تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

 ازادی ازادی نبود

2 نفر ازادی خانم بفرمائین ازادی

_ منونم اقا

_ خانم سوار نمیشین

_ اقا من اصلا جایی نمیخوام برم

_اا خیلی خوب خانم

این گفتگوی کوتاهی بود بین شین و پسر جوان مسافرکشی که پیکان زرد رنگ خالی از مسافرش کمی انطرفتر پارک شده بود شین کم ی جلو تر رفت که صدای بوقهای کوتاه یک ماشین اورا بخودش اورد _ ایش مرتیکه سریش وای نه مهرشاد بود

شین تند دررا  باز کرد و نشست مهرشاد کمی اهسته تر راند و به شین نگاه کرد نا خود اگاه احساسی از گرما و اطمینان به قلب شین راه یافت

_ سلام خانوم خانوما حالتون چطوره

_ بخشید از کا رکردمت

_ بهیچ وجه بگو کجا بریم

_ نمیدونم هرجا میخوای همین  طرفا

-         راستی نهار خوردی

-         شین نا خود اگاه خنده اش گرفت

-         م- چیه مگه حرفم خنده دار بود

-         ش- نه تو دومین نفری هستی  که امروز منو به نهار دعوت میکنه

-         مهرشاد کمی درهم رفت

-         _م- جدی اولیش  کی بوده

-         شین با شیطنت و بد جنسی گفت حدس بزن

-         م_ اذیت نکن شین و بعد اهسته اضافه کرد نذار حال خوبم خراب بشه

-          و بعد د رحالیکه به سمت نیاوران میرفت اهسته صدای موزیک لایت را بلند کرد

 

بعد از کمی سکوت مهرشاد گفت نمیدونم چرا ولی اینا رو دیدم خوشم اومد و از کنار دستش یک

 دسته ی کوچک شاخه های کوتاه گل نرگس  بیرون اورد و اهسته کنار شین گذاشت

شین به گلها نگاه کرد و همزمان وقایع شب میهمانی دانی برایش تداعی شد ودوباره جملات مهرشاد در گوشش طنین انداخت با یاد اوری ان جملات و نگاه عاشقانه مهرشاد غم و شاد ی عمیقی به قلبش چنگ انداخت و با خودش فکر کرد ان شب چه خود خواهانه احساسات اورا بی جواب گذاشته و از ان بدتر اورا به اینجا کشانده بود تا د رمورد عشق و احساس کسی دیگر با او صحبت کند انگار که او هیچ سهمی نداشت

-         شین شین

-         نه هیچ کس تااین اندازه مهربان و زیبا نامش را صدا نزده بود ود ر دم هرچه در سر اماده کرده بود تا درباره ی اگرین بگوید از یادش رفت

-         م _ شین  کار بد ی کردم ناراحت شدی

-         شین- این چه حرفیه یعنی من اینقدر بی احساسم فقط ...فقط..

نمیدانست چه بگوید هرچیزی که میخواست به زبان بیاورد بنظرش بی رحمانه میامد

-         م- فقط چی جملتو تموم کن

-         در حالیکه گلها را بدستش میگرفت گفت خیلی قشنگن خیلی

-         _ شین چی میخواستی بهم بگی  شاهین چیکار کرده بازم اذیتت کرده اره میدونم گاهی رفتارش باتو اصلا خوب نیست

-         _ش_ نه بذار یک جا وایسیم بهت میگم

-         م_ چیه گفتنش سخته

-         _ش- نه نه زیاد راستی این اهنگ چه قشنگه زیادش کن

-         - م _ باشه نمیپرسم ولی حسابی کنجکاوم کردی و بعد باشوق ادامه داد راستی شین جدیدا یک کتا ب خوندم خیلی جالبه فکر کردم احتمالا توهم خوشت بیاد اسمش کیمیا گره حالا دفعه بعد میارم برات راجع به دنبال کردن رویا ی شخصیه اون چیزیکه ادم باتمام وجودش میخواد بدست بیاره با ید بدنبالش بره  و نیم نگاهی به شین کرد و گفت قشنگه نه

-         _ ش- کمی احساس نفس تنگی کرد سرفه ای کردو گفت اره خیلی قشنگه      

-         شین ومهرشاد کمی از اینجاو انجا صحبت کردند تااینکه  مهرشاد روبه روی موزه ی دار اباد نگه داشت و گفت قبلا گفته بودی اینجا رو دوست داری گفتم بیارمت اینجا

-         اخ لعنت این جمله ای بود شین به خود گفت  من بهش گفتم  اینجا رو دوست دارم کی... اصلا میدونه چرا ....خوب بخاطر میاورد اولین گردش علمی دانشجوئیش بود اوایل پائیز ساعت 7 صبح باران نم نم میبارید و هوا د رمنطقه ی دار اباد مه الود بود شین عبوس میان بچه ها نشسته بود هیچ دوستی نداشت و از رشته اش بیزاربودوبا اصرار مادرش اسمنویسی کرده بود اما برخلاف او سایر دانشجو ها حسابی شو ر وشوق داشتند و حالا باامدن به این گردش علمی حسابی شادیشان را به نمایش میگذاشتند یادش میامد که با بیمیلی از اتوبوس پیاده شد و همانطور که  بی هدف ان فضا ی مه الود را می کاوید برای اولین بار اورا دید حامی  طلایی بلندبالا متین و متواضع دانشجوی سال بالایی بود که به همراه استاد به  به گردش علمی امده بود   البته ان روز شین اصلا متوجه نشد یا شاید با غرور خاص دانش اموز خوبیکه قبول نشدنش در رشته پزشکی را نتیجه استرس و بد شانسیش میدانست اجازه نداد تا بفهمد حامی درهمان دیدا رکوتاه خودش را در قلب او جای داده است از سوئی  داشتن خواستگاران متعدد تحصیلکرده شین را به این باور رسانده بود که نیازی نیست که به کسی توجه کند و هروقت بخواهد میتواند با یکی از همان خواستگاران ازدواج کند

 

اما حالا عشق حامی برتمام لحظات زندگی او سایه سنگینی انداخته بود شاید ..شاید اگر اینطور نبود شین بسادگی میتوانست خود را تسلیم عشق پاکی که از تمام حرکات و نگاههای مهرشاد  میبارید کندو درکنارش ارامش بگیرد اما حامی همه جا حضور داشت ومحکم و راسخ روح شین را به بند میکشید

 **********

_ خیلی خوب شروع کن این چه رازیه که میخوای با من در میون بذاری

 شین نگاه از منظره ی بسیار زیبای  ایوان وسیع موزه ی داراباد که تمام شهر را زیر پایش به نمایش میگذاشت برداشت و گفت خوب من امروز اگرین و دیدم

م- اگرین

 _ ش- اره در واقع من با اون نهار خوردم و با من صحبتهایی کرد

مهرشاد درهم رفت و گفت حتما بهت گفت من باهاش تماس گرفتم

ش_ خو ب اره مهرشاد ببین بنظرم اگرین دختر بدی نمیاد اون به من اعتماد کردو چیزائی رو با من در میون گذاشت که بنظرم حقشه خودش در مورد اونا با شاهین صحبت کنه ببین مهرشاد اون به شاهین علاقه داره من درکش میکنم

مهرشاد تلخو طعنه وار پرسید درکش میکنی

_شین احساس کرد موقع ان رسیده که حرف اصلی را بزند بنابراین گفت من درک میکنم چون خودم احساس مشابهی دارم و برای تمام کسانیکه عاشقن احترام قائلم

_ مهرشاد سرخ شد بله احترام قائلی اماعاشقشون نیستی ولی  فکر میکنی یک عاشق فقط به احترام نیاز داره اون عشقشو میخواد در کنارش متعلق به خودش و

ا زهرراهی که بنظرش برسه برای بدست اوردنش میجنگه

 

اما .. اما .. اینم بدون که عشق اگرین یک طرفس  و مثل همه ی عشقای یک طرفه عذاب اورو تلخه  من میخواستم همینو بهش بگم و به شین نگاه کرد و گفت چون منم درکش میکنم .......... واینبار شین با همه خود داریش زیر بار نگاه مهرشاد از پا درامدو اشکش سرازیر شد وفقط توانست از جا بلند شود و به راه بیفتد

 

وبه سمت در ورود ی برود ماشین مهرشاد همان جا پارک بود ونرسیده به ماشین مهرشاد دوان دوان خودش را به شین رساند و گفت شین شین نرو وایسا

 شین ایستاد و برخلاف میلش سوار ماشین شد اصلا دلش نمیخواست لوس تر ازانچه بود جلوه کند مهرشاد سریع پشت فرمان نشست و ماشین را به گوشه ای بردو ملتمسا نه گفت شین ......شین .....عزیزمن... منو ببخش اه لعنت به من تورو ناراحت کردم عجب ادم بی ملاحظه ای هستم

شین بسرعت اشکهایش را پاک کردو گفت نه مهرشاد دیگه این حرفو نزن تو پسر خیلی خوبی هستی یک جنتلمن واقعی ببین د رواقع من زیاد حالم خوب نیست یک کمی ضعیف شدم هوم اصلا من همیشه اشکم دم مشکه شین گریه او معروفه  و بعد لبخندی زدو گفت  ببین خوب شدم فکر کنم قندم پائین اومده  باید برام کیت کت بخری

لبخند شین به مهرشادم سرایت کردو گفت مگه میشه ادمی به شیرینی و  مهربونی تو قندش بیاد پائین و ماشین را به حرکت د راورد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

إَبعداز رفتن اگرین شین با لبخندی خشک شده بر لب وسط میدونگاهی میان مینی بو سها مانده بود که با بوق یکی از انها به خودش امد و بطور خودکار از کنار مغازه های کنار خیابان بازار تجریش به سمت میدان قدس رفت نزدیک اولین پاساز بود که یک دفعه ایستاد اخر از بس این ماجرا   غیر منتظره ویک باره بود که شین خیال کرده بود وسط یکی از فصول مهیج یک رمان عشقی گیر کرده و حالا باید به قهرمان داستان که صد البته شین بخاطر خود عاشقیتش با او همذات پنداری میکرد مشاوره دهد انگار نه انگار که یک طرف ماجرا برادرش شاهین همان پسر بد اخلاق و بهانه جوست  که بقولی نزده میرقصد و به اندک نامرادی هزار فتنه بر پا میکند و بعد خود نصیحتگرش از این فرصت استفاده کردو هزار سرزنش بر سرش پرتا ب کرد   که بله خانم شین تو اصلا همیشه عجول و بیملاحظه هستی برای چی بی مطالعه و ذوق زده با دختره رفیق شدی باهاش رفتی رستوران ا زهمه بدتر بهش گفتی خودش همه چیزو به داداشت بگه واقعا که ....یک دفعه ویروس یاب ضد خاله زنکیش همه ی برداشتهای غلط رو پا ک کردو با خودش گفت خوب که چی چراباید همه رو پست فطرت و موذی ببینم بدختره ی بیچاره به من اعتماد کرده صحیح ترین روش اعتماد متقابل با دقتو تحقیقه

خوب حالا روش تحقیق چیه ...وا ی خدا بین این همه گرفتاری و امتحان اصلا حوصله ی وقت تلف کردن ندارم اووووم یک فکری و به سمت مخابراتی انطرف خیابان رفت

*************8888

 

 

 

 

مهرشاد تو مغازه ی پدرش پشت میز نشسته بود  و در حالیکه حوصله اش حسابی سر رفته بود بی رغبت دفتر حساب کتابهارا ورق میزد مشخص بود که چیزی از اصطلاحات خرید و فروش سر در نمیاورد

بلکه فقط با حضورش د رمغازه میخواست  ان عذاب  وجدان گاه گاهی که مانند یک بیماری مزمن هرچند وقت به سراغش میامد را ارام کند بخصوص که حاج اقا و حاج خانم به مسافرت رفته بودند و به حبیب شاگرد مغازه که این روزها سخت سر گرم نامزد بازی بود نمیشد اطمینان کرد ولی با این وجود خوب میدانست پدر از او راضی بود در واقع از همان کودکی همان موقع که میخواست مثل بقیه ی بچه ها به ذوق شیطنت و فروشنده بازی کردن همراه پدر به مغازه بیاید با اخم قشنگی که بین ابروان پدر گره میخورد و با تحکم میگفت بچه بشین پای درست فهمید که فقط با درس خواندن میتواند دل پدر را شاد کندهیچ یادش نمیرفت وقتیکه روز نامه به دست وارد مغازه شد  پدر  مشغول صحبت با دوستانش یک هو عین برق گرفته ها بادیدن او خشکش زد و بعد ارام پرسید چی شده پسرم   ....بادیدن قیافه پدر تمام نقشه هایی که برای سر به سر گذاشتن با او در سرش ریخته بود بهم زد و نگران گفت بابا بخدا قبول شدم که یک هو حبیب که بچه شر و شلوغی بود  باکفو هورا مغازه را بهم ریخت و دوستاتن پدر هم با تبریک وخنده به او پیوستند و وسط اون شلوغی فقط مهرشاد بود که دو تا قطره اشک شادی پدر را از قبولی تنها پسرش دید  بعد از ان دیگر حرف حرف مهرشاد بود که البته مهرشادهم اینقدر زورگو نبود که بخواهد سو استفاده کند ولی خوب یک جاهائی پدر خوب به دادش میرسید مثل همین هفته پیش که مادر با مخلوطی از قربون صدقه و التماسو غرولندکرده بود که برات زحمت کشیدمو جوونیم پات گذاشتم  بیا بریم خونه خانم وحیدی دخترش از گل بهتره و اله و بله که مهرشادم عین بچه ی لجوج ها یک کلمه گفت نه و تا خواست از اطاق برود بیرون که مادرش دم گرفت که شیرمو حلال نمیکنم .. که یک هو حاج اقا پدرش که تا حالا ساکت فقط نگاه میکرد و شایدم از دیدن کل کل مادر و پسر لذت میبرد عصبانی شد و گفت

بسه دیگه دست از سر این پسر بردار این قصه ی حلال حرومم دیگه تو این خونه تمومه

_ ا حاج افا جوونه ثواب داره  یک وقت ..

_ یک وقت چی نکنه فکر میکنی یک وقت به گناه میفته اره نخیر لازم نیست دین و ایمانو عین لقمه صبحونه زوری بچپونی تو گلوی بچه هام  مهرشاد خودش باید انتخاب کنه من به پسرم اطمینان دارم قاطی کثافتکاریای جوونای امروزی نمیشه

_ هه حاج اقا چه خوش خیاله دخترای این دور ورمونه رو نمیشناسه    .....ونگاه تیزو معنی داری به مهرشاد کرد که یکه خورد کاریش نمیشد مادرش با همان شامه ی تیز مادری خبر داشت و میدانست 

 

صدای زنگ موبایل بلند شد مهر شاد گوشی رو برداشت و قبل از اینکه چیزی بگه

الو  الو

یعنی شین بود

الو صدا نمیاد

مهرشاد بی اختیار با همه محبتش گفت جانم بفرمائید

_ ا سلام ببخشید مزاحم شدم وقتتونو نگرفته باشم

مزاحم ..مهرشاد خنده اش گرفته بود – این حرفا چیه خانوم شما مراحمین

_ ا  راستی شاهین که اونورا نیست

_  نه نیست چطور ( اینقدر خوشحال شده بود که اصلا فکرنکرد شاید شین با شاهین کار دارد)

_ حقیقتش یک مطلبی هست باید با شما در میون بذارم د رمورد شاهینه البته هر چی زود تر بهتر

_ اختیار دارین هر وقتو هرجا بخواین میام  اصلا الان کجائین

_ تجریشم تو مخابرات

_خیلی خوب من نزدیک شمام اگه اجازه بدین میام دنبالتون

-         اا مرسی لطف میکنین

-         -خیلی خوب الساعه میام امر دیگه ای ندارین

-         ببخشید زحمت شد براتون پس سر دربند خوبه

-         باشه اومدم

-         خداحافظ

-         مهرشاد گفت خداحافظو گوشی راقطع کردو سریع از پشت میز بلند شد

        فوری کیفش را برداشت قبل از رفتن نگاهی به ایینه کرد و دستی به موهایش کشید جوانی که رو به ایینه پشت به ردیف منظم فرشها  روی چیده شده ایستاده بود چقدر خوش تیپ و پاک و دوست داشتنی بنظر میرسید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

این وبلاگ دو ساله شدازدواجم نه ساله

 

 خودم  هزار ساله

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 1:35  توسط اندیشه فرزانه  | 

  یک میدان یک خیابان یک کوچه یک ساختمان اجری قرمز طبقه چهارم  ساعات پایانی شب تنهاست  یک چیزی این میان هست یک خاطره یک حقیقت فراموش شده که عین یک لباس کهنه میخواهد دور بیندازد   خوشبختانه هیچ کس یادش نبود هیچ کس  اما خودش میدانست انجاست در اطاق خواب در کشوی سوم میز ارایش مجللش که همان سالها با هزار ارزو ان را خرید شاید که شب هنگام موقع شانه کردن موهای بلندی که داشت انعکاس  نگاه تحسین امیز همسرش روی ان منعکس شود اما افسوس این ایینه  نه سال بود که شاهد طوفان و رعد و برق بود و با زنیکه که چشمهای اشک الودش را در ان نظاره میکرد همدردی میکرد   برای انکه خودش را سر گرم کند قسمت اخر سریال را نگاه میکرد که مثل قسمت اخر همه سریالها سرهم بندی شده بود اما  وقتی صدای خواننده تیتراژ در سالن پیچید ان حس پنهان از ته وجودش بالا امدو بالا امد

ستاره ها رو خط نزن              

                 ستاره رو خط نزن

 

پایان جشن گریه شد

               راهم بده به اسمون

 

بی من نرو با من بمون       بی من نرو با من بمون

 

دستاتو میگیرم نرو          

           دستاتو مبگبرم نرو

تنها میشم بی من نرو

عاشق تر از این شو نرو 

          عاشق تر از این شو نرو

 ***************

 

چشام بستس

 جهانم شکل خوابه

عذابه اضطرابه اضطرابه

روبرو دیواری از مه.....دیواری از سنگ

 

بگو بیهوده نیست فاصله ی اب و سراب

بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست

 

بگو از کوچ پراکنده

فقط کابوس و تنهایی

بگو خواب بود ...هرچه که دیدم

افسانه بود..... هر چی شنیدم

نگاه کن  شوق دل زدن به دریا

بر ان شد ..مرگ تدریجی یک رویا

مرگ تدریجی رویا 

 

بیا طعمه تو چشمام بمیره

بیا قصمون پایان بگیره

 

 قطرات اشک ارام صورتش را نوازش میداد....... یکی از انها بر روی عکس عروس زیبا و غمگینی چکید که بظاهر لبخند میزد   انگار بخواهد دخترک درون عکس را دلداری بدهد بر تصویرش دست کشیدو دوباره ان را در پاکت زرد گذاشت نه سال تمام از مرگ رویا هاش گذشته بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:52  توسط اندیشه فرزانه  | 

خیلی زود امتحانات اخر ترم شین شروع شد با تو جه به اینکه شین ترم قبل مرخصی

 گرفته و  سال قبل هم بخاطر شرکت در ازمون پزشکی دانشگاه ازاد واحد های

کمی برداشته بود نظم واحد گیری اش در این ترم حسابی بهم خورده  و برنامه

امتحانی اش خیلی فشرده بود و حسابی زیر بار سنگینی درسها و اوضاع در هم برهم روحی دستو پا میزد با اینکه با تمام وجود میخواست روی درسهایش تمرکز کند هزارو یک سوال چون پیچک های رونده به دیوار ذهنش می چسبیدند  و حواسش را پرت میکردند تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت برای درس خواندن به کتابخانه بیمارستان

 شهدا ی تجریش برود  البته واضح است که این کتابخانه به دانشجویان انترن و رزیدنت های بیمارستان تعلق داشت و کس دیگری حق ورود به انجا را نداشت و لی از انجا که سال گذشته شین به پیشنهاد شاهین د رکلاسهای اموزش کامپیوتر که در بیمارستان بر پا میشد شرکت کرده بود یکی دوباری همراه با شاهین سری هم به کتابخانه زده بود و انجا را جای دنج و ارامی یافته بود

 گذشته از این مهرشادو شاهین بین رزیدنتهاو انترنها دوستان فراوانی داشتند اما همه اینها به کنار درس خواندن در کتابخانه همیشه حسرتی کهنه را در دل شین زنده میکرد و با نگاه به چهره های مصمم  دانشجویان دختر که با ظاهری ساده و بی ارایش ساعتها ی متمادی با حوصله پشت میز مینشستندو ان جزوه ها و کتابهای قطور انگلیسی و فارسی را مرور میکردند  خودش را مواخذه میکرد که در سراسر سالهایی که پشت کنکور بود یک ساعت هم نشد که پیوسته درس بخواند و همیشه وسوسه قوی کتاب و رمان و مجله خواندن او را میفریفت و برنامه ریزی درسی اش را ریز ریز میکرداین یک واقعیت بود که شین همیشه افراد درس خوان و تلاشگر را تحسین میکرد که البته منحصر به دانشجویان پزشکی نمیشد بخاطر همین هم بود که وقتی دانی با ان حالت راسخ اعلام کرد که از این به بعد میخواهد جدی درس بخواند و فوق قبول شود منطقا حرفش را پذیرفت اما حس قوی درونیش به او میگفت که ماجرا تنها این نیست  اشکال کار از جای دیگر است  ...در همین روزهای درس خواندن د رکتابخانه بود  که اولین بار با اگرین دوست برادرش اشنا شد یعنی این درست وقتی بود که داشت از بوفه بیمارستان یک عدد چای و یک بسته بیسکوئیت میخرید که دختری قد بلند با روپوش سفید کوتاه که ان موقع خیلی چیز عجیبی بود و موهای بشدت بلوند کرده ای که  چهارپنج سانت از زیر مقنعه بیرون امده  واطراف شانه پخش شده بود به طرفش امد  خب در اینکه اگرین چشمهایش استثنایی بود حرفی نبود رنگ عجیب چشمانش که تقریبا طلائی تیره با ته مایه های سبز بود در صورت سبزه اش خود نمائی میکرد نگاه عجیبی داشت  نگاهی که  سالها بعدشین وقتی خیلی خسته و غمگین شد در چشمان خودش دید نه الان عبارت درست به ذهنم امد بله نگاهی سازگار به درد

_ سلام

_ بله سلام

_ شینی دیگه درسته

_ ببخشید شما

_ اهوم و خنده کشداری کرد_ اگرینم اشنا  نیست برات

یک دقیه طول کشید

_ ااا بله

_ شناختی

_ بله حالتون خوبه

_ بیا بیا این ات اشغالا رو نخور بریم این بغل ساندویچی فقط یک لحظه بشین من مانتومو بپوشم و قبل  از اینکه شین حرفی بزند غیب شد

ساندویچی روبروی بازار تجریش شین و اگرین

شین در واقع خودش هم نمیدانست انجا چکار میکند ولی قطعا فضولی و کنجکاوی در مورد دوست دختر برادرش اورا به اینجا کشانده بود

_ خوب چی میخوری  همبرگر خوبه

-من

-.....ا ...ول کن میدونم که رژیم داری  این یک دفعه ...باشه

_ باشه

 

 

-راستش  سه چا رروزیه که میبینمت اوم..... هوس کردم بیام پیشت  میدونی خیلی شبیه شاهینی

مخصوصا چشات   ....اوووووووم و بعد دوباره تکه ها ی کوچک خنده اش  را پراکنده کرد

از من که چیزی بهت نگفته  ولی بذار یه چی بگم  شرط میبندم لوازم ارایشه ما ل تو بوده نه

_ من .. نه اون دست نخورده بود باور کن 

 

-اخ نازی معلومه اکبند بود من خودم واردم مامانم ارایشگاه داره ...میدونمم گرون بود فقط میخواستم بدونم مال تو بوده یا خودش خریده ...ای بابا ولش کن....  اخی تو خیلی با داداشت فرق میکنی ساده و مظلوم  البته اونم خیلی زرنگ نیست ... وگرنه ..........خوبیش اینه که زیاد اهل سو استفاده نیست   زود راضی میشه چمیدونم شایدم میترسه جلو بره  ...اون رفیقش مهر شاد عینهو بولک و لولک میمونن همش دور برش میچرخه مبادا من گولش بزنم.....چند وقت پیشم زنگ زده بود خونمون با موبایلش که نصیحتو این حرفا .......مکثی کرد... خوب تو چه احساسی داری بنظرت من یه عفریتم.... میخوام گول بزنم داداشتو..

شین چیز ی نگفت یک لحظه سرش را پائین انداخت و من من کرد احساس واقعیش چه بود فکری بنظرش امد او نمیخواست مثل هلیا باشد..... ولی تا سرش را بالا کرد  اگرین را دید که با ظرافت سیگاری از کیفش بیرون کشید و روشن کرد  وقتی لبهایش را غنجه کرد تادود  خاکستری از  میان انها بگریزد کجکی به شین نگاه کرد تلخ تلخ انگارناظر بود بر چیزی در حال از دست رفتن  شین نمیدانست چکا رکند نقش او در این میان چه بود البته سیگا رکشیدن توی رستوران  و گوشه های خلوت دانشگاه توسط دختران چیز زیاد غیر عادی نبود ولی نمیدانست اگرین چه مقصودی دارد قطعا هردختر ی میخواست جلوی خواهر دوست پسرش خود را موجه تر نشان بدهد ولی انگار اگرین قصد دیگری داشت چیزی که شین سر در نمیاورد

 

_ چیزی نخوردی یا نخواستی رژیمت رو بهم بزنی بهر حال من خواستم بدونی  که  .... اوم نمیدونم چه جوری بگم ولی از پریروز که تو نخت بود حس کردم میشه بهت گفت   ببین ....من .. مطلقه هستم داداشت اینو نمیدونه

 شین یکه خورد  ولی خیلی سعی کرد چیزی در رفتارش مشخص نشود بنابراین تقریبا عادی پرسید

_ چرا بهش نگفتی

_ چیرو بگم  اصلا چی بوده که بگم... هه مطلقه  این برای   یک رابطه ی طولانی بین یک زنو مرد هست ........  نه منی که فقط باهاش رفتم تا ترکیه که برم امریکا همون جا دیدم عوضیه برگشتم   رفتم پیش مادرم   اخه پدر مادرم از هم جدا شدن  بعدشم درس خوندم اومدم دانشگاه  همین  من  فعلا فقط با شاهین دوستم قصد دیگه ا ی هم ندارم اگه میتونی قبل از اینکه مهرشاد چیزی بهش بگه به شاهین بگو نمیخوام دروغ گو باشم   منکه کاری نکردم همون اول کار وقتی فهمیدم ادم خوبی نیست تمومش کردم ..  ای لعنت به روزیکه  این خواهر فضول مهرشاد پاشو گذاشت تو ارایشگاه این ننه ی مام که باید پیش  همه مشتریا دلشو وا کنه ....بعدم که مهرشاد اومد دنبال خواهرش منو دید ....... و بعد با صدائی اهسته اضافه کرد 

 حالا چی مگه جرمی مرتکب شدم  

خوب بود مثل پد رمادرم میذاشتم این رابطه ۱۵ سال طول بکشه پای یک بد بخت دیگه هم بیاد وسط

   ..خوب اینم دلیل نمیشه که به هر پسریکه بهم گفت سلام فوری بگم مطلقم  حق داشتم نگم نه....

 اگرین طوری  حق به جانب به شین نگاه میکرد که شین دلیلی برای بحث و جدل ندید بنابراین با ارامش جوا ب داد

ـ     شاید  حق با تو باشه  ....  ولی بنظرم خودت بگی بهتره چون اگه سوالی هم براش پیش بیاد میتونی جواب بدی نباید بترسی بقول خودت جرمی مرتکب نشدی   در مورد مهرشادم بعید میدونم چیزی بهش گفته باشه بنظرم قشنگتر اینه که خودت بگی نه من یا کسا ی دیگه به گوشش برسونن اصلا فکرنکنم شاهین خوشش بیاد من تو کارش دخالت کنم خودت بگو این طوری بهتره 

-         مطمئنی

-         _ اره مطمئنم

-         ............

 

اگرین داشت سوا رمینی بوس های تجریش ازادی میشد قبل از اینکه بره شین سوالی به ذهنش اومد ازاگرین پرسید

-         راستی چرا پرسیدی کادو مال من بوده یا نه

-         اگرین خندید و برای اولین بار چهره اش صمیمی شد راستشو بگم انگار یک نشونه بود نشونه ای برای دوست داشتن برام مهم بود

مینی بوس حرکت کرد و رفت هی صورت اگرین  تو قاب پنجره ی مینی بوس کوچک و کوچک تر شد  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:52  توسط اندیشه فرزانه  | 

 از این ماجرا دو روز گذشت و با تماس نگرفتن دانی نگرانی شین دو برابر شد با این وجود غرورش به او اجازه نمی داد دوباره با منزل دانی تماس بگیرد تا اینکه بالاخره روز چهارم دانی را لابه لای دانشجویانی که از پله های پهن بین طبقات بالا میرفتند پیدا کرد و به سمتش رفت

ش_ سلام

 دانی برگشت ظاهرا لبخندی کم رنگ به لب داشت اما انگار سایه ای از دانی گذشته بود نگاهش غریبه و سخت بود  سلام

شین _ کجائی نگرانت شدم

دانی بدون انکه به هیجان و صمیمیت شین پاسخ دهد شل گفت جدی

شین سماجت کردو ادامه داد زنگ زدم مادرت گفت دانی اصلا رفت خونه ی مادر بزرگش شین مخصوصا همان جمله را بکار برد  تا ببیند نظر دانی چیست

دانی _ اوم اره رفته بودم اونجا

شین_ ا پس این چند روز اونجا بودی

د_ نه شب برگشتم خونه ....بقدری دانی این جمله را خنثی گفت انگار نه انگار که متوجه کنایه ی نهفته در جمله شین شده

بین انها سکوتی بر قرار شد دانی اشکارا بیحوصلگی خود را نشان میداد به ساعت نگاه میکرد با زیپ کیفش  ور میرفت شین اخرین تلاشش را هم کرد دانی جدا میهمونی خوبی بود واقعا خوش گذشت

دانی خیلی جدی گفت اره بد نبود....... کمی فکر کرد و ادامه داد ولی شین یک نکته ای رو باید بگم حقیقتش تو خوب میدونی که انگیزه من ا زورود به این  رشته سوای بقیهی دانشجوهاست که اتفاقی گذرشون به این رشته افتاده همون طو رکه هدف خانواده و بخصوص پدرمم با سایر خانواده ها فرق میکنه میدونی که پدر من پسری نداره گل ارا رو هم که دیدی بچه بی دستو پاست و این منم که باید نتایج سالها تحقیقو تلاش پدرمو در این رشته به ثمر برسونم نقشه من این نیست که مثل یک دختر بی استعداد شوهری تور بزنمو و تمام عمر بچه داری کنم من میخوام محقق بشم یک پیشرو یک استاد متخصص نه یک کارمند پشت میز نشین مکثی کردو بند کیف را روی شانه اش انداخت و حالت رفتن به خودش گرفت و ادامه داد اینه که من زیاد مایل نیستم قاطی خاله بازی و احساسات زنونه بشم و هدفم کم رنگ بشه بنا براین از این به بعد میخوام کمی به دوستیمون نظم بدم شین تو منو دوست داری پس کمک کن موفق بشم خوب میدونم که ابت با  دخترای سطحی و احمق تو یک جوب نمیره  واسه همینم منو برای دوستی انتخاب کردی پس بهتره جدی باشیم هم من هم تو این بنفعمونه.... 

شین لبخندی زد و سعی کرد خوش بین باشد و همه چیز را از زاویه موفقی تو پیروزی و تلاش ببیند اما نمی توانست هشدار درونی اش را نسبت به این تغییر رفتار ناگهانی دانی نادیده بگیرد البته در این فاصله دانی بسرعت رفت تا نقطه پایان پر رنگی به قسمتی از روزهای گرم و صمیم دوستیشان بگذارد و خود را از شر سوالات احتمالی شین برهاند.

 

 

 انشب وقتی شین به خانه رسید به سراغ جزوات و کتابهایش رفت ولی بیشتر جزوه هایش ناقص بود بنا براین با یکی دو نفرکه همیشه جزوات بی عیبو نقصی داشتند تماس گرفتو قرار گذاشت نمی دانم حالا اوضاع دانشگاه ها چگونه است اما ان موقع همه چیز برمبنای جزوه پیش میرفت و کمتر کسی زحمت مطالعه کتابهای رفرنس یا مرجع را بخود میداد  شین همانطور که کتابها را در ردیفی منظم میچید و رمانها و دل نوشتههایش را از میان انها بیرون میکشیدو در کشوی خودش جا میداد به چشمش به پوشه تحقیقات تزش افتاد و تصمیم گرفت تا پایان امتحانات ترم فقط به واحد های ان ترم توجه کند اکثر دروس شین سه واحدی مشتمل بر دو واحد تئوریو یک واحد عملی بود و چون عمل در دانشگاه انها به فراموشی سپرده شده و تنها اخر ترمها در قابل یک اردوی درسی سرو تهش هم میامد بنا براین هر استادی به دانشجو ها تکلیف میکرد که مقاله ای در ارتباط با درس مربوطه بیاورند که البته در ان زمان بخاطر عدم دسترسی به اینتر نت اینهم مشکلی بود

از ان طرف دانی دیگر سر کلاسهای درس که البته دو سه هفتهای بیشتر به پایانشان نمانده بود نیامد حامی هم ان ترم فقط چها رواحد درسی داشت   که در جلسه اخر کلاس غایب بود شاید شین هفتهای را توانست با تظاهر به خونسردی سرش را به کلاس و گرفتن جزوه و درس گرم کند اما خیلی زود  بی تاب و کلافه  و بی قرار شد د رخانه تا میامد صفحه ای را باز کند انگار چهره حامی در ان نقش بسته بود زود جزوه را می بست از دانی هم خبری نبود و کسی نبود تا دغدغه هایش را با او قسمت کند د ران چند روز شین با تاسف دریافت که علاقه ی او به حامی از مرحله ی شیرین و دلربایش گذر کرده  و تمنا ی دیدن و داشتن او چون نیاز معتادی به مواد مخدر عذابش میدهد ان جا بود که عشق چهره ی نا خوشایندش را به او نشان می داد و به او دهن کجی میکرد هرچه دل را با  عقل و دلیل ارام میکرد  اشتیاقو نیاز او را به زانو در میاورد  و به یاد این بیت می افتاد  پای استدلا لیون چوبین بود       پای چوبین سخت بی تمکین بود

 

در چنین وقتهائی کلافه میشد  و  ساعتها د رحا ل گو ش دادن به موسیقی خیالبافی میکرد خیالهائی تلخ و شیرین که گاهی در انها پیروزو گاه شکست خورده بود

شین سر شار  از احساس کنار گذاشته شد گی  ازتنهائی  در عذاب بود تنها دوست صمیمیش پرنیان  که در پی یک شکست عشقی محجو بانه به انتخاب پدرو مادر جواب مثبت داده بود در سال دوم زندگی چنان زیر فشار مسئولیت های انترنی و باداری نا خواسته و یاس عاطفی دستو پا میزد که شین اصلا دلش نمی امد با شرح ماجرایش روح لطیف پرنیان را جریحه دا رکند  این پریشان حالی  و رویا زدگی  ا زچشمان تیز بین مهرشاد که دوباره رفت و امدش را به انجا از سر گرفته بود  پنهان نماند و هر چه میخواست به شاهین یا مادرش هشداری بدهد جرات نمیافت  عاقبت یکی از روزها    د رحالیکه در هال کوچک خانه همراه با شاهین و مادرش چای میخوردند  صدای شین که بی خبر از همه جا  در طبقه ی دوم خالی از اثاث برا ی خودش اواز میخواند  در سکوت  ایجاد شده مابین انها رخنه کرد

 

 

گریه را به مستی بهانه کردم          شکو ه ها زدست زمانه کردم

استین چو از دیده بر گرفتم           سیل خون به دامن روانه کردم

 

مهرشاد که  همیشه ارامو  صبور  بود یک لحظه خود داریش را از دست داد و گفت شاهین تو واقعا فکر نمیکنی شین یک چیزیش هست  

شاهین د رجواب خندید و گفت چیه برا ی خوندنش میگی   اینکه چیز تازه ا ی نیست  این دختره از وقتی چار سالش بوده شروع کرده  و بعد با لحن کودکانه ای خوند کمکم کن  کمکم کن نذار اینجا بمونم  تا بپوسم و وقتی عصبانیت مهر شادو دید گفت باور کن نوارش هست .. و میان خنده گفت.خیلی خیلی خوب ببخشید   گوش کن مدتیه داره با نوارای کلاس اواز ارشاد تمرین میکنه    مهرشاد رو به مادر کرد و از انجائیکه میدانست او از حاج خانوم بیش  از خانوم دکتر خوشش می اید گفت  نگاه کنید حاج خانوم این پسرتون چقدر ریلکسه

مادر شین هم با لحن راهبه ا یکه به خودش صلیب میکشد گفت چی بگم پسرم همه اینا از اینه که هدف واقعیشونو پیدا نکردن  وقتی تو تمام شبانه روز یک رکعت خرج توجه به خدا نمیکنی معلومه که به هر بادی میلرزی و افسرده میشی  من با زیبائی مخالف نیستم اما نه اینکه ادم سلامتیشو بندازه به خطر اخر خوشگلی که باشی از مرلین مونرو که بالاتر نیستی    تابلو شو که از استو دیو ها کشیدن پائین شبش یک مشت قرص خورد و خدا حافظ 

شاهین خندید و گفت ماد رجون اون فیلم بود شما خبر نداری اونو کشتن کا رکا رکندی بود

مادر_ بله دیگه بخندو مسخرگی کن برای خواهرت وقت گرفتی......... نه   ...خدا بدور ادم واسه خانوادش وقت بذاره مهرشادم منو دکترنبره خدا میدونه چی بسرم میاد .............

 

شاهین- اصلا شما برای من موبایل خریدین ...

_چه ربطی داره..........

 و خلاصه بین بحثو گفتگو جدی و شوخی موضوع شین فراموش شد

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

روز شنبه بااینکه شین تنها 2 ساعت کلاس داشت  ولی   به ظاهر با توجیه اخر ترم بودن و نزدیکی امتحانات و در باطن برای دیدن دانی به دانشگاه رفت  اما دانی نیامده بود چیزی که زیاد باعث تعجب نبود شین خیلی سریع به خانه امد و حتی دعوت سیما و یکی دوتا از بچه های دعوت شده به میهمانی را که کنار بوفه دانشگاه چای میخوردند نپذیرفت خوب میتوانست حدس بزند بین انها چه حرفهائی ردو بدل میشود خوشبختانه دیروز دوباره پول تو جیبی مفصلی از پدر دریافت کرده بود و نیازی نبود مانند هفته پیش پیاده روی های طولانی داشته باشد اما طبق معمول مسیر سرازیری دانشگاه به سمت سه راه را پیاده ر فت هوا کمی گرم بود ولی شین اهمیتی نداد نزدیک به سه راهی یکدفعه احساس کرد پشت سرش داغ شده و یک دفعه متوجه ریزش قطرات خون از بینی اش شد و ازان جا که خانم شین دستمالی نداشت فوری به دارو خانه رفت و یک بسته دستمال گرفت و سریع سوار تاکسی شد خیلی زود خونریزی بینی اش بند امد ولی جای ان داغی در پشت سرش یک دفعه  احساس سبکی خاص و تپش ضربان قلبش شد و در لحظاتی احساس کرد سرش گیج میرود به محض اینکه به خانه امد یک لیوان بزرگ چای شیرین به همراه دو سه بیسکوئیت خورد  و کمی حالش بهتر شد کسی خانه نبود بنابراین تصمیم گرفت از فرصت استفاده کند و زنگی به دانی بزند .....

...........زنگ اول ......زنگ دوم .......زنگ سوم  صدای برداشتن گوشی

شین_ الو..الو و بعد تق گوشی گذاشته شد

مهم نبود شاید صدایش را نشنیده بودند

 _ سلام( صدای سالومه بود )

_ سلام  ببخشین دانی خونس  ( صدا ی همهمه  و خنده و گفتگو از دور میامد )

_.....دانی ...ااا نه خونه نیست رفته بیرون خداحافظ و گوشی قطع شد

شین با خودش گفت وا چه بی ادب نگذاشت بگم با من تماس بگیره

شین که کمی احساس کوفتگی میکرد بدون خوردن شام با یک مجله فیلم قطور به رختخواب رفت و خیلی دقیق از یاد داشت سر دبیر و نقد های غیر حرفه ای و کوتاه خوانندگان شروع کرد تا به نقدهای قوی و استادانه حرفه ا ی ها رسید و در انتها هم با حسرت شرح حال فیلم های مهم خارجی بر پرده را خواند که احتما لا مدتها طول میکشید  تا بعضی از انها را ببیند تازه با ان زبان انگلیسی متوسط رو به پائین چقدر میتوانست از فیلمهائ یکه بر پایه دیالوگ بنا شده بود چیزی سر در بیاورد خدا میدانست ...........

 روز یکشنبه هم با وجود اینکه دانی سه کلاس پیاپی داشت به دانشگاه نیامد و این بار اولین کاریکه شین بعد از رسیدن به خانه کرد زنگ زدن به دانی بود

زنگ اول . زنگ دوم  ....دو.باره سالومه گوشی رابرداشت   

_ شین _ الو ... الو و در جوای صدائی از دور در گوشی پیچید گوشی رو بده به من

 

 

-بله.. مادر دانی بود

شین مودبو مهربان_ سلام حالتون خوبه

مادر دانی جدی- ممنون

شین _ بببخشید دانی خونه هست

 مادر - دانی اصلا رفت خونه مادر بزرگش  مار دانی چنان این جمله را با خشم و کلافگی بیان کرد که قطعا ترجمه اش این میشد دختره پر رو دیگه مزاحم نشو  بدون خداحافظی قطع کردن گوشی هم  دلیلی براین مدعا بود

لحظه ای گوشی در دست شین ماند و بلافاصله شقیقه اش تیر کشید  شاید الان وقتی کسی این مکالمه را بخواند تصور کند که برخورد ماد ردانی بی محلی ساده مادری میانسال است که حوصله دوستان دخترش را ندارد ولی چنان سردیو تحقیر در ان جمله کوتاه نهفته بود که سرمایش به شین راه یافتدر حالیکه دلش نمیخواست زود قضاوت کند برای خوردن دو استا مینوفن کدئین به اشپز خانه رفت که سر بزنگاه شاهین مچش را گرفت

_هی چی میخوری

شین _ قرص استا مینوفن

شاهین_ کور که نیستم مثلا خودم دکترم ولی چرا کدئین چرا دوتا اونم با معده خالی

شین_ ااا ولم کن شاهین

۸۸۸۸۸۸۸۸۸

یکساعت بعد شاهین د رحالیکه بازوبند مخصوص فشار را دور بازوی شین میبست گفت بفرما خانم میفرمایند ولم کن بفرما ببین بازوهات چقدر شل شده و انگشتش را د رگودی بازو کشید نگاه کن این خطای سفید رو   ... اها ....و انگشت شصت را در روی رگ اصلی و بر استخوان مچ فشا رداد اینم نبض نا منظم .......و......فشار به به 10 روی هفت......... پریود که نیستی   شین سرش را به علامت نه بالا برد   جدیدا بی نظم نشده

شین با کمی خجالت چرا

شین گردنتو بده بالا و اهسته دستش را روی برامدگی گلویش گذاشت

اوم شین لازمه ازمایش بدی چیز مهمی نیست  برات یک وقت از دکتر عزیزی میگیرم متخصص غدده همونجام نمونه میگیره  مادر شینم که به در تکیه داده بود گفت معلوم نیست واسه چی داره خودشو میکشه

شاهین خندید و بی خیال گفت اخه این روزا پسرا همه باربی پسند شدن این ۰اگرینم هر وقت میریم رستوران فقط سالاد سفارش میده

مادر یک دفعه پرسید اگرین کیه

...اااا هیچکی برو بینیم بابا.... . و سریع از اطاق خارج شد  مادر هاج و واج    یک کمی ادب از این رفیقت یاد بگیر و بعد نگاه مروزی به شین کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:14  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 شین بعد از خارج شدن از اشپز خانه به اطاق کوچک متصل به سالن رفت

و مقابل ایینه به خود نگریست که رنگش به سفیدی صورت گیشا های

 ژاپنی شده بود با اینکه از رژ گونه زدن بیزار بود ولی مجبورشد کمی رنگ

 رو به گونه  های یخ کرده اش بدهد موهایش  راکه دانی بهم ریخته بود

شانه کرد و رو شانه ها ریخت همانطور که رژ لبشرا پر رنگ میکرد با خود

تصمیم میگرفت  که اجازه ندهدان شب برایش خراب شود  

 _سلام خانم شیرازی..... شین شیرازی

 شیرینی عشقو یک سرخوشی ملایم به شین کمک کرد به زحمت دختر

 خجول را به گوشه ای براند و با اطمینان به نفس شیرین ترین لبخندش

را نثار حامی کند  .....ایا در این لحظه خوشبخت  تر از او کسی بود این

  سوالی بو د که شین وقتی نگاه ستایش گر حامی  جانش را به اتش

میکشید  و باعث میشد طولانی تر در سبز گرم چشمانش غرق شود

 ا زخود می پرسید  اهنگ ملایمی که باعث شده بود بچه هانزدیکتر

  به هم برقصند تمام شد  حامی  برخلاف انتظار شین ا زکنارش

تکان نخوردبلکه خیلی ظریف دستش را گرفت و باعث شد

 

شین به ارتفاع 2 هزار پا پروا زکندبلافاصله اهنگ تندی شروع

 شد و انها به جمع شلوغ رقصنده بچه هارفتندو حالا این موهای

بلوطی بلند شین بود که با چرخش  رقص گاهی به شانه های حامی

 سائیده میشد در میان رقص فرصتی برای صحبتنبود ولی لبخند های

  

  پهن و نگاه شیطنت امیز حامی هزار خواهش و اشتیاقو هوس  را

  د روجود شین شعله ور میکرد که لهیب ان چهره اش را گلگونو

چشمانش را   سر شار از رازو نیاز کرده بود  وقتی اهنگ تمام شد

 

 حامی برای لحظه ا ی کوتاه هر دو دست شین را گرفت و گفت

خیلی زیبامیرقصی  و خیلی   هم .... با بد جنسی جمله اش

  را تمام نکردوشین در دل  عاشقانه به او بد بیراه میگفت  که

  دختر مغرور  و پر افاد ه ای  چون او را چنان  چنین  ذوب و از 

   خود بیخودش کرده بود

 ( یک چیزی تو مایه های  ظالم ستم گر  بی شرف بیرحم

همه دلم را بردی) 

 شین بسختی خودش را متقاعد کرد که رفتار عاشقانه اش را

مدیریت کند 

 بنا براین با وجودیکه مایل بود تا انتها ی دنیا در اغوش حامی باشد با

 مهربانی بعد از ردو بدل کردن چند جمله ساده و بی ربط در مورد

  تزو پروژه و غیره از اوفاصله گرفت  تا هلیا و سپیده  با نگاه های

  کجکی و بد خواهانه شان  او را همراهی کنند  شین خود را به

 نزدیکترین صندلی رساند و سعی کرد خود را تسلیم ندای عقل

  سلیمش کند که سرش فریاد میزد که شین تو حق نداری در یک

  محفل دانشجوئی رفتارسبکی از خودت نشان دهیاین به نفع

  نیست تو  و خوشبختانه مراسم

  خاص تولد شامل بریدن کیک و ردو بدل کردن هدایا فرصت

سر پیچی از این فرمان را از شین گرفت در  انتهای شب در ان

 شلوغی که همه خداحافظی میکردند شین تنها توانست

 

  از دور با حامی که با عجله با سپیده و هلیا در خارج میشد

 از خدا حافظی کند و با وجودیکه دیر وقت بود و دانی با اصرار میخواست

  شین را نگه دارد ولی شین با ماشین یکی از بچه ها به خانه

 برگشت 

  وان شب بادلی پر شور و قلبی پر از ارزو سر بر بالش

 گذاشت تا رویاهای طلائی ببیند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

...... شین بعد از فاصله گرفتن از مهرداد به سمت جمع کوچکی از بچه های دانشگاه رفت که در

 گوشه ای از سالن مشغول گفتگو بودندبا ورود شین طبق معمول مکالمات دخترانه در زمینه تعریف و تمجید از سر و وضعو قیافه یکدیگر و بعضی حرف ها و شوخی ها در رابطه با پسر های هم کلاسی  شروع شد در بین این حرفها نارسیس که یکی از دانشجویان سال بالائی بود و همزمان در اموزش دانشگاه هم کارمند مهمی به شمار میرفت به شین رو کرد و با لحنی نه چندان صمیمی گفت شین خوب خودتو درست کردی خیلی دلبر شدی امشب دانشگاه خیلی ساده میای چه رقصی هم داری   و بعد خنده کوتاه بی نمکیو تصنعی کرد و رو به بقیه گفت میدونین بچه ها خوب میتونم شینو تو سالهای اینده تصور کنم یک زن کدبانو یک کمی تپل که همیشه تو خونه لباسای س. ک.سی میپوشه یک ماتیک جیغم رو لبای قلوه ایشه و خنده اش ادامه پیدا کرد سیما یکی از بچه های سال اول که خیلی دل پاک بود ادامه داد  اره اون وقت  با یک نازو یک قر تمام خستگی شوهرشو از تنش میبره  شین با خندهای نیمه نصفه با انها همراهی کرد   طبق معمول همان افسوس همیشگی به دلش راه یافت شاید دیگران شین را متهم به بی انصافی کنند و ان سالها ان  دانشگاه خاص پر بود از بچه هایی  که نه تنها هیچ دغدغه مطالعه غیر درسی و افکار عمیق نداشتند بلکه تا با انها هم کلام میشدی حالا جدا از فضا ی میهمانی که این شوخی ها را میطلبید از همین حرفهای صدتا یک غاز میزدند  و همیشه یک جورائی شین بنظرشان خاصو غریب میامد مخصوصا سر کلاس ادبیات  اصلا حوصله ی بحث و گفتگوی شین و تک و توک بچه های با ذوق وبا مطالعه را نداشتند  و هر وقت کسی میخواست شعر بخواند یا داستان کوتاهی مسخره بازی در میاوردند ...شین کمی در سالن چشم چرخاند و دلارا را دید با ان بلوز ساده سفید و سارافون لی بلند خیلی دخترانه و ساده به نظر میرسیدکه برای شین خیلی کوتاه دست تکان داد  شین با خوشحالی به سمتش رفت تازه صحبتی دل نشین بین انها شروع شده بود  که در باز شدو حامی وارد شدناگهان تمام سالن و ادمهای ان چون تصویری مغشوش در هم کش امدند و و در برهم شدند و تنها تصویر واضح و درخشان حامی قدرتمند و نورانی قلب دلتنگ و محروم از عشق شین را به تپشی 

بی امان وا داشت شین از خودش متنفر شد که چرا دقایقی قبل اجازه داده بود نگاهی هرزه به روی اندامش بلغزد و دستی او را لمس نه او تمام وجودش برای او بودشین ارزو میکرد ایکاش تمام ادمهای این سالن به فضایی دورو ماورائی میرفتند  واو وحامی تنها میشدند و با این دو با این اهنگ ملایم که شین را بیش از بیش از خود بیخود میکرد میرقصیدند  و ان گاه قطعا برایش مهم نبود که دستان طلائی حامی او را لمس کند یا لبان نرمش بستر بوسه ای داغ و اتشین باشد نه او در برابر حامی هیچ ایمانی نداشت اخ خدایا اگر دنیا تنها تنها لحظه ای کوتاه  به نفع او میچرخید چه میشد اما افسوس قبل از انکه شین به حامی برسد در حلقه دختران جسور دانشگاه که هر یک به نوعی میخواستند زیبائی و ارایش تازه خود را به او بنمایانند اسیر شدو شین اهسته به کناری رفت د رحالیکه میدید حامی با همه انها مهربان و صمیمی اما با وقارو متانت خاص خودش سلام و احوال پرسی میکند اما این مانع نبود که مهربانی و تامل بیشتر اورا در برابر ساغر دختر بسیار زیبای دانشگاه  نادیده بگیرد در این فاصله سپیده و هلیا هم با ارایش غلیظو لباسهای الا پلنگی مد روز خود وارد شدند و اطراف حامی را گرفتند در همان لحظه شخصیتهای دو گانه شین با هم جا عوض کردند و دختر لوند معاشرتی و طنازو مسلطی که ساعتی قبل مجلس را تسخیر کرده بود جایش را به شین کوچولو داد که تنها د رتمام مدت ساعات طولانی روز که مادرش به کار مدیریت دبیرستان مشغول بود با خودش عروسک باز ی میکرد  و همیشه در بازی های مدرسه و کوچه بی مهارت بود پیدا شد در این فاصله اهنگ رقص تندی نواخته شدو ساغرو حامی رقص کنان از مقابل شین گذشتند انبوه موهای طلایی ساغر کمر بینهایت باریکشو عشوه های ظریف که در غالب حرکات رقص به پای حامی میریخت فضارا برای شین تنگ کرد  ناگهان تمام اثرات یک هفته گرسنگی کشیدن و تنها شیرو خرما خوردن و پیاده روی طولانی که البته بدلیل صرفه جویی در هزینه تاکسی هم بود( بخاطر هزینه های جانبی تولد) به شین حمله کرد احساس ضعفو تنفر متعاقبش تمام وجود شین را فرا گرفت اهسته به سمت اشپز خانه رفت و یک دانه شیرینی خامه ای بزرگ به دهان گذاشت  و در همان حال دانی وارد  شد و شین انگا ردزدی کرده باشد هول شد

دانی _ شت.... چیه ترسیدی بیا و انا یک عدد شیرینی خامه ای را گاز زد و ادامه داد بخور رنگ میت شدی احتمالا تمام هفته روزه ی عشق داشتی بد بخت بی نوا  اما نه .......و به سمت گیلاسهای کوچکی که با نظم یک گوشه میز چیده بودند رفت وبه سمت شین امد و گفت بنظرم این بیشتر بدرد ت بخوره  و گیلاس نیمه پرا را به سمتش ذراز کرد 

شین با وجود مذهبی بودن مادرش و دختر بودنش چندان عادت بخوردن نداشت اما گاهی د رجمع فامیلی که هیچ سنخیت با اعتقادات مادرش نداشت یک پیک میخورد البته بگذریم که گاهی وقتها از شراب خانگی خاله جانش در جمع برادرو پدر میخورد  شین یک جرعه کوتاه خورد و همان لحظه به مهرشاد فکر کرد پسرک بیچاره چه بهتر که دختر زبون از پا در امده ا ی چون او را   نمیشناخت اگر اورادر این حال میدید قطعا از عشقش پشیمان میشد      دانی جلو امد به شین نگاه کرد و گفت شین شاید تو زیباترین نباشی شاید خیلی ضعفا داشته باشی اما یادت باشه عاشق ترینی   یادت باشه  یادته اون روز تو ازغال چال برام چی خوندی  

 عاشقم  من ..... عاشقی

و بعد بیهوا دستش را د رموهای جمع شین کردو انها را بهم ریخت   و بعد بیرون رفت   شین بی اختیار لبخند زد و ابیات اواز در ذهنش پیچید   

   عاشقم  من ..... عاشقی بیقرارم

کس ندارد..... خبراز  دل زارم..... ارزوئی جز تو در دل ندارم

 

.... من به لبخندی از تو خرسندم.............. مهر تو ای مه .....ارزو مندم ...... برتو پا بندم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

وقتی شین به انتهای پله ها طبقه اول رسید خیلی سریع شالو مانتویش را دراورد و برای اولین بار اورا دید گل ارا خواهر دانی

 _ سلام خیلی خوش امدید

 شین به دستی که به سمتش دراز شده بود نگاه کرد و متعاقب ان به ان صورت ساده و مهربان به ان چشمان درشتی که بی انکه زیبا باشد سخت مهربان بود وان لبخند سرشار از ذوق کودکانه که به تو هم سرایت میکرد بعدها وقتی شین با اندوهی سنگین اورا به یاد میاورد همان تصویر در ذهنش نقش میبست

_ گل ارا درسته

_ و شما هم شین بله

و بجای دست دادن همدیگر را در اغوش گرفتندشین بعد از ان یاد گرفت به حسش اطمینان کند به همان درستی که در لحظه اول دریافت دانیو گل ارا گرچه چون دو ظرف سفالی ازیک جنس و بافت بودند اما طرحی متفاوت داشتند تفاوتی که تا عمق جان و روحشان نفوذ میکرد  هردو با هم وارد سالن وسیع منزل خاله شین شدند و بعد پشت سر هم چهره های اشنا و نااشنا بود که از مقابل چشمان شین میگذشت خبری از هلیا و حامی نبود در این بین دستی به شانه اش خوردو دانی و راژان را دید دانی بلوز بسیار کوتاه و پاره پوره ای به طرح پلنگی به تن کرده بود که دلبرانه در زیر سینه گره میخورد و برای پوشاندن قسمت اعظم چاقیش که از کمر به پائین بود دامن مشکی تنگی به تن کرده بود  و خیلی جذاب شده بود

_ وای عزیزم سلام تولدت مبارک

_سلام و زهر ما ردیر کردی و بعد اهسته زیر  گوشش گفتی خیلی جیگر شدی شازده تون هنوز تشریف نیاوردن  پسره خود نمالابد میخواد عین سیندرلا دیر تر ا زهمه بیاددر همان موقع مهرداد پسرخاله دانی هم به جمع انها پیوست و با شین سلامو احوال پرسی کرد   و به دانی گفت بهشون گفتم الان شروع میکنن

و یکباره صدای موزیک شاد و رقص اوری تو سالن پیچید   دانی به شین اشاره کرد و گفت من اهل اصرار و تعارف نیستما میهمونی خودته در واقع نیازی به اصرار نبود شین به عنوان تنها نوه دختری ان فامیل پر پسر یاد گرفته بود در همه میهمانی ها شروع کننده باشد و در این راستا مهارت خاصی در رقص پیدا کرده بود

همیشه شنیدن موسیقی شین را شارژ و تازه میکرد و تمام تخیل ورویایش را در قالب حرکات نرم دورانی و ظریف دستها..  ریتم منظم گام برداشتن و پیچ وتاب لوندانه بدن میریخت جدا از اینکه ورزش و کاهش وزن در این سه ماه اورا چابک ترکرده بود  بدنیال شین دختر هاو پسرهای همکلاسی که تا بحال همدیگر را فقط در فضای خشک و خشن دانشگاه دیده بودند حالا که با اراستگی تمام در زیباترین پوشش خود در این محفل دوستانه شرکت کرده بودند  شادو سرخوش به میان سالن امدند و  مجلس گرم و پر شور شد............و خواننده  همراه با نوای گیتارو ارگ میخواند

تا سرو گردن ناز تو پیدا میشه

 تو کوچه تندو تند پنجره ها باز میشه...

................

 ای عشق من

 ای زیبا نیلوفر من

 د رخواب نازی شبها  نیلو فر من

 

و حالا یک موزیک نرم و ارام برای ایجاد فاصله.... و شین کم کم میدید زوجهای پنهان همکلاسی ترسو پروا را کنار گذاشته بودند   و به هم نزدیکتر میرقصیدند و نجواها شکل میگرفت   شین یک لحظه فکر کرد انگار امشب فرصتی بود برای اینکه عشقها عیان شود

میدونی دل اسیره   اسیره تا بمیره          میدونی بدون تو دلم اروم نگیره  

 

میدونی دل تنگ توست   نموده اهنگ تو    ولی بیهوده جوید     بسی بیهوده جوید

 

شین اهسته اهنگ رو زیر لب زمزمه میکرد

_ شین

شین به مهرداد که مقابلش میرقصید نگاه کردو گفت بله

 

_شین تنها اومدی

_شین خندید و گفت چطور  ... و موج اهنگ بین انها نفوذ کرد........

 

....به من بگو بیوفا حالا یار که هستی .....  خزان عمرم رسید نو بهار که هستی..

......_ منظورم اینه که دوستت کیه

_ من دوستی ندارم

_ مگه میشه  من احمق نیستم شین  حتی دانی با اون منم منم مردونه و خشونت ذاتیش یک همچین پسری رو تور کرده    و بدنبال این حرف در ان فضا  ی نیمه تاریک روشن خیلی ظریف و  ماهرانه مچ دست شین را گرفت و دستش را دور او حلقه کرد و در فرورفتگی کمرش گذاشت و صورتش را کمی جلو اورد و گفت خیلی دلم میخواد بدونم این همه استعداد و انرژی کجا هدر میره  شین با خونسردی لحظه ای

تا مل کرد دست مهر داد را از خود جدا کردو از او فاصله گرفت و با کلامی شوخ و پر طعنه گفت بنظرم داری اشتباه میکنی این موزیک رقص تانگو نیست و اینجام فقط یک محفل دانشجوئیه نه دانسینگ  و

با زلبخندی زد مهرداد لحظه ای لبخندش خشک شد و بعد گفت اوکی گرفتم و شین تو دلش گفت ( امیدوارم گرفته باشی پسره پر رو )  و هم چنان قیافه مهربانی به خود گرفت خوشبختانه دوباره یک اهنگ تند نواخته شد و شین با خنده ا ی مصنوعی  از مهرداد جدا شد.. مسلما اون نمیخواست به پسری که سالها خارج زندگی کرده بودو به اوضاع اینجااشنایی نداشت توهین کند ولی دلیلی هم نداشت به او رو بدهد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:37  توسط اندیشه فرزانه  |