اگرین انگار بخواهد درس پس بدهد تندو پشت سر هم به دکتراورژانس توضیح میداد
مریض با خونریزی شدید بینی مراجعه کرده نبض نامرتب حالت تاکی کارد داشته احساس نفس تنگی تهوع اخرین فشار 8 روی 6 بوده د رناحیه سینه احساس درد داشته پرسیدم ضربه یا تروما د رکا رنبوده الانم فوق العاده بیحاله تامپون اپی نفرین گذاشتیم نمونه خون گرفته شده فعلا هم خونریزی بند اومده در ضمن سابقه ی هموفیلی هم نداره دکتر سری تکان داد و گوشی را بر قلب شین گذاشت و کمی در سکوت گوش کرد و بعد گفت خب بنظرم باید ازش یه نوار قلبم بگیریم تا مطمئن بشیم از اقوامش کسی اینجا نیست
اگرین گفت نه خودش اومده
_ا خودش چطور نزدیکای اینجا بوده
_ نه اقای دکتر کار اموز دوره ی کامپیوتر جهاد دانشگاهیه اینجا برای درس خوندن میاد در ضمن پدرشون دکتر شیرازی همکار خودتونن برادرشماز بچه های دانشگاهه
_ جدی پس خوب میشناسیش بهرحا ل چیز مهمی نیست تو این گرما و افتاب شدید موارد خونریزی زیاده اما خوب تا این حدو این بیحال و قلب درد باید برسی بشه
- در ضمن اقای دکتر یک نکته هم یادم اومد این چند ماهه از این رژیمای دکتر اتکینز داشته از این پر پروتئینا جسته گریخته از برادرش شنیدم که گاهی ضعفوارزش داشته
- دکترناگهان نگاهش شیطنت ا امیز شدو گفت ای بلا انگار داداش رو خوب میشناسیا
- اگرین با تسلط بدون اینکه دستپاچه شود لبخدی زدو چیزی نگفت
- دکتر کمی جدی شدو گفت اوهوم خوب این رژیمای نادرستو سریع بخصوص اوناییکه فقط شامل پروتئین میشه اثرات خیلی بدی بخصوص روی قلب میذاره چون یکسری مواد چرب هستن که برای
کا رکرد قلب مفیدن ضمنااینکه ویتامینام ا زدست میره ولی بااین حال میتونه بعد از اتمام سرمش مرخص بشه البته اگه استیبل بشه و دیگه علامت نداشته باشه راستی حالا این داداشو پد رکجان چرا بالا سرش نیستن شین کمی مکث کردو گفت بله اااا پیداشون میشه
اگرین لبی پیچاند و گوشی را گذاشت شاید تا بحال قبل از این هزار بار اینکا ررا کرده بود زمانیکه دلش میخواست با شاهین تماس بگیرد و موفق نمیشد اکثر مواقع این شین یا مادرش بودند که گوشی را برمیداشتند البته اگر ساعات اخر شب بود یا شاهین خانه بود همین که مادرش با طعنه میگفت لعنت بر مزاحم لعنت شاهین چند دقیقه بعد ا زاطاقش به اگرین زنگ میزد انگار این قضیه یک جور قرار پنهانی بین مادرو پسر شده بود حالا هم به این امید واهی به خانه ی شاهین زنگ زد البته میتوانست به عنوان یک پرسنل بیمارستان به انها زنگ بزنددو خبر بدهد شین مریض است اما خوب میدانست با توجه به قلب مریض مادر شاهین چنین ریسکی خطر ناک است کمی فکر کردو بیاد مهرشاد افتاد و همان دم پدر شاهین رادر دل لعنت کرد که یک خط موبایل برای پسرش نمیخرد ا زهمانروز یکه مهرشاد بعد از ملاقات با شین به اوزنگ زده بود و گفته بوددیگر دخالتی در روابط او شاهین نمیکند شماره موبایلش را از او گرفته بود و د رجا محبت شین در دلش نشسته بود دختر ساده دل یکه تنها با یک ملاقات کوتاه نشان داد ه بود به احساس اگرین نسبت به برادرش احترام میگذارد
مهرشاد بلافاصله گوشی را برداشت
_ بله
_ سلام
_ ببخشید شما
_ من اگرینم
_ خو ب درسته امرتون
اگرین پیش خودش گفت چه بداخلاق بنابراین خیلی تندو جویده جویده گفت معذرت میخوام شاهین با شماست
_ نخیر نیست
_ میدونی کجاست
_ خانم اگرین من الان کار دارم شاهینم با پسر عمو و پدرش رفتن باغ خدا حافظ
_ نه قطع نکنید من باهاتون کار دارم
مهرشاد با بی میلی و کلافگی گفت بفرمائید
_ حقیقتش شین اینجاست تو بیمارستان حالش کمی ...هنوز جمله اش تمام نشده بود که مهرشاد ا زاونور اد زد وا ی خانم اگرین چی شده چه اتفاقی افتاده من الان خودمو میرسونم اونجا
**8****88
اگرین گوشه ی اطاق ایستاده بود و خوب مهرشاد را زیر نظر داشت که با چه غمو نگرانی به شین که بیحال روی تخت افتاده بود نگاه میکرد و به توضیحات دکترگوش میکرد ببینید اقا ی دکتر شما هم
ا زهمکارمون هستید چیز مهمی نیست ولی این نوار نشون میده که باید یک بررسی دقیق بشه و البته متخصص قضاوت کنه یک صدای اضافه هم من تو معاینه شنیدم من دکترمولانایی راتوصیه میکنم البته با توجه به اضافه وزنش مشکلات کم کاری تیروئید هم بعید نیست که اونم رو ضربان تاثیر میذاره بعد از رفتن دکتراگرین جلو امد و
مهرشاد پرسید نفهمیدی چرااینطور شده
_ به من که چیزی نگفت ولی به پلکاش نگاه کن قرمزو ورم کرده وقتیم دیدمش قطره های اشک رو صورتش ماسیده بود بنظرم خیلی گریه کرده بود مهرشاد جلو رفت و اهسته گفت شین شین حالت خوبه خانومی و چنان اخی وگفت و اهی کشید که اگرین با همان روش لوندانه که هیچ وقت ترکش نمیشد کجکی نگاهش کردو گفت خیلی دوسش داری نه
مهرشاد جدی شدو گفت چطور خوب خواهر دوستمه واخم کرد اگرین با تسلط گفت خیل یخوب بابا تر ش نکن من خودم اوستام ..... مهرشاد بیتوجه به اگرین دوباره به شین نگاه کرد که موهاش درهم کنارش ریخته شده و روسری بیمارستان بالای سرش مچاله شده بود
شین ناله ای کرد و سعی کرد چشمانش راباز کند مژه هایش بر اثر گریه ی فراوان به هم چسبیده بود به محض اینکه کمی خودش را با کشیدو نیم خیز شد و خواست نفس بکشد سرفه اش گرفتو دوباره حالش بهم خورد اگرین با محبت پشتش را میمالیدوبا محبت میگفت چی شده خانم خوشگل حساس نکنه واحد افتادی خوبه حالا راست بشین مهرشاد امد جلو وبه سمت شین خم شد و ارامو با محبت گفت چی شده چرا اینطور شدی شین با صدائ یگرفته گفت چیزی نیست بنظرم گرما زده شدم مرسی که اومدین شین د رهمان حال به اگرین رو کردو پرسید به مامانم چیز ی گفتی
اگرین لبخند زدو گفت خیالت راحت خودم ارنجش کردم شاهینو پیدا نمیکردم با مهرشاد تماس گرفتم و بعدجلو امد وسرم را برسی کردو گفت خانم سرمت تموم شده الان بهتری
شین گفت فقط سرم_ اگرین گفت خوب طبیعیه هم استرس هم فشا رپائین
_ شین گفت میتونم برم
_ چیه عجله داری اره میتونی بری میخوای یه استراحت کن شین گفت نه برم
- مهرشاد گفت باشه من میرسونمت
- _ نه زحمت میشه یک ازانس میگیرم
-
- _ ا اذیت نکن دیگه توماشین غریبه یک وقت حالت بد بشه
شین به همراه مهرشاد از بیمارستان خارج شد مهرشاد صندلی کنا ردستش را عقب کشید و بعد از اینکه شین نشست به ارامی ماشین را به حرکت د راورد بعد ا زمسافت کوتاهی مهرشاد در یکی
ا زکوچه های فرعی نگه داشت و بعد ا زمدت کوتاهی با یک پلاستیک یک عدد کیت کت و یک ساندیس پرتقالی برگشت و انها را جلوی شین گرفت و گفت بدون حرف اول چند جرعه از این ساندیس بخور بعدشم یکی کمی از این تا قند خونت تنظیم بشه شین بی اراده مثل بچه ی کوچک یکه حرف بزرگترش را گوش کند قبول کرد و یک جرعه ساندیس یک تکه شکلات خورد و بعد اهسته گفت بببخشید مهرشاد خیلی تو زحمت افتادی بعد مکثی کرد و یک دفعه گفت مهرشاد نمیخوام مامانم یا شاهین چیزی بفهمن میشه میتونی کار ی کنی
_ چرا چرا نمیخوای مگه چی شده خوب تو گرما زده شدی و رژیم بیرویه و بیقاعده داشتی حالت بد شده اینکه گناه نیست بعد انگار چیزی به نظرش رسیده باشد گفت اگرین میگفت خیلی گریه کرده بودی درسته همین حرف که از دهن مهرشاد بیرون امد باعث شد دوباره قطرات اشک ا رچشمان شین بیرون بریزد مهر شاد دستما ل کاغذی را به سمتش دراز کرد باشه شین چیز ی نمیگم من نمیدونم تو چته قطعا به منم چیزی نمیخوای بگی اما با این رنگ پریده و این حا ل بعید میدونم مادرت چیزی متوجه نشه
شین همانطور با لحنی گریه الود گفت خیلی داغونم نه
مهرشاد گفت اره متاسفتانه نمیدونم چه اتافقی افتادی ولی تو حسابی به هم ریختی
شین دوباره کفت مامان منو ببینه هم هول میکنه هم دیگه دست از سرم برنمیداره تا همه چیزو بهش بگم منم اصلا حو.صله ندارم
مهرشاد ماشین را به حرکت در اورد و دقیقا سر کوچه اسدی بود که یک دفعه دور زد و انطرف خیابان نگه داشت کمی با خود کلنجا رفت و گفت شین یک پیشنهادی برات دارم خوب من میتونم ببرمت یک جایی یک کمی استراحت کنی یک ابی به سرو صورتت بزنی و این روسری بیمارستان رو هم عوض کنی شاید این درست نباشه ولی خوب اگه دوست داری و میتونی حد اقل این لحظه منو مثل یک دوست یک برادربدونی قبول کن باور کن خدا شاهده الان تو برام مثل ملیکا میمونی فکر کنم با یکی دوساعت استراحت حالت بهتر بشه حالا هرجور راحتی میخوای هم تو خیابون بچرخیم میدونم چرخ زدن تو خیابون دوستداری و ارومت میکنه یا یک پارکی جایی هم بریم یک ابی بزنی به صورتت هرچی تو بگی شین که امواج سر درد مثل پره های هلیکوپتر در سرش میچرخید و او را به سر گیجه میانداخت لخت و کرخت و بی حس نگاهی به مهرشاد انداخت با خودش فکرکرد نه الان اصلا امادگی رفتن به خانه و روبه رو شدن با حقیقت وحشتناکی که انگا ردر خانه و گوشه ی اطاقش نهفته بود ندارد پس بهتر بود به کسی اعتماد کند و خود را به دستانش بسپارد و خوب چه کسی بهتر از مهرشاد کسی که لااقل اورا دوست داشت بنابراین تمام تمهیدات عاقلانه ای که از بچگی به او اموخته بودند همان قضیه پنبه و اتش و اینکه که از تنها بودن با پسری د رهر شرایط بپرهیزد براحتی دور انداخت و و چشمانش را به علامت رضایت بست و با زکرد
شین خسته سرش رابه صندلی تکیه داده و چشمانش رابست که مهرشاد ماشین ایستاد مهرشاد فورا پیاده شد و ودر را برای شین باز کرد شین سرش را کمی بالا کرد تا انتهای اپارتمان بلند سنگ گرانیتی طوسی تیره را ببیند شین درست متوجه ادرس نشده بود اما گمان میکرددر یکی ا زکوچه پس کوچه های شیب دار اطراف نیاوران باشند
وقتی شینو مهرشاد سوار اسانسور شدند و مهرشاد دکمه طبقه هفتم را فشا رداد یک ان شین به خودش امد داشت چکار میکرد صرف نظر از اعتماد در بست و تمام و کمال یکه به مهرشاد داشت اما خودش هم این شینی که در این مدت کوتاه دست به این همه کارهای عجیبو غریب زده بود نمیشناخت و تا بخواهد دست به حرکتی بزند یا بهانه ا ی بیاوردو برگردد اسانسور متوقف شد مهرشاد با ادب و مهربانی گفت بفرمایئد وقتی در ان راهروی نیمه تاریک که تنها با چراغ بالاسر درب واحد روبه روئی روشن شده بود منتظر بود تا مهرشاد قفل درب نرده ای فلزی را باز کند یک ان متوجه شد درب واحد روبه رو باز شدو سر زن همسایه با یک کپه موهای بلوند روشن از میان در بیرون امد و نگاه مشکوکی به شین با ان مانتوی چروک و روسری صورتی بد رنگ و مچاله انداخت
خوشبختانه در همان لحظه در باز شدو مهرشاد داخل شدو برق را روشن کرد و شین داخل شد و و هنوز در ورودی خانه بود که صدای احوالپرسی مهرشادو زن همسایه را شنید
شین یک راست رفت و روی مبل راحتی کهنه ای که بی تناسب با ان اپارتمان شیکو زیبا یک گوشه ی هال با بی سلیگی قرار گرفته بود نشست مهرشاد با یک لیوان اب و یک عدد قرص امد شین بی تامل قرص را خوردو اب ر ا سرکشید بعد گفت من با یکی سر دردم خوب نمیشه ها معمولا دوتا استاموینوفن کدئین میخورم راستی این چی بود
مهرشاد که داشت به سمت اشپزخانه ی اپن و کوچک میرفت برگشت و به لبه دیوار کوتاه ان تکیه داد و گفت با لحنی شوخ گفت خودت چی حدس میزنی شاید قرص خواب اور باشه
شین با تمام بد حالیو ناراحتی لبخندی زدو گفت چمیدونم خودت مثل شهود تو دادگاه به مقدساتت قسم خوردی من برات مثل ملیکام منم هرچی داد ی خوردم ........
مهرشاد با یک سینی میوه وچای بیسکوئیت برگشت و انها رو روی میز شیشه ای رو به روی گذاشت و خودش انطرف روی زمین روبه روی شین نشست و گفت شوخی کردم باهات تو اصلا مثل ملیکا نیستی اون خیلی محکمه قوی و بی احساس اون و مادرم عین همن زندگی برای اونا فقط یه جادهی مستقیمه اما تو خیلی شکننده ای خیلی احساساتیو دلپاک نزدیک شدن به تو خیلی جرات و ظرافت میخواد تو طاقت رفتارای زشت و غیر منصفانه رونداری خیلی زود خردو داغون میشی شین که با شنیدن این حرفها دوباره اشک تو چشماش حلقه زده بودو اماده ی گریستن بود گفت چیه مهرشاد داری مثل روانشناسا حرف میزنی از اونائیکه میان لبه ی یک بلندی وای میستن تا نذارن یک بخت برگشته ای خودشو بندازه پائین چیه از این سخنرانیت چه نتیجه ا ی میخوای بگیری .... بعد یک هو هیجان زده شد و با لحنی ملتهب گفت میخوای برات اعتراف کنم اره ... پس خوب گوش من عاشق یکی بودم مدتها بود اما او ن از من دور بود هیچ توجهی به من نداشت تااینکه با
دانی اشنا شدم خیلی اتفاقی بدو ن اینکه بدونم اون با اون فرد اشنائی دارم دلم خوش بود بالاخره یک دوست خوب پیدا کردم من دانی رو دوست داشتم بهش اعتماد کردم هر چی تو دلم بود بهش گفتم دانی تو اون مدت کوتاه مثل یک خواهر نداشته به من نزدیک شد طوری که من قبول کردم اون واسطه ی اشنائی منو کسیکه عاشقش بودم بشه تمام این مدت من این رزیم سختو گرفتم چون دانی گفت حامی دخترچاق دوست نداره منو دانی روز به روز نزدیک تر میشدیم تااینکه یک روز بیخبر از همه جا دانی عوض شد وانمود کرد که من مزاحمشم بعدشم یک روز با بد ترین لحن به من گفت دست از سر حامی بردارم و عشقم و چال کنم برم پی کارم اما ..اینجا شین صداش شکست و اشکاش سرازیر شد و با لحنی گریه الود گفت اما من نتونستم نتونستم بدون اینکه برای اخرین بار با حامی حرف بزنم خودمو از تو لجن تحقیرو تمسخر کسیائیکه منو جلوش یک دختر ابله هوسباز جلوه داده بودن بیرون بکشم دلم میخواست اون منو بشناسه من واقعی همین منی که تو میشناسی اونم حرفمو شنید خیلی مودبو سرد اما منو نخواست به همین سادگی ماجرا رو برا ی دانی گفتم اونم منو کشوند تو کافی شاپ به من اعتراف کرد که ا زاول خودش عاشق حامی بوده همینو بس ............ در ان سکوت و فاصله ی شیشه ای که بین شین و مهرشاد بود هر کدام در یک حال بودند در این سوی میز شین ارام اشک میریخت و اصلا اهمیت نمیداد مهرشاد چه فکر کند اصلا مهم نبود که او پیش یک پسر نه چندان نزدیک تمام ماجرای عاشقانه ی حقارتبارش را فاش کرده بود
دران سو مهرشاد در تلاطم عجیبی بود تلاطمی که فقط میتوانست با سفت و منقبض کردن عضلات صورتش بر ان فائق اید از سوئی حس حسادت به حامی کسیکه شین اینقدر عاشقانه دوست داشت دیوانه اش میکرد از طرفی دلش میخواست دانی ان دختر حیله گر وموذی را د رچنگال بگیردو خرد کند و از سوئی میخواست بله واقعا میخواست شین عزیزش را در اغوش بگیرد نوازش کند و به او قول بدهد که همه چیز درست خواهد شد اما در حال حاضر چه میتواست بگوید چطور دلش رضایت میداد که با شین برای ازدست رفتن رویای عاشقانه اش همدردی کند در حالیکه خودش عاشق شین بود