تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

منم اونکه تورو داده به مهتاب ....

.کسیکه رو تو میپوشونه تو خواب..

 کسیکه واسه اغوش تو کم نیست..

میخوام یادم بره دست خودم نیست  

 

  روزها برای شین به تندی میگذشت و در سایه ی ارتباط صمیمانه ای که با نسیم برقرارکرده بود  کم کم به ارامش دست میافت .   البته ارتباط انها ارتباطی محدود به دانشکده و  گاهی قرار پارک و سینما در محدوده ی روزهای دانشگاه و ساعات خالی مابین کلاسها بود . بنظر میرسید مادر نسیم زن سخت گیرو دقیقی باشد   از ان تیپ مادرها که میخواهند دخترانشان کاملا تحت تعلیم و مطابق با عقاید خودشان رفتار کنند این برداشتی بود که شین از مجموعه حرف هائیکه نسیم در باره ی مادرش و از قول او میگفت  کرده بود  نسیم دختری تو دار بود وچندان مسائل ذهنی و خصوصیش را بازو افشا نمیکرد وشرح کوتاهی که از زندگی خودش داده بود  به این محدود میشد که قبل از ورود به این رشته یکسال و نیم در دانشگاهی دولتی در تهران مشغول تحصیل در رشته   ی مترجمی زبان بوده   و گویا به جوانی علاقمند بوده که از همان ابتدا  با مخالفت بسیار شدید مادرش مواجه شده   و نسیم هم بدون مقاومت خاصی در احترام به نظر مادر از ان جوان به همراه ان دانشگاه خداحافظی کرده و به این رشته امده بود شین موقعیکه نسیم از گذشته حرف میزد دقیق به چشمان ریزو گردش با ان برق مخصوص نگاه کرد اما هیچ نشانی از دلتنگی یاس یا احساساتی شدن در باره ی عشقی که در نطفه خفه شده بود مشاهده نکرد و این واکنش  از دختری مانند نسیم با ان همه علاقه به ادبیات موسیقی و هنر بعید بود   شین نمیتوانست درست تجزیه و تحلیل کند  و دلیلی  برای پنهان ماندن احساسات غلیظ پشت این چهره نرم و ارام بیابد  شین نمیتوانست باور کند که نسیم با ان همه درایت و نگاه عمیقش به مسائل دچار عشقی سطحی و ظاهری شده باشد ویا انقدر دختری با شخصیت ضعیف و وابسته باشد که با مخالفت مادر فوری میدان را از ترس  یا احترام خالی کند جدا قبول داشت که ان شخص هر که بوده نباید ادم کم ارزش و بی اهمیتی باشد  بهر حال او به احترامی که برای دوستش قائل بود کنجکاوی زیادی نکرد و پیش خودش گفت حتما زمانی همه چیز را برایم تعریف خواهد کرد  


 شین و نسیم و سولماز   هرکدام با  لیوانهای نازک یک با رمصرف در دست  د رحالیکه دستانشان ا زداغی چای میسوخت  میخندیدند و تند  به سمت سکو های حاشیه باغچه های درازو باریک مستطیل شکل مجاوردیوار دانشکده میرفتند تا بنشینند    هنوز به سکو نرسیده بودند که یک باره دانی  مقابلشان ظاهر شد . بی فایده است اگر بخواهم شین را تبرئه کنم  و در این ماجرا به او نقشی مظلومانه بدهم نه شین دقیقا با بی اعتنائی و بد جنسی بد ون سلام و باغرور  و اطمینانی که از داشتن دوستان جدید و مهربانش پیدا کرده بود تقریبا با نادیده گرفتن دانی میخواست به سمت دیگر برود که ناگهان دانی که صورتش از خشم سیاه شده بودو برق کینه در چشمانش میدرخشید  حرکت عجیبی کرد راست و مستقیم به سمت نسیم وسولماز رفت که  هنوز لبشان به لبخند باز بود و با قساوت و بیرحمی خاصیپای پوتین پوش و سنگین خود را محکم روی پنجه ی ظریف پای نسیم که درون کفش کالج  کرم رنگ ظریفی جا گرفته بود گذاشت و با شدت زیاد با تمام وزنش بران فشا راورد اینقدر این حرکت یکباره و بیمنطق بود که سولمازو شین فقط بدون هیچ حرکتی به له شدن پای ظریف نسیم زیر فشار شدید  پای دانی نگاه میکردند جالب اینجا بود که نسیم محکم و قوی بدون چیزی بگوید با چشمانی تنگ شده و نگاهی ثابت در حالیکه صورتش از فشا رو درد سرخ شده بود مستقیم به چشمان بیرحم وتیره دانی نگاه میکرد این نگاه متصل بین این دو بقدری طول کشید که عاقبت دانی نرم و شل شدو پایش را برداشت و تقریبا و گیج و بیتعادل از انها دور شد  سولما زکه زودتر از بقیه به خودش امده بود داشت با شتاب و خشم به سمت   دانی میرفت که سحر با   ارامش بازویش را گرفت  و گفت نه سولماز تو بالاتر از اینی که بخوای انرژیتو صرف دفاع  از من در برابر این دختروحشی بکنی    سولماز غرولندی کرد و گفت    باشه  هر چی تو بگی اما من نمیتونم در برابر حرکات ظالمانه و زشت ساکت بمونم .....شین که خشک شده بر جا با تحسین به سولماز نگاه میکردو  برای دانی در ذهنش نقشه میکشید نمیدانست که سولماز با این روحیه نترس و صلح جو در اینده نافع حقوق بشر  خواهد شدو فعالیتها ی  مبارزه جویانه ی زیادی رابرای احقاق حقوق پایمال شده دیگران انجام خواهد داد


 

 


شین روی یکی از نیمکتهای پارک نزدیک به دانشگاه  نشسته بود هوای نسبتا سردی بود  و شین استینهای پولیورش را تا روی انگشتان بسته اش  پائین کشیده و مشتهایش را زیر ارنجش پنهان کرده بود و بی خیال به اطراف نگاه میکردو منتظر امدن نسیم بود  که بجای او دانی پیدایش شد شین نفرت تلخی را نسبت به این دختر بیرحم د رخود احساس میکرد  بنابراین رویش را به سمت دیگر برگرداند بااین وجود  دانی  با سماجت کنارش نشست شین با بد اخلاقی گفت دانی چی میخوای چی میخوای بگی ببین من واقعا دوست ندارم بهت حرف زشتی بزنم پس بهتره خودت از این جا بلند بشی و بری  وگرنه خودم میرم و تقریبا داشت از جا بلند میشد که دانی دستش را محکم گرفت و شین با اعتراض گفت نه انگا رتو جدیدا خیلی بزن بهادر شدی ها چیه اقاجون نمیخوام باهات دوست باشم زوره   دست بردار که دانی فریاد زد شین یک لحظه ساکت شو میخوام یک چیزی بهت بگم  فریادش بقدری بلند بود که تک و توک افرادی که این گوشه و ان گوشه روی نیمکتهای زرد پاک نشسته بودند توجهشان جلب شد  شین لبهایش را گاز گرفتو گفت چی میخوای بگی  چه حرف مهمیه که تو گلوت گیر کرده یک توهین تازه که دانی داد زد بسه شین احمق نباش فقط یک لحظه ساکت شو و بعد در حالیکه ارام تر شده بود گفت بنظرم بهتره بشینی
وقتی نشستند
دانی نگاه کشداری  به شین نگاه کردوبا لحنی اندهگین گفت گفت هوم شین چقدر غریبه ای دیگه حتی از سایه ی منم فرار میکنی حتی حاضر نیستی با من یک سلام کوتاه بکنی  این دختریکه الان
 کنا رمنه و چند لحظه پیش فریاد میکشید واز نفرت میخواست چشمای منو از کاسه در بیاره  همون دوستیه که شبهای زیادی رو باهم گذروندیم  میدونم تو محصول همه ی گند کاریهای منی  غروری که من شکستم و مستحق  این رفتارم شین من به تو بد کردم اما میخوام بدونم یعنی من هیچ محبتی هم به تونکردم که جای بخشش داشته باشه شین ارام گفت دانی من همیشه بیاد خوبیهات هستم تو اینو هیچ وقت نفهمیدی که از دست دادن دوستی تو نابود شدن صمیمت ما منو نمیگم به اندازه ی از دست دادن عشق حامی ولی کمتر ازاونم  منو ناراحت نکرد دانی تو خیلی غیر قابل انتظاری و من نمیدونم همیشه چی تو ذهنته  بهرحال دیگه همه چی تموم شده ومن فکر میکنم بهتره دیگه رابطه ای نداشته باشیم  مخصوصا با رفتار وحشیانه و زشتیکه با نسیم داشتی راستی ببینم تو این مغلطه کاریا و لا پوشونیات چه دلیلی برای اون حرکت بچه گانت داری  دانی با عصبیت گفت من با تو کارداشتم تو به هیچ صراتی مستقیم نبودی منم عصبی شدم  شین گفت جدی ببینم یادته با چه غرور تو چشمم ذل زذی وگفتی اگه حامی بخواد ازدواج کنه انتخابش منم نه تو تازه یکی دوتا صفت تحقیر کننده هم بهش اضافه کردی بنابراین بیخود از من انتظار داشتی که همه چیزو فراموش کنم و لابد پس فردا ساقدوش جنابعالی هم بشم  شین خواست از جا بلند شود که دانی ضربه ی کار ی را وارد کرد شین  این اتفاق هیچ وقت نمیفته   چون  و سکوت کرد  و بعد گفت    متاسفانه حامی           ....... یک ان قلب شین ریخت و با وحشت پرسید چیه بلائی سرش اومده که دانی با نگاه زیرکانه ا یکه هم چنان بار غم سنگینی داشت گفت شین تو هیچ کار ی نمیتونی بکنی هنوز عاشقشی هنوزم چشمات با گفتن اسمش برق میزنه شایدم هنوز منتظریکه بالاخره اعترافت تاثیری روش بذاره و یک روز سراغی ازت بگیره نه. شین درهم رفت و بهم ریخت خدای من چطور دانی به این راحتی حقیقتی که همیشه شین سعی داشت انکا رکند را از دلش بیرون کشیده و به روشنی و وضوح یک لیست خرید که در دستش باشد مکنونیات ذهن شین را میخواند   شین تمجمج کنان گفت تخیر اینطورنیست دانی گفت بهر حال میخوام بهت خبری ر.و بدم که فکر کنم اگه از زبون من بشنوی برات قابل تحمل تر باشه تااینکه اتفاقی چیزی ببینی یا بگوشت بخوره شین تقریبا فریاد زد لعنت به تو دانی بگو زودتر بگو میدونم که خبر شومیه  دانی با ارامشی مرگبار گفت شین باورت میشه که حامی پسر سوگلی دانشگاه از دختری مثل تو به راحتی صرف نظر کنه حتی منو باوجودیکه براش جذاب بودم و پدرم هم  متنفذو میتونست ار نظر کاری براش مهم باشه  کنار بذاره و بخواد ........خواد با سپیده ازدواج کنه
فضای پارک با ان همه زیبائی یک ان برای شین به جهنمی تبدیل شد انگار زلزله ا ی امدو شین زیر خروار ها اجرو سنگ مدفون شد  قیافه ی سپیده در برابرش مجسم شد دختری با ظاهری جلف نه چندان زیبا و بدون هیچ امتیا زخاصی انهم د رکنار حامی به ان درخشندگی انهمه ادبو تواضع و سواد  و فقط توانست بگوید چطور چنین چیز ی میشه تو دروغ میگی ..... دروغ .......دروغگوی کثیف برو گمشو     دست از سرم بردار  ........  دانی جواب داد گوش کن من خودمم شوکه شدم    هرچی

 فکرمیکنم عقلم به جایی قد نمیده نمیدونم هیچ امتیاز برجسته ای در این دخترنمیبینم الا اینکه دوست هلیاست و به همون اندازه احمق البته یک نکته ی دیگه هم هست پدر این خانم سپیده خانم گویا صاحب یک مغازه ی بزرگ خشکبا رفروشیه وخونشون تو  زعفرانیه هست حال اینکه چقدر پولدارن نمیدونم ولی من حامی رو تااونجا که میشناسم خیلی پول دوست ندیدم بهر حال بزود ی نامزد میکنندو ازدواجشون قطعیه      البته یکی از دوستانیکه سپیده رو خوب میشناسه گفته گویا سپیده نامزدی داشته که اونو رها کرده و سپیده خیلی دپرس بوده و گویا جنا ب حامی رو سنگ صبورش قرار داده و از اون راه حل مشکلشو میخواسته که همینطور هم که میبینیم جناب اقای حامی مشکلشو به بهترین وجه حل کرده و خودش بااون ازدواج کرده یا اینکه میخواد بکنه وای خدا باورم نمیشه پسره ی احمق  وقتی به تو این جوابوداد به خودم گفتم لابد میخواد زنش از لحاط قیافه و هیکل خیلی برتر از شین باشه    اما سپیده خدایا من باهاش برخورد داشتم چطور تونسته با دردودل کردن حامیرو طور کنه حامی که تحت تاثیر حرفاو احساسات قشنگ تو نگرفت چطور  به اون توجه نشون داده              شین از کنار دانی بلند شد..... دانی به دنبالش رفت شین کجا میری ....شین ایستاد وگفت برو برو از زندگیم بیرون  و شروع به گریه کردن کرد...... لعنت به مردم .....مهم نبود چه فکر کنند ود رهمان حال گفت تو اینو میدونستی همون موقع که روزتولدم اومدی منو بگو که فکر کردم حرفات حقیقت داره و دلت برام تنگ شده ولی در حقیقت تو اومده بود تا باهم برای ازدست رفتن د حامی سوگواری کنیم  تو فقط یک شریک وهمدرد میخواستی تا بار غصه تو کم کنی تو بازم به من کلک زدی  دانی دلم برات میسوزه تو انسان نیستی تو هیچی نیستی شین داشت از پارک خارج میشد که نسیم وارد شد  وشین را دید  نگاهی به شین و نگاهی به دانی کرد   و بعد ارام گفت شین   اشکاتو پاک کن سریع  و دستمالی از داخل کیفش به او داد شین ایستاده بود و نسیم بلند ترگفت بهت میگن اشکاتو پاک کن    بیا بریم ماشینم همین پائین تر پارکه  و بعد به سمت دانی رفت و گفت  من نمیخوام مثل تو رفتا رکنم اما اگر برای خودت شخصیت قائلی بهتره دور شینو خط بکشی وگرنه          تصمیم میگرم اقدام دیگه ای بکنم   که زیاد بنفعت نیست  این تنها تو نیستی که یک پدر با نفوذ داری امیدوارم حرفمو متوجه شده باشی   


  نسیم به سرعت داخل ماشین شد و در رو بست و با کلافگی استارت زد  یکی دوتا   و هیچ خبر ی نشد   با عصبانیت روی فرمان کوبید و  گفت لعنتی روشن شو  ....راه بیفت یالا...با  توام  عین این زندگی لعنتی هی  مارو جا نذار ...انگار شورلت قدیمی فهمید که صاحبش عصبانیست بنابراین  خرخری کردو روشن شد نسیم د نده را عوض کرد و   به خیابانی فرعی پیچید و به شین که با چشمانی پر از اشک  هنوز تو بهت و شوک  بود گفت حالا ازادی میتونی هر چقدر دلت خواست  گریه کنی مهم نیست چقدر تو خیابونا بگردیم و علاف بشیم ولی قول بده این عزاداری رو تو همین ماشین کهنه تمومش کنی   منو تو برای فراموش کردن زحمت کشیدیم نه قرار نیست به بادش بدیم ............

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

یک سال پیش بود که من این جملات رو خطاب  تو پست به دوستانم نوشتم.....

سلام دوستان عزيز من كارمو از دست دادم كاريكه عاشقش بودم شايد ظاهرا كارم رو ول كردم اما شرايط بگونه اي شده بود كه امكان  ادامه دادن كار وجود نداشت

  اوائل کمی گیج بودم گیجو خسته درست نمیدانستم چه بر سرم امده اما طولی نکشید که بدنبال ضربه درد هم امدیکی از روزها اینطور برای کارم دلتنگی کردم

 میکروفن مهربانم...... مردم عزیز  .....  خدا حافظ.....  من فقط شما را دوست داشتم

خدا حافظ مهربانی.... اعتماد به نفس..... مراقبتهای بارداری..... خداحافظ افراد موفق..... که من هر گز موفق نشدم

خدا حافظ          محرم.... عاشورا...   تاسوعا...  راستی که دم حسینه چه گریه ای کردم... چه نذری کردم

کم کم با ورود هیجانات تازه ی زندگی و نقل مکان از خانه ایکه هشت سال تمام درو دیوارو راه پله و خلاصه هر گوشه اش برایم خاطرات بدی را رقم زده بود  به اپارتمانی جمعو جورو خوشگل  از شدت دردهایم کاسته شد و به واقعیاتی که در جریان کاریم  وجود داشت بیشتر فکر کردم درست مثل وقتی که چیزی راازدست میدهی و برای دلخوشیت سعی میکنی معایبش را بیاد اوری و بخودت بگوئی اتفاق مهیم نیفتاده این بود که نوشتم


نمیدانم چه خواهد شد کمی گیجم تقریبا شبیه یک زندانی  که تازه ازاد شده است بله درست است نخندید نگوئید در همین پست قبلی چه خداحافظی درد ناکی باکارت کردی   بله من عاشق کارم بودم اما ناسازگاری و عدم همکاری شکنج ۰ چهار چوب بندی ها و خود س ان سو ری تحمیلی سازمان ۰ عدم اختیار  انتخاب سو ژه ی مناسب و دلخواه و مبتنی  بر نیاز و و اقعیات جامعه ۰ بیماری مزمن چاقی و

 هیپو تیروئیدیسم  و تنبلی ذاتی من د رانجام سریع کارها که به دوران شاهزادگی و ناز پروردگی من برمیگردد به علاوه اعصاب فرسوده و مسئولیتهای تربیت فرزندو مسائل متعدد و متنوع مربوط به شکنج  ا زمدت زمان خط کشی شده و محدود کاری برایم زندانی ساخته بود  و حالا من از زندان ازاد شدم یا در واقع بهتر بگویم رانده شدم و حالا منم با فرصت زمانی در پیش رو واهداف ارمانی و برنامه های زیاد و اخر از همه یک ترس مبهم  و راز الودشبیه به مهی غلیظ   که در پیچا پیچ  یک جاده کوهستانی زیباو خطر ناک احساس جسارت و شجاعت شمارا برمی انگیزد ودر عین حال شما را  میترساند

میبینید سعی کرده ام ازتمام   انواع و اقسام دلایل را برای دلجوئی خودم و اینکه ازدست دادن کار را  عادی جلوه بدهد یاری بگیرم. واقعا ادم گاهی چقدر برای فریب خودش تلاش میکند البته این سعی و تلاش مدت کوتاهی جواب داد و دوباره دلتنگی ها و احساسات عجیبی به سراغم امد

 

 

عجیبه احساس میکنم   از رفتن به مکانهای شلوغ  جاهائی که بیشتر تمرکز کارم انجا بود  میترسم  

  فکر میکنم ابزار کارم که انقدر با حساسیت از ان مراقبت میکردم چون وسیله الکترونیکی گرون قیمتی بود  و  انگا رجزئی از من بوده است را جا گذاشتم مثل یک مادر که بچه اش را جائی تنها میگذارد

نگران کشویم در اداره هستم  و کلیدی که تحویل نداده ام نگران کتابیکه با نام دوستم به امانت گرفته ام

نگران گوگوش دوست صمیمیم که دیروز با صدائی گرفته که با وجود سعی زیاد در پنهان کردن غمش  میگفت طاقت  دیدن جای خالی تورو توی اطاقک مخصوص ویرایش ندارم

 

و بعد در تاریکی و خلوت صبح های اپارتمان البالوئیم مانند هرادم پریشانی رویاهای واهی و افکار عجیب به سراغم امد  تا اینکه روزی با بعد از دیدن یک برنامه در تلویزیون   در حالیکه داشتم یکی از پستهای خانمان برانداز مهربانو دوست عزیزم را همراه با نوای اهنگ گل وگلدون من میخواندم  که در پایان دیدم این پست را نوشته ام


منتظرم یک روزی دوباره منو با احترام زیاد سر کارم صداکنن و بگن بالاخره ما فهمیدیم تو چقدر مستعد صادق و عاشق کارت بودی میدونی چی شده میدونی چرا داغم تازه شده اخه اخه دیگه خسته شدم از این همه تظاهر به بیتفاوتی دقیق نمیدونم حبابی که در اون خودمو زندانی کرده بودم     انگار دیروز  شکست و ترک برداشت درست وقتیکه گزارشگر برنامه جشنواره رادیو از مجریها نویسنده ها بازیگرای رادیو خواست یک جمله خطاب به رادیو بگن و من یک هو دلم برات تنگ شد   برای تو اون راهروهای دراز برای استودیو   برای سلام احوال پرسی همکارام برای تمام شوقو ذوقم    و برای مردم تو خودت میدونی که خیلی چیزا رو نمیشه اینجا نوشت من با تو همراه بودم یادته همراه با پدر بزرگم با اون چشمای بی سوش  اولا شکل یک رادیو قدیمی مبله  بودی  که باهاش بازی میکردم   بعدش شدی یک رادیو سونی که باهاش اهنگای رادیو مونت کارلو رو گوش میدادم وخیالبافی میکردم و قصه میبافتم چه تلخ و عجیبه تو همه داستانا من یک دختر   بد بختو عاصی بودم که از شرایطی سخت پا به فرار میذاشت  رادیو تو تو ماشین پدرم بودی با صدای حمید عاملی قصه های جمعه که تلخی برگشتن از باغ رو روزای جمع از دلم پاک میکرد رادیو تو قصه شب بودی که هر شب میشنیدم و ارزو میکردم یک روزی جای شخصیت داستا ن حرف بزنم

 مسئولیت زندگی استرسا    عدم همکاری خانواده در نگهداری  گلو  و اذیت ازارای   شکی جان و خیلی خیلی مسائل دیگه

باعث شد غمیگن و دلشکسته تورو ترک کنم

 از پیشت رفتم تو این دوسال تو همراهم بودی منم با تو بودم تو سرما تو گرما تو برف میدونی بعد از ترک تو بخاطر کار تو اوج این زمستون سخت دو ماه صدام در نمی اومد ریه ام عفونت کرد یادته با عصا با پا ی در رفته بازم کار میکردم نه رادیو تو هم منو دوست داشتی ولی همه چیز تموم شد  ولی رادیوی عزیزم بدون که همیشه دوست دارم و عاشقت هستم و دیگه نمیدونم پیشت برمیگردم

 

سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم روزهای تابستون  با کندی و کسالت  گرم و تلخ میگذشت و من مثل همیشه فقط با مقاومت سعی میکردم فراموش کنم تااینکه  شبی از شبها وقتی خانوادگی داشتیم برای شام به رستوران میرفتیم گوشی موبایلم زنگ خورد   که ...............دیدم یک اقای محترم و عزیز که همان مدیر سابقم باشه پشت گوشی هست نا خود اگاه بدون اینکه بخوام با چنان لحن دل پذیرو شیرینی بله بفرمائید گفتم که نگو       ( البته ایشون اقای میم معروف نیستند  ایشون یکی از مدیران بسیار خوب و پاک و عزیز سازمانند  که نگو نپرس از خوبی) نمیدونم معجزه شد شکنج نپرسید کیه  چون قطعا نمیتونستم دروغ بگم  و حتما با اطمینان میگفتم اقای ک پشت خطن خلاصه گفتن خانم شین کجائین من الان یک ماهه از ماموریت برگشتم شمارو ندیدم و منم گفتم که خوب از وقتی شماو اقا ی میم رفتید شرایط طوری شد که من مجبور شدم

 نا خواسته برم و گفت نه حتما تشریف بیارید شما کارتون اله بود بله بود خلاصه  مام که بی ظرفیت محبت ندیده اصلا نمیدونستیم  حالا که بعد از قرنی کسی اینقدر با محبت صحبت میکنه چی  جوابشو بدیم چون خدا بسر شاهده تو این شیشماه از بس فحش و فضاحتو بی تربیتی دیده بودم پاک اسممو یادم رفته بود و فکر میکردم اسمم  یک چیزی تو مایه های جاک..ش.. جیم.. نده..کلفت و کرگدن و خرس و بوفالو این چیزاست بگذریم این چیزا که تازه نیست خلاصه گفتم بهر حال من باید فکر کنم و بعد بیام   

   و بدین ترتیب ما دوباره به اداره رفتیم و برای شما اینطور نوشتیم

اقا نمیدونید  رفتیم اداره از دربون دم در به مااحترام گذاشت تا مقام جدید المنصوب و خلاصه دوستان دور ما جمع شده بودن و و اشک شادی و کلی حرفا ی خوب  اما خوب این یک طرف ماجراست تا ببین بعد چی میشه جونم براتون بگه که ما از انجائیکه در زندگی علاوه بر شکلات بسیار شکست هم خورده ایم همچین بفهمی نفهمی خوش بین نیستم زیرا و اما   هنوز مقامات با نفوذی که در گذشته با اذیت ازار های خود باعث فرار اجباری ما در گذشته شده اند کاملا معدوم نگشته و ما مطمئنیم که بزودی فعالیت زیر زمینی خود را برای اخلال در کار شروع خواهند کرد دوم پائین امدن راندمان کاری ما در یک مقطع کوتاه که زمینه این سو استفاده ها را فراهم کرد نتیجه ی عدم همکاری خانواده و شکنج بود که بهتر نشده که هیچ بدتر هم گشته در این شیش ماهه ما دور از جان شما به چند بلا  دچار گشته ایم و البته کمی هم کرخت شده ایم که باید جدا با این مشکلات مبارزه کنیم ولی جدا  ازکوشش و تلاش باقی امور را به دست خدا میسپاریم علاوه بر اینکه وزود ما به اداره هنوز از طرف مقامات بالا تایید نشده است پایان اخبار

 

 

 خوب از اونجائیکه پدر بزرگ ما افسر اگاهی بوده اند ما همیشه به اتفاقات خوش و خرم مشکوکیم و چشممان اب نمیخورد اوضاع به این راحتی درست شود وهمان هم شد  و بالاخره با رویی سیاه از اینکه بعد از عمری یک خبرمثبت تو وبلاگ نوشتیم باید بیائیم ملغی  کنیم با تظاهر به بی اعتنائی که البته بعید میدانیم دوستان باهوشمان نفهمیده باشند ماجرا را عادی نشان دادیم انگا رنه انگار که در دلمان زوزه میکشیدیم و به درودیوار چنگ میزدیم


من امروز زنگ زدم به مدیر خوبم همون مهربونه و فکر کردم بهتره بجای خبرای پراکنده از این طرفو اون طرف جواب اصلی رو از خودش بشنوم نتیجتا به این حقیقت تلخ رسیدم که رئیسمون که واقعا نمیدونم چه مشکلی با من داشته برای این که پا ی من بکلی از اداره بریده شه یک نامه و گزارش گردن کلفت شامل نا کارا بودن منو مسائل گزینشیو غیره درست کرده و فرستاده بالا   که بازگشت منو خیلی خیلی مشکل کرده  حالا معلوم نیست چی نوشته چمیدونم لابد یک دروغائی مثل اینکه به من گفت( شما دست یک مرده رو تو خیابون تو تظاهرات گرفتین ) و چیزائی از این قبیل  خلاصه چی بگم از تهمت خیلی بیزارم  من مریم مقدس نیستم  اینجام راجع به خودم خیلی توضیح دادم ولی باور کنید که رفتار من همیشه خانمانه و درسته تازه  بیرون از خونه و خارج از اداره هم حجابمو رعایت میکنم یک ارایش ملایمم که دیگه حقمه  من چیکا رکردم یعنی هیچ کس نیست به این مسائل رسیدگی کنه

 

و اینگونه شد که مادیگر راجع به شغلمان ننوشتیم و به روی خودمان نیاوردیم که بسی اندوهناک گشتیم واین شد که داستان شین را  با پشتکارنوشتیم   و حالا صادقانه بگویم   همه ی احساسات تندوو تیزو ارمانیم از بین رفته  اما میدانم که در گوشه ی وسیع محوطه ی اداره بخش بزرگی از وجودم را جا گذاشتم  فقط ما امروز به پاسداشت سالگرد وفات کاریمان تاکسی گرفته و به محل کارمان میرویم وازدور دمی انجا را به نظاره مینشینیم اخر از ما چه بر میاید جز  نگاهی و بس

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:30  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 

 

سلام انای عزیزم

 

معشوقه  ی زیباو دوست داشتنیم  میدونم که الان موقع خوندن این سطور چشمهات میدرخشه و لبخند شیرینی بر لبت نشسته  که تورو جذاب تر کرده باور نمیکنی اگر بگم که تمام لحظات زندگیم حتی در موقع کارو فعالیت بیادت هستم هر وقت خسته میشم صدای ارامش بخشت تو گوشم  می پیچه     وتورو تصور میکنم که با اندام زیبایت که اصلا هم چاق نیست  نرم نرم اوازی زیر لب زمزمه میکنی و کارهای ظریف خانه داری رو انجام میدی  شاید هم مثل همیشه کنار ایینه نشستیو موهای بلندت رو شونه میکنی و  با دست بالا میبری و  جمع میکنی   شاید هم روی کاناپه دراز کشیدی چشماتو بستی و به باغ اسرار گوش میدی و در دریای زیبای رویاهای ژرفت اب تنی میکنی   عزیزم  دلم میخواست نامرئی بودم و تورو در همه ی لحظات زندگی همراهی میکردم    وقتی غمگین بودی و در تنهائیت ارام ارام اشک میریختی اهسته با نگاه دورادورم اشکهاتو پاک میکردم  ووقتی خودت رو با سرگرمی های عجیب غریبو جالبت مشغول میکردی میخندیدم   همه فکر میکنند تو ادم ساده و   بی دستو پائی هستی اما من میدانم که تو  به پر رمزو رازی یک صندوقچه عتیقه ی خاک خورده هستی منتهی هیچ کس کلید ان را ندارد   دیگران تورا میبینند که اهسته با قدمهای کند با کیسه ی خرید به سو ی خانه میروی ولی من میدانم   که  ان موقع تو به همه چیز دقت میکنی به درازی کوچه...    به پنجره ای باز که پرده اش  به بیرون پرواز میکند... تو سعی میکنی تصور کنی پشت پرده چه خبراست ادمها..  میز.. فنجان چای... صحبتها... لبخند ها و شاید افسوسی که چون مهی دران خانه ی ناپیدا موج میزند همیشه پلکهایت سنگین است چرا انگار هوس یک خواب طولانی کرده ای شاید دراغوش من همراه با نوازشهاو خواهش ها  عزیزم عزیزم  نه بهتر است تو اسم مرا پرکشش و گرم صدا کنی و من بگویم جانم چیزی که میدانم برایش جان میدهی

حالا دقیق به من گوش کن چشمهایت را ببند از دغدغه جسمی که میدانم ان رادوست نداری رها شو  حالا با چشمان بسته تصور کن امروز روز دلباختگان است  ان سبد ظریف تزئین شده با ساتن قرمز را میبینی   تمام ان شکلاتهای قلبی شکل برای توست دستت را دراز کن یکی را بردار زرورقش  را باز کن بچش شیرین است نه هومم میدانم زبان شکلاتیت را بروی لبها میکشی و به همه ی عشقها و هوسهای شکفته و نشکفته فکر میکنی   تلفن زنگ میزند ولی خواهش میکنم بلند نشو همانطور در بستر رویایت  غلت بزن بگذارادمکها در انتظار بمانند  انها همیشه منتظرند تا مچ تورا در حال خوشبختی بگیرند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

تنها یک بار دیدمش اون هم وقتی بود که به همراه نینا به پشت صحنه ی یکی از فیلمها رفته بودیم  وارد که شدیم ابتدا فرامرز غریبیان را دیدیم چنان با ادب و احترام با ما سلام و علیک کرد که من ماتم برد زیر گوشی به نینا گفتم لابد فکر کرده منم از اعضای گروهم  ونینا گفت نه واقعا متواضعه . جلوتر تو اطاقیکه اعضای گروه برای استراحت و خوردن چای یا مرور نقششون جمع میشدند برای اولین بار دیدمش    تازه سریال اصحاب کهف که اون توش نقش هلن رو داشت تموم شده بود نمیدونم چرا بنظرم رسید هلن تروا هم باید این شکلی باشه همینطور  قد بلند خوش استیل و فوق العاده خوش هیکل با چشمهای ابی پر نور و جالبتر از همه بی هیچ غروری.......   کمی با نینا صحبت کرد و منم در این فرصت در حالیکه واقعا نمیتونستم ازش چشم بردارم  به فعالیتهائی که گروه فیلم برداری برای هماهنگی صحنه ی بعدی که قرار بود در راهروی نزدیک به همون اطاق کوچیک انجام بشه نگاه میکردم وقتی فیلم برداری اون صحنه بالاخره با مشقت زیاد چند ساعت بعد تموم شد  چیزی به غروب نمونده بود پشت به افتاب روی لبه پنجره نشسته بود منتظر اژانس و موقع رفتن اهسته و خسته برامون دست تکان داد ...وقتی نینا خسته و کوفته سرشو روی صندلی عقب ماشین تکیه داد گفت میبینی این کار چقدر خسته کنندس   اخرشم فقط یک سکانس

همیشه کاراشو دنبال میکردم تو رستگاری در هشت و بیست دقیقه خیلی پسندیدمش  در حس پنهان بیشتر خیلی خوب تونسته بود عصبیت و زجر کشیدگی یک زن خیانت دیده رو به نمایش بگذاره تو زنها فرشته اند ابدا خوب نبود  ولی خوب جدا سفیر صلح بودن بهش خیلی میاد اما نه تو مانتو روسری بیشتر بهش میاد که یک لباس سبک یونانی سفید  به تنش باشه از اونا که یک شانه اش پیداست و تاجی از گل بر سرش و از سبدی پر شکوفه همه جارو مهر پاشی کنه  

 

چند وقت پیش گفتگوشو با هوشنگ گلمکانی که البته خوب استادیه برای خودش موقع نمایش خصوصی یکی از فیلمهاش که انگار به اصطلاح این روزها معنا گرا هم هست خوندم خب طبعا کسی از منتقدین انتظار نازو نوازش نداره ولی خوب خیلی سربه سرش گذاشته بود و اونم خیلی با لطف و پروقار جواب انتقاداشو داده بود اخر دستم گلمکانی گیر داده بود که اگه بخاطر ظاهرتون نبود ...که بازم چیزی نگفته بود

خوب ادب در یک هنرپیشه خیلی ستودنی هست  وحالا خوشحالم که جایزه گرفته ضمن اینکه خیلی به این جوایزی که دیر هنگام و گاهی بدون منطق داده میشن اعتقاد ندارم مثلا نیکی کریمی  شاید برای سارا یا دوزن یا شایدم پری باید جایزه میگرفت اما بعدا تو فیلمیکه خیلی هم درخشان نبود بهش دادن   بهر حال   بد نیست هر هنرپیشه ای کنا رکریستال تو دکورش یکی از این سیمرغا داشته باشه بسته به اینکه کی بهش لطف کنن    

 

(توضیح مهتاب کرامتی بخاطر بازی در فیلم بیست جایزه گرفته که در ان چهره اش با گریم زشت نشان داده میشود )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

  

 

ش ـکجا بودی دیر کردی

اـرفتم پول موبایلمو بدم

ش ـخوب میرفتی پول موبایل منم میدادی

ا ـا من نمیدونستم نگفتی

ش-خب میدادی چی میشد مگه چقدر بود  اخه تو چقدر زن بدی هستی ای خدا انوقت میگه تو چرا میری با یکی دیگه.......... و کلیی یبانات زیبا .....

.........


انا دو بعد از ظهرـ خیلی خوب معصوم میز و جمع کن اقا ی دکترنمیاد .معصوم با نگاهی تاسف امیز با اکراه میزو جمع میکنه ومیگه حالا خانم کمی صبر کنین

انا- نه برای من دوتا کوفته بذار بقیشم بذار تو ماکروفر .  معصوم زیر لب غر غر میکند ای بابا این همه زحمت کشیده این زن.....


شکنج سه ـ  ...وای خدا چقدر خستم اصلا اشتها ندارم   اخ یک چائی برام بیارین سلام خانوم چطوری ببخشین معدم درد میکنه میل ندارم غذا

انا: مهم نیست غذا تو ماکروفره  و به سمت اطاق میرود

شکنج ـکجا میری هیچی قلبم درد میکنه دراز بکشم

 


    بعد از ظهر ساعت سه ونیم ـ....عزیزم توروخدا برو گوشی منو از مطبت بردار خواهش میکنم نذار یک وقت ابرو ریزی بشه باشه عزیزم نذار بد بخت بشم من فردا میام ......بیا اونجا گوشی رو بهم بده قربانت......

 

انا نگاهی به شماره ی بالای مسیج میندازد ۰۹۳۶....... ا باریکلا ایول رفته ایرانسلم خریده و شماره را میگیرد اهنگ عزاداری امام حسین طفلک چقدر این بچه مومنه بر نمیداره دوباره دوباره دوباره و بر نمیداره ای بابا این روزا هیچ کس گوشی انا رو برنمیداره  و عاقبت یک اس ام اس

باشه گوشی رو برندار ...

 

شکنج  ـچیه باز قیافت در همه ناراحتی ناهار نیومدم خونه خوب شب شام میخوریم...انا با لبخند ملیحی نگاه میکند.

  ش ـ.... رفتم خونه ی مامانم تعارفم کرد نهار ای بابا بگو ببینم دردت چیه

....انا بازهم باخونسردی نگاه میکند ... شکنج ـ بلند شو بریم تو اطاق ...انا کمی میترسد .....  ببین من حال دعوا ندارما

شکنج با مهربانی بی سابقه ای نه عزیزم دعوا چیه میخوام بدونم چرا ناراحتی

 

 

انا ـ برو مسیجتو بخون عزیزم  انگار منشی نازنینت که ادعا میکنی عروسی کرده  وبه ابدیت پیوسته یک سوتی داده ببین میتونی درستش کنی

 

شکنج بهم ریخته  ..وای دختره ی... بخدا ...نه اصلا ... به سمت قران میرود ودست رویش میگذارد  و روبه انا میگوید به خدا که اعتقاد داری  انا با تردید  ـنه زیاد مخصوصا خدا ی تو

کمی بالا و پائین میرود    ...بببین انا من واقعا نمیخوام تو ناراحت باشی ..انا با خونسردی ..نه واقعا ناراحت نیستم .....

شکنج :خوشحالم که با مسائل منطقی برخورد میکنی

 

انا سری تکان میدهد ..اوهوم من از اولشم منطقی بودم عزیزم

شکنج چیزه پس من برم

انا :بله خواهش میکنم تشریف داشتین حالا  

 شکنج تو استانه ی در ایستاده : ببین خودت ناراحت نکن ریلکس باش

 انا با لبخندی مصنوعی چشم حتما برودیگه چرا معطلی مریضات منتظرن

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 16:47  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

  شین خیلی خوشحال بود از اینکه متوجه شده بود کلاسهای این ترم در محل دیگری بجز ساختمان قدیمی دانشگاه برگزا رمیشود شاید این تغییر مکان میتوانست بسیاری از خاطرات ازاردهنده را از ذهنش بزداید البته ان موقع   هرواحد دانشگاه ازاد  چند ساختمان داشت ساختمان هایی که ابدا به دانشگاه شباهتی نداشتند  چون یا دبیرستان بودند یا خانه ای نسبتا بزرگ  که که دفتر کوچکی داشتند و تنها کلاسها در انجا برگزار میشد  وهیچ خبری از این ساختمانهای معظم و مدرن  که این روزها در گوشه و

 کنا ر کشور برای دانشجویان ساخته میشود و کاملا معماری دانشگاهی دارد نبود   شاید شیک ترین واحدش  همان دانشگاه حقوق و علوم انسانی دربند بود   که ساختمان اداری هم در انجا مستقر بود دانشجویان شهرستانی هم که طبق معمول هیچ امکانات خوابگاهی نداشتند و مجبور بودند سالیان تحصیل را در خانه ی اقوام یا د رخانه های دانشجوئی نه چندان امن یا در مجاورت پیر زنهای تنها بگذرانند  تنها امکان دانشگاه بوفه ی کوچکی بود که  چای و بیسکوئیت و شکلات میفروخت از کتابخانه ی درست وحسابی هیچ خبری نبود  و گاهی شین فکر میکرد اگر بجای وقت هد رکردن پشت کنکور وورود به این رشته برای انکه در سال بعددستش برای مرخصی گرفتن باز باشد وارد یکی از دانشگاههای سراسری با ان جاه و جلال لا اقل ظاهریش شده بود شاید اوضاع خیلی فرق میکرد  البته شین هرگز موافق این نظر نبود که دانشجویان و استادان دانشگاه ازاداز لحاظ علمی سطح پائینی دارند چون با وجود نبود امکانات اساتید بخصوص در رشته ی شین بسیا رمجرب و تک بودند و دانشجویان هم تقریبا  به درس خواندن فکرمیکردند و خیلی از انها در رشته های کارشناسی شهرستان قبول شده اما خانواده گزینه ی ادامه تحصیل درتهران رابرای انها برگزیده بود ند  با وجودیکه دانشکده ی شین به داشتن دخترهای زیبا معروف بود  ولی او هرگز شاهد این بند بندوباری فجیع و   دوستی های بیمقدمه و

 باری به هرجهتیکه  داشتن روابط جنسی یک از شروط اصلی قوام وپایداری انهاست   نبود         بهر حال ساختمان جدید حیاط دلباز و وسیعی داشت چهره ی بیشتر هم کلاسها برای شین تازه بود یک ترم مرخصی و کم واحد گرفتن در سال اول و همچنین افتادن دران واحد عملی کذایی شین را کاملااز هم ورودیهایش عقب انداخته بود   و شین بخصوص درروزهای اول خیلی احساس تنهائی میکرد زیرا بندرت سر کلاس ها چهر ای اشنا می دید  تا بتواند لااقل تا شروع کلاس سر صحبت راباز کند    گرچه در حیاط هنوز هم به دوستانش بر میخورد وسلامو احوال پرسی میکرد ولی بعد از جدائی ازدانی  جای خالی یک دوستکاملابرایش اشکار بود اما خیلی زود با نسیم اشنا شد

 

 

 

ـببخشین میتونم کتابتونو ببینم.

   دختر سرش را بالا کرد و لبخند مهرامیزی بر صورتش نقش بست و بلافاصله کتاب را به طرف شین دراز کرد شین کتاب را گرفت و به عنوانش نگاه کرد : این بامداد خماره  اسمشوخیلی  شنیدم  کتاب خوبیه یا نه ؟شما خوندینش؟

نسیم ارام و عاقلانه  گفت بستگی داره شما چه کتابی رو دوست داشته باشین   اخرین کتابی که خوندین چی بوده ؟

شین کمی فکر کرد: یک کتاب بود از عباس معروفی سمفونی مردگان والبته جزیره سرگردانی

ـخوندمشون قشنگن پس احتمالا  این کتابو زیاد نمیپسندین  البته شیوه ی روایتش جذابه  اما از عمق چندانی برخوردار نیست  بهر حال اگه دوست دارین ببرین بخونین

شین خندید و گفت مرسی خیلی ممنون  البته میدونین من همه جور کتابی میخونم  بستگی به حالم داره و مکانم مثلا توخونه باشم    یا اتوبوس یا سفر یا همین دانشگاه یا توارایشگاه منتظر باشم... اگه حالم خوب باشه  و بخوام خوش باشم دانیل استیل   پاورقی مجله خانواده  ر..اعتمادی    فهیمه رحیمی  اگه هم حال و حوصله ی رویا بردازی و قهرمانای خوشگل این جور داستانها که همیشه یک عاشق پرو پاقرص اونارو از مشکلات عجیبشون نجات میده نداشته باشم خوب کتابهای سنگینتر رو میخونم  و خوب واقعا لذت میبرم

 

نسیم  با دقت به شین نگاه کرد گفت جالبه ولی تو کتاب خوندن زیاد تابع احساسات لحظه ای نیستم راستی ثریا در اغما رو خوندین اونم تو کیفمه

ـمرسی اره خوندم ........................

خلاصه این پرسش و پاسخ  اینو خوندین و اونو خوندین یک ساعتی بین نسیم و شین ردوبدل میشد تااینکه تقریبا هردو فهمیدند که سلایقشان د رمورد کتابت قریبا یکیست   

 بالاخره بعد از ساعتی که شین ونسیم از نیامدن استاد حسابی استفاده کرده وبا هم اشنا شدند.. نسیم  که دیگر کلاسی نداشت از جا بلندشد که  به خانه برود که  شین دستش را به سمت نسیم دراز کرد و گفت خوب بس دیگه با هم دوست شدیم که نسیم گفت اره اما  راستی اسمت چیه   و شین اسمش را گفت .....

وای چه قشنگ ایرانی نیست نه

شین گفت نه

ـ معنیش چیه

 شین جوابداد ستاره ی درخشان

 

 

تمام مدت در زمانیکه استاد  داشت درس میداد شین  فصول کتاب بامداد خمار را به تندی میخواند اصولا در تند خواندن مهارت داشت    گرچه  شاید در نگاه اول داستان یک روایت عاشقانه ی عامه پسند بود  اما شین که گاهی خودش دست به قلم میبرد میدانست که گاهی چه ایده های قشنگی که در ذهن با شکوه جلوه میکنند روی کاغذ سطحی و پیش و پا افتاده میشوند بنابراین  لحن جذاب روایت  و تصویر ی بودن بعضی از لحظات شین را جذب کرد پیش خودش یک لحظه قهرمان افتاب مهتاب ندیده را تصور کرد که با روبنده و حجاب به دکان دلدارش میرود وبا نازو کرشمه به او سفارش قابی برای دستوشته اش میدهد  اما خیلی زود بعد از ماجرای وصل دلنشین نوبت به نامرادی روزگار و زدوخوردهای محبوبه با همسرش رسید شین اورا د رحال سقط جنین... ازدست دادن فرزند... خیانت شوهر  و کتک خوردن تصور کرد و پیش خودش از چهره ی زشتیکه روزگار به چنین داستان عاشقانه ای  داده بود وحشت کرد اما ان موقع با پوزخندی روشن فکرانه به نوشته های کتاب خندید و با گفت این فقط یک قصه است که برای جلب مخاطب مثل فیلم های هندی کلی مصائب بر سر شخصیت اصلی داستان هوا رکرده اند       و

 د رجائیکه که مجبوبه بالاخره موفق به به زانودراوردن مادر شوهرو گریز از خانه شد با ساده دلی فکر کرد اگرمن بودم زودتر این کارارا میکردم.....  بعدها با اتفاقات تلخ و زننده ای که در زندگی شین افتاد او با نا باوری درک کرد که فحش ضرب و شتم از دست رفتن  عزیز   ستم خانواده ی شوهر میتوانند همه و همه با هم  بر سر یک نفر نازل شوند واورا انقد رناتوان کنند که حتی جرات نداشته باشد مثل محبوبه بگریزد  واینها فقط در داستانها اتفاق نمیافتدبلکه تنها گوشه ای از حقایق تلخ و جاری زندگیست

 

 

 

بر حسب اتفاق شینو  نسیم دو سه واحد مشابه داشتند و خیلی زود رابطه ی صمیمانه ای بین انها بر  قرار شد الخصوص که در یکی از همایش های بازاموزی که درنمایشگاه بینالمللی تهران برگزار شده بود و شین به همراه پدرو شاهین رفته بود ندنسیم و مادرش را ملاقات کردند و شین فهمید که مادر نسیم هم داروساز است    ان شب بعد از اینکه به خانه برگشتند شاهین به شین گفت این دختره نسیم

 هم کلاسیته شین گفت اره شاهین با تفکر گفت چه دختربا شخصیتی   حرفیکه شین جدی نگرفت ......

نسیم خصوصیات جالبی داشت  بسیا رمنظم و در خرج کردن دقیق بود    لباسهای ساده ای میپوشید وهرگز ارایش نمیکردو هروقت هنگام نماز  در دانشگاه بود  بلافاصله بعد از اذان نما زمیخواند شین در

 نما زخانه ی دانشگاه به دیوا رتکیه میدادو پاهایش رادراز میکردو بالذت نماز خواندن نسیم رانگاه میکرد    عجیب بود که با وجودیکه پدر نسیم از متخصصین بنام کشور بود اما او هیچ حرفی ازپدرش به میان نمیاورد و همه ی صحبتهایش در رابطه با مادرو مادربزرگی بود که با انها زندگی میکرد  شین بعدها خودش بدون انکه به روی نسیم بیاورد فهمید که پدر نسیم در همان سالهای اولیه از مادرش جدا شده است و متاسفانه بعدها  این  جدائی  اثرات مخربی روی دیدگاه نسیم نسبت به تشکیل خانواده گذاشت   جالب اینجا بود که نسیم دختری کد بانو بودوبسیار علاقمند به طبیعت  مثلا وقتی با شین قرار میگذاشتند که به پارک ملت بروند در ظرف کوچکی غذای تمیزو ساده و خوشمزه ای را که پخته بود به همراه میاورد و بلافاصله بعد از خوردن غذا مسواک میزد   شین   همانطو رکه به نسیم نگاه میکرد که باارامش به مرغابی ها تکه های نان میداد در دل خدا را شکر میکرد که دوست خوبی پیدا کرده است نسیم خیلی زود شین را با دو دخترنازنین و باهوش به نام سولماز و  میترا اشنا کرد که به همان سادگی ومهربانی خودش بودندو  در این میان  دانی چند باری با شین روبه رو شدو شین تنها به سلام و علیکی از راه دور اکتفا کرد  و سریع رد شد  شین در میان جمع کوچک دوستان تازه اش احساس ارامش میکردو  نمیخواست دوباره تحریک شود    نسیم یک شورلت قرمز کهنه و بسیار بزرگ داشت که باان دوستانش رابه گردش می برد چه روزهای زیبائی بود که همه در ان ماشین کهنه که غالبا خراب میشد مینشستند و همیشه از شین خواهش میکردند برایشان اواز بخواند  (خدای من انگار این روزها بیش چشمم است) اگه خوشحال بودیم

 

 کاشکی همیشه     قو ل تو قول بود

 لب تو گلدون      حرف تو گل بود

کاش میدونستم      قصه و رازت   تو دست من بود    دستای نازت  

              اسمونو     تو کوچه ها     صدا میکردیم

 سکه های     قلبمونو     بیدا میکردیم

......اگه یکی تو موددپرس بود

چرا نگفتی  تو       که دیگه    دوسم نداری

  میخوای تو گلدون        قلب من    خنجر بکاری

 

  بی تو میمیرم من.... یه روز ی تو شهر غر بت......... میرم دوباره از شهر تومن ....با قلبی بر از محنت

    دیگه بعداز تو چون همیشه

 من دلم یک گل اتیشه

 اما یادت از دل هرگز جدا نمیشه......... 

 

کسی چه میدانست شاید در قلب پر طپش ان دختران جوان که ترجیع بند شعر ها را با شین همراهی میکردند  هم رویای عشقی ناب روئیده بود اما گاهی شین موقع خواندن همان وقتی که حجم نفس زندانی در حنجره اش را سوار برنتهای نقطه ی اوج اهنگ در فضای کوچک ماشین پرواز میداد   چشمانش رنگ غم میگرفت و بی اختیار اشکش جار ی میشد  نسیم که حالادیگر ماجرای عشق شین را میدانست لبخند مداراکننده ای میزدو اهسته دست شین را میگرفت و میگفت شین دخترخوب ناراحت نباش قرارمون چی بود نکنه یادت رفته  وبعد شوخی میکردو میگفت بچه ها دقت کردین گوگوش برای هر موقعیت ناجور عشقی یک اهنگ داره   عاشق پیر معشوق جوون..... عشق از دست رفته ....عشق از ادم سیر شده   ...وطلاق.......................................

 

 ۵ روز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز در بازگشت از پیش مشاورم  در حالیکه ساعت حدود یک بعد از ظهر بود  به تجریش رفتم و به سراغ کتابفروشی جالبی که همان حوالی نزدیک یک رستوران پیدا کرده ام بسیار محیط جالبی دارد و اکنده از کتابهای زیباست چند کتاب انتخاب کردم   ...این یک فصل دیگر است مرجان شیر محمدی.... تاکسی نوشت ها نوشته ی ناصر غیاثی  .....افتاب و مهتاب نوشته ی شیواارسطوئی همانطور با انگشت با لذت جلد کتابهائی که در ردیف های درا زکتار هم چیده شده بودند لمس میکردم با خود میگفتم یعنی امکان داردیک روز منهم کتابی بنویسم  و بقول  قهرمان کتاب کافه پیانو اگر روزی از دخترم پرسیدند مادرت چکاره است به تته پته نیفتد و بگوید او یک نویسنده ی خرده پا است  وه چه ارزوهائی  بعد ا زخرید کتاب  به رستوران رفتم  تا مثل دوران دانشکده که رژیم داشتم   غذای رژیمی بخورم  میدانید پنجره ی وسیعی به خیابان دارد تک و تنها نشستم و   دفترچه ی کوچکی را که شبیه یک انجیل قدیمی میماند بیرون اوردم و نوشتم

سال دارد تمام میشودو من درتو هیچ ننوشتم تو قرار بود کتابچه ی کوچک رازهای من بشی یا ایده هائیکه خیلی ساده در تقابل بااتفاقات روزانه در ذهنم پدیدار میشود

ولی ننوشتم چرا یک دلیلش ان بود که مدتی تورا گم کردم دلیل دیگر شایداین بود که میترسیدم یاداشتهایم به دست کسی بیفتد و شاید هم اینقدرافکارم تلخ و غم انگیز بود که وحشت داشتم انها را به روی کاغذ بیاورم چون شاید  انها در ذهنم دود و ناپدید میشدند اما وقتی تبدیل به کلمه روی کاغذ میشد عینیت پیدا میکردو من میفهمیدم اوضاع چقدر خراب است  اما فقط یک چیز را میدانم میخواهم رویاهایم   را دنبال کنم روانشناس میگوید انا بنویس ان هم مدام... باید بنویسم چون میترسم تمام شوم اب شوم درست مثل برفی نازک روی شاخه درخت زیر گرمای افتاب . هرروز که میگذرد چیزی در وجودم گم میشودو جائی در خلا به تاریکی میپیوندد و من سنگین میشوم . هزار ادم هزار سرنوشت هزار قصه به ذهنم میایندو میروند وان را مانند کاروانسرائی مرزی شلوغ کرده اند جالب اینجاست که این ادمهائیکه هر یک در لحظه ای از زندگی بمناسبتی در باغ خاطراتم روئیده اند و حرکات و گفتارشان ماجرائی را رقم زده است بی انکه همدیگر را بشناسند به هزا رتوی مغزم سرک میکشند همدیگر را ملاقات میکنندو با هم حرف میزنند شاید هم این قصه دنباله دار زندگی  که درست مانند بافتن یک شال گردن به درازای عمرم طولانیو کشدار است  انها را بهم گره میزند.  از روانشناس زیاد خوشم نیامده انقدر باهوش نیست  مرا تکان نداد من فقط خالی شدم تکه تکه عین حبابی شکسته به من پیشنهاد کرد صدایم را ضبط کند  نمیدانم این معمول است   اما چه کنم  حوصله ندارم باز هم جستجوکنم مثل ادمی در حال سقوط میمانم که علف هرزی را دستاویز کرده تا به قعر دره پرتاب نشود گرچه شاید بخندید من همیشه فکرمیکنم ادمهائی که از بلندی سقوط میکنند قبل از رسیدن به زمین در همان حالیکه در هوا دستو پا میزنند ذره ذره روحشان راازدست میدهند و ان چه ان اصابت سخت را تجربه میکند تنها جسم انهاست چند شمع بلندو رنگارنگ خریده ام  میخواهم وقتی تنها هستم به روشنائی لرزانشان نگاه کنم و باور کنم کورسوی امیدی هست..................

پی نوشت در راستای بازی تینا یک دفعه هوس کردم به میم زنگی بزنم البته نه برای گفتن ان جمله ی معروف( مطمئن باشید که بسیار نجیب و با وقا رخواهم بود  انهم با یک مرد شریف و بزرگوارمتاهل  ) نا امیدانه سعی کردم بهانه ی پس دادن کتاب را باور کنم   البته بدم نمیاید دست بدامنش شوم تا شاید یک کار کوچک تحقیقی بدون مزد به من بدهد  اما ترسیدم که مقام ومنصب خرابش کرده باشد بخصوص که من یک اخراجی هستم و قطعا موقعیت گذشته را ندارم و خوب طبعا کسی یک ادم بی ابهت شکست خورده را تحویل نمیگیرد بگذریم  بهر حا ل موبایلش جواب نداد من هم از تلفنی ناشناس زنگ زدم   بگذریم اینها همه کارهایی پوچ است کارهای پوچ زنی در حال غرق شدن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

زنیکه نود روز وقت داشت..........(این بازی تینا است که  از من خواسته بنویسم اگر فقط سه ماه زنده بودم چکار میکردم)

 

 

خب   خارجی(خیابان)روز حدودا نه صبح –انا در حال بیرون  امدن از یک ساختمان پزشکی معظم  با نمای سنگ گرانیتی مشکی و قرمز  مثل همیشه مانتو ی مشکی به تن دارد و شال گورخری اش را که فروشنده ای در پاساز گلستان ۱۶۰۰۰تومان به او انداخته سرکرده  خیلی  ارام و با احتیاط مسیرش را به سمت سرازیری خیابان  طی میکند کیف سنگینش را  بجای انداختن روی شانه با دستانش گرفته طوریکه نزدیک است کیف به زمین مالیده شود     کمی که راه میرود به باغ فردوس میرسد  خودش را به اولین نیمکت میرساند کیفش را مانند بچه ا ی کوچک در کنارش مینشاند و بیتوجه به نگاه های کنجکاو عابرین ارام و پیوسته اشک میریزد انهم فقط بخاطر دخترش فرزند کوچکی که به زودی بایددر این دنیای تلخ و مهاجم تنها زندگی کند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:16  توسط اندیشه فرزانه 

 

 

 

 

شین که اصلا انتظار دیدن دانی را نداشت لحظاتی با بهت به دانی نگاه کرد   ولی با اخم استفهام

 امیزی که در صورت مادرش  که پشت سر دانی ایستاده بود  پدید امد به خودش مسلط شد و خیلی

 مصنوعی و بیر وح فقط گفت سلام    حالت شین بقدری سردو شگفت زده بود که دانی حتی نتوانست

 جلو بیاید     و مثل سابق اورا ببوسد   مادر که کمی دستپاچه شده بود فورا به سمت پذیرائی رفت و

  سبد  گل زیبا و مشخصا گران   را  مشخصا سلیقه ی گران پسند  دانی بود به زور در بغل شین جا داد

و  گونه ی شین را بوسید گفت دخترم تولدت مبارک  ببخشید ما یادمون رفته بود  اما دانی جون یاداوری

 کرد  باور کن الان سه ساعته اینجاست منتظرت  شین با کندی به دانی نگاه کرد و لبخند کم رنگی بر

لبانش نقش بست  و با اشاره ای به سمت اطاقش به او گفت خوش امدی دانی بریم تو اطاقم  و سبد

 گل را دو باره به دست مادرش داد واهسته گفت اینم واسه  شما  برای  اینکه تولد یدونه دخترتون یادتون

 بمونه  تا غریبه ها مجبور نشن به شما یاد اوری کنن    دانی جلو تر از شین به اطاق رفت و قبل ا زانکه

 شین به دنبالش به   اطاق برود مادر با عجله او را از اشپزخانه صدا کردو با اخم گفت من نمیدونم بین

شما چی پیش اومده اما ما رسم نداریم با میهمونمون حتی اگه دشمنم باشه بد رفتار کنیم و ظرف

 میوه و دوزیردستی و کارد را بدستش داد    و قبل از اینکه  شین از اشپزخانه خارج شود با رنجیدگی

گفت تازه یادت باشه ادم به مادرش مادریکه  نه ماه اونو تو شکمش حمل کرده و  شبا تا صبح بالا سرش

 بوده و اصلا بخاطر اون به زندگی ادامه داده   برای فراموش کردن روز تولدش متلک نمیگه     شین یک

دفعه ا زخودش متنفر شد که دلخوری اش از دانی را متوجه مادر بیگناهش کرده بود و با همان ظرف میوه

 در دست به سمتش رفتو مادرش را بوسید و گفت مامان منو ببخش من ..من خیلی نا سپاسم  

 مادرش با شوخی اورا دور کردو گفت برو به میهمونت برس من توقعی ندارم خیلی چیزا رو تا مادر نشی حس نمیکنی

 شین ظرف میوه روی میز گذاشت ودر را پشت خود بست و با کندی به سمت میز رفت و پشت ان

نشست و به میوه ها خیره شد    دانی که روی تخت نشسته بود گفت  شین .... شین

شین جوابی نداد و باز به میوه ها خیره ماند  ...وای خدا تمام ان احساس پرنسس بودن و امنیتی که

مهرشاد به او داده بود دود شده.و به هوا رفته بود با دیدن دانی ..حامی عشق از دست رفته اش دوباره

برابر چشمش زنده شدو بغض در گلویش گره خورد   دانی دوباره گفت شین نمیخوای جوابمو بدی  چیزی

 نمیخوای بگی 

شین همانطور که سرش پائین بود واز نگاه کردن به دانی اجتناب میکرداهسته گفت دانی من چی بگم

اصلا چجوری بگم   من برای کی بگم برای تو  ....  توئی که دوستی منو باور نکردی یادته ......شین

سوزش اشک را درچشمانش احساس کردو با صدائی لرزان ادامه داد به من گفتی  فقط بخاطر حامی با

 تو دوست شدم    یادته کادومو پس  دادی.......  اره دانی تو راست میگفتی من نمیتونستم برات کادوی

 گرون بخرم ولی من پولامو جمع کردم من یک مدتهاپیاده  و با اتوبوس رفتم و اومدم تا پول پس اندا زکنم

حتی از شاهین قرض کردم برای اینکه تو ازم یادگاری خوب داشته باشی.اما تو نفهمیدی فقط به حرفای

اطرافیانت اعتماد کردی ببینم اصلا خود تو شروع دوستیمونو یادته خوب فکرکن  بنظرت اون صمیمیت و

 صحبت اتفاقی یک نقشه بود ...........بعد از لحظه ای سکوت .شین سرش را بالا اورد چون احساس

کرد باید برای گفتن این جمله دقیق به دانی نگاه کند ولی با انکه میخواست لحنش سرد وقاطع باشد

   با نگاه به دانی عاطفه ی پس زده و دلتنگی مرموزی که در تمام تنهائی هایش برای دانی داشت 

 لحنش را به نحو غم انگیزی مهربان کرد:دانی اگه حامی رودوست داشتی چرا به من نگفتی   نگو که

نتونستی من ازت پرسیدم من از همون اول به تو اعتماد کردم تو چرا نکردی چرا فکر کردی اگه بگی  من

طاقتشو ندارم  دوستی ما برای من ارزش داشت تو تنها و اولین دوست من تو دانشگاه بودی   دانی

چه دلیلی داشت  به من این همه توهین کنی همه خصوصیاتمو به مسخره بگیری     چرا برای بازیت

منو انتخاب کردی  هیچ میدونی چی بسرم اومد نه نمیدونی ...........و اینجا بود که به هق هق افتاد

اعتراضش اوج گرفت  تنها بدبخت گریون تو خیابون تو تاکسی  نه دانی تو منو خرد کردی اگه 

منونمیخواستی اگه مزاحمت بودم چرا یک روش انسانی رو انتخاب نکردی چرا  حالا اومدی  چی میخوای

 بگی نکنه بازهم کلی متلک و توهین تو استینت داری    دانی تو اعتماد منو به ادما از بین بردی   یک

چیزی تو وجودم تغییر کرد که دیگه درست نمیشه      .................... دانی بلند شد ایستا دچهره اش در

 هم رفته و سیاه شده بود لبهایش به هم فشرده و نگاهش تلخ  غمگین بود وهیچ اثری ازان اقتدارو

پوزخند پنهانی همیشگی دران به چشن نمیخوردد و گفت شین من به تو بد کردم اصلا من ادم بد

جنسیم من دیگه حوصله ی تورونداشتم حوصله ی عشق تورو حوصله ی دوستی تورو  میخواستم از

 شرت خلاص بشم ساده دلیت منو اذیت میکردم از دروغ گفتن به تو خسته شده بودم تو خوب بودی من

 بد و این منو ازار میداد میدونم منو نمیبخشی ولی اینجا اومدم که بهت یک چیزی بگم بگم که من

 اشتباه میکردم نه

 د رباره تو یا حامی من در باره ی خودم اشتباه میکردم اینکه فکر میکردم دوستی با تو دست و پا گیره

اینکه میتونم راحت کنارت بدارم  اما نه شین راحت نبود بعد از اینکه رفتی من بد جور احساس تنهایی

میکردم تو اینقدر پاک و صادقانه و صبورذره ذره  به من محبت تزریق کرد ی  که  من نفهمیدم به تو چقدر

عادت کردم  هیج کدوم ازدوستام مثل تو نبودن شین با طعنه گفت چه اهمیتی داره میتونستی با خیال

 راحت با حامی دوستی کنی مگه نه اینکه وجود من دستو پاتو مبستم مگه نه اینکه منو عین یک

 اشغال از رابطتت انداختی بیرون    حالا دیگه برو برو من میخوام تنها باشمم بعد ازدوماه یکروزخوب

داشتم که اونم خراب کردی   دانی گفت شین من به دوستی با تو احتیاج دارم  خواهش میکنم منو

ببخش   تو که اینقدر بیرحم نبودی د رمورد حامیم  من یک چیزی گفتم حرص تو دربیاد  نمیدونم دیوونه

شده بودم من اصلا این پسر برام اهمیتی نداره پسره بی پول بدبخت  کیه اون نباید باعث بشه بین ما

بهم بخوره راستشو بخوای این بیشتر بابامه که به این پسره علاقه داره مامانم اینقدر ازش بدش میاد

شین گفت خیلی خوب دانی من حرفاتو شنیدم  هنوز معیارای سخیفتو واسه ارزش گذاری ادما داری

 دختره چاق پسره ی بی پول... مامانم... بابام..   به ادما به راحتی صفات ناجور میدین  روشون

برچسب میچسبونین   بعد مکثی کردو در حالیکه به زور میخواست خودش را بی تفاوت نشان بدهد

 گفت راجع به حامیم دیگه ربطی به من نداره  حد اقل اون ادم محترمیه گرچه منونخواست ولی با من

 مودبانه برخورد کرد     منم براش ارزوی موفقیت میکنم  و قصد ندارم براش ایجاد مزاحمت کنم و  امانکته

 ی بعدی من بیرحم یا کینه ای نیستم و دیدنت به من ثابت کرد که  دوستیت با همه ی ماجرا های نا

 خوشایندش برام دلپذیر بوده   اما من فعلا امادگی دوستی با تورو ندارم بقول مادر بزگم خیلی حرفا

برای نزدنشه وقتی از دهنت پریددیگه نمیتونی بگیریش و اصلاحش کنی تازه این برای مواردیه که

ماناخواسته یک چیزی رو میگیم ولی من هنوز یادم نرفته که تو چطور باغرور وخونسردی له شدن منو زیر

 بار حرفات نگاه کردی و هیچی نگفتی  این نمیشه که ادم هروقت هرچی دلش خواست بگه بعدشم با

 یه معذرت خواهی همه چی تموم شه   من امروز خیلی خسته شدم  تمام روز خودمو سرگرم کردم   و

روز خوبی هم داشتم  و دانی ادامه داد  بهتره که من برم شین گفت اره دانی برو مادیگه نمیتونیم باهم دوست باشیم برودانی تمام خاطرات خوبمونو خراب کرد ی 

 

                  بهر حال شین  جلوی مادرش با لبخندی مصنوعی  دانی راتا دم در بدرقه کرد و  به اطاقش برگشت

 دیدن دوباره ی دانی شین را بهم ریخت و خاطراتی را که با هزار کوشش در این دو ماه سعی کرده بود از

 یاد ببرددوباره برایش زنده کرده بودبهمین خاطر وقتی  به داخل اطاق برگشت و روی تخت نشست با

عجزولرزی که یک باره به سراغش امده بود   صورتش را در پشت دستانش پنهان کرد تا صدای گریه اش

 را کسی نشنود ....کمی بعد با یاد اوری خاطرات خوش انروز سعی کرد به خودش ارامش دهد  بنابراین

 با حالتی مصمم از جا برخواست به سمت ایینه رفت و با گلوله های گرد پنبه که به ریمل پاک کن تازه

اغشته کرده بود رد ریمل  را از  روی صورتش پاک کرد  ودقیق به ایننه نگاه کرد   و با خودش فک رکرد او

زیبا و جوانتر از این بود که خودش را ببازد  نه او دیگ راجازه نخواهد داد دانی باعث ازار ش شود  او تلخیو

 خواریو ذلت این روزها را بیاد خواهد داشت و دیگرامکان نداشت   در هیچ ماجرا ی عاشقانه ای  نفر اول

 و پیشقدم باشد  او مثل ملکه ای بر تخت احساسش مینشست  و با قدرت  تنها اجازه میداد   محبت

نثارش شود نه اینکه مانند گدای ناگزیرو بیچاره ای در به در بدنبال ذره ای عشق  در هرج و مرج و بی

عا طفگی ادمهای حسابگر ی که  قلب گرم او را  بی تفاوت  به زباله دانی پرتاب میکردند ...  گم شود 

 

من میخواستم که باتو         بمونم تا همیشه

اماتو رفتی و نگفتی         عاقبت این دل من چی میشه

 جالا چرا باز برگشتی         میگی بیتو نمیشه

 

نمیخوامت     دیگه برو گم شو           از جلو ی چشمام واسه همیشه

 

یادته زدی دلمو شکستی      حالا اومد ی میگی بودی تو مستی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

  ساعت یک بعد از ظهر از مرکز مشاوره بیرون امده ام کمی که از درگاه مرکز دور میشوم برمیگردم  و به تابلوی خاکستری وبیروحی که بر رویش نوشته مرکز مشاوره .....نگاه میکنم چه احساسی دارم  خودم را نمیبینم اما یقین دارم نگاهم خالی و پوچ است  درست عین ذهن و مغزم که خالیست ناخوداگاه کیفم را باز میکنم میان ان همه شلوغی دسته ی تا شده اسکناس های پنچ تومنی مطمئنم میکند که برای یک روز ولگردی پول کافی دارم  اخر بعد از پرداخت .....تومن پول مشاوره وتست بد جوری احساس بی پولی میکردم یک دفعه پوزخندی میزنم خدایا این مبلغ را برای چه  پرداختم برای انکه در برابرمردی غریبه کسی که اصلا مرا نمیشناسد  از خودم بگویم از زندگی لجن بارم از تمام وقایعیکه درد جانکاهش از من یک زن افسرده و شکسته ساخته ..اما وقتی به زبان میاید یک قصه ی پیش و پا افتاده است که حتی ارزش چاپ در  یک مجله ی هفتگی خانوادگی را ندارد .احساس لرز میکنم انگار عریانی روحم باعث شده همه ی انرژیم را ازدست بدهم. خیابانی پهن مقابل من است .  و ماشین ها به تندی از مقابلم میگذرند قدمی با شتاب به خیابان برمیدارم. نمیدانم چه حسی دارم.  شاید دلم میخواهد یکی ازاین ماشین ها به شتاب به من بزند و به اسمان پرتاب کند اما نه نمیخواهم یک جسم خونین و از هم پاش یده بر کف خیابان باشم بلکه شاید به این امیدم که  دو دست قوی در اسمان دراز شودواین تن خسته را به سرزمین ابرها ببرد ... نه اما نترسید از خیابان به سلامت رد میشوم ومیگویم مستقیم تجریش    پیاده میشوم و هوس میکنم در بازار قدم بزنم وقتی از مقابل مغازه های عطاری با ان ادویه های رنگارنگ وسوسه انگیز میگذرم ...وقتی به سطل های ترشی جات و مغازه های فروش مواد پروتئینی و ردیف  رول های کالباس و ژامبون نگاه  میکنم یکباره بیاد قصه ای که دارم برای شما روایت میکنم میافتم راستی ترکیب مغازه هایی که ان روز من و مهرشاد از مقابلش گذشتیم تا بحال چه فرقی کرده است..................

 ۷۲

شین ومهرشاد سه چهار پله ای پائین رفتند  تا به بازا رمیوه  تجریش برسند   شین یک لحظه ایستاد و نگاه شوق امیزش را مهرشاد دنبال کردو گفت از اینجا خوشت میاد

شین با لبخند پهنی بر لب گفت اره و جلو رفت  تا سیب های قرمز درخشان با دقت چیده شده را لمس کند در واقع شین شیفته ی درخشش رنگهای نارنجی و قرمزو سبز میوه ها و سبزیجات زیر  تابش ان لامپ های پر نور بود  . شین سه چهار سیب از بزرگتزین هایش را انتخاب کرد و کیسه پلاستیک گذاشت و به طرف مهرشاد دراز کرد.  از میدانگاهی خارج شدند و به سمت    گذرنسبتاباریکی رفتند که از بازار به امام زاده راه داشت و همیشه بر سر ان پیرمردی خرده ریزهای عجیب غریب میفروخت. نرسیده  به حیاط امام زاده شین با دستمال کلینکس مچاله در جیبش ماتیک سرخابی پر رنگش را پاک کردو مقنعه اش را جلو اورد و در مقابل نگاه های تعجب انگیز مهرشاد گفت چیه بالاخره منم یک کمی ایمان دارم دیگه اینقدر که بدونم باید ظاهرم درست باشه مهرشاد گفت نه برام جالبه که روزتولدت اومدی اینجا

شین همینطور که از پله ی اخر پائین میامد گفت خب راستش من نمازنمیخونم وقتیم روزه میگیرم دل به شکم که برای خداست یا لاغری  ولی چیکا رکنم بجز خدا کسیو ندارم  هر وقت کارم گیر میکنه عین این فامیلای شهرستانی که میان تهران خونه فامیلاشون برن دکتر یک سر بهش میزنم  میگم خدایا بازم مریضم دوادرمونم کن خو ب شم تا دوباره برم گناه کنم   یک  گندی بالا بیارم باز دوباره دست بدامنت شم .بعد با شوخی ادامه داد الان اگه تو مزاحمم نشده بودی یک ساعتی میخواستم بمونم  ولی زودتر برو کنار  الان خدا میگه دختره  ی پر رو با یک پسر غریبه اومده ددر....... شفام میخواد

  شین  در حالیکه یک چادر کهنه ی ابی با گلهای سورمه ای سر کرده بود به داخل امام زاده رفت 

د رحالیکه میدانست  نگاه مهرشاد به چادرش چسبیده و اورا همراهی میکند 

 

 

وقتی از بازار گذشتند و مقابل چلو کبابی رو به روی ابخوری که رویش نوشته بود سلام بر حسین ایستادند  مهرشاد گفت اینجا وایسا برم ماشین بیارم خسته میشی دوباره پیاده برگردی  شین گفت نه دیگه کم طاقتی پروژه ی من هنوز تموم نشده تازه میخوام برم دربندبهتره تا سر خیابون برم یک تاکسی بگیرم توهم ماشین تو از جای پارک خوبش تکون نده مهرشاد گفت میخوای بری کوه

شین خندید نه بابا میخوام برم لواشک بخرم  از اون کثیفای غیر بهداشتیش

 مهرشاد یک دفعه زد زیر خنده و بریده بریده بین خنده گفت بابا خودت میگی کثیف نکنه میخوای مریض شی  

شین برای اولین بار در طی ان روز بدجنسیش گل کردو با طنازی با لحنیکه همیشه موقع خوندن دیالوگ های نمایشی به خود میگرفت  گفت حالا مریضم بشم شماکه از درمان دختران مریض اجتناب نمیکنین وبا فداکاری تمام به التیام اونا میپردازین اقای محترم ...... مهرشاد  یک دفعه خیلی جدی گفت شین هیچ وقت به این فکر کردی  از این صدا  ی نرم و قشنگ استفاده کنی  مثلا برای دوبله امتحان بدی یا بری تو رادیو

شین گفت خیلی شاید هزار بار ولی برای ورودو تست پارتی میخواد منم که ندارم  ولی همیشه تو خونه تمرین میکنم  با خودم نمایش بازی میکنم   ..خب حالا این حرفا رو ول کن با من  میای  یا نه 

 

 

فروشنده پلاستیک دایره شکل ضخیم لواشک را تا زدو درون پاکت گذاشت وبه دست شین داد   کمی که دورتر وشدند وبه سمت سرازیری خیابان رفتند وقتی ا زکنا رمجسمه  ایستاده بر سکو ی میدان دربند.. رد شدند  وبه پیاده رو رفتند شین خود داریش را کنار گذاشت و یک تکه لواشک را کند و به دهان گذاشت تا طعم ترش ان باعث شود لبهایش را جمع کند و به هم فشار دهد و با همان صدا ی تقه ای که یاد اور شیطنتهای کودکیست باز شود  مهرشاد با شوخی گفت دهنمو اب انداختی به من تعارف نمیکنی  شین هول شد و تمام بسته را بطرفش دراز کرد و مهرشاد هم تکه ای برداشت  و به دهان برد .  همانطور که در ان پیاده روی شیب دار پائین میرفتند نا خود اگاه قدم زدنشان تندو نامنظم میشد و شاید یکی دوباری جاهائیکه پیاده رو باریک میشد به هم تنه زدند و چیزی در قلب هردوی انها تکان خورد که شین بکلی نادیده اش گرفت و مهرشاد را دچار شرم خوشایندی کرد انقد رکه یک لحظه هوس کرد دستان شین را در دست بگیرد که فورا پشیمان شد

 

 

مهر شاد ماشین را در یکی از کوچه پس کوچه های بلوار کشاورز پارک کرد و همراه با شین پیاده بسمت میدان انقلاب به راه افتادند   

  مهرشاد همینطور که کنار شین قدم میزد و از زیر چشم او را زیر نظر داشت اهی از سر لذت هم قدم شدن باو کشیدو گفت شین میدونی چیه شین ا زنگاه کردن به روبه ر و دست برداشت و گفت بله چیه من خیلی وقتا تو خیابون  موقعیکه میدیدم یک دخترو پسر کنار هم راه میرند نا خود اگاه توجهم جلب میشدو بهشون دقت میکردم      پیش خودم میگفتم یعنی الان این پسریکه با این دقتو مراقبت نزدیک دختر راه میره چی تو گوش ایندختره زمزمه میکنه که دختره با این نازو  لطافت میخنده  بعضی وقتا کاملا میشد احساس کرد که اون دوتا ادم تو اون خیابون شلوغ نیستن  اونا تودنیا ی خودشونن که خیلی رویائیه شین از اینکه میدید مهرشاد اینقدر لطیف فکر میکنه به وجود اومد   وبا نازو کشدار گفت مهرشاد   و مهرشاد در جوابش چنان جانم ب  دلنشینی گفت   همیشه به یاد شین ماند 

شین دوباره گفت  مهرشاد تو واقعا هیچ وقت دوست دختر نداشتی یاعاشق نشدی   

-ببین شین من تو فضا  ی متفاوتی بزرگ شدم خوب پدر من یک بازاریه  با اعتقادات مذهبی خودش البته من خیلی قبولش دارم چون واقعا ادم خوبیه ولی مادرم نه خیلی خشکه خیلی متعصب زود در مورد مردم قضاوت میکنه و معیارای سنجشش برای من قابل قبول نیست ولی بهر حا ل منم بچه ی اونام و خب محدودیت هایی تو ذهنم هست   که البته..... خنده  ی کوتاهی کرد وادامه داد دارم اونارو مثل یک وزنه  ی سنگین کنار میذارم

 مثلا مادر من اصلا قبول نداره که پسر گلش که فکر میکنه هم خیلی تحفس با یک دختر از گل بهتری مثل شما بدون هیچ ارتباطی تو ی خیابون قدم بزنن

شین خندید و گفت مثلا ماد رمذهبی من راضیه  

_ مهرشاد لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت اره فکر میکنم مادرت راضیه   شین بحث را عوض کرد وگفت اینجارو میبنی این ساختمون اجریه .....کلاس کنکور میرفتم  کلاس کنکور اینده سازان همیشه تو راه پله ایکه  پنجره ی خستگیش رو به دانشگاه تهران باز میشد میایستادم و با خودم فکر میکردم بالاخره این سال تموم میشه و منم تو رشته ی مورد علاقم دانشجو میشم حقیقتش اون سال صمیمترین دوستم پرنیان با رتبه ی عالی  وارد رشته ی پزشکی دانشگاه تهران شده بود و منم که هیچی به اندازه ی کارشناسی رتبه اورده بودم و طبعا رد شده بودم  میدونی برام خیلی سخت بود هم مردود ی تو کنکورو هم جدائی از صمیمترین دوستم بخصوص که پرنیان هم مثل هر دانشجوی تازه واردی که تو محیط دوستای جدیدی پیدا میکنن سرش به درسو محیط گرم  شدو دیگه کمتر از من سراغ گرفت بابارو هم که میشناسی از وقتی  شاهین با ان نمره ی خوب قبول شد بد عادت شده بودو هی غر میزد  این بود که من از صبح تا شب وقتموتو کلاس کنکور میگذروندم و تمام وقت نهارمشکلاتم رو باخوردن هوبی که تو بوفه ی اینده سازان میفروختن قورت میدادم بخاطر درس هیچ تحرکی نداشتم و بعدشم که اضافه وزن پیدا کردم اخر سرم باز تو کنکور نتونستم توقعات پدرمو براورده کنم و اومدم این رشته که میبینی

 

مهرشاد دقیق به حرفا ی شین گوش میداد بالاخره گفت ولی من با این طرز فکر مخالفم بنظر من ادما باید برن پی علاقشون   مثلا کاملا معلومه که  تو بدرد رشته های ادبی و هنری میخوری چرا دنبالش نکردی

شین نمیدونم دوره ی ما هر کی میرفت انسانی میگفتن تنبله ..حالا بگذریم  نمیخوام د رموردش حرف بزنم

چرا نو سنی نداری میتونی از همین جا تصمیم بگیری و راهتو عوض کنی یا خوب عاقلانه ترش  از این رشته کاردانی بگیریودوباره کنکور شرکت کنی 

یعنی میشه

 چرا نمیشه .. و بعد لبخندی زد و گفت بخصوص اگه یک همراه مناسب داشته باشیو که تشویقت کنه

 

 

  شین وارد کتاب فروشی شد و با همان اشتهائیکه شکلات میخورد به عناوین کتابها نگاه کرد فوری چند تا عنوان را پسندیدو داخل شد به سمت ردیف های دراز کتابها رفت  در حالیکه یواشکی قیمتها را نگاه می کرد تا از بودجه اش که شش هزا رتومن بود بیشتر نشود  بنابراین یکی دوتااز کتابها را زمین گذاشت  به طرف صندوق رفت وپول کتابها را داد وقتی بیرون امدند هوا حسابی گرم بود و افتاب داغی میتابید شین مقنعه اش را جلو اوردو گفت چه افتابیه مهرشاد گفت شین  تو به گرما حساسی  بذار ماشین در بست بگیرم بریم همون جا که پارک کردم شین تسلیم گفت باشه هرچی تو بگی انگاری حالم خوب نیست نیم ساعت بعد تو ماشین بودند که مهرشاد گفت    ایشالله اجازه میدی که من ناهار میهمونت کنم  یا نه شین گفت باشه هر چی تو بگی

 

مهرشاد خندید و گفت اهان پس روش تو اینه باید حسابی خسته بشی بعد ادم گرفتارت کنه اونوقت با همه درخواستا موافقت کنه  

ساعت حدود شش بعد از ظهر بود  مهرشاد کمی بالاتر از منزل شین پارک کردو  گفت شین چقدر زود تموم شد  یعنی بازم میبینمت شین با صبرو خود داری گفت بین مهرشاد مراقب خودت باش من زیادم ادم  خوبی نیستم نکنه اذیتت کنم د ست خودم نیست با اینکه نمیخوام  بازیت بدم  گاهی یک هو میبینم وسط بازیم

مهرشاد با مهربانی گفت  برو نگران نباش هرچی خدا بخواد همون میشه    مهرشاد انقدر ایستاد تا شین وارد خانه شود و درست بعد از اینکه در بسته شد نگاهش به صندلی شین و زیر پایش افتاد پلاستیک سیب و لواشک باقی مانده بود  یکی از سیبها را برداشت و با لذت بوئید.

  وقتی شین وارد خانه شد    صدا ی مادرش را شنید بفرما شینم اومد دخترم کجائی از صبح تا حالا دوستت اومده اینجا منتظره  شین گفت کی کدوم دوستم که یک دفعه دانی را دید که جلو امد و گفت من شین

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:57  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 

این اولین بار بود بعد از این ماهها که شین با ذوق وشوق خودش را ارایش میکرد   با دقت  با

قلم موی خط چشم ..خط نازکی به موازات پلکهایش کشید که مثل همیشه انتهای ان کمی کلفت

 ترو رو به بالا بود شین یادش امد که همیشه دانی این طرز ارایش اورا مسخره میکرد و میگفت

 شین بازم خودتو شبیه ویجینتی مالا درست کردی    بعد با یاد اوری دانی کمی خوشی اش کم

رنگ شد وبه ردیف ماتیک هایش نگاه کرد و از روی لج ماتیک سرخابی برداشت از ان رنگ

قهوای سنگین و متین متنفر بود       اصلا امروز حوصله نداشت خیلی با وقار باشد بنابراین

سایه ی سبز یشمی را هم در امتداد خط چشم به گوشه ی برجستگی پلکش زد   بعد از اینکه

ارایشش تمام شد    مانتوی یشمی نسبتا کوتاه  و شلوار جین کم رنگش را پوشید  موهایش را با

عجله بالای سرش جمع کرد و  مقنعه ی یشمی را به سر کرد و کیف سبکی برداشت   و  سوار

 ازانس شد در حالت معمولی شین این راه را باتاکسی میرفت اما ان روز شین پول کافی داشت 

 یعنی در واقع     شین  که به پول خرج کردن و خرید چیز های بی اهمیت وخرده ریز علاقه

ی زیادی داشت  و البته پول کافی هم نداشت بدون اینکه بخواهد  از پدرش پول بیشتری

بخواهدواحتمالا دلیلی بتراشد یا خدا نکرده از شاهین قرض کند تصمیم گرفت سکه ی طلای

 عیدی عمویش که هرسال از امریکا می امدو البته شین هم بین نوه هاچشم و چراغش بود را

بفروشد و در ان موقع چهل هزا رتومن داشت که برای یک روز خوشگذرانی همراه با خرید کتا

 ب کافی بود   نرسیده به بازار صفویه شین به یاد مهرشاد افتاد مهم نبود  او اجازه نمیداد کسی

روزش را خراب کند  البته بااحترام ومهربانی مانعش میشد 

تاکسی کمی پائینتر از بازار روبه روی فروشگاه اسباب بازی و لباس بچه ایستاد شین با خودش

 فکرکردتا قبل از اینکه مهرشاد بیاید خرید هایش را انجام دهد به همین خاطر از ساعتی که به

مهرشاد گفته بود نیم ساعت زودتر امده بود ولی برخلاف انتظارش قبل از رسیدن به دم بازا رو

 قبل از اینکه شین بخواهد احتمالا خودش را جائی مشغول یا گم وگور کند  مهرشاد با علاقه جلو وامد و سلام کرد

شین گفت سلام زود اومدی

مهرشاد لبخند کوتاهی زد اشکالی داره

شین با لبهائی اویزان گفت نه خوب پس اولش کارتو بگو بعد من برم خرید

مهرشاد _ خیلی عجله داری از شر من خلاص شی نه

شین نا خوداگاه لبخند زد و گفت یعنی اینقدر بد جنسیم معلومه نه حقیقتش  ..............ولی از

 ادامه ی جمله اش پشیمان شد باشه خیلی خوب 

 

شین به ویترین شیشه ای لوازم ارایشی انتهای بازا رنگاه کردو داخل رفت  یک ریمل پاک کن

محلول و یک ریمل ایو روشه ی گیاهی خرید وقتی شین دستش را داخل کیف برد و  حجم ان

 اسکناسهای سبز که برا ی خرج کردنشان بیتاب بود را لمس کرد  مهرشاد که در استانه ی در

 بود جلو امد و شین که منظورش را فهمید اخم تندی کرد و دستش را به معنای نه بلند کرد   بعد

از اینکه شین از مغازه بیرون امد مهرشاد گفت میذاشتی من حساب کنم شین با بداخلاقی گفت من

 بدم میاد اگه میخوای با من باشی از این حرفا نزن  شین  از مقابل مغازه ی جواهر فروشی که

گردنبندهای ظریفو شیک و گرانبها ی جواهر داشت گذشت و با دقت به انها نگاه کرد محال بود

 بتواند روزی یکی از انها را داشته باشد بنابراین با اشتهای جواهر پسند تحریک شده اش به

 سمت فروشگاه بدلیجات رفت و یک گوشواره ی پر طمطراق هندی خرید  و د رهمان حال

خیلی سریع پولش را محاسبه کرد کافی بود تااینجا 12 تومن خرج کرده بود اگر 6 تومن برای

خرید کتاب و 4 تومن برای  رفت و امد وبقیه را برای  نهارو سینما و نوارو لواشک وشمع و

 الوو خرید کیک برای شرمنده کردن خانواده ای که تولدش را به یاد نداشتند کنار بگذارد بد

نیست یک چند تومانی هم نگه دارد برای خرید یک کیف تازه  البته شین خیلی وسوسه شده بود تا

 بلوز شب مشکی بسیار زیبائی را که در مغازه ی رو به رو بهش چشمک میزد بخرد اما

میدانست که احتمالا بسیار گران است وتصمیم گرفت تا وسوسه نشده ان جا را ترک کند مهرشاد

ساکت وارام بدنبالش میامد شین نگاهی کجکی کردگفت وبا خودش گفت انگار این پسره کارو

 زندگی نداردمهرشاد بعد از بیرون امدن از پاساز  صفویه به شین اشاره کردکه دنبالش بیاید شین

هرچه به اینورو انو رنگاه کرد اثری از پراید سفید مهر شاد ندید و گفت شاید پیاده امده بود اما

مهرشاد به کوچه ی مجاور بازار اشاره کردو شین را به سمت یک دوو سیلوی سورمه ا ی

خیلی قشنگ هدایت کرد شین یک لحظه با خنده گفت میخوا ی ماشین بدزدی   مهرشاد خندیدو

 گفت نه

شین گفت از دوستت قرض کردی

   مهرشاد گفت نه خانم عزیزسوا رنمیشی

  شین گفت اوهوم مال باباته درسته

مهرشاد سوئیچ ماشین را چرخاندو روشن کردو گفت نه ما ل خودمه ماشینمو عوض کردم و از

 کوچه بیرون امد به سمت پارک وی رفتند  شین با بی حوصلگی گفت  خوب مهرشاد خان میشه

 بگی باهام چیکار داشتی و الان داریم کجا میریم     

 مهرشاد ارام وخونسرد درحین رانندگی به شین گفت نمیخووای خریدتو بذاری عقب همینجوری

 رو پات باشه شین بست هی خریدها را به عقب پرتاب   کرد و گفت مهرشاد من ازت سوال

 کردم  بزن کنار و جوابمو بده  من امروز کلی کارو برنامه دارم

 

مهرشاد ماشین را به یکی ا زکوچه ها هدایت کرد و ایستاد بعدنگاهی به شین کردو گفت  شین 

 انصاف داشته باش  من   یکماه ونیم بود تورو ندیده بودم  دلم تنگ شده بود هر وقت که اومدم

خونتون رفتی تو اطاقو درو بستی بیرون نیومدی بعدشم که کوچ کرد ی خونه مادر بزرگت  باور

 کن اینقدر دلتنگ شده بودم که نمیدونستم چیکا رکنم   شین تو میدونی دلتنگیه چیه پس منو درک

 کن میدونم الان مزاحمتم دلت میخواد تنها باشی میدونم هنوزم با همه ی این ور اونور زدنات

دلت شکسته   تورو میشناسم  اما خوب    اجازه بده لا اقل امروز یک دل سیر ببینمت خواهش

 میکنم

شین با ان حساسیت روحی که داشت  طبعا دلش تاب نمیاورد که مهرشاد را با ان همه محبتی که

به او و  مادرش کرده بود برنجاند بنابراین گفت ببین مهرشاد باشه خیلی خوب قبول میکنم  تازه

دیگه نبینم اینطوری با التماس حرف بزنی  من خیلی هم دلم بخواد که وقتمو با تو بگذرونم    اما

خوب خودتم میدونی من نمیخوام یک وقتی ناراحت بشی  یا هر چیز دیگه  چون توروحیات منو

میشناسی  و میدونیکه فعلا خیلی گیج و پریشونم اما اگه میخوای عین دوتا دوست ساده ودلشکسته

 با هم باشیم من حرفی ندارم مهرشاد گفت باشه شین منکه بچه نیستم میفهمم منظورت چیه تو ادم

صادقی هستی ومیدونم دلت نمیخواد با من بازی کنی خیالت راحت باشه من هیچ انتظاری ندارم 

  اصلا تو فکر کن من راننده ی ازانسم   خانم میشه بفرمائید الان کجا بریم شین خنده اش گرفت

و گفت خوب مسلما تو خوشتیپ تر از اینی که راننده ی ازانس باشی و همینطور این ماشینم یک

 پیکان نیست  ولی میخوام بدونم کارت همین بود برای همین منو کشوندی اینجا  منو بگو فکر

 کردم میخوای منوببری دکتر

 

 

مهرشاد گفت درست فهمیدی کارم فقط همین نبود  و بعد کمی خم شد و دستش را به طرف

داشبرد دراز کرد شین با خودش گفت لابد بازم برام گل خریده  اما برخلاف تصورش مهرشاد

یک جعبه کادوئی را به دستش داد وگفت شین تولدت مبارک     شین با تعجب گفت تو ا زکجا

میدونستی مهرشاد گفت مهم نیست فهمیدنش کا رمشکلی نبود باز ش کن. شین جعبه را باز کرد

یک زنجیر سفیدو بسیار باریک و ساده ی شیک طلا سفید بود که تها به قفلش یک ستاره و هلال

 ماه متصل بود شین  ابتدا چیزی نگفت اما در حالیکه زنجیر را از لفافش در میاورد ولمس

میکرد اشکهایش سرازیر شد خودش درست نمیدانست برا ی چه گریه میکند  از ناراحتی بود از

 شادی از رنج از عشق.... با چشمای اشک الود به مهرشاد نگاه کردو با لکنت گفت این و برا

ی من خریدی خیلی قشنگه  اما  اما... و تا چیزی بگوید مهرشاد پیش دستی کردوبا احتیاط

طوریکه انگشتانش کمترین تماس را با دست شین بگیرند قفل دست بند را به دور دستش محکم

کرد شین دستش رابالا اوردو به درخشش نقره ای طلا سفید برای پوست سفیددستانش نگاه کرد 

  ودوباره گفت مهرشاد این خیلی قشنگه ولی..... مهرشاد با دلخوری گفت شین خواهش

 میکنم   نگو که قبول نمیکنی شین کلافه گفت ببین مهرشاد عزیزم اولا یک دنیا ازت ممنونم که

اینقدر با احساسو توجه تولدتم بیادت مونده و برام کادو هم گرفتی ولی خوب من واقعا نمیتونم یک

 همچین کادوی گرون قیمتی قبول کنم بعد خواست بشوخی بزندو گفت درسته شما وضع مالی

خوبی دارین و ما خوب متوسط تر اما دوست عزیز برادرم  که برا ی خودم هم خیلی محترمی 

 من نمیتونم قبول کنم و درست نیست  گوش کن مهرشاد جان  همین که بیادم بودیبرام خیلی

ارزش داره باور کن  وبعد نتوانست جلوی خودش را بگیردو گفت ولی واقعا خیلی خوشگله

چقدر قشنگه من خیلی به خودم میبالم که تو اینطور با سلیقه برام انتخاب کردی مهرشاد با اصرار

 گفت شین قبول کن خواهش میکنم  من میرنجم اگه قبول نکنی     شین خواهش میکنم   یعنی

من اینقدر بی ارزشم هدیمو رد میکنی  شین گفت نه مهرشاد این مسئله نیست اخه خیلی گرونه

اینو من دستم بندازم پدر مادرم نمیگن اینو از کجا خریدی   منی که همش دو تومن پول توجیبی 

 هفتگیمه مهرشاد عین بچه های لجوج به سمتی دیگر نگاه کردو با دستش روی  فرمان ضرب

گرفت و با لحنی خشک گفت باشه خوب مننمیخوام دردسری برات پیش بیاد  ........ سکوتی

پدید امد البته شین در اعماق وجودش به این اعتقاد نداشت که نباید هدیه را بگیرد چون بخوبی

میدانست مهرشاد ان را با چه علاقه ا ی خریده است و از همه بدتر از پس دادن هدیه متنفر بود

 نمیدانست چه شد که یک دفعه به یاد هدیه اش به دانی افتاد همان هدیه 14 تومنی که دانی قیمت

 ان را به رخش کشیدو شین رامتهم کرد که این هدیه قابل قبول نیست و حتما به قصدی خریداری

 شده   بنابراین تصمیمش را گرفت و گفت خیل خوب اقای دکتر باشه تولدم مبارک هدیتو قبول

میکنم اما یک شرط داره اینه که بذاری یک روز تلافی کنم مهرشاد با ارامش گفت  شین من

واهمه ا ی ندارم از اینکه همین الان بیام خونتون و جلو چشم همه این دستبندو بهت بدم اما خوب

حتما تو باید موافق باشی     بنابراین من اصلا دنبال کا رپنهانی نیستم و شاید عبارت قشنگی

نباشه اما قصد ندارم باتو دوست بشم     اما خوب اینا بستگی به اجازه و تمایل تو داره   شین

مکثی کردو گفت من برات ارزش قائلم ولی  این  دلیل نیست که بخوام باتو وارد یک رابطه بشم

 نه اینکه تو بد باشی نه موضوع اینه که من حالم خوب نیست من هنوز بهبود پیدا کردم 

   مهرشاد گفت باشه شین من درک میکنم و صبر میکنم برات بعد مهرشاد از ته دل خندیدو گفت

 حالا بریم کدوم  سینما  شین گفت ای بد جنس حد نشناس مگه تو هم میخوای بیای  من اصلا

میخوایم تنها برم سینما برم      بعد مهرشاد با خنده گفت باشه تسلیم  حالا بریم کجا شین گفت

اول بریم امام زاده صالح و بازار تجریش

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

بالاخره روز انتخاب واحد فرا رسید.وقتی شین به اغاز کوچه  ی درازی که دانشگاه  در انتهای ان بود رسید .  یک دفعه تمام خاطراتی که داشت برایش زنده شده  به این نتیجه رسید که تمام تلاشهایش برای قوی شدن و ان همه انرزی مثبتی که با کوچ وفرار از خانه به دست اورده بر باد رفته است  .    خدایا شین با چه بد بختی از مقابل درب حراست گذشت  د رحالیکه  میان خواب وبیداری حامی وشین را میدید که خندان بدنبال هم از کنارش میگذشتند تا با هم بسمت کتابخانه بروند شین حتی خیلی ابلهانه یک لحظه به عقب برگشت تا ماشین حامی را ببیند ورویایش ادامه پیدا کند اما  در جای خالی ماشین حامی فقط یکی دو سه کیسه زباله ی نیمه باز   که گربه ای ولگرد  از درونش باقیمانه د ی غذا را بیرون میکشید  دیده میشد شین بنظرش رسید قلبش و تمام احساسات زیبایش درست مانند باقیمانده ی غذا تکه تکه  فاسد شده   ازوجودش جدا میشود وبر زمین میریزد   بهر حال شین از زیر نگاه زن چادری که روی صندلی در اطاقک نشسته بود و کتاب میخواند رد شد    وبه حیاط رفت   و با نگاه به باکس اعلانات حالش بد تر شد  ... اعلانیه ی دفاع ازتز حامی بود  با وجود پاره شدن و کهنگی هنوز به موکت باکس اعلانات کنا رردیف فتوکپی شده ی واحدهاو ساعات تدریس اساتید سنجاق شده بود  ...شین احساس کرد زانوانش میلرزد و بغض گلویش را میفشارد اما به خودش نهیب زدو گفت قوی باش  شین تو باید همین جا توهمین ساختمون درستو تموم کنی... شجاع باش لعنتی ... و در حالیکه اب دهانش را قورت میداد و دستهایش ناخود اگاه برای مبارزه با خودش مشت شده بود   سعی کرد تمرکزش را بدست بیاوردو در میان ان بلبشوی انتخاب واحد بدقت واحدهایش را انتخاب کند . البته به لطف خودش و دانی بعلت افتادن ا زواحد عملی یک درس پیش نیازمهم نتوانست به خوبی واحد بردارد   در پایان مراحل دشوارو پر هرج ومرج انتخاب واحد ..مسئول ثبت واحد   برگه ی انتخا ب واحد پرینت شده را به دست شین داد. شین داشت با خوشحالی و عجله ان حیط جهنمی راترک میکرد که درست در استانه ی در با دانی مواجه شد هر دو یک لحظه به هم نگاه کردند اما شین عین جن زده ها بدون هیچ کلامی با دو ازدانی دور شد همانطور داشت میدوید که یک باره  وسطهای کوچه ایستاد و با  خودش گفت یعنی چی برای چی دارم میدوم  مگه چه خبره  وبعد نفس نفس زنان ارام واهسته شروع به راه رفتن کرد  نگاهش به دیوار های اجری کهنه به شاخه های درختی که از روی دیوار خانه ها بداخل کوچه سرک کشیده بود به ماشینی که مقابل در یکی از ساختمانها پارک شده بودسائید خدایا چرا این کوچه اینقدر طولانی شده بود   چرا ابمیوه فروشی سر کوچه با ان تابلوی نئونی بستنی قیفی رنگی  که عمود بر کوچه بالای دیوار نصب شده بود دور بنظر میرسید بالاخره شین به سر کوچه رسید و حتی نگاهی به ان مسیر سرازیری که همیشه با دانی طی میکرد نینداخت و یکسره خودش رادر اولین تاکسی که ایستاد انداخت                                                                                

 

   انتهای شهریور بود تولد شین و بنا بر یک عادت قدیمی قصد داشت برا ی خودش هدیه بگیرد شین مخصوصا این روزها ساکت و مرموز میشدو یک جوری خودش را پنهان می کردوهیچی نمیگفت تا ببیند پدر مادر یا دوستانش به یادش میافتند که البته این اتفاق نمیافتادو شین روزبه اتمام نرسیده خودش با فریاد و اعتراض وگلگی به انها میگفت روز تولدش  است   وحالا قصد داشت به مناسبت تولدش به انقلاب ..بازار تجریش امام زاده صالح بازار صفویه و سینما برود  او به این نتیجه رسیده بود که امسال حوصله ندارد در خانه بماند ومنتظر شود   داشت اماده میشد که تلفن زنگ زد  شین با امید اندکی که شاید پرنیان و با فاصله گرفتن از مشکلاتش به یاد او افتاده  باشد  گوشی را برداشت مهرشاد بود وا ی خدا الان میخواست از او بپرسد که چرا دنباله ی معالجات پزشکیش را پی نگرفته بنابراین با لحنی خسته گفت بله  مهرشاد گفت سلام خانوم خانما کجایی هیچ اثری ازت نیست شین گفت مگه شاهیت نگفته خونه ی مادر بزرگم  بودم  بعد مهرشاد مکثی کردو گفت شین میخواستم ببینمت میشه

شین با احتیاط گفت چی شده مهرشاد ببین حقیقتش من امروز برنامه ی خرید دارم و بخدا اصلا حوصله ی دکتردوا ندارم حالمم خوب شده ممنون از لطفت  بخدا خیلی شرمنده هستم

 مهرشاد گفت حالا کجا میری میشه یک جارو بگی منم میام اونجا شین با یاداوری محبت مهرشاد جرات نکرد نه بگوید گفت 

میدونی خوب من چند جا میخوام برم یعنی هم میخوام کتاب بخرم که طبعا میرم انقلاب هم میخوام برم بازار صفویه   خوب حالا هر جا میخوای بیا   که بازار صفویه بهتره برات چون انقلاب اونطرفا که طرحه قدم خلاصه برنامه های زیادی دارم 

شین پیش خودش فکرکرد و گفت احتمالا مهرشاد برای عصر وقت دکتر گرفته میخواهد با دوز وکلک او را راضی به رفتن کند ولی خوب اشکالی نداشت  میتوانست  بهانه ای جور کند و از رفتن سر باز زند این درست نبود درحالیکه همیشه خودش مزاحم مهرشاد میشد تقاضایش را رد کند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

   شین  با دو نان سنگگ داغ که از نانوائی کوچه بالائی نزدیک خانه ی مادر بزرگ... نزدیک بازار.. گرفته بود... به خانه امد  و در را باز کرد .ازکنار اطاق ها ی متروک نسامی (در تابستان افتاب نمیگیرد) ان ور حیاط که پر از اسباب و اثاثیه ی درهم  وگرد گرفته بود.. گذشت و از پله ی بلندی که اختلاف سطح حیاط و ساختمان ورودی را به هم وصل میکرد پریدو به سمت اخرین اطاق گوشه ی  راست حیاط رفت  که میگفتند چهل سال پیش.. تنوری در انجا بر پا بوده و نان وشیرینی و کلوچه ی شب عید را  (سلبی) خانم که از ده میامده میپخته .. ولی حالا فقط فضای تاریک و دود گرفته ای بود که نردبان و صندلی های تاشوی فلزی قدیمی را دران گذاشته بودند..   شین دو صندلی برداشت و به سمت ساختمان روبه روئی ( ساختمان افتاب رو  )  که شیروانی اهنی داشت .. رفت .از اطاقک اهنی کوچک بالای شیروانی کلاغی پرید و نگاه شین را به دامن اسمان ابی درخشان کشاند که خورشید هنوز در گوشه ای ازان پناه گرفته بود.. خدایا یعنی اینجا تهران بود.. این خانه  ی بهشتی... این اسمان صاف..  متعلق به شهری بود که در ترافیک خیابان هایش اعصابت خورد میشد.... نه اینجا... این نقطه... انگار زمان متوقف شده بود انگا رهنوز دهه ی چهل بود... دوران جوانی پدرش ..  شین موقع رفتن به سوی میز اهنی گوشه ی حیاط که مادر بزرگ باسلیقه سفره ی ی پارچه ای گلدوزی شده را روی ان انداخته بود....نگاهی به اب حوض انداخت.. این دختر با چادر سورمه ای و گلهای ریز سفید  که انعکاس تصویرش روی اب حوض میلرزید ... دیگر ان شین غمگین چند روز پیش نبود .....بله شین در همین مدت  کوتاه از غم ودرد شفا یافته بود.....   در همین فضای قدیمی   ...در شلوغی ان خیابان های کم عرضو کوچه های باریک ....... د رکنا رمادر بزرگ هشتاد ساله اش    که دائره المعارفی گویا از اداب و سنن قدیم بود.... در کنار عمه ی مجردی  که خاطرات دوران دانشگاهش را با شین مرور میکرد..... ****

بالاخره موسم انتخاب واحد شین رسید واو مجبور شد به کوچ بیست روزه اش پایان بدهد وبه خانه برگردد . گرچه مادر بزرگ رضایت نمیداد و خیلی با مزه میگفت من نمیذارم باید این باباتو ادب کنم که بچه ی منو به زور میخواست شوهر بده .....   مگه الکیه من  خودم این بچه رو بزرگ کردم مادرش که همش فکر کارو حزب بازیش بود  ....ببین چیکار کرده بودن دختره نصفه شبی با ماشین مردغریبه از اون سر شهر اومده بود اینجا . 

شین پیش خودش احساس عذاب وجدان میکرد. در واقع هیچ ازدواج اجباری در کا رنبود. مادر بزرگ بیچاره هم تقصیری نداشت . اخر شین که نمیتوانست به او توضیح بدهد که درواقع او برای فرار از خودش به انجا امده بود

   دراخرین ظهر جمعه ی شین در خانه ی مادربزرگ بود... میهمانی مفصلی بر پا شد وهمه  ی پسرها و دخترهاو عروسها ونو ه ها از نقاط مختلف تهران.... ا زنارمک و جردن و بلوار کشاورز و  اکباتان خود را به امیریه به خانه ی مادر بزرگ رسانده بودند

      شین و عمه اش در اشپزخانه مقدمات نهار را فراهم میکردند

  اینجا دیگر خبری ازژست و پزو پذیرائی سلف سرویس یا بقول بابا (اواره میهمونی)  نبود . سفره ی درازو سفید ...پهن میشدو همه در چیدن ان کمک میکردند. عمه با خنده کاسه ی بزرگ دوغ محلی را روی میز جلو شین گذاشت و گفت بفرما بجنب الان همه میان....   همیشه در میهمانیها این شین بود که بامهارت و سلیقه دوغ درست میکردو نعناو گل سرخ به ان اضافه میکرد  و بچه های فامیل به شوخی شین را ساقی صدا میکردند که در لیوانهایی که میان دستان دراز شده جا گرفته بود .. دوغ میریخت .   تنها نکته ی ازار دهنده  این میهمانی... بحث ازدوا ج شین بود که دقیقا ساعت چهار بعد از اینکه همه در گوشه کنا رخانه چرت بعد از ظهرشان را زده بودندو شین چای میاورد. اغازشد .خوب ان خانواده ی بزرگ و با محبت هم.. مثل همه ی خانواده هایی که دختر دردانه ی دم بختی دارند.. فکر میکردند که شین خیلی تحفه است و  با گرایی که مادر شین..  البته با تظاهربه پز ندادن از اخرین خواستگار شین داد. بحث راه افتادو هر کس نظری میداد . مادر بزرگ به عادت زنهای قدیمی دوست داشت .شین با یک خانواده ی اصیل و البته متمول و دقیقا یکی از نوه نتیجه های فامیل خودش ازدواج کند .   عمه که خودش موفق نشده بود با همکلاسی دانشگاهی اش ازدوا ج کند ...عقیده داشت. دخترو پسر باید با هم اشنا بشوندوهمدیگر را درک کنند. عموی بزرگ شین  خیلی دلش میخواست شین عروسش شود ولی از ترس زنش  جرات نمیکرد حرفی بزند عموی کوچکترش که استاد دانشگاه    و از ارشیتکتهای بنام بود  غر غر میکرد که بالاخره شما شینو میندازین تو دام این خانواده های بیفرهنگ بابا شین باید دکتراشو بگیره... سر کار بره ....درامد داشته باشه... دلش خواست ازدواج بکنه یا نکنه ...مادر هم که حتی در این میهمانیها هم نماز جمعه اش ترک نمیشدو بعد از نهار میرسید...    زیر لب میگفت من دلم میخواد فقط یک انسان واقعی یک ادم مومن و روشنفکر ازدواج کنه ..واخر سر این حرف پدرو شاهین بود که به کرسی مینشست  ومثل همیشه عقیده داشتند که داماد خانوداه باید حتما پزشک یا دندانپزشک یا داروساز باشد   و نقشه میکشیدند که طبقه ای ا زخانه را ساختمان پزشکان کنند این موقع ها بود که شین اهسته به گوشه ای میرفت و توی تاب اهنی بزرگ گوشه ی حیاط مینشست و میگذاشت این جمع تو سروکله هم بزنند به هم پز بدهند و متلک بگویندو برای ازدواجو جهیزیه ی شین نقشه بکشند  ......   انهاچه میدانستند که شین برای عاشق شدن هیچ یک ا ز معیار های ان ها را در نظر نگرفته است.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

  نمیدونم ساعت چنده این ساعت موبایلم چندان قابل اعتماد نیست. لب تاژم رو

نزدیک به کامژیوتر اصلیم باز میکنم .  خدایااین لعنتی  هم که  پ  راژ مینویسد باید

 کارم را زودتر تمام کنم .  شکنج امروز تعطیله هیچ بعید نیست   یک دفعه در را باز

 کند و بیاید بالای سرم. حتم دارم اگر بداند از کاری لذت میبرم ان را هم به سادگی و

 بیرحمی از من میگیرد. حالا نوبت ام پی تری پلیرم  است باید یک چیزی گوش بدم

بهش احتیاج دارم ..رفتن به گذشته ها جرا ت میخواهد مگه نه انهم گذشته ی

 شیرین از دست رفته     خوب  این هم صدای گوگوش     بریم سراغ خوب بقیه ی

ماجرا

 

شین در طبقه ی دوم خانه ی بسیار قدیمی مادر بزرگ دراطاق تاریک به پرده ی

 سفید نصب شده روی دیوار خیره شده بود و به اسلاید هایی که توسط عمه اش با

فاصله تو  ی دستگاه گذاشته میشد نگاه میکرد.   خودش را میدید با ان پالتو پوست

سفید با ان کلاه پوستی در بغل پدردر پس زمینه ی بیابانی پوشیده از برف..

 تصویرمنعکس شده روی دیوار بقدری بزرگ و واقعی بود که شین یک ان دلش

خواست مانند الیس در سرزمین عجایب از ان پرده بگذرد و پا به ان دنیای دور

وازدست رفته بگذارد دنیای کودکی که به پاکیوبیغشی همان برف سفید بود.......

صدای برداشته شدن اسلایدو گذاشته شدن اسلایدی دیگر امد.....  مادرش بود در

 کنار پدرش.... هر دو کنا رحافظیه ایستاده بودند   .... خدا ی من این زن زیباروی

 بلند بالا با ان موهای بسیار بلند که رو شانه ها ریخته شده بود... با ان مینی ژوب

کوتاه و جلیقه و چکمه های بلند    و ان ارایش غلیظ چشمها   مادرش بود..... چگونه

 میشد باور کر د که این مردو زن خوش تیپ و خوشحال  همان مردو زن پیرو بهانه

گیرو مریضند که با کوچکترین بهانه به هم میپرند و نفرت و غضب را با نگاهشان به

هم پرتاب میکنند  .

        شاید هم این همان دوران رویائی و پر از عشقی بود که مادر همیشه با

 افسوس ازان یاد میکرد.  دورانی که بااتمام خدمت دور از مرکز پدر و ورودش به تهران

  واغاز دخالت های اطرافیان در زندگی این زوج پایان یافته بود... عکسهای بعدی تمام

 به دوران دانشکده ی عمه اش در دانشکده ی هنرهای زیبا متعلق بود ..... دختری

جوان با یک دنیا خنده روی لبها  در اتلیه کنار کارهای سفالی..... در جمع دوستان در

 اردوی دانشجوئی ایران گردی...  در کنار بچه های تاتر و ادبیات دراماتیک بعضی ها

چهره شان اشنا بود و حالا بعد از گذشت سالها در عرصه ی تلویزیون و سینما

شهرتی بدست اورده بودند.....     و بعددوباره عکسی از مادرش با حجا ب کامل با ان

 چادر استین دار  بدون کوچکترین ارایشی و خودش د رکنا رمادرش بامقنعه و چادری

 کوچک بر سر ... شین ان دوران را بخاطر میاورد مدام در جمع های فامیلی بحث

سیاسی بود  وشین کاملا تحت تاثیر مادرش بود. کمی دور تر نینا ایستاده بود با

روسری ساده ی کلفت که طوری صورتش را قاب گرفته بود که موهایش اصلا معلوم

 نبود وتونیک بلند چینی شطرنجی استین بلند پوشیده بود ودر هرفرصتی که گیر

میاورد برای شین داستانهای مربوط به قشر ضعیف جامعه را میخواند..داستان بچه

های کوچکی که پدرشان کارگر بودو وقتی مریض میشدند پولی برا ی مداوا نداشتند

 یکی از انها را شین یادش میامد ...داستان زنگوله ی پای تابوت والبته ماهی سیاه

 کوچولو هم که جا ی خود را داشت یا افسانه های سرزمینهای دور ...شین علاقه به

 کتاب خواندن  را از نینا اموخت .......... همون موقع شین از عمه اش که این اسلاید

را با مکث نگه داشته بود پرسید این اسلایدو کجا گرفته بودین؟

 عمه گفت اون موقع تازه انقلاب شده بود.. ما همه خوشحال بودیم و منتظر تحولی

بزرگ .. هممون با هم تو تظاهرات و میتینگ های دانشجوئی شرکت میکردیم

هرکدوممونم با یک ریخت و قیافه من و دوستام بدون حجاب ....مادرت با چادرو نینا

هم گرایشات خاص خودش را داشت. شین یکدفعه پرسیدراستی عمه چی شد مادر

 یک دفعه با این شدت و غلظت مذهبی شد . چطور میشه یه زن بااین همه زیبائی تو

اوج جوونی تصمیم بگیره اینقدر ساده و  پوشیده بگرده .

عمه کمی مکث کرد :نمیدونم شین باید یک روزی اینو از خودش بپرسی اما اما چیزی

 که بنظر من میرسه  اینه که مادرت از زندگی و از پدرت نا امید شده بود .  اون ایمانو

خداو پیغمبرو به عنوان پناه خودش انتخاب کرد.

 شین تا مدتها بعد یعنی درست تا روزیکه اینقدر از غم و سختی  جانش به لب

نرسیده بود که با تمام وجود خدا را صدا زبزند.. متوجه حرف عمه اش نشد  و فقط

دوباره به چهره ی سختو مصمم ماد رنگاه کرد.. به نگاهی مبارزه جو این همان مادری

 بود که در اوایل جنگ   با اصرار میخواست انها را رها کند وبه به پشت جبهه برود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

گنجشک باغ پریا نداره نای پر زدن 

امون از این کلاغا که خواب اونو بهم زدن

جیک جیک اون یواش یواش

نمونده قوتی براش

هیچ ادم مهربونی

 نبرده اب و دون براش

چرا اینااومد تو ذهنم خودم نمیدونم......هوا خیلی سرده نه.....ولش کن دیگه وقتی واسه غصه خوردن ندارم......

  ..... بگذریم  ...بریم بقیه ی قصو بخونیم

 

مهرشاد با خوشحالی اشکاری در حالیکه قاشق بستنی را داخل  گیلاس شیشه ای می چر خاند  وان را از بستنی کاکائوئی پر میکرد گفت خوب پس اینطور شین پسره رورد کرد

شاهین که با ریموت   تلویزیون ور میرفت گفت اره بابا اما اشتباه کرد پسر خوبی بود پدرشم از اون پولدارا  اما دختره نمیدونم چشه قاطیه الانم یه چند روزیه قهر کرده گذاشته رفته خونه ی مادر بزرگم   و بعد نگاه زیرکانه ای به مهرشاد انداخت و گفت انگار خیلی خوشت اومده شین خواستگارشو رد کرده  

 مهرشاد کمی سرخ شدو تکه ی بزرگ بستنی را قورت داد  و به سرفه افتادو با خودش فکر کرد..... نه شاهین تو با اون طرز تفکرت راجع به زن و دختر عشق منو درک نمیکنی...بنابراین بعد از فرو نشستن سرفه اش ارام گفت ارام گفت نه خوب....   ولی خوب الان ازدواج برای شین زوده که شاهین با لحنی طعنه وار گفت جدی پس چرا شما ملیکار و دیپلم نگرفته شوهر دادین مهرشاد بااعتراض گفت ملیکا که مثل شین نبود نه درس میخوند نه هدفی داشت تازه پیمانم   پسر دائیمه تازه پدرمم مخالف بود   شاهین گفت بهر حال شینم دیگه بچه نیست و بعد جدی به مهرشاد نگاه کردو گفت تازه دلتو خوش نکن  برای شین خواستگار زیاده    این نشد یکی دیگه بعد نگاهی به ساعت کردو گفت  خوب دیگه مهرشاد من رفتم پیش اگرین اگه کسی منوخواست بگو  من اینجا بودم مهرشاد اخم کرد و میخواست چیزی بگوید که یاد قولش به شین افتاد شاهین که متوجه حالت مهرشاد شده بود گفت چیه رفیق نکنه بازم میخوای بگی من دروغ نمیگمو گناه دارو از این حرفا   برو بابا این بازیها رو بذا رکنار... مادرم زنگ زد میگی من با شاهین بودم اوکی و مهرشاد تسلیم گفت باشه اوکی 

 

نیم ساعت بعد  شاهین مقابل درب ارایشگاه "رومینا" نگه داشت و دستش را روی بوق فشار داد  یک بار دوبار....   اگرین  سشوار ری که روی موهای بیگودی پیچیده ی مشتری گرفته بود  رها کرد و روی میز گذاشت و به منیزه دخترکی که تازگی برا ی کمک امده بود چشمکی زدو گفت مونی جون دست خودتو میبوسه من رفتم و هول هولکی جلوی ایینه ماتیکش را پر رنگ کرد و مانتوی سفید کوتاه را بدون انکه دکمه اش را ببندد به تن کرد و با عجله رفت .مادرش که در اطاق پشتی مشغول درست کردن رنگ بود نزدیک پنجره رفت و پرده را به کنار زد و دید اگرین  سوار بئنو ه ی قدیمی سبز شدو راننده جوان بلافاصله ماشین را روشن کرد  و حرکت کرد 

 

 

 

شین روی تشکچه ی سفید ودراز که زیر ردیف  پشتی های ترکمن  تکیه داده شده به دیوار پهن شده بود  دراز کشیده  وبه خواب رفته بود که با روشن شدن چراغ کوچک دستشوئی که نورکرم رنگ محوی در فضا میپراکند بیدار شد. صدای باز شدن شیرو ریزش اب امدوشین مانند همه ادمهائیکه با روشنائی اتفاقی نور از خواب بیدار میشوند چشمانش را تنگ و باز کرد و مادر بزرگ را دید که   دارد از دست مشت کرده ی پر ابش روی دست دیگرش از ارنج تا مچ اب میریزد   وبعد با همان دست نمناک بر فرق سرش با ان موهای مشکی وسفید مسح میکشید  مادر بزرگ که زیر لب دعائی زمزمه میکرد با زحمت چادر سفیدش را بر سر کرد و پشت میز نشست و شروع به خواند نماز صبح کرد شین در سکوت و فضای نیم تاریک روشن با لذت شاهد نماز خواندن مادر بزرگ بود که مدتها بود به دلیل ضعف زانو وپا پشت میز نماز میخواند . یک لحظه از خودش خجالت کشید چهار ستون بدنش سالم بود اما تن به خواندن یک رکعت نماز نمیداد.   بنا براین اهسته و ارام از جا بلند شد وبرای اینکه لذت این نماز صبحگاهی را چند برابر کند تصمیم گرفت به حیاط برود و بااب حوض چهار گوش وبزرگ فیروزه ای رنگ وضو بگیرد .شین همینطور که در ان حیاط وسیع با ان باغچه های کوچک وبرزگ متعدد.. لب حوض نشسته بودو با لذت دستش را در اب فرو میبرد با صدای شره اب از میان مشتت پر از ابش که به سوی صورتش میبرد بیاد گذشته های دور افتاد...... بچه گیها... ظهر تابستان... تشت مسی با لبه ی بلند دالبر دالبر  که بچه ها ی خیلی کوچک را در ان مینشاند وروی اب حوض مثل یک کشتی اهنی این ور وان ور  میبردند..... هیاهوی نوه ها  در اطراف حوض از شوق ان اب تنی لذت بخش .... اب پاشیدن بچه ها و ان درخت گیلاس بلندو تنومند که شاخه های سنگین از گیلاسش  بر روی حوض سایه میانداخت و مانع از این میشد که افتاب بدن لخت پسر بچه ها بسوزاندو نورش چشم شین را که بخاطر دختر بودنش سهمش تنها  لب حوض  نشستن  و فرو بردن پاها ی  کوچک وسفیدش در اب بود اذیت کند .بعضی از شاخه های درخت گیلاس بقدری  پائین امده بود که قد بلندترها میتوانستند بایستند و گیلاس بچینند ..   بزرگتر ها تعریف میکردند که بارها روی همین حوض را تخته کوبی کردندوبرای عروسی بچه ها و دروهمسایه وفامیل گروههای نمایش روحوضی از لاله زار اورده بودند .......   شین  دوباره صورتش را با خنکای اب اشنا کرد صدای  نماز از مسجد نزدیک خانه میامد شین با عجله وضویش را تمام کرد ملافه ی سفید را از روی مبل کشید و چاد رکرد و یک مهرهم از طاقچه برداشت  سر سجاده ایستاد دستهایش را بلند کردو مانند قاری های قران نزدیک گوش هایش چسباند و گفت قد قامت الصلاه دورکعت نما ز صبح میخوانم قربه لله
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:14  توسط اندیشه فرزانه  |