تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

شاید باید برای این قسمت یک عنوان مینوشتم و بس  اما انگار هیچ عنوانی نمیتونه حسهای مختلفو در هم برهمی رو که الان دارم بیان کنه معمولا موقع نوشتن یک موسیقی ملایم میذارم یک چیزی که منو از سستی افسردگی زندگی تلخی که دارم جدا کنه یک چیزی  انگار یک جورائی میخوام از این انا فعلی جد ا بشم و برم توقالب شین  ....درست عین وقتی که یک فیلمو از اخر میزنی اول بگذریم گفتم که همیشه یک موزیک ملایم باید اهنگ متن این مرور ذهنی وقایع زندگیم باشه اما امروز امروزیکه به دلیلی که امید وارم هیچ وقت مجبور به توضیحش نشم و بگذره و عین یک کابوس زود گذر تموم بشه حال هیچ موسیقی رو ندارم  امشب شب یلداست اما من دوست دارم تنها باشم هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه نه هندونه  یسبز نه انار نه دور هم بودن شاید فقط گل  اونم  که بی غمی چشماش دیونم میکنه وقتی به خاطر میارم که زندگی براش چه خوابهائی دیده اما خوب خوشبختانه این دفعه احتیاجی نیست که فکر کنم چون یک سند مکتوب دارم نمیدونم چی شد همون موقع ننوشتم یعنی برام سخت بود اما چند سال بعد وقتیکه فهمیدم دیگه هیچ امیدی نیست به شکنج شروع کردن به نوشتن و چقدر خوب چون شاید دقیق کلمه هاو جمله ها یا حالات الان دیگه بیادم نمونده بود ...

 

 

وقتی شین به دم در خونه رسید نفس بلندی کشید زنگ و فشار داد یک بار دو بار سه بار اما هیچ جوابی نیومد فوری دست برد تو کیفش   وکلید را از لاب هلای خرده ریزهای درهم کیفش بیرون کشید وقتی داخل خانه شد صدا زد ما مان

مامان کسی جواب نداد کسی چه میدانست شاید اگر مادرش خانه بود  شین انجام تصمیمش را به تعویق میانداخت و در این فاصله پشیمان میشد شاید هم نه راه دیگری پیدا میکرد انهم او که انقدر مصم بود خیالش از جانب پدر و شاهین راحت بود هردو تا ساعت نه به خانه نمی امدند کیفش را به زمین انداخت و با همان مانتو و مقنعه به کانا په ی نزدیگ تلفن رفت یک لحظه قلبش یک ضربهی محکم زد لبهایش فشرده شد غرورش اخرین تلاشش را برای منصرف کردنش کرد اما نه ..خوشبختانه شماره را حفظ بود جالب بود که فقط یک بار انهم میان شوخیو خنده ان را شنیده بود اما بهر جهت حفظ شده گرچه اصلا فکرش را نمیکرد روزی به ان زنگ بزند بنابراین گرفت       ....... 22 وهمان وقت در حالیکه صدای بوق را میشنید که کش میامد قطع میشد و دوباره کش میامد به ساعت نگاه کرد پنج بعد از ظهر بود

-بله بفرمائید.....صدای بم دلنشین خودش بود

-معذرت میخوام منزل اقای فرزان

_بله بفرمائید

-من شین هستم

-اه بله صداتونو شناختم ولی راستش شک کردم حالتون چطوره

-ممنون متشکرم ببخشید اقای فرزان حامی فرزان قبل از اینکه باهاتون صحبت کنم باید بگمکه موضوع صحبت من شاید براتون عجیب باشه نمیدونم بعدا شما چه فکری میکنید شاید منو یک دختر سبکسر بی پروا بدونید

- نه این حرفا چیه من شخصیت شما رو میشناسم

-میدونید من وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی زود تفاوت بین ایده ال ذهنی و واقعیت و درک کردم خوب انتخاب رشته ی من یک جور به هدفم که صرفاوارد شدن به دانشگاه بود بستگی داشت من رشته ی  دیگه رو دوست داشتم و

 یک فضا ی دانشگاهی دیگه بنابراین خیلی راحت بگم که برخلاف اکثر دخترا هیچ توجهی به همکلاسای پسرم نداشتم

تا اینکه موجباتی پیش اومد تا با شما اشنا بشم شما بین همه دانشجوها از همه متینترو اقاتر بودین اولش فقط حس احترام بودو بس ولی بعد از یک مدتی این احساس رنگ دیگه ای به خودش گرفت در واقع من به شما علاقمند شدم......شین نفس بلندی کشید  و منتظر شد

-حامی- شما فکر نمیکنید من با این حرفها خیلی مغرور بشم

-نه در واقع اصلا به همچین چیزی فکر نکردم ولی خوب یک جوری احساس کردم اون ادمیکه من دوسش دارم ظرفیت شنیدن این حرفا رو داره

- خواهش میکنم خانم شین من به این احساس پاک شما احترام میذارم ول یمیدونید منتو زندگی هدفای زیادی دارم ادامه تحصیل خارج شدن از کشور و نمیتونم خودمو به کسی وابسته کنم حالا  از دست من چه کاری برای شما برمیاد

-شین با حالتی تسلیم گفت از دست شما ..من انتظاری از شما ندارم

-حامی-من ارزو دارم شما موفق بشین و این احساس پاکتونو به کسی تقدیم کنید که لیاقتشو داره و منو همیشه بهعنوان یک دوست کوچک خودتون به حساب بیارین

- ممنون خواهش میکنم

- خداحافظ

-خداحافظ

 

88888888888888

صدای یکنواخت بوق و گوشی تلفن که در دستش سنگینی میکرد گوشی را روی تلفن گذاشت تمام شد کمی مبهوت بود با اینکه شاید انتظارش را داشت  خوب اینپایان تمام ان احساسات گرم و شیرین ان چند ماهه بود حالش چطور بود او خدایا شاید شبیه کسی بودکه بی محابا از بالای صخره ای خودش را پرتاب کرده باشد و در نیمه راه به خود بیاید. نه احساس تاسف داشت نه خشم نه غم بلکه تنها از جسارتش یا شاید هم از حماقتش متعجب بود. خدایا تا دیروز او دختر سادهای بود دختریکه همیشه نقل قصه ی گستاخی دختران دیگر اورا متعجب میکرد یا حتی شاید انها را سرزنش میکرد ولی بهر حال این اخرین راه بود  نمیتوانست بگذارد حامی برود... برود و هیچ وقت از زبان شین نشنود که چقدر اورا دوست داشته یا چطور عاشق او شده است فکرش را بکن  مثلا یک روزی دانی با تمسخر به او بگوید راستی اون دختر تپله دوست من نمیدونی چقدر از تو خوشش میومد یاحامی خودش از واکنشهای شین از عشوه ها و دلبریهایش حدس بزند و حداکثر بگوید چه دختر لوندی انگا رمیخواست با من اشنا بشه  نه این همه احساس یک اعتراف جدی و راسخ میخواست چیزی که جای تردید باقی نگذارد   احساس غم احساس تمام شدگی کم کم به سراغش امدند اشکهایش هم شروع به نوازش دادن مردمک چشمانش را کردندولی نه نمیخواست گریه کند و به طرز عجیبی احساس پشیمانی نداشت با خودش تکرار کرد بله باید میگفتم چون دیگر نمیدیدمش

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین در تختخواب غلطی زد و به کند ی چشمانش راباز کرد ..نور از پنجره ی اطاقش که رو به پاسیو بود عبور کرده و خود را روی میز تحریرش پهن کرده بود معلوم نبود چه کسی پرده ی ضخیمی را که برای نیمه تاریک بودن اطاقش همیشه کاملا میکشید به کنار زده بود سرش سنگین بود و درد میکرد ساعت چند بود از میزان روشنائی افتاب میتوانستی حدس بزنی ساعت 8 یا نه باشد دو هفته ی گذشته را شین شبی دو تا سه ساعت خوابیده بودو حالا این خواب طولانی ولی باز احساس خستگی میکرد چیزی اذیتش میکردنا خوداگاه دستی به لباس خوابش کشید ولی  با کمال  تعجب بجای لمس نرمی پارچه پنبه ای لباس خوا ب کهنه زبری مانتویش را حس کرد یک دفعه نیم خیز شد  نگاهش بر روی کتاب افتاده پای تخت سرید ان را برداشت چشمان اسرار امیزی که رو ی جلد کتاب به او نگاه میکردند همه چیز را به خاطرش میاوردند

وا ی.نه چطور ان ساعات طولانی را خوابیده بود در حالیکه تمام رویاها و خواب خیالات این چند ماهه اش رو به پایان بود از جا بلند شد مانتویش را از تن کرد به اشپزخانه رفت خنده دار بود  احساس گرسنگی حتی در بدترین مصیبتها اورا ترک نمیکرد بنابراین پشت میز نشست و برای اولین باردر طول این چند ماه صبحانه ی غیر رزیمی خورد  وقتی لقمه کره مربا را به لب میگذاشت احساس میکرد دارد جنایت میکند    ولی یک زن ناتوان پیر با صدایی خسته به او میگفت نه دیگر فایده ای ندارد   تو باید به خودت کمک کنی  سیرو بیزار از خود جا بلند شد  او حتی نگاهی به مادرش که  خسته از قلب درد صبحگاهی گوشه ی پذیرائی رو ی مبل دراز کشیده بود نینداخت  و یک راست به طبقه ی بالا رفت

 

طبقه ی بالا وسیع خالی از اثاثیه با ان پنجره های بی پرده ودکور دیواری چوبی خاک الود  ان اشپزخانه در هم و شلوغو سینک ظرفشوئی زنگ زده کابینتهایی که درهایش باز بود همه و همه  برای شین یک معنی را تداعی میکرد ترک کردن وانهادن جا گذاشتن شاید اینکاری بود که باید بزودی انجام میداد  اهسته به سمت دکور چوبی رفت تا واکمنش را بردارد و خود را تسلیم خلسه ی موسیقی کلاسیک کند.... ان ضربه های ارام و تند  به او جرات فکر کردن میدادو درست مثل وقتهائی که با مسائل ریاضی خلوت میکرد  اجازه میداد تا بر روی پیچیدگیهای ذهنش متمرکز شود روی میز چوبی کهنه ی چوبی جهیزیه ی ماد رکنار پنجره نشست و به سطح ناصاف میز خیره شد درست انگار تمام داده هاو مجهولات مسئله انجا حک شده باشداما واقعیت این بود که او داده های زیادی نداشت تنها چیزیکه برایش مشخص بود عشق حامی بود اینکه او بزودی از پایان نامه اش دفاع میکرد و دانشگاه را برای همیشه ترک میکردو فضای تلخ و خالی ان را برای شین بجا میگذاشت

 

و دانی ...اخ ..دانی دنیائی از مجهولات بود با وجودیکه با کلمات درشتو بیرحمانه موضعش را کاملا مشخص کرده بودو پا ی خود رااز ارتباط  با حامی بیرون کشیده بود و با صراحت اعلام کرده بود اورا بازیچه قرار داده اما....اما شین نمیتوانست باور کند ان همه مهرو صمیمیت و یکدلی در طول این ماهها ساختگی باشد دانی هرچه بود هر چقدر رک و بی ملاحظه اهل نقش باز ی کردن نبود ..اما نه....نه حالا وقت فکر کردن به دانی نبود تنها حقیقت دل بیقرار شین بوود که نه نمیخواست ونه میتوانست قصه ی عشقش را نیمه تمام رها کند  هیچ کس دقیقا هیچ کس در این عالم حق نداشت به احساس شین دستو رالعمل دیکته کند که کی عاشق شود و کی دست بردارد ......دیگران مختار بودن اورا تنها بگذارند مسخره اش کنندو حیثیت عشقش را لگد مال    ...اما هیچ چیز در نظر او ننگینو قابل سر زنش نبود حتی اگر زشت ترین دختر عالم بود .... نه او اجازه نمیداد بی هیچ تلاشی پیکر عشقش به باتلاق فراموشی رود ....شین با این فکر ا زجا برخواست و شروع به راه رفتن در طول و عرض سالن وسیع کرد  و بعد یک دفعه فکری به ذهنش رسید ..نه.....نه ... با تکان دادن سرانگا رمیخواست ان را بیرون بیندازد  ایستاد دیگر طاقت ان فضای دلتنگ کننده را نداشت

 

 

 

 

سراسر روز سرگردان از این سو به ان سوی شهر رفت تا ان فکر مزاحم ر ا از سرش بیرون کند و صدا ی وسوسه امیزیکه او را به عملی کردنش ترغیب میکرد خاموش کند ابتدا به سینما عصر جدید رفت و همانطور که روی سکوهای کناردیوار   مجاور پله ها نشسته بود  و زوج های دانشجو را ان موقع جائی بجز  سینما برای یک مغازله ی کوتاه نداشتند نگاه کرد  و حالش بدتر شد لحظه ا ی خود ش و حامی را به جای انها تصور کرد و بعد به تصور احمقانه اش خندید و د راخر خنده ترسید خدایا نکندد رحال دیوانه شدن بود...

 

 

بعد از تمام شدن فیلم سر بالائی خیابان را به سمت بلوار کشاورز طی کرد و انگار روزی عادی باشد به پارک لاله رفت و بادید کارشناسانه ای جزئیات ظریف طراحی پارک را زیر نظر گرفت و همچنان که به شمشادهای کوتاه حاشیه ی پیاده رو دست میکشید به سمت موزه ی هنرهای معاصر رفت تا خود را در ان لابی ها طولانی رمپ ها و زیبائی اثار غرق کند  بعد از دیداری در حد رد شدن از مقابل اثار عاقبت خسته به کافی شاپ موزه رفتو سفارش قهوه ی تلخ داد ..  فنجان قهوه به دست   به منظره ی روبرو خیره شده بود خودش هم دقیقا نمیدانست چه میکند  هیچ چیز تسکینش نمیداد نه از فیلم چیزی فهمیده بود و ا زیبائی اثار لذتی  برده بود...کسی برای

 دردو دل نداشت  نه اینکه دروغ بود شاید حوصله تعریف ماجرا نداشت  میدانست دیگران به عشقی که از سوی یک زن اغاز شود اهمیتی نمیدهند  همه چیز باید با اصرارو پیگیری مردها اغاز میشد تا شکوه داشته باشد .. از بدبختی با خدایش هم چندان صمیمی نبودو فکر میکرد دست به دامن خدا شدن مخصوص ادمهای مومن است چطور جرات میکرداز خدائیکه حتی یکبارعباداتش راانجام نمیداد درخواست کند در صورتیکه صفی طولانی از انسانها ی واقعا نیازمند در انتظار لطف خدا صف کشیده بودند فنجانش را به ارامی روی میز گذاشت و خود را تسلیم کرد درست مانند شناگری ناشی که اسیر وسوسه ی ابی عمیق تیره ی دریا میشود...شین محزون وغمگین از شکست و تسلیم از موزه ی هنرها خارح شد و به سمت بالا رفت درحالیکه نمیدانست سالها بعد در حالیکه هیجان زده و مضطرب است همین راه را به سمت موزه طی میکند در حالیکه تسلیم اولین رابطه ی عاشقانه ی خیانت امیز ش شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:8  توسط اندیشه فرزانه  | 

خانوما اقایون پیاده شین اخر خطه   میدون انقلاب

 پیاده شین صدای عصبانی و کلافه ی یک دختر دانشجو با کلاسوری در دست  - خانوم نمیخوای پیاده شی 

 شین  که تمام مسیر راه میله ی عمودی مجاور صندلی اتوبوس را سفت گرفته بودو با جدیت و مقاومت فقط به ردیف ساختمانهای چند طبقه و اداراتو مغازه های کهنه و گرد گرفته ی  که متناسب با سرعت اتوبوس از مقابل چشمانش رد میشدند چشم دوخته بود حلقه ی انگشتانش را باز کرد و به همراه جمعیت  از اتوبوس خارج شد بدون تلاش خاصی ارام راهش را از کنار سینما بهمن  به سمت دانشگاه تهران  ادامه داد  او به هیچ چیز خاصی فکر نمیکرد   و موازی با نرده های بلندیکه محوطه دانشگاه را از خیابان جدا میکرد راه میرفت  وقتی به سر در سیمانی دانشگاه رسید از خط کشی عابر پیاده به انسو ی خیابان رفت    و انگار با هدف قبلی برای خرید کتاب  به میدان انقلاب امده باشد به کتابهای چیده شده در ویترین نگاه کرد  فقط نگاه   بدون اینکه چیز خاصی بخواهد   تا اینکه   یک کتاب  توجهش را جلب کرد دستش را در جیب مانتویش برد و بعد در کیفش  یک راست به داخل مغازه رفت و خانه ی ادریسی ها نوشته ی غزاله علیزاده را خرید یک کتاب دو جلدی کمی گران بود   در بازگشت

 ا زمغازه  تنها 150 تومن داشت مهم نبود به راهش ادامه داد رفتو رفت و تا به تاتر شهر رسید همچنان ذهنش قفل بودبه انطرف خیابان رفت و چشمش به

مجسمه ی فرهاد قفل زن اثر پرویز تناولی افتاد....یک دفعه سرش را بالاکردو تمام ساختمان بلند تاتر را دید  و  مانند زنی دلشکسته که با دیدن امام زاده اشک

ا زچشمش جاری میشود  بغض عجیبی در گلویش بالا امدو چشمانش خیس شد  ....یاد انشب....تاترشهر ......    دوستی با دانی .  ......تا صبح بیدار ماندن در منزل دانی.......دردودل عاشقانهاش....شوخیها...صمیمیت دلچسب میاناشن......  

 .نقشه ی دانی برای   اشنائی او وحامی .....  . رژیم غذایی ....ورزش.....رقص همراه بارویا ....   میهمانی نگاه های حامی      ............و خیلی چیزهای دیگر افتاد .و اخر سر کلمات ازار دهنده ی  حرفهای دانی در ایستگاه اتوبوس د رمغزش تکرار شد.......تو....چاق.... بهتره فکرشو نکنی ......مسافرت علمی تولد ....  پدرم   مادرم..دانی بیا گردش کنیم ......بازی خنده دار عاشقانه.........اخرین بار ندیدن حامی ........تز پایان نامه هلیا تمسخر........

 

 یاد اوری کلمات جمله ها تصاویر خاطره ها   باعث شد قلبش ندای التماس امیز سر دهد و بنالد ....نه قرار نبود اینطوری بشه ....من دانی رو دوست داشتم .... چرا .....  ...وای نه زشته اینجا جای گریه نیست  ...من نباید گریه کنم ....    بهتره یک جا بشینم     ....... اهان یه نیمکت .........خستم چقدر سرم درد میکنه ....من باید فکر کنم ......... ولی نه... خدایا .........قلبم چرا اینجوری میزنه .... نه  من اجاز ه نمیدم ..من ...من نمیذارم کسی این حق رو از من بگیره ....حق دوست داشتن ... 

 وا ی خدایا یعنی دیگه نمیبینمش ............................

 

شین بعد از نیم ساعت توانست به خودش مسلط شود بسیار خسته  و سخت گرسنه بود نه پول داشت غذایی بخردو نه پول کافی برای برگشتن با تاکسی به خانه  داشت تمامش را کتاب خریده بود  راستی چرا شاید بخاطر ان دو جفت چشم خاص رو ی کتاب گرچه بعدها یادش امد نقد کتاب را جائی خوانده است

 

اومجبور شد تمام راه طولانی تا خانه راایستگاه به ایستگاه با اتوبوس برگردد  وقتی به خانه رسید یکراست به اطاقش رفت  و روی تخت افتاد

     مادر به سرعت به اطاقش امد

 

ـشین تا حالا کجا بودی

ـ هیچی مادر حالم خیلی بده میشه تنهام بذاری

ـ رنگت پریده شین چیزی خوردی

ـنه نمیخوام

ـ شین

ـ مامان ول کن حوصله ندارم میخوام بخوابم****

 

یکساعت بعد مادر دزدانه به اطاق امد شین بشقاب غذا را نیم خورده رها کرده بود و وبا مانتو خوابش برده بود مادر سینی را اهسته برداشت و موقع رفتن چشمش به دو جلد کتاب افتاد که پائین تخت افتاده بود  خانه ی ادریسی ها کتابی   که شین هرگز تمامش نکرد

 

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

 به حاشیه ی خیابان نرسیده بود تا تاکسی بگیرد که دانی صدایش کرد تقریبا به طرفش دوید

ش_ بابادختر کجائی  دانشگاه چرا نمیای  انگار امتحانات شروع شده ها امارم که غیبت کردی نیومدی

د_ ای بابا ول کن حذف پزشکیش میکنم  اینم چون دیشب از سفر اومدم وقت داشتم حسابی بخوابم اومدم امتحان دادم تو اوضات چطوره

ش_ من بیچاره میدونیکه باید چندتا پیش نیاز پاس میکردم همه هم سه واحدی باور نمیکنی هفته ی پیش 4 تا امتحان داشتم اینم که گند زدم با اجازت

د-         ای بابا پس دیگه راحت شدی

-    ش     _ اره تقریبا  دو واحد عملی ازمایشگاه دارم خیلی سادس اخر هفته ی اینده

د-         ما ل من تازه شروع شده یکی که حذف شد اینم امروز دو تام تا اخر هفته هفته ی دیگه هم دوتادارم

د-         راستی تاکسی بگیریم من حال پیاده روی ندارم*******

 

-د         _ اقا همین جا نگه دار

        شینو دانی در حاشیه ی اتوبان سر کوچه ای که منزل دانی در ان واقع بود    کنار ایستگاه اتوبوس پیاده شدند

     دانی خیلی با بی اعتنائیو شل به شین تعارف کرد میای خونه

      شین علاوه بر اینکه از برخورد مادر دانی دلخور بود هیچ اشتیاقی در چشمان دانی ندید  لبهایش را به هم فشرد و اهسته گفت نه مزاحم نمیشم این اواخر  خیلی بهت زحمت دادم ودوباره با بیان این جمله و بی تفاوتی دانی... با یاد اوری وقفه ای که در دوستی و صمیمتشان افتاده بود وبه وضوح فضای ارتباطشان را سردو ابری کرده بود کامش تلخ شد   .دانی خیلی چدی  گفت اره شین اینجوری بهتره بیا همین جا بشینیم تو همین ایستگاه خلوت    یا شایدم بهتره بریم بالاتر از پل هوائی بریم پارک انطرف

-ش         نه دانی بهتره بشینیم  من کمی خستم

       دانی مثل همیشه اینطور شروع کرد

-         خوب تعریف کن ببینم او همیشه همینطور فرد مقابل راخلع سلاح میکرد

      شین جواب دادم هیچ خبری نیست همون درسو امتحان که گفتم  ......سکوت کوتاهی برقرار شد

     شین مجددا پرسید خب دانی تو بگو کجا بودی کجا رفتی

       دانی با ژست مغرورانه و ناخوشایندی که به تازگی جایگزین رفتار صمیمانه زیبای قبلیش  کرده بود گفت

-         به یک سفر علمی تحقیقاتی مهم رفته بودم باتعدادی اساتید برجسته و من درجریان پروژه هاشون قرار گرفتم  و..... چند دقیقه ای شین به سخنان دانی که مملو از اصطلاحات انگلیسی و فخر فروختن به موقعیت خودش و تحت تاثیر قرار دادن اساتید  بود گوش داد تادانی صحبتش را با این جمله پایان داد راستی حامی هم همراه ما بود تو این سفر  البته پدر اونو با خودش اورده بود از اولم قرار ما این بود این همون تورعلمی ایرانگردی بود که گفتم پدرم به مناسبت تولدم راه میندازه جالبه بدونی اونجا دوباره برام تولد گرفتن بابام اصلا اون جشن مسخره ی تولدمو قبول نداشت میگفت چیه یک مشت دخترخود نماو پسرای سطح پائینو دعوت کرده بودی  دانی در ادامه ی حرفهایش با تسلط به لبخند خشک شده بر لبهای شین نگاه کرد و با نگاهی تیز  ادامه داد نه فقط پدر بلکه همه یا ستادا سر منو حامی بیچاره غر میزدن و نصیحت مون میکردن خدا رو شکر این اخریا رفتیم ویلای خزر شهر خالم تونستیم  قالشون بذاریم  حامی بیچاره میگفت دانی دیونمون کردن اینا  بیا یک کمی

 گرد ش کنیم  ...دیگر بر صورت شین لبخندی نمانده بود بوضوح احساس میکرد عضلات صورتش کشیده میشود و با وحشت مشاهده میکرد جذابیت خشن چهره وحشی دانی برایش رنگ میبازد و به تهدیدی سخت تبدیل میشود بخصوص که دانی در جملات اخرش عامدانه سعی میکرد  چیزی را به شین القا کند که همیشه با وجود اصرار شین تا بحال بصراحت  انکارش میکردو ان نوع صمیمت و روابط دوستانه حامی با او وخانواده اش بود که دانی همیشه اصرار داشت ان را خیلی ساده و فارغ از کششهای دختر پسری معرفی کند

-         این فکر چقدر تلخ بود شین حالا احساس میکرد در چنگال اهنین ایستگاه اتوبوس لعنتی دارد له میشود  و بدون انکه بخواهد  گفت اتفاقاامروز حامی رو دیدم پس این سفری که بهش اشاره میکرد همین بوده که یک دفعه دانی با خشمو حیرت گفت حامی رو از کجا گیر اوردی

-         شین اهسته گفت من گیرش نیاوردم دانی اتفاقی بهم برخوردیم سلام علیکی کردو یک جمله کوتاه گفت

      یک دفعه دانی حرکت زشتی به لبهایش داد و گفت میدونی شین بهتره دیگه از فکر کردن به حامی برداری من بخاطر خودت میگم و بعد با مهربانی نچسب و مصنوعی گفت میدونی شین چیه وقتی فکر میکنم میبینم تو این باز ی تو خوب عمل کردی

    شین گفت منظورت چیه کدوم بازی

-         دانی با بیرحمی ملایمی گفت همین بازی عاشقانه و خنده داریکه شروع کردی خوب حقیقتش میدونی من ازاولم میدونستم این علاقت بیفایدس ولی خوب دیدم چاقی گفتم بلکه یک انگیزه بشه تو لاغر بشیکه اتفاقاخوبهم جوا بدادو با نگاهی که مثلا میخواست به ان رنگ صمیمیت بدهد گفت میدونی شین اصلا فکر نمیکردم بتونی اینقدر خودتو خوب لاغرکنی بقول بابا میگفت واقعا قدرت این علاقه تونست شینو تغییر بده و خوش اندامش کنه که شین پرید وسط حرف دانیو گفت پس به پدرت گفتی که دانی ترسیده گفت نه منکه چیزی نگفتم ولی تو نیست تن صدات بلنده بنظرم از راه کولر صحبتامونو شنیدن  شین ناراحت نباش پدرم ادم روشن فکریه همیشه ازتو مقابل مامانم دفاع میکنه شین پوزخند ی زد حرف مامانت چیه دانی جوا بداد ای بابا اون یک زن خودنماست فکر میکنی تومهربونی چون چاره ای جز مهربونی نداری تا دیگران تورو دوست داشته باشن او نمیگه مهربونی دکون توئه شین

 

 

دانی خوب صبر کرد تا شین همه ی حرفهایش زا هضم کند و دراخر ضربه ی ا صلی را زد و گفت راستی چه خوب شد حامیرو دیدی چون اون امروز اخرین واحدشم امتحان داد تو این سفرم کارای تکمیلی پایان نامشوانجام داد تقریبا ده روز دیگه دفاع میکنه  بعد از اونم فکر کنم سرو کارش بیفته ساختمونامور اداری دیگه هم این ورا پیدا ش نمی شه فرصت خوبیه شین میتونی فراموشش کنی البته اگر اصرارداری من روز دفاعشو بهت خبر بدم اما میدونی بهتره نیای چون میترسم جلو هلیاو سپیده مضحکه بشی میدونیکه چقدر بد جنسن   ...شین اهسته انگار که با خودش زمزمه کند گفت لابداونام از راه کولرخونتون فهمیدندرسته...   در همان حال اتوبوسی مقابل  ایستگاه ایستاد و شین حتی بدون انکه ادرس ایستگاه بالای شیشه ی اتوبوس را بخواند سوار شد    او فقط میخواست دیگر انجا نباشد

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

در اولین ساعات روز بخصوص که دیگر کلاسهای دانشگاه تعطیل بود و دانشجویان در این مقطع فقط برای امتحان دادن به دانشگاه میامدند محوطه ی حیاطو کلاسها اغلب خالی بود ساعت دقیقا هفت بود و شین میدانست که امتحان زودتر از ساعت 8..10 دقیقه شروع نمیشود بنابراین جزوه به دست قدری

د رمحوطه چرخید و چون  چهره ای اشنا ندید  اهسته به اولین کلاس خالی رفت  تا برای اخرین بار با ان فهرست اسامی خلوت کند  شین به حافظه ی کوتاه مدت خیلی اعتقاد داشت و فکر میکرد جدا موثر است بنابراین ذهنش را از همه ی دغدغه ها خالی کرد و با دقت شروع به مرور کرد

 

 

Cercis    siliquastrum         ارغوان معمولی

 

Populus     nigra var italica             تبریزی

 

Ulmus      galbra   pendula      نارون مجنون

  

خواندن این اسامی شین را به زمزمه ی وا ی کش داری واداشت تا دقیقا به یک اسم ساده رسید

 

         Selix alba               بید مجنون    ....شین با خودش فکر کرد چه قشنگ. واز سادگی تلفظش خوشش امدو تکرار کرد selix alba    ………..selix alba    بید مجنون  که سلامی با صدائی اشناو خاص زمزمه اش را قطع کرد

_ سلام حالتون چطوره   ....سخت دارین میخونین ها 

شین دست پاچه نیم خیز شد

_اا اره اره نه بابا چی میگم منکه اینارو حفظ نمیشم گفتم این لحظه

های اخر بخونم

 

حامی جلوتر امد و چهار پنج   تک صندلی انطرفتر نشست   بر چهره اش اخم شوخ فوق العاده دلپذیری نقش بست و گفت حقیقتش منم حفظ نیستم گرچه فرصت زیادی هم نداشتم که بخونم چون تازه از سفر اومدم اما  چون قبلا روی نمونه ی واقعی اینا کار کردم یک چیزائی ته ذهنم هست که میدونین بخاطر تزم بوده   ..راستی شما چیکا رکردین

 

شین لبخندی از ته دل زد و رهاو بدون استرس گفت فعلا کنارش گذاشتم تا بعد ا زامتحان جدا پیگیریش کنم

_ درسته اما هیچ وقت خودتونو بطور کامل ا زموضوع پایان نامه دور نکنین هردوسه روزی یک سری به یادداشتاتون بزنین ........ تازه حامی به حرف زدن افتاده بود و شین میخواست مثل مریدی پای صحبت مرادش تاعمردارد شنونده ی این سخنرانی فاضلانه باشد که مسئول امتحانات که زنی چادر ی و جدی بود  گفت لطفااگه میشه کلاسو تخلیه کنین برین محوطه.... داریم برای امتحان اماده میشیم که حامی سریع ا زجا بلند شد و تا شین به خودش بجنبدو کیفش را بر دارد رفته بود.. زمانی هم که شین به راهروی ووردی رسید یکی دوتاازدوستانش اورا محاصره کردند و همان زمزمه های قدیمی که بچه ها د رمواقع امتحان به زبان میاورند را بیان کردند که ایوای هیچی نخوندیم و چقدر اسامی سخت بود و شین کلافه  دزدانه میان نگاههای مواجه انها بدنبال حامی گشت واورا خیلی دور در حلقه ای از دوستانش یافت.

 

5 دقیقه به پایان وقت امتحان باقی مانده بود فایده ا ی نداشت او اسامی را بخاطر نمیاورد از جا بلند شد و  ورقه اش را با تاسف به مسئول امتحان تحویل داد  البته خودش میدانست که نهایتا 12 یا 13 میگیرد و خودش را شماتت میکرد ...حقته این همه ارتیست بازی تو فرجه ی امتحان در فاصل ی دوروز گذشته مسلما خوب درس نخوانده بود و حتی اگر12 هم میگرفت زیادش بود

 

حیاط بسیار شلوغ بودو شین تنبلانه از دانشگاه خارج شد هیچ علاقه ای به شنیدن جواب سوالات بعد از امتحان نداشت چیزی که فقط اشفته اش میکرد   او فقط میخواست به خانه برودو با خیال راحت چند ساعتی بخوابد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

دستگیره ی در وروددی هال کوچک چرخید و شاهین غرولند کنان جلو تر از پدر وارد شد و خود را روی

 کانا په انداخت و گفت  بابا جان بفروشین این باغو راحت کنین مارو از صبح گرفتار یک مشت ادم زبون نفهم شدیم

 مادر از اشپز خانه بیرون امد _ چی شده باز که پدر که روی صندلی مینشست و از زیر شیشه عینک دور سیاهش  ارام و با طمانینه  اوراقی که در دست داشت نگاه میکرد گفت

_ هیچی اقا یک روز وقت گذاشته منو برده باغ اینقدر عین این پسر بچه ها ی کوچولو بد عنقی کرد من جلوی مردم خجالت کشیدم با باغبونم که کارش نزدیک بود به دعوا  بکشه

مادر که ا زهیچ فرصتی برای متلک گویی به پدر کوتاهی نمیکرد گفت معلومه این همون پسر کوچولوئیه که از بچگی پرو بالش دادی کردی همه کاره ی  خونه حالا دعوا سر چی بود

پدر در حالیکه قسمت اول گفته های مادر را بکلی نادیده گرفته بود گفت هیچی برای یک موضوع بی اهمیت.... که شاهین دادش در امد چچچچچچی بی اهمیت مرتیکه ..... نصف باغو کدو گوجه

خیا رکاشته فروخته مام که انگا رنه انگار

پدر جواب داد اون سی ساله که برای ما کار میکنه یک حقوق بخور نمیر ناچیز میگیره حالا یک گوشه باغ کدو گوچه خیار کاشته چند غازم بده به تو

_ درختارو چی برای چی الوها رو قطع کرده

_ بار نمیداد خوب خشک شده عوضش اون همه نهال سیب کاشته ...که شاهین حرفش را با تمسخر ادامه داد که معلوم نیست چند سال دیگه بار بده و ادامه داد_ اصلا به من مربوط نیست و بعد دوباره انگار راضی نشده باشد گفت نه من حالیش میکنم  یک روز میرم حسابشو میرسم

شین همانطور از داخل اطاق به بحثو گفتگو های نچندان خوشایند همیشگی گوش میداد  با خودش فکر میکرد شاهین حتی به ذهنش هم خطور نمیکند او امروز اگرین را دیده یا با مهرشادبه گردش رفته است

اوهمانطور که به ردیف طولانی اسامی لاتین درختو درختچه ها مینگریست و متقاعد میشد که مطلقا تا پس فردا قادر نخواهد بود انهمه اسامی لاتین را در مغزش جا ی دهد دوباره  به یاد مهر شاد افتاد و رفتارش را با او تجزیه تحلیل کرد از خودش میپرسید ایا بالاخره توانسته منظور اصلیش را به مهرشاد برساند یا نه طبق معمول یکی به نعلو یکی به میخ زده و انقدر لفافه بازی کرده که پسرک گیج شده  ..نه حقیقت چیز دیگری بود عشق خالصانه و پاک مهرشاد هم اورا میترساند و نگران میکرد و هم درست مانند کمربند ایمنی اویخته به ریسمان یک صخره نورد اورا به نقطه اتکائی وصل میکرد که دقیقا نمیدانست چیستو  کجاست ولی هرچه بود انقدر مهم و حیاتی بود که مانع میشد که او   با کلماتی سخت و بی مهر به او بفماند به شخص دیگری علاقه دارد

نه الان حوصله نداشت به این مسئله فکر کند او باید واحد پس فردا را پاس میکرد بنا براین دوباره خودش را سر گرم اسامی لاتین   کرد  یک لحظه به یاد دانی افتاد به جدول بزرگی که به دیواره ی اطاقش وصل بود و شکل گیاهان و اسامیش رو به روی چشمش بود  او همیشه با این روشهای ابتکاری درسها را یاد میگرفت در واقع فردا امتحان درسی بود که او با دانی و حامی مشترکا داشت چقدر دلش برای دانی تنگ شده بود  حالا دلگیریش از دانی چه دورو بی اهمیت بنظر میرسید  اصولا شین همینطور بود بد بختانه هرگز قادر نمیشد از خیال دوستانش دست بکشد مدتها حرص میخومردو نقشههای عجیب میکشیدو اخر سر با لبخندی همه چیز راب ه فراموشی میسپرد درست مصداق از تو به یک اشاره ا زمن به سر دویدن ....ابر خیالاتش  از روی دانی گذر کردند و عاقبت    وخیلی نرم و اهسته  تصویرحامی را در اغوش کشیدند    اه بلندی کشید سرش را به عقب برد و بی جهت لبخند ی محو به لبانش امد    و دوباره مرور خاطرات ان شب لمس دستانش  نگاه تحسین امیزش      قلب شین را گرم کرد با خودش نقشه کشید که بلافاصله بعد از امتحان بنحوی در رابطه با تزش با او تماس بگیرد نه تا حامی اینقد رملموسو واقعی در افکار او زنده بود مهر مهرشاد هر گز راه به جایی نمیبرد هرگز........******

 

 

  ساعت دو بعد از نیمه شب بود که شین از جا پرید فردا هفت صبح امتحان داشت  دیروز را ملتهب و نگران گذرانده بود تا شاهین به دانشگاه برود  و برگردد و واکنشش راببیند اما اخر شب شده و شاهین هنوز برنگشته بود .  او هم تا دوازده  درس خوانده و به خواب رفته بود   و حالا با صدای گفتگوی نرمی که از لا به لای در نیمه باز اطاق شاهین به گوش میرسید ا زخواب بیدار شده بود البته قرار بود 4 بیدار شود   ولی حالا دو ساعت زودتر         مهم نبود اهسته روی نوک پا رفت تا گفتگوی شاهین را بشنود صدا ی خنده میامد  گوشش را تیز کرد

اااااا اینطوریه باشه خیلی خوب ....  نه بجون تو ها .....اصلا....  مزاحم کجا بودی ..... خیلیم خوش گذشت  دست پختت خیلی خوشمزس   ...عین خودت اوهوم      و بعد دوباره حرفهای نا مفهومو خنده    های خاص...........  شین     برایش مسلم بود شاهین با اگرین حرف میزند  کمی فکر کرد بنظر نمیامد مشکلی باشد  چون شاهین اگر ا زموضوعی اراحت میشد وقتو زمان برایش مهم نبودودر هر موقعیتی دعوا راه میانداخت حتی اگر شب امتحان شینو ساعت دو بعد از نصفه شب باشد  با خودش فکر کرد این اگرینم چه دختر واردیه اصلا معلوم نیست گفته یا نگفته    حالا دیگرمهم نبودبعدا به این مسئله رسیدگی میکردبنابراین

.                 دوباره سر جایش برگشت  به اطاق برگشت روی تخت دراز کشیدو صفحه کپی شده را رو برویش گرفت خطوط ریز انگلیسی در نگاه چشمان خوابالودش در هم میشد عاقبت هم خواب اسیرش کرد و با صفحه کپی روی صورتش به خواب رفت  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

  ساعت ۱۰ زنگ در میخوره منو گل روی تخت نشستیم و من دارم با علاقه راجع   گرما و اثر اون بر روی حالات مختلف مواد با گل حرف میزنم  قرار میشه یک چراغ الکی و ارلن مایرو بعضی وسایل ساده ازمایشگاهی بخریم و تو خونه با نظر من چند تا ازمایش انجام بدیم در ضمن چند نمونه ی گیاهی یدا کنیم و من روش خشک کردنشونو به گل یاد بدم  اللبته گل باید د رچنین ساعتی خواب باشه اما چون در طول روز پدرشو نمیبینه منتظر میشه تا شگنج البته الان دلم میخواد بگم جنایتکار  اخ که چقدر من این مردو دوست دارم( مخصوصا از وقتی فهمیدم  که ایشون به گروه دوتائی ها پیوستن) {در این مورد توضیح نمیدم تا بوقتش..}. خلاصه  منتظر میمونه تا پدرش بیاد اما همیشه هردو مون وقتی صدای زنگ میاد یک نمه تکون میخورم عین شنیدن ناگهانی صدای رعدو برق من از جا بلند میشم و چای سازو روشن میکنم ظرف میوه رو میذارم رو اون و یک غذای ساده تو ماکرو فرتا گرم بشه سیاهو بدجنس وارد میشه اب ییییییییخ انگاری تو قدیما تو حموم میگفتن خخخخخخشک با یک همچین لحنی از همه بدتر اسم قشنگ منو (اخه بنظرم اسمم خیلی قشنگه) با لحن مزخرفو کشداری صدا میزنه دوتا متکا میخوام و میره خودشو میندازه تو کاناپه منم روی اوپنو نگاه میکنم تا ببینم همشهری جوانی چلچراغی موفقیتی چیزی خریده یا شایدم اعتماد ملی دارم چای میریزم کمرم تیر میکشه عین روز خواستگاری زیر نور چراغ نگاش میکنم البالوئی با طعم هل.. میدونم که این اولیش نیست چای سوم کمرم تیر میکشه برای بردن پارچ بدتر میشه و وقتی میگه برام بستنی بیار دیگه میذارم رو اوپن با قاشق گنده گور پدر سلیقه منکه دارم میرم   گل با زرنگی و عقل صدتا مثل من چسبیده به پدرشو داره بااون چشمای ریزو عاقل اوضاعو بررسی میکنه من دیگه نمیتونم وایسم میرم دراز میکشم رو تخت فردا نوبت دکتر دارم

۲یک لیستی از ارتوپداو متخصصین مغزو اعصاب گذاشتم جلوم

 تصمیم میگیرم خودمو معرفی نکنم و حالا این منم و صدای لوند مصنوعی منشی هائیکه با تبختری صد برابر دکتر وقت های دو ماهه تاشیش ماه رو به من وعده میدن و در ضمن من رو به یاد تمام منشی هائیکه میشناختم میندازن  یادم باشه یک روزی بنویسم در این مورد

بالاخره تسلیم میشم

سلام

ـ سلام خانم دکتر فلانی هستم

ـ بله خانم دکتر  حال اقای دکتر فلانی خوبه داداشمو از کجا میشناسه این..... متاسفتانه چون بابا پیر شده  دیگه جذاب نیست و اینا بیشتر کنجکاو حال داداش خودنما خوشتیپ و خوش سزسرزبون بنده هستن

  ـمن -کی وقت دارین حالم بده

ـ خانم دکتر تشریف بیارین بین مریض

ـمن ـ نه فردا بده ساعتش مشخص باشه

 

 

ساعت هشت طرفای میدون ولیعصر مطب دکتر شلوغ اقا شلوغ میگم یک چیزی میشنوی

 

با درد شدید روی یکی از صندلیای  داغون میشینم دکتره از اوناس که فکر سوسول بازی نیست 

همین وارد میشم معرفی میکنم  منشی میخواد ویزیت نگیره

ـمن ـنه خواهش میکنم اوکی

ـپولو میسرونم تودستش

برای اینکه روحیم خوب بشه یک کمی ارایش کردم  این مسئولین حراستم که انگار همه جا ولن یکدونه از اون پر روهاش جلوم سبز میشه هیچ محل نمیذارم ) (بابا شما که منو رد گزینش کردین اینقدرم شب و روز ازم کار کشیدین ولم کنید دیگه مثلا که چی ارایش دارم که دارم چادرم سر نیست برید بمیرید البته این خودم هستم که بیشتر در معرض مردنم) دستم به پشتمه چه دردی ولی با حالتی خودازارانه به خودم میگم میدونستم کارت به اینجا میکشه

منشی اینقدر منو سریع تو میفرسته که عده ا ی که همیشه برای اعتراض حاضرن و خوب حقم دارن فریاد میکشن یعنی چی فلان بسان منشی هم ریلکس محل نمیذاره

حالا فاجعه اینجاس دکتر سه تا سه تا مریض میبینه اقا من برم کجا شکایت کنم اخه دکترمن عزیز من شاید شوهرم بالگد زده باشه پشتم شاید یک مسئله ایدارم میخوام مطرح کنم پس اینهمه تو کنفرانسای بازاموزی با خانم دکترای قدیمی همکلاسی لاس میزنین میگین میخندین سخنرانیای اخلاق پزشکیم گوش بدین دیگه این دیدن همگانی مریض یعنی چی بقول مارکز تو صد سال تنهائی شرح مریضی  برای بیمار تسکین دهندس

خلاصه از اون جائیکه میگن جمله عیبش تو بگفتی هنرش نیز بگو خوشبختانه دکتره دادو بیداد نکشید سرم که ای چاق ملعون بد هیبره از زیادت وزن است که بدین حال افتادی بلکه با مهربونی زیاد گفت عزیزم برو یک ام ای ار بده فوری هم سه تا امپول دگزا متازون داد برو همین رو به رو و بعد رفت سراغ مریض بعدی گفتم دکتر من از ام اس  خیلی میترسم میشه یکمعاینه کنید که با خوش اخلاقی گفت گمشو به این...خوبیو سرحالی برو داروتو بگیر بیا و ازانجائیکه دکترها به هم نون قرض میداد شماره مرکز ام ای ار راداد نگاه کردم مال پسر دائی مادرم بود جالبه

ا زمطب زدم بیرون درد داره منو میکشه رفتم اون ور خیابون با التماس میگم اقا خیلی درددارم همین جا میخوام تزریق کنم دکتره میگه این جا میگم نه مطب  وبه انگشت ساختمان رو به رو رو نشون میدم دکتره یک نگاهی به من میکنه میگه شما خانم فلانی نیستی میگم چرا  چیزی نمیگه  یک دفعه یاد میاد ۱۸ سالمه اوه اوه با یک دنیا نازو غرور  واخم وتخم وارد اطاق میشم اون سی سالشه تازه گی اطراف اتهران اجازه دارو خانه گرفته با مادرش اومدن و خانومیکه دوست جون جونیه عممه و عمم هزار التماس که اگه اینا رو را ندین میرنجم مامانمم که طبعا میخواد دل همه رو بدست بیاره منم که کنکور قبول نشدم اصلا فکرازدواج نیستم چائی میارم یک نگاه کجکی و سلام احوال پرسی بی تفاوت میرم تو اطاق.......

امپول زدم چه درد ی داره بد مصب نمیتونم در کیفمو باز کنم با موبایل زنگ میزنم به شماره اژانسیکه منشی داده  میگه ماشین نداریم خیابون شلوغه بوق ماشینا میپیچه تو سرم تنهام با درد دیگه رودر بایستی نمیکنم شالو از دور گردنم باز میکنم میپیچم دور کمرم به یک ماشین میگم در بست راننده جوونه میگه کجا 

( انگا رمن همین حالاامادگی دارم باهاش برم فرح زادی جائی لبو ی داغ بخورم ....بدی چاق بودن اینه یک ادمای عجیبی جذبت میشن ...معمولا سنو سالشون بالاست۴۸--۵۰  مثلا  از این  مدیرایی  هستن از این پرشیا نقره ای ها و زانتیا سوار میشن   تازه یاد جوونیو عشقو حال افتادن  و طبعا سلیقشون قدیمیه زن چاق میپسندن.............  یا کم سنن   بقول خودشون میخوان به دنیای معصوم خودشون رنگ و لعاب  اشنائی با یک زن پر تجربه بدن  که درد عشق کشیده و معنای هستی رو فهمیده   خیلی هم شیکو انتلکتوئل حرف میزنن ... و البته ولش کن حالشو ندارم توضیح بدم)

 

 

۱۵ دقیقه ا ی کنا رخیابونم پیش خودم فکر میکنم عین بی کسا میمونی ا نا  .....فقط تیترشون بدرت میخوره بتونی نوبت بگیری ۹

بگذریم اقا بالاخره سوار یک پیکان میشم حالا نرسیده یارو رادیو رو روشن کرده صدای مریم نشیبا میاد

 

از رمان تا نمایش

بازیگران رضا عمرانی   احمد اقالو فریبا متخصص  شهین نجف زاده ....

اقا میشه کمش کنین

مرده بیچاره میگه نوار بذارم پیش خودش فکرکرده زنیکه چی میفهمه نمایش چیه

صدام که از درد میلرزه شبیه زنای گداست که پول ویزیت میخوان تو چهاراهها نه اقا مریضم حالم خوش نیست صدا اذیتم میکنه بد بخت مرده خیلی  مودبه حرفمو گوش میکنه سر راه برای گل از مغازه ی فروش نوشت افزار معماری مداد نوکی میخرم عاشق این مغازم و اصلا ارزومه یک روز یک همچین مغازه ای  باز کنم با چند ردیفم کتاب بعد مثل این انتشارات با کلاسام یک میز بذارم هرکی خواست کتا ب بخونه با فراغ بال برداره یه نگاهی بندازه  تازه شایدم بهش قهوه بدم  وای انا.....اروم بشین بااین رویاهای سرکش

 

 نیم ساعت بعد همه دارن فیله اسپایسی مرغ میخورن من میل ندارم ولی هوس میکنم یک تیکه بردارم که شکنج میگه همین دیگه تو بااین اضافه وزنت منو بیچاره کردیم میذارمش زمین میرم روی تخت دراز میکشمو سعی میکنم به چیزای بد فکر نکنم من انام زندگیم بده اما عجیبو پر تلاطمه  خوبیش اینه که هنوز عشق تو رگام جاریه  قلبم اهسته میزنه  مهم نیست هیچ چیز تو ی دنیا مهم نیست یک جوری باهمه ی اینا حا ل میکنم    حتی زن صیغه ای شکنج ..من میخوام به یک چیز قشنگ فکر کنم قشنگ  اصلا من یک سیندرلای چاقالو ام که قراره فردا گنجشکا منو ا زخواب بیدار کنن ......... 

 

راستی یک معذرت خواهی از جامعه ی پزشکان همه جا خوبو بد پیدا میشه اینو میدونم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

 چند تا از دوستای گلم خواستن من ارشیو داستانو کامل کنم اگه دوست دارین

میتونین از اول بخونین 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:2  توسط اندیشه فرزانه  | 

 اخرین صحنه مکان استو دیو ضبط تلویزیونی

(مهدی هاشمی )بر روی صندلی چرخدار نشسته و سخت کلافه و محزونه پیداست که باید بین زندگی با خواهر زادش و رفتن به خانه ی سالمندانیکه متعلق به هنرپیشه های قدیمیه یکیرو انتخاب کنه اون به استودیو اومده تا یک جایزه ی ویژه رو که موقع ضبط نیمه تمام تاتر جا گذاشته بر داره ....تق ..تق

(اقالو )وارد میشه مغرور و متکبر تظاهرمیکنه که تنها گذرش به استو دیو اافتاده   و کلی با۰ هاشمی) کل کل های جالب میکنن ولی اخر ماجرا( اقالو )غمگین اعتراف میکنه که چاره ای جز رفتن به خانه ی سالمندان نداره   ..(هاشمی) متفکر نگاه میکنه  خوب میدونه که اونم چاره ای جز رفتن نداره 

همزمان یک صحنه از فیلمی در تلویزیون نمایش داده میشه که در اون دو تا هنرپیشه ی مسن با هم میرقصند (اقالو) خم میشه به سمت (هاشمی) و میگه

ـ میای برقصیم

(هاشمی) بی حوصله میگه نه باشه برای بعد

(اقالو)-تو نمیفهمی

ـ چیرو نمیفهمم

اقالوـ اینکه بعدی وجود نداره 

صحنه ی اخر تله تاتر پسران طلایی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 0:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

حالا دیگه رسما از این زیر نویس های مرموز تلویزیونی که اهسته رد میشن و خبر ای دهشتناک و اروم و مرموزو  بی تفاوت به ادم میدن  میترسم دیشب داشتم فیلم بسیار زیبائی میدیدم بنظرم اسمش شهر برهنه بود و پیش خودم فکر میکردم که فیلمهای ان دهه ی هالیوود  فارغ از صحنه های خشن و نمایش معاش ....قه های بیمقدمه ی بدون عشق  گستاخانه یی  که هنرپیشه ی محبوبت را که بسیار دوست میداری یک باره بدون هیچ پوششی در وضع زننده ای نشان میدهند  و حالت رابه هم میزنند.. چقدر زیبا بوده است  . که خبر را خواندم احمد اقالو هم به میهمانی مرگ دعوت شد  البته این تعبیر من بود وگرنه در خبر از همان جملات معمولی استفاده شده بود که در بیان خبر مرگ همه استفاده میشود

یک دفعه بسرعت به سالها پیش برگشتم ساختمان شیشه ای اطاق تمرین میز دراز چوبی استکان های چای سرد شده و درست نمیدانم کدام یک از بچه های گروه نمایش بود که معنای یک کلمه دورو مهجور را پرسید که احمد اقالو با صدای فوق العاده ای که بدون میکروفن و در فضای غیر اگوستیک هم پر طنین بود سرش را  از روی کتاب قطوری که میخواند برداشت و با همان نگاه  عاقلانه و زیرکی که داشت به سادگی اینکه ما مثلا سزاوار را معنی میکنیم در باره ی معنی کلمه توضیح داد . 

حالا از اینها گذشته سر یال سلطانو شبان را به یاد دارید همان  کسی که روایت قصه را مکتوب میکرد   با ان عمامه خاص نقشش و قلم پر به دست و شاید فرم خاص بینی اش را هم به یاد داشته باشید صدایش پر عمق بود و بدرد ایفای نقش کار اگاه های تیز بین و باهوش  یا ادمیکه عاقبت زیرو بم یک ماجرای مرموز را رو میکند میخورد حالا مرده است   بعد از سالها کار در رادیو تاترو معدود نقشهای تلویزیونی  دلم گرفت  و تازه میخواستم به بهانه ی مرگش کمی اشک بریزم به روزگار سپری شده و ارزوهای خفته ی خودم که شکنج وارد شد و صد البته غم اشکار مرا نادیده گرفت  و مثل همیشه چای و ابو یخو میوه خواست و گفت شو مینه را زود روشن کنم ...  تصویر خاطراتم در پناه شعله های ابی و

نارنجی گر میگرفت .....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:13  توسط اندیشه فرزانه  |