تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر


شین در استانه ی در اپارتمان چون سر داری فاتح مغرور و اگاه از زیبائی اش ایستاده بود .باید مسلط و با اقتدار شروع میکرد نمایشی که اغاز بی پایانی بر واقعیتی ادامه دار بود. نباید میلغزید میشکست نه نه و هیچ تردید یا پشیمانی رخنه میکرد. مهرشاد ذوب شده از گرمای عشق هزار فدایت شوم از نگاهش می بارید و بی اختیار گلبرگهای گل های کوچک و ظریف در دستش را لمس میکرد. شین بیتعارف راست و بی واهمه جلوتر از مهرشاد رفت و نگاهی به دوروبرش انداخت نه انصافا تک تک اثاثیه کم اپارتمان ساده و شیک و با سلیقه انتخاب شده بود. شین چرخی زد و بی انکه دنبال چوب لباسی بگردد شال گیپورو مانتویش را از تن د راورد و با همان لباس شب زیبا ی مشکی مقابل مهرشاد ایستاد و هیچ نگفت و مزاحم نشد تا مهرشاد نگاه عاشقانه ی نوازشگرش را به تمام زیبائی های عریان بدنش بدوزد شاید هر زنی در زندگیش این گونه نظاره شدن ستایش امیز را تجربه کرده باشد .نمیدانم ولی فکر کنم بی تردید احساس بسیار خوشایندیست. مهرشاد که چندان عادت به نظر بازی نداشت با همان شرم ذاتیش نگاهش را که این اواخر برق هوس گرفته بود به سوی دیگرمعطوف کرد وبعد مکث کوتاهی گفت شین شین عزیز این لطف غیر منتظره رو مدیون چی هستم خدایا خداوندا چقدر بایدتوروشکرکنم که یک ساعت پیش بیرون نرفتم و بعد دوباره به شین نگاه کرد و گفت شین چقدر زیبا شدی نمیدونم اصلا نمیتونم بفهمم تو اومدی به من سر بزنی و بعدش بری میهمونی اره دوباره عین دفعه ی پیش هیچ میدونی اون روز با چه ذوقی به دیدنت اومده بودم تا تورو با ماشین تازم به گردش ببرم ولی افسوس اونموقع تو تو ی همین لباس همینقدر زیباو اراسته داشتی به میهمونی میرفتی و من اون شب همه ی ذوقم از بین رفت راستشو بگو حالادوباره کجا میخوای بری اومدی منو دیونه کنی وبری شین با تسلط و طنازی از پیش تمرین شده ای قدم به جلو گذاشت و خیره و اغواگر به مهرشاد نگریست و با زیباترین لحنی که در خود سراغ داشت گفت نه امشب نه امشب بخاطر خودت اومدم و تا وقتی منو از خودت نرونی جائی نمیرم مهرشاد از این کلام و این نگاه اشکارا بهم ریخت و این بار به راحتی تمام اموزه های مذهبی رااز یاد برد خون در رگهایش جوشید نفسی تند کشید و بیمحابا بدون شرم سرشار از تمنا به شین نگاه کرد و کمی به او نزدیک شد شین که قواعد بازی را اموخته بود خودش را عقب کشید و با ناز گفت دعوتم نمیکنی بشینم میخوای همین طور ایستاده برام سخنرانی کنی مثلا من میهمونتم اقای دکتر اومدم فارغ التحصیلیت روبهت تبریک بگم.

 مهرشاد با صدائی ارام در حالیکه میکوشید برانگیختگیش را پنهان کند گفت بله بله ببخشید بفرمائید بنشینید و شین با گام هایارام به سوی کاناپه ی سورمه ای رفت و نشست در فاصله ای که مهرشاد به اشپزخانه رفت تا وسائل پذیرائی از شین را بیاورد یک لحظه دختر بچه ای هراسان در وجود شین ارام نالید شین شین چیکار میخوای بکنی ازت میترسم اما شین با بیرحمی اورا پس زد وبه گفتگوی درونیش اهمیت نداد یک لحظه با مهری بیحد با طنازی به مهرشاد که با چای بیسکوئیت جلو میامد نگاه کرد و ناخود اگاه تکه هائی از تصاویر روزیکه خسته و زار با ان روپوش خون الودو کثیف... تیکه تیکه شده و شکسته به این اپارتمان پناه اورده بود را بیاد اورد اما این بار همه چیز فرق میکرد نه این اثاثیه ان اثاثیه دربو داغان بود نه شین ان دخترژولیده نه این شین شین دیگری بود که امده بود تمام خاطرات اندوهبارش را حتی بقیمت دردو رنج فراوان به خاک بسپارد و قلبش را خالی ازان عشق یکطرفه تمام و کمال به مهرشاد بسپارد وقتی مهرشاد خواست مثل دفعه ی پیش مقابل شین روی زمین بنشیند شین گف نه ....مهرشاد نگاه دقیق و زیرکانه ای به شین کرد و بر خلاف انتظار شین نه در تک مبل پهلوی کاناپه بلکه دقیقا د رکنارش نشست اول دور وبا فاصله و بعد نزدیک و نزدیک تر و بعد ارام گفت شین یعنی باو رکنم اینجائی برای دیدن من اومدی برای خوشایند من نه هیچ بهانه ی دیگه ای

شین در حالیکه قلبش تند تند میزد ترسو غم را به گوشه ای پرتاب کرد کمی به سمت مهرشاد چرخید و راست به چشمانش نگاه کردو گفت اره دقیقا بخاطر تو بخاطر همه ی خوبیهات من بهت قولشو داده بودم یادت رفته دفعه ی پیش

 مهرشاد نزدیکترامد دستان شین را گرفت و گفت شین دفعه ی پیش تو برام قصه گفتی حالا بذار من برات بگم بگم که چطور از همان بار اول عاشقت شدم که چقدر برام سخت بود که با اون طرز تریبت خانوادگیم که همیشه به من القا کرده بودبه دختر خانواد ه ا یکه منو به خودشون راه دادن و محرم خودشون دونست  باید به چشم خواهرم نگاه کنم... پشت پا بزنم و بارها و بارها تورو عاشقانه و رها

 د رکنا رخودم تصور کنم تا اینکه خیلی زود همون شب میهمونی فهمیدم که تو به کس دیگه دل بستی خدایا به من چی گذشت تااینکه اون روز اگرین به من زنگ زد و من تورو عین یک پرنده ی زخمی اوردم اینجا یادته وقتی داشتیم برمیگشتیم وقتی داشتم درو پشت سر خودمون میبستم با خودم گفتم دیگه هیچ وقت نمیتونم باهاش تنها باشم و ...شین ادامه داد و نوازشش کنم و ببوسمش مهرشاد خندیدوگفت دقیقا این تنها چیزی بود که بهش فکر می کردم حتی عصبانی شدم شین گفت اره و به من گفتی تو فقط فکر دلبری بیرحمانه هستی مهرشاد دستان شین را محکم تر گرفت و گفت شین شین عزیزم یعنی میشه تو منو بخوای میشه منو قبول کنی و ما ل من باشی و همزمان شین را به سمت خود کشید شین سرش را بر شانه ی مهرشاد گذاشت و د رحالیکه به پنجره ی وسیع رو به رو نگاه میکرد اهسته گفت اره اره میشه بشرطیکه کمکم کنی واهسته قطره اشکی ا زگوشه چشمانش غلطید جاری شد مهرشاد که موهای بسته ی شین را بهم میریخت گفت بگو بگو چطور شین گفت نمیدونم کمکم کن همه چیزو فراموش کنم و بعد ارام سر از شانه ی مهرشاد برداشت و بعد با نگاهی که غم شکستگی عشق رهائی همه با هم د ران میرقصید با کندی و سختی گفت منو ذره ذره تصاحب کن ارام و با حوصله هم روحم و هم جسمم منو از چنگال این عشق لعنتی بکش بیرون و بعد انگا رتمام نیرویش را از دست داده باشد درست مانند همان وقتیکه از بیمارستان مرخص شده بود خسته سرش را به کاناپه تکیه داد و چشمانش را بست ترسیده و منقبض بود شاید هم کمی میلرزید مهرشاد ارام دستانش را به دو راو حلقه کرد شین نا خوداگاه و واکنش امیز یک لحظه کوتاه به خودش امد و خواست خود را از اغوش مهرشاد بیرون بکشد شاید کمی هم تقلا کرد اما مهرشاد ماهرانه او را تنگتردر اغوش گرفت و ارام ارام موهای شین را مانند کودک نا ارامی که خواب پریشانی دیده باشد نوازش کرد خیلی زود قبل از انکه شین دوباره تلاشی بکند صورت بکرودخترانه اش با زبری مردانه ی صورت مهرشاد اشنا شد و خطوط تندو قاطع لبها ی مهرشاد بر طرح لطیف لبهای برجسته و بوسه خواهش مماس شد شین بی اختیار انگا رنفسش گرفته باشد دهانش باز شد و اه کوتاهی از میان لبهایش گریخت که با نفس تندو اتشین مهرشاد د رامیختو بوسه ای طولانی شکل گرفت و این اغاز بوسه های نرمو سلسله واری بود که برحاشیه ی لبها فرو رفتگی گونه و پلک های بسته و تسلیم شین مینشست

شاید در خلال ان نزدیکی مطلق و خاص گفتگو های بسیاری میان شین و مهرشاد ردو بدل شد اما نه بزبانی اشنا و مفهوم بلکه به اه و زمزمه و اشاره با عشقی که از لابه لای انگشتانی که د رکار نوازشی کندو کشدار بود   به  تنشان سرایت میکرد  و و گرمائیکه ا زوجود هردو بر میخواست و ممزوج میشد چون ابری از عشق انها را در برمیگرفت و تمام هراسها و رنجیدگی و تردیدها را فراری میداد عشقیکه همه جا پراکنده بود خیلی دو رخیلی پوشاننده روی همه ی اشیای ان اپارتمان کوچک روی جزوه های پراکنده که در اطرافشان روی زمین پخش بود و روی دسته گل کوچکی که منتظر اغوش گلدان بود

مهرشاد همانطور که به بهانه ی نوازش موهای شین را بهم میریخت و دور انگشتانش حلقه میکرد رشته ای از انها را بوئیدو گفت شین شین عزیزم حرفی بزن چیزی بگو میخوام صدای قشنگتو بشنوم شین فقط کمی چشمانش را باز کرد اما چیزی نگفت مهرشاد اصرار کرد بگو اینا راسته بگو تو اینجائی پیش من و من طعم شکلاتی لبهاتو چشیدم و بعد خودش به این تعبیرش خندید و شین را تکان داد بد جنس بیخود نبود این همه کیت کت میخوردی و بعد همانطور تکیه داده به کاناپه از شین قدری فاصله گرفت و دستش را به زیر چانه ی شین بردو ان را بالا گرفت یک ان چانه ی شین لرزید و قطره اشکی سر خوردو انگشت مهرشاد را مرطوب کرد بعد شین تمام و کمال چشمانش را باز کرد مهرشاد نگران دوباره به شین نزدئیک شد و گفت اخی عزیزم من وحشی اذیتت کردم اره دیگه حق داری بااون بوسه های گستاخانه شین راست نشست و گفت نه طوری نیست من فقط ... من فقط .....مهرشاد گفت عزیزم من تورو میفهمم درکت میکنم تو دخترمغرور نجیبی هستی شاید یک بوسه برای دیگران هیچ باشه که شین دستش را به علامت سکوت بالا برد و گفت نه بس کن من همه ی خطوط و فرامو ش کردم هر چیزیکه پشت این در بعنوان قانونو قاعده هست من همه رو شکستم و دوباره سرش را برشانه ی مهرشاد گذاشت و گفت چیزی نگو که به قشنگی این لحظه ها لطمه بزنه و خرابش کنه منم حرفی نمیزینم  بذار همه چیز در سکوت حل بشه و معنا بگیره مهرشاد ارام گفت باشه  شین حرف نزن اما سکوت نه  برام بخون یک اهنگ قشنگ از همونائیکه تو خلوتت میخونی

شین گفت باشه چیزی برات میخونم از زبون خودت همین احساست همین ناباوریت همین تعجبیکه باعث میشه مدام ازمن سوال کنی

 

 

 

 

 

 

خوابم یا بیدارم       تو با منی بامن

 همراه و همسایه    نزدیک تر از پیرهن  

 باو رکنم یا نه             هرم نفسهاتو           ایثار تنسوز  نجیب دستا تو

 خوابم یا بیدارم لمس  تنت        خواب نیست       این روشنی از توست       بگو از افتاب نیست

بگو که بیدارم         بگو که رویا نیست   

 بگو که بعد ازاین         جدائی با ما نیست

 اگه این فقط   یک خوابه         بذا   تا ابد  بخوابم        بذار افتاب شم توخوا ب از تو چشم نتو بتابم

بذار اون پرنده باشم       که با تن زخمی    اسیره       عاشق مرگه     که شاید     توی دست تو  بمیره

  

صدای نرم و روشن صاف شین که کمی هم تعلیم دیده بود د ران فضا میپیجید به همه جا سرک میکشیدو ان شب ان ساعت را مثال خیالی دور و باور نکردنی جلوه میداد مهرشاد انگار بترسد که ناگهان شین غیب شود یا از خواب بپرد دستانش را محکم گرفته و بوسه ها ی کوتاهی به نوک انگشنانش میزدو بی انکه ملاحظه ی غرور و مردانیگش را بکند  بی محابا اشک میریخت وقتی شین اخرین بیت را خواند مهرشاد گفت شین میدونی چیه

 شین گفت نه

مهرشاد گفت شین اگه بعد از این لحظه بعد از این شب بمیرم  یا اتفاقی برام بیفته راضیم چون اون خدائیکه سالها نمازشو خوندم و سعی کردم به قوانینش عمل کنم منو منتظر نذاشت تو همین دنیا بهشتو نصیبم کرد شاید خنده دار باشه ولی فکرمیکنم خدا خیلی دوسم داره اون از من راضیه وگرنه مگه میشه

 شین لبخندی زدو با محبت موهای مهرشاد را نوازش کردو گفت یعنی من هدیه ی خدام برات من فکر کردم نماینده ی شیطانم   مهرشاد گفت نه احساس میکنم ایمانم بیشتر شده بیشتر .........

 


 

 

شین در فضا ی نیمه تاریک سالن اپارتمان رو به روی پنجره ایستاده بود و به چراغهای روشن انهمه خانه و اپارتمان که زیر پای انها بود نگاه میکرد و سعی میکرد حدس بزند کدام اطاق اشپزخانه کدام پذیرائی و کدام اطاق خواب است مهرشاد به او نزدیک شد کف دستانش را روی شانه های شین گذاشت و  موهای کنا رگوش شین را کنار زد و د رحالیکه نفس گرمش به گردن شین میخورد اهسته پرسید عزیزم از این جا خوشت میاد دوست داری این جا زندگی کنیم شین انگار درست متوجه نشده باشد پرسید چی و بعد گفت نمیدونم هرشاد و خودش را به کناری کشید مهرشاد دوباره جلو امد و گفت نگفتی عزیزم دوست داری اینجا زندگی کنی شاید کوچیکه اوهوم میتونم به پدرم بگم یک جای بزرگتر برام بخره پدرم امروز تورودید ازت خیلی خوشش اومده میدونی شین اون خیلی برام ارزو داره برای عروسیم همیشه میگه میخوام بهترین باشه و بعد دوباره به سمت شین رفت که بشکل مرموزی کناره جو بنظر میرسید مهرشاد گفت چرا چیزی نمیگی عزیزم تو هر چی بخوای من برات فراهم میکنم تمام اون شکوهو تجملیکه میدونم دوست داری و بعد خندید و گفت قبلا وقتی میدیدم یک مردی به زنی میگه سر تاپاتو طلا میگیرم بخودم میگفتم عجب ادم بی کلاسیه ولی حالا میبینم دلم میخوات به تو این حرفو بزنم البته میدونم تو جواهر دوستداری شین یک دفعه بی مقدمه به مهرشاد نزدیک شدو گفت مهرشاد میشه اینقدر تند نری من بهت گفت بامن اهسته بیا باشه مگه قرار نشد اهسته اهسته و گام به گام اینطوریکه گفتی یک لحظه خودمو سر سفره ی عقد دیدم مهرشاد گفت خوب اشکالش چیه عزیزم شین گفت میترسم همین فقط همین مهرشاد گفت باشه معنیش اینه که بازم صبر کنم شین گفت اره اره فعلا در این موقعیت بذار بدون هیچ قول و قراری وتعهدی فقط معشوقه ی تو باشم

فقط معشوقه


دوستان عزیزم سلام چون حدس میزنم نتونم بموقع عیدو بهتون تبریک بگم از همین حالا بدونید که برای همه ی خوانند هام همه ی مردم  اون خوشبختی رو که حتما لایقش هستند رو خوا هانم  دلم میخواد یک چند روزی اینجا ننویسم چون تقریبا بعد از نوشتن این فصل بد جور کم اوردم  و یک حس عجیبی عین یک موج منو هی میبره به گذشته و بر میگردونه  انگار اتا و شین دارن به هم نزدیک میشن چیزی که همیشه ازش اجتناب میکردم  بگذریم خوش باشیدو خوش بگذرونید 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:31  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین با دو  جعبه شیرینی در دست در حالیکه خیلی دیرش شده بود نفس نفس زنان خود را به سالنی که مراسم دفاع شاهین و مهرشاد در انجا بر گزا رمیشد رساند .در واقع او صبح به همراه پدرو مادرش برای شرکت در مراسم از خانه خارج شده بود اماپدر درست هنگام خرید گل یادش افتاد که  فراموش کرده با کامران برادر زاده اش برای اوردن ماشین  تازه خریداری شده به دم دانشگاه قرار بگذارد این بود که برای تلفن کردن جعبه های شیرینی را روی صندلی گل فروشی گذاشت  و بعد با عجله از گل فروشی خارج شد و البته درست یک چهار راه مانده به دانشگاه  در حالیکه در ترافیک سنگینی گیر کرده بودند  این موضوع به یادش امد این بود که طبیعتا  در سراسر ان بزرگراه هیچ مغازه ای وجود نداشت بنابراین شینپیاده شد تا از مسیری دیگر شیرینی تهیه کند

 نرسیده به سالن از صدای کف زدن افراد حاضر در سالن شین مطمئن شد که دیر رسیده است  اما با ورود به سالن  ونگاه به چهره ها  ی پر طراوات و شاد و پر غرور شاهینو مهرشاد که ان روز لباس نسبتا رسمی تری برتن کرده بودند  تمام خشم وکلافگیش که ناشی از گیر کردن در ترافیک و اضطراب دیر رسیدن بود  فرو کش کرد شین در یک لحظه احساس محبتی ناب به هردو نفر انها کرد و فهمید شاهین تنها برادرش را علی رغم همه ی بد خلقی هاو دعواها ی گاه به گاهشان بی اندازه دوست دارد 

و د رکنارش مهرشاد که حالا از انتهای سالن متوجه شین شده و برایش سری تکان داد برایش بیاندازه با ارزش است مهرشادی که گنج عشقش را همیشه بی منتو با اخلاص تمام در اختیارش گذاشته بود

 ود رلحظات سخت زندگی در کنارش مانده بود با وجودیکه انتظار عشقی متقابل نداشت

با پایان گرفتن مراسم و و اعلام نمره و امضاهای نهائی کم کم افرادی که در سالن بودند ا زجا بلند شدند و بعضی ها هم برای تبریک به سمت شاهین ومهرشاد رفتند  شین گوشه ای دور تر ایستاده بود و منتظر شد تا همه بروند مهرشاد از جمع جدا شد و به سمت پدرش رفت پیرمرد مهربان که گویا تنها فرد از خانواده بود که در مراسم شرکت کرده بود  با  شوقی بسیار  پسرش را در اغوش گرفت و بوسید   مهرشاد د رحال صحبت با پدرش متوجه شین شد در نگاهش انتظارو دعوتی نا محسوس بود  شین فراموش کرد هنوز به برادرش تبریک نگفته  و بی اختیار جلو رفت    قبل ا زانکه مهرشاد شین را به پدرش معرفی کند  شین کاملا متوجه نگاه معنی  دار ردو بدل شده بین پدرو پسر شد  شین و پدر مهرشاد مشغول   تعارفات ساده و معمول بودند که شاهین با رفتارشوخ و پر سرو صدایش همراه با پدرو مادر به سمت انها امدند  شین به عمد نگاه   سر زنش امیز پدر را نادیده گرفت  و لی انقدر دستپاچه شد   که بر خلاف نقشه اش  فوری دست در کیفش کردو هدیه اش رابیرون اورد و گفت شاهین جان 

 فارغ ا لتحصیلیت  مبارک  اما شاهین که همیشه از دریافت هر هدیه ای هر چند ناچیز هم خوشحال میشد بی ملاحظه شین را بوسیدو خوشحالی انفجاری اش را بروزداد  و بعد رو به مهرشاد کردو گفت خوب برنامت چیه با ما نهار میای  میخوایم بریم شاطر عباس و بعد رو به پد رمهرشاد کردو گفت حاج اقا شمام حتما تشریف بیارین خیلی خوشحال میشیم  مهرشاد که ناظر بر رفتار کندو سرد پدر شاهین بود مودبانه گفت نه شاهین جان وقت زیاده  باید پدرو برسونم خونه بعدشم میرم اپارتمانم کمی جمعو جور کنم شاهیناهسته  گفت چیه انگار بد جور استقلال بهت ساخته دیگه حوصله ی خانواده رونداری  یا هنوز بین تو مادرت شکرابه مهرشاد گفت تو خودت الان بهتر میدونی خونه در چه حالیه اما ای حدست همچین غلطم نیست  میبینی که خانم زحمت اومدن به خودشون رو ندادن که هیچ نذاشته ملیکاو پیمان هم بیان امروز برام روز خیلی مهمی بود  شاهین سری تکان داد گفت نه حق باتوئه خوب منم بااینا میرم ناهار بعد از ظهرم که در خدمت اگرین خانوم هستیم منتظر تلفنت هستما نری دیگه مارو بیخیال شی  مهرشاد در حالیکه میدانست اولین کسیکه استعداد بیخیال شدن دارد خود شاهین است چیزی نگفت  و گفت برو بسلامت خوش بگذره

درست تا قبل از ساعت ۵ مهمترین قوایع ان روز شامل ذوق زدگی بیحد شاهین از بابت دریافت کلید ماشین از سمت پدرو مادرش صرف نهاری شاد  در رستوران وبستن  عهد با شین که دیگر هرگزو هرگز با هم دعوا نکنند خیلی سریع اتفاق افتاد  اما درست وقتیکه شاهین ساعت ۵ ا زخانه خارج شد شین به سرعت مشغول عملی کردن تصمیم خود کرد اول دوش گرفتو موهایش را با سشواربدون شانه کردن نیمه خشک کرد تا کاملا فر شود  ارایش سبک و دلپذیری کرد نایلون مشکی با مارک  شانل رابرداشت و با کیفی سبک بردوشت به اشپزخانه رفت و به مادرشکه برای خود یک چا ی کم رنگ ریخته بود گفت مامان من دارم میرم پیش نینا امشب شوهرش خونه نیست  مادر با لحن همدردانه ا ی گفت باشه دخترم برو این دختر بیچاره رو تنها نگذار این دخترم زیر دست اون بی ایمان هوسباز  پس له شد  شین د رحالیکه به نقشه ی شیطانی اش فکر میکرد لبخندی معصومانه ای زدو اهی کشیدو گفت چه باید کرد

 

 نینا در حالیکه زیپ لباس شین را بالا میکشید گفت حالا مطمئنی خونس اصلا ادرسشو بلدی

شین در حالیکه ماتیکش را پر رنگ میکرد گفت اره یعنی امیدوارم باشه

نینا دوباره پرسید حالا ادرسشو چی دقیق بلدی شین خندید گفت از زیر زبون شاهین کشیدم خودمم یک بار رفتم

 

نینا سو ئیچ را از روی میز تلویزیون برداشتو گفت تا من ماشینو روشن میکنم بجنب ا راستی کادوتو از تو کشو بردار

 

 نینا د رحالیکه میخندید از کیوسک تلفن بیرون امد و داخ ل ماشین شد و گفت شین خدا نکشدت ...ببین خونه بود  چقدر بداخلاق و خواب الود بود  حالا مطمئنی شمارت درسته 

شین جواب داد اره ده بار به شاهین زنگ زدم وقتی اونجا بود 

پنج دقیقه بعد مقابل اپارتمان بودند نینا با نگرانی گفت شین من اینجا وایسم تا بیای شین گفت نه فقط به اندازه ای که من مطمئن بشی من رفتم

 

 

شین وارد لابی کوچک ساختمان شد دکمه ی پائین امدن اسانسور را فشار داد  و همزمان با کنا ررفتن درهای اسانسور  خودش را دید که با دسته گل کوچکی در دست وارد اطاقک شدو دکمه را زد و اسانسور بالا رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:53  توسط اندیشه فرزانه  | 


شین به پیشخوان اشپزخانه ی کوچک اپارتمان کوچک تاریک نینا در ولنجک تکیه داده بود و میدید که نینا از دکور شیشه ای دو گیلاس بلوری پایه بلند را بیرون می اورد نینا گیلاس ها را روی پیشخوان گذاشت بسمت یخچال رفت و همزمان با بیرون اوردن بطری سیاهی که عکس یک زن کولی روی ان چاپ شده بود سیگاری از پاکت بیرون کشید وبرلب گذاشت وقتی نینا خودش را از صندلی پایه بلند بالا میکشید به شین اشاره کرد و شین شعله ی روشن فندک را مقابل سیگار گرفت قرمز خوشرنگ و شفاف شراب خانگی از دهانه ی بطری به گیلاس ریخته شد و به اندازه ی دو بند انگشت بالا امد

وقتی دو انگشت بلندو سفید نینا سیگار را لحظه ای از لبانش جدا کردند تا حلقه های دود را بیرون بفرستند شین پرسید سیگارو مشروب...هوم اینا صدا رو خراب نمیکنه

نینا د رحالیکه دستش را به طرف گیلاس دراز میکرد جرعه ا ی نوشیدو گفت نه ... یعنی نمیدونم در واقع اهمیتم نمیدم ...فقط میدونم که خستگیو تنهائیمو پر میکنن شین

 شین در جواب گفت پس رامین کجاست بنظرم مسئولیت پر کردن تنهائی توبا اون باشه

 نینا پوزخندی زدو گفت اگه تو میدونی کجاست منم میدونم در واقع اون الان میتونه هرجا باشه شمال تهران یا شایدم یک اپارتمان دنجی مثل اینجا با معشوقه ی تازش

 قیافه ی شین از اگاهی از این وضعیت چندش اور در هم رفت و گفت نینا برا ی چی تحمل میکنی این کثافتو چرا طلاق نمیگیری تو 37 سالت بیشتر نیست تو یک هنرمندی خوش صدا خوش قریحه اون حق نداره باتو این رفتار تحقیر امیزوداشته باشه

نینا گفت شین بسه نمیخوام بهش فکر کنم بهرحال دیر یا زود این رابطه عین یک طناب پوسیده پاره میشه و به شین اشاره کرد تو نمیخوری

شین گیلاس را برداشت بالا برد و زیر نور زرد رنگ بر انداز کردو گفت راستش نه هم تلخه هم اونقدرا موثر نیست که منو مست کنه. نینا خندید و گفت اما این شینی که من میبینم همیشه مسته ...همیشه خمارو عاشقو در هم شکسته خوب تعریف کن شین قصه چیه

_ دلم برات تنگ شده بود

_ دروغگو تو برای دلتنگی به استودیو زنگ نمیزنی

_ مزاحمت شدم

_ نه حرف من چیز دیگس وگرنه نقشم خیلی کوتاه بود چند تا دیالوگ بیشتر نداشتم فقط از صبح بیخودی بیکار بودم تا نوبتم برسه حالا بگو

_ یعنی هیچوقت نمیشه تورو گول زد

_ ببین شین من اونقدرا باهوش نیستم اما توروخوب میشناسم درست موقعیکه سعی میکنی اوضاعو خوب نشون بدی معلومه یک جای کار میلنگه ببینم مربوط به همون پسرس

شین سرش را پائین انداخت و با زیر لیوانی باز ی کرد و بعد گفت دوروز ا زنامزدیش میگذره

_ تو ناراحتی ...البته که ناراحتی چه سوال احمقانه ای میکنم

_ نه نه احمقانه نیست چون جالبه فکر میکنم حالم زیاد بد نیست یعنی میدونی میخوام نادیدش بگیرم دلم میخواد به سرعت همه چیز از ذهنم پاک بشه

_ فکر میکنی بتونی

_ شاید

نینا لبخند مکارانه ای زد و گفت پای کس دیگه ای در بینه یه عاشق دلخسته

شین میان سکوت و غم لبخند زدو گفت تو انگا رهمه چیزو میدونی

نینا پرسید شین دوسش داری؟ این مهمه ها وگرنه از یک رابطه عاطفی شکست خورده به یکی دیگه پناه بردن روح ادمو فاسد میکنه

شین گفت خوب نینا من قطعا عاشقش نیستم اما چی بگم چجور ی توصیف کنم یک جوریه انگاراگه همه ی وجودم درد باشه نگاهش   لبخندش    دست حمایتگرش       اون امنیتی که در کنارش احساس میکنم دوای همه ی دردامه    میدونی وجودش برام درست مثل همین شرابه چشیدنش تلخ ولی گرما بخش بهش نیاز دارم یک نیاز عمیق یک احساس قد ر دانی شدیدی نسبت به همه ی خوبیاش وجودمو پر کرده

نینا عمیق به شین نگاه کردو گفت من جوابمو گرفتم خوب مسئلت چیه تردید داری

شین گفت میترسم لایقش نباشم میترسم بهش ازار برسونم اون خیلی ماهو پاکه نجیبو نازنین

نینا با حس محبتی که یک دفعه بر او غلبه کرده بود بلند شد شین رادراغوش گرفتو گفت شین من خیلی ازتو بزرگتر نیستم اما اونقدری هست که روز بدنیا اومدنت لحظه های بچگیت یادم بیاد دخترکوچولوی گنده تو هیچ وفت قادر نیستی به کسی اسیب برسونی مطمئن باش

 

ای سرا پا مهربانی
ای نگاهت آسمانی
در دل نامهربانم
شوق ماندن مينشانی
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی
ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی
قلب سردم را به سوی خود ميکشانی

 


پی نوشت مارال عزیز لااقل برام ایمیلی بذار چطور میتونم با جمله ها ی کوتاهو ساده پاسخ کامنت پر محبتتو تو بدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

در هال کوچک با شدت باز شد و شاهین وارد شد و نرسیده به اشپزخانه فریاد زد مامان مامان کجائی شین از اطاقش بیرون امد

_ چیه چی شده

- ا شین قربونت برم خونه ای

شین نتوانست جلو خنده اش را بگیرد و گفت چی شده چه خبره مهربون شدی

_ شین خواهر خوبم میشه یک ساک کوچولو برام درست کنی بعدشم هرچی مربوط به پایان ناممه باهم جمعو جور کنیم البته مرتبو دسته بندی شده

_ چطور جائی میخوای بری

_ اره میخوام بریم اپارتمان مهرشاد اینا خونشون خیلی شلوغه و رفتو امد اینجام که خوب میدونی بابا رو ترش میکنه این پسره میاد میخوایم بریم یک هفته بکوب کار کنیم رو تزمونو برای دفاع حاضر بشیم

_ شین در همان حال تظاهر به بیتفاوتی در حالیکه دستهای از موهایش را دور انگشتش میچرخاند گفت تا حالا رفتی اپارتمانش

_ نه بابا ناکس ناقلا نم پس نمیده نیست من یکم شیطونم اقای خشکه مقدس میترسه فضا ی روحانی معبدش خدا ی ناکرده گناه الود بشه در صورتیکه من احتیاجی ندارم به این چیزا اما خوب بهر حال شاید حق با اون باشه منم حتی اگه شما نباشین حاضر نیستم اگرینو دعوت کنم اینجا

_ حالا چقدر میخواین بمونین

_ خب منکه نا یک هفته دیگه اما مهرشاد یک کمی خرتو پرت خریده بنظرم با مادرش ابشون تو یک جوب نمیره میگه میخوام یک مدتی تنها باشم مادره رو دیدی خیلی زن سطح پائینیه همین چند وقت پیشا یک دختر 15 16 ساله رو واسه مهرشاد زیر سر گذاشته بود ازاون دخترحاجی پولدارا...  ای این بشر عصبانی بود خیلی تو داره ولی اون روز بد جور قاطی کرده بود اومده پیش من گله میکرد که اینا اصلا منو درک نمیکنن و از این حرفا شین لبخندش را فرو خورد گفت من برم ساکتو میبندم

 

 

شاهین با دقت جزوه هاو فصول را که شین دسته بندی کرده و هر کدام را در پوشه ای جدا گانه گذاشته بود در یک ساک جا داد ساک کوچکی هم که شین برای یک هفته اقامت در خانه ی مهرشاد بسته بود کنارش گذاشت شاهین دوباره همه چیز را بررسی کردو گفت خیلی خوب عالیه شین دستت درد نکنه امااین مامان پیداش نشد ها من الان دیگه باید برم شین گفت صبر کن من الان برمیگردم

 

و با یک سبد کوچک پیک نیک برگشت

شاهین با خوشحالی گفت اخی ناز بشی خواهر م چی گذاشتی برامون

شین گفت یک ظرف بزرگ سالاد الویه نون پنیر بیسکوئیت چای لیپتون مغز گردو و یک کمی هم ات و اشغال دیگه و یک کمی هم میوه که بخورین ببین رسید ی خونه فوری اینا رو بذار تو یخچال خوب شاهین یک دفعه پرسید مگه مهرشاد یخچال داره

شین جا خوردو گفت من ...ا .. من چمیدونم خوب خودت گفتی خرتو پرت خریده خوب یخچال که خیلی واجبه شاهین سری تکان داد و گفت اره راست میگی

بعد نگاهی به ساعت کردو گفت وای دیر شد شین خوب من رفتم کار بامن داشتی به موبایل مهرشاد زنگ بزن تا من خودم از تلفن خونش بهتون زنگ بزنم مواظب خودت باش خانومی

 

 

ساعت نه شب پدرو مادر خسته و لهیده به خانه رسیدند شین گفت کجا بودین شماها شاهین اومدو رفت مادر پرسید کجا هیچی رفت خونه ی مهرشاد میمونن تا روز دفاعشون

 

 

 

مادرو پدر به هم لبخندی زدند و تقریبا باهم گفتند خوب مام به همین خاطر رفته بودیم بیرون

شین گفت ای بد جنسا دارین نقشه میکشین منم بی خبر خوب چه خبره پدر گفت خوب حقیقتش من از شاهین خیلی راضیم همیشه درسخون بوده و هیچ دردسری نداشته اینهمه سالم که پشت هم همیشه شاگرداول شده بود واینجا اونجا رتبه گرفته بود من کاری براش نکردم اینه که منو مامانت تصمیم گرفتیم بمناسبت تموم شدن درسش براش یک ماشین بخریم و روز دفاعش بهش کادو بدیم

 

شین با شادی گفت عالیه مطمئنم خیلی خوشحال میشه پس بابا یک مقداری هم به من پول بدین منم براش یک چیزی بخرم پدرشین دست در کیفش کردو گفت بیا اینم بیست تومن سهم تو هرچی دوست داری بخر اما دیگه تا اخرماه از من پول نگیریا پول تو جیبیتم قبلا دادم

در همان حال مادر با یک ظرف کوچک میوه به انها ملحق شدوبه شوخی گفت خوب دیگه خسیس خان حالا بیست تومن چی هست منتشو میذاری یک عطر حسابی قیمتش همینقدراس تازه دائیشام از امریکا زنگ زدن میخوای براش پول بفرستن اونو دیگه میدم دست خودش خوب جوونه دیگه خیلی وقته میخواد موبایل بخره تازه باهاشم کار داشته باشیم دیگه زنگ نزنیم مهرشاد مزاحمش بشیم

پدر با لحنی بی تفاوت گفت ای بابا مهرشاد کیه اینا راهشون ازهم جداست بذار مدرکشو بگیره جور میکنم همین دورور خودمون باشه من سالها به عنوان یک پزشک تو این مملکت خدمت کردم الان پیرو افتاده شدم انصاف نیست بچم بیفته راه دور مادر هم بر خلاف همیشه که فوری با پدر مخالفت میکرد گفت اره والله هم من مریضم هم تو و خیلی ساده مهرشادو محبتهایش بین نقشه هائیکه زنو مرد برای اینده ی تک دانه پسرشان میکشیدند گم شد

 

 

 

نسیم از روی پیشخوان مغازه عطر فارنهایت را برداشت و به سمت شین گرفت شین اینم امتحان کن خیلی خوش بو هست شین امتحان کرد و به علامت تائید سری تکان داد و گفت عالیه همینو برمیدارم بعد زا اینکه صاحب مغازه عطر را خیلی قشنگ بسته بندی کردو از مغازه بیرون امدند شین به نسیم گفت تو خیلی خوش سلیقه ای شاهین عاشق عطرو ادکلنه حتما خوشش میاد حالا بگو ببینم کی ازاین عطر استفاده میکنه نسیم کمی به فکر رفت و گفت پدرم شین پدرم اونو خیلی کم میبینم اما این عطر همیشه تو مشامم هست بخاطر همین یک اشانتیون ازش خریدم هر وقت دلم براش تنگ میشه بو ش میکنم این اولین و تنها باری بود که نسیم تلویحا به دوری از پدرش اشاره کردو شین هم با وجودیکه خیلی دلش میخواست از نسیم چیزی بپرسد ولی منصرف شدو همه چیز رابه بعد موکول کرد بعدیکه هیچوقت نیامد

 

شین و نسیم که با   دانشکده رسیدند متوجه داد و بیدادو شلوغی شدند  خانم شاهوردی  مسئول دفتر دانشگاه جلو ی در ورودی  با دختری در گیر شده بود از روی کنجکاوی جلو رفتند دختر   میگفت خانوم محترم من ارایش ندارم این کرم ضد افتابه رنگش سفیده تو ذوق میزنه  زن گفت این ریمل مفصلت چی اینم طبیعیه که دختر با صدای جیغ مانند ناهنجاری گفت اصلا به تو چه ربطی داره زنیکه من فردا نامزدیمه رفته بودی تست ارایش وقت نکردم پاک  کنم الانم یک لحظه اومدم ادرس محل  مراسمو به دوستام بدم و برم اصلا کلاس ندارم........  شین که از پشت  انبوه موهای بد رنگ زرد مصنوعی دختر ا میدید احساس کرد این صدا اشناست ودر فاصله ای که سعی میکرد صاحب صدا را به یاداورد دودوست قهوای تیره دختر را دید که به سمت پشت مقنعه ا دراز شدند و انبوه موها را داخل یقه ی مانتو پنهان کردند یک لحظه شین متوجه حلقه ی پرطمطراقیکه که بر انگشت قهوه ای رنگ دختر میدرخشید  شد و حتی قبل از انکه دختر به سمت دوستش بچرخد صاحب صدا را شناخت او سپیده نامزد حامی بود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:12  توسط اندیشه فرزانه  | 


ـ هی شین کجا داری میری

شین سرش را پائین انداخت و بی اعتنا رفت دانی دوید  و شانه ی شین را گرفت .شین بلافاصله برگشت  و دست  دانی را از روی شانه اش برداشت و گفت دانی محض رضا ی خدا به من بگو چی از من میخوای ؟چرا نمیذاری به حال خودم باشم؟

دانی گفت برای  اینکه من میخوام همه چیزو به حال اولش برگردونم میخوام دوباره بجای دوستی بااین دختره ی لوس با من دوست بشی شین تو به ادم قوی نیاز داری مثل من این دختر فقط ضعفای تورو تقویت میکنه  و بعد نگاهی به شین کردو گفت شین چی بسرت اومده چقدر رنگت پریده تو انگار چند شبه نخوابیدی این حلقه دور چشمت افتاده

شین فقط به دانی نگاه کرد و سری به افسوس تکان داد و به سمت دردانشگاه رفت نرسیده به در نسیم با شوق به طرفش دویدو گفت شین شین یک برنامه ی عالی دوتا بلیط برای سینما صجرا دارم   و بعد ناگهان حرفش را قطع کرد شین شین ببینم چی شده چند روزه که تو خودتی جوابی به من نمیدی حالام که اینطوری ببخشید عین مرده ی از قبردراومده داری از دانشگاه د رمیری ما کلاس داریما شین چت شده  شین اهسته گفت ببخشید نسیم جان میخوام برم بیرون کمی قدم بزنم حالم زیاد خوب نیست  و بعد لبخندی بیجان زدو گفت یکساعت دیگه برمیگردیم

نسیم گفت اوکی ولی برگشتی در موردش حرف میزنیم نه شین گفت شاید شاید نسیم . نسیم در حالیکه سعی میکرد نگرانی اش را کنترل کند به سمت راهروی دانشگاه رفت و از دیدن منظره ای که پای پله ها دید میخکوب شد حامی ودانی داشتند باهم صحبت میکردند شاید خودش هم نفهمید که چطور در حالیکه نگاه پر از خشمو تحقیری به حامی انداخت بازوی دانی را کشیدو  بلند گفت بیا کارت دارم و عجیبتراز همه اینکه دانی هم مثل یک بچه ی حرف گوش کن بدنبالش رفت به محض اینکه به کلاسی خلوت رسیدند نسیم پایش را بلند کردو میخواست روی پای دانی بکوبدو که در نیمه راه پشیمان شدو گفت یادت رفت بهت چی گفتم حالا کارت بجائی رسیده حامی رو دعوت میکنی دانشکده جلو چشمای این دختر بیچاره با هم لاس بزنید تو واقعا چه موجود ی هستی دانی میدونی از نظر من تو فقط  یک دختربی بند  باری  اونم با یک انحراف اخلاقی خاص خودت میدونی که من  دارم چی میگم دانی به وضوح یکه خورد و دهانش باز ماند .............

 

 


شین انقدر پیاده رفت تا به دم دانشکده ی سابقش رسید و د رتمام راه فقط یک تصویر مقابلش چشمانش بود حامی ایستاده در انتهای راهروی در حالیکه از پنجره ی پشتش افتاب شدیدی به او میتابید دستش به یک انتهای نرده ی اهنی پله ای بود که شین انتهای دیگرش را برای بالاامدن از اخرین پله ی طبقه ی دوم گرفته بود

شین حتی قبل از انکه سرش را بلند کندو چشمان غافلگیر شده ی حامی را ببیند از نور پراکنده ی اطراف دانست که او انجاست مردیکه عاشقش بود و البته تا ابد مال او نبود و حالا درست موقعیکه میخواست تکلیف خود را با عشق پاک مهرشاد روشن کند مانند نشانه ی یک مصیبت در راه ظاهر شده بود تا به شین ثابت کند همیشه خیالش جائی در اطراف او پرسه میزند شین که دو سه شبی بود نخوابیده بودو فکر کرده با خودش گفت نکند دچا رتوهم شدم بنابراین گفت سلام  و حامی دقیقا مثل یک ادم بزدل وترسان سلام دستپاچه وبی معنائی را به سمت شین پرتاب کرد شین بدون هیچ کلام دیگری به سرعت از پله ها پائین رفت او هیچ وقت نمیتوانست که در مکانیکه حامی بود بایستدوگیج و بی تاب نشود  

 


پی نوشت  خوب حقیقتش یک احساس مهاجمی تو قبلم هست که با خواندن بعضی کامنتها یمحبت امیز شما د رحال حاضر اصلا نمیتوانم جلویش را بگیرم  و باید ابرازش کنم تا قبل از اینکه کمی دیر شود

من نمیدانم شما چند نفرید شما خوانند های عزیز وبلاگم ....خیلی زیاد نیستید میدانم  ولی حقیقتا میگویم که ندیده و  پنهان بسیار دوستتان دارم و فقط و فقط بخاطر شما مینویسم  ...بعضی ها که مدام حضورشان را بهمن اعلام میکنند مثل تیتا سارا پردیس خیال تو  گاهی مهربانوی عزیز زنجیر عشق  فرزانه ی محترم که حقیقتش کمی از او حساب میبرم   نهال عزیزم  ارام مهربان راستی چه اسم قشنگی داری ارام  تینا که همیشه نگرانش هستم  و خیلی های دیگر که اینقد رمحبت دارند و به من لطف میکنند من دوستان زیادی در دنیای واقع یندارم  اما شما ها برایم از هرحقیقتی حقیقی تر هستید ممنونم ممنون از اینکه مرا میخوانید حس میکنید و متاسفانه گاهی رنجتان میدهم عصبانیتان میکنم  اما خوب مرا ببخشید .....اخیش دلم براتون تنگ شده بود جالا بروید و خوش باشد  و هرگز هم در قید کامنت گذاشتن برای من نباشید چون من حضورتان را حس میکنم  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

      

 

 سا  عت حدود نه شب بود  مهرشاد ماشین را مجاورفضای سبز نسبتا خلوتی نزدیکیهای محل زندگی شین که تازگیها شهر داری ان را  با قرار دادن یکی دوتاب و چند نیمکت  برای بازی بچه هاو نشستن بازنشسته های محل محیاکرده بودپارک کرده بود تنها خوبی این پارک کوچک این بود که شمشمادهای نسبتا بلندی داشت  و اگر کسی از سمت کوچه با سرعت معمولی رد میشد انهم در این تاریکی اصلا نمیتوانست سر نشینان ماشین را ببیند بسته های خرید در صندلی عقب ماشین در تاریکی فرو رفته بود و  شینو مهرشاد در سکوت نشسته بودند  شین هر لحظه به خودش نهیب میزد که از جا بلند شود در ماشین را باز کندو تا خیلی دیر نشده  به خانه برود اما همینکه شروع به حرکت کردو دستش به سمت دستگیره ی ماشین رفت  مهرشاد گفت خوب پس دیگه تموم شد نه

 شین پرسید چی

مهرشاد جواب داد داستان ملاقاتهای من و تو

شین نفس بلند ی کشیدو مدارا جویانه گفت ببین مهرشاد جان تو تا حالام خیلی به من لطف کردی منو همراهیم کردی دکتر برد ی برام وقت گرفتی کاریکه خودم مدتها بود عقب انداخته بودم یا اصلا ممکن بود اگه تو اصرار نمیکردی اصلا انجامش نمیدادم   خوب الان دیگه تقریبا وضعیتم مشخصه پس فردا صبحم  هم که میرم درمانگاه غدد و ازمایشو اسکنم رو نشون میدم گرچه همین الانم معلومه تیروئیدم کمکاره

 _مهرشاد: خوب این فقط مفهومش اینه که من دیگه نمیتونم این دیدار هارو کش بدم نه

شین اعتراض کرد نه این حرفا چیه ما باهم دوستیم تو به خونه ی مارفت وامد داری تازه منم بهت گاهی زنگ میزنم

_ نه شین همه چیز خیلی زود فراموش میشه منو شاهین دو هفته ی دیگه از تزمون دفاع میکنیم بعدشم هر کی میره دنبال کا رخودش دنبال طرح دنبال سر بازی  مسیرمون جدا میشه  دیگه من کمتر بهانه ی موجهی پیدا میکنم که زیر نگاه های کنجکاو ومعترض پدرت به خونتون بیام پدرت مرد باهوشیه اون دست منو خونده شین

 

 

شین در ان فضای تاریک ماشین که تنها با نورمحو و پراکنده ی چراغ  پارک کمی روشن شده بود سرش را پائین انداخته بودو به نقطه ی نامعلومی روی مانتویش نگاه میکرد فقط توانست ببیند دستی به سمت دستانش دراز شد و انها را با ملایمتو گرمی گرفت و صدای گوش نوازی تکرار کرد شین شین به من نگاه کن  به من گوش بده  و متعاقب ان مهرشاد چراغ ماشین را روشن کرد

_ شین....من عاشقتم اینو میفهمی میفهمی چقدر برام سخته که برم خداحافظی کنم  د رحالیکه نمیدونم چی پیش میاد   که من نباشم که یک خواستگار تازه بیاد شین تو مظلومی  تو اهل مقاومت نیستی  دختر ساده ای هستی از کجا معلوم این دفعه پدرت متقاعدت نکنه شاهینم که هیچی خودت میشناسیش    .... وا  ی خدایا اگه من برم بعد بیام بشنوم تو به یکنفر دیگه بله گفتی چی بسرم میاد دیوونه میشم و

 شین د رحالیکه صداش میلرزید گفت نه نترس من تجربش کردم  دیونه نمیشی زندگی برات متوقف نمیشه  ولی یک جورائی داغون میشی  شاید مثال فیزیکیش اینه که حس میکنه یک تیکه از قلبت جدا شده و رفته انگا رتوبرهوتی تشنه و تنها

مهرشاد ناخواسته نیم لبخندی به لبش امد و گفت پس اون ازدواج کرده اره

_ خوشحال شدی اره نامزد کرده

_ میدونستم

 _از کجا

 

_ وقتی ماجرا رو برام تعریف کردی معذرت میخوام به عشق سابقت توهین میکنم ولی با خودم گفتم این عقب افتاده کیه که یک دختر مثل شین و به این راحتی از دست داده  حتی یک قرار ساده باهاش نذاشته که حداقل بیشتر بشناسدش این خیلی بیرحمیه ودر عین حال غیر عاقلانه که  کسی به این صداقت به ادم اظهار عشق کنه ادم به این راحتی با دوتا کلمه از سر بازش کنه  و این فقط در صورتیه که دلایل خوبی واسه خودش داشته باشه که  یکیشم دوست داشتن کس دیگس منتها قطعا نخواسته تو اون حالو هوا  به تو بگه و ناراحتت کنه این ادم هر کی که هست ادم با شخصیتو مودبیه که اصلا هوسباز و وسواستفاده چی  نیست  تو ادم خوبی رو انتخا ب کرده بودی شین.....اما ...

مهرشاد دستان شین را محکمتر فشرد و گفت شین دیگه بسه اون رفته اون انتخابشو کرد  و حالا نوبت تو هست شین تا زمانیکه اونو دوستداشتی و حتی یک امید کوچیک بودکه برگرده من برای احساست ارزش قائل بودموو اصرار نمیکردم رو ی من فکر کنی ولی عزیزم  فکر نمیکنی وقتشه که یک جوابی به من بدی یک چیزی یک حرفی شین من یک دوستی ساده نمیخوام من یک دوستی عاشقانه میخوام  من دیگه نمیتونم تظاهر به خود داری و ادب بکنم و وقتی دیدمت هیچی نگم

  این نگاه من خسته شده میخوام حرف بزنم میخوام هر دفعه بجای سلام بهت بگم خیلی دوست دارم  اره میخوام دستتو بگیرم تا مطمئن باشم عین یک ماهی لیز نمیخوری و بری عین اون شب میهمونی که رفتی و وا ی که من چه حالی شدم

 

شین بیچاره و واقعا ترحم انگیز در مقابل این همه محبت و صداقت هیچی نمیتونست بگه سرش پائین بود  و تند تند اشکاش میومد وضعیت بدی بود ادمها هی جایگزین میشدند هروقت میخواست بیرحمی کنه و دستشو ا زتو دست مهرشاد بکشه بیرونو بیاره  یاد خودش میافتاد یاد وضعیتش دقیقا میدونست اگه اینکارو بکنه مهرشاد به چه روزی میفته ازاون طرف یک ادم شکست خورده ی شریر تو گوشش میگفت چرا بهش رحم کنی مگه کسی به تو رحم کرد  اصلا اگه بهش رحم کنی بهش خیانت کردی اون لایق یه عشق واقعیه نه ترحم   کشمکش عجیبی تو قلبش بر پا بود ضربان قلبشو درست مثل اینکه کسی روی قلبش قدم بزنه و باهر قدم بهش فشار بیاره حس میکرد کوبنده و دردناک

 

بالاخره با سختی سرشو بالا کردو گفت باشه مهرشاد من قبل از اینکه بری بهت یک جواب قطعی میدم اره تو درست میگی ما نمیتونیم دوست ساده باشیم  حالا دیگه قبل  از اینکه سکته کنم بذار برم و خواست دستشو بکشه که مهرشاد دستای شینو به طرف لبهاش بردو بوسه ی داغی بر اونها زد  شین بلند گفت دیونه و بی اختیار خند ه اش گرفت

 خند ه ا یکه خودش هم نمیدانست از شوق بود  یا از شوکه شدن بهرحال هر چه بود باعث شد میان خنده و اشک

  بی خداحافظی ا زماشین پیاده شودو مهرشاد را ترک کند .

 

 ( چر از دوست داشتنم      باتو حرفی نزنم

که از این اتش تب         داره میسوزه  تنم   وای داره میسوزه تنم

با وجودیکه غرور        به لبا م قفلی زده       اما پیش چشم تو      این سکوت و میشکنم 

 وای این سکوتو میشکنم

  

میگم ازتو لحظه هام     قشنک شده         عشق تو       تعبیر خوابای منه

 

تو تموم زندگیم      حس میکنم نبض من       بخاطر تو میزنه

 

گاهی خورشید میشی          ابراروپس میزنی

کوه سرد غصه رو        تو نگام اب میکنی

 گاهی عشق تو به من شوق بیدار ی میده      گاهی مثل قصه ها چشممو خواب میکنی

 

 نوشتن این پست چه سخت بود

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:25  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

فضای   اطاق سرد و خالی بیمارستان   تاریک و خاکستری پر رنگ است  شین روی تخت متحرک فلزی  سرد دراز کشیده و سرما کاملا به بدنش نفوذ میکند    چشمانش را میبندد  و منتظر میشود تا دستگاه کارش را انجام بدهد       وقتی از اطاق بیرون میاید مهرشاد گرم ومشتاق منتظر اوست ولی هرکاری میکند لبش به لبخند متقابلی باز نمیشود  و فقط اهسته میگوید زودتر منو از اینجا ببر بیرون

 

 

 شین ومهرشاد  بعد از گذشتن از ان راهرو های طویل ودراز  از مقابل ردیف های طولانی ادمهای

درد مندو مریض پرستار های کم شوق دکتر های سفید پوشیده با چهره های دقیقو ثابتشان بهیار ها همه ان چیزی که فقط یک مفهوم را فریاد میکنند مریضی   میگذرند و به محوطه ی وسیع بیمارستان امام  میرسند مهرشاد کمی به شین نزدیک میشود شین سرش را پائین انداخته و در فکر است 

_ چی شده چرا اینقدر حالت گرفتس     همه ی ماها تو زندگی گاهی باید به ازمایشگاه بیمارستان مراجعه کنیم این نشونه ی بدی نیست

شین بیحوصله سرش را بلند میکند و به مهرشاد میگوید نه موضوع اینا نیست  من فقط کمی غمگین شدم یاد گذشته ها افتادم

_ چه گذشته ای مگه قبلا اینجا اومدی

_ شین انگار که با چرخاندن نگاهش بخواهد چیزی را بیاد بیاورد کمی مکث  میکندو میگوید     اره زمان بمبارون و اوج جنگ    برای ملاقات پدرم چیز زیادی یادم نمیاد ولی  فقط یک وحشت و اشفتگی از اون روزا تو وجودم مونده

مهرشاد با تعجب پرسید مگه پدرت جبهه رفته

_ نه اونطور که تو فکر کنی داوطلبانه   ماموریتی بود که شامل همه ی گروههای پزشکی میشد

 

_ اها حالا یادم اومد شامل دانشجو ها هم میشد انگار  ببینم پدرت زخمی شده بود

_ نه اون اهواز بود یک جای تقریبا امن  فقط  یک بیماری ناشناخته گرفته بود  که با تب شروع شد و بعد فلج موقتی  بلافاصله به تهران منتقلش کردند به بیمارستان ساسان اونجا هم کسی نتونست تشخیص بده روزای بدی بود مادرم تازه برادر کوچیکمو بدنیا اورده بود  و من اغلب همراه عمم میومدم ملاقاتش 

_ خوب بعد تشخیص چی بود

_  هیچی تو ساسان نتونستن کاری براش بکنن عاقبت دکتر یلدائی تونست بیماریشو تشخیص بده   اون دچار سپتسیمی شده بود ( عفونتی که در زمینه ی بیماری دیابت تشدید میشه)    بعد ازاون

رو حیش تغییر کرد خوش خلقیشو از دست داد و به همه چیز بیتفاوت شد  انگا رگذروندن روزای طولانی  تو بیمارستان اونم کنار اون همه مجروح و  زخمی شوق زندگی رو ازش گرفته بود    هیچ وقت دنبال پول دراورد  ن وخرید ملک و خونه اضافه و زندگی مجلل نبود  اینه که ما مثل بقیه ی دکترا    مرفه نیستیم و زندگیمون اینقدر سادس.... ساده و مستعمل   

 

_ شین گوش کن  به اون گذشته ای که رفته و گذشته فکر نکن به چیزای خوبی فکر کن که در انتظارته

_ مثلا

_ او م مثلا  ...بذار فکر کنم .. ببینم میتونی تو انتخاب لباس کمکم کنی

_ چی متوجه نمیشم

_ بیابریم برات توضیح میدم

 


 

 

 شین ومهرشاد تو کافه قنادی سهیل بلوار کشاورز نشسته بودند  و لیوانهای خالی ابمیوه مقابلشان بود  شین گفت خوب تعریف کن جریان لباس چیه

_ ببین چند روز پیش با ملیکا رفتیم بیرون میخواست یک چیزائی برای جهیزیه اش بخره  خرده ریز  از این چیزای تزئینی طفلک خیلی دلش میخواست برای عروسیو مراسمش لباس منو انتخاب کنه اما باور کن تااومدیم دوتا تیکه چیزی بخریم از بس وسواس داره شب شد حالام که دیگه خیلی گرفتاره    گفتم خوب  امروز اگه وقت داشته باشی باهم بریم و از سلیقت استفاده کنم چی میگی

 

شین به جای جواب خنده اش گرفت   و چیزی نگفت مهرشاد گفت شین وقتی اینطوری میخندی خیلی خوشم میاد میدونی از این حالتت موقع خنده چشماتو میبندی و سرتو عقب میبری    خوب حالا جوابمو بده

شین گفت ام میدونی البته که دلم میخواد بهت کمک کنم با وجودیکه کلاس دارم ولی مهم نیست  اما........ با دقتو عمیق به مهرشاد نگاه کرد و لبخند زد       ....اما نمیدونم یک جوری هست چی بگم بنظرم این کار خیلی خصوصی و نزدیک میاد یعنی کاری هست که مثلا یک دوست دختر یا همسر یا نامزد انجام میده  ..خلاصه چی بگم بنظرم میاد یک کاریه که بایدبا عشق انجام بشه  والبته خیلی هم قشنگه

_ مهرشاد گفت میترسی به هم نزدیکتر بشیم و اون مرزی که همیشه ازش حرف میزنیم بشکنه

_ نه  فقط یک جورایی منو اشفته میکنه

مهرشاد _ اره دارم میبینم

-          چیو

-          - یک تلاطم یک موجی تو چشمت یک رنگ صورتی روی گونه هات  اگه میدونستی الان چقدر خوشگل شدی دلت نمیومد هیچوقت بداخلاقو سرد باشی

 

شین جلوترامدو اهسته ونرم  گفت ببین مهرشاد  اینجا تو این کافه جا ی مناسبی برای لاس زدن با من نیست دیگران مارو نگاه میکنن  بلند شو بریم میخوام بهت مهربونی کنم

 


 

 چیزی که شین از ان روز یادش میاید تصویر های درهمی از     رفتن به پاسازهای مختلف و شیک مغازه های بسیار پیاده شدن و سوار شدن های متعدد و عاقبت یک سکانس خاص است همان جائی که مهرشاد ان کت و شلوار  یشمی رنگ  را پوشیده  و رنگ یشمی ان در چشمان عسلی تیره اش سایه انداخته بود

 مهرشاد دست ی به موهایش که کمی بهم ریخته بود  کشید  و گفت این چطوره

شین    سعی خودش را کرد تا  مشتاق و تحت تاثیر قرار گرفته بنظر نرسد ولی موفق نشد یا شاید هم نخواست چون این عادت همیشگیش بود که چیز های زیبا را تحسین میکرد مثلا اگردوستی مدل موهایش را تغییر میداد یا کیف جدیدی میخرید یا ارایشش خوب میشد سریعا نظر مثبتش را اعلام میکرد خصوصیتی که گاهی بین زنها کم رنگ است  بنا براین جلو رفتو گفت عالیه عالی فکرکنم از داماد خوشتیپ تر بشی

  مهرشاد یقینا نمیدانست که وقتی داشت رقم هوش ربای لباسش را پرداخت میکرد   شین که با قیافه ای معصوم و لبخندی  یک گوشه ایستاده  با نگاه به کراواتیکه برای لباس  مهرشاد ست کرده بود به این فکر میکرد که قطعا یکی از ظریفترین ومهرامیز ترین کارهای دنیا بستن گره کراوات و تنظیم ان  بر گردن   کسیست که دوستش داریم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین به سمت  اولین کیوسک تلفن کارتی   که بعد از بالا امدن از یکی از خیابان های فرعی بلوار کشاورز  بدان برخورده بود رفت کارت را شکاف مخصوص فرو برد و شماره ی گرفت یک زنگ دوزنگ و اینهم پنجمی که یک صدای خواب الود گفت بله بفرمائید

ـ سلام منم شین

ـاوه سلام چه سحر خیز

ـ انگار بیدارت کردم اوهوم

ـ  ای باور کن الان نیم ساعته مامانم هی اهسته میزنه به در میشونم امااز جا بلند نمیشم خیلی خسته بودم

ـ اره جدا باید خسته کننده باشه  شب قبلو میگم  رفتن به مطب دکتر  واون همه خدمات نیکوکارانه

ـ شین اذیت نکن  یعنی چی جالبتر از این میتونه باشه که تو زنگ بزنی و ادمو بیدا رکنی کجایی 

ـ هیچی بنده مشتاقانه از خواب بیدار شدم و طبق امر جنابعالی خودمو سریع به ازمایشگاه رسوندم مسئول خون گیری ناشی بود رگ های بنده ظریف  و الان  درست زیر اون پنبه میسوزه  و در این لحظه کلی راه اومدم تا زنگ بزنمو وفاداریمو ثابت کنم

ـ شین کجایی   دلم میخواد بیام اونجا  میتونی صبر کنی  سریع حاضر میشم بعدش تو پارک لاله کمی راه میریم خوبه

ـ متاسفم من نمیتونم اینقدر مهربون باشم  چون کلاس دارم و البته لزومی هم نمیبینم اقای محترم 

ـ خیلی خوب شین دیگه کی میتونم ببینمت

ـ من تا چهارشنبه مرتب کلاس دارم و  نتیجه ی ازمایش یک هفته ی دیگس عجله ای هم برای دکتر بازیو بیمارستان  رفتن ندارم  گوش کن مهرشاد جدا ناراحتم میکنه بهتره یک فرصتی بدی  باشه پس تا بعد خدا حافظ

 


در یک باره باز شد و ملیکا وارد شده  و نگاهی مکارانه به مهرشاد که موبایل رو مقابلش گرفته بود  کردـ  اه پس اقا بیدارن  وجوا ب نمیدن چیه تو اون موبایل  اینجور  بهش خیره شدی  و بعد نزدیکتر شدو روی لبه تخت نشستو در حالیکه سع یمیکرد زیرک و اگاه بنظر برسد گفت  ام شایدم از اینکه قبول نکرد بیاد پارک ناراحت شدی اینطور ه برادر عزیزم

مهرشاد جواب داد پس گوش وای میستی فکر کردم بزرگ شدی ملی  داری ازدواج میکنی  ولی هنوز جاسوسی منو میکنی

ملیکا جوابداد  من اگه جاسوسیتو میکردمو به مامان خبر میدادم که الان اینجاغوغا بودو مامان  و خاله بااین خیال راحت نمینشستن واسه تو اینو اونو نشون کنن

ـ بذار نشون کنن کی اهمیت میده بهر حال من درگیر پایان نامه هستم

ـ مگه تاابد میخواد طول بکشه نهایتا یک ماه دیگه تمومه نه

- ملیکا  کار خاصی داشتی من باید حاضر شم برم بیرون

ـ تو خیلی بد جنسی من دارم میرم مهرشاد میرم ازدواج میکنم گرفتار میشم دیگه اطاقم این بغل نیست  تو دلت برای من تنگ نمیشه نمیخوای یک ذره با خواهرت وقت بگذرونی

مهرشاد موبایلو بااحتیاط مثل یک شی شکستنی کنار گذاشت  و به چهره ی زیباو لطیف خواهرش نگاه کرد   و متوجه تغییری شد ملیکا تو فرق کردی

ـ بله دیروز رفتم ابروهامو برداشتم  امروزم میخوام برم یکسری چیزای تزئینی برای جهیزیه م بخرم مثلاتابلو مجسمه ازاین جور چیزا پیمان گفت من بیام ولی گفتم نه میخوام تو باشی  باشه  تازه میخوام بهت یک کادو هم بدم

ـ راستی چی

ـ کت شلوا رمراسم و  با پولو سلیقه ی من میخری بجنب یالا پائین منتظرتم میدونم که در موارد دیگه

 ا زمن نظر نمیخوای


 - به به گل پسر شازده خواهر این داماد بعدیه

مادر مهرشاد همانطور که سینی چای را روی میز میگذاشت  پس چی براش خیلی نقشه ها دارم

خاله ریز خندید و گفت بهش گفتی

مادر چشمکی زد و گفت نه گذاشتم   سور پریز شه بچم این روزا درس داره ایشالله از پایان نامش دفاع کرد درسش تموم شداونوقت دیگه مهلتش نمیدم هیچ بهونه ای هم نداره دختره هم تحصیلکردس هم خوشگل هم پولدارقبل ازاینکه بخواد بره طرح و سر بازی  باید تکلیفش مشخص شه  ملیکاو مهرشاد زیرزیرکی به هم نگاه کردن و ملیکا اهسته گفت بفرما تحویل بگیر باز به من بگو جاسوس

خاله همونطور که میخندید گفت شاید خودش یکی رو زیر سر گذاشته

مادر با رنجیدگی گفت نه مهرشاد من اینقدر مهربونه اینقدر نجیبه  هیچ وفت نمیاد مادرشو بیخبر بذاره

این همه جوونیمو نذاشتم موقع زن گرفتن بچم برم کنار بذارم هر دختری قابش بزنه  و بعد از اطاق بیرون رفتو بعداز مدتی با یک جعبه ی مخمل سورمه ای برگشت وان را جلوی چشم مهرشاد گرفت یک سرویس طلای سنگینو  زمخت  و انباشته از نگین بود

- مهرشاد نگاه کن قشنگه نه  بعد بدون اینکه از مهرشاد چیزی بپرسد رو به خواهرش گفت رفته بودیم برای ملیکا سرویس انتخاب کنیم واسه کادوی سر عقد  اینا رو که دیدم دلم رفت گفتم خوب برای پسرمم بگیرم اگه عروسم خوشش اومد میشه سرویسش اگرم نه میشه کادوی سرعقد خوب فکر ی کردم نه

 

نگاه مهرشاد میان انهمه برق طلائی و نقره ای گم شده بود بعید بود شین یک همچین گردنبند سنگینی رابه گردنش بیندازد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

شینو مهرشاد روی صندلی های بلند فست فود (البته ان موقع نمیگفتن فست فود) تاپ میل " کمی پائینتر از مجموعه ی ساختمانی سامان   " نشسته بودند و منتظر بودند تا ساندویجهایشان اماده شود شین گفت اینجا رو دوست دارم با نینا خیلی اومدیم اینجا مهرشاد گفت نینا ؟من میشناسم ؟ شین ـ نه نمیشناسیش یکی از فامیلای نزدیکمه  تو کار سینما و تاتره صدای قشنگی داره و تازگیا وارد رادیو شده و گریموره مهرشاد سری با رضایت تکان داد و گفت عالیه خوب پس اون میتونه کمکت کنه

ـ شین برای چی

-خوب برای اینکه راهتو انتخاب کنی از این رشته که دوست نداری دست برداری و بری هنر بخونی

شین ـ سخته تازه خانود ه ادم بااین تغییر ها مخالفن  نمیدونم نمیدونم  و یک دفعه ساکت شد  همیشه هر حرف حقیقتی که شین درستیشو قبول داشت ولی برای بدست اوردنش یا به اثبات رسیدنش نمیتونست کاری بکنه اونوناراحت میکرد  این افکار  در ذهنش میچرخید   و به دنبالش انگشتاش به سمت مقنعه اش رفت که بالا رفته بود  و از انجا بر روی برجستگی زیر گلویش سر خورد همانجا بود که گاهی درد میکردبخصوص در ترم پیش که والیبال تمرین میکرد احساس میکرد داره خفش میکنه اون باعث شد تیمش ببازه  و همه فکر کردن اون یک دختر چاقو تنبله د رحالیکه همین برجستگی اذیتش میکرد   دستش پائینتر امد و با وحشت متوجه شد که زیر یقه ی انگلیسی باز مانتوش لخته  حالا یادش اومد وقتی منشی صداش کرد دکمه های بلوزشو   نبسته و دقیقا ربع ساعت بود که با مقنعه ی بالا رفته و سینه ی کاملاباز رو به روی مهرشاد نشسته بود  نا خوداگاه با کف دستش محکم بدنش رو پوشوندو مقنعه اشو پائین کشید سرشو بالا کرد و نگاه مهرشادو غافلگیر کرد

مهرشاد گفت چی شده قلبت درد گرفت شین گفت نه من حواسم نبود با عجله اومدم دکمه هامو نبستم

ـ برای چی به من توضیح میدی....اصلا چرا یک دفعه اینقدر ترسیدی ...فکر کردی من ...

ـ هوم نه نه هیچ فکر ی نکردم  یه واکنش ناخوداگاه بود  اصلا مهم نیست

ـ بگذریم شین دیگه چجوری باهات تماس بگیرم مثلا مطمئن بشم که ازمایشگاه و پشت گوش نمیندازی یا قرار بیمارستان بذارم میترسم در بری

ـ مطمئن باش که میرم تو گرفتاری من وقتتو میگیرم

-شین ...... ـ

- گوش کن من طفره نمیرم من بهت زنگ میزنم تو دوست منی از حالا خوبه مطمئن شدی ولی فقط دوست

- باشه ...باشه ...من بازم باید منتظر بمونم درسته اره

ـچیزی بیشتر از دوستی میخوای

مهرشاد به خیابان شلوغ نگاه کردو چیزی نگفت


شین سر کوچه پیاده شد  موقع رفتن قبل از اینکه درو ببنده گفت فردا بهت زنگ میزنم منتظرم باش

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین داخل تاکسی نگاهی به ساعتش کرد و نفسش را بیرون داد نگاهی به ترافیک عظیم پشت چهار راه انداخت نه این حجم طولانی و دراز سلولهای ماشینی خیال تکان خوردن نداشت بنابراین کرایه را حساب کردو با شتاب از ماشین پیاده شد و  حتی صبر نکرد به پلی که کمی انطرفتر روی ان جوی وسیع حاشیه ی خیابان نصب شده بود برسد بااحتیاط پایش را بر روی چند سنگ برجسته که از میان اب کم جانی که در جوی روان بود گذاشت و از ان رد شد اما همان موقع که با تمام قوت و انرژی تند کیوسک روزنامه فروشی را رد کرد با کمال تعجب دید انگار معجزه ای شده باشد گره ترافیک ناگهان باز شد و ماشین ها شروع به حرکت کردند حقیقتا مسافت زیادی تا چهار راه باقی مانده بود بنابراین شین دوباره اما با افسوس به راه افتاد وقتی به درب اپارتمان هفت طبقه ای که ساختمان پزشکان بود رسید تقریبا از نفس افتاده بود طوریکه وقتی مهرشاد که گویا از ساعتی قبل انجا منتظرش بود جلو دوید و سلام کرد بریده ب ریده گفت خ..یلی  دیر... و وسطش سرفه ای کرد تا نفس تازه کند که مهرشاد گفت نه الان هیچی نگو دیرم بشه مهم نیست صبر کن نفست جا بیاد البته منظره ای که در اطاق انتظار مطب باان مواجه شدند در نوع خودش فاجعه ای بود همه ی صندلیها اشغال بود شین برگشت و عاصی گفت مهرشاد..... خواهش..... یک روز دیگه وخواست برگردد که مهرشاد با احتیاط شانه اش را گرفت و اورا برگرداند و نخیر نمیشه میریم رو پله ها میشینیم تا نوبتمون بشه و شین با میلی روی پله سوم نزدیک به خستگی نشست و مهرشاد هم به اطاق انتظار رفت و کمی با منشی صحبت کرد و برگشت و به شین گفت اجازه هست و با فاصله کنارش نشست و گفت خوب کمی دیر کردی باید کمی منتظر باشیم ولی زیاد طول نمیکشه منشی گفت همین الانم میتونه مارو بفرسته تو ولی من میدونم صدای مریضا در میاد پس باید کمی صبور باشیم تازه برات بهتره تا حسابی نفس تازه کنی نه خانومی .....شین پایش را کمی دراز کرد و کیفش را بر زمین گذاشت باشه چاره نیست با اینکه کمی عصبی بودو بیحوصله ولی  بانگاه به ارامش و صبری که از چهره ی مهرشاد با ان لبخند گرم و پیوسته میبارید قدرت بهانه گیری اش را از دست داد و ناچار شد لبخند بزند این یک لبخند ساده بود د رمکانی کاملا غیر رمانتیک در راهروی خاکستری و کثیف مطب یک دکتر اما شین یکباره احساس کرد مثل دقیقه ای قبل نه معذب است نه نگران لک و چروک شدن مانتوی تازه اش

 

 

شین در اطاق نیمه تاریک مجاور محل معاینه ی مطب روی تخت نشست و و با دستما ل کاغذی ژلهائی را که برای گرفتن نوار قلب روی سینه اش مالیده بودند پاک کرد و مانتویش را از قلاب برداشت و نیمی از دکمه های فراوان بلوزش را نبسته بود که منشی گفت ببخشید خانم مریض بعدی میخواد نوار بگیره بنابراین سرسری مانتویش رابه تن کردو مقنعه بر سر و قبل از وارد شدن به داخل اطاق مطب دکتر را نوار قلب به دست د رحال توضیح دادن به مهرشاد دید که میگفت در حقیقت زیاد خطر ناک نیست در خانمهای قدبلند هم احتمال بروزش بیشتره بهر حال تشخیص من درصد زیادی پرولاپس دریچه ی میترال هست بنابراین خوب مراقبتهای معمول باید به عمل بیاد استرس نداشتن زیاد هیجان زده نشدن ورزشهای سنگین نکردن و البته خوردن پرو پرانول با دوز10 میلی گرم. شین وارد اطاق شد و سریع نگاهی به مهرشاد و بعد به دکترکردو گفت اقای دکتر چی شده مهمه چرا باید قرص بخوریم دکتر میانسال با لبخندی گفت چیه چقدر عجله داری بشین همه چیزو به دوستت گفتم و سفارشتو کردم که هیچ وقت اذیتت نکنه وهمیشه مراقبت باشه فقط دخترم یک لحظه روی این صندلی بشین اها خوبه حالا مقنعه اتو بزن بالا و بعد دکتر با دست زیر گلوی شین را معاینه کرد و گفت خب توصیه میکنم سری به دکتر بزنی و ازمایش بدی و خیلی زود خودتو از لحاظ کم کاری تیروئید بررسی کنی اگه بخوای من یک اسکن تیرو.ئید تو دفترچه برات بنویسم اینم ازمایش خون ناشنا میری ازمایشگاه بهار انجام میدی دکترمتخصص خوب هم  مشخصه من دکتر عزیزی رو تایید میکنم اسکن تیروئید تو بیمارستان امام خمینی انجام میدن مراقب خودت باشه وزنتم کمی کم کن اوکی وبعد رو به مهرشاد کردو گفت خوب جناب دکتر اول از همه ویزیتو به منشی پس بدین چون من از همکارا ویزیت نمیگیرم

مهرشاد تعارف کرد استاد توروخدا شرمنده نکنین من هنوز درسم تموم نشده بذارین حدااقل ما یک هزارم شما به این مردم خدمت بکنیم تالایق اینجور لطفا باشیم دکتر خندید و با لحنی شوخ در حالیکه نگاهش از شین بروی مهرشاد میسرید گفت حرف نزن تو فعلا فقط وظیفت اینه که به دوست نامزدت نمیدونم هر نسبتی باهات داره خدمت کنی

 

 

 

شینو مهرشاد که از ساختمان بیرون امدند شین دوباره پرسید مهرشاد بگو ببینم چمه یالا  مهرشاد جواب داد دیدی که دکتر گفت مهم نیست فکر نکن چون بهت قرص داده خیلی مهمه شین با کمی دلخوری گفت من یک چیزائی شنیدم مثل پرولابس یا شبیه این جزیان چیه میدونی که من خیلی راحت میتونم ازتو کتاب پیدا کنم مهرشاد گفت هیچ ایرادی نداره میتونی بری بخونی ولی من بهت اطمینان میدم ولی یک چیز مهم خواهش میکنم اینقدر استرسو ناراحتی به این قلب طفلیت نده باشه یالا قول بده شین که چیزی دستگیرش نشده بود تسلیم شد باشه خوب من برم دیگه خیلی دیرم شده واقعاازت ممنون

مهرشاد ایستاد وبا تحکم گفت شین من ماشینو یکی دو کوچه پائینتر پارک کردم با من میای تو که دختر اداب دونی هستی این درست نیست همین جوری بذاری بری شین برگشت به مهرشاد نگاه کرد و با لحنی شوخ گفت اوهوم پس اگه من باهات مسافتی رو قدم بزنم و تو منو با ماشینت برسونیو گشتی بزنی دختر مودبی هستم اره اینجوری میخوای ازت قدر دانی کنم مهرشاد گفت نه دقیقا اگه افتخار بدیو باهم شام بخوریم بنظرم بشه بهت یک جورائی گفت مودب شین در جواب با خنده با تظاهر به رنجیدگی وخشم نمایشی گفت نه تو فرصت طلبی و از مریضی من سو استفاده میکنی ... اه من بیچاره که ...مهرشاد تکرار کرد :که

شین :که.مجبورم قبول کنم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:17  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام دوستان گلم اول از همه به هرکسی که اعصابی خسته و داغان دارد و بلکل از زندگی بریده و البته پول کافی هم دارد که باز هم البته میدانم در اغلب موارد این دو بهم جور در نمیاید  توصیه میکنم به هتل بزرگ رامسر بیاید  ان هم در فصلی خلوت و متروک  مثلاانتهای زمستان و باز هم البته بشرط انکه هیچ مزاحمی در اطرافتان نباشد تا بتوانید با خیال راحت در پارک مجاور هتل قدیم خاطره انگیز و زیبا روی یکی از نیمکت های سنگی  بنشینید و در حالیکه نیم نگاهی  به کوه مه گرفته ی کاج پوش پر رمز و راز دارید    برباغ قدیمی باان ارایش با سلیقه ی شمشادهای حاشیه ی باغچه های پهن و باریک هم مسلط باشید   البته ممکن است کمی بوی گوگرد حمام های اب گرم هم در مشامتان بپیچد اما نگران نباشید اگر ناراحتتان میکند میتوانید از جا بلند شوید وبه سمت پلکان پهن و کم ارتفاعی که باغ قدیمی را به محل بازی بچه ها وصل میکند حرکت کنید وا ی خدا منظره  و عطر وبوی نارنجهائی که روی پلکان غلطیده اند و گاه له شده اند ادم را دیوانه میکند احتمالا هوس میکنید روی یکی از تاب هائیکه برخلاف همه جا برای اندام برگسالان هم مناسب است بنشینید وبه پنجره های بلندو باریک پرده پوش هتل قدیم نگاه کنید جوریکه انگار انتظار دارید هر لحظه پرده ی یک از اطاقها عقب رود و شما چهره ی کسیکه که از بس دلتنگش هستید و از بس دور است دیدارش به رویائی تبدیل شده پشت پنجره ببینید که برایتان دست تکان میدهد همان جا میتوانید در حالیکه نرم نرم تاب میخورید نوشتن را اغاز کنید مطمئن باشید خاطره های قشنگی در خیالتان زنده خواهد شد مثل منکه بخاطر اوردم اولین پیشنهاد دوستی را در هتل جدید که مجاور هتل قدیم است دریافت کردم ان هم یک ساعت بعد از انکه برای اولین بار از عمه ام پرسیدم عمه من در این سن چه ارایشی میتوانم بکنم که او هم پاسخ داد فقط برق لب  ودرست بعد زا انکه با برق کم رنگی بر لب از اطاق بیرون امدم تا به لابی هتل بروم در راهروی پهن هتل پسر ظریف و بلوندی به من گفتم ببخشید خانم میتونم وقتتون رو بگیرم و با شما اشنا شوم  و من از ترسو وحشت ابلهانه ای که بعدها شرح ان موجبات خنده ی بزرگترها را فراهم اورد به سمت اطاق بدوم   و این تنها اغازی بود بر شروع خواستگاریهای بی پایان ا زمن ۱۴ ساله که چون دختر ۱۸ ساله ای بنظر میرسیدم خواستگاریهایی که ابدا از سوی خانواده ا ی که اینده ی پر طمطراق تحصیلی برا ی من در ذهن تدارک میدیدند جدی نبود ولی تاثیرش بقدری بود که کم کم من را از دنیای کودکانه ام جدا کند    بهر حال من دیگر بدانجا نیامدم اتفاقات زیادی افتاد من بزرگ شدم دانشگاه رفتم پدرم مریض شد وضع مالیش رو به وخامت گذداشت و دیگر نتوانست مسافرت کند ازدواج کردم بچه دار شدم و وبا کودکی سه ساله به اینجا امدم در حالیکه خیلی چیزها را میدانستم و نمیدانستم امیدوار بودم و نبودم شکنج پولدار شده بود و خشن و غیر قابل تحمل اما اما من هنوز عاشق دیگری نشده بودم هنوز ذهنم پاکو وفادار بود هنوز فکر میکردم میتوانم بسازم منتظر بودم چیزی درست شود که نشد که نشد وحالاامدم در حالیکه هیچ نشانی از گذشته در من نیست نه چندان زیبایم با اندامی  ..... نه ازش حرف نمیزنم میدانید و چهره ای غمگین و همسریکه مدتهاست به من تعلق ندارد و خوب میدانم در حالیکه از زیبائی انجا لذت میبرد تاسف میخورد که چرا بجا ی من یک دخترجوان تازه سال جلف و احمق همراهش نیست دختریکه لازم نیست حتی زیبا باشد فقط کافیست تازه باشد فقط کافیست من نباشد در کنار مادخترم راه میرود کم کم دارد زیبا میشود و با شوق همه چیر زا تجربه مکیند شاید زودتر از من بهرحا ل من امده ام که خوش باشم خودم را به امواج موسیقی کلاسیک میسپارم خیلی زود جوانو زیبا میشوم و با خوش خیالی ارزو میکنم ایکاش روزی با بادوستی خاص در بالکن یکی از اطاق های هتل بنشینم و من باشم و او باشدو بخار یکه از فنجان قهوه برمیخیزد چهره به چهره روبه رو و باز فرصتی برای طنازیو عشق ورزی  وه چه خیال شیرینی نه اصلا نمیخواهم غمگین باشم چون هیچ کس نمیداند فردا و پس فردا ها این زمان سریع تباه کننده چه چیزی راازمن خواهد گرفت 

 

 


 در ضمن از دوستان عزیزی که روز مهندس رو بهم تبریک گفته بودن تشکر میکنم بخصوص مهربانوی عزیز ونهال عزیز خودم یادم رفته بود چی خوندم

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 16:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

الان شین با خیال راحت تری میتوانست اشک بریزد چون یک معشوق د رحال ازدواج چندان فرقی با معشوقی مرده نداشت البته واضح بود که با وجود تلخی خبر  و درست بودن حدس دانی مبنی براینکه شین دراعماق ذهنش همیشه انتظار یک معجزه و برگشت دلاورانه  وباشکوه حامی به ورطه ی احساسش راداشت شکی نبود اما این درد دردی کهنه بود درد یکه اذیت میکرد تیر میکشید اما داغی و سوزانندگی خود را ازدست داده بودو درست مانند رد یک زخم عمیق اثر زشت و کریهی بر چهره ی احساس شین گذاشته وبرای همیشه ان را نازیبا ساخته بود        انر وز و روزهای دیگر به کندی و سختی گذشت  تاثیر این خبر تلخ به اندازه ای بود که پلک چشم چب شین برا ی مدتها ی مدیدی دچار لرزش شد البته این تیک ازار دهنده قابل مشاهده نبود ولی خود شین را میازرد     د رهمین روزها بود که بالاخره شین  در کنار نسیم  به نماز ایستاد و با خدایش نیایش کرد  خواندن نماز بخصوص نماز صبح به شین ارامش میداد     در ان دوره شین  به راهنمائی و کمک نسیم دوباره پیاده روی در فضای ازاد را اغاز کرد شین برای از یاد بردن غمش شروع به فعالیتهای سخت فیزیکی کرد در خانه حسابی کار میکرد  ظرف میشست اطاقهار ا مرتب میکرد به تعلیم راندگی میرفت و خلاصه انقدر سرش را شلوغ کرده بود که شبها فقط از خستگی سر بر بالین میگذاشت و میخوابیدتنها یک چیز شین دراین مدت حتی جرات و توانائی گوش دادن به یک دقیقه موسیقی را نداشت    تمام رویاهایش ته کشیده بود  و البته گاهی هم د رمواقع تنهائی بغضش میترکیدو گریه ای مفصل میکرد   شین کم کم عادت کرد که غم خود را نه که بفراموشی بسپارد امامانند یک بار اضافی باخود حمل کند  نسیم در این مدت تمام تلاش خود را برای بازگردادن روحیه ی شین کرد      شین  همیشه صحبتهای ارامش بخش نسیم را بیاد دارد  که چطور به او گوشزد میکردکه هنوز جوان است و باید از فرصتهای زندگی خود استفاده کند نسیم به اصرار به شین میگفت که نباید بترسد و اگر  ذهنش را ارام بگذارد قطعا دوباره عشق بسراغش میاید    او از تجربه ی دردناک خودش میگفت و از اینکه بالاخره دردو رنجش پایان بافته و حالا میتواند بدون عذاب به ان تزاردی تلخ نگاه کند  وبالاخره در همان روزهاو شبها بود که شین   خلوت گزیتی و فرار را ترک کردو دوباره د رمحافل خانوادگی شرکت کرد سعی کرد در شلوغی و همهمه و بحث و گفتگو های فامیلی  خودش را گم کند  

 

 

 شاهین و مهرشاد در اطاق پذیرائی پشت میز طویل نها رخوری که کلی جزوه و کتاب روی ان اتباشته شده بود نشسته بودند و به همراه پدر  به بررسی فصول  پایان نامه ی د رحال نوشته شدن خود مشغول بودند    مادر درست رو به روی انها روی مبل نشسته بود ودفترچه تلفن بزرگ و پر برگ و مانند همه ی اثاثیه ی خانه پاره پوره و مستعمل را روی پایش گذاشته بود و سعی میکرد  میان انهمه شماره تلفنهایی که ریزو درهم یا د داشت شده بود شماره ی یکی از دوستان دورش را پیدا کند   شین هم در اشپزخانه یک صندلی کنار فر گذاشته بود و دران را باز کرده بود  و داشت ظرف کیک را که درفاصله کم از شعله ی مستقیم جوجه گردان روی ردیف اول فر قرار داده بود با احتیاط جا به جا میکرد تا بدون انکه روی ان کیک ضخیم بسوزد فقط کمی طلائی یشود  بعد از اینکه شین با احتیاط کیک را درون ظرف بلور پایه بلند برگرداند  رویش را با کرم شکلات تزئین کرد   وبا دانه های اسمارتیز روی ان نوشت شاهین جان تولدت مبارک  و کیک را مثل رازی شیرین داخل یخچال پنهان کرد و فوری به اطاقش رفت و برای پوشاندن برافروختگی صورتش در اثر گرمای فر به ان پودر زد      هدیه ی کوچکی که برای شاهین خریده بود را اهسته در استینش پنهان کردو  در حال رفتن به اشپزخانه یواشکی  نگاهی به ساعت کرد ساعت 8بود  دقیقا سه ساعت بود که انها پشت  میز درس میخواندند  و حالا موقعش بود بنابراین در یخچال را باز کرد ظرف کیک را برداشت و با حالتی پیروزمندانه ان را به دست گرفت و بدون هیچ حرفی ان را درست وسط میز نها رخوری گذاشت پدر   شاهین و مهرشاد یک دفعه سر بلند کردند شاهین که  تقریبا مثل شین شکمو بود سریع به سراغ ظرف رفت  و میخواست فوری یک تیگه از ان را ببرد که متوجه نوشته  ی روی ان شد  و با تعجب با شین گفت امروز تولد منه منو بگو خیال کردم مثل همیشه برای امتحان دستور اشپزی رزا منتظمی یک چیزی درست کردی  وبعد بیملاحظه انگشت کوچکش را روی شکلات کیک زدو به دهان برد  وگفت اوووووووووم چه مزه ای  شین جلو رفتو روی دست شاهین زد وگفت ا ی  شکمو صبر کن شمع هم باید روشن کنیم  تازه     اینم هست   و جعبه ی درازو باریک هدیه اش را به دست شاهین داد شاهین که در ان لحظه با چهره ی خندانش درست مثل یک پسر بچه کوچک  مهربا ن و خواستنی شده بود بی اختیا رگفت ای جان چه خواهر ی دارم من یک دسته گل ماه عزیز. مادر هم اهسته اهسته امد جلو وگفت  خدا کنه همیشه یادت باشه  ودیگه سرش دا د نزنی   پدر هم این وسطها گفت بابا یک چیزی درست میکردین مام بخوریم منکه قند دارم اخه    شین هم با دلسوز ی گفت بابا جون زیاد شکر نزدم شما شکلات روشو بردارین یه کوچولو بخورین    یک دفعه شاهین انگار چیزی یادش امده باشد رو به مهرشاد که با لذت  وعشق در ظاهر به این سکانس عاطفی خانوادگی ودر باطن به شین که موهایش را بالا سرش دم اسبی کرده بودو  پیراهن یقه هفت باز ابی پوشیده بود نگاه میکرد گفت زهرما رنخند مثلا من رفیقتم کادوم کو  مهرشاد گفت  هیچ بهانه ا ی ندارم الااینکه واقعا نمیدونستم و یادم نبود که شاهین گفت نخیر یادم نبود قبول ولی نمیدونستم رو قبول ندارم یادته همین یکی دوماه پیشا نشسته بودی از من میپرسیدی نمیدونم روز تولد تو کی هست مال شین کیه مال مادرت مال بابات مال نمیدونم کی کی من این حرفا حالیم نیست کادومو میخوام

 

مهرشاد گفت قبول پس یه کاری کنیم بریم بیرون شام میهمون من

شاهین با ذوق گفت قبوله بریم کلمون یه بادی هم بخوره  

 

شین گفت نخیر اول کیک منو میخورین بعد من زحمت کشیدم 

 وبعد ا زمراسم روشن کردن شمع و فوت کردن ان فرزو چالاک برای همه قطعات ظریفی از کیک را برید و در زیر دستی گذاشت خیلی اسان سنگینی نگاه دزدانه ی مهرشاد را روی خودش حس میکرد و گرمای شیرینی در ته قلبش ایجادمیشد این بود که باوجودهمه ی غرور خود داری که داشت  لحظه ای به فکر شیطنت افتاد و درست   موقع تعارف کردن کیک به مهرشاد در پاسخ به نگاه گرم و بی پروایش اهسته کمی استین لباسش را بالا کشید تا دستبند ظریف و نقره ای هدیه مهرشاد که کمی برایش گشاد بود روی مچش بلغزدو کاملا نمایان شود مهرشاد که با دیدن تلا لو دستبندهدیه ی خودش ی  روی دست شین هیجان زده شده بود     بی اختیاردر حالیکه قطعه ی کوچکی از ان را بریده و به دهان میبرد گفت این کیک واقعا خوردن داره چون مطمئنم طعمش بینظیره

 

شین با بی اعتنائی ظاهری   حرف مهرشاد را بی جواب گذاشت  در واقع او هیچ نقشه ای نداشت نفهمید   چرا  وقتی میخواست هدیه ی شاهین را بردارد وسوسه شده بود با وجود همه ی خطرات دستبند مهرشاد را هم به دست کند  شاید هم در باطن میخواست این شادی لحظه ای  و  این حس خواسته شدن را به نوعی به قلبش سنجاق کند  

مهرشادو شاهین لباس پوشیده در استانه ی در ایستاده بودند و مهرشاد به پدرو مادرشاهین تعارف میکرد که همراه انها بیایند پدر شین با بد خلقی ناگهانی گفت نه اقاجون منکه نمیام خانومم همینطور شینم که ......مادر شین گفت ا اصل کار شینه  بچم اینهمه ذوق بخرج داده  اون نره  و رو به شین کرد برو عزیزم برو اماده شو  

  

 بعد از بسته شدن در حیاط یک دفعه پدر شین گفت باریکلا خانم مذهبی چرا اجازه دادی شین بره

مادرشین د رجوا ب گفت ببین امل بازی در نیار تنها که نمیخواست بره با داداشش بود

این پسر به این چشم پاکی  جای نگرانی نداره

پدر پوزخندی زدو گفت بله بعدا معلوم میشه      اما از حالا بهت بگم من دختر به بازاری جماعت و الخصوص مذهبی و  اینا نمیدم دلتو یه وقت صابون نزنی  این پسره یک فکرائی تو سرشه حالا ببین کی بهت گفتم اما کور خونده  ما  بلاخره نفهمیدیم شما مذهبی هستی یا متجدد   نه باین نماز جعفر

 طیا رخوندنت   نه به این روشنفکریات    البته خوشبختانه دخترمن حواسش جمعه اعتنائی به این بازاری جماعت بی سواد که  حالا چی شده یک باسواد توشون دراومده نداره

 


  مهرشاد صبر کرد تا شاهین به در دستشوئی رستوران برسد  بعد نگاهی به شین کردو گفت شین قولتو فراموش کردی  شین با بیخیالی گفت کدوم قول. مهرشادگفت قرار بودبریم پیش دکترمولانائی برات برای چارشنبه وقت میگیرم خواهش میکنم نه نگو   شین که با چشمش شاهین را  که داشت از دستشوئی بیرون میامد  میپائید  اهسته گفت باشه ادرس مطبشو بده میرم

 مهرشاد مصمم گفت  نه میخوام همرات باشم  باشه

شین کمی تردید داشت این چکاریه تو زحمت میفتی

ـ نه باید بیام منشیش اشناست مطبش خیلی شلوغه میترسم معطل شی 

دیگر شاهین به دو متریشان رسیده بود بنابراین شین گفت  خیلی خو ب باشه

مهرشاد در حالیکه به شاهین لبخند میزد گفت پس   بیام دانشگاه دنبالت

 شین یک دفعه بداخلاق شد گفت نخیرلازم نکرده ادرس مطبو بده همون جا میام وقبل از انکهانها بتوانند موضوع را عوض کنندو صحبت دیگری را شروع کنند شاهین با بیخیالی نشستو گفت شین چی میگفتی  نکنه با مهرشاد دعوا میکردی شین با خنده گفت نه  این چه حرفیه

شاهین شانه بالاانداخت و گفت قیافت خیلی جدی و عصبانی بود  مهرشاد این خواهرم ظاهرشو نگاه نکنا بعضی وقتا خیلی عصبانی میشه خطر ناکه

مهرشاد با ارامش و خونسردی فقط لبخند زدو  پرسید خوب راستی فردا میای دانشگاه من بازم میخوام بااین پسره که رشته ی اماره صحبت کنم .................

 


پی نوشت : اینکه  پدر شین راجع به صنف بازاریها اینطوری صحبت کرده اظهار نظری از روی عصبیت بوده و نظر شین ..انا...یا هر اسمیکه منو به اون میشناسید این نیست

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:28  توسط اندیشه فرزانه  |