.کسیکه رو تو میپوشونه تو خواب..
کسیکه واسه اغوش تو کم نیست..
میخوام یادم بره دست خودم نیست
روزها برای شین به تندی میگذشت و در سایه ی ارتباط صمیمانه ای که با نسیم برقرارکرده بود کم کم به ارامش دست میافت . البته ارتباط انها ارتباطی محدود به دانشکده و گاهی قرار پارک و سینما در محدوده ی روزهای دانشگاه و ساعات خالی مابین کلاسها بود . بنظر میرسید مادر نسیم زن سخت گیرو دقیقی باشد از ان تیپ مادرها که میخواهند دخترانشان کاملا تحت تعلیم و مطابق با عقاید خودشان رفتار کنند این برداشتی بود که شین از مجموعه حرف هائیکه نسیم در باره ی مادرش و از قول او میگفت کرده بود نسیم دختری تو دار بود وچندان مسائل ذهنی و خصوصیش را بازو افشا نمیکرد وشرح کوتاهی که از زندگی خودش داده بود به این محدود میشد که قبل از ورود به این رشته یکسال و نیم در دانشگاهی دولتی در تهران مشغول تحصیل در رشته ی مترجمی زبان بوده و گویا به جوانی علاقمند بوده که از همان ابتدا با مخالفت بسیار شدید مادرش مواجه شده و نسیم هم بدون مقاومت خاصی در احترام به نظر مادر از ان جوان به همراه ان دانشگاه خداحافظی کرده و به این رشته امده بود شین موقعیکه نسیم از گذشته حرف میزد دقیق به چشمان ریزو گردش با ان برق مخصوص نگاه کرد اما هیچ نشانی از دلتنگی یاس یا احساساتی شدن در باره ی عشقی که در نطفه خفه شده بود مشاهده نکرد و این واکنش از دختری مانند نسیم با ان همه علاقه به ادبیات موسیقی و هنر بعید بود شین نمیتوانست درست تجزیه و تحلیل کند و دلیلی برای پنهان ماندن احساسات غلیظ پشت این چهره نرم و ارام بیابد شین نمیتوانست باور کند که نسیم با ان همه درایت و نگاه عمیقش به مسائل دچار عشقی سطحی و ظاهری شده باشد ویا انقدر دختری با شخصیت ضعیف و وابسته باشد که با مخالفت مادر فوری میدان را از ترس یا احترام خالی کند جدا قبول داشت که ان شخص هر که بوده نباید ادم کم ارزش و بی اهمیتی باشد بهر حال او به احترامی که برای دوستش قائل بود کنجکاوی زیادی نکرد و پیش خودش گفت حتما زمانی همه چیز را برایم تعریف خواهد کرد
شین و نسیم و سولماز هرکدام با لیوانهای نازک یک با رمصرف در دست د رحالیکه دستانشان ا زداغی چای میسوخت میخندیدند و تند به سمت سکو های حاشیه باغچه های درازو باریک مستطیل شکل مجاوردیوار دانشکده میرفتند تا بنشینند هنوز به سکو نرسیده بودند که یک باره دانی مقابلشان ظاهر شد . بی فایده است اگر بخواهم شین را تبرئه کنم و در این ماجرا به او نقشی مظلومانه بدهم نه شین دقیقا با بی اعتنائی و بد جنسی بد ون سلام و باغرور و اطمینانی که از داشتن دوستان جدید و مهربانش پیدا کرده بود تقریبا با نادیده گرفتن دانی میخواست به سمت دیگر برود که ناگهان دانی که صورتش از خشم سیاه شده بودو برق کینه در چشمانش میدرخشید حرکت عجیبی کرد راست و مستقیم به سمت نسیم وسولماز رفت که هنوز لبشان به لبخند باز بود و با قساوت و بیرحمی خاصیپای پوتین پوش و سنگین خود را محکم روی پنجه ی ظریف پای نسیم که درون کفش کالج کرم رنگ ظریفی جا گرفته بود گذاشت و با شدت زیاد با تمام وزنش بران فشا راورد اینقدر این حرکت یکباره و بیمنطق بود که سولمازو شین فقط بدون هیچ حرکتی به له شدن پای ظریف نسیم زیر فشار شدید پای دانی نگاه میکردند جالب اینجا بود که نسیم محکم و قوی بدون چیزی بگوید با چشمانی تنگ شده و نگاهی ثابت در حالیکه صورتش از فشا رو درد سرخ شده بود مستقیم به چشمان بیرحم وتیره دانی نگاه میکرد این نگاه متصل بین این دو بقدری طول کشید که عاقبت دانی نرم و شل شدو پایش را برداشت و تقریبا و گیج و بیتعادل از انها دور شد سولما زکه زودتر از بقیه به خودش امده بود داشت با شتاب و خشم به سمت دانی میرفت که سحر با ارامش بازویش را گرفت و گفت نه سولماز تو بالاتر از اینی که بخوای انرژیتو صرف دفاع از من در برابر این دختروحشی بکنی سولماز غرولندی کرد و گفت باشه هر چی تو بگی اما من نمیتونم در برابر حرکات ظالمانه و زشت ساکت بمونم .....شین که خشک شده بر جا با تحسین به سولماز نگاه میکردو برای دانی در ذهنش نقشه میکشید نمیدانست که سولماز با این روحیه نترس و صلح جو در اینده نافع حقوق بشر خواهد شدو فعالیتها ی مبارزه جویانه ی زیادی رابرای احقاق حقوق پایمال شده دیگران انجام خواهد داد
شین روی یکی از نیمکتهای پارک نزدیک به دانشگاه نشسته بود هوای نسبتا سردی بود و شین استینهای پولیورش را تا روی انگشتان بسته اش پائین کشیده و مشتهایش را زیر ارنجش پنهان کرده بود و بی خیال به اطراف نگاه میکردو منتظر امدن نسیم بود که بجای او دانی پیدایش شد شین نفرت تلخی را نسبت به این دختر بیرحم د رخود احساس میکرد بنابراین رویش را به سمت دیگر برگرداند بااین وجود دانی با سماجت کنارش نشست شین با بد اخلاقی گفت دانی چی میخوای چی میخوای بگی ببین من واقعا دوست ندارم بهت حرف زشتی بزنم پس بهتره خودت از این جا بلند بشی و بری وگرنه خودم میرم و تقریبا داشت از جا بلند میشد که دانی دستش را محکم گرفت و شین با اعتراض گفت نه انگا رتو جدیدا خیلی بزن بهادر شدی ها چیه اقاجون نمیخوام باهات دوست باشم زوره دست بردار که دانی فریاد زد شین یک لحظه ساکت شو میخوام یک چیزی بهت بگم فریادش بقدری بلند بود که تک و توک افرادی که این گوشه و ان گوشه روی نیمکتهای زرد پاک نشسته بودند توجهشان جلب شد شین لبهایش را گاز گرفتو گفت چی میخوای بگی چه حرف مهمیه که تو گلوت گیر کرده یک توهین تازه که دانی داد زد بسه شین احمق نباش فقط یک لحظه ساکت شو و بعد در حالیکه ارام تر شده بود گفت بنظرم بهتره بشینی
وقتی نشستند
دانی نگاه کشداری به شین نگاه کردوبا لحنی اندهگین گفت گفت هوم شین چقدر غریبه ای دیگه حتی از سایه ی منم فرار میکنی حتی حاضر نیستی با من یک سلام کوتاه بکنی این دختریکه الان کنا رمنه و چند لحظه پیش فریاد میکشید واز نفرت میخواست چشمای منو از کاسه در بیاره همون دوستیه که شبهای زیادی رو باهم گذروندیم میدونم تو محصول همه ی گند کاریهای منی غروری که من شکستم و مستحق این رفتارم شین من به تو بد کردم اما میخوام بدونم یعنی من هیچ محبتی هم به تونکردم که جای بخشش داشته باشه شین ارام گفت دانی من همیشه بیاد خوبیهات هستم تو اینو هیچ وقت نفهمیدی که از دست دادن دوستی تو نابود شدن صمیمت ما منو نمیگم به اندازه ی از دست دادن عشق حامی ولی کمتر ازاونم منو ناراحت نکرد دانی تو خیلی غیر قابل انتظاری و من نمیدونم همیشه چی تو ذهنته بهرحال دیگه همه چی تموم شده ومن فکر میکنم بهتره دیگه رابطه ای نداشته باشیم مخصوصا با رفتار وحشیانه و زشتیکه با نسیم داشتی راستی ببینم تو این مغلطه کاریا و لا پوشونیات چه دلیلی برای اون حرکت بچه گانت داری دانی با عصبیت گفت من با تو کارداشتم تو به هیچ صراتی مستقیم نبودی منم عصبی شدم شین گفت جدی ببینم یادته با چه غرور تو چشمم ذل زذی وگفتی اگه حامی بخواد ازدواج کنه انتخابش منم نه تو تازه یکی دوتا صفت تحقیر کننده هم بهش اضافه کردی بنابراین بیخود از من انتظار داشتی که همه چیزو فراموش کنم و لابد پس فردا ساقدوش جنابعالی هم بشم شین خواست از جا بلند شود که دانی ضربه ی کار ی را وارد کرد شین این اتفاق هیچ وقت نمیفته چون و سکوت کرد و بعد گفت متاسفانه حامی ....... یک ان قلب شین ریخت و با وحشت پرسید چیه بلائی سرش اومده که دانی با نگاه زیرکانه ا یکه هم چنان بار غم سنگینی داشت گفت شین تو هیچ کار ی نمیتونی بکنی هنوز عاشقشی هنوزم چشمات با گفتن اسمش برق میزنه شایدم هنوز منتظریکه بالاخره اعترافت تاثیری روش بذاره و یک روز سراغی ازت بگیره نه. شین درهم رفت و بهم ریخت خدای من چطور دانی به این راحتی حقیقتی که همیشه شین سعی داشت انکا رکند را از دلش بیرون کشیده و به روشنی و وضوح یک لیست خرید که در دستش باشد مکنونیات ذهن شین را میخواند شین تمجمج کنان گفت تخیر اینطورنیست دانی گفت بهر حال میخوام بهت خبری ر.و بدم که فکر کنم اگه از زبون من بشنوی برات قابل تحمل تر باشه تااینکه اتفاقی چیزی ببینی یا بگوشت بخوره شین تقریبا فریاد زد لعنت به تو دانی بگو زودتر بگو میدونم که خبر شومیه دانی با ارامشی مرگبار گفت شین باورت میشه که حامی پسر سوگلی دانشگاه از دختری مثل تو به راحتی صرف نظر کنه حتی منو باوجودیکه براش جذاب بودم و پدرم هم متنفذو میتونست ار نظر کاری براش مهم باشه کنار بذاره و بخواد ........خواد با سپیده ازدواج کنه
فضای پارک با ان همه زیبائی یک ان برای شین به جهنمی تبدیل شد انگار زلزله ا ی امدو شین زیر خروار ها اجرو سنگ مدفون شد قیافه ی سپیده در برابرش مجسم شد دختری با ظاهری جلف نه چندان زیبا و بدون هیچ امتیا زخاصی انهم د رکنار حامی به ان درخشندگی انهمه ادبو تواضع و سواد و فقط توانست بگوید چطور چنین چیز ی میشه تو دروغ میگی ..... دروغ .......دروغگوی کثیف برو گمشو دست از سرم بردار ........ دانی جواب داد گوش کن من خودمم شوکه شدم هرچی
فکرمیکنم عقلم به جایی قد نمیده نمیدونم هیچ امتیاز برجسته ای در این دخترنمیبینم الا اینکه دوست هلیاست و به همون اندازه احمق البته یک نکته ی دیگه هم هست پدر این خانم سپیده خانم گویا صاحب یک مغازه ی بزرگ خشکبا رفروشیه وخونشون تو زعفرانیه هست حال اینکه چقدر پولدارن نمیدونم ولی من حامی رو تااونجا که میشناسم خیلی پول دوست ندیدم بهر حال بزود ی نامزد میکنندو ازدواجشون قطعیه البته یکی از دوستانیکه سپیده رو خوب میشناسه گفته گویا سپیده نامزدی داشته که اونو رها کرده و سپیده خیلی دپرس بوده و گویا جنا ب حامی رو سنگ صبورش قرار داده و از اون راه حل مشکلشو میخواسته که همینطور هم که میبینیم جناب اقای حامی مشکلشو به بهترین وجه حل کرده و خودش بااون ازدواج کرده یا اینکه میخواد بکنه وای خدا باورم نمیشه پسره ی احمق وقتی به تو این جوابوداد به خودم گفتم لابد میخواد زنش از لحاط قیافه و هیکل خیلی برتر از شین باشه اما سپیده خدایا من باهاش برخورد داشتم چطور تونسته با دردودل کردن حامیرو طور کنه حامی که تحت تاثیر حرفاو احساسات قشنگ تو نگرفت چطور به اون توجه نشون داده شین از کنار دانی بلند شد..... دانی به دنبالش رفت شین کجا میری ....شین ایستاد وگفت برو برو از زندگیم بیرون و شروع به گریه کردن کرد...... لعنت به مردم .....مهم نبود چه فکر کنند ود رهمان حال گفت تو اینو میدونستی همون موقع که روزتولدم اومدی منو بگو که فکر کردم حرفات حقیقت داره و دلت برام تنگ شده ولی در حقیقت تو اومده بود تا باهم برای ازدست رفتن د حامی سوگواری کنیم تو فقط یک شریک وهمدرد میخواستی تا بار غصه تو کم کنی تو بازم به من کلک زدی دانی دلم برات میسوزه تو انسان نیستی تو هیچی نیستی شین داشت از پارک خارج میشد که نسیم وارد شد وشین را دید نگاهی به شین و نگاهی به دانی کرد و بعد ارام گفت شین اشکاتو پاک کن سریع و دستمالی از داخل کیفش به او داد شین ایستاده بود و نسیم بلند ترگفت بهت میگن اشکاتو پاک کن بیا بریم ماشینم همین پائین تر پارکه و بعد به سمت دانی رفت و گفت من نمیخوام مثل تو رفتا رکنم اما اگر برای خودت شخصیت قائلی بهتره دور شینو خط بکشی وگرنه تصمیم میگرم اقدام دیگه ای بکنم که زیاد بنفعت نیست این تنها تو نیستی که یک پدر با نفوذ داری امیدوارم حرفمو متوجه شده باشی
نسیم به سرعت داخل ماشین شد و در رو بست و با کلافگی استارت زد یکی دوتا و هیچ خبر ی نشد با عصبانیت روی فرمان کوبید و گفت لعنتی روشن شو ....راه بیفت یالا...با توام عین این زندگی لعنتی هی مارو جا نذار ...انگار شورلت قدیمی فهمید که صاحبش عصبانیست بنابراین خرخری کردو روشن شد نسیم د نده را عوض کرد و به خیابانی فرعی پیچید و به شین که با چشمانی پر از اشک هنوز تو بهت و شوک بود گفت حالا ازادی میتونی هر چقدر دلت خواست گریه کنی مهم نیست چقدر تو خیابونا بگردیم و علاف بشیم ولی قول بده این عزاداری رو تو همین ماشین کهنه تمومش کنی منو تو برای فراموش کردن زحمت کشیدیم نه قرار نیست به بادش بدیم ............

انها همیشه منتظرند تا مچ تورا در حال خوشبختی بگیرند