شین در استانه ی در اپارتمان چون سر داری فاتح مغرور و اگاه از زیبائی اش ایستاده بود .باید مسلط و با اقتدار شروع میکرد نمایشی که اغاز بی پایانی بر واقعیتی ادامه دار بود. نباید میلغزید میشکست نه نه و هیچ تردید یا پشیمانی رخنه میکرد. مهرشاد ذوب شده از گرمای عشق هزار فدایت شوم از نگاهش می بارید و بی اختیار گلبرگهای گل های کوچک و ظریف در دستش را لمس میکرد. شین بیتعارف راست و بی واهمه جلوتر از مهرشاد رفت و نگاهی به دوروبرش انداخت نه انصافا تک تک اثاثیه کم اپارتمان ساده و شیک و با سلیقه انتخاب شده بود. شین چرخی زد و بی انکه دنبال چوب لباسی بگردد شال گیپورو مانتویش را از تن د راورد و با همان لباس شب زیبا ی مشکی مقابل مهرشاد ایستاد و هیچ نگفت و مزاحم نشد تا مهرشاد نگاه عاشقانه ی نوازشگرش را به تمام زیبائی های عریان بدنش بدوزد شاید هر زنی در زندگیش این گونه نظاره شدن ستایش امیز را تجربه کرده باشد .نمیدانم ولی فکر کنم بی تردید احساس بسیار خوشایندیست. مهرشاد که چندان عادت به نظر بازی نداشت با همان شرم ذاتیش نگاهش را که این اواخر برق هوس گرفته بود به سوی دیگرمعطوف کرد وبعد مکث کوتاهی گفت شین شین عزیز این لطف غیر منتظره رو مدیون چی هستم خدایا خداوندا چقدر بایدتوروشکرکنم که یک ساعت پیش بیرون نرفتم و بعد دوباره به شین نگاه کرد و گفت شین چقدر زیبا شدی نمیدونم اصلا نمیتونم بفهمم تو اومدی به من سر بزنی و بعدش بری میهمونی اره دوباره عین دفعه ی پیش هیچ میدونی اون روز با چه ذوقی به دیدنت اومده بودم تا تورو با ماشین تازم به گردش ببرم ولی افسوس اونموقع تو تو ی همین لباس همینقدر زیباو اراسته داشتی به میهمونی میرفتی و من اون شب همه ی ذوقم از بین رفت راستشو بگو حالادوباره کجا میخوای بری اومدی منو دیونه کنی وبری شین با تسلط و طنازی از پیش تمرین شده ای قدم به جلو گذاشت و خیره و اغواگر به مهرشاد نگریست و با زیباترین لحنی که در خود سراغ داشت گفت نه امشب نه امشب بخاطر خودت اومدم و تا وقتی منو از خودت نرونی جائی نمیرم مهرشاد از این کلام و این نگاه اشکارا بهم ریخت و این بار به راحتی تمام اموزه های مذهبی رااز یاد برد خون در رگهایش جوشید نفسی تند کشید و بیمحابا بدون شرم سرشار از تمنا به شین نگاه کرد و کمی به او نزدیک شد شین که قواعد بازی را اموخته بود خودش را عقب کشید و با ناز گفت دعوتم نمیکنی بشینم میخوای همین طور ایستاده برام سخنرانی کنی مثلا من میهمونتم اقای دکتر اومدم فارغ التحصیلیت روبهت تبریک بگم.
مهرشاد با صدائی ارام در حالیکه میکوشید برانگیختگیش را پنهان کند گفت بله بله ببخشید بفرمائید بنشینید و شین با گام هایارام به سوی کاناپه ی سورمه ای رفت و نشست در فاصله ای که مهرشاد به اشپزخانه رفت تا وسائل پذیرائی از شین را بیاورد یک لحظه دختر بچه ای هراسان در وجود شین ارام نالید شین شین چیکار میخوای بکنی ازت میترسم اما شین با بیرحمی اورا پس زد وبه گفتگوی درونیش اهمیت نداد یک لحظه با مهری بیحد با طنازی به مهرشاد که با چای بیسکوئیت جلو میامد نگاه کرد و ناخود اگاه تکه هائی از تصاویر روزیکه خسته و زار با ان روپوش خون الودو کثیف... تیکه تیکه شده و شکسته به این اپارتمان پناه اورده بود را بیاد اورد اما این بار همه چیز فرق میکرد نه این اثاثیه ان اثاثیه دربو داغان بود نه شین ان دخترژولیده نه این شین شین دیگری بود که امده بود تمام خاطرات اندوهبارش را حتی بقیمت دردو رنج فراوان به خاک بسپارد و قلبش را خالی ازان عشق یکطرفه تمام و کمال به مهرشاد بسپارد وقتی مهرشاد خواست مثل دفعه ی پیش مقابل شین روی زمین بنشیند شین گف نه ....مهرشاد نگاه دقیق و زیرکانه ای به شین کرد و بر خلاف انتظار شین نه در تک مبل پهلوی کاناپه بلکه دقیقا د رکنارش نشست اول دور وبا فاصله و بعد نزدیک و نزدیک تر و بعد ارام گفت شین یعنی باو رکنم اینجائی برای دیدن من اومدی برای خوشایند من نه هیچ بهانه ی دیگه ای
شین در حالیکه قلبش تند تند میزد ترسو غم را به گوشه ای پرتاب کرد کمی به سمت مهرشاد چرخید و راست به چشمانش نگاه کردو گفت اره دقیقا بخاطر تو بخاطر همه ی خوبیهات من بهت قولشو داده بودم یادت رفته دفعه ی پیش
مهرشاد نزدیکترامد دستان شین را گرفت و گفت شین دفعه ی پیش تو برام قصه گفتی حالا بذار من برات بگم بگم که چطور از همان بار اول عاشقت شدم که چقدر برام سخت بود که با اون طرز تریبت خانوادگیم که همیشه به من القا کرده بودبه دختر خانواد ه ا یکه منو به خودشون راه دادن و محرم خودشون دونست باید به چشم خواهرم نگاه کنم... پشت پا بزنم و بارها و بارها تورو عاشقانه و رها
د رکنا رخودم تصور کنم تا اینکه خیلی زود همون شب میهمونی فهمیدم که تو به کس دیگه دل بستی خدایا به من چی گذشت تااینکه اون روز اگرین به من زنگ زد و من تورو عین یک پرنده ی زخمی اوردم اینجا یادته وقتی داشتیم برمیگشتیم وقتی داشتم درو پشت سر خودمون میبستم با خودم گفتم دیگه هیچ وقت نمیتونم باهاش تنها باشم و ...شین ادامه داد و نوازشش کنم و ببوسمش مهرشاد خندیدوگفت دقیقا این تنها چیزی بود که بهش فکر می کردم حتی عصبانی شدم شین گفت اره و به من گفتی تو فقط فکر دلبری بیرحمانه هستی مهرشاد دستان شین را محکم تر گرفت و گفت شین شین عزیزم یعنی میشه تو منو بخوای میشه منو قبول کنی و ما ل من باشی و همزمان شین را به سمت خود کشید شین سرش را بر شانه ی مهرشاد گذاشت و د رحالیکه به پنجره ی وسیع رو به رو نگاه میکرد اهسته گفت اره اره میشه بشرطیکه کمکم کنی واهسته قطره اشکی ا زگوشه چشمانش غلطید جاری شد مهرشاد که موهای بسته ی شین را بهم میریخت گفت بگو بگو چطور شین گفت نمیدونم کمکم کن همه چیزو فراموش کنم و بعد ارام سر از شانه ی مهرشاد برداشت و بعد با نگاهی که غم شکستگی عشق رهائی همه با هم د ران میرقصید با کندی و سختی گفت منو ذره ذره تصاحب کن ارام و با حوصله هم روحم و هم جسمم منو از چنگال این عشق لعنتی بکش بیرون و بعد انگا رتمام نیرویش را از دست داده باشد درست مانند همان وقتیکه از بیمارستان مرخص شده بود خسته سرش را به کاناپه تکیه داد و چشمانش را بست ترسیده و منقبض بود شاید هم کمی میلرزید مهرشاد ارام دستانش را به دو راو حلقه کرد شین نا خوداگاه و واکنش امیز یک لحظه کوتاه به خودش امد و خواست خود را از اغوش مهرشاد بیرون بکشد شاید کمی هم تقلا کرد اما مهرشاد ماهرانه او را تنگتردر اغوش گرفت و ارام ارام موهای شین را مانند کودک نا ارامی که خواب پریشانی دیده باشد نوازش کرد خیلی زود قبل از انکه شین دوباره تلاشی بکند صورت بکرودخترانه اش با زبری مردانه ی صورت مهرشاد اشنا شد و خطوط تندو قاطع لبها ی مهرشاد بر طرح لطیف لبهای برجسته و بوسه خواهش مماس شد شین بی اختیار انگا رنفسش گرفته باشد دهانش باز شد و اه کوتاهی از میان لبهایش گریخت که با نفس تندو اتشین مهرشاد د رامیختو بوسه ای طولانی شکل گرفت و این اغاز بوسه های نرمو سلسله واری بود که برحاشیه ی لبها فرو رفتگی گونه و پلک های بسته و تسلیم شین مینشست
شاید در خلال ان نزدیکی مطلق و خاص گفتگو های بسیاری میان شین و مهرشاد ردو بدل شد اما نه بزبانی اشنا و مفهوم بلکه به اه و زمزمه و اشاره با عشقی که از لابه لای انگشتانی که د رکار نوازشی کندو کشدار بود به تنشان سرایت میکرد و و گرمائیکه ا زوجود هردو بر میخواست و ممزوج میشد چون ابری از عشق انها را در برمیگرفت و تمام هراسها و رنجیدگی و تردیدها را فراری میداد عشقیکه همه جا پراکنده بود خیلی دو رخیلی پوشاننده روی همه ی اشیای ان اپارتمان کوچک روی جزوه های پراکنده که در اطرافشان روی زمین پخش بود و روی دسته گل کوچکی که منتظر اغوش گلدان بود
مهرشاد همانطور که به بهانه ی نوازش موهای شین را بهم میریخت و دور انگشتانش حلقه میکرد رشته ای از انها را بوئیدو گفت شین شین عزیزم حرفی بزن چیزی بگو میخوام صدای قشنگتو بشنوم شین فقط کمی چشمانش را باز کرد اما چیزی نگفت مهرشاد اصرار کرد بگو اینا راسته بگو تو اینجائی پیش من و من طعم شکلاتی لبهاتو چشیدم و بعد خودش به این تعبیرش خندید و شین را تکان داد بد جنس بیخود نبود این همه کیت کت میخوردی و بعد همانطور تکیه داده به کاناپه از شین قدری فاصله گرفت و دستش را به زیر چانه ی شین بردو ان را بالا گرفت یک ان چانه ی شین لرزید و قطره اشکی سر خوردو انگشت مهرشاد را مرطوب کرد بعد شین تمام و کمال چشمانش را باز کرد مهرشاد نگران دوباره به شین نزدئیک شد و گفت اخی عزیزم من وحشی اذیتت کردم اره دیگه حق داری بااون بوسه های گستاخانه شین راست نشست و گفت نه طوری نیست من فقط ... من فقط .....مهرشاد گفت عزیزم من تورو میفهمم درکت میکنم تو دخترمغرور نجیبی هستی شاید یک بوسه برای دیگران هیچ باشه که شین دستش را به علامت سکوت بالا برد و گفت نه بس کن من همه ی خطوط و فرامو ش کردم هر چیزیکه پشت این در بعنوان قانونو قاعده هست من همه رو شکستم و دوباره سرش را برشانه ی مهرشاد گذاشت و گفت چیزی نگو که به قشنگی این لحظه ها لطمه بزنه و خرابش کنه منم حرفی نمیزینم بذار همه چیز در سکوت حل بشه و معنا بگیره مهرشاد ارام گفت باشه شین حرف نزن اما سکوت نه برام بخون یک اهنگ قشنگ از همونائیکه تو خلوتت میخونی
شین گفت باشه چیزی برات میخونم از زبون خودت همین احساست همین ناباوریت همین تعجبیکه باعث میشه مدام ازمن سوال کنی
خوابم یا بیدارم تو با منی بامن
همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن
باو رکنم یا نه هرم نفسهاتو ایثار تنسوز نجیب دستا تو
خوابم یا بیدارم لمس تنت خواب نیست این روشنی از توست بگو از افتاب نیست
بگو که بیدارم بگو که رویا نیست
بگو که بعد ازاین جدائی با ما نیست
اگه این فقط یک خوابه بذا تا ابد بخوابم بذار افتاب شم توخوا ب از تو چشم نتو بتابم
بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره
صدای نرم و روشن صاف شین که کمی هم تعلیم دیده بود د ران فضا میپیجید به همه جا سرک میکشیدو ان شب ان ساعت را مثال خیالی دور و باور نکردنی جلوه میداد مهرشاد انگار بترسد که ناگهان شین غیب شود یا از خواب بپرد دستانش را محکم گرفته و بوسه ها ی کوتاهی به نوک انگشنانش میزدو بی انکه ملاحظه ی غرور و مردانیگش را بکند بی محابا اشک میریخت وقتی شین اخرین بیت را خواند مهرشاد گفت شین میدونی چیه
شین گفت نه
مهرشاد گفت شین اگه بعد از این لحظه بعد از این شب بمیرم یا اتفاقی برام بیفته راضیم چون اون خدائیکه سالها نمازشو خوندم و سعی کردم به قوانینش عمل کنم منو منتظر نذاشت تو همین دنیا بهشتو نصیبم کرد شاید خنده دار باشه ولی فکرمیکنم خدا خیلی دوسم داره اون از من راضیه وگرنه مگه میشه
شین لبخندی زدو با محبت موهای مهرشاد را نوازش کردو گفت یعنی من هدیه ی خدام برات من فکر کردم نماینده ی شیطانم مهرشاد گفت نه احساس میکنم ایمانم بیشتر شده بیشتر .........
شین در فضا ی نیمه تاریک سالن اپارتمان رو به روی پنجره ایستاده بود و به چراغهای روشن انهمه خانه و اپارتمان که زیر پای انها بود نگاه میکرد و سعی میکرد حدس بزند کدام اطاق اشپزخانه کدام پذیرائی و کدام اطاق خواب است مهرشاد به او نزدیک شد کف دستانش را روی شانه های شین گذاشت و موهای کنا رگوش شین را کنار زد و د رحالیکه نفس گرمش به گردن شین میخورد اهسته پرسید عزیزم از این جا خوشت میاد دوست داری این جا زندگی کنیم شین انگار درست متوجه نشده باشد پرسید چی و بعد گفت نمیدونم هرشاد و خودش را به کناری کشید مهرشاد دوباره جلو امد و گفت نگفتی عزیزم دوست داری اینجا زندگی کنی شاید کوچیکه اوهوم میتونم به پدرم بگم یک جای بزرگتر برام بخره پدرم امروز تورودید ازت خیلی خوشش اومده میدونی شین اون خیلی برام ارزو داره برای عروسیم همیشه میگه میخوام بهترین باشه و بعد دوباره به سمت شین رفت که بشکل مرموزی کناره جو بنظر میرسید مهرشاد گفت چرا چیزی نمیگی عزیزم تو هر چی بخوای من برات فراهم میکنم تمام اون شکوهو تجملیکه میدونم دوست داری و بعد خندید و گفت قبلا وقتی میدیدم یک مردی به زنی میگه سر تاپاتو طلا میگیرم بخودم میگفتم عجب ادم بی کلاسیه ولی حالا میبینم دلم میخوات به تو این حرفو بزنم البته میدونم تو جواهر دوستداری شین یک دفعه بی مقدمه به مهرشاد نزدیک شدو گفت مهرشاد میشه اینقدر تند نری من بهت گفت بامن اهسته بیا باشه مگه قرار نشد اهسته اهسته و گام به گام اینطوریکه گفتی یک لحظه خودمو سر سفره ی عقد دیدم مهرشاد گفت خوب اشکالش چیه عزیزم شین گفت میترسم همین فقط همین مهرشاد گفت باشه معنیش اینه که بازم صبر کنم شین گفت اره اره فعلا در این موقعیت بذار بدون هیچ قول و قراری وتعهدی فقط معشوقه ی تو باشم
فقط معشوقه
دوستان عزیزم سلام چون حدس میزنم نتونم بموقع عیدو بهتون تبریک بگم از همین حالا بدونید که برای همه ی خوانند هام همه ی مردم اون خوشبختی رو که حتما لایقش هستند رو خوا هانم دلم میخواد یک چند روزی اینجا ننویسم چون تقریبا بعد از نوشتن این فصل بد جور کم اوردم و یک حس عجیبی عین یک موج منو هی میبره به گذشته و بر میگردونه انگار اتا و شین دارن به هم نزدیک میشن چیزی که همیشه ازش اجتناب میکردم بگذریم خوش باشیدو خوش بگذرونید
