تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

شین بیا سر میز شام پدرت کارت داره شین با بیحوصلگی سرش را از میان مجله ی فیلم بیرون اورد و گفت مامان منکه گفتم شام نمیخورم اونم با اون نهار مفصلی که با این پسره تو رستوران حاتم خوردم  مادر در جواب گفت خوب اتفاقا پدرتم میخواد در باره ی همون نهار باهت حرف بزنه بالاخره تصمیمت چیه... شین یک دفعه لحن ملایمش تغییر کردو عصبی گفت ببینید مامان همه ی اینا تقصیر شماست من از اولش گفتم بابا من امادگی ازدواج اونم با ادم ندیده نشناخته ندارم اول اصرار کردین که دوسته اشناست بده ردش کنیم حالا بذار بیان خواستگاری نه ببخشید خواستگاری چیه بقول خودتون میهمونی  بعدم با وجودیکه من هیچ میلی نداشتم هی تو استانه ی این در وایسادین صورتتو نو چنگ زدین که چی بده زشته از ما میرنجن حالا یک جلسه برو باهاش بیرون اونم گفتم... چشم.. یکی شددوتا بعدشم اونا مارو دعوت کردن  امروزم که مادرش بی خبر زنگ میزنه افشینم دیگه میخواد بره ناهار باهام باشین اونم هرچی من علامت میدم ایما اشاره میکنم شما بی توجه قبول میکنید حالام از من نتیجه میخواین ..  من اصلا نمیام...     مادر که دید قافیه را بد باخته گفت باشه قبول ولی این یک دفعه رو به حرف من گوش کن نذار بابات باهات لج کنه مثل یک دختر خوب بیا سر میز شام دلایلتو بگو......مادرکه دید شین توجهی به حرفهایش نمیکندخواست به بخیال خودش زرنگی کندبنابراین گفت ببین دخترم شاید همین فردا پس فردا دلت پیش یکی گیر کرد خواست بیاد خواستگاریت باباتو جر ی کنی که به مشکل بر میخوری ....شین که با شنیدن این حرف داغ دلش تازه شده بود فریاد زد نخیرم هیچ وقت نمیاد مادرش متعجب پرسید کی نمیاد.... شین با سر درگمی  گفت هیچی هیچ کس....  مادرش دوباره نجوا کرد پاشو دختر خوب بیا تو شروع کن منم دنبالشو میام  بعد صدایش را اهسته کرد وگفت بابا من خودمم به این وصلت راضی نیستم

 

 

پدر قاشق ماست را با بداخلاقی به کناره ی میز پرت کردو گفت یعنی چی افشین ایرادش چیه دیگه از این موقعیت بهتر برای تو نمیاد  پسره اقا پزشک از خانواده ی تحصیلکرده همه چی تموم  چی میخوای تو

 

شین سکوت کرد پدرش معمولا راجع به رفتو امد خواستگار ها و جواب ردو قبول شین سختگیری نمیکرد ولی در این یک مورد خیلی حساس شده بود و غر میزد که شین زیاده خواه است و دارد بهانه میگیرد.شین خوب در ک میکرد که فریاد و افغان و اعتراض در این موقعیت هیچ کاری از پیش نمیبرد بنا براین با زیرکی با لحنی لوس گفت   پدر جون مگه شما همیشه نمیخواستین من تو درس موفق باشم -پدرش جواب داد خوب چه ربطی داره

- باباجون مگه به من نگفتین شین اگه پزشک نشدی حد اقل تا دکتراو فوق لیسانس ادامه بده ببین پدر جون من یکسال ونیم از درسم مونده  دفاع از تزو پایان نامه هم هست بعد فارغ التحصیلی هم دوراه پیش من هست یا فوق قبول میشم و درسم و پی گیری میکنم یا میگردم دنبال کار من قول میدم سال اول فوق  حتما با یک کیس مناسب ازدواج کنم اگرم برم سر کارم همینطور     من سنی ندارم شما هول شدین میخواین منو از سر باز کنین..  پدر بدون هیچ تغییر حالت در حالیکه اصلا فریب شین را نخورده بودگفت     نه قبول نیست باید بیشتر فکرکنی و بشنا سیش  زندگی که بازیچه نیست اینو رد کنم اونو رد کنم.     مادر که در جریان بحث چیزی نگفته بود یکدفعه گفت منم مخالفم که پدر عصبانی شدو گفت میشه بفرمائین دلیل مخالفتتون چیه  و بعد با اداوتمسخر گفت اگه یکی از این بچه مذهبیا که دائم تو نمازجمعه و دعای ندبه و کمیل باشن  بود خوب بود نه از اینا که  زنشون باید چادری و افتاب مهتاب ندیده باشه پسر یکی از همین زنائیکه با هم جمع میشین تفسیر المیزان میخونین و راجع به انسانیت حرف میزنید....  نه خانم مشکل شما جای دیگس اولا که نه تو.. چند تادیگه از امثال تو همون موقع هم به رویا حسودیشون میشد چرا چون خوشگل و لوندو سر زبون دار بود اینا عقده های گذشتس ....  مادر از سر میز بلند شدو گفت من یکی که طاقت شنیدن این اراجیفو ندارم چرا من باید به رویا حسودیم بشه ببینم نمیخوای بگی که من از اون زشت ترو عقب افتاده و تحصیل نکرده بودم اگه اون یک دیپلم خانه داری داشت من لیسانس بودم زیبائیمم کمتر ازاون نبود اما توراست میگی منو چند تا خانم دکتردیگه از اینکه یک زن جلو چشم شوهر ساده و معصومش مدام بااین دکترو اون دکتر بگه بخنده ناراحت بودیم من دلم نمیخواد  تهمت بزنم یا غیبت کنم ولی حالا دلیلش سادگی یا جوونی بود رفتار رویا هیچ وقت مناسب نبود تازه خودت بهتر میدونی که تو اون خانواده حرف حرف رویاست اینقدر که مطمئنم پسره بی اجازه ی مادرش حق نداره اب بخوره    وگرنه مگه من دشمن دخترم هستم درسته دوست دارم با یک ادم مذهبی ازدواج کنه

 ولی حقیقتش نه مذهبی ها شینو میپسندن نه شین میتونه بااونا کنار بیاد مگه ادمای روشنفکروازادی بااشن  ...... شاهین که تا ان لحظه ساکت مانده بود یک دفعه نعره سر داد ااااااااااه چه خبره گور بابای شینو شما تمام هفته کار کنو درس بخون اینم از اخرش لعنت این دختره هم واسه ما شاخ شده خوب بابا راست میگه دیگه مگه پسره چشه خوب وبا محبت حالا میخوای زن کی بشی مثلا  و بعدبدون هیچ دلیلی با خونسردی بشقاب غذا رو پرت کرد زمین   و تمام خورشت و پلو روی فرش ریخت  و رفت    بعد از رفتن شاهین مادر شروع کرد به نالیدن که ای بابا این پسره مثلا دکتره اما چی هر وقت عصبانی میشه میزنه یک تیکه چیز میشکونه همسایه ها از صدای دادو فریادش عاصین فقط وفقط فکر دختر بازیشه که پدر گفت نه پس چی باید بشینه وردست تو با هم ذکر بگین حرفای عرفانی بزنین ...شین تمام مدت ساکت بود  وبعد بدون اینکه در جمع کردن سفره کمک کند به اطاقش رفت   کمی روی تخت نشست هنوز صدای جرو بحث پدرو مادر و ردو بدل کردن نیش و کنایه و رو کردن پرونده های قدیمی ادامه داشت  شین احساس میکرد واقعا ماندن در چنین فضای خشن و پر سرو صدائی از   طاقت او خارج است بنا براین اهسته ساک کوچک ابیش را بیرون کشید یک لبا س خواب یک لباس راحتی هندی تو خانه یک بلوز شلوا رمیهمانی و کیف لوازم ارایشو حوله ومسواک را داخل ان جا داد به علاوه ی سه کتاب که یکی را تازه خریده بود... یکی را بارها خوانده بود وقسمتهایی از ان را که دوست داشت هروقت میتوانست میخواند و یک کتاب نیمه کاره شلوار جینش را پوشید مانتو ومقنعه به تن کردو  با اژانس تماس گرفت و در میان هیاهو وجروبحث والدینش راهی خانه ی مادر بزرگ شد    

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:1  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین با کتابی در دست روی تخت دراز کشیده بود و تنها چراغ مطالعه روشن بودکه مادرش داخل شد و چراغ لوستر  قدیمی اویخته از سقف را روشن کرد. نورزننده ی زرد در تمام فضای اطاق پراکنده شد و صورتی ملایم ارامش بخش را از بین برد . مادر شین با چنان قیافه ی مصممی روبه روی شین نشست که همه چیز برای شین روشن شد .و شروع کرد:

گوش کن شین اون کتاب و بذار کنار میخوام باهات جدی صحبت کنم. شین تصمیم گرفت زرنگی کند وبا دلبری دخترانه ای به شوخی گفت وا مامانی چی شده که مادرش گفت بسه شین بهتره با من روراست باشی  ودر کمال تعجب یک دفعه صدایش لرزید و چشمانش اشک الود شد شین ناخواسته بهم ریخت  وبه سمت مادرش رفت..خواست بغلش کند اما زن سرسخت همیشگی با بد اخلاقی ودیسیپلین  خاص خودش شین را کنار زد

ـنه شین بشین رو به روم وبعد با لحنی ملایم تر گفت توچی فکر کردی نکنه بنظرت رسیده تونستی همه رو فریب بدی ولی نه خانوم تو بچه تر از این حرفایی   فکر میکنی نمیبینم چقدر رنگ پریده و ضعیف شدی من با روش رژیمت همیشه مخالف بودم ضمن اینکه اصلا  هم دلم نمیخواست تو چاق باشی اما تو خودت خوب میدونی که چرا این رژیم شروع کردی و چرابه این مشکلات دچار شدی شاید شاهین که تو دنیا بجز خودش به چیز دیگه ای اهمیت نمیده وخودشو با اگرین و البته درس مشغول کرده نسبت به این موضوع بیتفاوت باشه ...  همینطورم پدرت   که یک عمره با بی تفاوتیاش نسبت به زندگی ووابستگی بیش از حد به مادرش دیوونه ومریضم کرده اما من نه... من گول نمیخورم یعنی اصلا تو دروغگوی ماهری نیستی تو اهل فریب نیستی وگرنه نمیذاشتی اون دختر تورو بازی بده

شین با اخم گفت مادر مگه شما چی میدونین

 

مادر گفت نمیخواد بترسی من چیز واضحی نمیدونم اما خوب میدونم پای دانی این وسطه و البته یک مسئله ی عاطفی عمیق که اولش به تو اونقدر نیرو داد و حالا اینطور زمینت زده..... راستی چرا دیگه از این دختره خبری نیست به من نگو که وقتی عین ادمای پریشون ازخونه میزنی بیرون میخوای دانی رو ببینی تو دختری نبودی که تالنگ ظهر بخوابی تو میخوای یک چیزو فراموش کنی  شین به من بگو هر چیزی که باشه بذار کمکت کنم اگرم من نمیتونم شاید... شاید وقتی خودت بخوای و  از یک نفر که به نظر میرسه مناسبه کمک بگیری..... حالت بهتر بشه .

  شین حرفی نمیزد از اینکه مادرش دستش را خوانده بود ناراحت بود ولی از این هم خوشحال بود که او انقدر فهمیده هست که نخواهد سماجت کند تا ته توی ماجرا رادر بیاورد.  در همین افکار بود که مادرش گفت شین من میدونم تو الان ناراحتی ولی پدرت از من خواسته باهات صحبت کنم یکی از همکاراش تورو برای پسرش خواستگاری کرده  من سعی کردم یک بهونه هایی بیارم ولی پدرت متقاعد نشد   میگه ما که نمیخوایم شینو به زور شوهر بدیم اما خوب نمیتونیم یک دوست قدیمی رو به خونه راه ندیم  پنجشنبه شب اونا نه به عنوان خواستگاری... ولی میهمون ماهستند خواستم بهت بگم .

شین تا خواست  اعتراض کند مادرش گفت شین عاقل باش نکنه میخوای پدرتم متوجه ناراحتیت بشه توبیا ......اونوقت اگه خوشت نیومد رد کردنش با من

 

 

مهرشادو شاهین با هم از داروخانه ی پدر شاهین بیرون امدند  مهرشادپشت فرمان نشست وماشین را روشن کرد وبه راه افتاد وشاهین در صندلی بغل خودش را کش و قوسی د ادوگفت وای خدا امروز چقدر خسته شدم تو چی مهرشاد.... مهرشاد همین طور که به یک خیابان فرعی میپیچید تا از شر ترافیک سنگین پشت چهاراه خلاص شود گفت نه زیاد راستی فردا هم یک سری میخوام برم پیش استاد  راهنما تونمیای

شاهین با لحنی خسته گفت کی میخوای بری

-نمیدونم طرفای4-5

-نه دیره نمیتونم بیام مهمون داریم باید خونه باشم اخه مامانوکه میشناسی دقیقه ی نود یک چی یادش میفته بسکه استرسی هم هست که مبادا چیزی خوب از اب درنیاد ادمو دیوونه میکنه

-ای بابا مامانتم با این قلبش چقدر سخت میگیره خوب مثل همون شب از بیرون سفارش بدین

- یک چیزی میگی تازه دیدی همون شب چقدر خرده ریز اضافه بر غذای بیرون درست کرده بود  اما این میهمونی فرق میکنه نمیشه غذا از بیرون سفارش داد

-مگه چه خبره

-     هیچی بابا ..این دکتر یزدانی از دوستای قدیم باباست خیلی بابامو دوست داره پسرش تازه فارغ

 ا لتحصیل شده  الانم طرحشو تو بند عباس میگذرونه گیر داده واسه شین بیان خواستگاری بابامم اینقدر از این دکتر ه خوشش میاد  که نگواخه هم دوران سربازی با هم بودن هم دانشگاه... من که پسرشو   بعد از چند سال تازگیا تو همایش دیدم  ای بچه ی بدی نیست.. خلاصه فرداشب مراسم خواستگاریه ومامان خانومم میخواد سنگ تموم بذاره

مهرشاد یک ان احساس کرد خون به صورتش هجوم میاوردو خدا را شکر کرد که تاریکی شب سرخ شدن رنگش راپنهان میکندبا این وجود نتوانست خونسرد باشد بنابراین پرسید خوب شین چی میگه

-شین ..هیچی چیزی نگفته تازگیا خیلی تو خودشه از هشت نه سال پیش تا بحال یکبارم پسره رو  ندیده اخه بابام بیشتر با دوستاش بیرون همدیگه رومیبینن  تو یه رستوران قرار میذارن یا تو همین  همایشای پزشکی باز اموزی ......خیلی رفتو امد خانوادگی نداریم اما اون قدیما چرا وقتی مامان انرژی بیشتری داشت یک دوره هایی برقرار میشد اما مال قبل از قبولی بچه هاست تو دانشگاه ...یادش بخیر چقدر خوش میگذشت بابا مامان سرحال بودن دیابت بابا حاد نشده بود این داروخونه ی فکسنی هم رونق بیشتری داشت همه جمع میشدیم باغ   دور هم میگفتیم ومیخندیدم...............وشاهین چنان گرم تعریف خاطرات خود شدو از این شاخه به ان شاخه پرید که اصلا متوجه سکوت مهرشاد نشد

شاهین نرسیده به کوچه پیاده شد و گفت من از همین جا میرم خب پس خداحافظ تا پس فردا

 

 

مهرشاد بعد از رفتن شاهین دقیقه ای صبر کردو با خودش گفت لعنت   بخشکی شانس تازه از شر اون پسره راحت شدیم سرو کله ی یکی دیگه پیدا شده ...بعد    به کندی به راه افتاد وهمینطور که از سرکوچه ی شاهین وشین رد میشد نگاهی به ساختمان قدیمی دوطبقه ی انها که در اوایل کوچه بود انداخت  ودوباره به یاد حرف شاهین افتاد .خوب.پس خداحافظ تا پس فردا......به همین راحتی او در مواقع لازم کنار گذاشته میشد .  با خودش گفت تو چه انتظاری داری.. تو فقط یک دوست هستی ..یک دوست و قطعا جای یک دوست در مراسم خاص وخصوصی خانواده نیست انهم  خواستگاری  وبعد فکر کرد شاهین چقدر راحت و ساده از ازدواج شین حرف میزد یعنی تا بحال نفهمیده بود او به شین علاقمند است  وبعد دوباره  خودش جواب خودش را داد خوب خیلی ها به خیلی ها علاقمندن ولی باید علاقه را نشان داد.. ابراز کرد یا مثل همین دوست پدر شاهین رک وراست جلو رفتو  خواستگاری کرد من کدام یک از این کارها را کردم   ..من..من.هیچ وقت هیچ کاری نکردم  ...  من از اون نخواستم     از خودش سوال کرد چرا چرا این کار را نکردم جوابش واضح بود چون شین اشکارا عاشق فرد دیگری بود این را حتی قبل ازانکه ان روز بگوید میدانست   در همین حال بوق ماشینی اورا به خود اورد راننده ی پیکان سفید سرش را از ماشین بیرون اورد اوهوی مرتیکه ی گیج .............

 

شین   با بی حوصلگی ارایشش را تکمیل کرد دستی به موهایش کشید و  ان هارا روی شانه رها کرد لباس مشکی استرچی  که خودش برای تولد دانی از میدان محسنی خریده بود  را به تن کرد یک دفعه احساس سر درد کرد خدایا همه چیز چه اشنا بود چه زودگذر.. چه ناپایدار انگار همین دیروز بود که با شوق برای  شرکت در تولد دانی اماده میشد و حالا بعد از حدود دوماه وخرده ای داشت برای شرکت در مراسم خواستگاری  فرددیگری ااماده میشد کسیکه اصلا نمیشناخت و چیزی هم از او بیادش نمیامد فقط یک خاطره ی دور با خودش گفت بهتره زیاد جدی نگیری تازه ممکنه تورونپسندن خیلی چاق شدی   ...ولی وقتی مثل دخترهای خانواده ی سنتی با سینی چای وارد اطاق شد و ارامو محجوب سینی جای را جلوی خانم و اقای دکتر یزدانی گرفت .. با نگاه مشتاق و پر محبتی که زن وشوهر به هم کردند امیدش به یاس تبدیل شد .....فضای دوستانه ای بود  پدر با رضایت به گفته های دگتر یزدانی میخندید و   شاهین هم چنان با افشین پسر دکتر یزدانی گرم گرفته بود که انگار دوست صد ساله است  تنها مادر قیافه ی جدی و متفکر به خود گرفته بود وزیاد حرف نمیزد خیلی زود همسر دکتر یزدانی که زن سرزبان داروزرنگی بود هدایت مجلس را به عهده گرفت وگفت منکه عروس گلو خوشگلم وپسندیدم بقیش دیگه به عهده ی افشینه که بله رو از شین عزیزم بگیره     بعد روکرد به مادر شین و گفت خانم دکتر من خودم مخالف ازدواج سنتیم ولی خوب افشین خودش  به ما پیشنهاد کرد که اگه شخص مناسبی رو در نظر داریم بهش معرفی کنیم  نمیخوام از پسرم تعریف کنم ولی باور کنید خانم دکتر افشین من فقط سرش تو درس بوده وبس اهل دوست دخترو این روابط جوونای دیگه نیست    خوب ما هم دیدیم چه کسی بهتر از دختردکتر شیرازی عزیزمون با این پدرو مادر.. بهر حال خانواده خیلی مطرحه.. ادم به صورت دختر نگاه میکنه    ماشالله... نجابت وحیا ازش میباره    صحبتهای همسر دکترکه به اینجا رسید شین ناخوداگاه لبخندی زد وبا خودش فکرکرد بیچاره فکرمیکنه من بااین مادر مذهبیم افتاب مهتاب ندیده هستم اگه میدونست همین دوماه پیش سرخود به پسری اظهار عشق کردم چه حالی میشه   هوم اینا براشون فرق نمیکنه من کیم اینا فقط به دکتر شیرازی خودشون فکر میکنن        به خاطرات جوونیشون و حالا میخوان من وافشینو بهم بچسبونن تا گذشته ها رو تازه کنن    خانم دکتر یزدانی که مفهوم لبخند شین را بگونه ای دیگر فهمیده بود لبخند جانانه ای به شین وچشمک لطیفی به پسرش زد که معلوم بود از ان بچه های حرف گوش کن است که روی حرف مادر حرفی نمیزنن بنابراین گفت بهر حال من پیشنهاد  میکنم بچه ها یک چند جلسه ای بخصوص تا زمانیکه افشین جون تهرانه با هم قرار بذارن برن بیرون همدیگه رو بهتر بشناسن تا بقیه ی ماجرا رو ما ترتیبشو بدیم بخدا اقای دکترهمین یه پسرو دارم واسه عروسم هیچ چی کم نمیذارم خلاصه تمام مجلس را این زن حرف زد و  رهبری کرد پدر شین هم گویا یاد خاطرات جوانی خود افتاده  مسحور رفتار شیرین ودلبرانه ی همسر دکتر یزدانی که بیست سال پیش زیبائی اش  در محافل پزشکا ن ومیهمانیهای ان دوره در باشگاه های افسران زبانزد...  بود شده بود  

پی نوشت:

راستی البته این نکته ی خیلی مهمی نیست اما بهتره بگم که بعضی اسامی که اینجا میارم واقعی نیست مثل دکتر یزدانی ...دکتر شیرازی...دکتر مولانائی....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین در ایینه ی رو به رو به صورت ورم کرده وسرخش که مثل بوکسورها ی

 مشت خور ده  از فرط گریه اش و لاش شده بود نگریست شیر اب را باز کرد و با شتاب چند مشت اب سرد به صورتش زد که گرچه شاید کمی از التهابش کاست اما  تفاوت چندانی نکردبنابراین تصمیم گرفت به سراغ کیف لوازم ارایشش که چون قرص

زیر زبانی یک بیمار قلبی همیشه همراهش بود برود در مسیر رفتن به سمت هال نگاهش به اطاق کنار ی افتاد که یک تختخواب درهم و تعداد زیادی کتاب پخش و پلا بر زمین  در ان بچشم میخورد در واقع در این اپارتمان بجز همان یک دست مبل راحتی کهنه و یخچال قدیمی سبز  که حالا مهرشاد بهوای یافتن چیزی سرش را داخل ان کرده بود اثاثی  بچشم نمیخورد اما اینها مهم نبود شین باید هرچه زودتر قیافه ی ادمیزاد بخودش میگرفت به همین خاطر با دقت و سرعت مشغول  ارایش شد  کمی  کرم پودر کلینک   یک خط چشم ماهرانه ریمل مفصل و ماتیک کمرنگ قهوای حالا پودر اوهوم کم کم  وضع ان قیافه ی اسفناک  داشت بهتر میشد     شین این وسطها یک لحظه یادش رفت  در چه حالیست  و با دقتو حوصله مشغول  کشیدن خط لب با  مداد قهوای تیره ی نوک تیزش بود که مهرشاد از جائی در پشت سرش گفت یک چای داغ میخوری اون یکیکه سرد شد  و شین سرش را بالا کرد و مداد در دست از مهرشاد پرسید بهتر شدم دیگه شبیه تصادفیا نیستم که مهرشاد یک دقیقه به او نگاه کرد و یک ان با تغییر حالت ناگهانی و با لحنی ازرده  وطعنه وارگفت ای شین ازدست تو  یعنی خودت نمیدونی چه لذتی داره برات این دلبری  بیهدف و بعد انگار ارام نگرفته باشدگفت میدونی شین تو خیلی بد جنسی  شین با تعجب گفت چطور مگه چی شده مهرشاد سرش را با ناراحتی پائین انداخت و گفت میدونی تو هیچ وقت ادما ی کنارتو نمیبینیو تو رویای خودت حرکت میکنی  بعدم خیلی راحت انگا راون ادما حسو روح ندارن  میپرسی خوب شدم زیبا شدم همین  هیچ  وقت شده به تاثیر خودت روی ادما فکر کنی اینکه  اونا خوشحال میشن یا ناراحت شین ایکاش   زمان دست من بودهمه چی رو به عقب برمیگردوندمو نمیذاشتم هیچ وقت به ادمیکه نادیدت میگیره اظها رعلاقه کنی    وبعد یک دفعه با غم واندوه زیادی که در چشمانش بود به شین گفت  هیچ وقت شده فکر کنی شاید کسایی باشن که تورو دوست داشته باشن  یا نه اونا به جهنم بعد با حرص در حالیکه راه میرفت گفت خیلی دلم میخواد بدونم این شاهزاده ای که غرور تورو شکسته کیه هوم  شین از جا بلند شد یکه خورده بود واز اینکه مهرشاد بلاهتش را به رخش میکشید خجالت زده بود کمی اطراف را نگاه کرد و مانتوی خود را که گوشه ای افتاده بود به حالت قهر برداشت و  دنبال چیزی بود که بر سر کند  و فقط به مهرشاد گفت بله شما درست میفرمائید اماانگار این خودت بودی که به من پیشنهاد کرد یبیام اینجا مهرشاد من بهتو اعتماد کردم حالا منو شماطت  میکنی  و به سمت در رفت    مهرشاد که یک ان بخودش امد و فهمید تند رفته فوری جلو امدو مسیر شین را سد کردو  با  دلجوئی گفت اخ منو ببخش شین معذرت میخوام نرو اینجوری نرو خواهش باشه چی بگم خوب منم یه ظرفیتی دارم حسودیم شد خوبه   کفرم گرفت شین  گفت ببین مهرشاد نیازی به عذ رخواهی نیست   انقدرام که فکر میکنی من بی انصاف نیستم  محبت تو به من تاثیر خودشو گذاشته وگرنه قاعدتا من الان نباید اینجا باشم ولی بیملاحظیگیمو قبول دارم   وتو مطمئن باش که یک روزیو یک جائی من حتما از تو قدر دانی میکنم  من شاید بیتوجهو سر به هوا باشم ولی بیرحم نیستم    وبعد لبخند کم جانی زدو گفت ازت ممنونم  ودرکت میکنم مهرشاد گفت پس صبر کن برسونمت اینم سرت کن وپلاستیک را به سمت شین دراز کرد  البته این کاملا هم رنگش نیست ولی خوب بدم نیست      

 

 

وقتی مهرشاد ماشین را یکی دو خانه مانده به خانه ی شین پارک کرد قبل از خداحافظی به شین گفت ببین حتما یکی از این روزا بایدباهم بریم دکترباشه قبول شین سرسری گفت اره باشه دیگه برم مهرشاد گفت برو ولی مراقب خودت باش

 

 

 

یک ماه از این ماجرا گذشت تماما در سیاهی و غم ودرد   شین تمام هفته ی اول را نتوانست حتی لای جزوه نازک ان امتحان عملی را که بسیار ساده میپنداشت

با زکند و براحتی  ان را از دست داد و بعدها مجبور شد حذف پزشکی کند  شین حتی دل ان را نداشت  که برای اطلاع ا زنتایج امتحانات پای به ان دانشگاه لعنتی بگذارد که نه تنها اشتیاق تحصیل را در او برنیانگیخته بود بلکه موجب ابتلا ی او به چنین دردو غم عظیمی شده بود  همچنین همانطور که از اول معلوم بود تمام قولهایش به مهرشاد مبنی بر دنبال کردن معاینات پزشکیش را زیر پا گذاشت و حتی در مواقعیکه مهرشاد به خانه اشان میامد خود اردراطاق حبس میکردو حتی برای یک سلام و علیک ساده نیز جلونمیامد  کارش این شده بود که تا نیمه شب بیدار بماندو با واکمن موسیقی های غم انگیز گوش کندوخاطرات تلخش را مرور نماید  از ان طرف تا نزدیکیهای ظهر میخوابیدو  ظهر به اشپزخانه میامدو از هرچه بود میخورد نظمو رزیمش  بهم خورده وتمام انگیزه اش برای زیبا بودنو زیبا ماندن از بین رفته بود اما تاثیر ان حادثه بر شین زمانی مشخص شد که تا بخود میامدو تصمیم میگرفت دوباره رزیم را شروع کند ضعف.ولرز بدی به سراغش میامد و حالت گرسنگی بیمار گونه ای اورادر بر میگرفت تاجائیکه  در مدت کوتاهی وزنش اضافه شد   بعضی روزها هم انگا ر بخواهد دردو غمش را انکار کند باسر خوشی مصنوعی ارایش مفصلی میکرد  و در تنهائی به سینماو گردش میرفت اما وقتی در پایان روز خسته به خانه و اطاقش برمیگشت تمام انچه در سراسر روز سعی کرده بود از ذهنش دور کرده و فراموش کند مانند دزدان قاصب در کمین قافله به  او هجوم میاوردند واحاطه اش میکردند  بیتوجهی شین به نظم و ترتیب وعدم اشتیاقش در مشارکت در فعالیت های خانه خیلی زود اعتراض همه را برانگیخت و اوضاع وقتی طوفانی تر شد که پای یک خواستگار پرو پا قرص بمیان امد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

اگرین  انگار بخواهد درس پس بدهد تندو پشت سر هم به دکتراورژانس توضیح میداد

مریض با خونریزی شدید  بینی مراجعه کرده نبض نامرتب حالت تاکی کارد  داشته احساس نفس تنگی تهوع اخرین فشار 8 روی 6 بوده د رناحیه سینه احساس درد داشته پرسیدم ضربه یا تروما د رکا رنبوده الانم فوق العاده بیحاله تامپون اپی نفرین گذاشتیم نمونه خون گرفته شده فعلا هم خونریزی بند اومده در ضمن سابقه ی هموفیلی هم نداره  دکتر سری تکان داد و گوشی را بر قلب شین گذاشت و کمی در سکوت گوش کرد و بعد  گفت خب بنظرم باید ازش یه  نوار قلبم بگیریم تا مطمئن بشیم  از اقوامش کسی اینجا نیست 

اگرین گفت نه خودش اومده

_ا خودش چطور نزدیکای اینجا بوده

_ نه اقای دکتر کار اموز دوره ی کامپیوتر جهاد دانشگاهیه اینجا برای درس خوندن میاد در ضمن پدرشون دکتر شیرازی همکار خودتونن برادرشماز بچه های دانشگاهه

  _ جدی پس خوب میشناسیش بهرحا ل چیز مهمی نیست   تو این گرما و افتاب شدید موارد خونریزی زیاده اما خوب تا این حدو این بیحال و قلب درد باید برسی بشه

-         در ضمن اقای دکتر یک نکته هم یادم اومد این چند ماهه از این رژیمای دکتر اتکینز داشته از این پر پروتئینا  جسته گریخته از برادرش شنیدم که گاهی ضعفوارزش داشته

-         دکترناگهان نگاهش شیطنت ا امیز شدو گفت ای بلا انگار داداش رو خوب میشناسیا

-         اگرین با تسلط بدون اینکه دستپاچه شود  لبخدی زدو چیزی نگفت

-         دکتر کمی جدی شدو گفت اوهوم خوب این رژیمای نادرستو سریع بخصوص اوناییکه فقط شامل پروتئین میشه اثرات خیلی بدی بخصوص روی قلب میذاره چون یکسری مواد چرب هستن که برای

 کا رکرد قلب مفیدن ضمنااینکه ویتامینام ا زدست میره ولی بااین حال میتونه بعد از اتمام سرمش مرخص بشه البته اگه استیبل بشه و دیگه علامت نداشته باشه  راستی حالا این داداشو پد رکجان چرا بالا سرش نیستن   شین کمی مکث کردو گفت بله اااا پیداشون میشه

 

 

 

اگرین لبی پیچاند و گوشی را گذاشت شاید تا بحال قبل از این هزار بار اینکا ررا کرده بود زمانیکه دلش میخواست با شاهین تماس بگیرد و موفق نمیشد اکثر مواقع این شین یا مادرش بودند که گوشی را برمیداشتند البته اگر ساعات اخر شب بود یا شاهین خانه بود همین که مادرش با طعنه میگفت  لعنت بر مزاحم لعنت شاهین چند دقیقه بعد  ا زاطاقش به اگرین زنگ میزد انگار این قضیه یک جور قرار پنهانی بین مادرو پسر شده بود حالا هم به این امید واهی به خانه ی شاهین زنگ زد البته میتوانست به عنوان یک پرسنل بیمارستان به انها زنگ بزنددو خبر بدهد شین مریض است اما خوب میدانست با توجه به قلب مریض مادر شاهین چنین ریسکی خطر ناک است کمی فکر کردو بیاد مهرشاد افتاد و همان دم پدر شاهین رادر دل لعنت کرد که یک خط موبایل برای پسرش نمیخرد  ا زهمانروز یکه مهرشاد بعد از ملاقات با شین به اوزنگ زده بود و گفته بوددیگر دخالتی در روابط او شاهین نمیکند شماره موبایلش را از او گرفته بود و د رجا محبت شین در دلش نشسته بود دختر ساده دل یکه تنها با یک ملاقات کوتاه  نشان داد ه بود به احساس اگرین نسبت به برادرش احترام میگذارد

 

مهرشاد بلافاصله گوشی را برداشت

_ بله

_ سلام

_ ببخشید شما

_ من اگرینم

_ خو ب درسته امرتون

اگرین پیش خودش گفت چه بداخلاق بنابراین خیلی تندو جویده جویده  گفت  معذرت میخوام شاهین با شماست

_ نخیر نیست

_ میدونی کجاست

_ خانم اگرین من الان کار دارم شاهینم با پسر عمو و پدرش رفتن باغ خدا حافظ

_ نه قطع نکنید من باهاتون کار دارم

مهرشاد با بی میلی و کلافگی گفت بفرمائید

_ حقیقتش شین اینجاست تو بیمارستان حالش کمی  ...هنوز جمله اش تمام نشده بود که مهرشاد ا زاونور اد زد وا  ی خانم اگرین چی شده چه اتفاقی افتاده   من الان خودمو میرسونم اونجا

 

 

 

**8****88

اگرین گوشه ی اطاق ایستاده بود و خوب مهرشاد را زیر نظر داشت که با چه غمو نگرانی به شین که بیحال روی تخت افتاده بود نگاه میکرد و به توضیحات دکترگوش میکرد ببینید اقا ی دکتر شما هم

ا زهمکارمون هستید چیز مهمی نیست ولی  این نوار نشون میده که باید یک بررسی دقیق بشه و البته متخصص قضاوت کنه یک صدای اضافه هم من تو معاینه شنیدم  من دکترمولانایی راتوصیه میکنم  البته با توجه به اضافه وزنش مشکلات کم کاری تیروئید هم بعید نیست که اونم رو ضربان تاثیر میذاره    بعد از رفتن دکتراگرین جلو امد و

مهرشاد پرسید نفهمیدی چرااینطور شده

_ به من که چیزی نگفت ولی به  پلکاش نگاه کن قرمزو ورم کرده وقتیم دیدمش قطره های اشک رو صورتش ماسیده بود  بنظرم خیلی گریه کرده بود مهرشاد جلو رفت و اهسته گفت شین شین  حالت خوبه خانومی و چنان اخی وگفت و اهی کشید که اگرین  با همان روش لوندانه که هیچ وقت ترکش نمیشد کجکی نگاهش کردو گفت خیلی دوسش داری نه

مهرشاد جدی شدو گفت چطور خوب خواهر دوستمه واخم کرد اگرین با تسلط گفت خیل یخوب بابا تر ش نکن من خودم اوستام ..... مهرشاد بیتوجه به اگرین دوباره به شین نگاه کرد که موهاش درهم کنارش ریخته شده و روسری بیمارستان بالای سرش مچاله شده بود

 

 

 شین ناله ای کرد و سعی کرد چشمانش راباز کند مژه هایش بر اثر گریه ی فراوان به هم چسبیده بود   به محض اینکه کمی خودش را با کشیدو نیم خیز شد و خواست نفس بکشد سرفه اش گرفتو دوباره حالش بهم خورد اگرین با محبت پشتش را میمالیدوبا محبت  میگفت چی شده خانم خوشگل حساس نکنه واحد  افتادی خوبه حالا راست بشین  مهرشاد امد جلو وبه سمت شین خم شد و ارامو با محبت گفت چی شده چرا اینطور شدی  شین با صدائ یگرفته گفت چیزی نیست بنظرم گرما زده شدم  مرسی که اومدین شین د رهمان حال به اگرین رو کردو پرسید به مامانم چیز ی گفتی

اگرین لبخند زدو گفت خیالت راحت خودم ارنجش کردم شاهینو پیدا نمیکردم با مهرشاد تماس گرفتم   و بعدجلو  امد وسرم را برسی کردو گفت خانم سرمت تموم شده  الان بهتری

شین گفت فقط سرم_ اگرین گفت خوب طبیعیه هم استرس هم فشا رپائین

_ شین گفت میتونم برم

_ چیه عجله داری اره میتونی بری  میخوای یه استراحت کن شین گفت نه برم

 

-         مهرشاد گفت باشه من میرسونمت

-         _ نه زحمت میشه یک ازانس میگیرم

-          

-         _ ا اذیت نکن دیگه توماشین غریبه یک وقت حالت بد بشه

 

 

 

شین به همراه مهرشاد از بیمارستان خارج شد مهرشاد صندلی کنا ردستش را عقب کشید و بعد از اینکه شین نشست به ارامی ماشین را به حرکت د راورد  بعد ا زمسافت کوتاهی مهرشاد در یکی

 ا زکوچه های فرعی  نگه داشت  و بعد ا زمدت کوتاهی با یک پلاستیک یک عدد کیت کت و یک ساندیس پرتقالی برگشت و انها را جلوی شین گرفت و گفت بدون حرف اول چند جرعه از این ساندیس بخور بعدشم یکی کمی از این تا قند خونت تنظیم بشه  شین بی اراده مثل بچه ی کوچک یکه حرف بزرگترش را گوش کند  قبول کرد و یک جرعه ساندیس یک تکه شکلات خورد  و بعد اهسته گفت بببخشید مهرشاد خیلی تو زحمت افتادی   بعد مکثی کرد و یک دفعه گفت مهرشاد نمیخوام مامانم یا شاهین چیزی بفهمن میشه میتونی کار ی کنی

 

 

_ چرا چرا نمیخوای مگه چی شده خوب تو گرما زده شدی و رژیم بیرویه و بیقاعده داشتی حالت بد شده اینکه گناه نیست  بعد انگار چیزی به نظرش رسیده باشد گفت اگرین میگفت خیلی گریه کرده بودی درسته   همین حرف که از دهن مهرشاد بیرون امد باعث شد دوباره قطرات اشک ا رچشمان شین بیرون بریزد   مهر شاد دستما ل کاغذی را به سمتش دراز کرد باشه شین چیز ی نمیگم من نمیدونم تو چته قطعا به منم چیزی نمیخوای بگی اما با این رنگ پریده و این حا ل بعید میدونم مادرت چیزی متوجه نشه   

شین همانطور با لحنی گریه الود گفت خیلی داغونم نه

مهرشاد گفت اره متاسفتانه نمیدونم چه اتافقی افتادی ولی تو حسابی به هم ریختی  

شین دوباره کفت مامان منو ببینه هم هول میکنه هم دیگه دست از سرم برنمیداره تا همه چیزو بهش بگم منم اصلا حو.صله ندارم

 

 

مهرشاد ماشین را به حرکت در اورد و دقیقا سر کوچه اسدی بود که یک دفعه دور زد و انطرف خیابان نگه داشت کمی با خود کلنجا رفت و گفت شین یک پیشنهادی برات دارم خوب من میتونم ببرمت یک جایی یک کمی استراحت کنی یک ابی به سرو صورتت بزنی و این روسری بیمارستان رو هم عوض کنی شاید این درست نباشه ولی خوب اگه دوست داری و میتونی حد اقل این لحظه منو مثل یک دوست یک برادربدونی قبول کن  باور کن خدا شاهده الان تو برام مثل ملیکا میمونی  فکر کنم با یکی دوساعت استراحت حالت بهتر بشه  حالا هرجور راحتی میخوای هم تو خیابون بچرخیم   میدونم چرخ زدن تو خیابون دوستداری و ارومت میکنه یا یک پارکی جایی هم بریم یک ابی بزنی به صورتت هرچی تو بگی          شین  که امواج   سر درد مثل پره های هلیکوپتر در سرش میچرخید و او را به سر گیجه میانداخت لخت و کرخت و بی حس نگاهی به مهرشاد انداخت با خودش فکرکرد نه الان اصلا امادگی رفتن به خانه و روبه رو شدن با حقیقت وحشتناکی که انگا ردر خانه و گوشه ی اطاقش نهفته بود ندارد پس بهتر بود به کسی اعتماد کند و خود را به دستانش بسپارد و خوب چه کسی بهتر از مهرشاد کسی که لااقل اورا دوست داشت    بنابراین تمام تمهیدات عاقلانه ای که از بچگی به او اموخته بودند  همان قضیه پنبه و اتش و اینکه  که از تنها بودن با پسری د رهر شرایط بپرهیزد براحتی دور انداخت و و چشمانش را به علامت رضایت بست و با زکرد

 

 

 

 

 

شین خسته سرش رابه صندلی تکیه داده و چشمانش رابست که مهرشاد ماشین ایستاد    مهرشاد فورا پیاده شد و   ودر را برای  شین باز کرد شین سرش را کمی بالا کرد تا انتهای اپارتمان بلند سنگ گرانیتی طوسی تیره را ببیند شین درست متوجه ادرس نشده بود اما گمان میکرددر یکی ا زکوچه پس کوچه های  شیب دار اطراف نیاوران باشند   

 

 

 

 

 

وقتی شینو مهرشاد سوار اسانسور شدند و مهرشاد دکمه طبقه هفتم را فشا رداد یک ان شین به خودش امد داشت چکار میکرد صرف نظر از اعتماد در بست و تمام و کمال یکه به مهرشاد داشت  اما خودش هم این شینی که در این مدت کوتاه دست به این همه کارهای عجیبو غریب زده بود  نمیشناخت  و تا بخواهد دست به حرکتی بزند یا بهانه ا  ی بیاوردو برگردد اسانسور متوقف شد   مهرشاد با ادب و مهربانی گفت بفرمایئد  وقتی در ان راهروی نیمه تاریک که تنها با چراغ بالاسر درب واحد روبه روئی  روشن شده بود منتظر بود تا مهرشاد قفل درب نرده ای فلزی را باز کند یک ان متوجه شد    درب واحد روبه رو باز شدو   سر زن همسایه با یک کپه موهای بلوند روشن از میان در بیرون امد و نگاه مشکوکی به شین با ان مانتوی چروک و روسری صورتی بد رنگ و مچاله انداخت 

 

 

 

خوشبختانه در همان لحظه در باز شدو مهرشاد داخل شدو برق را روشن کرد و شین داخل شد و   و هنوز در ورودی خانه بود که صدای احوالپرسی مهرشادو زن همسایه را شنید  

 

 

 شین یک راست رفت و روی مبل راحتی کهنه ای که  بی تناسب با ان اپارتمان شیکو  زیبا یک گوشه ی هال با  بی سلیگی قرار گرفته بود نشست     مهرشاد با یک لیوان اب و یک عدد قرص  امد   شین بی تامل قرص را خوردو اب ر ا سرکشید بعد گفت من با یکی سر دردم خوب نمیشه  ها     معمولا دوتا استاموینوفن کدئین میخورم راستی  این چی بود 

   مهرشاد که داشت به سمت اشپزخانه ی اپن و کوچک میرفت برگشت و به لبه دیوار کوتاه ان تکیه داد و گفت با لحنی شوخ گفت خودت چی حدس میزنی شاید قرص خواب اور باشه  

 

 

شین با  تمام بد حالیو ناراحتی  لبخندی زدو گفت  چمیدونم خودت مثل شهود تو دادگاه به مقدساتت قسم خوردی من برات مثل ملیکام  منم هرچی داد ی خوردم      ........  

 

 

مهرشاد  با یک سینی میوه   وچای بیسکوئیت برگشت    و انها رو روی میز شیشه ای رو به روی گذاشت  و خودش انطرف روی زمین روبه روی شین نشست و گفت  شوخی کردم باهات  تو اصلا مثل ملیکا نیستی   اون خیلی محکمه قوی و بی احساس     اون و مادرم عین همن   زندگی برای اونا فقط یه جادهی مستقیمه  اما تو خیلی شکننده ای       خیلی احساساتیو دلپاک نزدیک شدن به تو خیلی جرات و ظرافت میخواد تو طاقت رفتارای زشت و غیر منصفانه رونداری خیلی زود خردو داغون میشی  شین که با شنیدن این حرفها دوباره اشک تو چشماش حلقه زده بودو اماده ی گریستن بود گفت چیه مهرشاد داری مثل روانشناسا حرف میزنی از اونائیکه میان لبه ی یک بلندی وای میستن تا نذارن یک بخت برگشته ای خودشو بندازه پائین چیه  از این سخنرانیت چه نتیجه ا ی میخوای بگیری ....  بعد یک هو هیجان زده شد و با لحنی ملتهب گفت میخوای برات اعتراف کنم اره   ... پس خوب گوش  من عاشق یکی بودم مدتها بود اما او ن از من دور بود هیچ توجهی به من نداشت تااینکه با

  دانی  اشنا شدم خیلی اتفاقی بدو ن اینکه  بدونم اون با اون فرد اشنائی دارم دلم خوش بود بالاخره یک دوست خوب پیدا کردم  من دانی رو دوست داشتم بهش اعتماد کردم   هر چی تو دلم بود بهش گفتم   دانی تو اون مدت کوتاه مثل یک خواهر نداشته به من نزدیک شد  طوری که من قبول کردم اون واسطه ی اشنائی  منو کسیکه عاشقش بودم بشه     تمام این مدت من این رزیم سختو گرفتم چون دانی گفت حامی دخترچاق دوست نداره     منو دانی روز به روز نزدیک تر میشدیم تااینکه یک روز بیخبر از همه جا دانی عوض شد  وانمود کرد که من مزاحمشم  بعدشم یک روز با بد ترین لحن به من گفت دست از سر حامی بردارم و عشقم و چال کنم  برم پی کارم   اما   ..اینجا شین صداش شکست و اشکاش سرازیر شد و با لحنی گریه الود گفت اما من نتونستم نتونستم بدون اینکه برای اخرین بار با حامی حرف بزنم   خودمو از تو لجن تحقیرو تمسخر کسیائیکه منو جلوش یک دختر ابله هوسباز جلوه داده بودن بیرون بکشم دلم میخواست اون منو بشناسه من واقعی  همین منی که تو میشناسی   اونم حرفمو شنید خیلی مودبو سرد اما منو نخواست   به همین سادگی    ماجرا رو برا ی دانی گفتم اونم منو کشوند تو کافی شاپ  به من اعتراف کرد که ا زاول خودش عاشق حامی بوده همینو بس       ............ در ان  سکوت و فاصله ی شیشه ای که بین شین و مهرشاد بود هر کدام در یک حال بودند در این سوی میز شین ارام اشک میریخت و اصلا اهمیت نمیداد مهرشاد چه فکر کند اصلا  مهم نبود که او پیش یک پسر نه چندان نزدیک تمام ماجرای عاشقانه ی حقارتبارش را فاش کرده بود

 دران سو مهرشاد  در تلاطم عجیبی بود تلاطمی که فقط میتوانست با سفت و منقبض کردن عضلات صورتش بر ان فائق اید از سوئی حس حسادت به حامی کسیکه شین اینقدر عاشقانه دوست داشت  دیوانه اش میکرد از طرفی دلش میخواست دانی ان دختر حیله گر وموذی را د رچنگال بگیردو خرد کند و از سوئی میخواست بله واقعا میخواست شین عزیزش را در اغوش بگیرد نوازش کند و به او قول بدهد که همه چیز درست خواهد شد   اما در حال حاضر چه میتواست بگوید  چطور دلش رضایت میداد که با شین برای ازدست رفتن رویای عاشقانه اش همدردی کند در حالیکه خودش عاشق شین بود

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 13:5  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین ارام بی انکه حرفی بزند از پشت میز بلند شد بقدری این از جا بلند شدن برایش دشوار بود که نهایت نداشت انگار خروار خروار وزن داشت شین حتی دلش نیامد به چشمان دانی که همانطور ریلکس روبه رویش نشسته بود و پیروزمندانه وظیفه ی خرد کردن شین را به پایان برده بود نگاه کند نه این دختر را نمیشناخت او ان دانی خودش را دوست داشت

جالب این بود که دانی هم هیچ حرکتی نکرد وهمانطور گذاشت شین خسته و ارام کافی شاپ را ترک کند شین ارام وبسختی  از مقابل مغازه ها گذشت مغازه هائی که باان همه لباسهای پر زرقو برق وشیک و کیف وکفش ها شادی و تجملی را فریاد میزدند که شین هیچ سهمی در ان نداشت نه تمام انها متعلق به زنی محبوب ومورد توجه بود که انها را بپوشد ودر میهمانی ها بخرامد زنی بجز شین  شین…از

میدان گاهی محل تردد تاکسی ها ومینی بوسها گذشت و به انطرف خیابان رفت ازمقابل ساندویچی رد شد بعد فتوکپی و ساعت فروشی وبعد مغازه ی عروسک فروشی محبوبش  که قدیمها پدرش برایش از  انجاچادر سرخپوستی خریده بود  هوا بشدت گرم بود وشین ارام و خسته بیهدف به سمت ساختمان اسکان میرفت   افتاب تیز به سرش میخورد درست مقابل درب ساختمان سر کوچه ای که بعدا یک واحد دانشگاهی شد ایستاد   وبه حاشیه ی خیابان رفت ودستش را دراز کردیک تاکسی ایستادو شین در صندلی عقب دور از تنها مسافر تاکسی نشست وتنها به راننده گفت لطفا دیگه کسی رو سوار نکنین  شین سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست لبهایش بهم پیچید بغضی در گلویش بالا امدو بسرعت چشمانش خیس شد نه دیگر نیرویی برای مقاومت نداشت تنهاکاری که از دستش برمیامد این بود که با دستی لرزان لبه ی مقنعه اش را روی صورتش پائین بکشدخود را به در تاکسی بچسباندو   انگارکه ان تاکسی در حال حرکت میان شلوغی خیابان امن ترین جای دنیا باشد اجازه دهد اشکهایش به ارامی روی صورتش سرا زیر شوند   کمی که گذشت بغضی که در گلویش بود بیشتر بیتابی کرد وشین  ناخواسته به هق هقی ارام افتاد دستش را با بیچارگی داخل کیفش برد یک کلینکس مچاله ی خودکاری را برداشت و اشکهایش را پاک کرد   حالا دیگر صورتش سرخ شده بود واشکهایش دریا دریا پشت سرهم میامدند   دستمال خیس را باز کرد و کاملا روی صورتش گرفت وبا سختی صدای گریه اش را خفه کرد  راننده و زن عقبی نگاه مشکوکی از ایینه با هم ردو بدل کردند و زن به ملایمت به شین گفت ببخشین خانم چی شده  از من کمکی برمیاد که راننده هم که پسر جوانی بود در ادامه گفت اره خواهر مشکلیه  که شین ماند که چه جوابی بدهد بنابراین گفت چیزی نیست  یکی از دوستام.... که زن پرید تو صحبتش تصادف کرده اره... شین بی اراده به علامت تایید سرش  را تکان داد  که زن دم گرفت الهی بمیرم جوون بود شینم گفت بله که زن دوباره پرسید فوت شده نه.... شین با خفه ترین صدا جواب داداوهوم   بعد زن و راننده که کنجکاویشان ارضا شده بود  دوباره نگاهی با هم رد و بدل کردند و تقریبا همزمان و با تاسف گفتند خدا بیمارزدش و شین را به حال خودش گذاشتندشین خجالت زده که دیگر طاقت ماندن در تاکسی را نداشت  به راننده گفت نگهدارد راننده  با تردید نگه داشت دوباره پرسید خواهر به کمک احتیاج ندارین و شین تنها سری تکان داد واز جوی اب پهن خیابان گذشت و به یپاده روی وسیع رفت یک لحظه تصویرش را در شیشه سکوریت  عظیم بوتیک رو به رو دید خدایا این دختر احمق و تمسخر شده ای که در ست مانند فیلمها در نامناسبترین جا  یعنی تاکسی گریه اش در میامد شین بود با وجودیکه اصلا حالش خوب نبود و گرما اذیتش میکرد اما جرات نداشت با این سیل اشکی که انگار قصد پایان گرفتن نداشت دوباره تاکسی بگیردحداقل در خیابان رهگذران توجهی به او نمیکردندبنابراین ارام و بیحال سربالایی خیابان را به سمت میدان تجریش بالا رفت  به فکرش  رسید برود امام زاده صالح و یک دل سیرگریه کند انجادیگر  احتمالا   کسی از او دلیل گریه اش را نمیپرسید داشت تصمیمش را عملی میکرد یعنی تقریبا به سر بازار رسیده بود  و میخواست بپیچد که یک دفعه اتفاق افتاد اول یک قطره بعد بعدی و بعدی و در مدت کوتاهی تمام دستمالش غرق خون شد کیفش را گشت  اه نه لعنت هیچی نبود داروخانه نه به اولین مغازه رفت نه خدایا اینجا همش لواشک وادویه میفروشند  به انطرف خیابان رفت  فایده ی نداشت چرا  وایسا اونجا یک دستفروشیه ….اقا …یک بسته دستمال  و  با دستی لرزان و خونی لفافش را پاره کردو تقریبا همه ی دستمال را روی بینی اش که از هردو سوراخش خون شدیدی جاری بود گرفت اما تا به دم بیمارستان شهدارسید تمام ان دستمال خیس شده بود دربان با دیدن مقنعه و دستمال خونین شین بلافاصله در را باز کرد شین خودش رانزدیک ترین محل یعنی ایستگاه پرستاری اورژانس رساندو  همزمان با دیدن اگرین قلبش ضربات نا مرتب و نا منظمی زد همه چیز یک ان کش امدند و دراز شدند و شین که ا ز ضربات قلبش

 تر سیده بود  مانند کسی که در حال غرق شدن  یک لحظه سرش را بیرون اب نگهداشته باشدنفس بلندی کشید و فکر کرد نه باید به خودم کمک کنم  اما همراه با بازدم طعم دهانش شور شد و به سرفه افتاد و نفسش گرفت به ارامی در حالیکه همه چیز مه الود می  شد روی صندلی چوبی دراز سفید نشست   یکی از ردیف چوبهای صندلی را گرفت و   چشمانش بسته شد وتنها در جواب اگرین که با وحشت از او پرسید شین تصادف کردی تنها توانست بگوید اممممممممم و باز تلاش کرد نفس بکشد یک دفعه درد وحشتناکی در قلبش پیچید  و دستش را بیشتر به صندلی فشار داد   هر کار ی میکرد نمیتوانست چشمانش را باز کند فقط احساس میکرد  که کارهایی با شتاب و عجله اطرافش انجام میشود  صدای اگرین و یکی دو نفر دیگر را میشنید یک نفر مقنعه  غرق به خونش را از سرش کند یکی با پنبه صورتش را پاک میکرد  دونفربازویش را گرفت و ارام  وبا احتیاط به سوی تختی هدایت کردند خدایا چرا پلکهایش اینقدر سنگین بود به تخت نیمه افقی تکیه داد اگرین اهسته

 د رگوشش میگفت خوبی چیزی نیست نترس و نبضش را گرفت و ارام به کسی گفت نامرتبه شین تسلیم در حالیکه احساس میکرد دلش میخواهد بخوابد گذاشت صورتش را تمیز کند و تا مپونهااغشته به دارو را درون بینی اش فروکنند   واگرین پرسید شین شین سابقه ی بیماری هموفیلی داری و شین ارام دوباره نالید نننوممممممممو بعد همانطور که احساس کرد سوزنی به بازویش فرو میرود خود را تسلیم خواب عمیقی کرد که اورا میطلبد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:57  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین با بی میلی حاضر شد تا به سر قرار با دانی برود   نمیدانست چرا ولی دلش نمیخواست به چشمان دانی نگاه کند  کمی فکر کرد  بنظرش میرسید که یک دنیا بد بختی و شکست خوردگی در ته چشمانش نهفته است به خودش در ایینه نگاه کرد وای خدایا چه دختر مفلوکی بخصوص در ان مقنعه ی طوسی بد رنگ اصلا چراان را خریده بود احتمالا از بس در دانشگاه مشکی پوشیده بود و مشکی سر کرده بود نه نه دلیلش ان نبود کمی فکر کرد ان روز خوشحال بود سرحال و با طراوت با ته ارایشی ملیح  و احساس میکرد به تنوع نیاز دارد ......مسخره بود  تمام احساس شجاعت و غرورش ته کشیده بود در واقع اگر میخواست با خودش رو راست باشد کمی هم احساس خیط شدن میکرد شاید هم خجالت لعنت بر تو شین وقتی جیگر یک کاری رو نداری چرا انجامش میدی به خودت نگاه کن ........ونگاه کرد  احساس میکرد با این چهره  نا اشناست انگار کسی دستش را دو طرف چانه اش گذشته بود و تمام خطوط صورت... گوشه ی لبها و چشمها  را به سمت پائین کشیده بود درست مثل بچه هائیکه بعد از یک گریه ی طولانی  هنوز باقیمانده ی اثار یک بغض طولانی روی صورتشان باقی مانده و با کوچکترین اخم و تشری اماده هستند دوباره گریه سر دهند  چه بر سر خودش اورده بود  و حالا باید به دیدن دانی میرفت  گرچه دروغ بود اگر میگفت دیگر دانی را دوست ندارد ولی عمیقا از او رنجیده بودبا خودش گفت برای چی رنجیدی مگه نه که حقیقتو میگفت بعدش هم خودش را شماتت کرد حالا میمردی به دانی نمیگفتی به حامی زنگ زدی ..نه اینکه درست نبود این رسمش نبود همانطور که از عشقم گفتم باید از اعترافمم میگفتم ....مانتوی مشکی را برداشت و با بیحوصلگی دکمه هایش را بست کیفش را بردوش انداخت پاهای بیجورابش را در کفش ورزشی فرو برد و به راه افتاد  ونک ونک  ......یک پیکان ایستاد و درست موقع سوار شدن احساس کرد سرش گیج میرود بهمین خاطر موقع سوار شدن بجای نشستن موقرانه در تاکسی کنار  پسر دانشجوی جوانی که سخت مشغول خواندن جزوه بود تعادلش کمی بهم خوردو تقریبا به سمت او پرتاب شد جوان سرش رااز روی کتاب برداشت تا ببیند این مسافر بیملاحظه کیست که رنگ پریده ی شین باعث شد بپرسد خانم حالتون خوبه و شین با خجالت پاسخ داد معذرت میخوام و بازم احساس خجالت به سراغش امد

 

 

 

 

 

شین بی حالو با قدمهایی کند از مقابل مغازه های مختلف پاساز ونک گذشت و حتی ان شیرینی فروشی وسوسه انگیز هم نتوانست ترغیبش کند که به داخلش نگاهی بیندازد   وقتی به کافی شاپ فلفل سبز رسید با نگاهی سر سری به داخلش فهمید دانی هنوز نیامده  با بی حوصلگی به روی اولین میز که تقریبا مجاور در ورودی بود نشست و بیرون را در نظر گرفت دانی زیاد خوش قول نبود  وشین برخلاف همیشه اصلا حوصله ی انتظار نداشت بیشتر دلش یک جای خلوت میخواست تا کم یفکر کند و ببیند چه بر سرش امده تمام دیروز  به همراه مادرش ظرف شسته  و خانه را مرتب کرده بود از همه بدتر پسر عمویش  به اصرار بیحد شاهین که همیشه یک دفعه ذوق زده میشد و تصمیم میگرفت یکی را تحویل بگیرد در خانه ی انها مانده بود  و قطعا هیچ فرصتی  برای خلوت با خودش نداشت ....یک لحظه دست از افکار مغشوشش برداشت و با دقت به  دانی که از دور با قدمهای تند  و محکم به کافی شاپ نزدیک میشد نگاه کرد حالا دانی به اندازه ی کافی نزدیک شده بود تا اراستگی و شیکی لباسش  توجه شین را به خود جلب کند وقتی نزدیک تر شد و با لبخندی مصمم و پیروز مندانه به شین سلام و چطوری همیشگش اش را گفت شین متوجه شد دانی با ان ارایش لطیفو ملیح از همیشه زیباتر شده است  در حالیکه او حتی حوصله نکرده بود یک پودر به صورتش بزند .....

 

دانی پشت میز که نشست بلافاصله گارسون که انگار مترصد بود زودتر سفارش بگیرد سریع جلو امد و قبل از اینکه چیزی بگوید دانی گفت یک قهوه یتلخ برای من یک کیک و ....به شین نگاه کرد چای اره   و به شین نگاه کرد.........  شین که دران لحظه اصلاب ه رزیم فکر نمیکرد سری تکان داد  و زیر لب گفت بله

 

خب میبینم که خیلی دربو داغونی با چی تصادف کردی با تریلی هیجده چرخ میدونی شین ادم جالبی هستی  با وجودی که ظاهر مظلوم و تابعی داری و ولی خیلی خود رایی   چرا چی باعث شد این حرکت احمقانه رو بکنی اونم بیمشورت من مگه حرفایی که اونروز بهت گفتم رو متوجه نشدی چی رو میخواستی ثابت کنی شین  توخراب کردی خراب  تو حتی پیش من تصویر خودتو خراب کردی میشه بگی غرورتو به چه قیمتی شکستی حالا خوبه من چند بار شاهد تو جهات دیگران بهتو بودم وگرنه فکر میکردم که......شین طاقت نیاورد و کلامش را قطع کرد دانی خواهش میکنم مثلا من دوست توام فکر کردم شاید بخوای جملات بهتری بگی چیزی که کمی تسکین دهنده باشه هر چقدرم کارم بنظرت اشتباه بیاد

دانی یک دفعه با لحن زنند ه ای صحبت شین را قطع کرد و در حالیکه دستش را به سمت کیفش میبرد و یک بسته ی کادویی را بیرون میاورد گفت خیلی خوب بهت گفتم که کار مهمی باهات دارم شین بیا این ما ل خود ت شین به بست هی باریک هدیه با کاغذ کادوی سفید روغنی با قلبهای طلایی قرمز نگاه کرد و یک دفعه قلبش ریخت نه اینکه هدیه تولد او به

 دانی بود همان چاقوسوئیسی چند کاره که برای تشکر از همه محبتهای دانی با قرض و قوله خریده بود و حالا دانی داشت به او پس میداد منظورش چه بودو بلافاصله خطاب به دانی همین سوال را تکرار کرد

یعنی چی دانی منظورت چیه

 

دانی به جلو خم شد و با برق شقاوتی که در چشمهای قهو ه ا یش میدرخشید  به شین خیره شد و گفت گوش کن شین واقعیت اینه که تو اونو برای من نخریدی تو این چاقوی گرون قیمتو که اصلا تناسبی با پول تو جیبیت نداره فقط به نیت بدست اوردن حامی اونم از طریق من خریدی تو اصلا بخاطر اون با من دوست شدی این چیزیه که همه میگن تو تو دختر چاقو بد هیکل چطور به خودت اجازه میدی به حامی حتی فکر کنی در حالیکه دخترائی مثل ساغر یا نسترن در اطرافش هستن شاید بااون مغز کوچیکت به زیبائیت یا موقعیت علمی پدرت مینازی اما در واقع یک دختر لوس و ننر بیشتر نیستی که صدات فقط به درد شهوتی کردن مردا میخوره تو حتی حتی یک دخترپولدارم نیستی  که حامی با اون مدرک بدرد نخور دانشگاه ازاد بخواد رو وضع مالیت حساب کنه ولی اون د رکنا رمن و در سایه ی نفوذ پدرم رشد میکنه میتونه ادامه تحصیل بده چون من منابع سوالات فوق لیسانس و میتونم در اختیارش بذارم میتونه به راحتی استخدام بشه پیشرفت کنه تازه جذابیت من کمتر از تو نیست تو با اون پوست سفیدو قیافه ی بیحالت  شبیه زنای چاق عهد قجری اما من عین اتیش گرمو س..ک..ص..ی هستم و این چیزیه که باطنا همیشه حامی رو تحریک میکنه ببینم تو هیچ وقت با اون غرور احمقانت و خود شیفتگیت به این فکر نکردی که شاید منم حامی رو دوست داشته باشم...نه قطعا به فکرت نرسیده چون تو دختری هستی که فقط در ایینه و ارایش خلاصه شده  اول صحبتات گفت یما با هم دوستیم ولی باید بهت بگم که دوستی ما دیگه تمومه

شین ناباورانه با دهانی باز و چشمان وحشت زده به دانی نگاه میکرد تمام توهینهاو تحقیر ها به کنار تنها یک جملهی دانی در مغزش تکرار میشد   تو هیچ وقت به این فکر نکردی که شاید منم حامی رو دوست داشته باشم...............

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:18  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین گیج بود یعنی الان باید چکار میکرد ..باید گریه زاری به راه میانداخت ..اما نه حتی اگر چند روز متوالی هم اشک میریخت بعید میدانست  انودهش پایان گیرد یا کمرنگ شود نه شاید  عزاداری کردن برای یک معشوق مرده راه مناسبی برای فراموش کردنش بود ولی کسیکه شین دوست داشت همین نزدیکی ها به زندگی عادیش ادامه میداد درسش تمام میشد کار پیدا میکرد و حتی از همه بدتر عاشق میشودو ازدواج میکرد و شین برای ابد از دایرهی زندگی او خارج بود شین حتی نمیتوانست به او بد و بیراه بگوید یا ادعایی داشته باشد اخر مگر او چه کرده بود نه شین را فریفته بود نه بهاو وعده وعیدی داده بود نه از او سو استفاده ای کرده بود تنها خیلی مودبانه و سرد شین را جواب کرده بود بله عبارت درست همین بود شین را جواب کرده بود درست مانند یک میهمان ناخوانده که حوصلهی پذیرائیش را نداریمو محترمانه عذ رخواهی میکنیم

 

 

 

اما اما کی منطقو عقل میتوانست حریف امواج سهمگین احساسات عاشقانهی شین به حامی شود انهم د رحالیکه با کمال تعجب میدید با وجود جواب سردو منفی حامی ذرهای از جوشو خروششان کم نشده  اینجا بود که شین روح پریشانش را مدارا کنان در اغوش گرفتو دلداری داد او به خودش میگفت نترس تنها زمان لازم است کمی صب....ر تحملش اسان خواهد شد  اما کسی بی تابانه در وجودش میگفت صبر... زمان... انهم حالا که همین 40 دقیقه به اندازه ی چهل سال طول کشیده بود

**********

 

در با صدا یناهنجاری باز شد شین فکر کرد دستگیره یک روغن کاری احتیاج دارد دستهای بسیار سفید و فرسوده ی مادر با رگهای ابی بیرون زده جلو تر ا زخودش به داخل دراز شد و دو کیسه ی پلاستیک را داخل هال گذاشت  و بعد خود شهنو هن کنان با دو بسته ی سنگین دیگر  داخل شد  صدا ی نفسهایش بند بود صورتش سرخ و چادر سیاهش روی شانه افتاده بود با صدا ی خستهای گفت شین بدو بدو کمک کن که از نفس افتادم

 

 شین که داشت خیار شو ررنده میکرد با بیحوصلگی به مادرش که جوی پرک شده را بهداخل قابلمه ی سوپ میریخت گفت یعنی چ یمامان من اصلا امشب حوصله یمیهمون ندارم

مادرش با قاشق بلند چوبی محتوی قابلمه را بهم زدو گفت یعن یچ یحوصله ندارم الان پسر عموت 10 روزه از خارج اومده همه ی فامیل دعوت شکردن سه چا رروز دیگه هم میخواد بره اونوقت من به عنوان زن خونه حق ندارم یک شب شام دعوتش کنم باید حتما با تو وشاهین خان هماهنگ کنم امتحاناتتم که تموم شده بهونه نداری این بیچاره تازه مادرش فوت کرده الهی بمیرم بعد از یازده سال فقط سهمش این شد که برای چهلم مادرش برسه ایران

شین که هیچ چیز نداشت که بگوید  ب یجهت گفت تازه شما که غذا درست نکردین حد اقل من بیام خونه از دود و دمش بفهمم میهمون داریم

_ وا چیکار کنم دختر من با این قلب مریض برای 20 تا میهمون نمتیونم غذا درست کنم  قرار مهرشادو شاهین  ساعت 9 از رستوران غذا رو بیارن اما خوب گفتم یک سالاد الویه و یک سوپم درست کنیم خیلی بی سلیقگی نشه

شین در حالیکه با حرص تمام شیشه یسس مایونز روداخل ظرف میریخت تقریبا داد زد وا ی مامان این مهرشاد دیگه چی میخواد امشب اینجا   ..ا. حوصله ی دیدن هرکسی غیر از مهرشاد را در این شب کذایی داشت

_ خوبه که برادرتو خوب میشناسیش چقدر بیخیالو بیمسئولیته تازه دخترم شاهین تنهایی که نمتیونه این همه غذا رو بیاره تازه مهرشاد مثل عضو خانواده ی ما میمونه چطورمنو میبره دکتر میاره خوبه 

**************** 

 

وای لعنت خدایا چرا من امشب نمیمیرم راحت شم حالا تمام شب باید چشمم به این پسره بیفته  شین نمیدانست چرا یک دفعه تمام خشم و نفرتش متوجه مهرشاد شده بود گرچه میدانست سخت  ابلهانه است اوکه تقصیری نداشت مسلما عشق مهرشاد به او تاثیری در نظر حامی به او نداشت خنده دا ربود ولی شین احساس میکرد در این باز او باخته و مهرشاد پیروز شده است  

************  

به رحال ان شب شین با دلی خونین و قلبی پاره پاره زیر بار توجهات گاه به گاه مهرشاد که سخت عصبیش میکرد  تمام مدت از این سو به ان سو رفت به همه لبخند زد چای ریخت چا ی تعارف کرد زیر دستی گذاشت پوست میوه ها ی خورده شده را از زیردستی ها پاک کرد میز چید بشقاب گذاشت بشقاب برداشت  خلاصه تا ساعت سه نصفه شب میان هیاهوی میهمانها که میخواستند به هروسیله ای شده حواس پسر عموی بخت برگشته را از فوت مادرش پرت کنند گیج و بیروح نمایش تک دختر مهربان و جذاب فامیل را بازی کرد....

خسته و لهیده به خوا برفت و ساعت نه بود که با تکانهای دست مادرش از خواب بیدار شد

 

خواب الود بله کشداری گفت که صدای شارپ و سر زنده ی دانی را شنید

سلام خانوم خانوما حالت چطوره شین خیلی سرد گفت خوبم

دانی-چه خبرا

-شین-خبری نیست تو خوبی صدایش( برخلاف میلش  کمی مهربان شد )

_ خوب راستی شین یک چیزی  گفتم بهت بگم بدونی میدونم که مشتاق شنیدنش هستس

_شین یک لحظه قلبش ریخت_ چیه چه خبری

_دانی- ببین حامی پنج شنبه از تزش دفاع میکنه ساعت چهار  حتما بیا

_شین _ خیلی عمیق و پر درد گفت  دانی

_دانی_ چیه

_شین – دیگه احتیاجی نیست من همه چیزو بهش گفتم دیروز این کارو کردم

دانی از پشت تلفن جیغ کشید تو چیکار کردی

شین – بهش گفتم و اونم خیلی مودبانه برام ارزوی خوشبختی کرد

_ دانی با صدائی ارام گفت نمیدونم چرا این کارو کردی اما ..خوب لابد الان احساس ارامش میکنی

شین با طعنه گفت بد جور ارامش میان مردگان

دانی گفت اوم خیل یخوب شین راجع به این مسئله باهم صحبت میکنیم ولی گوش کن من فردا باهات یک کار واجب دارم ساعت 10 کافی شاپ فلفل سبز حتما بیا خیلی مهمه  حتما خوب

شین بیحال گفت باشه میام 

_ دانی پس فردا ساعت 10 میبینمت  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:20  توسط اندیشه فرزانه  |