میکرد...مهرشاد سرش را پائین انداخت و  در حالیکه  سرمای ناگهانی دست شین  به دستش سرایت کرده   قلبش را میفشرد  ادامه د اد شین من میدونم که تو درک میکنی که  این موقعیت کاری  و شرایط پیشنهادی دکتر رسولی به نفع اینده ی زندگیمونه  دکتر اونجا خیلی سفارش منو کرده و احتمال میده اگه خودمو خوب نشون بدم و  سطح علمیمو ارتقا بدم میتونم همونجا به عنوان یکی ا زمدیران ارشد استخدام بشم .....شین خودت میدونی که چقدر از راکد بودن و کار یکنواختی که فقط شامل نسخه پیچیدن باشه  ، بدم میاد ....مهرشاد مکثی کردو ادامه داد میدونی میخوام درسمو ادامه بدم و   استاد بشم این ارزومه   ...مهرشاد همانطور که با شوقو امید از رویاهای دورودرازیکه  برای اینده علمیو زندگیشان داشت حرف میزد،دستش از چکیدن پیاپی دو سه قطره اشک تر شد.سرش را بالا اورد وبا انگشت مانع فرو افتادن قطره اشکی که بر گونه ی شین میلغزیدو به سمت چانه ی لرزانش میرفت، شد . با ناراحتی خواست چیزی در تسلای شین بگوید که شین متوجه شدو سریع گفت   خواهش میکنم مهرشاد بذار راحت باشم جلوی اشکامو نگیر   و بعد در میان اشک خندیدو به شوخی گفت هرچی باشه تو داری با یک  دونه دخترننری ازدواج میکنی که کم کم باید یاد بگیره لوسیشو کنار بذار ه .من خوشحالم و بهت افتخار میکنم که اینقدر هدفهای خوبوعالی داری ومطمئن باش جلوتو نمیگیرم  و حاضر نیستم بخاطردوری و دلتنگی من این موقعیت خوبو از دست بدی .

 

مهرشاد با محبت گفت  شین.. شین  من ... شینی که بزودی ما ل خودم میشه تکلیف من الا ن چیه که میخوام توروسفت  در اغوش بگیرمو ببوسم و اینجا جاش نیست.

شین چیزی نگفت تنها   لبخند ارامی زد.یک دفعه احساس خستگی شدیدی کرد به همین خاطر  در صندلی فرو رفتو سرش را به عقب بردو لحظه ای جشمانش را بست . و د رهمان حال اهسته پرسید حالا کی میری ؟

مهرشاد گفت متاسفانه خیلی زود  شاید دو سه روز دیگه  اینقدر که برنامه ایکه داشتم نیمه تموم میمونه.  شین بیهوا پرسید کدوم برنامه مهرشاد گفت یادت رفته خواستگاری از تو

شین ساده گفت اوهوم

در حال حاضر رفتنو دورشدن مهرشاد انقدر برایش تاثیر گذار بود که چندان به خواستگاری فکر نمیکرد.

اما مهرشاد مصرانه ادامه داد حقیقتش پدرم میخواد هر چه زودتر رابطه ی ما شکل رسمی به خودش بگیره البته من پیشنهاد کردم که اول با شاهین صحبت کنم ولی پدر مخالفت کرد گفت بهترین شکلش اینه که اول عمم  جدیو رسمی به مادرت زنگ بزنه و تورو خواستگاری کنه ..نمیدونم پدرم عقیده داشت که  اینطوری قضیه بهتر پیش میره استدلالشم این بود که بهر حال ممکنه شاهین با شنیدن حرف من مثل هر برادری غیرتی بشه و عکس العمل خوبی نشون نده و کار عقب بیفته ... حقیقتش   بعد از اون ماجرا  و اون حرکت شاهین خودمم چشمم ا ب نمیخوره بتونم راحت باهاش   درد و دل کنم.  اینه که

تر جیح میدم  هرگز چیزی از رابطه ی ما ندونه  و خوب بعد از طرح شدن  رسمی موضوع ،من میتونم شرمو خجالتو بهونه کنم  و خلاصه یک جوری سر وتهشو بهم بیارم.

شین چشمانش را باز کردو خندید و گفت بمیرم الهی  چقدرم خجالتی هستی تو ..ابروی منو جلو عمت بردی

 مرشاد با قلدری گفت چیکار کردم دوست داشتن کسیکه جرم نیست

شین گفت تو منظورمو میفهمی ...اینو یادت باشه بعد از ازدواجم دلم میخواد جلوی بزرگترا  یا تو اجتماع  خیلی سنگینو متین باشیم .

 مهرشاد گفت چشم خانوم هر چی شما بفرمائین  و بعد پرسید راستی شین عمم چی گفت   ...شین کمی فکر کرد و بعد جواب داد هیچی  همون حرفای معمول چیز خاصی نگفت . ....


 دوستای عزیزم کامنتای سر شار از محبتتونو  خوندم وسرشار شدم گرچه میدانم ومیدانید..... بهر حال پست قبلیم پر از حرفهای نگفتنی بود   و  دلم هوای غربت داشت   تنها ارزوم اینه که هر چه زودتر با غم و شادیمون کنار بیائیم . ازدوستانیکه ایمیل گذاشتن خیلی تشکر میکنم      جلسه ی داستان نویسی را هم   برگزار میکنم   دوستتون دارم خیلی در ضمن تیتا خانوم قبل از این ماجراها دوبار برات اس ام اس دادم     همیشه به یادتم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:54  توسط اندیشه فرزانه  | 

 نمیدونم چی بگم واقعانمیدونم چی بگم اما فقط میدونم قلبم اکنده از غمه  ولی با وجود  همه ی غمها  به یک نکته ی مهم پی بردم   واون این بود  من برای نوشتن به شما احتیاج دارم به لطفو توجهتون. من اگه نگاه مشتاقانه ی شما رو روی سطور نوشته هام احساس نکنم جرا ت نوشتن ندارم یک جوری  انگار سنگینی وزنم سطح یخی نازک زیر پامو میشکونه و من غرق میشم اونم تو دل یک دریاچه ی عمیق دور از نور  نمیدونم. حدس نمیزدم هیچ  چیزو یعنی اصلا فکری  نداشتم   من ادم متعصبی نیستم خیلی چیز ها از دست دادم و راستش را بگویم حالا دیگر چیز زیادی برای خودم نمیخواهم اما به سختیو بیرحمی دلشکستگی اگاهم .اما نا خود اگاه برای نوشتن این قسمت های اخر روی شما خیلی حساب کرده بودم   به توجهتون به همدردیتون    نه به تعدادتان یا کامنتهایتان   نه فکر کنم که دیگر من را شناخته باشید بلکه به یک حس گرم فراگیر   درست مثل یک زندانی که منتظر ملاقاتی هایش هست  .....  میدانید منظورم چیست  من فقط میخواستم وقتی از غمهایم مینویسم

لا اقل شما خوشحال باشید همین شادی شما به من انرژی میداد  میدانید  من فقط طرفدار صلح و ارامشم  چیزی که ا زمن دریغ شده  میخواستم  شما داشته باشید  ....الان که دارم اینا رو مینویسم موسیقی اخر فیلم (ریدرو ) گوش میدم و یاد زنی میافتم که میخواست خونده بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 20:44  توسط اندیشه فرزانه  | 


یاد داشتی برای روز مادر

 

شاید باور نکنید اما  واقعا روز مادر را دوست ندارم و شاید بهتر ان باشد که بگویم ، میترسم از این روز ، از این معنای سنگین و پیچیده  که همه تن و روحم  را درگیر کرده به چالش میطلبد. این هزار سوال برای بهتر بودن شایسته بودن این هزار سر زنش برای بی دلیل بودن خیلی چیزها  ...برای تمام خاطرات تلخو شیرینی که با این نام در امیخته اند.

 

 بگذارید رک باشم  با وجود این زندگی تلخ و لجنباری که مجبور به ادامه اش هستم، انهم به دلایلی که نه ا زناتوانی وعجز ریشه میگیرد نه از درک پائین و نشناختن هویت و حقوق انسانی  خود ، صریح و با اعتماد میگویم  که هرگز بر سر کودکم ، منتی نیستو به خود قول داده ام که ، هرگز هرگز هرگز به اونگویم که بخاطر تو بااین مرد غریبه که نمیدانم با وجود این همه زشتی و خلاف و زنهای رنگارنگ با من چه نسبتی دارد ، هم خانه ام.  کودکم هدیه ی خدا به من بود،بارها پزشکان متبحر حتی در دوران مجردی  بخاطر یک بیماری خاص به من اعلام کردند که احتمال بارداری تو بسیار کم است  اما درست در 

کشا کش مشکلات عظیمی که در همان ابتدای ازدواج گل روحم را خشکاندو پر پر کرد    در نهایت شگفتی در یافتم بدون استفاده از معالجات خاص و مشکلیکه باید تحت نظر پزشک انجام میشد   بذر یک زندگی جدید د روجودم جوانه زده است ،  البته تمام اینها مانع نمیشود که من از  بابت مادری تو اظهار شرمندگی نکنم دختر عزیزم چون من نتوانستم برای تو زندگی شادو با روحیکه شایسته بود فراهم کنم. من از تو نه بخاطر زندگی نه بخاطر صبوری وتحمل بلکه بخاطر   جدا نکردن تو از این زندگی پرهراس که این روزها روج لطیف تورا هم میازارد  بخاطر ترسهای ناشناخته و انتخاب عجولانه و اشتباهم عذر میخواهم  .باشد که      ماد رچاقت را که هیچ وقت بخاطر چاقیش سرزنشش نکردی  ، ببخشی .ببخش که مادرت روح پریشانی داشت و از هم گسیخته بود . مرا ببخش که نتوانستم مانع از رسیدن صدا ی

نا هنجار تنش ها به گوش جانت شوم . تنم منغبض و جانم بی قرار است. نه  من بخودم افتخار نمیکنم اما تورادوست دارم انقد رکه تمام این دنیاو هرچه در اطراف ان است  را خیال تو لمس تو عشق ناامیدانه ی من پر کرده است. دستهای لطیفت موهای بلند اشفته ات ،  حالت مغرورو اشتی نا پذیر چشمانت   که با روحیه ی عاشق پیشگی که میدانم ا زمن به ارث برده ای در تضاد است.. می پرستم . میدانم که من را نمیپسندی و رد میکنی اما دوستم داری .این را از بوسه های ناگهانی و بیهوایت   می فهمم ا ز اینکه هنوز به هوای شیر خوردن در میانه سینه ام پناه میگیری.   این را از  جملات قصا ر تعجب اورو اظهار نظر ها ی پخته ات میفهمم.چقدر سخت بود وقتی در اغوشت میگرفتم در حالیکه  عاشق  مرد دیگری بجز این دیو پلید ی که لیاقت پدری تورا نداردلک لک پرواز کنان در بسته ای سحرامیز عین کارتون دامبو برایم اورده است و ان لحظات حیوانی و تلخ و بی لذت  در افرینش تو گل بی همتای زندگیم نقش نداشته .....نمیدانم حتی تورا خوب تربیت نکرده ام....این روزها بیشتر اوقات مریضم  ...خودت هم میدانی که هر روز بدتر از دیروز اما ....نه امروز را نمیخواهم به  تعریف نجواهای عاشقانه ی  ان غریبه در گوش موبایل بپردازم ..نه باید  یاد بگیرم به هیچ انگاشتنش را  که در واقع نیز هیج است زندگی من که با وجودتو معنادارد عظیم ترو روشن تر از ان است که سایه ی گذرای یک پلیدی شفافیت ان را کم رنگ کند .

 

 

{مادرم روزت مبارک من را دختر نافرمانت را ببخش  ..... و با تو ام ای زن ......که نام مادری را برایم کم رنگ کردی ازتو متنفرم میفهمی متنفرم نمیتوانم خودم را راضی کنم که حتی یک تبریک خشک و خالی به تو بگویم تو با همدستی پسر دیو سیرتت تباهم کردید و این جسم مچاله را به من هدیه دادید ..هدیه من به شما تنها یک بمب ساعتیست تا وجود کثیفتان را از هم بپاشدو ویرانتان کند } 

راستی دخترم بخاطر هدیه ا یکه به من دادی متشکرم باور کن خارج از مغازه  در حالیکه به شادی بعضی ها ...نگاه میکردم و در دل غمگین بودم ، اصلا کنجکاوی نکردم و بیصبرانه منتظرم که ان جعبه یه دیه را که با سلیقه تزئین کردی با زکنم  من را ببخش   

 

  از طرف    {  ( حامی لوتی) ..(.تپلک)...(.سیا با وفا ).....}

 توضیح..اینها نام دوستان خیالی گل هستند که من نقششان را باز ی میکننم

 


  دوستان عزیزی که لطف میکنن مطالب منو میخونن اگه دوست دارن ایمیل برام بذارن      که اگه یک دفعه مجبور شدم یک تصمیمی بگیرم  یک نشونی ازشون داشته باشمو بگم کجا رفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

 در زندگی انسان لحظه ای فرا میرسد که همه چیز  شک برانگیز میشود   همه یان چیزهائی که تا قبل از این فکر میکردیم به ما جرات ادامه میدهد شور میبخشدو غنی میسازد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:15  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستان عزیزم سلام

خیلی خوش اومدید  در این جلسه دوست دارم کمی در مورد طرح داستان با شما صحبت کنم البته باز میگم که نکاتی رو که اینجا مطرح میکنم خیلی حرفه ای و بینقص نیست فقط برداشتی هست که خودم از طرح داستان دارم البته میدونم که برای هر کدوم از شما هم تعریفی برای طرح داستان که مهمترین شالوده ی شکل گیری اون هست وجود داره  . البته صحبت در باره یطرح داستان خیلی طولانیو مفصله و  من فقط مقدمه یکوتاهی از اون رو میگم چون میخوام داستان یکی از دوستان عزیزم دینا خانومی رو  تو این پست بذارم

   طرح داستان....1

 

    طرح داستان چیست ؟      اشخاص اصلی و اتفاقات مهمی که انها را به هم وصل میکند، حس عمده ای که در داستان موج میزند  و میتواند  مربوط به یک ویزگی خاص کاراکتر یا محصول  اتفاقات خاصی باشد که برا یاو افتاده   ..میتواند چار چوبی را تشکیل بدهد  که ما ان را طرح مینامیم .... برای امتحان میتوانید داستان کوتاهی بخوانیدو خلاصه ای از ان را بر کاغذ بیاورید اگر با تمام وجود به داستان دل سپرده باشیدو حوادثو اشخاص تاثیر گذار را در خلاصه بیاورید ، یک طرح ایجاد شده است .

 

برای مثال  او.هنری  بر پایه ی  فداکاری زنی نسبت به شوهرش  طرح داستانی ریخت و  این فکر را بسط داد ، او در داستانش زن زیبائی را تصویر کرد که میخواهد به همسرش به مناسبت کریسمس هدیه ی مناسبی بدهد اما پول  ندارد. بنابراین تصمیم میگیرد، موهایش را که بسیار زیبا هستند بفروشد  .  خوب تا اینجا داستان زیباو البته متاثر کننده است اما قبول کنید که ساده است. بنابراین هنری تصمیم دیگری گرفت و به داستان یک گره یا پیچ  اضافه کرد که فکر کنم اغلبتان ان را بدانید بله   در همان حال که همسر زیبا با شوق و در عین حال تاسف   موهای بسیار زیبایش را برای خرید زنجیر ساعت   برای همسرش، میفروخت ..همسر عزیزو عاشقش هم ساعت  خود را  برای خرید یک دست شانه ی گرانبها ی جواهر نشان که  متناسب موهای زیبای همسرش باشد، به معرض فروش گذاشته بود. ( الهی بمیرم درست عین شکنج!!!!!!)   جالب است بدانید از این قصه یک نمایشنامه ی رادیوئی هم در ایران تهیه شده است .

  نکات  اساسی طرح

طرح داستان باید متشکل از یک سری وقایع پیوسته بهم باشد و به نتیجه ی معینی بپیوندد .به هر کدام از این وقایع بحران داستان  میگویند.بحران ها همانطور که از اسمش هم پیداست نقاط تغییر و بروز حادثه  یا پیدایش یک احساس و تفکر جدید هستند و خلاصه  درست مانند پیدایش یک موج بر سطح ارام اب در ریتم کلی داستان از نظر احساسی برجستگی بیشتری داشته باشد و  البته مشخص است  که یک داستان میتواند نقاط بحران متعددی داشته باشد  و د رنهایت همه با هم مارا به ان بحران اصلی که نقطه ی اوج داستان باشد هدایت کند.  تسلسل یا بهتربگویم تداوم  این وقایع اکسیون   داستان را تشکیل میدهد .  در یک نوشته خوب این بحران ها بتدریج با پیشرفت داستان شدیدتر میشود تا انتظار مخاطب به حد اعلا میرسد ..خوب مشخص است که کاربرد این بحرانها چیست  حفظ رغبتو علاقه ی خواننده به پی گیری داستان یعنی خواننده دلواپس بماند و در موقعیتی قرار بگیرد که نداند بعدا چه خواهد شد  .

نکته ی مهم :  ایجاد بحران در داستان باید کاملا طبیعی باشد و با منطق و شرایط داستان تطابق داشته باشد    و هر گز برای ایجاد هیجان و غافلگیری خواننده نباید به ماجراهای دروغین  و ایجاد هیجان کاذب بیفتیم چون خواننده ها باهوشندو سریع  دروغ از حقیقت  را کشف میکنندو احساس دلزدگی میکنند چون یک عامل اصلی در  پی گیری داستان این است که خواننده احساس کند ما بااو صادق هستیم  البته منکر بروز حوادث عجیبو غریب در زندگی نیستم که واقعا برای ادمها اتفاق می افتد   که خودم  انها را تجربه کردم   اما حتما باید بستر مناسبی برای وقوع این بحرانها فراهم کرد

 

.  انچه گفتم تنها یک مقدمه ی کوتاه بودو در باره ی طرح داستان زیاد حرف خواهیم زد. بنابر این پیشنهاد میکنم این داستان زیبا را که دوست عزیزم دینا  برایم فرستاده بخوانید و  سعی کنید طرح داستان را در سه الی 4 خط بنویسید ....در ضمن اگر خودتان هم طرح داستانی دارید ،میتوانید  برا ی خودتان یاد داشت کنید

 

 

  

 

جادوی سبز چشم ها       نوشته ی دینا خانومی نویسنده ی وبلاگ باغچه ی کوچک ما

مرد جوان با بی حوصلگی از میان کوچه باغ های روستا رد شد. از دست سنگریزه های ریز ودرشت که گاه زیر پایش می رفت و گاه پایش روی آن می لغزید و راه رفتن را دشوار می کرد، خسته شد بود. روستایی که او برای گذارندن دوره اش آمده بود در اوج زیبایی و بکری هیچ نشانه ای از تمدن شهری که او در آن به دنیا آمده بود و زندگی می کرد، را نداشت. در مدت کوتاه اقامتش تا به آن روز از کسالت و یک نواختی و تنهایی آن جا حوصله اش سر رفته بود. روزهای کش داری که با سکوت و تنهایی به سختی می گذشتند. مثل زندانی مشتاقی که برای رهایی از زندانش روزشماری می کرد، شب ها در بسترش بارها و بارها تعداد روزهایی که سپری شده بود و روزهایی که باقی مانده بود را مرور می کرد. انگار با این کار می توانست دزدکی تعداد روزهای باقی مانده را کمتر کند.

باز سنگریزه ای به درون کفش چرمی دست دوزش رفت و سوزش ناگهانی اش او را به خود آورد. بارها شده بود روستاییان به او گفته بودند این کفش ها به درد کوچه های خاکی آن جا نمی خورد، خودش هم خوب می دانست ولی چه کند که شیک پوشی و مرتبی برایش عادتی شده بود ترک نشدنی. لنگ لنگان خود را به سکوی کنار خانه ای رساند و بر لبه اش نشست و با کلافگی بندهای کفشش را باز کرد. صدای نجوا و خنده های دزدکی دخترانی که از روبه رویش رد شدند توجه اش را جلب کرد. چهار دختر روستایی بودند با آن چارقدهای سفید و گلدارشان. با پیراهن های بلند و محلی که هر یک رنگی و برقی داشت. در میانشان یکی قدبلندتر و رسیده تر بود. دختر نگاهی به جوان شهری انداخت و بعد با شرم رو برگرداند و با لبه چارقدش خنده اش را پوشاند. مرد جوان مسخ شده بود. آن یک لحظه از زندگی اش با دور کند از جلوی چشمانش می گذشت. چشمانی سبز درخشان تر از هر زمردی که می شناخت، زنده تر از برگ هر درختی که دیده بود، تازه تر از جوانه های بهاری و دلرباتر از نگاه دختران شهری، به او چشم دوخته بود و با قلب او بازی می کرد. معصومیت و سادگی روستایی اش آن چشم ها را زیباتر کرده بود. صدای آب او را به خود آورد. دخترکان کوزه هایشان را از چشمه آب کردند و رفتند. در روستا خیره شدن مرد به زنان عملی زشت و قبیح بود، حتی اگر او مردی از شهر باشد. سر به زیر انداخت. صدای خش خش لباس هایشان و زمزمه های همراه با شور خفته یشان به او فهماند که از کنارش رد شده اند. سر را بالا کرد. قدش بلندتر از همه همراهانش بود. مثل بزهای کوهستان نزدیک روستایشان استوار قدم برمی داشت و سر را بالا می گرفت. از سرتاپای وجودش سلامتی و شادابی جوانی می بارید. مرد جوان بدون توجه به بند کفش هایش که باز بود و روی خاک می کشید با حالتی مسخ شده به دنبالشان روانه گشت.

****

  مرد روستایی که چهره آفتاب سوخته و صورت پرچروکش سنش را بیشتر از آنی که بود نشان می داد بلند گفت « گل چهره، گل چهره... برای آقای دکتر چایی بیاور».............

بقیه  ی   داستان در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:49  توسط اندیشه فرزانه  | 


  شین مقابل ایینه چروکهای لباس بلند سورمه ایش را صاف کردو دستی به موهایش کشید  . مانتوی مشکیش را سریع پوشیدو روسری نازک صورتی را بر سر انداخت  و به سمت در رفت که یک دفعه شاهین جلویش سبز شد .بی انکه بخواهد ترسیده و عجول گفت سلام

شاهین خیلی ارا مو ریلکس  با نگاهی بیتفاوت، سری تکان داد و کنار رفت   .این اواخر شین را کاملا نادیده میگرفت و  وانمود میکرد به او اهمیتی نمیدهد.بهر جهت اینها مسائلی نبود که در این لحظه ذهن شین را بخود مشغول کند او بیشتر در فکر اولین ملاقات  با عمه ی مهرشاد بود . با خودش فکرمی کرد احتمالا این زن میخواهد ببیند دختریکه مهرشاد حاضر شده حتی بدون رضایت مادرش، با او ازدواج کند ،چه محسناتی دارد.  جالب اینجا بود که خود شین هم در مسیر راه تا  به میدان ونک برسد که دم داروخانه با مهرشاد قرار داشت، به همین موضوع فکر میکرد  وسعی میکرد به همین سوال جواب بدهد. خصوصیات بدو خوب خودش را از نظر مهرشاد ردیف میکردو جمع بندی میکرد و معدل میگرفت تا ببیند   کدام بر کدام برتری دارد. البته در دل کمی هم غمگین بودو  تاسف میخورد که باید به این شکل برای اولین بار با اقوام همسر اینده اش رو به رو شود. انگار این انها بودند که باید مجوز ورود به زندگی مهرشاد  را که شین، قلبا خود را مالک ان میدانست، بدهند . 

 

 

 

 

 

 

شین و مهرشاد با یک دسته گل زیبا  دردست   به  دم در اپارتمان عمه ایران رسیدندو زنگ  زدند.  تا در  باز شود شین به هزار شکل عمه ی مهرشاد را در نظرمجسم کرد .تا اینکه بالاخره زنی    حدودا 42...3 ساله نسبتا زیبا با جهره ای خندان و ظاهری اراسته در را برای انها باز کرد  .مهرشاد اهسته دستی به شانه ی شین که ناخوداگاه مثل بچه های ترسان کمی عقب رفته بود، زد و گفت بفرما  ئین عروس خانوم  دم در بده.

  شین هیچ وقت در تمام مدت عمرش تا این اندازه احساس دلگرمی و اطمینان نکرده بود. واز اینکه میدید مهرشاد چقدررها ومطمئن مقابل چشم عمه اش، اورا عروس خود صدا میزند،  انگار که میخواهد اعلام کند هیچ مخالفتی اورا از تصمیم خودش  منصرف نخواهد کرد  ،احساس غرومی رکرد.   شین اهسته و ارام  کم کم به داخل اپارتمان شیک و وسیع پا گذاشت و زیر نور چراغ   بهتر توانست چهره ی  عمه ی مهرشاد را ببیند  که بدون هیچ تعارفی نگاهش  دقیق از سر تا پای شین را لمس می کرد .

 

 

 

 

 مهرشاد و شین به دعوت عمه روی  مبل  سه نفره ی بزرگ استیل نشستندو خودش هم کمی دور تر روبه روی  انها روی صندلی دیگری نشست. شین نا خوداگاه  تا انجا که میتوانست   از مهرشاد فاصله گرفت و خود را به دسته ی صندلی چسباند  .  بعد از سلام و احوال پرسی ها ی معمول     وپرسش های فی البداهه راجع به درس و کارو امور خانوادگی  ، مهرشاد  در حالیکه به شین اشاره میکرد ، گفت  :  خوب عمه جون این هم خانوم شین 

 که مشتاق بودین ببینین ..    ملاحظه کنین  که سلیقه ی برا در زادتون چی بوده...  خانوم گل دوست داشتنی     مهندس اینده.....اهل مطالعه ونوشتن . ... فوق العاده رمانتیک.....که شین یک دفعه با خجالت گفت اااااا مهرشاد جان  منو اینقدر خجالت نده   و بعد نگاهی به عمه ی مهرشاد کردو گفت شما باور نکنید داره غلو میکنه   من همینم  ظاهرو باطن که در خد متتونم

 

 

 

عمه خیلی عاقلانه و با ارامش گفت خوب تکلیف مهرشاد که معلومه عاشقه و کله پا ...   الانم میفرستمش دنبال نخود سیا   که من وتو  با خیال راحت   با هم حرف بزنیم   .   و بعد رو به مهرشاد کرد و گفت  متاسفم برات که باید بری سفارش نهارو تحویل بگیری  

مهرشاد با خنده اعتراض کرد و گفت ا عمه جون این یک روزم برای ما نهار درست نکردی .

    .....عمه با حاضر جوابی گفت بالاخره باید یک جوری تورو از سر باز میکردم یا نه .  شما مردا همتون شکمو هستین..   غذای خونه و بیرون نداره  و بعد به شین نگاه کردو گفت  بعدها زیاد بهش روندیا  هی بیاد خونه سفره ی پهنو چیده بخواد

.  شین و مهرشاد از این اشاره ی ظریف عمه به زندگی دونفره یاینده ی انها قند  در دلشان اب شدو با محبت به هم لبخند زدند .ضمن اینکه این حرف نشانی از موافقت و پسند عمه را هم بدنبال داشت . بدنبال این حرفها وشوخیها  عمه از جایش بلند شدو به اطاقی دیگر رفت در این فاصله مهرشاد خودش را به شین نزدیک کردو  در گوشش گفت میبینی عمه چقدر ماهه   معلومه از تو خوشش اومده  ...      با  شنیدن صدای قدمهای عمه که به اشپزخانه نزدیک میشد و مهرشاد را صدا میزد ، شین  مهرشاد رااز خوددورکرد و گفت مهرشاد برو دیگه زشته نشستی نزدیکم  الان عمت میاد میبینه

 

 

 

 

 

بعد از رفتن مهرشاد چهره ی خندان وشوخ عمه بتدریج حالتی جدی به خودش گرفت  وبا اولین جمله وسوالات پی در پیش، سرمای بدی به وجود شین راه یافت و اورا که مانند هر دختری خودرا اماده ی جلب توجه و بدست اوردن دل عمه کرده بود ، مغلوب کرد .سخنرانی کوتاه عمه اینطور شروع شد:

 

شین دخترم بنظرت تصمیمتون عاقلانس؟  ببینم  خوب به جوانبش فکر کردی؟   تو مادر مهرشادو چقدر میشناسیش ؟ رک بهت بگم که اون زن لج بازو یک دنده ایه .  یک وقت خیال خام نکنی که گذشت  زمان اونو نرم میکنه و اوضاعو به نفع تو  تغییر میده    و بعد اهی کشید و گفت تو بنظر خیلی حساس و شکننده میای  اینو بدون که بعد از ازدواج سرو کارت با زبون تلخو  نیش و کینه های این زن لجوج  خواهد بود. من با اون تفاوت سنی کمی دارم   وخیلی خوب میشناسمش . اون تموم سعیشو میکنه که زندگی  رو به کام تو تلخ کنه . امادگیشو داری؟

 

وبعد نگاهی به چهری غمگین. ازرده ی شین کردوگفت عزیز من از من نرنج  .  دارم بهت حقیقتو میگم ببین مهرشاد برادر زادمه، اولین نوه ی خانواده وخدا میدونه چقدر دوسش دارم، عین بچه ی نداشتم میمونه . اما تو هم مثل خودم یه زنی ،وظیفه دارم حقیقتو بهت بگم... بگم که مردا با تمام توجیهات منطقیو فلسفیشون یک قسمت عمده ی عشقشون   هیجانوهوسه ...همون هوسی که بعد از یک مدت معاشرت ونزدیکی با همسرشون کم رنگ میشه   تو مهرشادالانو نبین  که حتی ملاحظه ی منونمیکنه و در هر فرصتی میخواد بهت نزدیک شه  یک روزی میشه که ازت عذر خواهی میکنم ولی واقعیته تو به عنوان زنش هر موقعو هرجا بخواد در اختیارشی        مطمئن باش دوسه سال دیگه وقتی خسته و کوفته از سر کار میاد  وتو توی مشکلات خونه داری و بچه داری غرق شدی حوصله ی نازکشی و اخم وتخم تورو بخاطر بد رفتاری های مادرش نداره ......  اینم بدون که مهرشاد مادرشو خیلی دوست داره  وفکر نکن کنارش بذاره . اونجاست که کا رتو سخت میشه و باید این روابط پیچیده رو مدیریت کنی اونم با عقل کاملوبدون احساس  وگرنه موفق نمیشی .   اگه بخوای هر دفعه پای مهرشادووسط بکشیو واون هی بین تومادرش دست به دست بشه مطمئن باش خسته میشه و اخلاقش بر میگرده .پس صریح بهت بگم تو خیلی جاها باید از خودت بگذری ..... ببین میتونی اینکارو بکنی..

 

 

شین که از هجوم این همه حرفهای تلخ و حقیقی ،  قلبش درد گرفته بود و بغض بدی تو گلویش پیچیده بود    یک دفعه بی مقدمه زد به گریه افتاد.عمه ی مهرشاد یک دفعه هول شد و با دستمال کاغذی و یک لیوان اب به سمتش ام.د  شین به ارامی دستمال را گرفت و بعدازچند دقیقه با کشیدن نفس بلندی به گریه اش پایان دادو کمی اب نوشید  عمه جلوتر امد و با نگرانی دستی به موهای شین کشیدو گفت منوببخش دخترم ناراحتت کردم شین اهسته گفت نه ممنونم حرفتون درست بود من خودمم به این چیزا فکر کردم  اما  من نمیتونم بدون مهرشاد زندگی کنم   و پا ی تمام مشکلاتو سختیهاشم میاستم   خیلی جدیو قاطع  

 

 

        نیم ساعت بعد که مهرشادو شینو عمه ایران با شوخی و خنده داشتند نهار میخوردند ، شین د رحالیکه ظاهرا میخندید اما شدیدا احساس کسالت و دل مردگی میکرد  او تصمیم داشت به مهرشاد هیچ چیز راجع به حرفهای عمه اش نگوید  .چرا که به درستی بسیاری از انها اظمینان داشت .

 

 

 

 


 

 خیلی وقته برا ی خودم دعا نمیکنم

 

اما این روزا که احساس میکنم بیشتر از همیشه مردم ایرانو دوست دارم برای مصلحتشون دعا میکنم

 

 خدایا من عاصی و گناهکارو قبول داری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:40  توسط اندیشه فرزانه  | 

معمولا اخرای ترم که نزدیک میشد، شین سعی میکرد هیچ کلاسی را از دست ندهد وبا دقت به نکاتی که در این جلسات اخر گفته میشد ،گوش میداد. شین  همانطور که با عجله گفته های استاد را در هم برهم وناقص روی کاغذ کلاسور منتقل میکرد، ا زگوشه ی چشم نسیم را که   سه چهار صندلی انورتر    با ارامش خاصی ، خیلی دقیق و منظم، روی برگه ی ا چهار یاداشت میکرد، زیر نظر داشت .  به محض انکه کلاس تمام شد، شین به سمت نسیم رفت و بازویش را دوستانه گرفت و گفت سلام خانوم خانوما    

نسیم با نگا هی عاقلانه و مدیر برگشت و در عین حالیکه لبخند مودبانه ای بر لب داشت اهسته دست شین را از بازویش جدا کردو گفت سلام حال شما چطوره .

شین دوباره عین بچه ها پیله کردو گفت  اا  نسیم توروخدا اونطوری مادر بزرگ وارو جدی با من حرف نزن    اوم... یالا دیگه... اشتی 

 نسیم اینبار نه که با حرارت ،ولی دوستانه تر گفت یعنی چی! من که با تو قهر نکرده بودم !این کار بچه هاست.  شین دست نسیم را کشید بس  بریم ناهار مهمون   من    بعدشم کلی گفتنی دارم برات.... اوکی قبوله   . نسیم کمی مکث کردو گفت   نه.. امروز نه شین... پدر میاد دنبالم .

 

 

 

شین همانطور که از دور برای نسیم که سوار بر ماشین پدرش دور میشد، دست تکان میداد       ، ارام به کنار خیابان رفت تا سوار تاکسی شود که ناگهان یک ماشین جلوی پایش تر مز کرد   ودستی  در مجاور پیاده رو را با زکرد. شین با کنجکاوی نگاهی به داخل ماشین نا اشنا  انداخت  و بلافاصله نگاهش با صورت دانی  مواجه شد  که با تحکم به شین گفت  شین سوارشو....   بخدا   خیلی بیمعرفتی  اگه نیای بالا ..

 شین حتی حالا هم نمیداند که چرا سوار ماشین دانی شد. انهم با ان همه  عزم جزم وتصمیم برای راندن همیشگی او  از خودش...اما نه... انگار عشق مهرشاد به او دنیای  دیگری بخشیده بود که در ان جائی برای کینه ورزیدن و جنگ، انهم بر سر ماجرائی به پایان رسیده که  در کشاکش مهر ورزی با مهرشاد پوچ شده و بر باد رفته بود وحتی خاطره اش هم از ذهن شین عبور نمیکرد ، وجود نداشت .

  

  شین خیلی ارام و با احتیاط سوار شد و در حالیکه رو به رو را نگاه میکرد، اهسته گفت سلام 

 وحتی وقتی دانی با سرخوشی  جوابش را داد، رویش را به سمت او برنگرداند. این اواخر قبل از انکه به مهرشاد بپیوندد ،هر وقت دانی را دیده بود ، خبری بدی دریافت کرده بودو بهم ریخته بود. اما حالا بنظر نمیرسید دیگر میان او ودانی حقیقتی اشفته کننده وجود داشته باشد.  دانی  در  حالیکه صدای ضبط را بلند میکرد  ،  پایش را بر روی پدال گاز فشرد و  به راه افتاد و بعد از عبور از یکی دوفرعی با سرعت زیادی  وارد بزرگراه شد .  مسیر نه به سمت خانه ی شین بود و نه  به سمت منزل دانی  .   شین    که تا ان لحظه بجز همان سلام خالی چیزی نگفته بود به سمت دانی برگشت ومیان صدای بلند موزیک با اعتراض پرسید  داری کجا میری؟ فکر کردم میخوای منو تا یه جا برسونی ؟!  دانی د رهمان حال رانندگی به سمت شین برگشت.  نگاه قهوه ایش با مهرو صمیمت در صورت  شکلاتیش درخشید  و بار یک عالمه خاطره ی بدو خوب را بر سر شین اوار کرد  .  سپس گفت شین وقتش نشده  ؟

 

شین با کلافگی گفت چی میگی وقت چی نشده ؟

   دانی با صدای بلند گفت وقت بخشش    شین تکرار کرد وقت بخشش!!!

دانی گفت اوهوم     و دستش را بطرف شین دراز کرد و گفت اشتی اشتی اشتی تا روز بهشتی. شین با تردید دستش را در دست دانی گذاشت و گفت من کینه ای از تو بدل ندارم  خیالت راحت اما امید وارم تو رفتارت وطرز فکرت  نسبت به دیگران تجدید نظر کرده باشی...  دانی چشمکی زد وگفت امیدی به اصلاح  ذات بد نداشته باش  ولی  من تورودوست دارم  واز همه ی اتفاقای گذشته پشیمونم و میخوام جبران کنم .  شین در حالیکه مطمئن بود باب یک دوستی صمیی و خوب، مانند گذشته میان اندو برای همیشه بسته شده . با بیخیالی و بی اهمیتی گفت باشه  وبا خود فکر کرد  بزودی ازدواج میکنم و وقتی برای این دوستی ها ی بی پایه ی ترمیمی ندارم و تمام توجهم صرف همسر داری و خانه داری میشه  ضمن اینکه قطعا مهرشاد از رفتو  امد  من با دانی ناراحت خواهد شد

این بود که با ملایمت اضافه کرد خوب دانی جان خوشحال شدم  میشه یه جائی تومسیرت منو پیاده کنی برگردم خونه داره دیرم میشه 

 

دانی با اعتراص گفت نخیر باید با هم نهار بخوریم نمیذارم بری

 

 

 


 

دانی بعد از سفارش غذا منو را به دست گارسون داد و بعد رو به شین  گفت خوب پس بالاخره موفق شد  تورت کنه

 

شین یکه خوردو کمی اخمهایش در هم رفتو پرسید منظورت چیه؟

دانی خندید وگفت ا شین تو که باهوش بودی امروز من هر چی میگم جواب میدی چی؟کی؟ کجا ؟منظورم مهرشاده دیگه......  و بعد از انکه دید شین با تعجب نگاهش میکند. گفت   چیه نکنه ناراحت شدی. خوب من دیدم اومده دنبالت . اوم  حقیقتش من تو  ماشین منتظر یکی از بچه ها بودم دیدم   یک اقا پسر گلی  از ماشین پیاده شد و انگار حوصلش از انتظار کشیدن سر رفته باشه یک قدمی اون دورواطراف زد.  راستشو بخوای خیلی توجه نکردم ونشناختمش  تا اینکه دیدم به به.... خانوم شین    از دور با همون طرز راه رفتن و نازو ادا ی مخصوصشون  اومدن طرف  این اقا وگفتن ...  ... دانی در حالیکه میخندید طرز حرف زدن شین را تقلید کرد گفت ( اخی عزیزم ببخشین خیلی دیر کردم)...... اقا مارو میگی از ماشین سرک کشیدیم ببینم طرف کیه تو اینطور براش حال پخش میکنی   که یک هو زیر نور چراغ که رسیدین دیدم به به جناب اقای مهرشادخانن که مست ومستفیض از عنایات  جنابعالی.... کرنش کنان درب جلوی اوتومبیل شیکشان راا برای شما باز نمودند  و بقول غاطبه... ای اخ ..... ما بی خبر بودیم

 

 

شین لبهایش را با بیزاری بهم فشرد و نگاه کج و تلخی به دانی کردو گفت اها پس این حس انسان دوستیو مهربونیت نبود که به جوش اومده، سر ریز شده بود. فضولیت بود که امونت بریده بود.دانی یک لحظه شک کردم ادم شدی ولی تو هنوز ریا کاری

 

 

  دانی با هراس با لحن ملتمسانه ای ،تند گفت نه شین   اشتباه نکن باور کن من خوشحال شدم.  بخدا من وقتی من میدیدم تو اینقدر بابت رابطه ی یک طرفت با حامی زجر کشیدی و عاملش من بودم. خیلی عذاب وجدان داشتم. باور کن از خودم بخاطر اون بازی مسخره بیزار بودم

شین گفت دروغ نگو حامی به تو پشت کردو تازه یاد من افتادی و دنبال همدرد میگشتی

 دانی جوا بداد اگه تو اینطور فکر میکنی اره  ولی یادت باشه من ادمی نیستم عاشق بشم اگه مردی به من بیتوجهی کنه راحت دورش میندازم خلاصه این قدر برام عزیز نیست که  برای پیدا کردن همدرد خودمو به ابو اتیش بزنم در ضمن خودتم میدونی من هیچ وقت دستم خالی نیست همیشه ادمهایی هستن دوروبرمکه نازمو بکشن خودتم میدونی امثال راژا


ن   من دنبال خوش گذرونیم نه یک رابطه ی عمیق و ازدواج 

 

شین با وجودیکه متقاعد نشده بود  حرکت تندی از خودش نشان نداد. از جا بلند نشدو رستوران را ترک نکر.د بلکه با کمی دلخوری سر جایش ماند تا در سکوت   با دانی نهار بخورند

 

در پایان  شین با ادبو خونسردی  از دانی تشکرو خدا حافظی کردو پیشنهادش را برای گذراندن باقی روز با او رد کرد  .  

 

 

 


شین ارام ارام به سمت مرکز مخابرات تجریش قدم برمیداشت و با خودش فکر میکرد  که  چه ساعت سردو خارج از صمیمیتی را بادانی گذرانده   و دیگر هیچ چیز در وجود دانی ذره ای برایش جالب نیست و اهمیت ندارد .حتی از او دلخور هم نیست و در اخر اسوده دل در حالیکه نیم نگاهی به بیمارستان شهدا داشت و یاد خاطره ی اورژانسو مریضی ان روزش افتاده بود با تمام وجود از خدا تشکر کرد که از این بحران جان سالم بدر برده و حالا در سایه ی عشق همیشگی و پایدار مهرشاد میتواندارامش را تجربه کند.

این بود که به محض انکه مهرشاد تلفن را برداشت بعد از سلا م کوتاهی گفت مهرشاد میدونی من چقدر دوست دارم یا نه هیچ وقت حاضر نیستم تورو از دست بدم به هیچ قیمتی ....  مهرشاد از انسوی خط با مهربانی گفت اره عزیزم میدونم   منم همینطورولی چی شده صدایت یک جوریه  اتفاقی افتاده ...  شین گفت نه مگه باید پشت گفتن این جمله بهانه ای باشه  بنظر من که دوستدارم بی مقدمه ترین  حرف دنیاست  ...    مهرشاد در حالیکه صدایش را اهسته میکرد د رگوشی گفت الهی  فدات شم بااین همه مهربونی    حیف که الان  تو دفتر دکترر سولیم وگرنه میومدم دنبالت اونوقت مهربونی تو جبران میکردم راستی شین  یک چیزی

شین پرسید چی

نمیدونم موافقت کنی یا نه ولی   عمه ایرانم میخواد تورو ببینه اجازه میدی

 

شین گفت چطور

 

مهرشاد گفت نگران نباش شین عمه ایرانم خیلی زن خوبیه فهمیده ومهربونه احتمالا میخواد همراه من بیاد خونتون  بهم گفت اگه امکان داره    یه قراری بذارم  حالا دوست داری یا نه

 

شین با وجودیکه خیلی تمایل نداشت و خوب طبعا فکر میکرد که هر گز عمه جای یک مادر را در مراسم خواستگاری نمیگیرد ولی نهایتا موافقت کرد . 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

 خوب حقیقتش این روزا کمی سخته که ادم به دغدغه ها ی معمولش فکر کنه  و طبق معمول ا زنوک دماغش اونور ترو نبینه .با خودش میگه ای بابا که چی....  نه این شکنج هرگز ذره ا  ی انسان میشه و دست از کاراش بر میداره نه خودت قراره انقلابی بر پا کنی...   کمی به دور وبرت نگاه کن فکرشو بکن اگه سابق بود اگه یک دستگاه ضبط  صدا و یک میکروفن داشتی کجاها میرفتی و با چه کسائی حرف میزدی  میدونم که دلت میخواست فارغ از همه ی بد بختیهای چسبناکی که خودشونو  ا زتو رها نمیکنن   به همه ی لایه های در دسترس اجتماعی سر بزنی و نظر مردمو بدونی  دلت میخواد تو جمع دوستا ی خوب و روشنفکری که ازشون دوری باشی و هی با هم بحث کنین... عصبانی بشین... ا زکوره در برین روی عقایدتون پافشاری کنین واخرش حس کنین که هستین....  یک جای این مملکت ایستادین و یک برگه تو دستتونه که الکی پرش نکردین ....با روشن بینی و اگاهی دست به انتخاب زدین جو زده نشدین و  سعی کردین کمی تحقیق کنین .....  با خودت فکر میکنی میبینی چی میخوا ی واقعا نه ایده ا ل.... ولی اون حداقل ذهنی که از یک جامعه رو به رشد تو ذهنته چیه ؟بد بینانس ولی با خودت فکر میکنی که هی از تو که گذشت ... با حد اقل زیاد نمونده... ولی دوست داری دخترت  ۱۰ سال بعد تو چه ایرانی زندگی کنه ؟ وقتی وارد دانشگاه شد وقتی فارغ التحصیل شد چه شرایطی داشته باشه ؟شاید به خودت بگی اووه کو تاده سال دیگه!!!! فعلا همین چار سالو بچسب .ولی عقلت میگه همین ۴ سال ۴ سال هاست که اون ده سال اینده رو میسازه و اون ۴ سال ۴ سالای گذشتس که الانو ساخته . نه نگو ای بابا من چیکاره حسنم همین امروزو مراقب باشم با شکنج دعوام نشه  بقیه رو خدا بزرگه نه  نگو ای بابا من گلیم خودمو از اب بکشم خیلیه  ...  پس خوب چشماتو با زکن و سعی کن برات جدی باشه .... خوب که فکر میکنی میبینی خوب حد اقل چیزیکه طالبشی  ومیدونی حد اقل با یک انتخا ب مناسب تا حدی حاصل میشه  .... ایجاد یک فضای فرهنگی پویاو ایده اله   که یک سرش دست خود هنرمنداست و یک سرش دست مسئول و بالاترین مقام فرهنگی که انتخابش برمیگرده به تصمیم همون کسیکه تو اسمشو تو برگه میاری ... وگرنه مشکلات اقتصادی و وضع نابسامان   تولیدو صنعتو   ووووووو انصافا خیلی ریشه ایه و یک فرض محاله که یک گروه بتونن درستش کنن ....البته منکر این نیستم که با مدیریت صحیح میشه اونو به سمت بهبود هدایت کردو  از گسترده شدن خساراتش جلوگیری کرد... بهر حال  شوروحال این روزا منو یاد  دوم خرداد میندازه  هنوز ازدواج نکرده بودم و سر تا پا شور بودم دانشگاه چه غوغائی بودو همه با هم متحد شده بودن ....برای اولین بار مادرم و نینا را درک میکردم که  زمان انقلا ب چه حسی داشتند گرچه هرکدوم با روش مختلف گرچه نینا بعد از اسیب سختیکه   د ر این جریانات دید کلا دور س..ی...اس..تو یک دایره ی قرمز کشید... ولی  مامانم هنوز انگا رنه انگار   ...زمان تغییری درش ایجاد نکرده  و من همیشه فکر میکنم  حس جنگ ومبارزه و شهادت طلبی تو وجودش موج میزنه ... خوب طبیعیه که افراد مسن خانواده با اون کاندیدائی که تا رفت یک چرت بخوابه کلی ارا فرق کرد موافقن  جوونترام ا زجمله گل نشانه ی سیادت و با خودشون حمل میکنن شکنجم  که اصلا عقل به این حرفا قد نمیده  وهمش فکر امور شکمیو زیر شکمیه .  اما خوب من یکی رو ودوست داشتم که نیومدو البته هم خوب کاری کرد اینه که یک سر میرم پیش یکی از نزدیکانم که ا زحال و هوای دانشگاه هنرهای زیبای اون سالا برام بگه..خوب روده درازی کردم ببخشین

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 احساس نوشتن

 

وقتی دارم اینها رو مینویسم  سعی میکنم یک جمع دوستانه را تصور کنم که مثلا در یک پارک   دور هم جمع شده اند .چهره های مشتاق و صمیمی دوستان مجازیم را مجسم میکنم که با هم به انجمن داستان بازی امده ایم  .     خوب بعد ا زخوش امد گویی از تشریف فرمائی شما به این جمع خیالی  دوست دارم   یک سوال  بپرسم

 اصلا چرا دوست دارید بنویسید؟

هوم بگذارید من خودم اول جواب بدهم د رواقع نوشتن در مقاطع مختلف به من احساسات مختلفی را هدیه داده. اگر عاشق بودم ا زنوشتن و برکاغذ اوردن ان  احساس شگرفی که فکر میکردم در این دنیای بزرگ فقط متعلق به من است،  مغرور میشدم و به خود میبالیدم .اگر شاد بودم با ثبت این شعف ونشاط  به ان ماندگا ری میبخشیدم. واگرغمگین بودم که بسیار هم بودم  مینوشتم، گریه میکردم، غمم به اوج میرسید و د راخر سبک میشدم  .  همیشه وقتی بهترین نتیجه را میگرفتم که غرق در یکی از حالات  احساسی مختلف بالا بودم.  د رواقع همواره جوشش احساسات راه مارا برای   به سطح امدن کینه ها  غم ها و عشق ها ی نهفته و کلا مکنونیات درونی به سطح هموار میکندو انها را به شکل کلمات بر کاغذ جاری میکند.    البته به شما هشدار بدهم فوران انها گاهی مارا گیج و.پریشان میکند  انگار همه چیز دوباره تکرار میشودو ما خود را در حالی میابیم که داریم بشدت میخندیم یا ا زغم و قصه گریه میکنیم و پوچ میشویم  .  اما هر چه هست این نوشتن های پراکنده، این هجوم احساسات د رنهایت برای ما موثر خواهد بود و د راخر میبینیم چیزی شکل گرفته است ..بنابراین به غرق شدن د رخاطرات ادامه دهید    کودکی ، نوجوانی، اولین عشق ، شکستها وپیروزیها،  چشمانتان را ببندید و سعی کنید همه ی جزئیات را بخاطر اورید.حالات چهره ها ،  لحن صحبت کردن ،   شیطنتها ، ..و....ووو  این را بدانید که در اغاز هیچ منبعی موثق تر از تجربه ها ی خودتان نیست  .شاید داستان د رمورد خود شما نباشد  اما قطعا شما در شکل گیری ماجرا شریک بوده اید حتی اگر در حد گوش دادن به درد و دل دوستتان باشد یا ماجرائی که شاهد ان بوده اید  .    میدانم گاهی مرور خاطرات سخت است  بخصوص اگر سختو بیرحمانه باشد .  مهم نیست از کسی خجالت نکشید شما در برابراتفاقات بدو ناگوار که در کودکی  نوجوانی و یا  بزرگسالی شما افتاده ، مقصر نیستید. فقط باز گو کنید.  به اینکه دیگران راجع به شما چه فکرخواهند کرد یا شما را ابله نادان گیج و بی کفایت بخوانند، اهمیت ندهید  .چون قرار نیست کسی نخستین دست نوشته های شما را بخواند این فقط یک تمرین برای نوشتن است

  و حالا چگونه شروع کنید         تمرین نوشتن

 

شما در وقت و زمان مشخصی هر روز    پشت میز تحریرت مینشینی یا کامپیو ترت را روشن میکنی  یا کاغذو مداد را در دست میگیری و بعد خیلی ارام و راحت قبل از نوشتن فکرمیکنی کاملا خیال پردازی کن و نگران هیچ چیز نباش اینجا سرعت مهم نیست شفافیت اهمیت دارد   ممکن است خسته شوی به درو دیوار نگاه کنی و یا حتی سری به عکسهای تکراری کامپیوترت بزنی   اما این را بدان که تصویری د رمغزت در حال شکل گرفتن است     میدانم در ان حال صداها و   ونجواها ئی را میشنوی افکار مزاحم زیادی به ذهنت میاید شوهر بداخلاقت  عشق پرستیدنی تو  مادرت  که به تو ایراد میگیرد همکاری که تورادرک نمیکند ای وای بچه ایکه  هران ممکن است بیدار شودو ظرفها ی نشسته همه به تو هجوم میاوردند اما     تو نمیتوانی از جایت بلند شوی     ممکن است د رهمان خلوتو تنهائی دوستی به تو زنگ بزندو بخواهد نیم ساعت راجع به مراسم بله برون خواهرش یا اخرین محرمانه ی فامیل  با تو صحبت کند ووقتت را بگیرد با ادب و صراحت  به او بگو من کار دارم بله تو کار داری و کارت نوشتن است .    تو باید شروع کنی و مهلت بدهی  ..صبر کن خسته نشو ... میدانم در ان واحد موضوعات زیادی به ذهنت هجوم میاورند اما ا زهجوم انها نترس بالاخره یکی از بقیه قویتر خواهد شد بله بالاخره جریان اغاز میشود یک صدا یک حادثه یک احساس از همه مهمترمیشودو تو شروع به نوشتن میکنی

 

بد نیست بعد ا زگپ وگفتگویمان به بعضی قواعد کلیو خشک که خوب نمیتوان انها را نادیده گرفت هم بپردازیم

 


 

 

  داستان کوتاه چیست ؟

  در ابتدا قبل از انکه داستان کوتاه را تعریف کنیم که انصافا کار سختی هم هست به تعریف نوشته هایی میپردازیم که داستان کوتاه نیستند.

1-  یک داستان کوتاه قصه نیست:    قصه یک روایت ساده است و اتکای ان برحوادث و توصیف  اشخاص است  

 د رواقع ما در قصه  به پیچیدگی خاص و اوج و فرود مشخصی  بر نمیخوریم

 

2- داستان کوتاه طرح نیست :     همانطور که یک نقاش با اشاره ی چند قلم حالتی را که میخواهد ، ترسیم میکند. نویسنده هم  با یاری مشتی از کلمات میتواند حالت یا حالات شخصیتی را در شرایط  و اوضاعی خاص مجسم میکند.   طرح میتواند بیان  یا وصف  زنده و مختصر شخصی باشد که در وضعیت هیجان امیزی قرار گرفته باشد  اتفاقی که در خیلی از وبلاگ ها به ان برمیخوریم   . تعاریف و روز نوشتهای یک زن مثلا وقتی از خیانت همسرش باخبر میشود . یا مادریکه با شادی از جریان و هیجانات نخستین جشن تولد همسرش میگوید .  در حقیقت ذکر این نکته مهم است که یک داستان کوتاه باید نکته ای داشته باشد . و اتفاقا همین طرح ها  اگر جالب و بکر باشند میتوانند دست مایه ی نوشتن یک داستان کوتاه قرار بگیرند اما داستان کوتاه نیستند .  اما شما عزیزان باید گوش بزنگ باشید و همین طرح های جالب را    سر بزنگاه به چنگ اورید در ان پیچ وگره ایجاد کنیدو نکته بیافرینید طوریکه خواننده احساس کند در گیر ماجرائی شده که پایانش را نمیداند .

 

3- داستان کوتاه رمانچه نیست نه ساختار رمان با   داستان کوتاه متفاوت است   همانطور که  خلاصه ی یک کتاب  نمیتواند   نمیتواند داستان کوتاه به حساب بیاید    طرح رمان برخلاف داستان کوتاه پیچیده است  میتواند یک تم اصلی و چند تم فرعی داشته باشد شامل زمانی طولانی و اشخاص متعدد ی شود    

 

 

 

مشخصات داستان کوتاه

1-  داشتن یک طرح منظم و مشخص

2-  یک شخصیت اصلی دارد

3-  این شخصیت در یک واقعه ی اصلی  قرار میگیرد

4-    تمام اجزای داستان به هدف و منظور خاصی در داستان  گنجانده شده وبا هم پیوند دارند .

5- کوتاه است  

 

وحالا تعریف  کلی : داستان کوتاه اثری است که در ان نویسنده به یاری  یک طرح منظم شخصیتی اصلی را در یک واقعه ی اصلی قرار میدهد و این همه باهم تاثیر  واحدی را القا میکنند

تبصره : پیش میاید که در یک داستان کوتاه شخصیتهای متعددی وجود داشته باشند اما شخصیت مهم اکثر اوقات یک نفر است

 

 

مشخصات یک داستان کوتاه خوب

1- اختصار

2- ابتکار

3- روشنی

4- تازگی شیوه  ی پرداخت

 

1- اختصار:  اصل این است که داستان کوتاه باشد اما اغلب یک نویسنده ی تازه کار به قلم خود ازاد ی میدهد و حدو مرزی نمیشناسد  اما  این روش مارا به خطر میاندازد  و د روافع نمیتوانیم درست داستان را جمع و جور کنیم

 

2- ابتکار - داستان بیش از هر چیزی طرحی قوی و بکرمیخواهد  هرچقد رهم قلم شما زیبا باشد جبران تکراری بودن طرح شما را نمیکند  اما یک نکته مسلم است که تازگی مطلق  چیزی است غیر قابل حصول  ما فقط به تازگی نسبی نیاز داریم د رواقع چیزی که  تا حدود ی متفاوت باشد البته هستند نویسنده های ماهری که به موضوعات پیش و پا افتاده هم با نگاهی تازه مینگرندو قاعده هار ا برهم میریزند امااین کا ردشوا راست

3- روشنی- نه با خود رو راست باشید خواننده از شما روشنی و وضوح میخواهد از خیر انچه صلاح نیست بگویید یا نمیتوانید درست بگوئید بگذرید  یک داستان کوتاه باید ساده و قابل فهم باشد چون شما همراه نوشته نیستید تا دائم به خواننده توضیح دهید که منظورتان چه بوده است. نوشته ی خوب معمولا انقدر روان است که خواننده اصلا فکر نمیکند نویسنده برای نگارش ان به خود زحمت داده باشد

 

و در اخر  قبل ا زنوشتن فکر کنید نباید همه چیز را به موقع نوشتن موکول کنید چون کلمات نوشته شده اعجاز دارندو شمانمیتوانید به راحتی از انها دل بکنید یا بابیرحمی حدفشان کنید .

 

 


 سلام به دوستان عزیزیکه به اینجا میایید  من اینجا فقط قصد دارم با دوستانم  کمی داستان بازی کنم یعنی  برداشتهایمان را ازنوشتن با هم به اشتراک بگذاریم  من هیچ ادعائی ندارم احساس نویسنده بودن به من دست نداده سواد انچنانی هم ندارم   وضع نگارشم افتضاح است چون همیشه خستهو ضعیفو ترسان هستم انگشتانم روی کیبورد لنگ میزند  ومرتب به ساعت به تلفن به کسی که در اطاق مجاورخوابیده فکر میکنم  یعنی همچین خیل یاوضام درستو درمان نیست امااما د رمورد من ونوشتهایم تا دلت بخواد بدون توهین و بیتربیتی میتونی انتقاد کنی   البته اگرم خواستی چیزی بگی خیلیم مهم نیست راحت باش 

 

دوم اگر نوشته ای دارید برام  پیام خصوصی بذارین تا با هم هماهنگ باشیم    

لطف کنید   و د رهمین پست پیام بذارید  یعنی اگر در طول هفته هم به این پست برخوردیدو نظر ی داشتید در همین پست بگذارید

سعی میکنم یک روز ثابت بیام ولی قول نمیدم

 خواهش میکنم دوستان علاقمند   به این ماجرا قدیم یا جدید   اگر این پست را خوانده اند لااقل یک کامنت خالی هم شده بگذارند تا دقیقا اسامیشون را داشته باشم 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

  

کنون که در کنار او نشسته ای

تو وشرابو دولت وصال او

 گذشته رفت و ان فسانه کهنه شد

تن تو ماندو عشق بی زوال او ....................

 

 شین در بازگشت به خانه ساکت بودو حرفی نمیزد برای اولین بار بود که اثار ترس و فشار را د رچهره ی مهرشادمیدید. گرچه مهرشاد مهارت خاصی در کنترل عواطف و هیجانات روحیش داشت، ولی مشخص بود که این بار با همیشه فرق میکند.  شین نمیدانست در ان لحظات  غرق در تاریکی شب، پشت چراغ قرمز،میان انهمه ماشین  ، برای مهرشاد چکار میتوانست بکند و این اولین بار بود که احساس میکرد، دلش میخواهد برای  عشقش مادری کند. سرش را بر سینه بگذاردو ارام دستانش را لای موهای نیمه مجعد قهوه ا ی رنگش فرو ببردو ارام بگوید ششششش پسرم عزیزم، تکه ای از وجودم، همه چیز درست خواهد شد . اما تنها کاری که در ان وضعیت ازاو برمی امد، این بود که سکوت کندو به فشارها ی ملایمی که مهربانه به دست نازنین مهرشادمیداد، اکتفا کند.  اما زمانیکه شین  با مهربانی با استفاده ا زتاریکی و خلوتی کوچه بن بست مجاور پارک، بی هواو بدون ترس بوسه ی کوتاهی برصورت مهرشاد زدو از ماشین بیرون پرید. اوضاع فرق کردو یک باره خود را دختری بی پناه و ضعیف یافت که باید اماده ی جنگی  تازه و سخت میشد .   هر چه باشد مهرشاد مرد بودو قوی اینقدر ازادی داشت که برای ازدواج با دختر مورد علاقه اش نیازی به اذن پدرو ماد رنداشته باشد. اما شین چه  او به کجا میتوانست پناه ببرد اگر پدرو برادرش بر می اشفتند و میخواستند  دوباره طعم خشونت را به او بچشانند چه  .  دوباره لحظه ای که گیسوانش در مشت برادرش چنگ میشد و سرش در اثر برخورد چمدان سنگین گیج، در ذهنش تکرار شد. گیج و حواس پرت به خانه امد میدانست کسی نیست و همه به دیدن  مادر بزرگ مریضش رفته اند که شین به بهانه ی کلاس  از رفتن به انجا خود داری کرده بود.  از این جمع های شلوغ بیزار بودو میخواست فردا در خلوت و تنهائی به دیدن مادر بزرگش برو.د. وقتی شین با  لفمه ی بزرگ نان و پنیر و شیر  به رختخواب رفت.  یک لحظه میان انهمه نگرانی، با لبخند فکر کرد ،یعنی میشود یک روز تمام این ترسو لرزها تمام شودو درست مثل فیلم های سینمائی مهرشاد در رختخواب برایش صبحانه بیاورد . همانطور که  به ساندویچ نانو پنیرش گاز میزد، تصور کرد که یک لباس خواب پرتجمل یاسی رنگ بر تن کرده و ارایش ملایمی دارد. موهایش را در دو طرف ریخته و با لبخند به عشق درخشانی که انوارش از چشمان  مهرشاد سر ریز میکند، مینگر.د

 کمی د ررختخوا ب جا به جا شد و اهی از سر لذت کشید.  مطمئن بود که این صبحانه ی رومانتیک را با بوسه ای داغ و طولانی شروع میکند  و همه چیز را به اتش میکشد.  شین بدون اینکه هیچ تجربه ای در این باب داشته باشد به غریزه حس میکرد.  که قطعا اغاز کننده خواهد   بود  و این م .عاش .قه  سرشار از زیبائی و ظرافت میشودو انها به نرمی پا به دریای جنون میگذارندو همراه با موجهای سهمگین به اوج میرسندو همچون غریق نجات یافته ای ارام بر روی شنهای ساحل چشم میگشایند

 

اری او برای مقاومت نیاز به رویا داشت. با خودش فکرکرد انقدر باید با تمام وجود وصال را بخواهد و پیروزی را به خود تلقین کند، تا بدان برسد .

اما باز هم تردیدو دودلی بر  رویای درخشانش، سایه میانداخت و ان را کد رمیکرد  با وحشت صحنه ای را در نظر اورد که مهرشاد برای اولین بار میخواهد راز عشقش را به شاهین بگوید. وای خدا چهره ی شاهین چه تیره و تار میشد. نکند با سیلی به صورت عزیز مهرشاد بزند یا یقه اش را بگیرد. وا ی نه نکند به او کلمات تندو رکیکی بگوید  .    تا زه در بهترین حالت که شاهین با مهربانی از مهرشاد استقبال میکرد و خواستگاری او را میپذیرفت وقتی  او تنها و به همراه عمه اش بدون پدرو مادر  به منزل انها میامد، پدرش چه میگفت  .. وای حتما رو ترش کرده متلکی نثار مهرشاد میکرد. شاید هم اطاق را ترک میکرد. اخرمادر مهرشاد که برای انها ناشناس نبود . تازه مادرش چه واکنشی نشان میداد. ا ی وای این از همه بدتر بود مادر احتمالا میگفت تا رضایت مادر ت را بدست نیاوری من موافق نیستم. انهم نه از سر سخت گیری،که از روی عقیده و ایمانش که میخواست مادر زحمت کش مهرشاد از این وصلت راضی باشدو  مهرشاد عاق والدین نشود.   وای نه   خدا  ی من........ شین نالید نه او حوصله ی این خیالات دردناک را نداشت و میخواست به اغوش رویاها برود. لیوان شیررا چون جام شراب حرعه جرعه نوشیدو بخواب رفت تا فرداهائی که در پیش بود ، به استقبالش بیایند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 9:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 

 

 

 

.  مهرشاد روی تخت دراز کشیده بود و مایوسانه  میاندیشید که هیچ امیدی به موافقت وهمراهی مادر وجود ندارد .این را طی دوروز گذشته که با صبوری به سخنان طولانی و کشدار مادر درباره  ی انواع و اقسام زنانیکه  میتوانستند برای او مناسب باشند ، گوش داده بود، فهمیده بود .  چند بار خواست میان سخنان مادر شکافی ایجادکندو به نرمی ا زخواسته های قلبیش بگوید اما عقلش به او طعنه میزد که سعیش بیهوده است و راه به جائی نمبرد.

یک دفعه  ضربه ای به درخوردو پدر وارد شد مهرشاد نیم خیز شدو نشست و تا خواست ا زجا بلند شود پدر بامهربانی دستی به شانه اش گذاشت و کنارش روی تخت نشست و گفت راحت باش پسرم     اینجا خونه ی خودته داشتی استراحت میکرد ی من مزاحم شدم میخوای برم بعدا بیام. مهرشاد با خنده گفت پدر بیشتر از این شرمندم نکنین من خواب نبودم داشتم فکر میکردم  .   پدر با تفکر سری تکان دادوگفت بله دیگه حتما به خانوم شیرازی دیگه نه؟

 

مهرشاد سرخ شدو سرش را پائین انداخت وگفت نه کاملا .

 

پدر دست پیرو چروکید ه و زمختش را روی دست مهرشاد گذاشت و گفت پسر م با من راحت  باش منکه میدونم چرا با گل و شیرینی اومدی دیدن ماد رجانت البته اینم فهمیدم که تیرت بد جوری به سنگ خورده    ...و در این بین نفس بلندی کشیدوادامه داد ..من نمیدونم این زن چرا اینقدر یه دندس، چرا اینجوری بچشو اذیت میکنه  ، نمیدونم یکی نیست بگه اخه زن، توکه دستت تو کا رخیره ،   واسه دخترای بی بضاعت مردم جهیزیه درست میکنی، چطور با دل جوونت بازی میکنی !    و بعد مکثی کرد  ونگاه عمیقی به مهرشاد انداخت و گفت پسر گلم ازت خوشم اومد که احترام مادرتو داری و میخوای دلشو بدست بیاری .  درسته تو علنا چیزی بهش نگفتی یعنی در واقع اون اجازه نداد ولی مادرت زن باهوشیه بگی ف میگه فرحزاد  فهمید تو برای چی اومدی  اما بروش نیاوردو نادیده گرفت.   من الان  اومدم  اینجا بهت بگم که همین امشب و همین الان تکلیفت و با خودت روشن  کن دوتا انتخاب بیشتر نداری یا پای دختریکه دوسش داری وا ی میستی و مخالفت مادرتو به جون  میخری ، یا تا دیر نشده و دخترمردم بیشتر از این بهت  دل نبسته  راهتو ازش جدا میکنی . میدونم حرفام تلخه  ولی اینو بهت میگم که وقتتو تلف نکنی و به امید مادرت نمونی .بعد لبخندی زد وگفت اقا مهرشاد در ضمن  فکر نکن ولت کردم و

 ا زکارات خبر ندارم، نه، دورادور هواتو دارم. میدونم با این دختر خانوم رفت و امد داری.  اما پسرم این رسم مردونگی نیست باید هرچه زودتر این دخترو عقد کنی   ،  زنت شد بهت حلال شد دستشو بگیر ببر اون سر دنیا به کسی مربوط نیست  .   اونم مثل خواهرت، دستت امانته راضی تباش یک وقت به ابروش لطمه

بخوره......................

بقیه ی داستان  در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

         منو دخترم در اشپزخانه به جان درو دیوار افتاده ایم و بیشتر از انکه تمیز کاری کنیم   کف بازی میکنیم            یک سطل بزرگ وسط اشپزخانه   پر از حباب اب و مایع ظرفشوئی، یک ابر چهار گوش  که وقتی خیس از اب  درون اب سطل فشرده میشود، هزار حباب رنگین در هوا پخش میکند  .   دخترم با خوشحالی ابر را کف اشپزخانه میکشد و در حالیکه دور موهای شلوغوبلندش را روسری بسته میگوید  مامان من سیندرلا هستم    در حالیکه نگرانم مبادا لیز بخورد   و اهسته هوایش را دارم   به او میگویم و من... میخنددو میگوید خوب تو هم اون پری چاقالو هستی که از دور مراقب سیندرلاس  .....بدنبالش ابر را به سمت من فشار میدهد تا چند حباب شکننده رو ی موهای کوتاهم بنشیند     ......... در همان حال تلفن زنگ میزند شکنج به من میگوید شماره ی هتل سفید کنار را بگیرم   ویک ویلا رزرو کنم   نه حوصله ی ویلا را ندارم چون قطعا میخواهد قومی را بدنبال خودش بکشدو من خدمتکا روار برای انها بپزم و بشورم

 

 

 

   من شکنج  ومادرش وگل داخل تونل میشویم و سد  منجیل را   با ان همه ابی دلربای فیروزه ای رنگ   در پسش ُدر حالی پشت سر میگذاریم که هوا بس ملایم و ابی رنگ  است و من با تمام وجود سعی میکنم از مناظر طبیعت لذت ببرم  و به صحبتهای صدتا یک غاز شکنج و مادرش که حتی حالا بدون حضور هیچ غریبه ای مدام در حال تفاخر به امتیازات ناشناخته شان هستند  نادیده بگیرم   عقب نشسته ام و صندلی جلو را به مادر شکنج واگذار کرده ام خوشبختانه از خیل عظیم قوم الضالمین تنها مادر شکنج حاضر به امدن شده ومن خوشحالم که خبری از ویلا نیست       گل سرش را روی پا ی من گذاشته و کتاب میخواند ا زمن تقلید میکندو چه خوشایند است و من خودم را به شیشه چسبانده ام و سعی میکنم  و در هر فرصتی کامنتها   ی تازه و کهنه را بخوانم     و در باقی اوقات کتاب تازه ی ماری هیگینگز کلارک را

 

 کامنت شیده ی عزیز را چند بار میخوانم  دلم میخواهد بیتوجه به مکان موقعیتم با صدای بلند این جملات را برای خودم تکرار کنم

 

 

 

 

 

 Try to find yourself agian. Try to build your life from zero

 

 Try to find yourself agian. Try to build your life from zero

 

Try to find yourself agian. Try to build your life from zero

 

 

 

 دوستان دیگرم نرجند بارها شما این جملات را به من گفته اید ولی توجه کنید  چقدر این دو جمله ی کوتاه اهنگینن مثل ابیات یک شعر، مثل یک ذکر که مدام با خود تکرار میکنی تا کارساز شود .

 

 زهرا و نیلو با مهربانی به من تذکر داده اند که نکات املائی و نقطه گذاری را رعایت کنم اوکی حق با شماست سعیم را میکنم دوستان عزیز

  ازاد ه ی عزیز هم گفته به کلاس داستان نویسی علاقمند است  البته این یک کلاس نیست یک گپ دور هم برای خواندنو نوشتن است  یک انجمن خود گردان بی استاد    فرزانه ی عزیز هم بزرگوار ی کرده و به دیدنم امده

  خیال تو هم که هرگز تنهایم نمیگذارسارای شماره ی2

 

سارای دیگری که پیام محبت امیزی برایم گذاشته     و البته دینای عزیز    که دوبار به دیدنم امده     فکر کنم یکی دوروز دیگه اولین جلسه ی اینترنتی کتاب بازی رو بذارم  پردیس عزیزم  داداشی  برفین  مهربونو همدرد اقا یک جمله داره تو داستانش جگرمو خون کرده به موقع نوشتن  اون قسمت زیرش خط قرمز میکشم     تا ببیند چی کشیدم   من وقتی این جمله رو خوندنم   نمیگم بهش تا موقش   شبنم عزیز  هستی خانوم نیلوی عزیز که به من گفته راحت باش هر چی دوستداری بگو  سعی میکنم بی پرده باشم  وبرای خوب جلوه دادن خودم چیزی رو حذف نکنم  مهسا جان بزودی جواب سوالتو میگیری بهبود فکرازاد میام به وبت حتما مطالبت جالبه  و رها     ی عزیز

ممنون که منو زیبا تصور میکنی     باران مهربونم   بعدشم نازنین اخرش یک تلفن گیر نیااوردی باهم حرف بزنیم   

سایه ی عزیزم  یک سایه ی مهربون دیگه هم هست اشتباه نشه برام ایمیل فرستاده     دیگه فروغ مهسا مریم و پیشی خانوم اخی جه اسم نازی  پونی رز صورتی نهال عزیزم منو خجالت داده  نانی جان ایمیلتو بذار نسرین خانوم     اوووووم همه تون رو میبوسم و ازتون تشکر میکنم 

 

 

  باری من نوشت ی بالا را  در ذهنم برای کامنت گذارن دوست داشتنی تنظیم میکردم  و برا ی خواننده های خاموش و غایب هم با مهربانی دست تکان میدادم و بوسه میفرستادم    و  همچنان ماشین نقره ای رنگ  همراه با جاده میپیچید و هیچ کس خبر نداشت که من در ذهنم چه میهمانی برپا کرده ام

 

 

 

بهر حال رسیدیم سفید کنار سپید مقاوم و مجکم، پهلو به پهلوی دریا دامن گسترده، منتظر ما بود.    مثل همیشه خاطرات دوران کودکی و نوجوانیم، از خیابان های باریکی  که ویلا ها را به هم وصل میکرد،  از لابه لا ی گلهای تزئینی کاشته شده برحاشیه ی بلوار  مرکزی ،حتی از روی  نقش برجسته ی پرندگان در حال پرو بر روی دیوار بلند ، خود را به نمایش میگذاشتند. به کنار دریا رفتم اخ ابی وسیع پهناور  با اغوش  باز در انتظارم بود روی نیمکت نشستم و سعی کرد م بر پایه ی صندلی  زیر پای  هر فکر ازار دهنده ای، لگد بزنم تا بدار اویخته شودو جان بسپارد . من با نوازش باد ملایمی که از دل موجهای طوسی با حاشیه ی کف الود سفید برمیخواست ،خواستم فراموش کنم که جه هستم وجه بودم وجه خواهم

شد.  چه اهمیتی داشت که در شانزده سالگی جلب نظر میکردم و درست د رکنا رهمین کاج های بلند نزدیک نرده ها در حالیکه  به  دوچرخه ی کرایه  ای  تکیه داده بودم ،اقای ایکس     که فلان فامیل دورمان بود ودر مجارستان دانشجوی پزشکی بود،( از اول هم در هر ماجرائی که مربوط به من بود پای یک دکتر در میان بود)   با شگفتی و محبت من را مینگریست  و دلش میخواست سر حرف را با من مغرور ا زخود راضی با زکند ..چه اهمیت داشت که حالا من زن تنها و فراموش شده ای بودم   که دیگر نگاهی را به خود برنمی انگیخت و   بی توجه به شکنج که دوروبر زنها ی خوشتیپ و خوش هیکل میچرخید و میخواست سر حزف را باز کند  ،   روی نیمکت نشسته بودم   ...کمی دورنز گل با دختری دوست شده بودوالا کلنگ بازی میکردو مادر شکنج  ا زدور معلوم بود که برای صدمین بار به دختر سی ساله اش زنگ میزندو مثل یک دخترکوچولو میپرسد حالت خوبه ناراحت نیستی نیومدی مسافرت  ...همه و همه ی اینها بی اهمیت بود چون من .... من بودم و خودم را دوست داشتم ومیدانستم کسانی در دور وناپیدا هم همین حس را به من دارند  ...  بنا براین چشمانم را بستم و به صدا ی امواج گوش سپردم ..   یک لحظه سکوت کنید حتما شما هم این صدا را میشوید ..................... 

 

 


   خوب فکر میکنم تعداد کسانیکه نسبت به ایجاد  جلسه ی داستان نویسی و کتاب بازی   اظهار تمایل کردند کافی باشد    تا اولین جلسه ی ان را برگزار کنیم     احتمالا تا اخر هفته  شاید چهارشنبه    

 

ترتیب جلسات  جزوه ی داستان نویسی

گذاشتن یک داستان کوتاه ونقد ان توسط شما عزیزان  اگه  نوشته ی خودتون باشه  چه بهتر

 معرفی کتابها ی خوبیکه خوانده ایم   با یک خلاصه ی کوچک از ان  ترجیحا مجموعه داستان کوتاه باشه اما اگه داستان بلند هم باشه ایراد نداره

بهر حال اگه داستان کوتاه نوشتید برام خصوصی بذارید  با ذکر ایمیل ویا وبسایتتون

 

بازم اینجا میگم اینجا استاد ی وجود نداره و همه با هم میخوایم این جلسات رو بگردونیم  و بنده هیچ ادعائی ندارم فقط این به ذهنم رسید حالا که خانومها ی وبلاگ نویس اینقدر زیبا احساساتشونو بیان میکنن چرا بهش نظم ندنو قالب بندیش نکنن همین خیلی ساده  هر کسی هم دوست داره میتونه بیاد 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

  شین وقتی مطمئن شد همه از خانه بیرون رفته اند  به مهرشاد زنگ زد  و به محض انکه مهرشاد گوشی را برداشت با صدائی اهسته پرسید کجائی میتونی حرف بزنی

مهرشاد به شوخی با تقلید ار صدای   اهسته ی شین گفت     نه نمیتونم اخه نفسم گرفته  شین با تعجب گفت چرا چی شده

مهرشاد با همان لحن جواب داد ا زدوری از دلتنگی اخه عشقمو سه روزه ندیدم

شین با صدای بلند ازادانه گفت ا... مسخره خیلی لوسی فکر کردم چی شده مهرشاد بلند خندید و گفت انگار خیلی ترسوندنت  همچین اهسته از من میپرسی کجا م    ادم فکر میکنه  زیر نگاه صد تا مراقب داری یواشکی زنگ میزنی

شین گفت بله بخند جا ی من که نیستی هزار نفر برات خطو نشون بکشن 

مهرشاد جدی پرسید شین راستشو بگو بازم اذیتت کردن توروخدا جون مهرشاد

شین با مهربانی و طنازی گفت منکه برا ی مهرشاد میمیرم اما توروخدا جونتو قسم نخور ..نه خیالت تخت  ...تهدیدای عمو عطا کار ساز بود  شاهینم که انگار نه انگار واسه خودش میره میاد تازه اون منو تحویل نمیگیره 

مهرشاد گفت اره   دیروز زنگ زد چرا نمیای داروخونه و کلی گله منم رفتم  با اخم و تخم میخواستم یک کمی نصیحتش کنم دیدم باباتم همراش اومد دیگه چیزی نگفتم   اما خوب .....

شین گفت چی

مهرشاد گفت شین  بابات یک چیزی میدونه  درست  نمیدونم چی اما برخوردش خیلی سرد بو.د خیلی سنگین

شین با ناراحتی گقت نه چرا وای چقدر بد جنسه 

مهرشاد جوا بداد نه شین اینطوری نگو زشته پدرته باید بهش احترام بذاری اتفاقا من بدم نیومد بزرگترن دیگه   چیکار کنم  هر چی باشه پدر زن ایندمه یک جوری دوسش دارم

 

   شین گفت نمیدونم  بابا ادم با سیا ستیه هیچ وقت رو نمیکنه چی تو فکرشه به من که هیچ اشاره ای نکرد فقط گفت پول شهریه و ماهیانتو نمیدم و بعد با تقلید از پدر صدایش را بم کرد وگفت  میخوام ببینم عرضه داشتی این همه مدت یک کمی پس انداز کنی 25 تومن که پولی نیست

مهرشاد رنجیده گفت قربونت برم   خودتو ناراحت نکن  هر چقدر میخوای بگو تا بهت بدم

شین با غرور گفت نخیر لازم نیست  اولا که ازت نمیگیرم  خوشم نمیاد از این دخترائیکه دوستشونو تلکه میکنن دوما تا اخرماه صبر میکنم   و یک بار دیگه بهش هشدار میدم    اخر سرم میدونم که ماما نم میده اینطوری بهتره وگرنه بیشتر مشکوک میشن چون خوب میدونن ولخرجم و  ته جیبم همیشه سوراخه

مهرشاد گفت بهر حال شین دلم میخواد با من راحت باشی میدونم احساست چیه ولی عزیزم منوتو که ا زهم جدا نیستیم   در مورد شهریه راست میگی اما مدیونی اگه چیزی بخوایو بهم نگی  بالاخره یک دختر بایدتو کیفش دل قرصی داشته باشه   شین گفت حالا این حرفا رو ول کن بگو ببینم پروژه ی تو به کجا رسید

مهرشاد با حواس پرتی پرسید کدوم پروژه

شین گفت همون صحبت با مادرت دیگه تونستی باهاش حرف بزنی   مهرشاد گفت نه اتفاقا امروز میخوام  بعد چند وقت برم خونه ببینم چه خبره   مطمئن باش در جریان میذارمت

 

شین   اهسته و عمیق گفت مهرشاد یک چیزی بذار بهت بگم که من هیچ عجله ا ی ندارم هیچ ادمی تو دنیا نمیتونه منو وادار کنه به غیر از تو بله بدم  خواهشا سعی کن با مادرت روز خوبی داشته باشی   اگه مخالفت کرد اکه هر حرفی زد سکوت کن من نمیخوام نزدیکانتو ازت بگیرم    اختلاف بیفته و دلخوری پیش بیاد

 مهرشاد گفت    من سعی میکنم احترامشونو نگه دارم اما تعیین خط زندگی رو نه نمیتونم قبول کنم اما باشه چشم   خوشبحا ل مامانم که عروسش اینقدر گله    البته اگه قدر بدونه 

 

شین گوشی را گذاشت و با خشم به مادر مهرشاد فکر کرد  که احتمالا مانع بزرگی بر سر راه انها بود....................

 بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 6:40  توسط اندیشه فرزانه  | 

 امروز هوس کردم در باره ی پدرم بنویسم   نمیدونم شایدم عذا بوجدان گرفتم که اینقدر شخصیتشو تلخ وسختگیر تصویر کردم  اخه موضوع اینحاست که قصه یمن از زمان دانشجوئیم اغاز میشه وگرنه اگر قرار بود من ازکودکی هام بگم ماجرا خیلی فرق میکرد  احتمالا پدر ان قصه دکتر جوان شادی بود  که بچه هایش را با موسیقی ا زخواب بیدار میکرد  هنوز یادمه  که با خنده و اطوا ردر گوشمون میخوند ( بچه ها .....پاشین....  مدرسه تون ....دیر شد)  این نقطه ها قطعا نمیتونه جای اهنگ واوای کلمات رو که به این جمله ی معمولی شکل یک شعرو میداد   بیان کنه    همیشه دیر به محل کارش میرفت چون صبح وقت میذاشت که برامون عدسی و نون بربری تازه بگیره و تادم مدرسه مارو همراهی کنه  کلا زیاد اهل کارو پول در اوردن نبود اما همان در امدیکه داشت رو برای رفاهو شادی ما خرج میکرد   ما بچه هائی بود که به هیچ خواستمون نه گفته نمیشد  من به راحتی وارد اسباب بازی فروشی میشدمو هر عروسکی که دوست داشتم برمیداشتم  و برادرم ا زهمون بچه گی خواسته های بزرگ داشت چوب ماهیگیری برای خانوادهای که سالی دوبار شمال میرفتند     تفنگ ساچمه ای تیر و کام حرفه ای   هزاران کامیونو ماشین مسابقه و لباسها یمختلفو رنگارنگ د رواقع  هرجه در امد داشتیم خرج میکردیم بچه های فامیل سراسر سال در خانه یما میهمان بودند و  ما بهرهمراه انها به شیطنتو خسارت زدن به خانه میپرداختیم   و مادر تمیزو باسلیقه مان را که خسته از دبیرستان برمیگشت تا سر حد جنون عصبانی میکردیم  پدر اهل قربان صدقهو لوس کردن بودو ماد رجدیو خشک  ادمی کاملا مکتبی بود و   هدفهای خاصی در سر داشت   خانه پر از کتاب بود تفسیر المیزان نوشته های شریعتی مطهری  و    کلی کتاب های مختلف در رابطه با مکاتب انقلابی   اما پدر بی توجه به اینها از همه زودتر ویدئو خرید تا من با برچسب های اشانتیون سونی در مدرسه پز بدهم و فروزان و فردینو  سلطان قلبهاو چرخ وفلک ببینم و همراه با جولی اندروز الیزابت تیلور   الن دلونو      ...خیال بافی کنم  ... 

 

دروغ نیست که ما با پدرمان صمیمی تر بودیم وا زدنیای سختو متعصبانه ی مادر فاصله داشتیم  شعرو قصهو اهنگ در زندگی مادرم جایی نداشت  واگر با او همراه میشدم چادر دست دار به سرم میکردو من را به جلسات خاص عقیدتی میبرد   یا به خانه ی فقیر فقرا سر میزدیم و در حالیکه من در ان خانه ها ی کوچک سی چهل متری با دخترانشان  باز یمیکردم مادر طوری باان زنهای دردمندو بینوا صمیمی میشد  که من با خودم فکر میکردم الان است که مادر در کنا رانها سبزی پاک کند یا همراه با هم رختها را

 

ابکشی کنند

میخواستم از پدرم بگویم اما بگذارید برگردم به عقب به سالهای دور مثلا ۱۳۲۶ همان موقع که او پسری ده ساله با کله تراشیده بود و از شدت هوش وذکاوت در مدرسه میدرخشید  و معلم ارمنی اش عاشقش بود  وهمیشه برایش مداد رنگی ها درجه یک کاغذ نقاشی خمیردندان و حوله سوغات میاورد

 بله این پس رکوچک سیه چرده کوچه ها ی تنگ و باریک وپیچاپیچ را میگذراندو به خانه ی بسیار بزرگی که همراه با عموهاو بچه هایشان در ان زندگی میکردند میرسید   و در ان حیاطبا صفا بچگی میکرد   وتا میامد به خودش بجنبد مادر بزرگ مغرورم که از یک خانوادهی اشرافی خیلی پولدار بود که از بد حادثه عروس این خانواده یپر جمعیت   و کم پول شده بود اورا صد امیزد  و در گوشش میگفت خودش را با بچه های جاریهای سطح پائینش قاطی نکند   واورا با خود به میهمانی های خانوادهی پوولدار خود میبرد که بچه های لوسو افاده ای داشتند و یک تار موی پسر عموهاودختر عموهای مهربانش به ان بچه های فکل کراواتی میارزید از همه بیشتر از دائیش که با زرنگی تمام اموال مادرش که کوچکترین فرزند بود را بالا کشیده و اورا برخلاف میلش برای از سر باز کردن به عقد پدرش دراورده بود متنفر بود خوب یادش میاید که چطور دائی مکارش  پدر ادیبو با فرهنگش که تمام سرمایه اش شعرها ونوشته هایش  بود مسخره میکرد  و همیشه با لحن بد یمیگفت  اخه این ور اون ور تواین روزنامه اون مجله چیز نوشتنم شد کار بیا کنار دستم تو حجره وایسا ودر همان حال  به  سرور  سیا نوکرش که فرشها را جا به جا میکرد اشاره میکرد مرد نحیفو مهربانیکه پدر بزرگم بود تنها لبخند ساده ا ی میزد اما پدرم از نفرت به خود میپیچید

او به پدریکه یان همه کتاب خوانده بود ومثلو  داستان میدانست میبالید او هرگز هیچ کدام از شش بچه اش را که بعدها همه تحصیلکرده ودرسخوان شدند تنبیه نمیکرد  او باز نش که نوشته های پنهان شده در زیر فرشش را دور میریخت دعوا نمیکرد     بعدها که پدرم نوجوان شد فهمید که دیگر محیط خانه برای خواندن درس مناسب نیست برا یهمین به شبستان مساجد میرفتو مدام میخواند و میخواند علاقه یزیادی به انگلیس داشت و کم یهم فرانسه و درست همزمان با دانشجو شدنش که بالاخره بخت به انها رو کردو خانها ی تازه و مستقل خریدند از بچه های نادان و کم هوش پولدارها یخانوادهی مادرش بسیار بیشتر میدانست همانهائیکه با دکتر شدنش با اصرار تمام میخواستند دخترها ی خود را به او غالب کنند

  سالها گذشت و پدرم کمکم سلامتش راازدست داد  نمیتوانست درست کار کند  و از انجائیکه مانند سایر دکتر ها اینو انور ملک نخریده و سرمایه نیندوخته بود  زندگی ساده ا ی داشت  و از تجمل و بریز بپاش سایر همکارانش خبری نبود  .......اینها را برا یچه گفتم برای اینکه بگویم با وجودیکه برای علمو دانشش ارزش زیاد یقائلم ودوستش دارم از او بسیار رنجیده هستم چون هیچ وقت  من را قبول نداشت احساس میکرد باید بیشتر تلاش کنم باید تمام مدت درس بخوانم در حالیکه من مثل پدر بزرگم روح پریشانی داشتم ولع من به خواندن شعرو قصه نمیگذاشت متمرکز باشم  ساده و بی دستو پا بودم و خیالاتی و پدرم اینها را نمیپسندید  اودوست داشت من مثل خودش محکمو سخت کوش باشم     و برا ی همین از من رنجیده بود ..... چه شد اینها را گفتم شید برای اینکه بدنبال دلیل میگشتم دلیلی برای همه ی مخالفتها انگار پیدا ش کردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

 بالا خره  بعد از یکی دوروز همزمان با بازگشت فرنگیس خانم  همسر پرمدعا و فضول عمو عطا ،  شین  به خانه بازگشت.

خوب طبعا شین انتظار نداشت کسی در خانه به استقبالش بیاید  و از او بابت رفتار زشتیکه در حقش شده  عذر خواهی کند . اما د راعماق وجودش امید وار بود  که پدرکمی نازش را بخرد یا لااقل اشاره ای به محق بودن او در این ماجرا بکند. اما بر خلاف انتظارش تنها با رفتار سردو قیافه ی تلخ و گرفته ی پدر مواجه شد که د رهمان ابتدا د رحالیکه تنها 5 دقیقه از ورود شین میگذشت به او گفت  شین از این به بعد هیچ  کاری به کار  ت ندارم مطابق روال گذشته کسی رفت و امد تورو کنترل نمیکنه بنابراین از این لحظه به بعد فقط خودت مسئول حفظ شخصیت اجتماعیت هستی  در ضمن باید بابت فرار یک روزه و بی اطلاعت از منزل و مطرح کردن مسائل شخصی خانوادگی  با عموت بهت هشدار بدم  وبگم اخرین قسط شهریه تو به همراه ماهیانت تا شب عید پرداخت نمیکنم     میدونم سی چهل هزار تومن  پول زیادی نیست و قطعا با صرفه چوئی  تا حالا باید میتونستی پس انداز کنی .  به مادرت هم گفتم خریدجهیزیه رو برات متوقف کنه و دیگه خبری از اون فرش ظریف و گرونیکه دیده بودی نیست. و بعد بدون انکه منتظر  چواب یا عکس العمل شین باشد به هال رفت و مطابق معمول  بیهوده روزنامه ی   خوانده شده ی اطلاعات  را      به معنای (ساکت باش اعتراض نکن  )جلوی چشمانش گرفت

شین رنجیده و برانگیخته نیم خیز شد تا از جا بلند شود و به پدر اعتراض کند که مادر دستش را گرفت و با ایماو اشاره ا زاو خواست منصرف شود.

 

 شین و ماد ردر سکوت غذا خوردند شین در حالیکه   بیش ا زحد معمول تکه ها ی گوشت را در دهان میجوید سعی کرد بجا ی هر چیز  تنها به طعم خوشایند غذا فکرکند این تنها چیزی بود که در این لحظه  ذهنش را ارام میکرد .  تا بعد از ظهر که پدر به داروخانه رفت  هیچ حرفی میان شین و مادر وپدر ردو بدل نشد  اما بالاخره مادر به سراغ شین امد و با مهربانی اورا بوسید و جا ی پانسمان پشتش را بر رسی کرد  ولی هرچه خواست به موضوعیکه در ذهنش میپیچید اشاره نکند ، نتوانست و عاقبت با ترس و لرز از شین اخمو که بسیار بی حوصله و اماده ی بحثو جدل جلوه میکرد پرسید

  شین عزیزم  من میدونم برا ی دختری مثل تو خواستگار های فراوونی هست خوب میدونی این روزا پسرا بیشتر تمایل دارن قبل از خواستگاری رسمی  در قالب  یک رفتار دوستانه ومعاشرت ازاد همسرشونو بشناسن اگه فکرمیکنی میتونی به من بگی موضوع از چه قراره خوشحال میشم بدونم 

 شین با وجودیکه میخواست مهربان باشد  اما مقاومت عجیبی  د روجودش مانع میشد  تا نرمو منعطف باشد  با خودش میگفت مثلا الان به مادرش چه بگوید؟  از علاقه ی خودشو مهرش اد ؟ از اینکه ازادانه به خانه ی مجردیش رفتو امد میکند وسخاوتمندانه  به او اجازه میدهد  اورا ببوسدودر اغوش بگیرد ؟    نه قطعا مادر بعد از اگاهی  از رفتار سبکسرانه ای که  شین    در درستیش شکی نداشت و با میل و عشق تمام به ان دست میزد   ،  بسختی دلش میشکست و مهرشاد عزیزش  را نمی بخشید.  یا نه چطور بود که به  مادرش بگوید عاقبت این عشق با  مخالفت ها ی ماد رمغرورو خود خواه مهرشاد د رهاله ای از تردید قرار دارد؟   او حتی به موافقت پدر سختگیرش  وقتی احتمالا مهرشاد مچبور میشد تنها به خواستگاریش بیاید  ،امیدی نداشت . بنا براین خیلی ارام گفت  مادر فکر کنم یک بار بهتون توضیح دادم که کیارش اشتباه کرده اگر به من اعتماد ندارین بهش زنگ بزنین  و بعد برای اینکه مادر به  نگاه ناباورانه اش  ،  خاتمه دهد گفت   ماد رمن خسته شدم از این شکای بیمورد هر چند وقت از احساس مادرانتون وام میگیرین و برام یک قصه ی جدید سرهم میکنید . میدونید چیه مادر من اصلا به فکر ازدواج و شوهر نیستم  میخواید باورتون بشه میخواد نشه ....و بعد عمدا خودش را مشغول کاری بیهوده مثل زیرو رو کردن ساکش کرد.. ا زخودش متنفر بود که مجبور بود با مادرش اینطور حرف بزند  اما چاره ای نبود اعصابش بقدری حساس شده بود که حوصله ی نگاه چسبنده و ثابت  مادر را که هزاران سوال د ران موج میزد نداشت

 

 

 

 

 

 

 

 

شین در اطاقش رو ی تخت دراز کشیده بود و با نزدیک شدن ساعت بازگشت شاهین و پدرش از داروخانه  هر لحظه ترسش بیشتر میشدو شحاعتش از دست میداد واقعیت این بود برای اولین بار

 د رخانه اش در اطاقیکه   روزی برایش امن ترین جای دنیا بود احساس ارامش نمیکرد .  او کاملا صدای باز شدن در را شنید . پدرو شاهین داشتند د رمورد یکی از مسائل بی اهمیت و کسل کننده ی داروخانه با هم گفتگو میکرد.شین با دقت به این گفتگو که تا  هنگام خوردن شام حاضری   در نشیمن ادامه داشت   گوش سپرد نه اصلا به نظر نمیرسید پدر با شاهین سردو تلخ باشد انها خیلی جد ی و منطقی ماننددو همکار با هم تبادل عقیده میکردند   بالاخره گفتگو های پراکنده تمام شد. و البته اشکار بود که هیچ کس شین را که دختر تپلی بودو قطعا نخوردن شام هیچ ضری  به او وارد نمیکرد  برای ملحق شدن به چمع صدا نزد

 

  سرو صدا  ی مربوط به گذاشتن ظرف در سینک و بستن در یخچا ل و  جابه جا کردنهای معمول پایان گرفت خانه در خاموشی نسبی فرو رفت و سکوت همه جا فراگیر شد  .

 

 

 شین با صورتیکه کبودی رقت بار وزننده اش به یک لکه ی گسترده ی صورتی کم رنگ که در مرکز بنفش تیره بود مبدل شده بود ، به دانشگاه رفت .خیلی عجیب بود که شین حتی نیازی به زدن ماسک احساس نکرد انگار خودش هم در این چند روز  بی تفاوت شده بودو دیگر همه چیز بنظرش زشت و مهم نمیامد.   جالب انکه اکثردانشجو هائیکه با عجله سر کلاسها حاضر میشدندو بیخیال در کریدورو حیاط سوالپرسه میزدندو باشین اشنائی داشتند متوجه ان کبودی نشدند  وان یکی دونفریکه از او سوال کردند خیلی اسان با توضیح احمقانه ی شین  در مورد زمین خوردن  قانع شدند

 

 و مشخص بود تنها کسیکه در این میان به این قضیه واکنش جدی نشان دادو حرفهای شین راباور نکردنسیم بود

 

 

 

شین با کرختی نشسته بر صندلی به دیوار کنار ی تکیه داده بود و میدید نسیم عصبانی در کلاس خلووت راه میرودو میگوید: شین به من جواب بده چی بسرت اومده رنگت زرد شده  به خودت نرسیدی شلخته و نا منظمی  اون برق خوشحالی چند وقت پیش چشمات کجاست   این کبودی ها چیه تو من بچه دکترو نمیتونی گول بزنی یالا جواب بده

 

شین با کلافگی مقنعه اش را بالا کشیدو گفت  نسیم توروجون مادرت دست از سرم بردار  نسیم بالاخره محکم روی صندلی مجاور شین نشست و با عصبانیت گفت بله دیگه خالا من غریبم دیگه هیچ حرفی به من نمیزنی  دلت میخواد رازتو سفت توبغلت بچسبی اره  اما فکرمیکنی گیجی و تو  هپروت بودنت تو ذوق میزنه همش تو فکری درسم که ماشالله بو.سیدی گذاشتی کنار  سر خود دلخود میا ی دانشگاه  اینا یعنی چی شین  وچون شین همچنان سکوت کرد  یک دفعه نسیم ا زجا بلند شدو خیلی ارامو جدی گفت  باشه شین هیچی نگو دیگه نه بهت اهمیت میدم ونه برات نگران میشم و نه وقتی برات تلف میکنم و بعد سمت در رفت که یک دفعه شین از جا بلند شدو گفتنه نسیم وایسا ببین که نسیم برگشتو گفتنه شین بسه چیزی نمیخوام بدونم  من لیاقت دونستن رازهای تورو ندارم  تو نباید خودتو با زور مجبور کنی اونا رو به من بگی  اما منم فعلا تمایل دارم برات فقط یک همکلاسی خوب باشم  خدا نگهدار و

بیتوجه به شین از در کلاس خارج شد.. 

 


 دوستان عزیزی که دفعهی پیش ازشون اسم نبردم  مهربونا ینازنین من تو هر پس اسم اونائیکه بهم سلام دادن رو مینویسم وگرنه من  همتونو دوست دارم ازم گله نکنید توروخدا  من حتی گاهی سر میزنم به قدیما به کامنت گذاراییکه بیشترشون وبلاگاشون حذف شده یا دیگه به من سر نمیزنن  

  خوب تا اینجا فروزش-دینا-باران-پریسا-سروناز- تیتا ... اعلام امادگی کردن ... خوب دوستای خوبم  

هدفم اینه که یک جلسه ی کتابخوانی و داستان نویسی اینتر نتی داشته باشیم  یک کار هدفمند پیوسته    که شامل معرفی بهترین داستان کوتاه خوانده شده.......داستانها ی کوتاه نوشته شده توسط خود شما ...و      جزوه ی داستان نویسی  هست اما دوست دارم  دستای همومحکم بگیریمو ول نکنیم یک روز ثابت برای این جلسه میذارم   و  دوست دارم حداقل در طول هفته به اون پست خاص سر بزنینو نظرتونو بگین   .....اونائیکه میگن اسم مارو نبردین این جلسه ازاده و همه میتونن شرکت کنن      ....... من فقط اسم دوستائی رو بردم که گفتن دوست دارن باشن    .....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:32  توسط اندیشه فرزانه  | 

   چند وقت پیش با اصرار مادر شکنج به دیدن زندائیش رفتیم  دروغ چرا وقتی من خودم از این مرد بیزارم چشم دیدن فامیلهایش راهم ندارم اما خانوم زن دائی حسابش جداست چون بشدت خانوم فهمیده هنرمندو دوستداشتنی هست این بود که ما قبول کردیم در سناریوی کلیشه ای مادر شوهر عروس نمونه نقش مکمل را قبول کنیم و  به بازدید زن دائی که تازه ا زمکه امده بودند برویم   حالا در واقع من بی دین و ایمان خلاص بیشتر منظور نظرم این بود که از سوغاتی های زیبا یاین زن که از مسافرت پره مکه  یعنی قبلا زمکه اش   از ایتالیا  برایم اورده بود تشکر کنم شخصا به زیارت خانه ی خدا خیلی علاقمند هستم ولی از انجا که خانواده ی شکنج همیشه دوست دارند بصورت فله ای به این مسافرت مقدس مشرف شوند  بعید میدانم با حضور شکنج کوچکترین احساس تقدسی به من دست دهد   ضمن اینکه هنوز احساس تسلیم خودم به قوانین خدا را ندارم خوب میدونم که چه جانوری هستم   و اگر بجای این هیکل چاقالو یک اندام زیباداشتم دست به چه جنایتهائی میزدم   میدانم که هروقت ناراحتم خدا شناس میشوم  و وقتی پای عشق و عاشقی و  دلبری به میان اید اصلا بخاطر نمیاورم که مسلمانم       خلاصه از خلاصه ها ازانجائیکه  تازمانیکه من در سازمان مشغول بودم هیچ احدوالناسی به روی خودش نمیاورد که اصلا چنین رسانه ای هست و ایضا مادران کا رمیکنیم زمانیکه با اجبار کارم راترک گفتم فکرکردم خوب هیچ کس متوجه نمیشود      اما چشمتان روز بد نبیند این روزها انگا رمردم تازه دوزاریشان افتاده باشد هر جا میرونیم میگویند راستی مادر جریان کار شما بودیم و الان چکار میکنید حالا اینها به کنار نمیدانید شکنج چقدر به اصحاب رسانه علاقمند شده  ومدام د رماشین رادیو گوش میدهد و د رمورد برنامه مینظرد    وهی به من اصرار میکند که تورو جان مادرت یک ایده برای این سیما فیلم بفرست تا فیلم شود  و هی نینا را لعنت میکند که نگذاشته   ۱۰ سال  پیش بنده سوپر استار شوم   و دیشب هم که برنامه ی دوبله را نشان میداد میگفت  صدا ی تو خیلی خوبه ها   حیف شد نرفتی دوبله    میخواستم بگویم اخر ای احمق جونز  تو طاقت کار مشخص دو سه ساعته ی منو نداشتی چه برسه به کار طولانی مدت بی حساب کتاب دوبله   در ضمن مناگه بخوام ایده بدم فیلمش یک خورده پ...ر..ن..و میشه برای اینکه باید دائم در سکانس های مختلف تورا د رحال مغازله با   این  وان نشان دهم  والبته که خودم هم چندان پاکو پیور نیستم و   خیلی حقایق پنهان اجتماعی باید لو برود  مثل زنان خیانتکارو مردان بوالهوس     بیکاری و عدم امنیت شغلی    روابط نه چندان اخلاقی همکاران  در ادارات و خلاصه....... بگذریم د رحاشیه یکی یک دفعه وسط جمع از ما پرسید چرا سر کا نمیروید حالا پسر این خانوم صدا بردار هستو خوب از کمو کیف ماجرا اگاه است و   بعد  اضافه کرد همکارانتان شما را خیلی دوست داشتند   خدائیش اگه ملاحظهی وضعیت شیکو  با کلاس مادر شکنج نبود میگفتم خانوم عزیز شما که ماجرا را خبر دارید نکند دچا رمرض هستید  که چنین سوالی میفرمائید   اما لبخند ساده ای زدم و گفتم  نه من بیرون امدم  که مادر شکنج رفت بالای منبرکه اره شکی جون به پیشرفت زنش اهمین میده خیلی دوستدارهزنش ترقی کنه و مثل همیشه شروع کرد به پز نیناو شوهرش رادادن  که نزدیک بود من همان جا بالا بیاورم از این همه دروغ و ظاهر سازی  میخواستم بگم تو این ۱۰ سال شده یک بار نینا بیاد

خونه ی من یک چائی بخوره  اصلا شماها گذاشتید کسی با من رفتو امد بکنه حالا مثل ندید بدیدا  پز یک هنر پیشه ی دست چندمو میدی   از پسرت تعریف میکنی که وقتی سر کا ر  به من زنگ میزد صدای فحشای رکیکش از این ور میز میرسید به گو ش اقای میم طوریکه بیچاره از ناراحتی اینقدر مدادرو کاغذ فشا رمیداد نوکش میشکست   بعد یک دفعه بیمقدمه منو بوس کردو گفت من اینقدر عروسمو دوست دارم که نگو   که من از تعجب   تکه سیبی که در دهان داشتم با عجله قورت دادمو نزدیک بود خفه بشم  

زنیکه در دعوای قبلی منو شکنج خیلی راحت گفت اصلا شکنج زن گرفته باشه صیغه کرده باشه بچه داشته باشه به شما مربوط نیست راه خودتو برو 

 به چشما ی زنی خیره شدم که  براحتی از کینه میتونستم بکشمش  

 

و انوقت بود که خیلی خوب احساس قاتل زنجیره ای را درک کردم

 


پی نوشت:دوستای عزیزم سلام   تا چند وقت پیش تو هر پستم بیشتر از ۳ ـ۴ نظر نداشتم  و خودمو تو دنیای مجازی خیلی تننها حس میکردم اما این چند وقته به یمن لطف شما کامنت دونیم  پر شده از حرفای قشنگتون احساس پاکتون که گاهی وقتا واقعا فکر میکنم لیاقتشو  ندارم    من واقعا دلم میخواد بشینمو تک به تک به همشون  جواب بدم چرا چون سرعت اینترنم کمه چون من همیشه تحت کنترلم تا میام جواب بدم شکنج زنگ میزنه دخترم یک چیزی میخواد تازشم اینقدر جذب نوشته هاتون میشم که گاهی همینوطور نگاشون میکنم لذت میبرم چی کنم کامنت ندیده هستم دیگه وگرنه وبلاگ نویس هائی هستن روزی کلی نظر دارن  لابد به خودشون میگن چی میگه این دختره  اما خوب محدودیتهام زیاده وهمه تونم دوست دارم خیلی واقعی پس یک وقتی ازم نرنجین پس از همین جا از نهال نانی ساسو شا  هستی پریسا فرزانه سایه مریم نورث ازاده خیال تو بانوی انتظار ناز منگولا سارا فروغ ارام داداشی مهسا زهره  وویک نفریکه لطف میکنهنوشته هامو میخونه فهیمه باران   ....  تشکر میکنم
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط اندیشه فرزانه  |