تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

 زن مشغول شستن ظرف های شام است   با خودش میگوید چه خوب که دخترم امشب زود به خواب رفته است و من با خیال راحت  وخوشحالی تمام  میتوانم به سراغ کتاب قطوریکه    از دوستم قرض گرفته ام بروم .   ولی هنوز اخرین لیوان را اب نکشیده که صدا ی نفسهای سنگین مرد موذیانه خود را به گوشش میرسانند  .  بی توجه تظاهر میکند که هنوز در سینک اشپز خانه چیزی برای شستن هست که صدا ی نفسها نزدیکتر میشوند. و دست ناهموارو خشنی یک رشته مویش را که در اثر بخار ابگرم هنگام شست و شو به گونه اش چسبیده  کنا رمیزند   کمی شانه ی  راستش را که نزدیک به گونه است به نشانه ی اجتناب بالا میگیردو میخواهد نرم و ظریف بگریزد  که دست مرد دور کمرش حلقه میشود  و مستانه زمزمه میکند خوشگل من چطوره  ..هوم خوشگل من  خیلی دلش میخواهد بداند کدوم پری ابی پوش سیندرلا دوستی در ظرف مدت کوتاهی که   از دشنام های روتین هنگام شام خوردن که سببش همان دلایل پوچ امروزو دیروزو فرداستگذشته و اورا  به شکل یک عجوزه ی بدفرمو  ناهنجا رتوصیف کرده به شکل زنی زیبا دراورده است  خودش را کمی عقب میکشد    ودستش را به علامت سر درد روی پیشانی میگذارد   ....   مرد سیه روی خشن که به شکل احمقانه ای لبخند ها ی چاپلوسانه میزند میگویدعزیزم سر درد میکنه .....پوه ......زن پیش خودش فکر میکند چقدر از این لحن کثیف پر هوست متنفرم ترجیح میدم به جا ی اینکه منو نوازشم کنی هولم بدی  طرف دیوار    ..... مرد به طرف یخچال میرود و سیگاری بیرون میاورد و با نگاهی کج و طلبکارانه درست مثل صحنه ی نزدیک شدن مردان خشن و لجن به دخترکان معصوموترسیده  در فیلمهای فارسی  ان را با ژستی مسلط و حاکم اتش میزندو با افتخار دودش را ا زمیان لبان جمع شده اش به بیرون میفرستد  زن اهسته از روی کانتر اوپن نگاهی به صفخه بزرگ ال سی دی میاندازد    که در انتهای بالایی سمت چپ ان لوگوی کانال وکس نقش بسته  و مطمئن میشود همسرش مشغول دیدن ان برنامه ی خاص بوده که مجریش یک مرد زن نماست مرد میپرسد بچه خوابیده      زن دوست ندارد جوا ب بدهد      ا زحالا فهمیده که ارامشی که در سایه ی مطالعه میخواست بدست بیاورد ملغی شده است و شبی لجن بار در انتظار اوست      دوباره نگاهش به صفحه بزرگ تلویزیون میافتد دختر بلوند جوانی         که مایو پوشیده  خودش را به نمایش گذاشته و با حرکاتی نرم دور یک ستون فلزی  که معلوما ست نشانه ی چیست میچرخد.. نگاه خالی و بی احساسش اورا به یاد یک حیوان در استانه ی قربانی شدن میاندازد  به ساعت نگاه میکند     شاید هم بتواند دوباره وقتی پیدا کند وبه سراغ کتابش برود     میداند همه چیز کوتاه و بی لطافت و خشن خواهد بود   واو بارها دلش میخواهد مثل شارون استون در غریزه ی اصلی از زیر تخت یک یخ شکن را بیرون بیاوردو استادانه به قلب مرد فرو کند اما در حالیکه میداند نگاهش درست مانند دخترک  خالیست  گره ی  پیشبند  ش را با زمیکند و به گوشه ا ی میاندازد  ...... 

 

   کامنت مارال عزیزم  منو وادار کرد مقدمه ی این داستان رو بنویسم البته شاید  هیچ وقت کاملش رو نویسموهمچنان در میان انبوه پستها ی موقتم  بماند  اما همین جا بگویمکه در عمرم از هیچ قانونی به اندازه ی تمکین متنفر نبودم   به جرات میگویم شاید  متلک یک لات رهگذر  را به نوازش زمخت مردیکه با زیر پیراهن ماتیکی به خانه میاید ترجیح میدهم دلم نمیخواست اینها را بنویسم نمیخوام اینجا رو بیشتر از این الوده کنم     ولی از شدت حقانیتو عادلانه بودن قوانین ادم گاهی قاطی میکند   ...خوب

و حالا بعد بعض یدوستانم پرسیده اند که چرا پدرم اینقدر از مهرشاد بدش میامد  خیلی راجع به این موضوع فکر کردم و بارها به این نتیجه رسیدم که پدرم خود من را هم قبول نداشت    چرا این قدر از جماعت بازاری نفرت داشت شاید به نوعی غرور  حاصل از هوش زیادش بر گردد شاید هم به تنفر از دائی بزرگش که فرش فروشی ثروتمند بودو همیشه پدر بزرگ ادیبو نویسنده ی مرا مسخره و تحقیر

میکرد  شاید هم چون مذهبی شدن یک باره ی مادرم اورا شوکه کرده بود   و شاید های دیگر

 

سوم اگر میان کسانیکه به اینجا سر میزنند علاقمند به کتابو نوشتن هست   خودشون رو معرفی کنند  یک فکری دارم

ضمن اینکه از همین جا بگم من اصلا ادعای نویسنده بودن ندارم  این چیز هاییکه این اینجا میخونید تراوشات یک ذهن خسته و بیتمرکزه  همینو بس و دیگر هیج  

 


  از هستی شیوا نانی نسرین دینا  فرزانه داداشی مریم تیتا و مهربانو تشکر میکنم  که در پست قبلی نظر دادند دوستای خوبو گل دیگری هم دارم که بعدااسماشنو مینویسم                       زیاد زیاد  در ضمن نسرین جان مهرشاد متولد  تیر ماه بود    وشکنجم    تو شناسنامه مهره ولی مادرش میگه توزمستون بدنیا اومده  یک بارم گفت اذر ماه بعدشم این خانواده با تولدو مناسبتو این حرفا اصلا موافق نیستن  و من ا زاخرین باریکه برای خرید ساعت برای شکنج گردن بند مرواریدم رو فروختم  دیگه هیچی براش نخریدم چون اصلا اون ساعتو دستش نکرد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:14  توسط اندیشه فرزانه  | 

  مهرشاد شین را مقا بل برج تازه ساختیکه دفتر کار عمویش در  ان قرار داشت پیاده کرد و گفت    شین عزیزم میخوای چیکار کنی به نظرت این روش درستیه  ؟

شین جواب داد: مسلمه وقتی خودشون توان مدیریت رابطه برادر خواهرو ندارن و یکی میترسه  و اون یکی ناله نفرین میکنه، باید یک ادم عاقل و خیر خواه میونه رو بگیره . این اولین بار نیست که شاهین رو من دست بلند میکنه  .   بابا این پسر ابروی مارو تو درو همسایه برده  یا فحش رکیک میده یا عصبانی بشه میزنه میشکنه من دیگه طاقت ندارم   .   چقدر اسه برم اسه بیام من جرات ندارم اطاقشو تمیز کنم  مبادا یک چیزی جا به جا بشه  جنجال به پا شه.

مهرشاد گفت  حق با توئه خودم امشب باهاش صحبت میکنم تازشم   فوق فوقش تا یکی دو ماه دیگه عروسی میکنیم.  اون دیگه حق نداره به تو   از گل نازک تر بگه .همین الانشم بخدا اگه یک باردیگه انگشتشو به تو بزنه  بدون ملاحظه میام داغونش میکنم  وبعد با لحن مهربا نو دلسوزانه ای گفت شین خواهش میکنم برو خونه خوشم نمیاد بری خونه مادر بزرگ یا نینا این کار وضعو بدتر میکنه   اگه فکر میکنی تذکر عموت موثره ایرادی نداره  ولی من فکر میکنم قهر کردن الان تو  این وضعیت به نفع ما نیست  بهتره با سیاست دوباره با شاهین ارتباطتو خوب کنی تازه منم امشب میخوام برم خونمون  باور کن میخوامم روی ذهن مامانم کا رکنم ببینم میتونم را ضیش کنم بیاد خواستگاری یا نه البته خیلی محتاطانه و اروم . از طرفی  هم با بابا م صحبت کنمو ببینم پشتیبانیش از من چقدر جدیه .

 

شین گفت تو میدونی ک من روی حرف تو نه نمیارم  اما باور کن عموم ادم موثری و پدرم  خیلی قبولش داره

مهرشاد دست شین را محکم گرفتو گفت اخ قربون زن حرف گوش کنم برم  و بعد دست شین را بوسیدو گفت شین از این به بعدم بایدخیلی حواسمونو جمع کنیم  تا دوباره مشکلی پیش نیاد  بعدم من خیلی عادی ابا که از اسیاب افتاد  تورو از شاهین و بابات خواستگاری میکنم .  در ضمن فردام میری دانشکده از این ماسکای دندانپزشکی بزن بگو جرم گیری گردم با لثه مو عمل کردم . شین با خنده گفت امر دیگه ا  ی ندارین .

 

مهرشاد گفت چرا خیلی چیزا میخوام اما باشه به وقتش  حالا بدو تا دیرت نشده.....

 

و دوباره قبل از اینکه شین پیاده شود دوباره دستش را گرفتو گفت   عزیزم اینو بدون که دلم میخواست پیشم بمونی

میخواستم د رپناه خودم باشی اما  خودت میدونی

 کارای احساساتی بی نتیجس  دلم نمیخواد یک وقت فکر کنی تنهات گذاشتم وتورو به یکی دیگه پاس دادم تا ازت حمایت کنه

اما عقلم میگه اگه قراره شبی رو با هم به صبح برسونیم یک شب عاشقانه ی دائمی باشه نه اینکه  فرداش با ترسو لرزو عذاب وجدان ا زهم جدا بشیم   شاید بهم بخندی اما دلم میخواد نگاه خدا با ما مهربون باشه  

دوست دارم وقتی صبح موهای اشفتتو پخش روی بالش می بینم بدونم این صحنه تا اخر عمر تکرار میشه  موقتی نیست کسی به خودش جرات نمیده  منو با زخواست کنه 

شین دستش را به نرمی بیرون کشیدو در را بست و گفت مهرشاد  میدونی این حرفات منو یاد چه وضعیتی میندازه  مهرشاد گفت حرف بدی زدم شین خندید و گفت  تو درست شبیه یک کشیش جذابو خواستنی هستی که من گناهکار وقتی برای اعتراف پیشت میام    عاشق موعظه هات میشم و دوباره هوس گناه میکنم  و بعد به دقت نگاهش کردو گفت منو اینطوری نرمو عاشقانه نصیحت نکن چون بد جور وسوسه میشم با دینو ایمانت دستو پنجه نرم کنم

مهرشاد لبخندی زدو گفت  اگه بهت بگم از همین الان پیروزی دست ازاین مبارزه ی خطرناک بر  میداری  شین که  دوباره دستش را به سمت دستگیره می بردودرا باز میکرد  سرش را به سمت مهرشاد گرداند وگفت  نمیدونم تا ببینم دلم چی طلب میکنه   چی برام هیجان دارهو منو سر شوق میاره  میدونی من اصلااز راه راست بدم میاد از راه کج و پیچاپیچ خوشم میاد   ببینم هیچ وقت دلت نخواسته تو گرمای تابستون از میوه ی درختی  که مال باغ غریبه هاست  بچشی

مهرشاد میخندید و میگفت استغفر لله   برو برو دختر برو

 

 

 

 

   شین دستگیر ه ی درب چوبی البالوئی رنگ مشبک  را  که     روی شیشه های رنگیش ویترای کار شده بود را چرخاندو به دفتر عمویش وارد شد. دفتری رویا ئی و زیبا    که یک دیوار ان تا سقف ا زکتاب های نفیس معماری ومجموعه های کمیاب  نقاشی هنرمندان معروف، پوشیده شده بود و جا به جا لا به لای کتابها د رمحلیکه دکوراتور تعبیه کرده بود، یادگارهای سفرهای بی شمار عمویش به نقاط مختلف دیده میشد   ......... در کنج  اطاق با فاصله از دیواریکه   با یک تابلوی عظیم بدون قاب که در ان مردی درون ابی عمیق  دریا   لبخند به لب  ، دستاتش را برای نجات گلدانی درا زکرده بود     ،  تزئین شده بود،میز بلند شیشه ای قرار داشت که ماکت  مسجدی که با   الهام از معماری سنتی و تلفیق ان با طرح ها ی مدرن  ساخته شده بود، .  گذاشته شده بود. در واقع گنبد مسجد فرضی  ارتفاع زیادی نداشت   و سطح ان  مانند شیوه  معمول نیمکره نبود بلکه  د رجای جایش متناسب با روا قها ئی که زیر پوشش گنبد عظیم قرار میگرفت، تغییر شکل می یافت .  در واقع انگا ران گنبد عظیم چتری بود که بر فراز ساختمان زیرینش گسترده شده بود    و این طرح جذاب که بعدا با توضیحات عمویش متوجه شد  دارای فضاهای متعددی برای فعالیتهای  فرهنگی نظیر کتابخانه امفی تاترو کلاسهای اموزشیست، یکی از طرح های مبتکرانه و بکری بود که از ذهن خلاق  و قاعده برهم زن، عمویش که یکی از ارشیتکتهای بنام بود، برمیخواست. با وجود  تبحری که او در امر ساخت و ساز بناهای مدرن داشت   و میتوانست در امد سرشاری را از این رهگذر نصیب خود کند اما عشق واقعی و عمیق عمویش پاسداری از میراث فرهنگی کشور بود  و البته تدریس در دانشگاه و مواجهه بادانشجویان مستعدو پویا هم یکی دیگر از دلمشغولی های وی بود   ........ درواقع مرد ایده الی که شین در انتظارش بود خصوصیات عمویش را داشت و این را بی پروا همه جا بیان میکرد که دوست دارم  همسری ماند عمویم داشته باشم  .مردی حلیمو صبور  که  تمام اختیار زندگی را به دست زن بیخردو بدجنسش سپرده بود که از بخت بد عروس خانواده یشیرازیها گشته بود  .....در واقع شین و عمویش اشتراکات فراوانی داشتند هردو در رویا سیر میکردند شین میان اثار کلاسیک ونوشته های برونته داستا یوفسکی جخوف تولستوی و بالزاک  غوطه میخوردو  عمویش گاهی در خرابه های تخت جمشیدو  مسجد جامع قدم میزد  گاهی در    ابی عمیق کاشی های مسجد   شیخ لطف الله غرق میشد  . در   میدان نقش جهان  راه میرفت و  گاهی هم بیاد سالیان دراز تحصیل در ایتالیا ،خیالش به فلورانس پر میکشیدو سوار بر گوندولا ا زخیابان های ابی ونیز میگذشت  .   در کنار همه ی این ها به نقاشی و مجسمه سازی هم علاقه  ی فراوانی داشت    و در حقیقت خیلی وقتها شین دلش میخواست دختر او باشد   بخصوص که او دردانه ونور چشمی عمویش بود. عموی مهربانیکه همیشه با سوغاتهای فراوان ا زخارج میامد، برایشان اسپاگتی درست میکردو برای شین قاشقک های زنان رقاص اسپانیائی و عروسکهای چوبی روسی که در دل خود چند عروسک کوچک داشتند، سوغات میاورد.   اما از زمان ازدواج عمویش بخاطر تدریس و مسئولیتهای دولتی و سفرهای اجتناب ناپذیر تشریفاتی  و هم چنین رفت و امد مدام خانواده  به منزلشان شین وقت خلوت با عموی مهربانش را نمییافت .

 

 

 


وقتی شین با گریه ماسک دندانپزشکی را پائین کشید   خشم تیره و سخت از چشمان عمویش به بیرون جهید بلافاصله تلفن را برداشتو شروع کرد

 

 

 

 

-سلام داداش  .... عطا  هستم ...   ببین شین اینجاست پیش من و تا اطلاع ثانوی پیشم میمونه

 

_...................

_ نه فرنگیس با دوستاش رفتن هند

 

..........  

_      نه .....    من میخوام بدونم اگه شما قدر شینو نمیدونید  و اجازه میدین شاهین هیولا وار رشد کنه و شین له کنه به ما بگین دوتا بچه دارم شینم روش

 

 

_...........

_ نخیر برادر من تو داری توجیه میکنی  من قبول ندارم

_.........

_......

_ رفته باشه... دختر بزرگیه اگرم راست باشه من به طرز فکر شین احترام میذارم

_...................

_  ای بابا این کارا ا زفرهنگ خانواده ی ما بعیده     ........نه نه داداش اجازه بده ..... نه شما گوش کن.........این روش بدوی خواستگار بیاد چای بخوره فرشو پرده متر کنه  ی شماست که جای ایراد داره

 

........نخیر .......یک دختر دانشجوی شایسته ی جذابه لابد یک ادم حسابیم انتخابش کرده  ............ داداش من ول کن این مال دخترای 14...15 ..سالس تازه بالغ شدن میخوان بفهمن چی به چیه ...خودش عقل داره ...... نه اگر ..گوش کن اگر شاهین اومد رسما تعهد داد ...بله ...بله....اومد یک فکری میکنم  ....نخیر  برا ی چی شین........نه میگه اشتباه دیدن....... اول باید به بچتون اطمینان داشته باشید  بعد مردم     ....... این حرف اخره   بیاد فردا بیاد   ........ ..خداحافظ

 

 

 >..........................................

 


 

 

شاههههههههههههههههین

_ بله

- بله و بلا مرتیکه بیا اینجا بینم.......    خانومممممممممممم اون قرص قلب منو بیار الان سکته میکنم از دست این بچه ها  ی نادون بچه های بیعقل   این از این پسره دختره رو طوری زده نتونسته بره دانشگاه

 

 

این از اون دختره ی هوچی ..... ا ی خدا بلند شده رفته  پیش عموش ابروی منو برده   حالا شانس اوردیم فرنگیس نیست وگرنه بیچاره شده بودیم

 

شاهین با حالتی خواب الود داخل شد صدایش گرو گرفته بودو گفت چیه اینجا سر جالیزه داد میکشین میخواستم بخوابم

- میخوام نخوابی چرا  نرفتی داروخونه میخوای بازرس بیاد درشو ببنده  منکه مریضم نمیتونم سه جهار ساعت بیشتر اونجا باشم صبح رفتم دیگه برای عصر نمیکشم    لابد با زکلیدو دادی دست اون پسره  ی فضول   حالا اینا به جهنم ..... ببینم چه جنجالی به پا کردی تو حیثیت نداری مگه دختره چی کرده مگه من مردم  اصلا نشستی باهاش حرف بزنی  ببینی چی بوده کی بوده   مردم خواهرشون هزار کار میکنه همه میدونن باز با پر روئی انکار میکنن یارو خودش فهمیده اشتباه کرده تو باز یقشو گرفتی بهش ثابت کردی درست دیده    ا زهمه بدتر اینقدر دلت کوچیک بوده به اون پسره گفتی تو اون افتضاح کشوندیش تو خونه  ببینه جه دسته گلی به اب دادی    گور بابای شین   ابرومو چرا بردین     زن منم که اسلامو به اوج رسوند  اقا ی دکتر بفرمائین معاینش کنید  ما که تو خانواده دکتر نداشتیم دیگه ،منم که بفال بودم ،حالا اون چوچه بازاری باید به هوا ی معاینه دخرمنو دید بزنه   میدونم باهاتون چیکار کنم    شاهین به خودت بد کرد ی میخواستم سفارش کنم طرحتو همین اطراف بمونی حالا به جهنم هرگورستونی افتادی بهتر شر این پسره ی پر رو ا زسرمون کم میشه   خودش تا خواهرشو شوهر بده هفت قله ی قاف قایم کرده بودش اما  عین خواجه ی حرمسرا همش بین زن و دخترمن وول میخوره  برای شینم دارم  هر غلطی دل ش میخواد بکنه  اما شهریه بی شهریه   ببینم قسط نداده میتونه بشینه سر جلسه یا نه  باهاشم دیگه کاری ندارم 

و بعد رو کرد به مادر شینو گفت اگه ببینم یک تیکه واسه این دختره چیزی خریدی میندازم توکوچه    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

  شین دکمه های پیراهن جین بلندش را  بست ایننه ی کوچکش را از کیف دراورد و  دقیق نگاه کرد که برای صورت درب و داغانش چیکار میتواند بکند   بعد ا زانکه چشمهایش را مفصل ودقیق ارایش کرد   دوباره در ایینه نگریست   مسلم بود که با پودر وکرم نمیتوانست ان لکه ی صورتی را که به سمت بنفشه تیره تمایل پیدا میکرد ، پنهان کند.  فردا کلاس مهمی داشت و نمیتوانست غیبت کند .  صدا ی مهرشاد ا زداخل هال میامد که داشت با کسی تلفنی حرف میزد .ایینه را کنار گذاشت بی فایده بود    .

 

 

 

شین وارد سالن شدو در حالیکه مقنعه اش را به شکل یک روبنده پشت سرش گره زده بودو بجز چشمهایش  بقیه ی صورتش پوشیده بود  روی دسته ی مبلیکه مهرشاد روی ان نشسته بود و با تلفن حرف میزد نشست   مهرشاد که از دیدن  شین در ان وضعیت خنده اش گرفته بود   یک لحظه انگار متوجه حرف طرف مکالمه اش  نشده باشد گفت ببخشیدمیشه دوباره تکرار کنید....  بله ...... مرسی ممنون........پس ساعت 4 دیگه چشم .... خدانگهدار

 وبعد گوشی را رو ی تلفن گذاشت و دست شین را کشید وگفت توروخدا نگاش کن عین زنای عرب  وسوسه گر شدی شین

  داری نمایش باز ی میکنی؟شین با شوخی گفت  چیکار کنم با دسته گل اقا داداشم ... بنظرت اگه این ریختی برم دانشگاه چی میشه 

مهرشاد گفت البته البته اگه ارایش چشماتم همینقدر غلیظو نمایشی باشه ح..را...س..ت بهت مدالم میده و بهد با نگاهی به پیراهن جین شین گفت  اینو از کجا اوردی نه به اینکه یک ساعته با مانتو مقنعه رسمی نشستی   نه با اینکه  رفتی خودتو تر گل ورگل کردی اومدی لباست کجا بود

 

شین گفت تو خبر نداری یک ساک مشکی لباسو کتاب برداشتم زدم بیرون اگه دیدی مانتومو در نیاوردم واسه این بود که با عجله اومدم لباس خوا ب تنم بود

مهرشاد با تعجب گفت تو این سرما با لباس خواب اومده بیرون    و بعد با چشمکی اضافه کرد حالا که تو زحمت کشیدی سرما رو تحمل کردی   میذاشتی منم ببینم بهت میاد یانه

 شین رویش را برگرداندو گفت بی جا کردی  مگه الکیه مهرشاد با خنده گفت مامانت که راضیه من مطمئنم دیدی که گذاشت معاینت کنم شین یک دفعه برگشتو گفت واقعا که مهرشاد خیلی بدی از این شوخیا نکن که از چشمم میفتی  نا جورا و بعد خیلی جدی به مهرشاد گفت یادت باشه که تو این ارتباط همه چیزو من تعیین میکنم  کی شروع بشه و کجا تموم بشه کی بهم نزدیک بشیم و کجا دور بشیم    اصلا هر وقت من خواستم تا هر جائی که من دوست داشتم  

مهرشاد د رحالیکه میخندید گفت خوشم میاد از این همه دموکراسی  واقعا به این میگن  ازادی در ارتباط  خوشحالم که اینقدر به من حق تصمیم گیری میدی  و بعد   با لحن پر محبتو ودلسوزانه ای گفت  دخترک عزیزو ساده دل مهربون من  تو خیلی پاک و بیتجربه ا ی که فکر میکنی  همه چیزو تو تعیین میکنی با این حرفات معلوم میشه هیچ شناختی از دنیا ی مردانه نداری  شاید نهایت  ارزوی تو همین بوسه هاو اغوش  باشه  ولی برا ی یک مرد این تازه یک اغازه مثل خوردن یک پیش عذای اشتها اوره  وقتی یک شام دلچسب .وفوق العاده در انتظارته . شین   اگه فکر میکنی وقتی با همیم من یک عروسک خیمه شب بازیم که به عشوه ونا زتو خم وراست میشم  سخت در اشتباهی.

 

من پسر پیغمبر نیستی که وقتی مثل یک ماهی تو اغوشم میلغزی دیوونه نشم و ار تمام مقدساتم برای دست از پا خطا کردن کمک نگیرم .      شین  هیچ وقت نمیشه برای  احساسات تهاجمی و شور انگیز دو تا عاشق   حدو مرز تعیین کرد.  مگه میشه برای یک طوفان که با یک نسیم ملایم اغا زمیشه و شدت میگیره و همه چیزو در خودش میپیچه  اول و اخر قائل ش.د  اما من همیشه اخراون طوفانو میبینم وقتی همه چیز داغون شده و خبری از پرواز با باد نیست. من دلم نمیخواد تو پشیمون بشی و ا زمن متنفر     با تمام وجود سعی میکنم هوسو هیجان برام تصمیم نگیره . خوشبختانه نه اونقد ر الکی روشن فکر م که بگم   به چند تا ایه ی قران بی اعتقادم  نه اونقدر سخت گیر    که لذت بوسیدن تورو ا زخودم بگیرم

 

 

ببین شین این همون حقیقتیه که باعث میشه امثال شاهین به خودشون اجازه میدن بخاطرش عربده کشی کننو    خشونت بخرج بدن  فکر میکنی این همه قتلای ناموسی برای چیه این همه محدودیتای خانواده ها برای دختراشون    برای اینکه شین خیلی زیادن پسرائیکه گل احساس دخترای عاشقی مثل تورو واسه شهوات خودشون پر پر میکنن  اینه که این روزا عشقو عاشقی  خاصیت افلاطونیشو ا زدست داده    و رنگ رختخواب گرفته  شاهین خودشو جا ی اون پسر احتمالی  یمبینه که فقط میخواد ازت سو استفاده کنه برای همین غیرتش زبونه میکشه     اما اینقدرم حوصله نداره که با محبت توروو اگاه کنه براش راحتتره که بزنه داغون کنه تااینکه با حوصله بسازه

 

 

 

شین اروم گفت پس اینطور   ولی مهرشاد من دوست دارم فکر کنم تو امنی امن امن  احتمال خطر عیش منو خراب میکنه عین دیروز  که داشتم برات چیزی مینوشتم وتو خیالات عاشقانه بود که یک هو همه چی سرم خراب شد

مهرشاد با کنجکاوی پرسید جدی  میشه برام بخون

 

شین گفت  باشه فکر میکنم جوا ب حرفاتو بگیری  اما بهتره چشماتو بندی ادم خطر ناک تا کاغذواز جاییکه پنهان کردم  بیرون بیارم   

 

مهرشاد در حالیکه جشمش را میبست با خنده گفت فکر کنم بدونم جاش کجاست   این یک کیف مخفیه  نه شین تکه کاغذ را بیرون کشید و سریع دکمه ها را بست  و گفت حالا باز کن چشماتو  تا برات بخونم    مهرشاد همانطور که با چشمان بسته  به مبل تکیه میداد گفت نه ترجیح میدم ببندم شین برام بخونه با همون لحنیکه  خاص خودته

 

........... 

 

تو التهاب شیرین تنم هستی

 

 

جوشش خون دررگهایم

 

من با تو چه رهاو شجاعم

 

سبک و پرسرعت

به اوج میرسم

میشکفم ورها میشم

 

 

با تو همه ی دنیا برام زیباست

نقره ا ی درخشنده  اطمینان بخش

 

 من تنها با یک اشاره ی نا محسوست

اغوشم را به روی تمام هوسها با زمیکنم

 

 

نمام روز با رخوت در خیالت غوطه میخورم

 و در سکوت لبخند میزنم

 

هیچ کس دلیل لبخند  بیمعنا ی من را نمیداند

 

انها چه میدانند که تو مرا سرشار از معنا کرده ای

 

 

من چه ابله و بیتوجه بودم

 وقتی تورا نادیده میگرفتم

 

من بیهوده بدنبال خیالی در ان دورها میگشتم

وقتی تو ا زمن و من از تو بودیم

 

 

اما عشق ما بیتوجه به نادانی من

اهسته رشد کرد وبر وجودم سایه گسترد

 

 مرا ببخش دیر امدم

 

 اما با همه ی وجود از ان تو هستم

 

روشنائی پایدار م

تکیه گاه  گیاه رونده ی وجودم

به تو میپیچم

با تو بالا میروم 

 مرا ببوس و بسوزان

اتش بزن و خاکستر کن

 

اما

 

اما

 

 

 

 هرگز را تنهایم نگذار

 

 

هرگز هرگز هرگز

 

 

 


 مهرشاد عزیزم افتخار میکنم که عاشقت بودم    بعد از تو به هر کسی دل سپردم خصوصیتی ا زتو  به عاریت داشت  نجابتت ......نرمی و ارامشت ... کاشکی اینا رو میخوندی 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:7  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین دراز کشیده بر پهلوی سالمش در رختخواب، ذر حالیکه دستش را زیر سر گذاشته بود، در فضای نیمه تاریک اطاق  به ساعت کوچک مربع دور قرمز که روی میز کنار تخت قرار داشت خیره شده بود  .عقربه ها که در امتداد یک خط راست 6 را به 12 وصل کرده ساعت را به دوقسمت مساوی تقیسم کردند، نرم از جا بلند شد   ووسایل مورد نیازش را در ساک کوچک مشکی ریخت .  او بدون انکه لباس خواب بلندو گشادش را ازتن  بیرون اورد، شلوار استرچ مشکی را روی ان پوشیدو بی دقت دکمه ها ی مانتویش را جا به جا بست و مقنعه را به سر کرد .  واهسته به سمت د رورودی هال کوچیک  که هیچ وقت قفل نبود رفت. او پاهای بی جورابش را داخل ادیداس های سفت و سفید لغزاند و بدون انکه بندها ی ان را با زکند با بی توجهی پاشنه ی انها را خواباند  و سریع به سمت در حیاط رفت و تنها وقتی در را پشت سرش بست به یاد اورد که هیچ لباس گرمی دران هوای سرد با خودش برنداشته است.

 

 از بد شانسی بارانی که در ابتدا تک تک وقطره شروع به بارش کرده بود شدیدید تر شد  شین ان روز ساعت 9 کلاس داشت اما قطعا نمیتوانست به کلاس برود این را وقتی فهمید که نیمه شب در خواب بر روی  محل زخم پانسمان شده اش غلطید  و از دردو سوزش بیدار شد و به سمت دستشوئی رفت.   در ایینه دختری با صورتی متورمو  بسیار گریسته به اومینگریست که گوشه ی لبش در اثر اصابت  مشت مهربانانه ی برادرش  به دندانها گیر کرده و زخم شده بود  وعلاوه بر ایجاد جراحتی افت  مانند در بافت داخلی دهان، هاله ی صورتی چرک مایل به بنفشی به قطر نصف مشت بسته ی برادر  در اطراف لب ایجاد کرده بود که تامرز چانه گسترش یافته بود. این علامت مشخصه کتک خوردن با هیچ توجیهی زیر نگاه  دقیق دوستانش قابل اغماض نبود. شین یک دفعه دلش گرفت . ترسید که نکند دیگر نتواند برادرش را دوست بدارد.شاید تا قبل از انکه با روشن شدن چراغ، کبودی بنفش را دور لب ببیند و ا زتعجب و ترس اه بلندی بکشد. تصمیم داشت درد پشتش را نادیده بگیردو بتدریج اورا ببخشد  اما او داغ خشونتی بی ذلیل خورده بود واین فراموش ناکردنی بود

 

 

 

 

تا به  ایستگاه اتوبوس که حدود 10 متر از شروع کوچه فاصله داشت برس دمقنعه اش را  تازیر بینی بالا کشید و شروع به دویدن کرد، هم از ترس باران و هم بخاطر اینکه بیجهت سایه ی خشمگین پدرو برادر را پشت سرش

 حس میکرد. هنوز خوب روی صندلی های پلاستیکی ایستگاه جا به جا نشده بود که اتوبوس سر رسیدو شین با لذت اتوبوس خالی شد و سرش را مانند همیشه به شیشه تکیه داد.

 باایستادن اتوبوس در نزدیکی میدان ولیعصر بله تقریبا نزدیک فروشگاه فروش پرده و تزئین الات...  شین

 ا

ازخوا ب کوتاهی که حرکت موزون اتوبوس   که به تکان  های ارام مادری به نوزاد دراغوشش شباهت داشت ،سبب ان شده بود، برخواست.  و تازه فهمید مسیر را اشتباهی سوار شده بنا براین با ردیگر سوار بر اتوبوس دو قسمتی اکاردئونی شد  این با رکمی شلوغ تر کمی دیرتر و البته ایستاده در حالیکه خود را به میله ی اتوبوس اویخته بود مدتی بعد شین خود را زیر سایه ی درختان پارک ملت یافت جالب انجا بود که د ران هیرو ویر تنها فکری که به ذهنش رسید ان بود که سرش را بالا کند  و به د رختی که زیر ان نشسته بود بنگرد شاید بتواند نوع ان را حدس بزند  شین به این فکر احمقانه اش خندید معلوم بود  در این فصل تنها کدام درختان سایه داشتند. در انتها ی ان نیم خند بغض غریبی به سراغش امد وقایع دیشب با  بیرحمی خود را به اوتحمیل کردند وا زمقابل چشمش گذشتند ،   ودوباره لحظه ی وحشت اور برخورد نوک تیز میخ بلند با پشتش  و ضربه سنگین چمدانی که رویایش در ان پنهان بود را بخاطر اورد ..

 اشک ها ی داغیکه از چشمش میچکیدند را با پشت دست پاک کردو نالید ازتون متنفرم... ازتون متنفرم....

پس این بود ان خانواد ه ی تحصیلکردی تیتر دا رکه همیشه نا خود اگاه بدان میبالید   برادریکه با ان همه عشق  برا ی فارغ التحصیلیش هدیه خرید بود با مشت دهانش را خونین میساخت ، پدر تنها در کسوت پیر زنها ی غرغروی عاصی از بی عرضگی انها مینالید و مادر با ان جسم ناتوانش علی رغم مبارزه جوئی اش عملا نمیتوانست ا زاو محافظت کند . نه این خانواده ا ی نبود که هرگز شین را حمایت کند انها همیشه پشتش را خالی میکردندو تنها یش میگذاشتند واقعیتیکه شکنج د رهمان برخوردها  ی اولیه به راحتی فهمیدو زمینه را برای انجام شاهکار هایش محیا دانست . شین یک دفعه بیاد مهرشاد افتاد و

ا زبرخورد تندیکه بااو داشت دلش گرفت اخر به چه روشی میتوانست اورا از این مهلکه فراری دهد در حالیکه شعله ی خشم ونفرت را د رچشمانش مید ید .  او وحشت داشت مهرشاد احساساتی شودو اعترافی بیموقع کند که سبب جنجالی بزرگرتشود . حتی هنوز هم این احتمال وجود داشت شین با این فکر ا زجا برخواست  و به سمت تلفن کارتی رفتو به خانه و موبایل مهرشاد زنگ زد  از بخت بد هیچ یک پاسخ شین ر ا ندادند یکی خاموش بودو دیگری وقعی به   سماجت شین در برابر زنگ ها ی متوالی  قائل نشد.  صبح به این زود ی مهرشاد کجا میتوانست رفته باشد   شاید هنوز خوا ب بود  بله درست همین بود شین  با نگه داشتن دستش در مقابل چشم راننده ها به   علامت صبر  با عجله  از این سوی خیابان به ان سو رفت  وخود را به خانه ی مهرشاد رساند. از همه ناامید کننده تر این بود که در خانه هم کسی به زنگ در جواب نداد  شین بیجهت چشمش را به سوراخ چشمی کوچک گذاشت تا شاید چیزی ببیند  .بی فایده بود بند ساک از روی شانه اش سریدو بر زمین افتاد شین با بیتفاوتی ساک را روی زمین کشیدو به سمت اسانسور رفت که ناگهان در ها ی امید به رویش باز شدند مهرشاد با یک بربری داغ مقابلش ایستاده بودو با نگاه خیره به شین با لحنی گناهکارانه انگار بخواهد عذر خواهی کند گفت خیلی گرسنم بود  رفتم نون بگیرم  شین به جلو رفت و گفت چه اشکالی داره عزیزم مگه من میخوام تو گرسنگی بکشی و تکه ای ا زنان گرم را کند و  به دهان گذاشتو گفت منم خیلی گشنمه

 

 مهرشاد جلو رفت در را با زکرد  و در میانه  ی در  منتظر ایستاد شین تردید نکرد  زندگی او تنها در همین لحظه  خلاصه میشد بی هیچ نگاهی به قبل و بعد  بنابراین  به سادگی به اغوشش رفت  تا دست نوازشگرش از رو ی مقنعه ی نمناک اهسته پائین بیاید ودانه به دانه مهر های پشتش را لمس کند و د رمحل زخم بایستد  و متوقف شود مهرشاداهسته پرسید خیلی درد میکنه

  شین با خنده ی ملایمی گفت اگه فشار دستتو برداری نه و یک دفعه مهرشادانگا ردستش به چیز داغی خورده باشد ان را پس کشید  و کمی به عقب رفتو به شین نگاه کرد     ، یک دفعه مثل انکه چیزی به نظرش رسیده باشد ،مقنعه ی شین را که به موازات لب پائینش بود ،پائین کشید و با دیدن منظره ی کبود فریاد زد پست فطرت کثافت    بخدا میکشمش  هوم ... و به کنار رفتو به اوپن تکیه داد و با حالتی مرثیه وا رگفت ای بیچاره مهرشاد نگاه کن   تحویل بگیر اینم عروس خانوم  تازه بند ابرو کرده و اصلا ح شده از زیر دست سلمونی دراومده، نگاه کن بزکش کردن  فرستادن واست برا ی دلبری

 

  شین با دلسوزی به سمت مهرشاد رفتو گفت توروخدا خودتو ناراحت نکن حالا مگه چی شده  مهرشاد یک دفعه برگشت دستش را به زیر جانه ی شین گرفتو ان را به سمت نور بردو گفت مگه چی شده من مطمئنم اون نادون حتی نمیدونسته داره به کجا میزنه اگه خورده بود به شقیقت چی  و بعد با ملا طفت سر شین را در بغل گرفت سپس اورا از خود کمی جدا کردو به نرمی هاله یکبود را بوسیدو گفت اونوقت من چیکار میکردم   عین دیروز عین بزذلا فقط نگاه میکردم جرات نداشتم  از ترس اینکه به من بگن چی کارشی بگم اخ  .. شین سرش را بلند کرد و با  لحنی بچه گانه ولوس گفت مهرشاد دیگه بسه فراموشش کن برا ی همین ساعت باشه من نمیتونم تحمل کنم  ناراحتیتو و بعددر حالیکه  پوست نرم گونه اش را به زبری خوشایند فک محکم و مردانه ی مهرشادمی سائیدو و به موهایش دست میکشید دلبرانه  وبا کشش گفت میدونستی من عاشق این ته ریشتم و خندید و سرش را بر شانه اش گذاشت ارامو بیخیال همه ی سختیها ...........

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

"  ما خیلی وقتا  قلممونو فروختیم واسه صنار سه شای پول جای دیگه مطلب نوشتیم"

 

"من انتظارم  اینه که بعد از ده سال کار با داشتن پدر جانباز   بیمه و حقوقم مشخص باشه"

" بچه های دانشکده خبر دلشون پره  "

"من حرف نمیزنم چون همه ی این حرفا میشه بییی.........ب"

 

خوب اگه میپرسین این نقل و قولای بی ربط به هم چیه که این بالا ردیف کردم. باید بگم که   بعد از دیدن برنامه های کسالتبارو خواب اوریکه هیچ تلنگری به ذهن خسته از روزمرگی من نمیزندو فقط و فقط ناشی از عادت چشم دوختن بی هدف به صفحه ی تلویزیون  برای گذراندن ساعات باقیمانده ی شب است ..

دیدن برنامه ی تریبون ازاد که اتفاقا در دانشکده ی خبر هم برگزار میشود . قطعا   ادرنالین خون من بخت برگشته ی  روزی اهل رسانه را بالا و پائین خواهد کرد. تمام جریان برایم اشناست انگا رخودم پشت میکروفونم وسوالات را نوشته  ام بدنبال چهر ه  ها ی جذابو پر شور میگردم که حرفی برای گفتن داشته باشن .   خوب قطعا  اگر   خدا ی ناکرده هدف کار گردان برنامه    از طراحی این لوکیشن خاص با ادمهای درونش ایجاد جذابیت و  کنار زدن نسبی   خط قرمز ها ست ترفندش  د رمورد بچه های خبری که بخوبی ا زهمه ی کلک ها و پر پاکاند های منجر به هیجان و فرار از  ظرافت های  س ان س وری...  اگاهند نمیگیرد  .

 بنابراین واضح است که اولین واکنش دانشجویان موضع گیری و ابراز این باشد که  ما بازی رو بلدیم

بهرحال اصحاب رسانه سرشان درد میکند  برای این جور ماجراها  تا به همه چیز ااعتراض  کنند

 به نا امنی شغلی ...  به درامد ناچیز.... به سختی کا رو عدم همکاری   روابط عمومی هاو منشی ها و دربان ها و  .....یک عالمه ادم بی ربط  ....  به سلایق نا همگونو عجیب سر دبیران مدیران تهیه کنندگان

و خلاصه همه چیزو همه چیزو همه چیز جز اصل .

  برنامه پر از تیکه تیکه صحبتهای نا تمام دانشجویان مخالف و موافق است  و خوشبختانه کارگردان انقدر باهوش هست که این کلاژ کلامی و پازل حرفی را   با نتیجه ی اخلاقی مورد نظرش نبندد و  بیننده را با یک عالم سوال در ذهنش تنها بگذارد .بطوریکه برنامه به پایان برسد و تو نتوانی به راحتی به کانال دیگر بروی و حد اقل ثانیه ای به انچه دیده ا ی و شنیده ای بیندیشی .

 

به رحال برنامه   خوبی بود  خواب از سرمان پراند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

با تو هستم

ای مهربانم مرا بپذير

گيسوانم را که به رنگی دروغين ارايش شده است  نوازش کن

نگاه کن

دستانم را   چه ترحم برانگيزند

مدتهاست کسی با صميميت انها را در دست نگرفته

نگاه کن شعله مشتاق چشمانم  به سختی ميخواهد بسوزد و بتابد

لبهای بچه گانه ام ميخواهند تکان بخورند و سخنی بگويند

اما اين بغض سخت ونفسگير امانش نميدهد

ميدانم پشت دروازه چشمانم اشکهای بسياری در انتظار سريدن بر نرمی  گونه هايم هستند

اما چيزی شبيه غرور نزديک ترس مانع ميشود

نميدانم شايد حتی نميخواهم تو هم بدانی که من مغلوب شده ام

 اين همان  غرور است

ونميخواهم مرا افسرده بپنداري شايد که پريشانيم تورا ملول کند و مرا ترک کنی

و اين همان  ترس است

به نوشتنم ادامه میدهم گرچه طاقت فرساست

 روایت عمر هدر رفته اسان نیست

اما به تو نیاز دارم

به نگاه  ناپیدا

به لبخندی دورادوروصمیمی

وبه اينکه مرا گوش دهی 

 


  فردا با ادامه ی زندگیم میام دست در دست هم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین توی اطاقش پشت میز نشسته بودو داشت روی یک تکه کاغذ باریک که از گوشه ی ورق ا 4 کنده بود، چیزی مینوشت که مادرش وارد شد.  شین سریع کاغذ را در شکاف  یقه ی پیراهنش    فرو برد   و ا زجا بلند شد چون معلوم نبود در این خانه ی در هم برهم ، چه وقت و چه زمان یکی از وسایل شاهین گم شود و او به بهانه ی پیدا کردنشُ همه جا را بهم نریزد و اتفاقی این نوشته ی عاشقانه، به دستش  نرسد  . بهر حال ماد ر که نگاهش چندان دقیق نبود، متوجه چیزی نشد. تنها با صدائی خسته گفت شین دخترم یک روز خونه ای بازم سرتو کردی تو کتاب نمیخوای یه کمکی به من بکنی؟ شین به روی میزنگاهی کرد که کتابی روی ان باز بود   ونا خوداگاه لبخند زد وا ی اگر مادرش میدانست او چه افکار شرم اوری نسبت به مرد ی غریبه در سر دارد...

.-شین با توهستم.

_ بله ماد رجان

شین سرش را بلند کردو ادامه داد باشه مامانی الان باید چیکار کنم

ماد رجوا ب داد  دخترم   این اطاق گوشه ایه که کمد قدیمی م اونجاست خیلی به هم ریختس  لطف کن یک کمی مرتبش کن  در ضمن  هر چی بنظرت  اضافه میاد از وسایل خودت یا من لباسی چیزی بذار کنا رقراره بدم خانوم موسوی ببره برای یک بنده ی خدائی. شین در ذهنش تکرار کرد یک بنده خدا، درست بود ادمها از نظر مادر شین، زیبا، زشت، پولدار، فقیر، تحصیلکرده یا بیسواد نبودند، انهم فقط یک چیز بودند، بنده ی خدا .

 

 


 

 

شین نمیدانست چرا همیشه موقع مرتب کردن این اطاق اول به سراغ البوم های قدیمی میرفت ،با ان  جفتو بست های کاغذی که بصورت چهار راس یک مستطیل روی یک صفحه ی کامل البوم نصب شده بودند و برای حفاظت از هرعکس یک برگ کاغذ روغنی در هر صفحه وجود داشت.

عکسهای سیاه و سفید اما هنرمندانه ی عروسی پدرو مادر که یکی از انها بزرگ و قاب شده د راطاق پذیرائی نصب بود، همیشه شین را بطرز عجیبی شاد میکرد. او ان ز ن ومرد شیک.زیبا را  که به گذشته ای دور تعلق داشتند دوست داشت .

   شین به ساعت دیواری کهنه که یادگار شرکت هواپیمائی هما بود نگاهی انداخت. ساعت حدود شش بود واوهنوزکار چندان خاصی نکرده بودوبعید میدانست تا بازگشت مادر از بیرون بتواند همه چیز را مرتب کند .  وای  نمیدانست این اطاق کوچک پر ازاثاثیه ی کهنه برایش چه جذابیتی داشت که تا میخواست ان جا را که د رانتها ی خانه بود و هیچ کس هم گذارش به انجا نمیافتاد مرتب کند  سرش به نشانه ها ی خاطرات پوسیده گرم میشدو  عاقبت هم کارش ناتمام می ماند  .شین از جایش بلند شد به سمت کمد سنگین چوبی کنده کاری شده ی جهیزیه ی مادرش رفت  که به فاصله ی کمی ا زدیوار قرار داشت  شین نگاهی به کمد کرد خدایا چرا این کمد زهوار درفته را که حد اقل 28 سال عمر داشت بیرون نمیانداختند .انهم با ان پایه ی شکسته که بجایش چند کتاب گذاشته بودند   وکمد تقریبا  به سمت دیوار کج شده بود شین قفل   در کمد را که با زکرد ناگهان با گفتن اخ دستش را پس کشیدخدایا  کدام دیوانه ای میخ به ان بلندی وتیزی را برای استوار کردن قاب لق قفل  د ران فرو کرده بود  احتمالا کار پدر بود که هیچ حوصله ای برای تعمیر چیز های خراب نداشت .شین همانطور که داخل کمد را جستجو میکرد نگاهش به بالای کمدپرت شد و چشمش به چمدان سنگین بالای کمد افتاد که کسی با عجله ان را  به سمت شیب کمد به سوی دیوار قرارداده بود و اگر کسی به هنگام باز کردن در کمد بیدقتی میکرد پایه میلغزیدو چمدان بر سرش میافتاد شین دستش را درا زکرد  تا ان جمدان وسوسه انگیز را  جلو کشیده با دقت پائین بیاورد و مثل همیشه لباس عروسی گیپور مادر رابرتن امتحان کندکه در اطاق با شدت باز شد شین چرخید شاهین در استانه ی در ایستاده بودو با نگاه غریبی اورا مینگریست.

شین لبخندی زد و  گفت سلام داداشی خسته نباشی شاهین خصمانه و سرد اما ارام جلو امد و گفت شین چی کار میکردی از صبح خونه بودی؟ شین اهسته با مهربانی گفت کار زیادی نمیکردم کمی وقت تلف کردم و حالام اومده  بودم اینجا را تمیز کنم مثل همیشه شیطنتم  گل کرد  و بعد نگاهی صمیمانه به برادرش کردو انگار بخواهد رازی را بااودر میان بگذارد گفت میخوام لباس عروسی مامانو امتحان کنم  بهش نگیا عصبانی میشه و بعد اهسته  خندیدو به شاهین نگاه کرد ومنتظر شد تا  لبخنداورا هم ببیند .اما با دیدن چهره ی عصبی شاهین که تیز به او مینگریست لبخندش خشک شد .شاهین کمی عقب رفتو انگار بخواهد اورا برانداز کند گفت جدی پس شوهر کردنت جدی شده که داری مقدماتشو میچینی  حالا طرف کی هست خواستگاره یا خودت پیداش کردی؟

شین یک ان گیج شد کلمات مشکوک بودند یعنی شاهین بو برده بود .  همین سکوتودرنگ  شین  عصبانیت شاهین را زیاد تر کرد و گفت چیه چرا لال مونی گرفتی هوم    چرا حرفی ا زاون اقا  ی محترم نمیزنی که تو ول گشتنات تو اکباتان پیدا کردی نه استعدادت خوبه فکر نمیکردم  به همین زود ی تواین مدت کوتاه یکی رو واسه خودت زیر سر بذاری شین تکان سختی خورد قلبش تیر کشیدو ضربات نا منظم ان شروع شد  سعی کرد سریع فکر کند، چرا شاهین حرفی از مهرشاد نمیزد؟ شین هر لحظه بیشتر گیج میشد که شاهین با جمله ی بعدی ابهام اورا بر طرف کرد  .

ـخوب خانوم خانوما چی فکر کردی تهران بزرگه و اگه ا زمحلمون دور بشم هر غلطی بکنم هیچ کس نمیفهمه  اما بذار خیالت رو راحت کنم همون موقع که نشسته بودی بغل یارو ودستت تودستش بوده اقا کیارش جنابعالی رو دیده .

 

شین یک دفعه اسوده خیال نفسی کشید مهم نبود کیارش اورا کی وکجا دیده بود مهم این بود که کیارش اصلا مهرشاد را نمیشناخت. بنابراین شین تصمیم گرفت با قدرت همه چیز را انگار کند. این بود که قلدری کرد قدمی به جلو امدو بلند گفت اولا که کیارش خیلی شکر خورده الان میرم زنگ میزنم بیاد اینجا روبه رو کنه باید ثابت کنه

شاهین جلوتر امد گفت بیخود جیغ جیغ نکن سلیطه خانوم   تو خیلی گ.. میخوری به اون زنگ بزنی  لازم نیست بهش بزنی بوی گندش بالا بیاد اون بدبختو بگو فهمید سوتی داده خواست درست کنه اما من زیر زبونشو کشیدم

 

 

شین عصبانی شد و یک دفعه از دهانش پرید به من میگی سلیطه حق داری از بس با سلیطه ها نشست و برخواست کردی همه رو به چشم اونا میبینی

همچی حرف میزنی انگار پسر پیغمبری فکر میکنی نفهمیدم با اگرین دوروز رفتین شمال

شین بعد از ا  شاهین با شنیدن جمله  اتش خشمش شعله ور شد و همانطورکه نعره میکشید ج.......نده ی اشغال میکشمت  به سمت شین حمله ور شد  به دستان قویش دستش را به سمت موهای شین که از ترس به عقب رفته بود درا زکرد  ودر ان ها چنگ انداخت  وبه صورتش که همراه موها جلو امده بود مشت محکمی زدواورا به عقب هول داد شین به سمت در کمد ناپایدار پرتا ب شد کمد به یکسو کج شد وچمدان سنگین سر خورد و بر سرش افتاد شین جیغ بلندی کشید  وبعد با ناتوانی خودش را از در کمداهسته جدا کرد . همانطور که همه چیز در برابر چشمانش تار میشد دستش را به سمت پشتش برد که اتش گرفته بود وقبل ازنکه بر زمین بیفتد همه چیز سفیدو بیرنگ شد.

 

 

 

 


 

 

 مهرشاد به اولین چهار راه نرسیده پشیمان شد  و از دور برگردان به سمت خیابانی که به خانه  ی شین منتهی میشد،برگشت.   دلش گواهی میداد که خطر شین را تهدید میکند. عقلش میگفت نباید به شاهین اطمینان کند  مگر خود او چند بار شاهد برخورد خشن شاهین با شین بر سر مسائل بی اهمیت نبود.حالا چه تضمینی وجود داشت بر سر این مسئله ی مهم که اکثر برادرها در این مواقع لااقل برای غیرتمند نشان دادن خود وابراز مردانگی  دست به کارهای بیمنطق میزدند ،خوددار باشد.  اوباید برمیگشت .شاید شاهین از  ورود او به خانه  شان در این موقعیت خوشش نمیامد و برخورد خوبی نمیکرد وحتی  شاید اعتراض هم میکرد اما لا اقل فرصتی به دست میامد که  شین را در جریان بگذاردو با هم راه حلی بیندیشند .

 


وقتی مهرشاد به دم خانه رسید مادر شین را دید که اهسته اهسته به خانه نزدیک میشود  ا زچهره ی نورانی این زن ساده دل میشد حدس زد که برای خواندن نما ز مغرب به به مسجد رفته است  مهرشاد ا زماشین یاده شد و به سوی مادر شین که با مهربانی از دور به اولبخندی خسته میزدرفت  چقدر این زن را که قرار بود ماد رهمسرش باشد، دوست داشت . مهرشاد با لبخند جلو رفت وگفت حاج خانوم قبول باشه مارم دعا کردین ؟ مخصوصا حاج خانوم را غلیظ گفت چون میدانست رفتن به مکه برا ی مادرشین  سعادتی بیادماندنی بوده است  وهرچه اورا بدا ن منتسب کند بیشتر از یدک کشیدن همسر دکتری برایش ارزشمند است  این را زمانی فهمید که وقتی برای استقبالش  در بازگشت ازمکه به فرودگاه رفته بودند واو با همان چمدانی که رفته بود برگشت و در برابر اعتراض شاهین گفت فقط سعی کردم از فضا ی معنوی انجااستفاده کنم تهران بازار زیاد داره.

 

هردو با هم وارد حیاط شدند ، از پله ها بالا رفتند  ونرسیده به هال کوچیک صدای شاهین شنیدند که  داد میزد شین شین بلند شو... بلند شو ..  ا ی خدا ...  غلط کردم...... غلط کردم. مهرشاد بدون اینکه  حتی به پدر شین که اهسته به سمت اطاقش میرفت و چیزی در باب بیعرضه بودن بچه های نااهلش زمزمه میکرد ،توجه کند، به سمت اطاق کوچک  رفت و با دیدن شین افتاده بر زمین در استانه ی در میخکوب شد  .شاهین  با دیدن  مهرشاد ا زکنار شین بلند شد و گفت بخدا من کاری نکردم  باور کن نمیدونم این خون ا زکجا میاد .  مهرشاد بی اراده به جلو رفت و یقه ی شاهین را در دست گرفتو فریاد کشید لعنتی صحبت دوستانت همین بود. شاهین که یک دفعه ا زان مرد خشن و بیرحم تبدیل به یک  پسر بچه ی ناتوان شده بود لرزان وبا بغض گفت مهرشاد نفهمیدم چی شد توروخدا   ببین چه بلائی سرش اومده من طاقتشوندارم .  مهرشاد با بیزاری  یقه ی شاهین را رها کرد   وگفت بگو چه بلائی سرش اوردم .  مهرشاد کنار شین که بیحال افتاده بود ، زانو زد .در حالیکه ترسیده بودوتردید داشت یک دفعه صدا ی مادر شین را شنید که  از استانه ی در د رحالیکه دستش را به قلبش گرفته بود ورنگش سفید شده بود   گفت اقا ی دکترشما  ا زنظر من از برادر بیغیرتش محرم ترین  لطفا بینید چش شده .

 

مهرشاد با دستی لرزان وشرمگین پیراهن شین را بالا زد و اندامی را که که همیشه  در خیال خودش بعد از  برقراری پیوند مقدس ازدواج با لطافت برچیدن غلاف یک گل در بستر عاشقانه اش عر...یان میکرد و از او کام میگرفت،در ان فضای خصم الودوسیاه زیر نگاه گریان مادر و قیافه ی جبون شاهین که  ازترس یک گوشه مچاله شده بود ،  غرق خون دید    و  در حالیکه برای اولین بار امید وصالشان را از دست میداد، برای همیشه از شاهین متنفر شد  و گفت

خدا ی من چیکارش کردی سعی کن یادت بیاد جنتلمن ؟ یک دفعه نگاه مادر به میخ خون الود کمد افتاد   وگفت بنظرم  این میخ پشتشو شکافته و مهرشاد از زیر جویبار خونی که از پشت  شین   روان بود، فرورفتگی عمیق میخ را دید و  نفسی کوتاه کشیدو رو به  مادر شین گفت خیلی مهم نیست خدایا چقدر ترسیدم یک ان فکر کردم این دیونه بهش چاقو زده .  شاهین یک دفعه مثل پسر بچه ی خطا کاری از جا برخواست و از اطاق بیرون رفت  و وقتی مادربا اعتراض به دنبالش رفت ،شین اهسته چشمانش را باز کرد و   ناخونهایش را در دست مهرشاد فرو برد و گفت  مهرشاد خواهش میکنم برو من حالم اونقدرام بد نیست  ،نگرانم نباش برو برو درگیر این قضیه نشو  و بعدارام پیراهنش را پائین اورد  و سعی کرد بنشیند  و بعد با حضور یافتن مادرو پدرش  ا زمهرشاد فاصله گرفت و ودر حالیکه پشتش بشدت میسوخت  با بداخلاقی گفت  مرسی اقا مهرشاد لطفا برین منزل یک درگیری خانوداگی بود منم یک کمی ضعف کردم  .  از لطفتون ممنون .  و در ادامه با نگاهش به مهرشاد الماس کرد ازانجا برود  . مهرشاد با قیافه ای تلخ و سرد ا زجا بلند شد  و بدون حرف د رحالیکه  بنظر میرسید از برخورد تند شین رنجیده است، خانه  رادر حالی ترک کرد که احساس میکرد هرگز به عنوان داماد این خانه پذیرفته نخواهد شد .  بعد از رفتن مهرشاد شین  با خیال راحت دوباره دراز کشیدو خود را بدست ناله های درد سپرد 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:14  توسط اندیشه فرزانه  | 

یعنی چقدر میتونم دووم بیارم؟ یک روزُ یک ماهُ یک سال ُ چقدر خنده داره ُحتی نمیتونم زمانشو حدس بزنم . فقط یک چیز طاقتشو ندارم کسی روی فرزندم دست بلند کنه وا ی خدا این زندگی منه نه باورم نمیشه مگه من فقط چند سال دارم شهریور ۳۶ ساله میشم این روزا خیلی دخترا به سن من ازدواج نکردن شغل واستقلال دارندو هنوز امید دارند یک عشق واقعی توزندگیشون پیدا بشه . خدایا من از هرچی ریموت کنترل  ولیوانه میترسم بنظرم اینا اشیای بی جانی هستند که با یک اشاره شکنج جان میگیرند به پرواز در میان و به من صدمه میزنن   توفراموشخانه ی پدرم که بوی مریضی و در ماندگی رو گرفته کی به یاد من هست عجیبه خدایا من چقدر  تنها و غریبم  من ماد رخوبی نیستم هیچ وقت نبودم من نمیتونم از فرزندم مراقبت کنم اینو تو چشماش میخونم درسته که هر روز باهاش نمایش نامه بازی میکنم درسته که همه ی پولا ی ناچیزمو براش لوازم تحریر میخرم من میخوام حفاظتش کنم اما نمیتونم امشب به شکنج گفتم میخوام باهات شفاف صحبت کنم جشاش گرد شد پوزخندی زد اونم دست منو خوندهو با مهارت تمام داره نقششو باز ی میکنه این بار دیگه یک بازی اگاهانس  نمیدونم شایدم فردا همه چیز فراموش بشه و باز قسمتی ا زوجود ازرده ی انا بمیره   میدونین چرا اینا رونوشتم چون هیچ کس این موقع شب نیست که بهش تلفن بزنم چون هیچ کس نیست که قصه ها ی من براش تکراری نباشه عین سریالای قدیمی که اخر شب پخش میشه چون هیچ کس رغبتی به دیدن اونا نداره اما  نه من هنوزم برای شاد بودن ظرفیت دارم اما مگه این همه اضطراب میذاره مندارم کجا میجنگم تو کدوم سنگر یعنی رزمند  ه هام اینقدر میترسیدن که هر ان یک گلوله به مغزشون اصابت کنه یا بمب بریزه سرشون اما اونا حد اقل یک امیدداشتن که شهید میشن اما من چی من اصلن دین وایمان حسابی ندارم من خدا ی خودمو گم کردم فردا چی میشه هوم شاید هیچی مثل همیشه دخترم امتحان داره ریاضی ومن نگرانم  من خستم من ا ز روشنفکر بازی خستم من از ادا ی توکل دراوردن خستم من حتی ادم فداکاری نیستم بابا من حتی ادم خوبیم نیستم من حسودم چون از من دریغ شده  چون از دست دادم من تنبلم چون حس و انرزی ندارم  ولی همیشه یک شادی نامتقارن بااین همه مشکل تووجودم هست چون من هنوز بچم  چون هنوز عاشقم

 

دیگه این قوزک پا  یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

چشای همیشه گریون دیگه شستن نداره

 

تن سردم دیگه جایی واسه خفتنن نداره

 

من فقط میخوام این قصه روتموم کنم   نه برا ی خوندن دخترم یا هر کس دیگه  که در کنارم بود و با من نبود  برای یک صدائی تو خلا برای یک اهنگ ملایمی در دور  برای برای  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

مهرشاد با دیدن حالت عصبانی و خشمگین شاهین و اصراری که پای تلفن به دوستش میکرد تا بگوید شین را دقیقا کجا دیده است    خطر را احساس کرد  ودر حالیکه همانطور خیره به شاهین که با عصبانیت  به سمتش میامد نگاه میکرد  منتظر بود شاهین یقه اش را بگیردو با گفتن ای نامرد رذل  یک سیلی جانانه به گوشش بنوازد . بنابراین خودش رااماده کرد  تا اراموتسلیم باشد تا شاهین طوفان خشمش را براو ببارد  اما برخلاف انتظار مهرشاد  او مخاطب خشم  انفجاری چشم های شاهین نبود این را زمانی فهمید که شاهین  بیحوصله و کلافه از کنارش گذشت و گفت زود  تعطیل کن منو  برسون خونه ماشین نیاوردم

  

 

مهرشاد در تمام مدت سعی میکرد خونسردی اش را   حفظ کند  و با مهارت وتدبیر  موضوع مکالمه ای  را که قطعا به شین ربط داشت و شاهین را اینطور براشفته کرده بود از زیر زبانش بکشد اما شاهین عصبی و بیقرار بود وهمکاری نمیکرد تاانجا که بعد از یکی دوسوال پشت سرهم مهرشاد کنترلش راازدست دادو بر سر مهرشاد فریاد کشید: بابا من گفتم منو برسون حالم خوش نیست نگفتم  ا زمن بازجویی کن

مهرشاد ارامو بسیار سنجیده با لحنی تلخ و سنگین گفت جدی ببخشید  من فکر کردم دوستتم ولی میبینم به اندازه ی یک راننده ی ازانس رو من حساب کردی ....

البته فکر مهرشاد این نبودو چه بسا اگر به شین علاقه ا ی نداشت و صرفا دوست شاهین بود نه پرسشی میکردو نه از برخورد شاهین میرنجیدو حتما رساندن او در چنین حالت ناخوشایندی را وظیفه ی خود میدانست .  ولی میخواست با گفتن این جمله شاهین را به حرف بیاورد که البته موفق هم شد  چون دقیقا بعد ا زگفتن این جمله یک دقیقه هم طول نکشید که شاهین با لحن عذر خواهانه ا ی گفت مهرشاد جان منو ببخش تو دوست خوب من هستی اما اخه تو خودت اینقد رخوبی که نمیدونی تو این  جامعه چه خبره   یک مشت گرگ بی صفت هر شب میشینن پای این فیلما  ی صحنه دار تحریک میشن از فردا میفتن به جون دخترای معصوم مردم با دوست دارم عاشقتم و وعده وعید ازدواج و  به بهانه ی اینکه بیرون ادمو میگیرن  این ساده لوحا رو میبرن توخونه حسابی دستمالیشون میکنن بعدم به بهانه ی ای پول ندارم ای مادرم مخالفه پدرت سختگیره هیچی به هیچی ردش میکنن بره پی کارش  خیلیم دختره عزو جز کنه   یک تیپا هری

تازه  دختره شانس بیاره یارو کا رخرا ب کن نباشه و به همین  حال کردن سطحی رضایت بده

  مهرشاد همانطور که بی تمرکز خیره به روبه رو رانندگی میکرد صحنه های مهرورزیش با شین در  تلفیق با کلمات چند ش اور شاهین مثل  " دستمالی کردن" و" حال کردن سطحی" مانند  صدا ی گوینده ی انونس فیلم  در تلفیق با سکانس های تا ثیر کذار یکه کنار هم مونتا ژ میشوند  از مقابل چشمانش میگذشت. پژواک کلماتیکه بیرحمانه ا زدهان شاهین میگریخت .  قلب و روحش  رامنفجرکرده  به اتش میکشیدو  تکه تکه میکرد. حالت بدی داشت از خودش متنفر میشد و بی جهت تحت تاثیر  ان کلمات  وتعابیر ناخوشایندخود را از دریچه ی چشم شاهین برانداز میکرد و یک سو استفاده چی پست و کثیف را میدید که دستش رو شده است و  انچه را که قبلا در سایه ی عشق زیباوناگزیر میدانست حالا تنها حقیقتی متعفن و مچاله بر زمین بنظر میرسید

 

 

 چه میتوانست بگوید چطور میتوانست  در برابر شاهین اعتراف کندو بگوید که غریبه ی ناموس دزدی که تو الان به خونش تشنه ا ی من هستم دوستو رفیقت .     خنده دا ربود که  عین فیلمهای  هندی که همیشه به انها میخندید اسمان یک دفعه تیره و تار شد برقی زدوقطره های باران شتابان خود را به شیشه  ی ماشین کوبیدند  با خودش فکر کرد شاید حقیقت نمایش مستمر  زندگی که انها بازیگرانش بودند بخاطر بیربطی حوادت گنگ وتلخش است که مضحک بنظر میرسدو به اسانی انچه را تنها داستان و افسانه ای دور  میدانیم بر سر خودمان میایدوتبدیل به شحصیت اصلی قصه های سوزناک عامیانه میشویم

 

 

 دقایقی طول کشید تا شاهین بالاخره به خود جرات داد از شاهین بپرسد  که ربط این قصه های تلخ ونامردیهائی که این گرگ ها میکنند به این امدن یکباره به منزل چیست که  شاهین نگاه عاقل اندر سفیهی به مهرشاد کردو گفت مهرشاد میدونم نمیخوای به روم بیاری اما فکر کنم   فهمیدی ماجرا مربوط به شین میشه  باید باهاش صحبت کنم

مهرشاد که  درونش از هراس میشکافت محتاطانه پرسید حالا میخوای با شین چیکار کنی

شاهین که کمی ارام شده بود ژست روشنفکرانه ای به خود گرفتو گفت ببین مهرشاد جان منکه امل نیستم خوب میشینم دوستانه باهاش صحبت میکنم ببینم حرف دلش چیه 

مهرشاد با نیشخندی پنهانی گفت پس برای این صحبت  دوستانه بود که با اون حال داروخانه رو بستی واقعا فکر میکنی میتونی روخودت کنترل داشته باشی و بعد د رحالیکه تمام جراتش را جمع میکرد گفت ببین  شاهین شین یک دختر حساسه خیلیم ظریف و شکستنی اگه برخوردت بد باشه اصلا نتیجه ی خوبی نمیگیری.

 شاهین در حالیکه با تکان سر حرفهای مهرشاد را تایید میکرد خونسردو مسلط گفت اره   ولی مهرشاد سعی کن خودتو جای من بذاری تو بودی چه عکس العملی نشون میدادی ارومو بیتفاوت از کنار قضیه میگذشتی مسلما نه اما با این حال حق باتوئه اصلا خشونت نتیجه نمیده بابا مثلا من دکترم لات چاله میدون که نیستم خیلی منطقی و صمیمی باهاش حرف میزنم

 

 از میان تمام حرفهای شاهین   اینکه ازاو میخواست خودش را جای او بگذارد برای مهرشاداز همه دردناکتر بود   چه تضمینی وجود داشت که او از شاهین سهل گیرانه تر برخورد میکرد  اما این جای گذاری در حالیکه ملیکا الان در خانه ی شوهرش بود کمی سخت بنظر میرسید با این جال  از ادامه ی حرفهای شاهین کمی ارامش به  وجودش راه یافت  و احساس نگرانیش کم رنگ شد  بنابراین گفت گفت افرین کا ردرست همینه از تو غیر این انتظاری نداشتم و بالاخره در حالیکه  در دل برای به خیر گذشتن این ماجرادعا میکرد  شاهین را دم خانه پیاده کرد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

 با وجودیکه نینا در پایان صحبتهایش سعی کرد  به شین بفهماند که ا ز طرح ان سوال غیر مترقیه که البته بیشک با لحن زنند ه ای بیان شده  بود منظوری بغیر از

خیر خواهی و اگاه ساختن شین نداشته است  اما شین احساس شرمساری و حماقت میکرد . تا پیش ازان فکر میکرد نینا عقل و درایت اورا قبول دارد و اختلاف سنی 14 ساله ی ان ها مانع ایجاد ارتباط دوستی میان انها که برای شین بیش از نسبت فامیلی ارزش داشت نمیشود . د رواقع غرور شین بد جور شکسته بودو حس میکرد مانند بچه ی نابالغ نادانی که تابع غرایزش است بااورفتار شده و اصلا نمیتوانست بخود بقبولاند که شایسته ی ان برخورد تندو غافلگیرانه بوده است. بنابراین بدون اینکه به نینا حرفی بزندوانمود کرد که حرفها ی ش رامن باب نصیحت یک فرد با تجربه پذیرفته است  اما در حقیقت این فکر در ذهنش  پا گرفت که د راولین فرصت دوباره به خانه برگردد ونینا را که بنظر میامد چندان هم حضور شین برایش مفید نیست و ترجیح میدهد در فاصله ی کوتاه اتمام کار واستراحت شبانه با خودش خلوت کند  را ازادبگذارد و شکل این اقامت پیوسته را به سر زدن های گاه به گاه تغییر دهد. از سوی دیگر  سوالات کنجکاوانه ی  نسیم باعث شد که شین کمی به خودش بیاید و در مورد امدن مهرشاد به دم دانشگاه انهم بطور منظمو پیوسته تجدید نظر کند بخصوص که حالا مهر شاد اکثر بعد از ظهر ها را با شاهین در داروخانه میگذراند و این جیم شدنها ی پشت سر هم ممکن بود شک شاهین را برانگیزد.

 

دست بر قضا بزودی بهانه ا  ی برا ی رفتن شین ا زخانه ی نینا   بدست امد .طبق رسم سالیانه مادر مجلس دعای مفصلی در خانه بر پا میکرد که برگزاری محترمانه و ابرومند  نیازمند حضور وتلاش شین بوود . باتوجه به اینکه مادر شین ناراحتی قلبی داشت وتحرک زیاد برایش خوب نبود قسمت عمده ی تدارکات برعهده شینو سکین خدمتکار قدیمی انها بود.

در این مجلس که تمام زنها ی فامیل ودوستواشنا در ان شرکت میکردند علاوه برخواندن دعاها ی معمول یکی ا زدوستان مادر که زنی روشنفکروتحصیلکرده بود

 د رمورد موضوعات جالبی سخنرنی میکرد که شیوه ی پرداختنش به مسائل دینی بسیار نو غیر کلیشه ای بود  و جذابیت سخنانش حتی دختران جوا نی را که عموما در این مجالس برا ی خودنمائی و پیدا کردن خواستگار شرکت میکردند  را هم وادار میکرد پای صحبتهایش بنشینند.

 

    به رحال همانطور که شین حدس میزد زمانیکه  وسایلش را برمیداشت که  به خانه برود  نینا عکس العمل خاصی نشان نداد وخیلی عادی  تنها به گفتن جمله ی خنثی     ( هر جور راحتی ) که شین ازش متنفر بود و احساس بی فایده بودن را به او القا میکرد اکتفا کرد. او ضمن اینکه  گفت اصلا حوصله ی شرکت در مراسم دعا را ندارد  کوچکترین اشاره  ا ی   که نشان از تمایل به بازگشت شین بعدا زمراسم باشد هم نکرد. و با گفتن این جمله که قرار است بزودی برای فیلمبرداری به شمال بروندو بعدا در فرصت مناسب با شین تماس خواهد گرفت  . نقطه ی پایانی برحضور مستمر شین به عنوان همخانه ی دائمی گذاشت  .  شاید اینجا لازم به توضیح باشد که رنج و شکست در دوره ها ی مختلف زندگی به نینااموخته بود بشدت مراقب حفظ ارامش و روش قانونمندو سختگیرانه اش در زندگی باشد  بنا براین مسلم بود که حضور پرشورو بی قرار و قانون شین را در دایره  ی زندگی اش نپذیرد .

 بگذریم بالاخره با رفتن شین به خانه مراسم دعا به خوبی و خوشی تمام شد و در بحبوحه ی    بحث داغ خواستگاران تازه ی شین که  اغلب از اشنایان و فامیل دور بودندو با دیدن شین به فکر پسران نوه ها و مجردها ی دورونزدیک خود افتاده بودند رفتن به خانه ی نینا فراموش شد خوشبختانه هیچ کدام از این خواستگار ها چشم پدر شین را نگرفت و همه چیز با جمله ی معروف شین فعلا میخواهد درس بخواند پایان گرفت .در این میان فقط مهرشاد که از طریق شاهین که هیچ فرصتی برای

 پز دادن را ازدست نمیداد ا زماجرا ی خواستگاری باخبر شده بود حرص و جوش خوردو عصبانی شد  و این شین بود که با هزا رنازو خواهش و صبوری اورا متقاعد کرد که  محال است به خواستگاری غیر از او جواب مثبت دهد . اوضاع تا زه ارام شده بود که یک تماس تلفنی مقدمه ی حادثه دیگری را  فراهم اورد ماجرا از این جا اغاز شد که ساعت حدود 5 بعد از ظهر تلفن داروخانه به صدا درامد.

 

 

 

شاهین در حالیکه نسخه ی بیماررانگاه میکرد و به سمت قفسه ی داروها  میرفت گوشی تلفن سیار را برداشت و بعدا زشنیدن صدا ی کیارش دوستو همکلاسی

دورا ن دبیرستانش با گفتن سلام کشداری به جانب مهرشاد اشاره کردو دفترجه ی بیما ررا بسوی او دراز کردو خودش به پشت میز رفت و روی صندلی چرخان قدیمی نشست و مکالمه اش اغاز شد.

_ به باریکلا  به معرفت اقا مهندس گل گلاب چه خبر از این ورا

_ خوبیم اقا ی دکتر مشکلیم نیست الادوری شما اما حقیقتش زنگ زدم دعوتت کنم

_ ا  پس بگو رفتی  قاطی مرغا زن گرفتی  اره

_  نه بابا من به این زودیا دم به تله نمیدم نامزدی رویاست یکی ا زهم دانشگاهیاشو طور کرده  به من گفت تووشینم دعوت کنم   بهرحال ما که مثل شما بیمعرفت نیستیم یواشکی خواهرمونو نامزد کنیم

شاهین درست متوجه منظور کیارش نشد به همین خاطر خندید   .و گفت نه بابا خوا ب نما شد ی ما ابجیمونو  به این زودیا شوهرنمیدیم کلی  کلاس داره بابا میخواد فوق بخونه

 

کیارش بیهوا گفت اهان پس من اشتباه دیدم

شاهین کمی کنجکاو شدو گفت چیو اشتباه دیدی

کیارش که بیدنگ ا زگفتن ان جمله پشیمان شده بود من من کنان گفت بابا ولش کن گفتم که اشتباه گرفتم بنظر خودمم عجیب اومد شین طرفای اکباتان پیداش بشه اخه خونه ی شما کجااکباتان کجا

شاهین یک دفعه انگا رخطری حس کرده باشد هوشیار شدو جدی پرسیدکیارش دقیق  جواب سوالمو بده  توتوی اکباتان چی دیدی

کیارش هر چه خواست طفره برود  شاهین مانع شد و عاقبت کیارش با لحن تسلیمی گفت هیچی بابا چند شب پیش توی محوطه یک دختریکه خیلی به شین شباهت داشت با یه پسره نشسته بودن  رو نیمکت   از اونجائیکه

 خیلی با خیال راحت نزدیک هم نشسته بودنو  دستشون تو دست هم بود من فکر کردم نامزدی چیزین  چون او حالت ترسیده ونگران دوست دختر پسرا تو صورتشون نبود  حالام فهمیدم که اشتباه کردم

شاهین که صورتش از خشم سرخ شده بود د رحالیکه نفس های بلند میکشید با تحکم گفت دقیقا کجا ی اکباتان

کیارش با کلافگی گفت ای بابا لعنت به دهنی که بیموقع باز شه فاز....بلوک....ورودی......

شاهین بی ملاحظه گوشی را قطع کرد   به سمت اطاق کوچک استراحت رفت روپوشش را کند و   ا زهمان اسنانه ی در اطاق بدون ملاحظه ی حضور مراجعین   با صدا ی بلند فریاد زد مهرشاد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

بی برو برگرد هر روز به طلاق فکر میکرد.  درست مثل یک سر درد مزمن همراه با بیداری فکر جدائی به سراغش میامد    در خلوت خانه و در حال انجام کارها خودش را تصور میکرد که محکم و پیروز مند بند اسارت را میگشاید چمدان سیاهش را که مدتهاست بسته و د رگوشه ای پنهان کرده بر میدارد و میرود

درست مانند قصه ها و لبخند میزد وقتی قیافه ی همسرش را مجسم میکرد که سر ساعت ۲  با ذوق خوردن یک نهار گرم و تازه به خانه میامد  و البته خودش را اماده کرده بود که به او برای جواب ندادن به تلفن های بیجهتش در سراسر روز به تلفن ثابت و موبایلش  بتوپد. بله قصه از انجا اغاز میشد که کلید میچرخید و در باز میشد و منظره ی ظرفهای نشسته  و اشپزخانه ی بینظم که اصلا بوی یک غذای خوشمزه در ان نپیچیده بود  شوهرش را غافلگیر میکرد اما نه از اینجای  ماجرا خوشش نیامد نه دلش نمیخواست بعد از اینکه دیگران از رفتن نابهنگامش خبر دار شدند و برای فضولی   به خانه اش امدند با دیدن ان همه کثیفی  بگویند همین دیگه زن بی نظم و شلخته ای بود اصلا دست به سیاهو سفید نمیزدو عرضه کا رکردن نداشت   د رامتداد همین فکر اهسته به سمت ظرفشوئی میرفت و  یواش یواش ظرفهای کثیف را میشست  و باز به خیالاتش پرو بال میداد بله همسرش به خانه میامد عصبانی میشد نه نگران. چون بعید  بود حتی خبر پیدا شدن جسد زن در پزشکی قانونی هم مرد را متاثر کند .   بهرحال زن میدانست که مرد به خانه ی پدرش زنگ خواهد زد . و وقتی انها هم از وجود زن اظهار بی اطلاعی کنند تعجبش بیشتر خواهد شد بله درست بود او هرگز نمیخواست به خانه ی پدرش برگردد ان اطاق های دلگیرو نه چندان تمیز  با ان همه خاطرات تلخ  که در گوشه به گوشه ا ش جا گرفته بود جایگاه مناسبی برای یک خواب عمیق راحت نبود که مدتها ارزویش را داشت . خب قطعا میخواست از شهر دور شود و به یک جای ناشناخته برود  هرگز در عمرش سوار قطار نشده بود و  عاشق این بود که در کوپه ی قطار بنشیندو به گذر سریع مناظر از مقابل چشمانش بنگرد  او حتی اطاقی که در انجا بالاخره سکنی مییافت را هم در ذهن تصور کرده بود نه انجا ابدا فضایی شیک ومجلل نداشت فقط یک اطاق نمناک وامن بود  با کمترین اثاث  اما پنجره اش حتما باید با زمیشد به یک خیابان نسبتا شلوغ قدیمی  همانجا بود که با لباس بیرون روی تخت دراز میکشید وسعی میکرد نگران هیچ چیز نباشد اوکوچکترین نشان ارتباط را باخودش نمیبرد حتی موبایلش  فکر لپ تاب را هم نمیکرد  اومیخواست برگردد به قدیمها که ادمها چهره به چهره میشدند وبرای دیدن هم قدم برمیداشتند نه  اینکه فقط دکمه ها ی نوکیا را فشار دهند  وبرای هم جملات با  احساس را بدون حتی یک سلام خشک خالی که نشان از تعلق داشته باشد بفرستند.دلش میخواست انقدر خسته باشد که تا سرش را روی بالش بگذارد بیفکر انکه چند سر دیگر سر بران گذارده اند خوابش ببرد عمیق طولانی بی رویا بله دقیقا بی رویا چون میترسید خیلی ها به رویاهاش پا بگذارند شکنج عشق هایش اطرافیانش ودخترش  با فکر دخترش از جا پرید پلکهایش با زماند  چرا اورا به همراه نیاورده بود چون خسته بود چون نمیخواست اورا در بحبوحه نا امنی که در انتظارش بود شریک کند چون انقدر ترسیده و بی اعتماد بود که یک غرولند یا ناله ی دختروشکایتش اورا از پا ی در میاورد ودوباره به ان زندان مخوف باز میگرداند سعی کرد به خودش دلداری بدهد که بالاخره هرچه باشد پدرش برا ی مدت کوتاهی که اوخود را باز یابد  ا زاونگهداری خواهد کرد  لبهایش را به هم فشرد سعی کرد شجاع باشد وا ی که این شجاع بودن چه سخت بود بالاخره بدنش شل شد سرش سنگین

وخوابید  در خوا ب همه چیز روشن بود او کودک بود در باغ پدر بزرگ درختها ی سیب و گیلاس   علفهای بلند جویهای پر از اب همهمه ی دور خنده وشوخی افراد فامیل د ران خانه ییلاقی    صدای پرنده ها 

 

کم کم لبخند میزد  با شیطنت بچه گانه میان درختها پیش میرفت و گم میشد علفهای هرز مدام بلند تر میشدند و  با زبریشان پاهای برهنه اش را خراش میدادندعاقبت پایش به شاخه ای بر زمین افتاده گیر کردو به زمین خورد  عجیب بود که درد را احساس میکرد   شاخه های انبوه درختان فرصت تابش نورخورشید را گرفته بودند  و فضا را تاریک ونااشنا ساخته بودندناگهان ترسید نشاطش از بین رفت  وناخوداگاه صدا زد مامان ..مامان    وگریه را سر داد  میان هراس و تنهائی  دستی به سویش درا زشد گوشتالود بودونرمو سفید شبیه دستان خودش سرش را بلند کرد چهره ی خودش بود که با نگرانی روی صورتش خم شده بود و اسم دخترش را صدا میزد  گل گل عزیزم چی شده

مثل همیشه این خیال ترسناک  به اشکا ل مختلف  رویا ی گریزش را برهم زده بود   اهسته دستش را با حوله خشک کرد وبه اطاق دخترش رفت وبرای برداشتن چندتکه لباس بچه گانه ی برزمین افتاده روی زمین زانوزد.


این رو میخواستم روز پنج شنبه بنویسم  که به جمع خانواده ی شکنج یک نفر دیگر اضافه شد   بله برادر شکنج صاحب فرزند شد  وقتی برادر شوهر محبوب و جنتلنم را در لباس سبز جراحی دیدم که دخترش را با شوق در بغل گرفته  ود رحالیکه از سوی جمعیت مشتاق پرسنل پزشکی احاطه شده به سوی ما میاید   از ته دل برا ی خوشبختی نوزاد تازه بدنیاامده ودخترم  که از جمع ما جدا شد و به سمت عموی نازنینش دوید دعا کردم حالا دیگر انقد رتجربه دارم که بدانم پول تیتر عناوین اجتماعی اصالت خانوادگی هیچ کدام دال بر خوشبختی نمیشود  شاید سی و چند سال  پیش    کسی که از دور  پدرم رادر معیت تعداد زیادی  از دوستان پزشکش در راهروی بیمارستان عیوض زاده  میدید که همراه سبد های گل به دیدن من   میامدند  اصلا به ذهنش راه نمیافت که چند در انتظار  نوزاد کوچکیست که در پتویصورتی دستوپا میزندواهسته گریه میکند البته خوشحالم که برادر شوه وجاری عزیزو فهمیده ام که به یمن ثروت میلیاردی پدرش بسیار موردتوجه مادر شوهرم است   زندگی بسیار خوبی دارند   .....البته باز هم

تکرا رمیکنم من ابدا احساس بد بختی نمیکنم    من فقط فکر میکنم گیر افتادم  یک جا ی تنگ بدون منفذ  یک شرایطی به من تحمیل شده که فعلا قادر به تغییرش نیستم 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:6  توسط اندیشه فرزانه  | 



شین نشسته بر روی صندلی داخل کلاس  چشمش به صفحه ی وایت برد و دست استاد  اما ر بود که تندتند  بر صفحه ی سفید میدویدو عدد و ارقام را برجا میگذاشت   بیحوصله و کلافه بود دلش میخواست زودتر کلاس  به اتمام برسد این بیتابی به پاهایش زیر میر سرایت میکردو انها را بی اراده تکان میداد نسیم که در صندلی کنارش نشست اهسته با ارنج  به پهلویش زد و روی یک تیکه کاغذ نوشت     

 چی شده که بی قراری   نکنه به فکر یاری

شین با تعجب نگاهی به نسیم کرد 

نسیم فورا روی یک تیگه کاغذ دیگر نوشت ناراحت شدی دستتو خوندم

 شین هم روی گوشه ی جزوه نوشت منظورت چیه  

نسیم ـ این خوشتیپه کیه هر شب دم دانشگاه سوارت میکنه  کیس جدیده

شین تا خواست جواب بدهد استاد گفت  خانم شیرازی     توکلاس نمیبینمت کجاها سیر میکنی  بالاخره این ترم یک پایانی داره امتحانشم تستیه  .

 یک دفعه همه ی سرها به طرف شین برگشت  شین د رحالیکه به نسیم چشم غره میرفت   گفت  استاد معذرت میخوام  حق با شماست باید  به درس توجه بیشتری میکردم

استاد در مازیک  وایت   را بست و روی میز گذاشت  و گفت   ببینین بچه ها  اما ر درس تلخیه میدونم اما شما ها که مثلا قراره   تزو پروژه بدین و اگه شروع به کا رکنین مرتب باید اطلاعاتتونو دسته بند ی کنیدو بهش نظم بدین تا ارزیابیتون صحیح باشه به یاد گرفتن این درس احتیاج دارین وگرنه من درک میکنم که گاهی یک دانشجو حوصله ی گوش دادن به درس امارو نداشته باشه من خانوم شیرازیه مثال زدم منظورم به خیلیاتون بود  حواستونو جمع کنید نیم نمره هم بهتون کمک نمیکنم  

 

 


 

 شین تند تند با قدمهای بلند در کریدور دانشگاه جلو میرفت و نسیم با عجله خودش را به اورساند  و بازویش را گرفت شین شین وایسا

شین برگشت و گفت چیه نسیم اینقدر یاد داشت بازی کردی استاد منو جلو بچه ها کنف کرد نسیم گفت قبول اشتباه ا زمن بود ولی توهم خیلی بد جنسی مگه ما هم دوست نیستیم چرا پنهونش کردی

شین گفت چیرو  مگه چیکار کردم 

نسیم گفت شین خیلی بی انصافی اون موقع که عاشق حامی بودی و غصه دار شکستش من محرم رازت بودم یادته دانی با من چه رفتاری کرد  حالا چی شده که حتی نیم ساعت هم تو دانشگاه وقت نمیذاری با من دوکلمه حرف بزنی خیلی خود خواهی شین  دوستا فقط برا ی دردودل و غمو غصه  نیستن چرا نمیخوای این خوشحالی جدیدتو با من تقسیم کنی شین تو عوض شدی اینو میتونم از برق چشمات بفهمم  از این تو خود رفتنات تازه اگه منصف باشی  اعتراف میکنی که  خیلی به درس بیتوجه شدی و همش تو رویائی منو بگو که چقدر نگرانم برات همش  با خودم فکرو خیال میکردم که ا ی خدا این کیه شین سوار ماشینش میشه نکنه ادم نابابی باشه نکنه شین بعد از اون همه ناراحتی  که سر حامی کشیده میخواد خودشو  سرگرم کنه تا فراموش کنه

 

شین  یک  دفعه  در برابر حرفهای صادقانه و صحیح نسیم خلع سلاح شد    حالت کلافه ورنجیده ی صورتش تغییر کردو یک دنیا محبت تو قلبش ریخته شد بی جهت نسیم را بغل کردو بوسید وگفت من دختربدیم خودخواه

 ا زخود راضی هر چی تو بگی اما نسیم یک کمی صبر کن فرصت بده تا بزودی یک عالمه خوشحالی رو باهم شریک شیم اگه بهت چیزی نگفتم برای اینه که میترسیدم دوباره تورودرگیر غصه هام کنم برای اینکه مطمئن نبودم     دیگه نمیخواستم پیشت بساط گریه زاری و غصه پهن کنم  کی بهتر از تو که شریکعاشقونه هام بشه اما اگه تا حالا صبر کردی و به روت نیاوردی که  میدونم ا زخانومیته زمان بیشتری بده تا با خیال راحت سفره ی دلموبرات با زکنم باشه خانومی

 نسیم تسلیم گفت باشه شین هرچی تو بگی     اما همه ی اینا دلیل مناسبی نمیشه برا ی اینکه   متوحه دوربرت نباشی من صبر میکنم اینجور که پیداس این دفعه  میخوای با کارت عروسی بیای نه

شین خندید گفت نمیتونم بهت قول بدم که کارتی د رکا رباشه اما  شاید بزودی ازدواج کنم

نسیم  خندید و گفت لعنتی خیلی بدی      یعنی همین طوری بیخبر خیلی بی معرفتی    

 

شینو نسیم تا دم دانشگاه تو سرو کله ی هم میزدندو با شادی باهم

شوخی میکردند دم دانشگاه که رسیدند شین گفت میخوای با ما بیای نسیم  گفت نه شین تو راست میگی حوصله ی دلهره ندارم هروقت

کا رتموم شد  بهم بگو

 


 

 

 شین در ماشین را باز کرد و نشست   و اه بلند ی کشیدو گفت سلام ببخشین خیلی منتظرت گذاشتم نسیم گیر داده بود بهم میگفت مشکوک شدی

مهرشاد گفت  خوب عزیزم تعارف میکردی برسونیمش  اون دوست صمیمیته حق داره بدونه   تا حالام خیلی طاقت اورده چیزی نپرسیده 

 

شین ناشیانه گفت نه اخه میخواستم کا رکه تموم شد بهش بگم. مهرشاد گفت کا رتموم بشه مگه نشده شین مگه تو شک داری     از صبح تاحالا تودانشگاه   نظام وظیفه   وزارتخونه دارم میدوم  میخوام زودتر تکلیفمو روشن کنم     بیام خواستگاری     ادم باید با دوستاش رو راست باشه    الان تو نمیدونی من وقتی با شاهین تو داروخانه ی بابات دارم کا رمیکنم چقدر عذاب وجدان دارم  وقتی میخوام برای دیدنت جیم بشم ومجبورم دروغ بگم  همش احساس نامرد ی دارم عین گناهکارا همش میخوام اعتراف کنم بگم من شینو دوست دارم  میخوام زن زندگیم  باشه اما یک چیزی مانع میشه و من جراتمو از دست میدم    وسکوت میکنم

 

 

 

 


وقتی شین در اپارتمان را گشود  ا زدیدن کفشها ی  کتانی  نینا پشت در تعجب کرد  با خودش  گفت چه خوب نینا زود تر از او امده و حالا میتواند  ساندویچ گرم و تازه بخورد  نینا با دیدن شین سرش را برگرداند و شین از حالت جدی صورتش کمی ترسید  وشوقش کم شد   و ارام گفت سلام   نینا  از جایش بلند شد  و در حالیکه مثل همیشه یک سیگار جدا نشدنی بر لبش بود به شین که  داشت میرفت تا در اطاق کوچک لباس عوض کند گفت شین وایسامیخوام باهات صحبت کنم برو بشین رو مبل لباستو بعدا میتونی در بیاری  و بعد در حالیکه چرخی زد برگشت و با همان  دست که سیگار لای انگشتانش جا گرفته بود به ساعت اشاره کرد وگفت  شین ساعت نزدیک به دهه  همیشه همین ساعت میما ی خونه  شین کمی  بهش برخوردو گفت   نه معلومه که نه ولی کلاسم ساعت 8 تموم شد یکی ا زدوستام   منو رسوند  حقیقتش گرسنم بود ناها رنخورده بودم   تصمیم گرفتم    ساندویچ بخرم و بعد با خوشحالی به  نایلون تو دستش  اشاره کردو گفت ببین برای تو هم اوردم  .    نینا به سمت نایلون رفت داخلش را با بی اهمیتی نگاه کردو گفت این دوستت  که این وقت شب  تورو تا اینجا رسونده یه مرده نه .شین خواست بهانه بیاورد و دروغ بگوید اما یک دفعه  احساس کرد انقدر از نحوه ی برخورد نینا دلشکسته است که دلش میخواهد بااو مبارزه و به رفتارش اعتراض کند این بود که ا زجا بلند شد و محکم گفت  درست حدس زدی نینا اون یک مرده یک مرد واقعی .نینا گفت اونو توخونه هم اوردی؟  شین با  شجاعت مسخره ای که فقط از یک دختر لجباز میتواند سر بزند گفت یک بار   ونینا از گوشه ی چشم نگاهی به شین کردو گفت بهتره بشینی  چون میخوام چند سوال ازت بکنم .شین با حرص روی مبل نشست و گفت هر  چی میخوای ازم بپرس مطمئن باش اینقدر ازت نمیترسم که بهت دروغ بگم  . نینا روی صندلی نشست ساندویچ را بیرون اورد به ان گاز زد و با تانی نوشابه را باز کرد وداخل یک لیوان پر از یخ ریخت در کارهایش کندی عمدی وجود داشت شاید هم بخیال خودش میخواست به شین فرصت بدهد به اندازه ی کافی عذاب وجدان بگیرد و به همه چیز اعتراف کند  بعد ا زکمی سکون در حالیکه طوری بهساندویچش نگاه میکرد که  انگار مهمترین چیز دنیا باشد راحت پرسید باهاش رابطه داری ؟شین رنگش پرید وقلبش فرو ریخت با خودش گفت  نه شاید من درست  منظورش رانفهمیدم بنابراین با خود داری پرسید منظورت از رابطه چیه؟ نینا لبخند حیله گری زد شانه بالا انداخت و گفت معلومه   همون چیزیکه بهش میگن ع..ش..ق باز ی انجامش دادی ؟    عرق سردی بر جان شین نشست   یک لحظه به یاد یک خاطره  ی دور افتاد روزیکه دانی  خیلی کوتاه برایش یک فیلم  پ ر ن و گذاشت  زش ت ی و کراهت ان لحظه ها بیادش امد   و از فکر اینکه بوسه ها و در اغوش گرفتن ها ی عاشقانه و پاکش زیر مجموعه ی  ان حرکات خشن و  چندش اور قرار بگیرند . حالت تهوع بهش دست داد شین بعدها که این خاطره را مرور میکرد ا زخودش میپرسید چرا بیاد صحنه ای زیبا در یکی از فیلم های عاشقانه نیفتاده  که عاشق و معشوق با  به زیبائی به هم میپیوندند و یکی میشوند  وتنها جوابی که پیدا کرد این بود که حالت سرد و  بی احساس نینا موقع ساندویچ حوردن   و بی تفاوتی خاصی که از خودش نشان میداد چنین تصاویر زشتی را برای شین تداعی کرد شاید اگر نیناصبر میکردو با محبت از او  سوال میکرد  زاویه دید شین تغییر میکرد.  شین به ساعت نگاه کرد 10  بودو شاید خیلی دیر نبود میتوانست بهانه ای بیاورد مثلا کتاب مهمی را جا کذاشته  یا چیزی شبیه ان و به خانه برود . این بود که بدون جواب  به  اطاق کوچک رفت ساک مشکی کوچکش را برداشت و درست وسط هال   ان را روی زمین گذاشت     و به نینا گفت  نه نینا نگران نباش  اتفاقی نیفتاده  اون چیزی که منو پیش مردم محترم و شرافتمند نشون بده از بین نرفته  .   البته  من      اینو    مدیون  رفتار عاشقانه ی دیوانه وارو بی پروام نیستم  . کسیکه    من در نبود تو به خونه دعوت کردم  اینقدر دوسم داره که برای تبو تابش محدودیت   قائل بشه  .  میدونی چیه نینا به نظر من خدا هوای عاشقا رو داره   شاید اونا به اون نقطه ای که تو بهش میگی خطر نزدیک بشن ولی من فکر میکنم    که اگه احساسشون پاک و خالص باشه   هیچ وقت الوده ی یک هوس کثیف نمیشن   . بعدشین راست توچشمای نینا گفت ولی درست حدس زدی اینقدر دیونه هستم که تمام هستیمو از دست بدم چه برسه به اون چیزی که ترس از بین رفتنش تورو وادار کرده عین یک غریبه بیمقدمه از من باز جوئی کنی . در ضمن  من دارم میرم خونه   دلم نمیخواد به نگرانی هات اضافه کنم  .

 

نینا با تحکم گفت بشین سر جات بچه تا چیزی میشه چمدون میبندی دفرار هی دختر جون   برا ی من افه ی عشق وعاشقی نذار خودم عاشق بودم اتیشمم از تو خیلی تند تر بود     هوم هیچکیم جلو دارم نبود   تازه تو جو وشرایطی بحبوحه ی انق لاب  فرهنگی    فکرشو بکن دوسال تموم از عشقت که هر روز عادت داشتی تودانشگاه ببینی دور بیفتی  وبعدشم اون حادثه که منو از شما دور کرد   اما من صبر کردم و عاشق موندم  برای عشقم جنگیدم     اما حالا رو ببین   عشق من کجاست     انگار از خدا میخواست که من حرکتی کنم و اون برای همیشه خلاص بشه   اگه میبینی عین خاله زنکا رفتم سر اصل مطلب نه واسه اینکه برا ی منم     اون چیزی که تو وانمود میکنی برات مهم نیست مهم باشه میخوام حواست جمع باشی  عین یک راننده ی ناشی  یک هو ترمز نبری  سر از ته دره بیاری  ببین شین ا زتو ژرمدعا تراشم دیدم  که اخر سر کم اوردن کارشون به خوردن  والیوم کشید.   دومشم خواستم بدونی  بااینکه صبح تاشب خونه نیستم حواسم جمعه   توی اماتور نمیتونی واسه من کهنه کار فیلم باز ی کنی و دلت خوش باشه که هیچ کس نفهمید درسته از تلخی روزگار گیج گیج میزنموتلوتلو میخورم اما اونقدرام بیهوشو حواس نیستم  که هواتو دورادور نداشته باشم و بعد  بالاخره لبخند زد و گفت اما معلومه خیلی نازتومیخره که اینجوری سینه سپر میکنی واسه من برو بروخجالت بکش  ساکو بذار سرجاش قرار نیست رفیق نیمه راه بشی


پی نوشت   نینا یکی از وابستگان نزدیک منه   و بخاطر فوت پدرش تقریبا پدرم حکم سر پرستیشو داشت  این بود که با وجودیکه فریب دروغا ی منو در مورد رفتن به ماموریت شوهرش یا  تصمیم ناگهانی صاحبخانه در مورد جواب کردن نینا رو نخورده بودن  بروی خودشون نیاوردن واجازه دادن پیشش باشم ....در ضمن از تمام دوستا یخوبیکه به من سر زدن تشکر میکنم بعضی روزا خیلی تحت کنترلم و فرصت پاسخ به کامنتارو ندارم یک وقت از من نرنجین
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:39  توسط اندیشه فرزانه  | 


  شین کار درست کردن کیک را به اتمام رساند و با دقت مایه  را در ظرف پلوپز ریخت و درش را بست  و بعد انگار   بخواهد از کسی یا چیزی مراقبت کند رو به پلوپز کنار پنجره نشست   وبه منظره ی رو به رو نگاه کرد به پشت بام وسیعی که رو به رویش بود  به دریف اپارتمانهای بلند طوسی چرک   اکباتان که در کنار هم ایستاده بودند  و  با ان همه چراغی که در این ساعت روز بتدریج  پشت پنجره ها روشن میشد مثل غولی هزار چشم بنظر میرسیدند .   شین مثل همیشه به وقایع پر احساسی چون عشق واندوه که در پس ان دیوارهای بتونی و بی احساس رخ میداد  وهیچ کس هم خبر دا رنمیشد فکر کرد . به ان همه مردمی که در این مجتمع عظیم وول میخوردند  از اسانسور بالا میرفتندو پائین میامدند  در صف اتوبوس میایستاند به مدرسه و سرکار میرفتند و گاهی بدون انکه همدیگر را درست بشناسند فقط بخاطر دیدار هر روزه در صف اتوبوس یا گشت زدن تو محوطه برای هم سر تکان میدادند . شین از جا بلند شد  و خودش را روی شیشه ی ذرب فلزی   پلوپز خم کرد نتیجه خوب بود  خمیر  پف کرده بود و سوراخ های ریز در روی ان بوجود امده بود دیگر خیالش راحت شد    امشب میتوانست با کیک تازه و قهوه  از نینای خسته که ا زخوردن ان همه غذاها ی مزخرفیکه تهیه کننده برای ارزان در امدن هزینه بخوردشان میداد کلافه بود پذیرائی کند با خودش فکر کرد از امشب به خلوتی که نینا با رفتن به اطاق کوچکی که با پارتیشن از فضا ی هال درست شده بود برا ی خودش درست کرده بود رخنه خواهد کرد و نمیگذارد واکمن به گوش اهنگ اسی را گوش بدهد سیگار با سیگار روشن کندو اشک بریزد  بنظزش میامد به نینا بقدر کافی  فرصت سوگواری داده است   او ان همه دروغ بی ربط   راجع به رفتن رامین به جنوب در معیت گروه فیلم برداری و     تصمیم ناگهانی صاحبخانه برای جواب کردن  انها از خانه ی ولنجک را تحویل پدرو مادرش نداده بود تا یک جا بنشیندو نگاه کند  تازه بنظر نمیامد پدرو مادر دروغهایش را باور کرده باشند    این را از بیرون رفتن ناگهانی و بیموقع پدر از خانه و اشکهای مادر موقع نماز صبح فهمید  که طبق معمول بر سر سجاده  دعا میکرد شین به ان سوئیت کوچک و ساده که تنها با وسایل ابتدائی خانه که یادگار سالها اقامت دانشجویان رشته ها ی مختلف بود  زینت یافته بود نگریست واز مقایسه ی ان با اپارتمان شیک و مدرن ولنجک دلش گرفت   صدای زنگ تلفن  افکار اندوهبار شین را بسرعت کنار زد و  در حالیکه ا زتصور قیافه ی مهرشاد پشت خط لبخندی بر لبش نقش بسته بود   به سمت تلفن رفت روی کانا په نشست و درست مثل کسیکه که بخواهد لذتی را به تعویق بیندازد با تانی گوشی را برداشت و نرمو اهنگین گفت سلام اقا ی وقت شناس

مهرشاد از پشت خط با اسودگی خندید و گفت پس نینا هنوز نیومده خونه

شین در حالیکه انگشتش را سیم تلفن پیچ خورده فرو میبرد گفت چه ربطی داره عزیزم ازاد باش هر وقت دوست داری زنگ بزن برای نینا خیلی عادیه که من دوست پسر داشته باشم

مهرشاد با تظاهر به عصبانیت گفت ا خانوم زبونتو گاز بگیر دوست پسر چیه بگو اقامون

 

شین د رحالیکه توی مبل جا به جا میشد باچشمانی که میخندید  وارد ریتم کل کل دلبرانه اش با مهرشاد شد و با ناز  گفت   اا  به همین خیال باش     اقامون      جون به جونت بکنن پسر حاجی هستی

مهرشاد با حاضر جوابی گفت د همین پسر حاجیان که  خریدار ناز دختردکترای تپل خوشگلن.

 شین  در حالیکه میخندید  تهدید میکرد چشمم روشن حالا دیگه تیکه میندازی مگه دسم بهت نرسه میکشمت

مهرشاد گفت اشاره بفرمائین الساعه در دسترسم  فقط میخوام روشتو بدونم

شین در کاناپه چرخی زد   تلفن را برداشت  و  انگار  بخواهد خود را تسلیم یک لذت ناب کند  به بدنش کشو وقسی داد وروی کاناپه دراز کشیدو تلفن را روی سینه اش گذاشت و نرمو اغواگر شمرده شمرده گفت  البته من روشهای مختلفی دارم اما ساده ترینش اینه که دستمو بذا ردور گردنت   یک کوچولو فشار بدم و بعد ......   وعمدا سکوت کرد مهرشاد نفس تندی کشید که شین داغیش را از پشت تلفنیکه  همراه با ضربان قلبش ارام بالاو پائین میرفت حس کرد  وگفت وبعد با خشونت ببوسمت  و بهت بگم برای من بچه دکتر هیچ افت نداره که به تو پسر حاجی سرور واقا بگم  چون من عاشق اطاعت کردن ا زتو هستم  چون برای من حاجی و دکترو پولدارو متوسط نداره من فقط خالصانه بنده ی عشقم

 مهرشاد با ملایمت گفت شین بسه نفسم به شماره افتاد     اخه تو کی مال من میشی  من تورومیخوام 

شین یک دفعه سر جایش نشستو گفت اگه میخوای منو ببینی تا تصمیمم عوض نشده ادرسو یاد داشت کن

 

 

 

 

شین ومهرشاد روی یک نیمکت  در  محوطه   کمی دور تر از ورودی  نزدیک به هم نشستند    هوا سرد بود و انگشتان دستان به هم گره خورده شان  یخ کرده بود  نور محوی فضای اطرافشان را روشن میکرد چنان  گرمائیکه ا زهمان انگشتان سرما زده به وجودشان رسوخ میکرد که اصلا متوجه  رهگذرانی که ا زکنارشان میگذشتندو نیم نگاهی به این زوج عاشق میکردند نداشتندبالاخره  شین اهی کشیدو گفت دلم میخواد تا ابد اینجا بشینم  نمیدونم چرا از این سوئیت خوشم نمیاد احساس میکنم تبعید شدیم   مخصوصا با دیدن قیافه ی افسرده  ی نینا  باور میکنم همسلولیم اومده من اصلا نمیفهمم این دختر چطور این همه مدت خودشو قانع کرده با این مرد خیانتکار زندگی کنه بنظر من ادمی که  به زنش پشت میکنه ومیره دنبال هوسش یک جسد بی ارزشه که حتی ارزش فکر کردن نداره

 مهرشاد گفت شین تو تجربه نداری خراب کردن یک زندگی اینقدرام اسون نیست  اکثر زنا تمام تلاششونو میکنن که مردشونو دوباره به زندگی برگردونن

شین با تمسخر خندید و گفت هه ولی خودتم میدونیکه فایده ای نداره اخرش اونائیکه عرضه دارنو مستقلند جدا میشن یک عده هم که تو سری خورو ذلیلن با حقارت با این مسئله کنار میان و سعی میکنن با رقیبشون وارد  جنگی بشن که از اولش معلومه بازندن

 

مهرشاد گفت کسیکه میمونه ذلیل نیست اون یک قربانیه   تازه تو وجود بچه ها رو فراموش کردی  به این سادگی نمیشه اونا رو از پدر یا مادرشون جدا کرد

شین با بی قراری گفت نمیدونم ا زحالا بهت بگم اگه بهم خیانت کنی به رفتن راضی نمیشم میکشمت

 

مهرشاد با بدجنسی خندید و گفت اگه روشتو تغییر ند ی من همیشه داوطلب مرگم

 

 


  خیلی وقت بود که میخواستم به مطلبی اشاره کنم که کامنت قشنگ دوستم مینا به این مجال رو داد تا بهش اشاره کنم  نکته ی اول    اینکه من سعی کردم در طول داستانم شخصیت شین رو همونطور که بود ترسیم کنم  اگر مهربون بود ساده بود گاهی ترسو و گاهی شجاع  و سخت عشق طلبو عشق عشق پرست و البته خیلی وقتا خامو بی تجربه اینقدر که   درست  همونجا که نظرشو راجع به زنای خیانت دیده میگه مثل خیلی از جونای بی تجربه راحت قضاوت میکنه و فرصت دفاع نمیده  زندگی اینقدر براش ساده و رو راسته که مثل یک نقاشی کودکانه که ازش خوشمون نمیاد راحت میشه روش خط کشید یا پاره کرد کندو مچاله انداخت دور  اون از کلمات سختی استفاده میکنه  ذلیل تو سری خور حقیر

چون اون معنی خیلی چیزا رو نمیدونه نهایت شکستش بیتوجهی مودبانه ی معشوق اولش بوده که فوری جای خالیش با سیل عشق مهرشاد پر شده  تا بوده همه دورشو گرفتن ازش تعریف کردن و   دنیا هنز براش رنگی بوده حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم این روزا تو وبلاگا خیلی میبینم که هم جنسای خودم اونائیکه تمام امیدم به اینه که حد اقل اونا امثال من  ویکی دیگه از دوستانم رو  درک کنن    و اگه هیچ کاری ازشون برنمیاد حدااقل زخم زبون نزنن امثال  ما زنها رو ادمایی ضعیف کم شعور نفهم  توسری خور و با کلماتی خیلی بدتر از شین کم تجربه  نامیدن من اینجا دوستان خوبی دارم که همیشه گوشمو میپیچونن و به من تذکر میدن که باید به این زندگی سخت پایان بدم و تحمل این وضعیت منو نابود میکنه یکی دوتا ازدوستای خوبم هم از همسرانشون جدا شدن و من اونا رو بخاطر این تصمیم شجاعانشون تحسین میکنم   اما اصلا قبول نمیکنم که کسی حتی یک زن خانه دار کم سوادو بخاطر تحمل مشکلش به نفهمی متهم کنه  یا مثلا جملات ینظیر این واسه شوهرش کم گذاشته بلد نبوده چجوری زندگی کنه  یا مثلا خانم ایکس که بلاگر خوبی هم هست میگه کسیکه خیانتو میپذیره حقیره   خلاصه هروقت این نظرارو خوندم خونم بجوش اومده  یا تو وبلاگ یک یاز دوستام خوندم یکی نوشته بود چرا زندگ یمیکن ییعن ینمیتون ییک لقمه نون خشک گیر بیاری بنظر من تو روانی هستی  خدا بهتون انصاف بده  میدونید من اصلا رو ش خودمو قبول ندارم رک و راست ولی عمرا قبول کنم نفهمم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:46  توسط اندیشه فرزانه  | 

  دکتر بهم نگاهی کرد نگاهی رقت انگیز چیزی در مایه ها  ی مشاهده ی رنج یک حیوان در حال مرگ و گفت چرا قرصاتو نمیخوری؟حق داشت اخر خوردن یک قرص لووتیروکسین که کاری نداشت  وبقول معروف احتیاج نبود شاخ غولو بشکنم یا کوه جا به جا کنم و بعد سعی کردم یادم بیاد که قرص نخوردن ا زکجا شروع میشه البته این همیشه برمیگرده به زمانی که یک مدت از مصرف منظم قرص میگذره و یک سیستم ناخوداگاه یکه در بدن من میل داره نظم رو از کار بندازه بدون اینکه من بفهمم اول چند روز درمیان و بعد بیشتر خوردن قرصو فراموش میکنم چون کم کم یادم میره که من یک انسان هستم و باید سالم باشم و زندگی کنم البته   بروز بحرانهای جدی زندگی منکه مثل وقوع طوفان های ترنادو میمونه  منو شکسته و زخم خورده به کیلومترها دور تر  از مسیر معمولی زندگی که به سختی تو غبار سنگین مشکلات میتونم پیداش کنم  به یک جا ی دور و  بعید پرت میکنه بعد روزها میگذره که من خودمو یادم میره وپشت سرش علائم میان خستگی درد بی حالی عقب جلو شدن پریود  که  بی جهت منو تا حد مرگ  از فکر بارداری ناخواسته   وسختیهای  سقط جنین  میترسونه و اخرشم یک یک دست انداز تو جاده  سلامتیم منودوباره میکشونه سوی دکتر تا باز ازم بپرسه چرا قرصاتو نخوردی؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:30  توسط اندیشه فرزانه 

 شین اخرین تکه از لباسهای نینا را هم داخل چمدان گذاشت و درش را بست  و به کنار سامسونت بزرگی که کنار دیوار ایستاده بود راند.  نینا اصرار کرده بود  شین بجز لباسهای ضروریو لوازم شخصو بهداشتی چیزی برندارد وتاکید کرد که میخواهد کمترین اثاثیه را جمع کند و اصلا نمیخواهد رامین با منظره ی    یک خانه ی غارت شده   ونیمه خالی رو به رو شود .شین با تاسف فکر کرد احتمالا نینا میخواهد   تابلوئی از یک زندگی بی نقص  را     که صاحبش ان را رها کرده و روح خود را لا به لای تابلوها تزئینات کوچک و گلیم های زیبا جا گذاشته مقابل چشمان بی احساس رامین که تنها با دیدن اندامهای تازه و برهنه ی زنها به وجد میاید بگذارد .  شاید این اخرین تلاش نینا بود برای نگه داری چیزی که  مدتها بود وجود نداشت   یک زندگی مشترک  .اما شین داخل یک ساک ابی نسبتا بزرگ تعدادی از کتابهای ارزشمندنینا مثل مجموعه کتابهای کوچه و نمایشنامه های ارزشمند اثر ارتور میلر تنسی ویلیامز ساعدی اکبر رادی بیضائی       و چند رمان معاصر خوب معروفی   پارسی پور  فصیح ودیگرانرا به اضافه ی چند فیلم محبوبش ا زمجموعه ی فیلمها ی کلاسیک ارزشمندش ونوارهای کلاس اواز  و کلاسیک ها ی مشهور را  به ان اضافه کرد اگر بخواهیم صادق باشیم بیشتر بنظر میرسید شین اینها را برا ی حودش بر میدارد تا نینا . شین کنار کتابخانه ی عظیم روبه رو که بخش  اعظم دیوار روبه رو را میپوشاند زانو زد  وبا خسرت به ان گنج اشکا رنگاه کرد  افسوس که نینا میرفت و تمام کتابها فیلمها صفحات موسیقی را که طی سالها با دقت و وسواس جمع اوری کرده بود بر جا میگذاشت   شین دست برد و یک نمایشنامه ی نازک را برداشت   کتاب را باز کرد در صفحه ی اول کتاب یک خط زیبا  نوشته بود تقدیم به اولین عشق زندگیم نینا    135...  و بعد طبق معمول عاشقانه های قدیم اینطور امضا شده بود     از رامین به نینا   وحشتناک بود اما واقعیت داشت افسانه ی عشقی که میان مخالفت خانواده ها با سماجت رشد کرده و شکفته شده بود  د رتند باد شهوات ووسوسه ها و افت  عادت نابود شده و به اتمام رسیده بود  البته مشخص بود تنها  قربانی این ماجرا یننا بود  که با سکوت و فرار   باید بااین پایان تلخ کنار می امد و بقول معروف جام زهر را سر میکشید   شین به سمت اشپزحانه رفت  بنظرش میامد در  اینجا هم مانند کتابخانه انتخاب چند بشقابو لیوان و قاشق از میان ان همه وسایل که اشپزخانه  ی گرمو با سلیقه ی نینا  راکه مدتها بود رنگ یک شام دونفره ی عاشقانه بخودش ندیده بود ظالمانه است  اما چاره ا ی نبود در کمددیواری  کشوئی حیاط خلوت متصل به اشپزخانه را  به یک سو کشیدو  سبد پیک نیک بزرگ را بیرون اورد  و د رکابینتها را باز کرد

ساعت نزدیک شش بود و شین خسته روی کاناپه لم داده بود  وبه حاصل چند سال زندگی که در سه چمدان رو به رویش خلاصه میشد مینگریست شاید اگر کسی سر زده وارد میشد احساس میکرد او ونینا میخواهند  به یک سفر طولا نی بروند وجود یک سبد پیک نیک در کنار ان چمدانهااین خیال را تقویت میکرد  شین ناخود اگاه لبخند  تلخی زد  واقعیت همین بود  نینا داشت از این زندگی دل میکند و به یک پیک نیک بی بازگشت میرفت
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 

چقدر سخته یک عمر گناهکار باشی ویک دفعه بخوای به همه چیز اعتراف کنی

 

و این تنها نمونه ای از صدها دیالوگ درخشنده و مبهوت کننده ی سریال بیگناهان  است که البته گاهی از فرط زیباو عمیق بودن  بر زبان راندنش  ا زعهده ی کسی بغیر از جماعت فیلسوف و جامعه شناس و نوسنده بر نمیاید  این بود که گاهی فقط گاهی این دیالوگ های سنگین در دهان هنرپیشه های پر قدرت وقوی این سریال هم نمیچرخید. بگذریم من بیگناهان را دوست داشتم بخاطر داریوش فرهنگ چرا که همیشه با دیدن ان چهره متفکرو صدا ی عمیق سوسن تسلیمی را بیاد میاورم با ان چشمان مهاجم با ان بازی بینظیر. عجیب است کسی را بخاطر کسی دوست داشتن که سالهاست ا زهم دورندو جدا     .بازی ها ی گاه درخشان و گاه معمولی کلوز اپ ها  ی متعدد و چشمانی که تلخی غربت شکست رها شدگی و اعتراض  را خوب به تو انتقال میدادند .تو با غم و عشقشان در گیر میشدی ادم میکشتی زندانی میشدی و فرار میکردی یا تمام بچگیت را بدنبال نشانی از پدر میگشتی  و از دیدن نگاه اشنای شوهر برادر کش  در چشمان  دخترت  انقدر مستاصل میشدی که نمیدانستی دخترت را دوست بداری یا دشمن    . طراحی صحنه ها  ی تاریک    و سرشار از رنگ های تلخ و سردکه هیچ نشانه ای  ازگرما و نشاط ندارد. اصلا قرار نیست دراین سریال کسی ازته دل بخندد یا حتی لبخند بزند.  انگارتمام پرسوناژ ها بیگناه یا گناهکارمحکومند  کوچکترین نشانهای از شادی بروز ندهند.گویی  این تنها جلال نیست که قاتل است وفراری   بلکه تمام این ادمها که در حلقه ی این دسیسه ی پنهان دست به دست هم داده اند   احساس گناه میکنند و د رحا ل گریز ا زخودشان معشوقشان همسرشان   و خلاصه هرچیزی   که   انها را به گذشته ی تاریک و اینده های مبهم شان وصل میکند هستند . این ادمها انقدر گمگشته وتلخند که حتی نمیتوانند از عاشق بودن لذت ببرند. شخصیت محکم نازنین احمدی در نقش دختر   قاتل فراری د رتقابل با نامزدش را بیاد اورید براحتی اورا به خاطر عدم رازداریش طرد میکند     و یا نوشین انتظام دخترمقتول  با سماجت بازرس را که نقشش را امیراقائی  با مهارت تمام ایفا میکند   مواخذه میکند ومهارت و تیز هوشی اش را به چالش میکشد.  اورا به اهمال متهم میکند و وجدانش را میلرزاند   و جالب است هردو  ی این دو دختر به همراه پسر داستان یک مثلث عشقی نامتعارف  تشکیل داده اند  که هرکدام در مقطعی از زمان تصمیم میگیرند از عشق خود فاصله بگیرند گرچه یکی برای همیشه و یکی فقط برای مدت زمانی کوتاه تا با حادثه ی یافته شدن نشانه های پدر کنار بیاید .  البته این سریال تلخ تر ازان بود که مانند جومونگ با ان جذابیتهای بصری فوق العاده و   اپیزود هایی  که هرکدام هزار ماجرا در استین دارد  تماشاگران دل گرفته ی غروب جمعه را   تا فاصله ی پخش سریال حضرت یوسف و تعقیب عشقو عاشقی زلیخا  با لذت و انتظار ساعتی خیال پردازی ومشاهده ی عشق و شادی  که د رواقعیت ازان محرومند پای تلویزیون بنشاند. نه این سریال تنها خوراک ادمهای پردغدغه و رنج دیده ا ی چون من بود که بنشینند لحظات ان را ببلعند وبا دیدن هر سکانسی  از ان لحظه ی تلخی

 ا ززندگیشان را مرو رکنندو با خود بگویند اهان    عین ان روز  که از دست دادم یا رها شدم یا تن سپردم  به تمام ان چیز هایی که از انهانفرت داشتم   .   یا با دیدن صحنه ی  قتل زن بیما روانی    (بابازیگری صدا پیشه ی کهنه کار رادیو که مثل همه ی رادیوئی های هنرپیشه صدایش جلوتر از تصویر حرکت میکند) به دست همسرش لبخند بیمار گو نه ای بزنند و به یاد قربانی شدن خودشان بیفتند .  برای اولین بار در سریالهای ایرانی موسیقی متن فیلم تمرکز را از تماشگر نمیگرفت و نرم و ارام پا به سکانس های  سریال میگذاشت و بعداز تقویت  و تشدید حس لحظه ها ارا م فید میشد. خوشبختانه پا ی هیچ خواننده  ی تازه کار یا کهنه کاری هم به تیتراز و سریال  با زنشده بود که با خواندن اهنگی بی ربط با سناریو صدایش را به تماشا گر تحمیل کند . پایان بندی سریال  با انتخاب لوکیشن ایستگاه متروک  مخروبه ما را به یاد تمام   عمر رفته و حوانی متلاشی شده  و جا ماندن  از  قطار امیدو ارزوهای  زیبا یمان میاندازد   .نگاه   رو به هیچ مرد تنها در ان خرابه     و تلفیق یاد اوری خاطرات با سرودی در باب رفاقت که ان سه دوست خواننده اش هستند  با ردیگر قصه ی همیشگی رفاقت و عشق و خیانت را که بارها دست مایه ی ساختن فیلمها و سوژه داستانها قرار گرفته است را به یادمان اورده که البته اینجا با پرداخت ماهرانه ای غیر تکراری بنظر میرسد  

   

 در پایان باید ا زمسعود کرامتی که تلافی قیافه ی  معمولی اش را باان  بازی ها جاندا ر در میاورد و مهدی پاکدل  بسی خوش قیافه  که  واقعا با ان موهای بی موقع جو گندمی شده و نگاه های مشکوک و معترض که در پناه خط اخم عمیق میان دو ابرو بد جور جذاب است و دلمان را میبردو  پرویز پور حسینی   که انقدر  در همان نقش کوتاهش تاثیر گذار است که با نوشین انتظام برای مرگش هم دردی کنیم  وهم چنین  فقط بخاطر رعایت ادب از فریبا کوثری  تشکر کنیم  که لحظات خوبی را به ما    هدیه دادند.

 پیش از من و تو بسیار      بودند و نقش بستند  

دیوار زندگی را              زین گونه یادگاران

 

وین نغمه محبت،         بعد از من و تو ماند    

تا در زمانه باقی است         آواز باد و باران

 

 


      همین الان که دارم اینا رو مینویسم پروژه ی روز معلم با مقادیر زیاد ی کادو و گل و شیرینی  به پایان رسید   امروز بیخودی خوشحال بودم و ا ی کمکی زیبا شده بودم  خیلی ناچیز ها   این بود که شیرینی فروش که اول صبحی مشتری نداشت تصمیم گرفته بود با من که زن چاقو خوشمزه ای  بنظر میرسیدم  کمی لاس بزند این را ا زهمان پرسش اول فهمیدم    من هم که با وجود ان همه کیک خامه ا ی در اطرافم    نقشه ی تولد گل را میکشیدم حوصله ی بد اخلاقی سریعم  که معمولا در چنین مواردی بروز میکند نداشتم  این که خیلی متین تصمیم گرفتم به سوالات بی ربطش جوابهای منطقی بدهم طوریکه خودش گیج شدو قضیه را جدی گرفت و لحنش کاملا فرق کرد و ان نیشخند  خاص از بین رفت و   تبدیل به یک جنتلمن  موقتی شد  و یک دفعه گفت خانوم بخدا من فوق لیسانس علوم اجتماعی دارم  هزار و یک ارزو داشتم این شغل  رو اصلا دوست ندارم  و یک دفعه رفت تو فکر   با وجودیکه بدم نمیامد  مادرانه دلداریش بدهم و بگویم از نظر من قنادی خیل یهم شغل خوبیست که  بنظر خودمم هست اما با بدجنسی چیزی نگفتم و سری تکان دادم و رفتم تااو باشد که با یک مادر چاق بچه مدرسه دار  سر صبحی سر به سر نگذارد حالااین همه قصه گفتم که چی بگم روز معلم مبارک حیف که استادادبیات عزیزم رونمیتونم پیدا کنم همون که در سخت ترین شرایط دستمو گرفت   به رحا ل مامی جان تو که این وبلاگو نمیخونی  ولی روزت مبارک تو برای شاگردای دبیرستانیت بهترین رفیقو مشاور بودی اما متاسفانه با دختر لوسو سرکشت هیچ وقت ابت تو یک جو ب نرفت  متاسفم که من مذهب یاز کا ر درنیومدم که دلتو شاد کنم و یک پیامم برای مادر شوهرم مرده شو رخودتو مدرستو ببرن   روزتم اصلا مبارک نباشه که اینقدر عقده ای هستی هر وقت منو میبینی میگی  فلانی اینقدر چاق شده زشت شده  شبیه گراز شده 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:12  توسط اندیشه فرزانه  | 

نینا نینا بلند شو دیرت میشه ها-

 

نینا غرولندی کرد و ملافه را روی سرش کشید و خودش را داخل تختخواب جمع کرد .

   شین روی لبه ی تخت خوا ب نشست و نینا را تکان داد .

_ نینا بهت میگم بلند شو

 

نینا یک دفعه  با غیظ ملافه را از روی صورتش پائین کشیدو  گفت از جونم چی  میخوای؟

چهره ی نینا بعد ا زگذراندن ان شب تلخی که با توسل به خوردن چند ارام بخش به صبح رسیده بود چه سرخ و متورم بود ودر طول همان یک شب هاله ی سیاهی که شباهت به  بقایای  یک  ارایش شب مانده داشت دور چشمانش افتاده بود. شین دستش را  به پشت نینا گذاشت و کمک کرد تا د رتخت بنشیند  و جدی گفت نینا میخوا ی چیکا رکنی؟

 نینا انگار تازه وقایع دیروز بیادش  امده باشد یک باره مثل کودکی نا توان شروع به گریه کرد. شین با صبوری  ساکت ماند تا هق هق های چکشی نینا نرم و  ارام شود  سپس به او دستمال کاغذی و   یک لیوان اب داد. نینا اهسته و لرزان گفت متشکرم شین و بعد دوباره نفسی بلندو اشکی همراه با ان وادامه داد شین  واقعا نمیتونم با این حال برم با این قیافه خیر سرم نقشم  کمدیه  ودوباره ریزش نرم اشک شروع شد شین جلوتر رفت  و بامهربانی به موازات نینا نشستو سرش را در اغوش گرفتو موهایش را نوازش کرد گفت عزیزم نینا  جون  خوب نقشت کمدی باشه  چی میشه  مگه ندیدی دلقکا همیشه گریونن   با ان رد اشک قرمز که رو صورتشون نقاشی شده   با اشک هایی که به بیرون فوران میکنه  ببین نینا تو دیروز همسرتو از دست دادی  و قرار نیست امروز کارتم ا زدست بدی  نینا با بداخلاقی سرش را بلند کردو گفت به جهنم این کا رنشد یک کار دیگه شین ا زروی تخت بلند شد دستش را به طرف نینا دراز کرد و جدی تر از قبل گفت نه من بهت میگم اگر امروز از جات بلند نشی  دیگه نمیتونی توهمین

پیله ی افسردگی میمونی و وبا کله میری تو باتلاق نابودی و فراموشی انوقت زیبائیتم ا زدست میدی و هیچ کس بهت کار پیشنهاد نمیکنه  من میدونم تو خسته ای  و داغون اما تو از عهدش برمیا ی تو همون کسی هستیکه تو اوج جوونی رو اعتقادش ایستاد و سختیا ی زیادی رو تحمل کرد اون دو سالیکه دور از خانواده گذروندی رو که یادت هست  ؟بلند شو نینا  من کمکت میکنم  پیشت میمونم   تا هروقت لازم باشه نمیذارم بابا یا سایر افراد خانواده تا طلاقت حتمی نشده بوئی ببرن  و با حرفا ی نیش دارشون اذیتت کنن 


شین روی نون تست یک قاشق بزرگ نوتلا مالید و به سمت نینا گرفت  بفرما بقول مادر بزرگ بخور جون بگیری 

نینا لقمه را پس زد و گفت نه همین الانشم اضافه وزن دارم تمرینای  حرکتی رو نمیتونم خوب انجام بدم موقع گفتن دیالوگ گاهی نفس کم میارم  

شین گفت خوب کمتر سیگار بکش  

نینا برای اولین با رنیم لبخندی زد و گفت شین  دار ی منو تروخشک میکنی  عین بچه ها

شین با تسلط گفت نینا تو بهت خیلی سخت گذشته درسته تو نمایش یک زن پر قدرتو جلوی اون عوضی خیانتکار بازی کردی اما ا زدرون خرد شدی  من اصلا نمیفهمم تو چرا با همچین مرد پستو عوضی ادامه دادی  مردیکه ی نالا یق و... شین همینطور داشت  ادامه میداد که نینا فریاد زد شین بس کن  دیگه نمیخوام به رامین توهین کنی  

شین لبش را گا زگرفتو ارام گفت حق با توئه من زیاده روی کردم منو ببخش

و بعد از مدتی سکوت گفت من جوا ب سوالمو گرفتم تو دوسش داشتی قبلها و شاید هم کمی تا بعدها باشه دیگه تکرار نمیشه .

 

نینا با لحنی رقت امیز گفت و ا ی شین من خیلی بداخلاقم و ناسپاس

شین گفت مهم نیست فعلا میتونی خودتو لوس کنی

 ـ


درست موقعیکه نینا با کمک شین حاضر شد که به سر کار برود یک دفعه در استانه ی در ایستادو برگشت و روی کاناپه نشست و گفت ولی شین من میخوام از اینجا برم  میرم به سوئیت گوچیکم تو اکباتان الان من برم سر کار پس تکلیف رفتنم چی میشه  شین دوباره به سمتش رفت بلندش کردو به سمت د رهول داد نینا برو تا شب من ترتیب همه چیزو میدم ما فرداشب دیگه اینجا نیستیم خیالت راحت

 

 


 

 

مهرشاد داشت ماشینش را مقابل دانشکده پارک میکرد که موبایلش زنگ زدو بلافاصله صدای شاهین تو گوشی پیچید

- ای بیمعرفت   اخه به تو هم میگن رفیق مهرشاد یکه خوردو گفت ا شاهین توئی سلام .و یک لحظه ترسید.

شاهین ادامه داد زهر مارو سلام رفتی حاجی حاجی مکه تو عقد ابجیتم که مارو کاشتی  تومجلس مردونه رفتی قاطی دخترا عشقو حال و بعد خنده ا ی کر  وادامه داد خبرشم دارم که ترک خانواده کردی و رفتی اپارتمان مجردی بله دیگه هر کی باشه مارو فراموش میکنه  ... خونه خالی و....دلبر عالی   بابا بیا زیر پرو بال مارم بگیر یک 24 ساعتم کلیدو بده  دست ما یک سفر سان فرانسیسکو بریم برگردیم  والا

 ثوا ب داره دعات میکنیم  

 

 هرکلام شاهین با انکه هیچ ربطی به شین نداشت اما قلب شاهین را از جا میکند و متاثرش می ساخت انگار تازه به یادش امده بود و میفهمید بخاطر عشق شین چه راحت قوانین نانوشته ی دوستی را زیر پا گذاشته  و 7 سال رفاقت و هم کلاسی و ان همه  خاطره  را به یک نگاه و عشوه ی دلبرانه ی شین باخته است قطعا هنگامیکه که با اشتیاق و نیاز  سرش را به میان موهای شین فرو میبرد تا عطرو لطافتش را لمسو استشمام کند حتی سایه ای هم از یاد شاهین از خاطرش عبور نمی کرد افکار

 ازا ردهنده اش  با تقه ای که  به شیشه ی ماشین  خورد بهم ریخت . 

  

 

 سر برگرداند شاهین بود که موبایل به دست به او اشاره میکرد

در را باز کرد و پیاده شد   شااهین گفت بابا تو چته عاشقی وسط صحبت رفتی تو   کما  هی من دارم بهت خبر خوش میدم هی تو سکوت میکنی

 

مهرشاد جوابی نداد  و با دیدن نگاه اشنای شین در چشمان شاهین عذاب وجدانش تکمیل شد  . حس عجیبی داشت  میخواست این رفیق قدیمی را در اغوش بکشد و صمیمانه برایش دردو دل کند و فریاد بزند بله درست حدس زد ی من عاشقم عاشق خواهرت    من به دوستی  تواحتیاج دارم اخه  خانوادم منو تنها گذاشتنرو من با همه  ی ادعام وقلدریم رمیترسم  میدونم  پدرت  دخترشو به پسریکه بدون پدر مادر بیاد خواستگاری نمیده   اما مهرشاد بجای تمام این حرفها  فقط گفت خوب دوباره تکرا رکن ببینم خبر خوبت چیه من یک لحظه حواسم پرت شد

شاهین با خنده گفت هیچی تحقیق کردم بنظرم منو تو با توجه به شرایطی که داریم بخاطر تک پسر بودنو سن بالای پدرامون معاف بشیم اگه مشکل سربازی رو رد کنیم میمونه  طرح که اونم باید دنبال یک پارتی کلفت بگردیم  که بیفتیم همین گوشه کنارا  .

مهرشاد خندیدو تصدیق کرد خبر واقعا خوشی بود  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

وقتی شین به خانه ی نینا رسید با منظره ی عجیبی رو به رو شد نینا با مانتو روسری  روی کاناپه نشسته بود وخیره به رو به رو  سیگار میکشید  بنظرنمیرسید تازه از راه رسیده باشد این را میشد  از روی زیر سیگاری مملو از سیگارهای  نیمه تمامی که در کنارش بود فهمید . نگاه شین از صورت ماسکه و سنگی نیناکه هیچ عکس العملی به امدن شین نشان نداده بود بر روی کفشهای کثیفش سر خورد که

د رتماس با قالیجه ی سفید مورد علاقه اش همچنان به پایش بود واین با توجه به سلیقه وتمیزی نینا سخت غیر عادی بنظر میرسید

 

 

شین با احتیاط جلورفت و قبل از انکه دست به شانه ی نینا بگذارد و چیزی بگوید نینا با صورت اشک الودی که در سایه ی ابازور خیلی شکسته و پیر بنظر میرسید  به سمت شین برگشت  و با لحنی رباط وار گفت  ما باید از اینجا بریم من دارم رامین و ترک میکنم 

  

شین نفس تندی کشید و پرسید چرا چطور یکدفعه ناگهانی  

نینا پوزخندی زد و با لحنی که داشت رنگ بغضی عمیقو  کهنه میگرفت گفت هوم یکدفعه ناگهانی   خدای من این فقط ظاهرماجراست این زندگی خیلی وقت بود نفس اخرشو کشیده بود کسی چه میدونه کی کجا شاید وقتی برای اولین با رمتوجه شدم شوهرم در خلوت با اشتیاق و شور با زن دیگری همبستر شده   شایدم همون وقتی که   نیومدن به خونه رو به هوای کارو مشغله شروع کرد همون موقع که هر چند وقت یک بار به این خونه که نه به این هتل سر میزدو یک  بغل لباس چرک برام تحفه میاورد که هر کدومش بوی عطر یک زنو داشت   اه خدایامن مدتها بود برای خودم نقش بازی میکردم درست مثل اوقاتی که یک کارگردان متن نمایشنامه ای رو برای تمرین به من داده باشه سعی میکردم در نقش فرو برم به خودم بقبولونم  که این ماجراها میگذره این عوارض دوره ی چل چلی مردا و ارث هنگفتیه که بعد از مرگ پدرش بهش رسیده. همون پول کثیف یکه رامین منو اون دانشجوی علاقمندی که پشت صحنه با من عروسک گردونی میکرد  ونهایت لارجیش این بود که منو ببره خیابون اذربایجان بهم قورمه سبزی بده  رو تبدیل به یک دون ژوان کرد که طعمه ی عشوه خرکی هر دخترو زنی باشه که برای شیکی وافه  خودشونو علاقمند به هنر نشون میدن . خودمو با این حرفای خاله زنکی دلداری میدادم که بالاخره خسته میشه و این زنا گذرین عین شن رودخونه و من اون سنگی هستم که اخر سر باقی میمونم  و میدرخشم اما اون خسته نشدو با وقاحت به روابط غیر اخلاقیش مارک ازادی و روشنفکری زد

 

  نینا سخنرانی دردالودش رو نیمه تمام گذاشت و پکی عمیق به سیگار زد   واشکاشو پاک کرد و ادامه داد شین من یک هنرمندم من باید از دلو احساسم الهام بگیرمو به نقشام جون بدم وقتی روحم اینقدر ازردس چطور میتونم...اخه   چطور میتونم عین یک شاگرد خرفت  به از بر کردن وپس دادن  4 خط دیالوگ اکتفا کنم

 مردم خیلی باهوشن اونا گول نمیخورن  

شین که میدید نینا با گفتن هرجمله ملتهب ترو پریشان تر میشود با دلسوزی گفت نینا بهتر نیست کمی به خودت استراحت بدی  من اینجام وبه همه ی حرفات گوش میدم

نینا با حرکت دست عقیده ی شین را رد کردو گفت نه بذا رحالا که این زخم سر باز کرده همه ی چرک وکثافت شو بریزه بیرون مگه نمیخوای جواب سوالتو بدونی مگه نمیخوای بفهمی من چطور جرات کردم به این رسوائی  پایان بدم  پس گوش کن امروز بعد از اتمام کار از استودیو که بیرون اومدم یکی از دوستای قدیمیمو دیدم  بیرون استودیو منتظر ایستاده بود خیلی تعجب نکردم چون میدونستم برنامه داره  اما اون صدا م کرد وازم خواست تا باهاش به لابی برم   دوتا قهوه سفارش داد وبعد ازاینکه قهوه رو خوردیم گفت نینا چرا ؟ تعجب کردم گفتم چی ؟چرا ؟ گفت چرا سرتو مثل کبک تو برف کردی و اجازه میدی سوژه ی   محرما نه های جامعه هنری بشی؟

از تعجب دهنم با زمونده بود و که اون گفت نگو که نمیدونی  اما بذار بهت بگم که دیگه خیلی علنی شدهو  این به حیثیت تو داره لطمه میزنه. با وجودیکه میدونستم چی میخواد بگه گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی زن بازیای همسر جنابعالی رو خواجه حافظ شیرازیم میدونه  اخرین کیسشم خانوم ......هست  برای اطلاع جنابعالی هم باید بگم همین الانم اونجا تشریف دارن    یک خلوت دونفره با شعرو شمع و گیتار .   گفتم تو ا زکجا میدونی ؟  هیچی این خانوم عزیز  که تو گروه ما کار میکنه خیلی شیفته و عاشق تشریف دارن اینقدر که   تو انتراکت ما بین کار طی یک صمیمیت غیر منتظره تصمیم گرفتن راز دلشونو برا ی من بگن متاسفانه یا خوشبختانه ایشون خبری از دوستی قدیمیو ریشه دا رما  که بخاطر مشغله و گرفتاری بینش فاصله افتاده نداشتن. ایشون دیروز بنده رو محرم رازشون کرده بودن و تورو یک عجوزه ی سریش معرفی میکردن که دست از سر   محبوب اسمانیشون برنمیداره ودر ضمن دستور پخت لازانیا رو برای شام امشب از من گرفتن .حالا اگه خیلی  گشنته و میخوای یک شام خوشمزه بخوری میتونی به جمع دونفره ی اونا ملحق شی  و بعد از جیبش کاغذی در اورد و ادرسو یاداشت کردوبه من داد و رفت ومنو خرد شده زیر بار کوهی ا زتحقیر باقی گذاشت.

 دیگه نفهمیدم چطور خودمو به ورودی رسوندم چطور با ان چشمای گریون رانندگی کردم     شاید باورت نشه تو راه هزار تا فکرو نقشه به ذهنم رسید دلم میخواست عین این زنای پاچه ورمالیده جیغ و داد کنم ا زموها ی اون زن بگیرموتو صورتش تف کنم  والبته یک سیلی ابدار به صورت تازه اصلاح شده ی رامین بزنم  وگیتار عزیزشو که وسیله ی دلربائیش بود بشکنم اما دیدن ماشین زرد رنگ رامین  پارک شده درست مقابل خونه ی اون زن نقطه ی پایان ماجرا بود .عشقو جوانی وزندگیم نا بود شده بودو بیحیا گری نه در شانم بود نه فایده ای داشت. اما برای اینکه به خودم اثبات کنم که همه چیز تمومه به مو بایل رامین زنگ زدم برخلاف همیشه سریع برداشتو با مهربونی جانم گفت صدا ی خنده ی ریز یک زن میان سلام اونوو سکوت من دوید اروم گفتم عزیزم یک لحظه بیا پشت پنجره شوکه شد گفت کجا خانومی گفت پشت پنجره ی همون خونه  که روی مبلش کنار دست خانوم.....که یک ۱۰سالی ا زمن کوچیکتره نشستی  چیزی طول نکشید که هردوشون دویدن پشت پنجره  وپرده رو کنار زدن و با چشمای گشاد منو دیدن که براشون دست تکون میدم اخرین جمله ا یکه پشت موبایل به رامین گفتم این بود لطفا تا سه روز نیا خونه  برای همیشه خدا نگهدار


راستی دیشب جومونگ رو دیدین چقدر با نگاه و احساس سوسانو رو درک میکنم کی میدونه بار دار شدن ا زمردیکه دوسش نداری چه سخته  اونم وقتی عشقت داره با یکی دیگه عروسی میکنه

 

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

مهرشاد خسته ودر هم کوبیده روی صندلی ماشین نشست و در را بست و سرش را بر فرمان ماشین فشرد نفهمید چند دقیقه به ان حال مانده بود که با  شنیدن صدا ی زنگ موبایل سرش را بلند کردوبه  دکمه ی پاسخ  موبایل که شبیه یک گوشی سبز بود نگریست و  بعد از مدتی انگشتش را روی ان فشرد  و سلام کشدا رو پر انرزی شین در گوشی پیچید. انگار اولین بار باشد که صدای شین را بشنود قلبش تندتند زد  چهره ی محبوب شین را مقابل کیوسک کارت تلفنی دانشگاه تجسم کرد .با محبت اما ضعیف واهسته گفت عزیزم سلام 

   اتش هیجان شین بلافاصله خاموش شدو ناخوداگاه با صدای اهسته ای پرسید  مهرشاد حالت خوبه. مهرشاد سرفه ای کردو با صدای بریده ومنقطع حاصل از ان گفت  راستشو بخوای نه.  شین با صبوری گفت اخی بمیرم میخوا ی بعدا زنگ بزنم  که مهرشاد حرفش را قطع کرد گفت نه عزیزم چیزی نیست فقط...... فقط... و ناخوداگاه بی انکه بخواهد رگه ای از غم سیالی که در وجودش جریان داشت به صدایش نفوذ کرد و با وجود خود داری از پا در امد وناله مانند گفت شین خیلی غمگینم  خسته و بهم ریخته میشه بیای پیشم والبته بلافاصله بعد از فشار دادن دکمه  ی قرمز پایان مکالمه   از اینکه غمش را بروز داده بود پشیمان شد ولی با خودش گفت نه ایرادی ندارد الان شین میاید با صدای نرم ومهربانش با لبخندهایش همه چیز را برایم اسانتر میکند  من بخودم مسلط میشوم ونمیگذارم چیزی بفمد .

 

 


 

شین در ماشین را باز کرد و نشست و بانگاهی به مهرشاد احساس نگرانی و دلسوزی به جانش هجوم اورد و گفت وای عزیزم خیلی حالت بده که

مهرشاد لبخند خسته ای زدو مثل همیشه دستش را به طرف شین دراز کرد که به محض لمسش شین  محکم انها را فشرد و گفت عزیزم چقدر داغی  حتما تب داری  پاشو پاشو بروخونه استراحت کن مامانت یک سوپی چیزی بهت بده بخوری   زود باش  با من که نباید رودر بایستی بکنی  مهرشاد دوباره دستش را گرفت و گفت نه شین نرو بمون پیشم  من با مامانم بد جور دعوام شده اصلا خونه و سوپی در کا رنیست و د رحالیکه سرش را   که بسیار درد میکرد به صندلی تکیه میداد گفت گرچه واقعا به یک سوپ داغ احتیاج دارم   شین یک لحظه چیزی نگفت اما تصمیم گرفت و گفت پس بریم اپارتمانت همین حالا

 

 


 

 شین  اهسته   کلید را در قفل چرخاند و با دو پلاستیک بیرنگ خرید وارد اشپزخانه ی کوچک و نه چندان تمیز مهر شاد شد  ا زهمان جا نگاهی به مهرشاد که بعد از تزریق پنی سیلین وخوردن قرص مسکن قوی  روی کانا په  خوابش برده بود انداخت  واهسته لبخند زدو زمزمه کرد افرین پسر خوب بخواب تا مامی برات  سوپ

 درست کنه

داخل اشپز خانه که شد    کیسه ها را بر زمین گذاشت     در یخچال را باز کرد ایییییییی  اوممممممممممم چه منظره ای....... اینها اصواتی بود که  شین د رحالیکه پلاستیک میوه های فاسد و بقیه ی  غذاهای کپک زده وفاسد را از یخچال درون کیسه زباله میرخت بر زبان میاورد . بعد به سمت ظرفشوئی رفت  شیر را پیچاندو باز کرد اب زرد رنگی خارج شد وبدنبال ان جریان اب صافو صیقلی جاری شد شین دستش را زیر اب گرفت و به رویه ی سنگی خاک گرفته ی کابینتها و لکه های روی سرامیک کف اشپزخانه نگریست چاره ای نبود باید دست بکار میشد مانتویش رادراورد   لب شلوار لی اش را تا زانو بالا زد سرش را خم کردو موهایش را در مقنعه ی روسری شده جمع کرد و به جان اشپز خانه افتاد

 

 


 

شین در قابلمه را برداشت  واز ورای بخار ملایمی که از درون ان بر میخواست  به قطعات زرد ونارنجی هویج وسیب زمینی نگاه کرد که در متن سوپ میجوشیدند بالا پائین میرفتند و  بوی خوشی را در اطراف پراکنده میساختند شین ابتدا یک قاشق بزرگ ورمیشل و سپس جعفری ریزخورد شده را به سوپ اضافه کرد و ازدیدن این ترکیب رنگی چرخان لذت برد  در قابلمه را بارضایت گذاشت و بی هدف جند قدم دراشپز خانه برداشت  واخر سربشکل احمقانه ای دستهایش را انگار بخواهد یک ادم خیالی را در اغوش بگیرد بازو بسته کردو چرخید     به پیشخوان اوپن نزدیک شد و ارنجش را به ان تکیه داد و دستش را به زیر چانه برد نگاهی به دورو اطراف انداخت و خودش را بدست خیالات سپرد روزهائی را در نظر اورد که با سلیقه ی خودش ان اپارتمان کوچک را تزئین میکند  ودر گرما وسکوت خانه به انتظار مهرشاد میماند با وجودیکه همیشه کار نظافت برایش نا خوش ایند بود  اما در این ساعت احساس میکرد زیباترین کا ردنیا را انجام داده است  ولطافت و زیبائیش درست همسنگ خواندن رمان یا نوشتن قطعه ای کوتاه بوده است

 

   شین  قبل از انکه عطر جعفری ناپدید شود با سلیقه مفداری از سوپ را در قشنگترین ظرفیکه پیدا کرده بود ریخت و یک برش نانو یک پره لیمو ترش در سینی گذاشت و به سمت میز شیشه ا ی مجاور مبل که قبلا با احتیاط تمام  پاک کرده بود برد و ان راروی میز گذاشت همانطور که بر روی زانومینشست مقنعه را از سر برداشت و موهایش را بر شانه ریخت نرم به سمت مبل خزید و اهسته با دستمال کاغذی  پیشانی عرق کرده ی مهر شاد را پاک کرد و موهای چسبیده به ان را کنا رزد که مهرشاد با همان چشمان بسته دستش را بوسید نیم خیز شد کشو قوسی به بدن داد و بعد با تنبلی چشمانش را با زکرد و نگاهش اول به ظرف سوپ و بعد خانه ی  نسبتا مرتب افتاد و با تعجب گفت شین چیکار کردی!!!!!  شین جواب داد هیچی هوس کردم خاله بازی بکنم حالا بگو سردردت خوب شد یا نه؟

مهرشاد  جوا ب داد اره خوب پنی سیلین خیلی قویه حالم بهتره مسکنم که خوردم سه ساعت هم هست که خوابیدم حالام میبینه  یک پرستا رخوشگل نشسته بغل دستم با یک ظرف سوپ خونه رم کرده دسته گل  فقط یک بدشانسی  وجود داره شین پرسید چطور مهرشاد با بدجنسی چشمکی زدو گفت  نمیخوام سرما خوردگیم بهش سرایت کنه    شین با رندی گفت قبلنا سر به زیر تر بودی   مهرشاد جواب داد راست میگیا تقصیر اونه که سر به هوام  کرد   بچه ی مومن مردمو رو از راه بدر کرد             شین با شوق گفت خیلیخوب شیرین زبونی بسه حالا زود باش سوپ و  بخور وا ی بحالت اگه بگی بد شده . مهرشاد با محبت به چشمان مشتاق قضاوت شین نگاه میکردو قاشق قاشق عشق به گلویش میریخت این صجنه چقدر شبیه اغاز یک زندگی مشترک بود  وناگهان بیاد حرف های پدرش افتاد و دلش گرفت  قبل از ان همیشه با خودش شب شیرین خواستگاری و بله برون را تصور میکرد مادرش را میدید که روی شین را میبوسدو انگشتر الماس قدیمیش را به عنوان نشانه به انگشتش میکند اما حالا چه  کسی میخواست ورود عزیزترین کسش را به یک خانواده ی جدید تبریک بگوید   با این افکار قاشق بر زمین گذاشت و گفت شین عالی بود خوشمزه ترین غذای عمرم .شین با ارامشی زنانه  گفت خوشحالم چون بزودی بایدمدام دستپخت منو بخوری مهرشاد تکرار کرد بزودی  شین به مهرشاد نگاه کرد وارام گفت اره بزودی و بعد برای اولین بار با شرم وخجالت گفت میدونی مهرشاد احساس میکنم دیگه نمیتونم ازت جدا بشم من میخوام مال تو باشم تمام وکمال      دلم میخواد همین جا تو این خونه بچرخم   وبرای اومدنت لحظه شماری کنم نمیدونم چه حسیه  اما با اومدن به عروسی ملیکا و دیدن اون سفره ی پیوند دهنده   اون همه شوروشوق مقدس ..  تو وجودم جرقه زد امروزم با همین  مختصر خونه داری فهمیدم همه ی چیزی که   تو دنیا میخوام بودن در کنارته وبعد سرش را بالا اورد  وگفت ببین مهرشاد حالو حوصله مقدمه چینی و نازو ادا رو ندارم رک وراست من میخوام ا زمعشوقه بودن استعفا بدم و زنت بشم خانوم خونت  وبعد اهسته ترو شرمگین تر گفت حالا میل خودته اگه هنوزم منو میخوای  هر وقت خواستی میتونی با خوانواده بیای خواستگاریم  شین انگار همه ینیرویش را ازدست داده باشد اهی کشیدو سر به زیر انداخت و منتظر شد   یک دقیقه ی کامل گذشت نه هیچ اتفاقی نیفتاد درست مانند انکه شما فتیله ی یک دینامیت را روشن کنیدو با دستانی به گوش گرفته منتظر انفجار باشید اما هیچ اتفاقی رخ ندهد شین سرش را بالا  اورد و به مهرشاد نگاه کرد ارام و ساکت بود پرسیدمهرشاد شنیدی چی گفتم مهرشاد اهسته گفت اره عزیزم   شین لرزش بدی در وجودش حس کرد و ازانکه به انهمه احساسیکه با گفتن صادقانه یان کلمات بخرج داده بود پاسخی داده نشده بود رنجید و گفت چیه مهرشاد خوشحال نشدی چرا چیزی نمیگی  فکر کردم الان از ذوق میمیری چی شده به من بگو   و بعد در حالیکه  سعی میکرد ارام ومنطقی بنظر برسد ادامه داد من اماده ی شنیدن هر حرفی هستم حتی اگه معنیش نخواستن من باشه   مهرشاد صورتش در هم رفت و با درماندگی گفت شین چرا اینقدر بیرحمی  خدا میدونه ارزوم بود این حرف از دهنت بشنوم  ...و بعد انگار بخواهد با خودش حرف بزند تکرار کرد مهرشاد میخوام زنت بشم    شیش ماه پیش حاضر بودم جونمو بدم که اینو بشنوم و بعد با کندی به سمت شین رفتو خواست دستش را روی شانه اش بگذارد که شین خودش را عقب کشیدو گفت حالا چی دیگه دلتو زدم دیگه منو نمیخوای اره  باشه  من میرم  و مزاحمت نمیشم  میدونم ماجرا چیه مادرت منو نپسندید  اینو خوب فهمیدم   ا زهمون نگاه های کینه جوییکه به من میکرد   و بعد در حالیکه سعی میکرد جلوی اشکش را بگیرد ادامه داد  میدونستم این رویا اینقدر شیرینه که نمیتونه واقعی باشه      تو منو دعوت کردی تا همینو بهم بگی  اره  و بعد بلند شد تا برود  که مهرشاد مانع شدو شین فریاد کشید دست از سرم بردار بذارم برم   نترس هیچ کس نمیدونه ونخواهد دونست که مهرشاد عصبانی گفت باشه برو برو لوس ا زخود راضی لعنتی   نمیبینی چه حالم چرا به حرفم گوش نمیکنی  و بعد انگار بترسد  گفت نه شین وایسا خواهش شین برگشت  وگفت خیلی خوب بشین فقط  داد نزن  نفس نداری حالت بد تر میشه   وبعد دست مهرشاد رو گرفت و با هم روی مبل نشستند  و شین گفت  بذار برم برات یک لیوان اب بیارم    مهرشاد گفت نه نرو تا کامل گوش ندادی نرو .شین با پشیمانی گفت باشه بگو جونم میشنوم  و مهرشاد شروع کرد  بهت گفتم دلتنگم غمگینم گفتم بیا پیشم میخواستم با وجودت ناراحتیمو فراموش کنم همه یاین جرو بحثا رو با مادرم دلم نمیخواست چیزی بدونی  اما حرفت دیونم کرد  شوکه شدم شین یادت باشه ت تا ابد ما لخودمی  محاله بذارم دست کسی بهت برسه   درسته برای عقدو خطبه ارزش زیادی قائلم ولی  اینو بدون خیلی قبل تر از اینکه تو به من بگی میخوای زنم بشی  من حس میکردم شوهرتم      شاید بهم بخندی ولی از همون روزیکه اومدی پیشم این حسو داشتم باورت نمیشه صبح که بیدار شدم کنار خودم دنبالت میگشتم   حالام اینو بدون اینقدر بیعرضه نیستم که نتونم عشقمو زیر بالو پزم بگیرمو بیارم خونم فقط دلم گرفته از اینکه  مادرم که اونم با همه ی معایبش برام عزیزه نمیتونه تو محبتی که به تو دارم با من شریک شه   خوب بالاخره من بزودی مجبورم برم یک جای دور من میخواستم تورو بسپرم دست اونا   ارزوم بود مامانم با تو مثل ملیکا رفتار کنه   شین با لحنی ازرده مثل بچه ها ی کوچک گفت اون منو دوست نداره  نه؟ مهرشاد دستش را روی دست شین گذاشتو  گفت نه شین اونم دلش بالاخره نرم میشه امااین ربطی  به تصمیم من نداره منم مثل تو فکر میکنم باید زودتر عقد کنیم  اینطوزی نمیشه ادامه داد  اما خوب شاید نشه با اون تشریفاتیکه تو میخوای انجام بشه  و من همیشه شرمندت بمونم  ..همانجا بود که همون صحنه ی اشناو تکراریو کلیشه ای قصه ها و فیلمها اتفاق افتاد شین سرش را بر شانه ی مهرشاد گذاشتو عین دختر قصه ها گفت مهرشاد غصشو نخور من ازتو هیچی نمیخوام نه عروسی نه طلا نه جواهر شاید فقط یک حلقه ی ساده خودم  یک چادر سفیددارم  بجای لباس سرم میکنم   از اون نازک خوشگلا هست مادر بزرگم مرحومم ا زمکه  به نیت من اورده

 مهرشاد  در حالیکه میان موهای شین را میبوسید گفت الهی    نه عزیزم بابام  پشتمه من نمیذارم تو زندگی تو اخ بگی اون هوامو داره  من بهترین لباسو برات میخرم

شین خیلی جدی گفت ولی اون چادر باید باشه  مهرشاد خندید گفت باشه حتما شگون داره که اینقدر اصرار میکنی ........   

 

 

نذار باو رکنم تنهای تنهام

 نمیخوام با کسی غیر از تو باشم

میخوام از خوابیکه لحظش یک ساله

برای دیدن رو ی توپاشم

 

اگه تو باشی و دنیا نباشه 

 میشه با تو همه دنیا رو حس کرد

همه دنیا بیادو تو نباشی

 دلم دق میکنه بااین همه درد

 

موقعیکه اینا رو مینوشتم این اهنگو گوش میدادم ولی هنوز حفظ نبودم بنویسم

 

 


 هنوزم اون چادرو دارم توی یک چمدون قدیمی حریر نازک با گلها ی مخملی سفید  خودم سرش نکردم

دلمم نیومد به هیچ کس بدم هیچ کس

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:19  توسط اندیشه فرزانه  | 

مهرشادروی کاناپه ی داخل هال اپارتمان کوچکش دراز کشیده بود. روی میز شیشه ای  مقا بلش  یک لیوان اب ویک; بسته قرص قرارداشت  که صدای زنگ تلفن درفضا پیچید  مهرشاد به قدری احساس کوفتگی میکرد که توان کوچکترین حرکتی نداشت با این حال نیم خیز شد   دستش را دراز کرد و به پنجمین زنگ تلفن جواب داد الو نگفته  سرفه کردو با صدا ی گرفته ای گفت بله بفرمائید که صدای ارام عمیق و پیر پدرش در گوشی پیچید 

- سلام پسرم حالت خوبه البته  با   این سرفه ای که کردی معلومه بد جور افتادی .

مهرشاد کاملا نشست و نیم سرفه ای به دور از دهانه ی گوشی کردو سریع جرعه ای اب   خوردو گفت  نه پدر من  بالاخره بیماری باید دورشو طی کنه سرما خوردگی تو این فصل طبیعیه حالابا من کاری داشتین

 

 پدر در جواب گفت اره پسرم ولی نمیدونم میتونی بیای مغازه  بااین حالت

که مهرشاد خندید و باز به سرفه افتاد و گفت قربونت برم پدر چان مگه زخم شمشیر خوردم  زود خودمو میرسونم

 

 

وقتی مهرشاد وارد شد پدر مشغول ورق زدن تخته  فرشهای نازک و الوان چیده شده روی تخت های چوبی بود و به زنو مرد میانسال  که با دقت  به فرشها مینگرستند توضیح میداد.

 وقتی مهرشاد با سلامی کوتاه  از کنار انها گذشت پدرداشت میگفت ببینین خانوم رسولی  این تبریزه 60 رج گل ابریشم جفته نقششم تک  نگاه کنین زمینه سفید حاشیه سرخابی  زن دستش را از لای چادر بیرون اوردو با تحسین لمس کرد

-                                                       حاج اقا زود لک نمیشه

-                                                       پدر مهرشاد با تسلط یک فرش فروش قدیمی گفت حاج خانوم شما که سلیقه دارین چارش یک ملافه ی سفیده میهمون به میهمون بردارین باز بندازین  همینو بردارین جلوه ی جهیزیه فرشه هر چیم کهنه بشه و پا بخوره قیمتی تروگرنه بقیش تخته  توختس که به سال نرسیده دلشونو میزنه

-                                                       زن و مرد نگاهی به هم کردند و سری به علامت  تایید تکان دادند و پدر همزمان صدا زد مصطفی دو تا چای بیار .

-                                                        مهرشاد لمیده روی یکی از مبل های بزرگ چرمی پدر  در همان فرصت کوتاه راه انداختن مشتری و بدرقه تا دم در که عادت پدر بود خوابش برده بود که دست پدر را روی شانه اش حس کردو از جا پرید پدر سری به افسوس تکان دادو به پشت میز پهن فرش پوش رفتو نشست وبی جهت دفتر فروش بزرگ سبز را چند بار بست و با زکرد  و عاقبت با صدا ی محکمی بست و گفت ببین زندگی منو پسر جان چی اوردی به روز خودت رنگ به رو نداری اخه  من زندگی ندارم خونه ندارم پسرم روی مبل بخوابه

 

مهرشاد خسته و کلافه گفت پدر جان معذرت میخوام ولی .... که پدر جمله اش را قطع کردو گفت  نه نمیخواد هیچی بگی خودم اونجا بودم شنیدم و دیدم  حالا برام توضیح بده اصل قضیه چیه

مهرشاد گفت خوب شما که میگین دیدین که پدر گفت نه د نشد ببین پسرم من سنی ازم گذشته بی تجربه که نیستم میخوام بهت کمک کنم  اصل دعوا ی تو ومادرت سر چیه؟  اگه اینه که تو این همه میهمون عقد تو اتفاقی با یک دختریکه مادرت نمیپسندیده رقصیدی  که اصلا کش دادن نداره تو مادرتو میشناسی از کسی خوشش نیاد هزار غیب بهش میچسبونه  اگه میخوای بگی خواهر رفیقته   ناراحت شدی منم بهت حق میدم ولی تمام اینا دلیل نمیشه ار خونه با حال مریض بزنی بری بیرون اونم جلو تازه داماد  که من از درایت تو بعید میدونم

 مگه این که  ماجرا چیز دیگه ای باشه

 ک مهرشاد تکانی خوردو گفت مثلاچی پدر؟

پدر نگاه دقیقی کرد و گفت رک بگمزیا تو پرده

مهرشاد با وجودیکه هول شده بود ولی جدی گفت نه پدر رو راست بگین

 

پدر نفسی کشید و گفت شق دوم قضیه اینه که تو این دخترو میخوای که این طور بهت برخورد و کافه رو ریختی بهم

ببخشینا این اصطلاح ما قدیمیاس

 

 

مهرشاد از خجالت سرخ شد  و چیزی نگفت

پدر با مهرو محبت به چهره ی تک پسر محبوبش نگاه کردو با مهربانی گفت

   خجالت نکش اقا ی دکتر  سرتو بگیر بالا   من همون روز تو دانشگاه رد نگاتو گرفتم فهمیدم  این دختر طرلان  مرلان دکتر شیرازی  دلتو برده

مهرشاد تمام نیرویش را جمع کردو گفت حدستون درسته پدر من میخوام باهاش ازدواج کنم

 

پدر از روی صندلی بلند شدو شروع به راه رفتن کرد  وبعد روی  یکی ا زتختها نشست و گفت بد شانسی رو ببین کار یدونه پسرمم جفت باباش افتاد به دست انداز.اخه پسرم  مادرت که  سایه ی این  دخترو با تیر میزنه دیشب نبودی ببینی  بد جور بهم ریخته بود میخواست زنگ بزنه خونه دکتر دعا کن به جون ملیکا جیغ ویق کرد جلوشو گرفت  مهرشاد با شنیدن این حرف نا خود اگاه فریاد کنان گفت  ا ی خدا .....پدر از دست این مادر..... بعدلحظه ای صورتش را بادستانش پوشاند و گفت  ا  یوای .....اگه زنگ زده بود چی میشد اون خانواده از اونا نیستن مادر زنگ بزنه توهین کنه وای شین چه حالی میشد نگاه کن جالا اون منتظره من با چه مراسمی برم خواستگاریش.

 و ناراحت و عصبانی ا زجا کندو به سمت در رفت که پدر دستش را گرفت و گفت کجا بابا   بشین پسرم چقدر کم طاقت خوب خاطر خواهی این حرفا رو هم داره   شما جوونای روغن نباتی چه کم تحملین حالا اینورو راضی کنی نازکشون خونواده ی عروس مونده تا تک دخترشونو بهت بدن .  اون پدر مغروریکه من دیدم همچین به این راحتیم دست دخترشو تو دست نمیذاره

 

ای بابا ما  همین مادرتو میخواستیم بگیریم سه دفعه این دائی جعفرت بیچهت خوابوند تو گوشمون فقط واسه  رو کم کنی حالا بماند چقدر باید سرخو سفید بشی تا به رفیقت بگی خواهرشو میخوای .به همین زودی کم اوردی

 

 

 پدرو پسر کنار  هم روی تخت نشستند پدر دستی به شانه ی پسرش زدو ارام گفت ببین مهرشاد جان نمیخوام بهت وعده وعید بدم  راضی کردن مادرت کار سختیه اون خیلی لجبازه تنها کاریکه میتونی بکنی اینه که فعلا موضوعو مسکوت بذاری و خودتو بزنی به موش مردگی  خوب اونم مادره کلی دلشو صابون زده این خونه اون خونه  بره خواستگاری   البته نمیشه هیچ چیزی رو حدس زد شایدم چون تورو خیلی دوستداره بعد یک مدت کوتاه بیاد اما ......

.مهرشاد رنجیده نگاه کردو گفت و شما پدر شما چیکار میکنین

پدر دستی به ریش سفیدش کشیدو گفت خوب البت که من نمیتونم توروی مادرت وایسم امادورا دورپشتتو خالی نمیکنمو  میرم پیش پدرش مردونه قول میدم که همه جوره هوای شما رو داشته باشم

 

مهرشاد سزش را پائین انداخت و گفت پس بهم پول میدین اما همراه با مادر خواستگاری نمیاین...  اینطوریه دیگه نه..  و با عصبانیت از جا بلند شد   که پدر دوباره به دنبالش رفت و ناراحت و مستاصل گفت حالا پسرم شاید  خدا رو چی دید مادرت موافقت کنه تو هنوز رسما بهش چیزی نگفتی شاید اگه بدونه خیلی دوسش داری اوضاع فرق کنه .ه مهرشاد با صدائی لرزان که گرفتگیش به چشم میامد گفت نه نه پدر همون حرف اولتون درسته شما راست میگین مادر نمیاد شما هم جرات نمیکنین.... پس  اینطوریه شما منو تنها میذارین تومهمترین موقعیت زندگیم  فکرشو کردین من چطوری بدون شماو مادر برم خواستگاری یعنی اصلا روم میشه برم و بعد دست پدر را ول کردوا زمغازه بیرون زد    

 

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

شکنج ۴۴ ـ۴۵ ساله است قد متوسطی دارد   و  مرد چاقی به حساب میاید  از اینکه عنوان دکتر را با خود به یدک میکشد بسیار راضیست و یک ضرب المثل معروف دارد که میگوید اسم دکتر را روی سنگ بگذاری اب میشود در همه ی مکانها بسرعت خودش را باعنوان دکتر... معرفی میکند و امان از وقتی که چشمش به یک زن یا دختر ۱۴ الی ۴۵ سال بیفتد   البته ۱۴ تا ۲۵  رابعلت جوانی  میپسندد و زیاد هم برایش اهمیت ندارد که شیک پوش تحصیلکرده یا حتی زیبا باشند و از ۲۵ به بالا را بخاطر خوشتیپی عنوان تحصیلی  و دست اخر بخاطر زن  بودنشان دوست میدارد .   خیلی دلم میخواهد یک روز دوربینی به دست بگیرم و از رفتار او مقابل زنها فیلم بگیرم زستهایش تعارفات اغراق امیز و صمیمیت  غیر منتظره ا یکه  ان زنها را گیج میکند . او سعی میکند در مقابلشان بسیار فروتن باشد و اگرمن در کنارش باشم حتما  چند بار تکرار میکند ایشان سرور  من هستند و خدا شاهد است چندین بار نزدیک بوده من از این تعریف اعجاب اور پقی بزنم زیر خنده  او دوست دارد لارج جلوه کندو تاکید میکند که مته بخشخاش گذاشتن در مورد مسائل مادی بی کلاسی است البته  دروغ نگویم  که در مورد خرید چیزهائی که در چشم مردم میتواند به مفهوم  ثروتمند بودن  و زیگول زندگی کردن غنای بیشتری بدهد  ابائی ندارد

ولی در عوض در طی این سالها هرگز نشده  حتی ۱۰۰ تومن به حساب همیشه خالی من بریزد     یا به عادت سایر مردها طلا یا جواهری خریداری کند یا  اجازه بدهد من رانندگی کنم  او عاشق پوشیدن لباسهای رنگارنگ و شیک است و مدل ماشین و موبایلش را با ان که چندان هم پولدار نیست عوض میکند    او برای خانوداه اش بسیار فرزند خوبیست و یک تار موی گندیده ی مادر براد رو خواهرش را با هزاران چون من عوض نمیکندو عقیده دارد زن همیشه پیدا میشه ماد رپیدا نمیشود . اگرهمین ساعت به او خبر بدهند که من جایزه ی ادبی نوبل  یا پولیتزر را از ان خود کرده ام و در حرفه ی خبرنگاری رو دست اوریانا فالاچی یا کری س تی ن   ـام ان پور زده با کامران نجف زاده رقابت میکنم   و بجای یک شخصیت محبوب تلویزیونی حرف میزنم و   یا حتی مریل استریپ با تواضع  نام مرا برای به عنوان بهترین اکتریس اعلام کند ایشان به....ش هم حساب نکرده پوز خندمیزند و میگوید بابا اینم شد کار زنا ی هنرمند همشون....... هستند  و ادره ی شما هم.....خانه  خلاصه چه برسد به حالا که بیکارو بی استفاده و بی درامد  حتی جایزه ی بال مگس را هم برای شروور هایمان بدست نیاورده ایم 

 هر کس از زیبائی مستعمل و  چون بقایای  تخت جمشید در حال ویرانی تعریف کند میخواسته من را گول بزند   یا سرکیسه کند و اگردیوانه ا ی در خیابان با چوب برسر من بزند حق بااو بوده وای ییییخدای  من این مرد عاشق من است


  

 

و حالا انچه من ا لا به لای سخنان شکنج در بارهی زن رویائیش برداشت کردم

او در مورد زنها سلیفه ی خاصی دارد و محبوب  دل ارمانی او زنی بلوندو چشم زاغ است که

 وقتی میخندد ردیف دندانهای سپیدش چون مروارید غلطان میدرخشد  این زن که یحتمل دکتر یا مهندسی با درامدی میلیونیست اشپز ماهریست که در مدت بسیار کوتاهی غذاها ی عجیب و غریبی درست میکند و خانه اش از پاکی و تمیزی برق میزند  زن مربوطه پدر بسیار ثروتمندی دارد که  با نفوذاست و سفارش اورا در کادر پزشکی کرده و احتمالااورا به ریاست  بیمارستانی برساند این زن در عین حال بسیار قانع است و د رمسافرتها د رچاد رمیخوابد و با گاز پیک نیکی  غذا درست میکند این زن مادری دارد که مسئولیت  بزرگ کردن فر زند اورا بر عهده گرفته  و مانند یک کلفت میشویدو میروبدو ترشی و مرباهایش معرکه است خانواده ی زن ایده ال شکنج هر شب جمعه میهمانیهای مفصل میگیرند که در ان بساط عیش ونوش بر قرار است و  هیچ کس مانع لاس زدن او با دختران کم سال زیباروی فامیل نمیشود  البته همسر او چند فرقه فامیل د رخارج از کشو رهم دارد که هرساله با چمدانی از سوغاتی به ایران میایندو سهمیه شیک پوشی و  لباس و لوازم بهداشتی او را مهیا میکنند. و در پایان برای او دع.وت نامه میفرستندو  هزینه ی بلیطش را میدهند  این زن همیشه و د رهمه جا حتی بی توجه به چشمان هوشیار یک بچه برای .......    حاضر است.  و اخرین تکنیک های فیلمهای پ......را اموخته اندامش د رمایه های سوفیا لورن میباشد.   . این زن در کف  صندل های پاشنه ی بلند یکه  د رخانه به پا دارد یک ماده ی جهنده ی اعجاب اور دارد تا  با مهارت یک گارسون حرفه ا ی مدام اب میوه کیک   وحدود ۴۰۰ با رچایی و اب یخ بیاورد و بلافاصله بعد از صرف شدن توسط شخص شخیص شکنج  انها را ا زجلوی دست بردارد تا شکنج بتواند پایش را روی میز دراز کند این زن ماسازور ماهریست  که با حرکات نرمو لطیف دستانش عضلات کوفته ی شکنج را ریلکس میکند او انقدر با تدبیر است که قبل

ا زورود شکنج با ساندویچی در دست روی یک صندلی چرخ دار مانند انها که در دندانپزشکی ها  میبینیم منتظر است تا به محض ورودش سینی حاوی ساندویچ را تقدیمش کند و البته بچه را خوابانده و همه چیز در ارامشو رویا فرو رفته است  او نباید زن زود رنجی باشدو از فح شهای + ۱۸ شکنج به اقوامش یا تحسین از  زنان فامیلو دوست اشنا   برنجد او نباید به صدای عذاب اور اس ام اس حساس بوده ود رهیچ شرایط نباید انها را بخواند  او باید طوری فرزندش را تربیت کند که در نه سالگی درایت دخترهای ۲۷ ساله را داشته باشد و هرگز نمره ی غیر از بیست نیاورد و مانند اجدادش مستقیما وارد دانشگاه پزشکی شده و فی الفور با یک فوق تخصص میلیاردر ازدواج کند  .  این باید دوستو فامیل را  فراموش کرده و تمام برنامه های سامان گلریز  به خانه برمیگردیم و  راتماشا کندو سعی کنددر اسرع وقت نوشیدنیهای خاص و غذاهای خوش طعمشان را برای نشاط مزاج او تهیه کند. بد نیست این زن زودتر ارث خود رااز پدرش بگیردو تقدیم شکنج کند و در پایان بهتر است بعدا زچند سال که فرسوده وبی طراوت شد بی سرو صدا دمش را روی کولش گذاشته و بدون طلب مهریه و حضانت  بچه  به شکل مرموزی نا پدید شود .

 

خوب من کاملا این حق را به او میدهم که از من بیزار باشد چون من هیچ کدام از خصوصیات زن رویائیش را ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین روی تخت دراز کشیده بود ودرحالیکه بیدار بود نمیخواست چشمانش را باز کند با اصرار میخواست میخواست بخوابد  و ادامه رویا یش  را ببیند  پلکهایش  رافشار داد و به خوابش فکر کرد وا ی نه به همین زودی جزئیاتش داشت کمرنگ وفراموش میشد. نه تمام شده بود وپایان گرفته دیگر فایده ای نداشت.  با ناچاری چشمانش را باز کرد  چرخید اول یک پا و بعد پای دیگرش را ا زتخت بیرون گذاشت و اندامش را از ان تخت سفری مخصوص میهمان اطاق نینا بیرون کشید     و به سمت اطاق خواب نینا رفت که خالی بودو فقط یک طرف تخت دست خورده بودواین حقیقت را که همسر نینا مدتها بود خواب و ارامش را در تخت های دیگری تجربه میکرد فاش میساخت     .     اما بهر حال شین انقد رجوان وبی فکر بود که عمق مشکلات زندگی نینا را نفهمد و به سراغ مهمترین مسئله زندگیش یعنی غوطه خوردن در رویاهای عاشقانه اش برود    .   شین به نزدیک ایینه رفت   و بعد عقب تر و به اندامش نگاه کرد   نه این تیشرت کهنه و شلوارک همه چیز را اشکا رنمیکرد بهمین خاطر به سراغ کشوی کنار تخت نینا رفت و به انبوه لباس خواب های ظریف و نرم که لمسشان خنکی لذت بخشی را به دستها منتقل میکرد نگاه کرد  .اینجا هم نتوانست علاقه اش به رنگ مشکی را از دست بدهد بهمین خاطر  یکی ا زانها را بیرون کشید و با خودش به حمام وصل اطا  ق خوا ب برد انگار خودش ا زخودش خجالت میکشید   با ترس  واحتیاط خنده داری مثل اینکه کسی انجا باشد و بخواهد اورا بیند ارامو نرم  به درون اطاق امد و جلوی ایینه دقیق خودش را برانداز کرد  و بعدانگار برایش راضی کننده نباشد   ماتیک قاب طلائی را برداشت و  لبهایش را با ماتیک زرشکی تیره پوشاند.  موهایش را بالا بردو با کلیپس قرمز بست   عقب تر رفت  به خود نگاه کرد  و ناگهان  متوجه حقیقتی شد      نه او نه به چشم خود بلکه ا زدید مهرشاد  به اندام پوشیده د ران لباس وسوسه انگیز نگاه میکرد       نه جای انکار نبود  جوانه های احساسات طبیعی  وزندگی بخش  درطی این مدت د روجودش رشد کرده بودو با  مهرورزی مهرشاد شکوفا شده بود .    یک لحظه با تاسف فکرکرد نه  دیگر ان دختر چشمو گوش بسته نیست و احساس ناپاکی کرد .  اما بی توجه به این احساس ازار دهنده دوباره  به سمت کشو رفت و یکی پس از دیگری ان لباسهای زیبا را برتنش  امتحان کرد  و عاقبت د رحالیکه دکولته ی سرخابی ابریشمی به تن داشت   به اطاق نشیمن رفتوو روی کا ناپه نشست و شروع کرد د رخلوت خانه با خودش صحبت کردن.

 

_ نه شین  پنهان کاری کافیه تو عوض شدی   هوم احساسات دخترانت کم رنگ شده و داری به یک دنیا ی دیگه پا میذاری   زود باش به این جقیقت شرم اور عتراف کن     تو میخوای با اون باشی نه یک لحظه یک ساعت بلکه برای همیشه       تو اینجا اومدی به خونه ی نینا که باتخیلات عاشقانه ی خودت خلوت کنی و  خیلی چیز ها رو تصور کنی       اعتراف کن که دلت برای اغوشش غنج میزنه       یادت میاد  که

سر عقد ملیکا   چقدر  حسرت داشتی و میخواستی  جای اون باشی که بعد از سه بار میگه بله         نگو نه 

 

شین ا زجا بلند شد و بیتوجه به پنجره ی با ز روبه رو شروع به قدم زد ا زخودش میپرسید واقعا چه میخواهد      ایا میخواهد به معشوقه بودن خود ادامه دهد   ایا اسان بود   او چه خیال کرده بود که مثلا یک دختراروپائیست که راحت با دوستش به معاشرت و  مهر ورزی بپردازد نه او دختر یک خانواده ی ایرانی مسلمان بود  که  شرافت یک دختر برایشان ارزشمند ترین  امتیاز بود      تا کی میتوانست مدام دروغ بگوید و پنهان کاری کند روشن بود که هر روز میل و هوسشان به هم بیشتر میشد و اگر غنچه ی عشقشان بیموقع در سرمای سخت شکوفا میشد هیچ کس متوجه پاکی ان دو نمیشد و ماجرا خیلی زشت و کلیشه ای جلوه میکرد درست مثل ادمهای هوسبازی که نتوانسته بودند جلوی خواسته ها ی   نفسانی خود را بگیرند . قصه ی دخترنادم پسر فریبکار  عین داستانهای زن روز قدیمی.  حالا خودش با ان همه دیوانگی به کنار ایا طاقتش را داشت که مهرشاد عزیزش روزی بخاطر تناول کردن از سیبی که خودش با لوندی به او تعارف کرده بود با زخواست شود  نه  باید به این ماجرا خاتمه میدادند و  تمام ارزوهای خود را در سایه ی  پیوندی مقدس و با کمال اطمینان  و ارامش تجربه میکردند. تازه مگر او از زندگی چه میخواست بغیر از ارامشو امنیت و عشق  چه چیز در وجود مهرشاد برایش مبهم وناشناخته بود که برای درک ان باید وقت بیشتری تلف میکرد  انهم در حالیکه  پدر و مادرش سخت در فکر سرو سامان دادن به او بوده با پیشنهادهای مکررشان او را به ستوه اورده بودند وشین بی رحمانه حتی به او اجازهنداده بود خواستهاش را با خانواده اش مطرح کند.   شین از همان جا به اشپزخانه ی زیبا و با سلیقه ی نینا نگاه کرد     یک لحظه تصور کرد که محتویات یک خوراک خوشمزه روی   گاز درون یک قابلمه لعابی قرمز در حال پختن است وروی میز کوجک وباریک چوبی اشپز خانه بشقاب های چینی سفید دور سورمه ای با دستمال سفره های شطرنجی سورمه ای سفید در کنار قاشقو چنگال و گیلاس های اب با دسته گل کوچک نرگس     قرار دارد و او در حالیکه همین لباس زیبا را به تن دارد بی صبرانه منتظر ورود همسر عزیزش است تا با هم شام بخورند وای خدایا چه دلپذیر        تازه شبهای ارامو طولانی        نشستن کنار شومینه در فضای نیمه تاریک قهوه ای تیره    با نور محو ابازور  قهوه اواز شعر و شاید هم خواندن اخرین داستان کوتاه نوشته شده    شین نفس بند امده اش را با اه بلندی بیرون داد

        به ساعت نگاه کرد یک ساعت دیگر کلاسش شروع میشد و او با لباس سرخابی  به فکر سرو سامان دادن به رابطه اش بود.  اخرین فکری که قبل ا زخارج شدن ا زخانه کرد این نبود که بعد از کلاس به مهرشاد زنگ بزند.


دیروز به یاد تو ان عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیر هن سبز نمودم

در ایینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسویم اهسته گشودم

 

 

گفتم به خود انگاه صد افسوس که او نیست

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز   

 

 

 

من خیره به ایینه  و او گوش به من داشت

گفتم که چه سان حل کنی  این مشکل مارا

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

 ای زن  چه بگویم که شکستی دل مارا

 


از دیروز یک بغض عجیبی تو گلومه  نمیدونم چرا یک هو همه چیز سیاه میشه من تحلیل میرم   همش دارم صحنه های زندگیمو میبرمو قیچی میزنم     برای خودم میخونم

 

 

ادم چقدر حقیره       بازیچه ی تقدیره

پل بین تو مرگه       مرگیه که ناگزیره     

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

واقعا هیچ چیز  لذت بخش تر از ان نیست  که پشت یک میز مستعمل پلاستیکی سفید  رو به دریا بنشینی  و  برحاشیه ی کتاب یا فضای خالی بعد از اخرین پاراگراف یاد داشت بنویسی .  در حالیکه موجهای دریا ارام به پاهایت بوسه میزنندو پایه ی صندلی زیر فشار وزنت و تحلیل شنها  بر اثر نفوذ اب در ماسه ها فرو برود. دریا مقابل توست طوسی تیره با همه ی وسعت و پاکیش  دخترت همان موجود سرکش  و موبلندی که تنها شباهتش با تو موهای اشفته و درهم و رویا پردازی ب انتهایش است میان موجهای کوتاه ساحل ایستاده و کایت رنگارنگش را به هوا برده است  یک ان باتمام وجود دلت میخواهد به سبکی کایت به اسمان سفر کنی    این همه زیبائی تورا افسون میکند و این واقعیت تلخ را که شکنج د رکنا رتوست از بین میبرد .    یک ان هوس میکنی طرحی از دخترت بکشی  بر کنار ساحل   به کتابی که نزدیک بازار ساحلی از بساط یک کتاب فروش دوره گرد خریده ای  نگاه میکنی ببینی چقدر جای خالی داری بله کافیست  و شروع میکنی از  اب متلاطم و کف های ریزو درشت با خود کار انگوری رنگ روی کاغذ پدید میایند وبعد ساقهای کودکانه و چاق دخترت میان انها بالاتر میایی تا جائیکه طرح اندامش کامل شودو کلاه حصیری لبه پهنش را که با یک دست نگاه داشته بکشی   کارت که تمام میشود کتاب را برمیداری  وکمی ا زخودت دور میکنی و نرم میخندی  چه نقاشی بچه گانه ای از اب درامده درست مانند تصاویر کتاب شازده کوچولو شبیه ان ماریکه یادم نمی اید چه چیز را بلعیده بود که تصویرش شبیه یک کلاه شده بود  بله ابدا ماهرانه نیست اما بیانگر احساس پاک و بخش کودکانه ی توست که د روجودت نبض میزند  و در قالب همین خطوط ساده و عاری از ظرافت  بروز میکند  درست مانند معانی غامض زندگی که در دل اتفاقات ساده و پیشو پا افتاده جا گرفته است  شکنج از دور به تو نگاه میکند به یک زن عجیب غیر عاد یکه بجای فراهم کردن بساط چا یی و بیسکوئیت      دارد کتابش را با نقاشی و نوشته کثیف میکند    به تو میگوید چیکار میکنی از  گل یک عکس بگیر نه او نمیداند تو از عکس نفرت داری  عکس همه ی واقعیت را  با وضوح مشخص میکند د رحالیکه همین نقاشی کودکانه  برا ی تو دنیایی از وهم و خیال را فراهم میاورد درست مانند کارتونهائیکه  در بچگی میدید ی و  باورش برایت از دیدن فیلمها اسانتر بود چون هیچ هنر پیشه ای نداشت همه چیز حاشور بودو خط و سایه و رنگهای تندو درهم    وتو با چشمان کودکانه ات ان ها را میلبعید ی و حقیقی تر از حقیقت میپذیرفتی   گل کایت را در اسمان رها کرده است و بی خیال   با یک دمپائی که پر از صدف های شن الود است به سوی تو میدود  وقتی به تو میرسد با شتاب به میز میخوردو کتاب برز مین میافتد  بدون انکه غر بزنی کتاب را برمیداری و با تمام وجود تکه ای از هستیت را در اغوش میگیری  .................  

 

 

فردا بقیه ی داستان شین را خواهم نوشت    

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:43  توسط اندیشه فرزانه