تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

وقتی زنگ خانه به صدا در امد. ماد رمهرشاد در حالیکه با ذوق به سمت اف ا ف می رفت بلند بلند  گفت مهرشاد مهرشاد بلند شو  بلندشو ملیکا و پیمان اومدن

 و به محض برداشتن گوشی اف اف  بدون هیچ پرسشی گفت بدو بیا بالا عزیز مادر دلم برات تنگ شده.

 

 

ملیکا و پیمان بعد از گذراندن یک هفته    مسافرت تازه از ترکیه برگشته بودند .      ملیکا با یک پلاستیک بزرگ که نادیده مشخص بود پر از سوغاتیست وارد شد

 مادر هردوی انها یعنی هم ملیکا و هم پیمان را بوسید و  گفت الهی شکر که صحیح و سالم برگشتین  وای میدونستم داره بهتون خوش میگذره ها ولی با زم مادرم دیگه دل نگرون بودم

 

در همین حا لم مهرشادهم وارد شد ملیکا بی طاقت به طرف برادرش دوید تا اورا دراغوش بگیرد که مهرشاد مانع شد

- نیا جلو خواهرنازم بد جور سرما خوردم میگیری خانوم

 مادر مهرشاد گفت اره ماد رسرما میخوری میفتی کسی نیست بهت برسه پیمانم میندازی تو درد سر      

 

 

 

بزودی  همه  ی اعضای خانواده دو رهم روی کاناپه نشستند. پیمان کاست وی اچ اس را داخل دستگاه گذاشت و گفت البته این فیلم خامه   هنوز مونتاز نشده تازه بعد ازفیلم  باید بشینیم چند تا از عکسای بچگی ملیکا و نو جوانیشو بادقت انتخاب کنیم بدیم بهشون  موزیکم انتخاب کنیم   اما خوب فعلا همینو ببینیم تا بعد

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین از ارایشگاهی واقع در خیابان ایران زمین بیرون امد  در حالیکه روسری نازکی را روی موهای پوش داده شده و شینیون شده اش گرفته بود . راننده ی پیکان سفید رنگی که روی دربش نوشته بود تاکسی اسمان برایش بوق زد و شین به سمت ماشین رفت .نیم ساعت  طول کشید تا به خانه برسند و مادر ش را که کلافه از دیر رسیدن شین   ایستاده دم در از دور به ساعت اشاره میکرد را سوار کنند.  رانند ه ی ازانس اهسته از ایینه ی ماشین نگاهی به عقب انداخت و ظاهر ساده و بی ارایش زن میانسال محجبه و چهره ی ارایش شده و موهای اراسته ی دختر را مقایسه کرد .  شین به این نگاه های  زیر زیرکی که تفاوت حجابو پوشش مادرو دختر متعجبشان میکرد عادت داشت چه در میهمانی های مختلط دوست و اشنا چه زمانی که ذر کوچه و خیابان و میهمانی ها  با دوستان محافل مذهبی مادرش برخورد میکردند  .بر حسب اتفاق مادر شین به محض نشستن د رماشین به شین گفت دخترم چرا روسریتو نبستی  تمام گردنت پیداست یک وقت میبینن برامون دردسر میشه ها. شین با خوش اخلاقی غرولندی کرد و گفت مادر این لباس که پوشیدس و یقه باز نیست و بی اختیارنیم لبخندی برلبش نشست و فکرو خیالش به روزیکه با مهرشاد برای خرید لباس رفته بودند پر کشید.

  شین و مهرشاد مقابل ویترین یک بوتیک ایستاده بودند. شین یک لباس طبق معمول سیاه با تزئینات نقره ای را به مهرشاد نشان داد و گفت این خوبه .مهرشاد نفس کوتاهی حاکی از نارضایتی کشید و اهسته گفت اخه عزیزم اینکه یقش خیلی بازه   استینم که نداره  تازه خیلی چسبه همه ی تن و بدنت پیدا میشه.

 شین پرسید تو بدت میاد؟

 مهرشاد اخم  ملایمی کرد و گفت خوب معلومه که خوشم نمیاد .

 شین خندید و گفت تو که خودت منو اینطوری دیدی.

مهرشاد جواب داد خوب من دیدم و پسندیدم تموم شد.

  شین به شوخی گفت داری غیرتی بازی در میاریا.

  مهرشاد اخمش با زشد و جواب داد درسته انکار نمیکنم   بهر حال تو قراره ما ل خودم باشی مگه نه ؟ شین به سادگی حرف مهرشاد را پدیرفت در حالیکه اگر  مادرش چنین پیشنهادی میکرد داد و قال به راه میانداخت     اما بقدری( این ما ل منی گفتن) مهرشاد  که نشان از تعلقی شیرین داشت در جانش ولوله ای شیرین به پا کرد که هیچ مخالفتی نکرد .

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:37  توسط اندیشه فرزانه  | 

بد جور دلم گرفته بود داغ کرده بودم همونطور که تو خیابون شلوغ تاریک منتظر تاکسی بودم خطو نشون میکشیدم که امشب یک پست مفصل بنویسمو خیلی چیزا رو که تا بحال دلم نیومده اینجا رو کنم بریزم رو دایره خدائیش رحم ومروتم از یادم رفته بود  نصقه شب بیدار شدم اومدم سراغ وبلاگم عین کشتی گیرا که قبل از بر داشتن وزنه دستشونو تو اهک گچ یا خلاصه نمیدونم چی میزنن تا اماده ی وزنه برداری بشن انگشتامو با لمس دکمه های کیبورد ورز دادم قاطی کرده بودم میگفتم بادا باد الان  مینویسم از همه ظلمای وحشت ناک زندگیم اره  خلاصه هی تو دلم عین مستای اخر شب که تا خرخره ع رق س گی خوردن عربده میکشیدم  که یک هو کامنت یک عزیزی رو خوندم  اخ انگار یک لیوان شربت عرق بید مشک خنک دادن دستم اروم شدم   نشستم بقیه ی نوشته مو تکمیل کردم  به خودم توپیدم هی چته زن با زمیخوای بساط ننه من غریبمتو پهن کنی  اروم باش اره این بنده ها ی خدا خواننده های وبلاگت گناه دارن دختره از اون سر دنیا میاد نوشته های اجق وجق تورو بخونه هی میخوای غم و مصیبت بریزی تو دلش   بسه دیگه اشک ملتو در نیار این قصه ی پر غصه ی تو سر دراز داره خدا رو خوش نمیاد وسط عقد کنون ملیکا ضد حال بزنی به رفقات . بذار نرم نرم همه چیرو میگی همونطور که نرم نرم واسه خودت اتفاق افتاده

 بهر حال   به عادت رسانه ایها که از بچه های نودال - امپکس - صدابردار و غیره تشکر میکنن از این دوستان تشکر میکنم که پشت صخنه ی پست قبل بودن

شاینا  -مهربانو-ناز منگولا-مجتبی-مارال-زهرا مامان عسل-حمید-نسزین-نانی-شقایق-حیال تو-سارا – سهیل-گندم-صمد-بانوی شمشیر بدست-ازی-جز تو تمومه دنیا پر-فرزانه-اسمان-سرو ناز-مریم گلی=دلباخته تر از تو-حوا-

  .......خوب هوو چیکار کنم از دستت از تو هم تشکر میکنم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 4:8  توسط اندیشه فرزانه  | 

ساعت تقریبا هشت و نیم شب است ما در مطب تازه ی همسرم هستیم که با ذوق بسیار ما را  بدانجا اورده تا شاهد تکمیل شدن اخرین مراحلش باشیم. اعتراف میکنم که زیبائی و دکوراسیون با سلیقه و گران مطب مرا غافلگیر میکند. کمی با تحسین و تعجب در مطب راه میروم . ان چوبهای دیوار کوب وسقف کاذب که با اضافه کردن طرحی ساده زیباتر شده است. نور ملایم و دارچینی رنگی که در فضای مطب پراکنده است پنجره های بلندی که به چهار راه شلوغ   و پر چراغی مشرف است  که نشاط و  سر زندگی را به رخ تو میکشد  و تو خیلی راحت میتوانی صندلیت را کنار ان بگذاری و راحت اجناس شیک و پر زرق و برقی را که در ویترین های سراسر شیشه ای به نمایش گذاشته اند ببینی   مثلا ان کیف ورنی سرخابی رنگ را با ان کفش پاشنه بلند دلربای کنارش  وه که ادم با ست کردن انها چه لوند خواهد شد . شومینه ی براق قهوه ای رنگ که اتشی ملایمی در دل ان میسوزد فضا را شاعرانه کرده است   ومن به این فکر میافتم که چه کسانی به این اطاق زیبا خواهند امد و چقدر این دکتر باسلیقه را که دکوراسیون اطاقش نشان دهند ه ی روحیه  ی ظریف و زیبا پسند اوست تحسین خواهند کرد به معشوقه ی جدیدی فکر میکنم که همسرم باب اشنایی با او را در همین فضا باز خواهد کرد اورا تصور میکنم در حالیکه ژست روشنفکرانه ای به خود گرفته و جملات پر طمطراقی راکه  بدون دانستن معنایشان از این جا و ان جا قرض گرفته بر زبان میاورد حتما لحنش ملایم خواهد بود و سعی میکند به صدایش عمقی ببخشد  در حالیکه صد در صد حواسش به اندامهای جنسی زنانه معطوف است و هوسش جائی درون شلوارش جا خوش کرده است او شاید گاهی از من هم صحبت کند شاید نمایش یک مرد زن دار که به همسرش احترام میگذارد به دیگران امنیت  و جذابیتی القا کند که در سایه اش بیشتر جذب او شوند .

دخترم مرا صدا میکند به طبقه ی بالا به مطب سابق همسرم میروم  از لحظه ی ورودم به اطاق با ان اثاثیه ی درهم برهم و خاکی به دنبال نشانه های معشوق قبلی شوهرم میگردم و خیلی زود پیدا میکنم یک جا قلمی مبتذل که از یکی از شهر های زیارتی خریداری شده  مثلا قم یا مشهد  یک قلب چینی صورتی و دو قوی بلوری که در پناه این قلب سر بهم اورده اند و در پشت همه ی اینها ایه ای از قران که روی یک صفحه ی طلائی نقش بسته است  با خودم میاندیشم سا زنده ی این جا قلمی ها هنگام ترکیب و ساخت این جا قلمی به چه فکر میکرده احتمالا طرح جا قلمی را از یک ژورنال کپی کرده و ان ایه ی ارزشمند قران را بی فکرانه برای  خالی نبودن عریضه و تقدس بخشیدن به ان وسیله ی کار بردی بدان اضافه کرده است و حتی فکرش را هم نمیکرده که خانم ملک با چادری بر سر در بازار شلوغ ان را با نیتی پاک برای عشقش یعنی همسرم من خریداری کند .

 کار گر ها مدام از پله ها بالا و پائین میروند  و به من که پشت میز چوبی کهنه که مقدار زیادی پروند ه ی مریضها  و سالنامه های  ی کهنه و کارتهای ویزیت سایر پزشکان  روی ان تلمبار شده     توجهی نمیکنند. چرا من اینقدر بیهوده فکر میکنم که انها هم ماجرا ی من را میدانند داستان کنار گذاشته شدن زنی در انتها ی جوانی را  شاید برای اینکه تجربه به من ثابت کرده که اغلب شوهرم کارگرانش را از میان فک و فامیل اشنایان خاصش انتخاب میکند.

 به سالها پیش فکر میکنم  با چه ذوقی اثاثیه ی مطب را انتخاب میکردم و میچیدم فکر میکردم همه چیز تمام خواهد شد بداخلاقی هایش بی پولی هایمان و به یک عالمه چیز های خوب فکر  میکردم  حتی هنوز هم نشانه های ذوق و سلیقه من اینحاست مثلا ان گلدان پایه بلند با گلهای لیموئی  با سلیقه ی من البته از طرف پدرم خریداری شد انهم به نیت انکه فضای مطب تلطیف شود    گرچه اینده نشان داد که   ترفند من بی تاثیر نبوده و خیلی زود این فضا در ساعات دراز خلوت شبانه میعاد گاه انواع جنس لطیف شده است . نگاهم به دیوار میافتد تمام پوستر های دیوار به نگاهم هجوم میاورند بخصوص شعار تبلیغاتی من مراقبم.... تو چطور؟  و  در میان انها دو قاب چوبی ظریف توجهم را به خود جلب میکند   و

 بی انکه بخواهم اشعار نوشته شده روی انها را زمزمه میکنم

 

مرز در عقل و جنون باریک است

کفرو ایمان چه بهم نزدیک است

 مستم از جام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی

  هوم  پوز خند میزنم خدایا... شب دهم... منو شوق فراموش نشدنی خواندن

و همسریکه به اصرار از من خواست تا این ابیات را برایش یاد داشت کنم  تا بردیوار مطب نصب کند.   دوباره نگاه میکنم و دوباره زمزمه  تقریبا همان موقع ها بود که  احساس بی عشقی مرا میکشت و  صدای بسیار زیبای قربانی مرا بیتاب دنبال کردن ماجرای عاشقانه ی حیدرو شازده خانوم میکرد   

 

منو تنهائی وان بار گناه

 تو زیبائی وان چشم سیاه

  از من تازه مسلمان بگذر

  بگذرررررر

ساکت میشوم این تیکه خواندنش سخت است و باید صدا را به انتها برد ضمن انکه کارگران با شنیدن صدایم فکر میکنند من دیوانه شده ام احتمالیکه چندان هم بعید نیست زنیکه در همه حالو همه جا  در حال تجربه هر چیزی  سایه ای از معشوق پیشین و شبحی نا معلوم از معشوق اینده دنبالش میکند نمیتواند زنی سالم باشد.

 بهر حال من بقول گوگوش چه دیوانه چه عاقل  ذهنم تباه شده است و تمام اندیشه های زیباو امال پهناورم درست مانند گل های ان گلدان طبیعی رو به رو پزمرده اند کی و کجا نمیدانم در همین حال کارگری وارد میشود و یکراست بسراغ ان گلدان گل خشکیده میرود و از من میپرسد خانوم اینو بندازم دور  شک میکنم دقیق تر به گلدان نگاه میکنم هنوز جان دارد با کمی مراقبت سبز خواهد شد  اما نه  بهتر است برود میدانم او هم بسان  من  در میان معشوقه های  جوان و تازه سال همسرم میان ان همه زرق وبرق و تجمل مطب تازه زجر خواهد کشید و به حساب نخواهد امد شاید نهایتا از ان برای باز نگه داشتن درب استفاده کنند . اری بهتر است برود و این چنین سرم را به تایید تکان میدهم. کارگر گلدان را با خشونت در کیسه زباله ی سیاه بزرگ میاندازد  و من دوباره به دیوار مطب نگاه میکنم و زمزمه میکنم   

 

مستم از جام تهی حیرانی

 

باده نوشیده شده پنهانی

 باده نوشیده شده پنهانی

 

صدای بشدت مادرانه ی ثریا قاسمی میپیچید تو گوشم(  خوف نکن بچه... خوف نکن)۱

من همان حیدر افتاده بخاکم

 


۱-  دیالوگ ثریا قاسمی  موقع مرگ پسرش در سریال شب دهم ساخته ی حسن فتحی


 دوستان عزیزم این داستان را قبل از عید نوشتم الانم حالم خوبه سرو مرو گنده تر از همیشه  بقول یک ر..و.. س.. پ... ی.. تو یکی از فیلما ادم به کارش خو میکنه واسش میشه عادت

حالا شده حکایت ما شاید بگن بیغیرت  اما  چه باک  حقیقت اینه زندگی تلخه عین ته خیار همچین تردو نازک موقع خوردن بهت حال میده  که یک هو میبینی طعم گسو تلخش تمام دهنتو  گرفته میخوای تفش کنی بیرون نمیشه خیلی ها ناظرن بخصوص بچت انگار که تو یک میهمونی معذب باشی   اینه که قورتش میدی بعدشم با بی خیالی میگی همچینم بد نبود حالا خوبه فاسد نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:58  توسط اندیشه فرزانه  | 

 مهرشاد با فاصله ازیکی  از این کیوسک های دست ساز تلفنی ایستاده بود . از همین تلفن هایی که معمولا مغازه دارها  ی بجان امده از دست مشتریهایی که فقط میخواستند یک تک زنگ بزنند رو به روی محل کارشان روی درخت سکوی سنگی تیرک اهنی یا خلاصه هر جه گیرشان میامد نصب میکردند. تاروزی هزار بار  مجبور نشوند بگویند نه اقا یا نه خانم تلفن شخصیه  یا خرابه یا قطعه   حتما شمائیکه در دوران بی موبایلی یا کم موبایلی زندگی کرده اید این تلفن های اغلب نارنجی با شماره گیر چرخان را که با یک سکه ی پنج تومانی که ان موقع اجرو قربی داشت میتوانستی سه دقیقه حرف بزنی  را بیاد دارید

 

یک دختر که ظاهرا دانشجو بنظر میامد با سامسونت ا زدور پیدایش شد مهرشاد با کمی تردید  به او نزدیک شد و پرسید ببخشین خانم میتونم میشه یک لحظه وقتتونو بگیرم  دختر با نگاهی تعجب امیز که سوال تو دیگه از کجا  پیدا شد در ان هویدا بود  خشک و جدی گفت بله   بفرمائید   مهرشاد سریع گفت خانوم محترم اشتباه نشه میخواستم لطف کنین  برام به این شماره زنگ بزنین

 دختر  نیم لبخندی زد    وگفت اوهوم گرفتم میخوای به دوست دخترت زنگ بزنی  مهرشاد کمی سرخ شد و گفت  البته تقریبا نامزدمه  ولی حالا شما لطف کنین پای گوشی بگین با (.......... )کار دارین

دختر در حالیکه میخندید گفت چه اسم عجیبی هم داره  تا حالا نشنیدم ایرانی نیست نه؟ مهرشاد  با شیفتگی گفت خیلی قشنگه  نه ..دختر در حالیکه  به سمت  کیوسک میرفت گفت حالا معنیش چیه   مهرشاد جواب داد ستاره ی درخشان

دختر همانطور انگشتش را در حلقه ی شماره گیرمیچرخاند  قیافه ی جذاب مهرشاد را د ران بارانی بلند یشمی برانداز میکرد و با خودش میگفت مردمو ببین چه زرنگن دختره چه پسری رو طور کرده  و ناخواسته به دخترنادیده حسادت کرد

 شین روی میز یک جزوه ی درسی را مقا بلش باز کرده بود  ولی اصلا نمیتوانست چیزی بخواند. بیشتر دوست داشت در خیالاتش غرق شود و بهمین خاطر در تمام یک ساعتیکه پشت میز نشسته بود هیچ کاری نکرده بود بجز طراحی چهره ی یک دختر بر حاشیه ی جزوه  که مادرش فریاد زد شین تلفن  خوابی.

  شین با عجله از حایش بلند احتمالا نسیم بود  که این روزها بد جوری به شین مشکوک شده بود و سوال پیچش میکرد شین تا به تلفن برسد خودش را اماده کرد تا مثل همیشه از تنبلی و درس نخواندنش بنالد  که صدای غریبه ای از پشت تلفن پرسید خانم شین  و  تا شین با تعجب بگوید بله دختر اشاره ای به مهرشاد کردتا  گوشی را از دستش بگیرد  و با شنیدن صدای شما گفتن شین بگوید شین عزیز م سلام

شین با تعجب و شادی کنترل شده ای نا خود اگاه اهسته تر از معمول پرسید  مهرشاد توئی این کی بود

 مهرشاددر حالیکه با تکان دادن  سر اشاره ای تشکر امیز به دخترجوان میکرد   گفت یک خانمی اینجا لطف کردن قبول کردن به شما زنگ بزنن  دختر که از دورشوقی که از نگاه مهرشاد میتراوید را زیر نظر داشت لبخد کمرنگی زد و با درک این نکته که سهم او از این همه شور و عشق  تنها گرفتن شماره بود ه است اهسته و کند دستش را به علامت خداحافظی بالا اورد و تکان داد و رفت  

-شین میخوام ببینمت

-الان

ـاره

-نمیشه  مامانم میهمون داره

-تجریشم خودتو برسون سریع  


 

 شین از تاکسی پیاده شد چند قدمی راه نرفته بود که با صدای بوق  محل دقیق پارک ماشین مهرشاد را پیدا کرد   وقتی داخل ماشین شد و در را بست گفت سلام بفرمائین  مهرشاد خان به سرعت خودمو رسوندم حالا بفرمائید امرتون

مهرشاد د رحالیکه دند ه را عوض میکرد و فرمان را میچرخاند نیم نگاهی به شین انداخت و گفت  چه امری واجب تر از دیدن شما ۴ روز غیبت داشتی خانوم و بعد از اینکه خیا لش از اینکه ماشین در مسیر  نسبتا خلوت و سر راستی افتاده  دستش را اهسته به سمت شین دراز کرد  و  شین دست اماده و تشنه ی لمسش را به دست او گره زد    واهی از سر رضایت و مهر کشید    مهرشاد به شوخی گفت میخوای  با هم  دنده عوض کنیم  شین اخمی کردو گفت ندید بدید لوس

   مهرشاد همانطور که نگاهش به رو به رو بود این ابیات را اهسته خواند 

نازنین نگا رمن               چون سپیده یا رمن

میکند به کار من     خنده های زیر لب           عشوه های پنهانی  

 

 

شین گفت  کی گفته عشوه ها ی من پنهانه  شما که شاهد عبور اون از مرحله تئوری به عملی بودین .   در ضمن میبینم که شعرم بلدی

مهرشاد گفت در حد بضاعت اری

شین گفت پس یکی دیگه

مهرشاد کمی فکر کرد وگفت اها ........................................... دلبر جانان من برده دل و جان من      برده دلو جان من  دلبر جانان من  

 

شین سکوت  کرد   و بعد از دقیقه ای جدی گفت  منو به محبتت عادت دادی به این جمله های مهر امیز  به این نوازش های  بی مقدمه   بقدری بهت وابسته شدم که تو خونه ی خودمون  وقتی رفتارای سرد و بیتفاوت بقیه رو میبینم  احساس غریبگی میکنم  پریشب که شاهین سر یک موضوع کوچیک سرم داد و بیداد راه انداخت منیکه همیشه بی اهمیت میگذشتم  یا باهاش سر شاخ میشدم گریم گرفت  

مهرشاد   با لحنی رنجیده گفت نمیدونم چی بگم بارها  نصیحتش کردم گاهی اینقدر با محبتو مهربونه که همه شیفتش  میشن گاهی هم عصبیو غیر قابل کنترل  حیفه واقعا حیف ... و بعد ادامه داد راستی شین یک چیزی  راستشو بخوای بهمین خاطر میخواستم ببینمت  شین پرسید چی

شین میخوام یک پیشنهادی بهت بکنم دوست دارم قبول کنی بخاطر من باشه

شین در حالیکه میخندید گفت اقای محترم قرار نیست من هر پیشنهاد شما رو قبول کنم

مهرشاد گفت نه باور کن درخواست خاصی نیست  فقط اوم شین ببین من دوست دارم ....با هم بریم من برات یک لباس خیلی زیبا انتخا ب کنم  راستشو بخوای  ...خوب  من میخوام تو توی مجلس عقد و عروسی خواهرم بدرخشی و از همه بهتر باشی و خلاصه حسابی دل مادر شوهر اینده تو به دست بیاری

 

 شین یک ان احساس بدی کرد بنظرش امد این جمله اشناست  یک جوری یاد و خاطره دانی و ترغیب هایش به لاغری و زیبائی  و ان همه تحقیرو خفت متعاقبش در ذهنش زنده شد . بهمین خاطر گفت ببین مهرشاد ازت خواهش میکنم منو تو این مسابقه ی زیبائی و شیک پوشی شرکت ندی که از حالا میدونم بازنده هس. ببین تعارف که نداریم من یک دخترمعمولی هستم که شاید با ارایش کمی زیباتر بشم اندامم که جا ی خود داره   مهرشاد نذار دوباره بشکنم و خورد بشم  من طافت ندارم  ببین من دوستت دارم تو هم تا هر وقت که منو بخوای باهات هستم  اگرم نخواستی   یا ازم خسته شدی باور کن میرم  بدون هیچ ادعایی  یا گله و شکایتی فقط یک اشاره کافیه  فقط بهم بگو خداحافظ   بهانه نیار دروغ نتراش

چون من با تو صادق بودم    خیالتم راحت باشه که رابطه ی ما یک راز میمونه و هیچ کس خبر دار نمیشه

مهرشاد جوابی نداد فقط در اولین جائیکه بنظرش مناسب رسید ماشین را نگداشت و گفت شین واقعا منو ناامید کردی   بابا نا سلامتی  من همین چند دقیقه پیش داشتم برات شعر میخوندم و نگار نازنین و دلبر جانان صدا میزدم  تو نگران چی هستی نگران قضاوت مردم ...مادرم ..دیگران... شین من فقط میخوام زندگیمونو بااحتیاطو عقل  و سی یا ..ست شروع کنم    من نمیدونم تو چطور فکر میکنی و با کی خودتو مقایسه میکنی

قبلا هم بهت گفتم من تورو دوست دارم بخاطر خودت  خند  ه هات سادگیت     بخاطر اواز خوندنت  بخاطر رویاهایی که سعی میکنی عملیش کنی بخاطر اینکه همه چیزت رو با من تقسیم کردی   غم هات شکستت شادیت    مگه یادم میره  چشماتو بستی  و خودت رو به دست من سپردی  این همه اعتماد رو  من پیش کی پیدا کنم    حالا بگو بگو که حرفمو قبول میکنی  و چون دید شین ساکت مانده بلند تر  گفت یالا باید موافقت کنی

شین گفت داری زور میگی

 

مهرشاد - اوهوم

شین -باشه هر چی تو بگی

شین  بی تاب این قلدر بازیهای  ظریف عاشقانه بود.اینکه مهرشاد چیزی بگید او مخالفت کند و بعد او با تحکمی مهر امیز حرفش را به کرسی بنشاند در حالیکه هردو میدانستند این تنها یک بازی خوشایند است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

ملیکا  دو کیسه  ی پلاستیک بزرگ و سفید را مقابل مهرشاد روی میز نها رخوری گذاشت و گفت خوب مهرشاد جون تو این کیسه پاکتا و تو این یکی هم کارتاس دیگه میخوام سنگ تموم بذاریا ا زاون خط قشنگاتا خوشگل بنویس

 

مهرشاد در حالیکه یکی از کارتهای دعوت را از کیسه در میاورد  گفت حالا لیست میهمونات امادس

 ملیکا- اره همون جا تو یک برگه سفید همه رو نوشتم مهرشاد در حالیکه نیم نگاهی به کارت میانداخت گفت ا..اینکه عکس نامزدی تونه

ملیکا با نازو غرور همه ی  نو عروسها که میخواهند همه چیزشان استثنائی و خاص باشد گفت   ای بابا تو نمیدونستی! البته تو که همه ی مدت سرت گرم پایان نامت بودی . منو پیمان کلی دوندگی کردیم تا بموقع اماده شد مامان خانومم که اول مخالفت کرد و گفت یعنی چی عکس بیحجابتو بدی دست مردم دیگه پیمان این وسط میونه رو گرفتو گفت زن دائی ملیکا لباسش پوشیدس رو سرشم تو ر وتاجه یک شبه سخت نگیرین 

 

مادر مهرشاد که به انها ملحق میشد گفت من کاری ندارم واسه دوست موستاتون چه کارتی میفرستین اما برای دوستای منو حاج اقا و فک وفامیلای دور باید کارت ساده و شکیل بدین

 

_ ملیکا با قیافه ای دلخو رگفت راستی مامان از اون دوست جلسه ایای خیلی  متعصبت واسه عقددعوت نکنیا میخوایم بزنیم برقصیم تو سالن که نمیشه کاری کرد منم با صدای قاشق چنگال و دایره دنبک نمیتونم برقصم

 

مادر مهرشاد سری تکان داد و گفت منکه حریف تو پیمان نمیشم هی میگین یک شبه یک شبه بابا گناه و معصیت یک شب دوشب نداره که و بعد انگار فکری بخاطرش رسیده باشد رو به مهرشاد کردو گفت راستی مهرشاد جان پسرم تو هم هرکی از دوستات استادات اشناهات خواستی دعوت کن  اما فقط برای سالن

مهرشاد هر چقد رخواست خود داری بخرج دهد و پا روی دلش بگذارد نتوانست و گفت یعنی برای عقد نمیشه

ماد رمهرشاد گفت قربونت برم اخه یک مشت پسرجوون عذبو دعوت کنی سر عقد خواهرت معذب میشه

مهرشاد جواب داد نه پسرای همکلاسی ودوست

 مادر مهرشاد گفت پس کی

مهرشاد کمی این پا و ان پا کردو گفت منظورم خانواده ی شاهینه

ملیکا و ماد رنگاهی باهم ردو بدل کردند و مادر گفت اخه این چکاریه مادر بند ه یخدا مادر شاهین بااون قلب ناراحتش بیاد تو این گرومپ گرومپ سرو صدا تازه خوب اونم مثل بعضی از دوستام 

 فکرنکنم خیلی از سازو رقص خوشش بیاد بعدشم مادر... بیچاره ها رو میندازی تو زحمت مجبورن بیان سکه بدن سر عقد

مهرشاد انگار حرف مادر را نشنیده باشد تکرار کرد مادر من فقط خانواده ی شاهینو بخاطر اینکه همیشه بهشون زحمت دادم تو داروخانه ی پدرش کار اموزی کردم   همیشه از من پذیرائی کردن میخوام دعوت کنم    ....و بعد در دلش گفت خدا کنه این چیزا رو بفهمه

ماد رمهرشاداخم ملایمی کرد و گف باشه پسرم کی بهتر از خانم دکتر بالاخره زن موقر ومومنی هست  اما خواهرش  و بعد جمله اش را قطع کردو بعد مکثی ادامه داد اخه پسرم نیست ما تو عقد فقط بزرگترای فامیلو گفتین تقریبا خصوصیه میبینن گلشون در میاد 

 

 مهرشاد گفت  جدی پس اینائیکه میخوان بزنن برقصن کین نکنه  روی خانجون و خاله پری و عمه فخری حساب کردین  

 

ماد رمهرشاد گفتم وا این حرفا چیه حالا چی شده سنگ این دختره رو به سینه میزنی و بعد انگار بخواهد بچه ای را گول بزند بخیال خودش به مهرشاد وعده داد من یک دخترائی تو این مجلس دعوت کردم ببینی هوش از سرت میره  صدتا مثل این دختره رو میذارن تو جیبشون  

 

مهرشاد با وجودیکه عمیقا از این جواب مادرش رنجید و مکدر شد ولی جوابی نداد و پیش خودش فکر کرد که ارزش شین بالاتر از این هاست که حضورش در این مجلس تحمیلی باشد و احتمالا مادرش احترام کافی به او نگذارد

 

 این بود که لبخند تلخی زد و بحث را ادامه نداد و ارامو بی صدا شروع به نوشتن کارتها کرد

 

 

 ملیکا چمدانش را روی تخت با زکردو کشو به کشو لباسهایش را از دراور در اوردوتو ی چمدان چید میدانست که بزودی فامیل های مادرش ا زمشهد خواهند رسیدو هرکدام باذوق کمک به او د رکارش دخالت میکنندو او نمیتواند با تمرکز وسایل با ارزشو یادگاری های مهمش را به خانه ای که از این به بعد در ان زندگی خواهد کرد ببرد هنوز در چمدان را نبسته بود  که مادرش وارد اطاق شد و با دیدن چمدانو کشوهای بازو خالی بی انکه بخواهد اشک از چشمانش جاری شدو انگا رملیکا را مدتی ندیده باشد محکم در اغوش گرفت .همانطور که موهای طلائیش را  نوازش میکرد گفت ملی جدی جدی عروس شدی رفت میخوای بری منو تو این خونه ی گلو گشادتنها بذاری دق میکنم که  ملیکا مادرش رو بوسیدو گفت ا مامانی تو دلمو خالی نکن جا ی دوری نمیرم تازه تند تند بهتون سر میزنم  و بعد با شیطنت گفت تازه چشم بهم بزنی مهرشادم  ازدواج میکنه عرو سدار میشی سرت شلوغ میشه

ماد رخندید و گفت الهی قربونش برم بچم چقدر اقاو نجیبه یک تیکه ماه دست رو هر دختری بذاره با منت بهش میدن اما   بخدا همش میترسم یکی از این دخترا ی ول قاپشو بدزده

 ملیکا از میان در نگاهی به مهرشادانداختو گفت خوب ماد رجون شما که اینقدر دلتون پاکه مهرشادو دوستدارین از منم بیشتر... چرا میزنین تو ذوقش مادر گفت چطور

_ چطور نداره دیگه مادر میخواد خانواده ی دوستشو دعوت کنه هی بهونه میارین پسر بیاد مادر نیاد مادر بیاد دختر نیاد مردم غریبه ها رو بی دعوت میبرن عروسی دوستاشون اینکه دیگه پسرتونه

 

 و بعد با لحن لوسو بچه گانه ای اضاف کرد مادری ماد رجون ببین داداشیمو  پکره من دوست ندارم دم عروسیم دلش گرفته باشه

  

 


 ماد رمهرشاد سینی میوه را جلوی مهرشاد گذاشتو گفت بسه دیگه پسرم خودتو خسته نکن  استراحت کن و بعد  ا زکمی مکث اضافه کرد من میهمونای عقدو با تلفن دعوت کردم مهرشاد گفت خوب  مادر خندیدو گفت خوب که خوب شماره ی مادر شاهینو بده

 

 د رحالیکه مادر به سمت صندلی تلفن مدل استیل طلائی که گوشه ی سالن بزرگ خانه بود میرفت  ملیکا سر میز امد و د رحالیکه سیب سرخی را از ظرف میوه برمیداشت   چشمک جانا نه ای به مهرشاد زد  و   گفت بیا بازم معرفت و مرام من   و هردوبا شادی بلند خندیدند

 


 پی نوشت  اولا از این همه کامنتای با احساسیکه برام گذاشتین و دلمو پر از صفاو عشق کرد متشکرم دوم  نکته ی مهم   اون گفتگوئیکه بین مهرشادو خانوادش ر د و بدل میشه صرفا یک نقل و قول برای بیان داستان هست و عقیده ی شخصی من نیست  من سعی میکنم برای تمام ادما با هرنوع اعتقاد مذهبی و غیره ارزش قائل بشم و همینطور برای هر قشرو طبقه ای چه بازاری و چه تحصیلکرده    بنظر من این ذات پاک و رفتار انسانی ادماست که به اونا شخصیت میده نه نوع اعتقاد ویا میزان تحصیلاتو ثروتشون  و یا همینطور ظاهرشون
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خب من قاعدتا باید سال نو رو به همتون تبریک بگم و براتون ارزوی موفقیت کنم ولی میدونین بنظرم خیلی کلیشه ای میاد براورده شدن ارزوها وقوع اتفاقات خوش و لذت بخش  در هرمقطعی از زمان میتونه امکان پذیر باشه حتی در اخرین دقایق همون موقعیکه سکوت همه جارو فرا گرفته و صدای  قلب هممون همراه با صدای تیک تاک ساعت میزنه  اما از شما بگم دوستای قدیمی و دوستای جدید کسانیکه مینویسن انای عزیز فکر میکنید برای من سادس یا اینکه نگاه میکنم ببینم تعداد کامنتام چندتاست نه تک تک این عزیز گفتنهای شما رو تو لحظات سخت زندگیم عین حلقه های یک زنجیر بهم پیوند میزنم و برام میشه  یک دستاویز محکم وقتی زیر نگاه تیز شکنج از توی موبایل پیامتون رو میخونم ناخود اگاه میخندم گاهی هم اشک تو چشمام حلقه میزنه اگه میخواین بگین وا چقدر ندید بدید بگید  راحت باشین چون با وجودیکه هیچ سری رو تو دنیای مجازی برای شکنج فاش نمیکنم اما ته دلم بدون اینکه کلامی بگم به شکنج پز میدم که ببین من چه دوستائی دارم منو ندیدن و احتمالا هیچ وقتم نمیبینن اما منو لایق دونستن که صفت عزیز رو کنار اسمم بذارن  و این برا ی من خیلی ارزشمنده خیلی زیاد  اخه فکرشو بکنین مثلا چند دقیقه قبلش یک نفر با صدای ناهنجارش سرت داد زده اهووووی کلفت ج.ا .ک .ش ...خرس بوفالو  ....بعد تو میخونی انا ی عزیز خیلی نوشته هاتو دوست دارم توروخدا شما جا ی من باشین ذوق مرگ نمیشین   ...اون موقس که تو به اون صورت سیاه خشمگین که احتمالا بقول خودش از دوری ۲۵۰ گرمیاش  دلتنگه  پوزخند میزنی و عین یک ادمیکه توی بهمن گیر کرده و منتظره کسی نجاتش بده تو دلت فریاد میزنه اوهوووووووووووووووی   من اینجام من زنده م  و این دیونه ی روانی نمیتونه منو خورد کنه حتی اگه من چاق ترین و زشت ترین زن دنیا باشم ..... خوب اینجا بنویسم که مهربانو خیلی ممنونم برام نوشتی الان داره فیلم زاغه نشین میلیونرو نشون میده تیتا خوشحالم که هستی  و مارال و اگه درست خونده باشم شانای  نگران     فونت فارسی انگلیسی نباشین  من کامنتای شمارو با همون حروف انگلیسی میبلعم  و ای لذت میبرم    پونی حمید عزیز  تینا فرزانه ( بابا سانسوریاشو نمیشه نوشت خواهر مردم حرف درمیارن)خیال تو که منو با اون شعریکه فرستاد کشت اقا ما داشتیم میرفتیم دکتر قلب اقا دورا زجون شما این قلبه اوضاش خیلی ناجوره شعرو دیدم کم مونده بودتو تاکسی بزنیم زیر اواز  دیگه جونم براتون بگه ...اها ..اها یک چیزی خدمت دوستای عزیزم یک نکته مهم بگم اجازه بدین قلم قرمزو بردارم  دوستا ی گلم اینجانب انا میخواد با شما صادق باشه اینقدر صادق چون فرصتها کوتاهه و ارزش پنهان کردن حقایق رو نداره  من اینجا به شمامیگم من خیلی ادم خوبی نیستم  من عیبای زیادی دارم شاید کمی حسود شاید شکمو تنبل و عاشق ماجرا های گناهکارانه اره من مریم مقدس نیستم من اشتباه کردم و بدتر از اون هنوز میل به اشتباه کردن درمن زندس   هنوز عاشقم عاشق ادمای رفته و ادمای مونده و شاید یکی که یک روز بیاد  من زن باعرضه ای نبودم من از خودم دفاع نکردم  من خیلی کارا نکردم اما گاهیم شجاع بودم گاهی هم دل به دریا زدم من فقط غصه ام اینه که چرا این صفحه خنده دار نیست  خانم لنگ دراز با شمام نمیدونم میخونی یانه  اما خدائیش نوشته هات معرکس حداقل تو دیگرون شاد میکنی  اما بچه ها یادتون باشه دلم نمیخواد منو ادم بدبختی بدونین و گاهی برام غصه بخورین اخه من چی دارم تو این دنیا بگم بااین همه فاجعه مگه چقدرش سهم من بوده من نمیتونم پرچم مظلومیتو قربانی بودنو بالا ببرم چون مدارک برعلیه منه اینهمه تعمت استفاده نشده اما بقول اقای شصت چی توان من این بوده چون من خیلی خستم خیلی....من نمیخوام اسم ببرم  اما هرکی این نوشته رو میخونه بدونه این احساس خوب من مال خودشه پایان

 

در ادامه دوستانی که تو هر پست بالای صد کامنت دارن بهم نخندینا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین نفهمید چگونه عرض حیاط را طی کرد در حالیکه  هزار حدسو گمان مختلف به مغزش هجوم اورده بود ولی احتمالی که  بنظرش از همه قویتر بود پی بردن شاهین به ماجرای رفتن او بهخانهی مهرشاد بود اما  اخر او هیچ نشانه ای از خودش به جا نگذاشته بود اما نه چرا کارتی که به گلها الصاق شده بود و در ان با کلماتی مهرامیز فارغ التحصیلی مهرشاد را بهاو تبریک گفته و با نامش امضا کرده بود  بله هیچ بعید نبود حتما شاهین برای بردن وسایل شخصیش به اپارتمان مهرشاد رفته بودو بهنحوی ان کارتت را پیدا کرده بود جالبتر از همه این بود که شین بیشتر از انکه نگران مواخذهو برخورد خشن شاهین باشد برای مهرشاد نگران بود بنابرایندر ان لحظاتبسیار کوتاه تصمیم گرفت مسئولیت همه چیز رابه عهده بگیرد و اعتراف کند به دلخواه خودش برایایجاد رابطه اقدام کرده بودو صدالبته شاهین هرگز نمیفهمید ان شب چه گذشته  چیزی به ورودی دانشگاه نمانده بود و شین با ژست هنرپیشه ی سریال اوشین که با بالا پائین بردن مشتهایش تمرین مقاومت و صلابت میکرد با گامهائی استوارو مطمئن رفت تا با شاهین روبه رو شود

 اما انجا در ان محوطه ی کوچک ورودی هیچ کس منتظر    شین نبود شین کمی دور خودش چرخیدو این طرف و ان طرف را نگاه کرد  ای وای نکند خانم شاهرودی با او شوخی کرده بود که ناگهان با کمال تعجب صدای مهرشاد را از خارج از دانشگاه نزدیک در ورودی شنید  شین شین

شین برگشت و یک راست با عصبانیتو اخمی که هرچه کرد نتوانست جلوی ان را بگیرد یک راست به سمت مهرشاد   رفت و او راهمراه با فریادی کوتاه از تعجب صدا زد  مهرشاد

مهرشاد یک قدم به جلو امد و برعکس شین مانند بچه ای لجباز پشتش را به او کردو بی اختیار با قدم هائی نسبتا تند به سمت سرازیری خیابان به راه افتاد در حالیکه یک دستش به بند کیف و دست دیگرش به عقبو جلو پرتاب میشد و سرش پائین بود مهرشاد لحظه ای ایستاد ورفتن شین را نگاه کرد  و بعد به دنبالش دوید و بند کیفش را گرفت شین ایستاد و به عقب برگشتو د رهمان حال چشمش به دو همکلاسی موذیو بد جنسش خورد که کنار کیوسک تفن رو به روی دانشگاه ایستاده بودند و با دیدن شینو مهرشاد به هم اشاره میکردندو لبخند مکارانه ای ردو بدل میکردند  شاید حالا شما ئیکه خواننده یداستان زندگی شین هستید از ان دختر پسرهای ترگل ورگل و جوان باشید  و تعجب کنید که چرا شین  از این مسئله ی بسیار ساده و معمول اینقدر براشفته شده. صحنه ایکه این روزها خیلی معمول است اما در ان فضا بخصوص  قبل از ان انتخابات خاص و عوض شدن جو همین حرکت ساده میتوانست دردسر ساز شود  وبر خلاف تصور همه که دانشگاهازاد را محیطی راحت تر و باز تصور میکردنداتفاقا سخت گیریها در محیط این دانشگاه بیشتر بود  بگذریم خوب کجا بودیم بله  شین با دیدن دو همکلاسی بیشتر دستپاچه شد  ودر جواب مهرشاد  که پرسید کجا داری میری  با بی قراری  وخشم کنترل شده ای  جواب داد مهرشاد اینجا چیکار میکنی دم دانشگاه من اونم بدون قرار قبلی بدون هماهنگی بعدشم ....وای خدا ی من یک راست میری سراغ ح.ر.اس.ت دانشگاه  سراغ منو میگیری نکنه میخوای کارتمو بگیرن

 

 مهرشاد نگاهی به اطراف کردو گفت باشه توضیح میدم برات حالا بیا بریم سوا رماشین بشیم  که شین نالید وا ی خدایا تومیخوای من جلوی اینا باتو سوارماشین بشم  که مهرشاد صبور ارام گفت ماشین اون پائین بعد ا زکیوسک روزنامه فروشی رو به روی قنادی پارک شده و دید نداره ولی الان تو با این کارای بچه گانت بیشتر جلب توجه میکنی

 

شین سوار ماشین شدو در رابست و مهرشاد بلافاصله حرکت کردو ده دقیقه بعددر یکی از کوچه های پهن فرعی پیچید و د راواسط کوچه کنار یک سوپر مارکت که تعداد زیادی بسته های پلاستیکی حاوی بطری نوشابه ی خانواده  را بیرون مغازه گذاشته بود پارک کرد

مهرشاد دستش را روی حلقه فرمان گذاشت و زیر چشمی به شین که هنوز قیافه اش در هم بود نگاه کردو  به شوخی گفت

وای وای نگاش کن چه بد اخلاق  ولش کنی میخواد خرخره ی منو بجوه   شین نیم نگاهی تیز به مهرشاد کرد و سرش را به سمت شیشه ی مجاورش برگرداند و سمت دیگر را نگاه کرد  مهرشاد با دیدن این عکس العمل شین  موذیانه اضافه کرد  عزیزم  درسته از قدیم گفتن گربه رو بایددم حجله کشت اما... در اینجا با حالتی نمایش اه سوزناکی کشیدو  ادامه داد  و لی متاسفانه ما  دو سه فاز   از  این مرحله ی فاینال  پروژه عقبیم

شین که کم کم داشت عصبانیت خود را فرامو شمیکرد با این اشاره ی  ظریف و  در عین حال   گستاخانه  مهرشاد اسیر شرمو هیجان عجیبی شد و خشمگین گفت واقعا که خیلی پر روئی و بدونانکه قصد رفتنداشته باشد دستش به سمت دستگیره یدر رفت که مهرشاد پیش دستی کردو دستش را گرفت و گفت ا .. ا .. خانوم خانوما کجا ... شما بدام افتادی و من قصد ندارم  بذارم در بری .

دستان سفید و کوچک شین  در میان دستان گرمو اطمینان بخش مهرشاد شل شد و بیش از ان نتوانست ظاهرش را کنترل کند بنابراین لبخندیو زدو گفت اخه کارت درست نبود من خوشم نمیاد بیای دم دانشگاه این بچه های ما خیلی فضولن منو سوال پیچ میکنن حالا خانوم شاهرودی که جای خودشو داره

مهرشاد گفت فکر خانوم شاهرودی رو نکن اینا خودشون واردن  وقتی من اینطو اروم و خونسرد بااعتماد بنفس کامل میرم جلو میپرسم خانوم شیرازی کجان  اون حتی یک ذره هم شک نمیکنه که من  یک پسر علاف باشم که با تو مثلا رفیقم  و بعدشم میرسیم به  بچه های دانشگاه  حالا واقعا اگه اونا سوال پیچت کنن تو نمیتونی بگی من چه نسبتی باهات دارم

شین  متعجب گفت چه نسبتی؟

مهرشاد گفت خوب معلومه من قراره به مبارکی میمنت بزودی بشم همسر جنابعالی شین نکنه تو خودتم باور نداری  که به من بعله دادی 

شین کلافه گفت ولی من نمیخوام بااین سرعت ازدواج کنم من میخوام ...که مهرشاد حرفش را برید بله گفتی میخوای معشوقه ی من باشی منم قبول کردم چون میدونم تو ذاتا یک دختر تاتری هستی  میخوای نمایش اجرا کنی   یک نمایش عاشقانه   منم قبول کردم همبازیت باشم تو  دوست داری شروع زندگیت   مهیج باشه درست مثل قهرمان قصه های فراوونی که خوندی   نه اینکه مثلا با مراسم  تکراری وتصنعی چای اوردن تو و   سکوت ماو سخنرانی بزرگترا  شروع بشه   و بعد خندید و گفت حالا شین فکرشو بکن  پدر ومادر من و تو بی خبر از این همه عاشقونه ی ماو   قرار گذاشتنا و بوسه بازی تازه

 اخرمجلس بگن اجازه بدین عروس دوماد برن با هم صحبت کنن چقدر کمدی میشه

 

شین در حالیکه میخندید کمی هم ناراحت بود ازاینکه مهرشاد دستش را خوانده و کنترل رابطه را بدست گرفته بنابراین ناشیانه خواست زرنگی کند بنابراین گفت حالا شاید بعد از یک مدتیکه با هم دوست بودیم من دلتو زدمو منو نخواستی یا یک عیبی تو من پیدا کردی   که این بار مهرشاد جدیو عصبی گفت نخیر منکه ا زخودم مطمئنم اما تورو نمیدونم ..... ولی  نه شینی که من دوست دارم یک دختر اب زیر کاه و فریبکا رنیست که بخواد د منو سرکار بذاره    اون خیلی پاکه   وگرنه من حاضر نمیشدم بهش دست بزنم  ..... ..وبعد انگار خودش هم تردید پیدا کند ادامه داد پس ببین شین به من حق بده وقتی میبینم سه روزه ازت خبری نیست بترسم و بی قرار بشم بیام دم دانشگاهت  ..تازه میخواستم بابت اینم ازت تشکر کنم   و به ساعتی که به دستش  بسته بود اشاره کرد شین خیلی قشنگه و خیلی هم گر ون     شین  که  ا زنامهربانیو بداخلاقیش  پشیمان شده بود اهسته مچ دست  مهرشاد را همراه با ساعتیکه با گرفتن وام دانشجوئی  از موسسه ای در لاله زار خریده بود  نوازش کردو گفت مهرشاد جان عزیز من مطمئن باش من هیچ وقت ترکت نمیکنم  توشین و درست شناختی   اما اینم بدون که پدر من با نامزدی مخالفه معتقده که دختر باید زود بره سرخونه زندگیش اگه تو همین فردا بیای خواستگاریم  مطمئن باش سخت گیریش روی من بیشتر میشه  بهت قول میدم  تمام نیروشو صرف میکنه که تا شب عقدو عروسی ما یک ساعتم باهم تنها نباشیم

مهرشاد گفت خوب شین مگه این بده که ادم به عشقش محرم و حلال بشه 

شین گفت نه دیگه نشد تو به من قول دادی  که بهم فرصت بدی   نه اینکه با عجله پرتم کنی تو مسئولیتهای زندگی بقول خودت بذار  این نمایشنامه رو اروم و با حوصله با هم بنویسیم همدیگه رو از نزدیک بیشتر بشناسیم  علاقمون قوام پیدا کنه  عین یک گیاه  که اروم رشد میکنه  و بزرگ و قو ی میشه   اینطوری بهتر نیست ...........

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین روی یکی از تک وتوک نیمکت های حیاط دانشکده نشسته و کیف برزنتی بی حالش کنارش پهن شده بود    در دو روز گذشته اصلا به دانشگاه نیامده بود روز اول که تنها دو ساعت انهم ۷ .۴۰ تا ۹ کلاس داشت که با ان حال و احوالی که هنوز در گیر تب و تاب شب گذشته بود جدا بی خیالش شده بود و فردایش هم اصلا کلاس نداشت و د رخانه مانده بود و خودش هم نمیدانست که چرا بیهوده تمام روز سعی کرده بود همه ی کارهای خانه را به تنهائی و بدون کوچکترین دخالت مادرش بی عیب و نقص انجام دهد شین اصولا یک دخترکار ی نبودولی وقتی به خانه داری و کا رکردن می افتاد دیگر حا ل خود را نمیفهمیدو یک دفعه متوجه میشد ساعتها گذشته و او تمام مدت ظرف شسته غذاپخته و لباسها یپخشو پلابرزمین را در کشوهاچیده و مرتب کرده است درست مانند سکین خانم که هفته ای یکبار برای کمک به مادرش به خانه ی انها میامد اما چرا ؟علت این همه جنب و جوش و فعالیت که حتی  مادرش را که به اصرار شین همراه با کتاب دعا ی جدا نشدنی اش رو ی کاناپه ملافه پوش نشسته بود متعجب کرده بود....چه بود؟ احساس گناه.. شرمساری   ....

ـنه

 این جواب قاطعی بود.   وقتی شین  گرمای دلانگیز اغوش مهرشاد را بخاطر میاورد ویاد اوری حس خوشایندزمزمه های تکرار شونده ی ذکر گونه ی دوستت دارم او ..از خود بیخودش میکردو د رجانش تب و تابی به راه میانداخت  و دقیقا باعث میشد د ران حیاط بزرگ خلوت و بی تفاوت همانطور که مهرشاد دوست داشت سرش به عقب رود پلکهایش به هم اید  ودرست بااحساس لذت بینهایت تنفس هوای لطیف و سبک بهاری ... در انتهای زمستان سرد..رایحه ی عشق تازه شکفته اش را استشمام کندو  لبخند کشداری بزند انهم درست در پناه تنها درخت کهنسال دانشگاه که برگهایش زردو نارنجی در اطراف ریخته بود

و این تابلوی تمام نمای فصول زندگی شین بود که  به هم امیخته بود

البته این احساس دائمی نبود . بخصوص که در لحظات کوتاهی خود نصیحتگرش بر او قالب میشد و اورا سرزنش میکرد که در نخستین دیدار زیادی بی پروائی و جسارت  ا زخودش نشان داده  و اسان از شراب کهنه  و سکر اور عشق به معشوق نوشانده است . اما شین چه راحت این افکار سخت گیرانه را کنار میزدو میدانست که این روش شین است. راست و صادق بدون فریب و خوب میدانست تنها ان لحظات لمس داغ و ناب میتوانست اورا از چنگ رخوت چسبناک عشق بیهوده اش به حامی برهاند . گاهی هم افکاری ترسناک  ومضطرب کننده  عین تابلویی هشدا ردهنده  که خبر از یک پرتگاه مخوف یا یک پیچ خطرناک بر مسیر راه میدهد  سرعت افکار عاشقانه اش را کم میکرد. مثلا یک دفعه ا زخودش میپرسید پدرش چه خواهد گفت اگر بداند؟ یا اخر این مسیر کجاست ؟ اما مثل همیشه با روش اسکارلت گونه ای فکر کردن به موانع را به تعویق میانداخت و به فرداو فرداها موکول میکرد  شین در اغوش همین رویاهاو ترسها پیچ و تا ب میخورد که یک دفعه خانم شاهرودی بالای سرش ظاهر شد. شین کمی جا خورد اول درست نشست و بعد مقنعه اش را  جلو کشید  و سلام لرزانی گفت خانم شاهرودی با لبخندی گفت ترسیدی ای بابا مگه من لولوخورخوره هستم  پاشو هول نکن یک اقائی اومده دم در باهات کار داره  شین با وحشتی غیر ارادی پرسید داداشمه شاهرودی گفت  منکه داداشتو نمیشناسم عزیز جان نترس فکر نمیکنم خبر بدی داشته باشه ظاهرش که خیلی ارومه

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:58  توسط اندیشه فرزانه  |