معمولا اخرای ترم که نزدیک میشد، شین سعی میکرد هیچ کلاسی را از دست ندهد وبا دقت به نکاتی که در این جلسات اخر گفته میشد ،گوش میداد. شین همانطور که با عجله گفته های استاد را در هم برهم وناقص روی کاغذ کلاسور منتقل میکرد، ا زگوشه ی چشم نسیم را که سه چهار صندلی انورتر با ارامش خاصی ، خیلی دقیق و منظم، روی برگه ی ا چهار یاداشت میکرد، زیر نظر داشت . به محض انکه کلاس تمام شد، شین به سمت نسیم رفت و بازویش را دوستانه گرفت و گفت سلام خانوم خانوما
نسیم با نگا هی عاقلانه و مدیر برگشت و در عین حالیکه لبخند مودبانه ای بر لب داشت اهسته دست شین را از بازویش جدا کردو گفت سلام حال شما چطوره .
شین دوباره عین بچه ها پیله کردو گفت اا نسیم توروخدا اونطوری مادر بزرگ وارو جدی با من حرف نزن اوم... یالا دیگه... اشتی
نسیم اینبار نه که با حرارت ،ولی دوستانه تر گفت یعنی چی! من که با تو قهر نکرده بودم !این کار بچه هاست. شین دست نسیم را کشید بس بریم ناهار مهمون من بعدشم کلی گفتنی دارم برات.... اوکی قبوله . نسیم کمی مکث کردو گفت نه.. امروز نه شین... پدر میاد دنبالم .
شین همانطور که از دور برای نسیم که سوار بر ماشین پدرش دور میشد، دست تکان میداد ، ارام به کنار خیابان رفت تا سوار تاکسی شود که ناگهان یک ماشین جلوی پایش تر مز کرد ودستی در مجاور پیاده رو را با زکرد. شین با کنجکاوی نگاهی به داخل ماشین نا اشنا انداخت و بلافاصله نگاهش با صورت دانی مواجه شد که با تحکم به شین گفت شین سوارشو.... بخدا خیلی بیمعرفتی اگه نیای بالا ..
شین حتی حالا هم نمیداند که چرا سوار ماشین دانی شد. انهم با ان همه عزم جزم وتصمیم برای راندن همیشگی او از خودش...اما نه... انگار عشق مهرشاد به او دنیای دیگری بخشیده بود که در ان جائی برای کینه ورزیدن و جنگ، انهم بر سر ماجرائی به پایان رسیده که در کشاکش مهر ورزی با مهرشاد پوچ شده و بر باد رفته بود وحتی خاطره اش هم از ذهن شین عبور نمیکرد ، وجود نداشت .
شین خیلی ارام و با احتیاط سوار شد و در حالیکه رو به رو را نگاه میکرد، اهسته گفت سلام
وحتی وقتی دانی با سرخوشی جوابش را داد، رویش را به سمت او برنگرداند. این اواخر قبل از انکه به مهرشاد بپیوندد ،هر وقت دانی را دیده بود ، خبری بدی دریافت کرده بودو بهم ریخته بود. اما حالا بنظر نمیرسید دیگر میان او ودانی حقیقتی اشفته کننده وجود داشته باشد. دانی در حالیکه صدای ضبط را بلند میکرد ، پایش را بر روی پدال گاز فشرد و به راه افتاد و بعد از عبور از یکی دوفرعی با سرعت زیادی وارد بزرگراه شد . مسیر نه به سمت خانه ی شین بود و نه به سمت منزل دانی . شین که تا ان لحظه بجز همان سلام خالی چیزی نگفته بود به سمت دانی برگشت ومیان صدای بلند موزیک با اعتراض پرسید داری کجا میری؟ فکر کردم میخوای منو تا یه جا برسونی ؟! دانی د رهمان حال رانندگی به سمت شین برگشت. نگاه قهوه ایش با مهرو صمیمت در صورت شکلاتیش درخشید و بار یک عالمه خاطره ی بدو خوب را بر سر شین اوار کرد . سپس گفت شین وقتش نشده ؟
شین با کلافگی گفت چی میگی وقت چی نشده ؟
دانی با صدای بلند گفت وقت بخشش شین تکرار کرد وقت بخشش!!!
دانی گفت اوهوم و دستش را بطرف شین دراز کرد و گفت اشتی اشتی اشتی تا روز بهشتی. شین با تردید دستش را در دست دانی گذاشت و گفت من کینه ای از تو بدل ندارم خیالت راحت اما امید وارم تو رفتارت وطرز فکرت نسبت به دیگران تجدید نظر کرده باشی... دانی چشمکی زد وگفت امیدی به اصلاح ذات بد نداشته باش ولی من تورودوست دارم واز همه ی اتفاقای گذشته پشیمونم و میخوام جبران کنم . شین در حالیکه مطمئن بود باب یک دوستی صمیی و خوب، مانند گذشته میان اندو برای همیشه بسته شده . با بیخیالی و بی اهمیتی گفت باشه وبا خود فکر کرد بزودی ازدواج میکنم و وقتی برای این دوستی ها ی بی پایه ی ترمیمی ندارم و تمام توجهم صرف همسر داری و خانه داری میشه ضمن اینکه قطعا مهرشاد از رفتو امد من با دانی ناراحت خواهد شد
این بود که با ملایمت اضافه کرد خوب دانی جان خوشحال شدم میشه یه جائی تومسیرت منو پیاده کنی برگردم خونه داره دیرم میشه
دانی با اعتراص گفت نخیر باید با هم نهار بخوریم نمیذارم بری
دانی بعد از سفارش غذا منو را به دست گارسون داد و بعد رو به شین گفت خوب پس بالاخره موفق شد تورت کنه
شین یکه خوردو کمی اخمهایش در هم رفتو پرسید منظورت چیه؟
دانی خندید وگفت ا شین تو که باهوش بودی امروز من هر چی میگم جواب میدی چی؟کی؟ کجا ؟منظورم مهرشاده دیگه...... و بعد از انکه دید شین با تعجب نگاهش میکند. گفت چیه نکنه ناراحت شدی. خوب من دیدم اومده دنبالت . اوم حقیقتش من تو ماشین منتظر یکی از بچه ها بودم دیدم یک اقا پسر گلی از ماشین پیاده شد و انگار حوصلش از انتظار کشیدن سر رفته باشه یک قدمی اون دورواطراف زد. راستشو بخوای خیلی توجه نکردم ونشناختمش تا اینکه دیدم به به.... خانوم شین از دور با همون طرز راه رفتن و نازو ادا ی مخصوصشون اومدن طرف این اقا وگفتن ... ... دانی در حالیکه میخندید طرز حرف زدن شین را تقلید کرد گفت ( اخی عزیزم ببخشین خیلی دیر کردم)...... اقا مارو میگی از ماشین سرک کشیدیم ببینم طرف کیه تو اینطور براش حال پخش میکنی که یک هو زیر نور چراغ که رسیدین دیدم به به جناب اقای مهرشادخانن که مست ومستفیض از عنایات جنابعالی.... کرنش کنان درب جلوی اوتومبیل شیکشان راا برای شما باز نمودند و بقول غاطبه... ای اخ ..... ما بی خبر بودیم
شین لبهایش را با بیزاری بهم فشرد و نگاه کج و تلخی به دانی کردو گفت اها پس این حس انسان دوستیو مهربونیت نبود که به جوش اومده، سر ریز شده بود. فضولیت بود که امونت بریده بود.دانی یک لحظه شک کردم ادم شدی ولی تو هنوز ریا کاری
دانی با هراس با لحن ملتمسانه ای ،تند گفت نه شین اشتباه نکن باور کن من خوشحال شدم. بخدا من وقتی من میدیدم تو اینقدر بابت رابطه ی یک طرفت با حامی زجر کشیدی و عاملش من بودم. خیلی عذاب وجدان داشتم. باور کن از خودم بخاطر اون بازی مسخره بیزار بودم
شین گفت دروغ نگو حامی به تو پشت کردو تازه یاد من افتادی و دنبال همدرد میگشتی
دانی جوا بداد اگه تو اینطور فکر میکنی اره ولی یادت باشه من ادمی نیستم عاشق بشم اگه مردی به من بیتوجهی کنه راحت دورش میندازم خلاصه این قدر برام عزیز نیست که برای پیدا کردن همدرد خودمو به ابو اتیش بزنم در ضمن خودتم میدونی من هیچ وقت دستم خالی نیست همیشه ادمهایی هستن دوروبرمکه نازمو بکشن خودتم میدونی امثال راژا
ن من دنبال خوش گذرونیم نه یک رابطه ی عمیق و ازدواج
شین با وجودیکه متقاعد نشده بود حرکت تندی از خودش نشان نداد. از جا بلند نشدو رستوران را ترک نکر.د بلکه با کمی دلخوری سر جایش ماند تا در سکوت با دانی نهار بخورند
در پایان شین با ادبو خونسردی از دانی تشکرو خدا حافظی کردو پیشنهادش را برای گذراندن باقی روز با او رد کرد .
شین ارام ارام به سمت مرکز مخابرات تجریش قدم برمیداشت و با خودش فکر میکرد که چه ساعت سردو خارج از صمیمیتی را بادانی گذرانده و دیگر هیچ چیز در وجود دانی ذره ای برایش جالب نیست و اهمیت ندارد .حتی از او دلخور هم نیست و در اخر اسوده دل در حالیکه نیم نگاهی به بیمارستان شهدا داشت و یاد خاطره ی اورژانسو مریضی ان روزش افتاده بود با تمام وجود از خدا تشکر کرد که از این بحران جان سالم بدر برده و حالا در سایه ی عشق همیشگی و پایدار مهرشاد میتواندارامش را تجربه کند.
این بود که به محض انکه مهرشاد تلفن را برداشت بعد از سلا م کوتاهی گفت مهرشاد میدونی من چقدر دوست دارم یا نه هیچ وقت حاضر نیستم تورو از دست بدم به هیچ قیمتی .... مهرشاد از انسوی خط با مهربانی گفت اره عزیزم میدونم منم همینطورولی چی شده صدایت یک جوریه اتفاقی افتاده ... شین گفت نه مگه باید پشت گفتن این جمله بهانه ای باشه بنظر من که دوستدارم بی مقدمه ترین حرف دنیاست ... مهرشاد در حالیکه صدایش را اهسته میکرد د رگوشی گفت الهی فدات شم بااین همه مهربونی حیف که الان تو دفتر دکترر سولیم وگرنه میومدم دنبالت اونوقت مهربونی تو جبران میکردم راستی شین یک چیزی
شین پرسید چی
نمیدونم موافقت کنی یا نه ولی عمه ایرانم میخواد تورو ببینه اجازه میدی
شین گفت چطور
مهرشاد گفت نگران نباش شین عمه ایرانم خیلی زن خوبیه فهمیده ومهربونه احتمالا میخواد همراه من بیاد خونتون بهم گفت اگه امکان داره یه قراری بذارم حالا دوست داری یا نه
شین با وجودیکه خیلی تمایل نداشت و خوب طبعا فکر میکرد که هر گز عمه جای یک مادر را در مراسم خواستگاری نمیگیرد ولی نهایتا موافقت کرد .