مهرشاد با فاصله ازیکی از این کیوسک های دست ساز تلفنی ایستاده بود . از همین تلفن هایی که معمولا مغازه دارها ی بجان امده از دست مشتریهایی که فقط میخواستند یک تک زنگ بزنند رو به روی محل کارشان روی درخت سکوی سنگی تیرک اهنی یا خلاصه هر جه گیرشان میامد نصب میکردند. تاروزی هزار بار مجبور نشوند بگویند نه اقا یا نه خانم تلفن شخصیه یا خرابه یا قطعه حتما شمائیکه در دوران بی موبایلی یا کم موبایلی زندگی کرده اید این تلفن های اغلب نارنجی با شماره گیر چرخان را که با یک سکه ی پنج تومانی که ان موقع اجرو قربی داشت میتوانستی سه دقیقه حرف بزنی را بیاد دارید
یک دختر که ظاهرا دانشجو بنظر میامد با سامسونت ا زدور پیدایش شد مهرشاد با کمی تردید به او نزدیک شد و پرسید ببخشین خانم میتونم میشه یک لحظه وقتتونو بگیرم دختر با نگاهی تعجب امیز که سوال تو دیگه از کجا پیدا شد در ان هویدا بود خشک و جدی گفت بله بفرمائید مهرشاد سریع گفت خانوم محترم اشتباه نشه میخواستم لطف کنین برام به این شماره زنگ بزنین
دختر نیم لبخندی زد وگفت اوهوم گرفتم میخوای به دوست دخترت زنگ بزنی مهرشاد کمی سرخ شد و گفت البته تقریبا نامزدمه ولی حالا شما لطف کنین پای گوشی بگین با (.......... )کار دارین
دختر در حالیکه میخندید گفت چه اسم عجیبی هم داره تا حالا نشنیدم ایرانی نیست نه؟ مهرشاد با شیفتگی گفت خیلی قشنگه نه ..دختر در حالیکه به سمت کیوسک میرفت گفت حالا معنیش چیه مهرشاد جواب داد ستاره ی درخشان
دختر همانطور انگشتش را در حلقه ی شماره گیرمیچرخاند قیافه ی جذاب مهرشاد را د ران بارانی بلند یشمی برانداز میکرد و با خودش میگفت مردمو ببین چه زرنگن دختره چه پسری رو طور کرده و ناخواسته به دخترنادیده حسادت کرد
شین روی میز یک جزوه ی درسی را مقا بلش باز کرده بود ولی اصلا نمیتوانست چیزی بخواند. بیشتر دوست داشت در خیالاتش غرق شود و بهمین خاطر در تمام یک ساعتیکه پشت میز نشسته بود هیچ کاری نکرده بود بجز طراحی چهره ی یک دختر بر حاشیه ی جزوه که مادرش فریاد زد شین تلفن خوابی.
شین با عجله از حایش بلند احتمالا نسیم بود که این روزها بد جوری به شین مشکوک شده بود و سوال پیچش میکرد شین تا به تلفن برسد خودش را اماده کرد تا مثل همیشه از تنبلی و درس نخواندنش بنالد که صدای غریبه ای از پشت تلفن پرسید خانم شین و تا شین با تعجب بگوید بله دختر اشاره ای به مهرشاد کردتا گوشی را از دستش بگیرد و با شنیدن صدای شما گفتن شین بگوید شین عزیز م سلام
شین با تعجب و شادی کنترل شده ای نا خود اگاه اهسته تر از معمول پرسید مهرشاد توئی این کی بود
مهرشاددر حالیکه با تکان دادن سر اشاره ای تشکر امیز به دخترجوان میکرد گفت یک خانمی اینجا لطف کردن قبول کردن به شما زنگ بزنن دختر که از دورشوقی که از نگاه مهرشاد میتراوید را زیر نظر داشت لبخد کمرنگی زد و با درک این نکته که سهم او از این همه شور و عشق تنها گرفتن شماره بود ه است اهسته و کند دستش را به علامت خداحافظی بالا اورد و تکان داد و رفت
-شین میخوام ببینمت
-الان
ـاره
-نمیشه مامانم میهمون داره
-تجریشم خودتو برسون سریع
شین از تاکسی پیاده شد چند قدمی راه نرفته بود که با صدای بوق محل دقیق پارک ماشین مهرشاد را پیدا کرد وقتی داخل ماشین شد و در را بست گفت سلام بفرمائین مهرشاد خان به سرعت خودمو رسوندم حالا بفرمائید امرتون
مهرشاد د رحالیکه دند ه را عوض میکرد و فرمان را میچرخاند نیم نگاهی به شین انداخت و گفت چه امری واجب تر از دیدن شما ۴ روز غیبت داشتی خانوم و بعد از اینکه خیا لش از اینکه ماشین در مسیر نسبتا خلوت و سر راستی افتاده دستش را اهسته به سمت شین دراز کرد و شین دست اماده و تشنه ی لمسش را به دست او گره زد واهی از سر رضایت و مهر کشید مهرشاد به شوخی گفت میخوای با هم دنده عوض کنیم شین اخمی کردو گفت ندید بدید لوس
مهرشاد همانطور که نگاهش به رو به رو بود این ابیات را اهسته خواند
نازنین نگا رمن چون سپیده یا رمن
میکند به کار من خنده های زیر لب عشوه های پنهانی
شین گفت کی گفته عشوه ها ی من پنهانه شما که شاهد عبور اون از مرحله تئوری به عملی بودین . در ضمن میبینم که شعرم بلدی
مهرشاد گفت در حد بضاعت اری
شین گفت پس یکی دیگه
مهرشاد کمی فکر کرد وگفت اها ........................................... دلبر جانان من برده دل و جان من برده دلو جان من دلبر جانان من
شین سکوت کرد و بعد از دقیقه ای جدی گفت منو به محبتت عادت دادی به این جمله های مهر امیز به این نوازش های بی مقدمه بقدری بهت وابسته شدم که تو خونه ی خودمون وقتی رفتارای سرد و بیتفاوت بقیه رو میبینم احساس غریبگی میکنم پریشب که شاهین سر یک موضوع کوچیک سرم داد و بیداد راه انداخت منیکه همیشه بی اهمیت میگذشتم یا باهاش سر شاخ میشدم گریم گرفت
مهرشاد با لحنی رنجیده گفت نمیدونم چی بگم بارها نصیحتش کردم گاهی اینقدر با محبتو مهربونه که همه شیفتش میشن گاهی هم عصبیو غیر قابل کنترل حیفه واقعا حیف ... و بعد ادامه داد راستی شین یک چیزی راستشو بخوای بهمین خاطر میخواستم ببینمت شین پرسید چی
شین میخوام یک پیشنهادی بهت بکنم دوست دارم قبول کنی بخاطر من باشه
شین در حالیکه میخندید گفت اقای محترم قرار نیست من هر پیشنهاد شما رو قبول کنم
مهرشاد گفت نه باور کن درخواست خاصی نیست فقط اوم شین ببین من دوست دارم ....با هم بریم من برات یک لباس خیلی زیبا انتخا ب کنم راستشو بخوای ...خوب من میخوام تو توی مجلس عقد و عروسی خواهرم بدرخشی و از همه بهتر باشی و خلاصه حسابی دل مادر شوهر اینده تو به دست بیاری
شین یک ان احساس بدی کرد بنظرش امد این جمله اشناست یک جوری یاد و خاطره دانی و ترغیب هایش به لاغری و زیبائی و ان همه تحقیرو خفت متعاقبش در ذهنش زنده شد . بهمین خاطر گفت ببین مهرشاد ازت خواهش میکنم منو تو این مسابقه ی زیبائی و شیک پوشی شرکت ندی که از حالا میدونم بازنده هس. ببین تعارف که نداریم من یک دخترمعمولی هستم که شاید با ارایش کمی زیباتر بشم اندامم که جا ی خود داره مهرشاد نذار دوباره بشکنم و خورد بشم من طافت ندارم ببین من دوستت دارم تو هم تا هر وقت که منو بخوای باهات هستم اگرم نخواستی یا ازم خسته شدی باور کن میرم بدون هیچ ادعایی یا گله و شکایتی فقط یک اشاره کافیه فقط بهم بگو خداحافظ بهانه نیار دروغ نتراش
چون من با تو صادق بودم خیالتم راحت باشه که رابطه ی ما یک راز میمونه و هیچ کس خبر دار نمیشه
مهرشاد جوابی نداد فقط در اولین جائیکه بنظرش مناسب رسید ماشین را نگداشت و گفت شین واقعا منو ناامید کردی بابا نا سلامتی من همین چند دقیقه پیش داشتم برات شعر میخوندم و نگار نازنین و دلبر جانان صدا میزدم تو نگران چی هستی نگران قضاوت مردم ...مادرم ..دیگران... شین من فقط میخوام زندگیمونو بااحتیاطو عقل و سی یا ..ست شروع کنم من نمیدونم تو چطور فکر میکنی و با کی خودتو مقایسه میکنی
قبلا هم بهت گفتم من تورو دوست دارم بخاطر خودت خند ه هات سادگیت بخاطر اواز خوندنت بخاطر رویاهایی که سعی میکنی عملیش کنی بخاطر اینکه همه چیزت رو با من تقسیم کردی غم هات شکستت شادیت مگه یادم میره چشماتو بستی و خودت رو به دست من سپردی این همه اعتماد رو من پیش کی پیدا کنم حالا بگو بگو که حرفمو قبول میکنی و چون دید شین ساکت مانده بلند تر گفت یالا باید موافقت کنی
شین گفت داری زور میگی
مهرشاد - اوهوم
شین -باشه هر چی تو بگی
شین بی تاب این قلدر بازیهای ظریف عاشقانه بود.اینکه مهرشاد چیزی بگید او مخالفت کند و بعد او با تحکمی مهر امیز حرفش را به کرسی بنشاند در حالیکه هردو میدانستند این تنها یک بازی خوشایند است