ازادی ازادی نبود
2 نفر ازادی خانم بفرمائین ازادی
_ منونم اقا
_ خانم سوار نمیشین
_ اقا من اصلا جایی نمیخوام برم
_اا خیلی خوب خانم
این گفتگوی کوتاهی بود بین شین و پسر جوان مسافرکشی که پیکان زرد رنگ خالی از مسافرش کمی انطرفتر پارک شده بود شین کم ی جلو تر رفت که صدای بوقهای کوتاه یک ماشین اورا بخودش اورد _ ایش مرتیکه سریش وای نه مهرشاد بود
شین تند دررا باز کرد و نشست مهرشاد کمی اهسته تر راند و به شین نگاه کرد نا خود اگاه احساسی از گرما و اطمینان به قلب شین راه یافت
_ سلام خانوم خانوما حالتون چطوره
_ بخشید از کا رکردمت
_ بهیچ وجه بگو کجا بریم
_ نمیدونم هرجا میخوای همین طرفا
- راستی نهار خوردی
- شین نا خود اگاه خنده اش گرفت
- م- چیه مگه حرفم خنده دار بود
- ش- نه تو دومین نفری هستی که امروز منو به نهار دعوت میکنه
- مهرشاد کمی درهم رفت
- _م- جدی اولیش کی بوده
- شین با شیطنت و بد جنسی گفت حدس بزن
- م_ اذیت نکن شین و بعد اهسته اضافه کرد نذار حال خوبم خراب بشه
- و بعد د رحالیکه به سمت نیاوران میرفت اهسته صدای موزیک لایت را بلند کرد
بعد از کمی سکوت مهرشاد گفت نمیدونم چرا ولی اینا رو دیدم خوشم اومد و از کنار دستش یک
دسته ی کوچک شاخه های کوتاه گل نرگس بیرون اورد و اهسته کنار شین گذاشت
شین به گلها نگاه کرد و همزمان وقایع شب میهمانی دانی برایش تداعی شد ودوباره جملات مهرشاد در گوشش طنین انداخت با یاد اوری ان جملات و نگاه عاشقانه مهرشاد غم و شاد ی عمیقی به قلبش چنگ انداخت و با خودش فکر کرد ان شب چه خود خواهانه احساسات اورا بی جواب گذاشته و از ان بدتر اورا به اینجا کشانده بود تا د رمورد عشق و احساس کسی دیگر با او صحبت کند انگار که او هیچ سهمی نداشت
- شین شین
- نه هیچ کس تااین اندازه مهربان و زیبا نامش را صدا نزده بود ود ر دم هرچه در سر اماده کرده بود تا درباره ی اگرین بگوید از یادش رفت
- م _ شین کار بد ی کردم ناراحت شدی
- شین- این چه حرفیه یعنی من اینقدر بی احساسم فقط ...فقط..
نمیدانست چه بگوید هرچیزی که میخواست به زبان بیاورد بنظرش بی رحمانه میامد
- م- فقط چی جملتو تموم کن
- در حالیکه گلها را بدستش میگرفت گفت خیلی قشنگن خیلی
- _ شین چی میخواستی بهم بگی شاهین چیکار کرده بازم اذیتت کرده اره میدونم گاهی رفتارش باتو اصلا خوب نیست
- _ش_ نه بذار یک جا وایسیم بهت میگم
- م_ چیه گفتنش سخته
- _ش- نه نه زیاد راستی این اهنگ چه قشنگه زیادش کن
- - م _ باشه نمیپرسم ولی حسابی کنجکاوم کردی و بعد باشوق ادامه داد راستی شین جدیدا یک کتا ب خوندم خیلی جالبه فکر کردم احتمالا توهم خوشت بیاد اسمش کیمیا گره حالا دفعه بعد میارم برات راجع به دنبال کردن رویا ی شخصیه اون چیزیکه ادم باتمام وجودش میخواد بدست بیاره با ید بدنبالش بره و نیم نگاهی به شین کرد و گفت قشنگه نه
- _ ش- کمی احساس نفس تنگی کرد سرفه ای کردو گفت اره خیلی قشنگه
- شین ومهرشاد کمی از اینجاو انجا صحبت کردند تااینکه مهرشاد روبه روی موزه ی دار اباد نگه داشت و گفت قبلا گفته بودی اینجا رو دوست داری گفتم بیارمت اینجا
- اخ لعنت این جمله ای بود شین به خود گفت من بهش گفتم اینجا رو دوست دارم کی... اصلا میدونه چرا ....خوب بخاطر میاورد اولین گردش علمی دانشجوئیش بود اوایل پائیز ساعت 7 صبح باران نم نم میبارید و هوا د رمنطقه ی دار اباد مه الود بود شین عبوس میان بچه ها نشسته بود هیچ دوستی نداشت و از رشته اش بیزاربودوبا اصرار مادرش اسمنویسی کرده بود اما برخلاف او سایر دانشجو ها حسابی شو ر وشوق داشتند و حالا باامدن به این گردش علمی حسابی شادیشان را به نمایش میگذاشتند یادش میامد که با بیمیلی از اتوبوس پیاده شد و همانطور که بی هدف ان فضا ی مه الود را می کاوید برای اولین بار اورا دید حامی طلایی بلندبالا متین و متواضع دانشجوی سال بالایی بود که به همراه استاد به به گردش علمی امده بود البته ان روز شین اصلا متوجه نشد یا شاید با غرور خاص دانش اموز خوبیکه قبول نشدنش در رشته پزشکی را نتیجه استرس و بد شانسیش میدانست اجازه نداد تا بفهمد حامی درهمان دیدا رکوتاه خودش را در قلب او جای داده است از سوئی داشتن خواستگاران متعدد تحصیلکرده شین را به این باور رسانده بود که نیازی نیست که به کسی توجه کند و هروقت بخواهد میتواند با یکی از همان خواستگاران ازدواج کند
اما حالا عشق حامی برتمام لحظات زندگی او سایه سنگینی انداخته بود شاید ..شاید اگر اینطور نبود شین بسادگی میتوانست خود را تسلیم عشق پاکی که از تمام حرکات و نگاههای مهرشاد میبارید کندو درکنارش ارامش بگیرد اما حامی همه جا حضور داشت ومحکم و راسخ روح شین را به بند میکشید
**********
_ خیلی خوب شروع کن این چه رازیه که میخوای با من در میون بذاری
شین نگاه از منظره ی بسیار زیبای ایوان وسیع موزه ی داراباد که تمام شهر را زیر پایش به نمایش میگذاشت برداشت و گفت خوب من امروز اگرین و دیدم
م- اگرین
_ ش- اره در واقع من با اون نهار خوردم و با من صحبتهایی کرد
مهرشاد درهم رفت و گفت حتما بهت گفت من باهاش تماس گرفتم
ش_ خو ب اره مهرشاد ببین بنظرم اگرین دختر بدی نمیاد اون به من اعتماد کردو چیزائی رو با من در میون گذاشت که بنظرم حقشه خودش در مورد اونا با شاهین صحبت کنه ببین مهرشاد اون به شاهین علاقه داره من درکش میکنم
مهرشاد تلخو طعنه وار پرسید درکش میکنی
_شین احساس کرد موقع ان رسیده که حرف اصلی را بزند بنابراین گفت من درک میکنم چون خودم احساس مشابهی دارم و برای تمام کسانیکه عاشقن احترام قائلم
_ مهرشاد سرخ شد بله احترام قائلی اماعاشقشون نیستی ولی فکر میکنی یک عاشق فقط به احترام نیاز داره اون عشقشو میخواد در کنارش متعلق به خودش و
ا زهرراهی که بنظرش برسه برای بدست اوردنش میجنگه
اما .. اما .. اینم بدون که عشق اگرین یک طرفس و مثل همه ی عشقای یک طرفه عذاب اورو تلخه من میخواستم همینو بهش بگم و به شین نگاه کرد و گفت چون منم درکش میکنم .......... واینبار شین با همه خود داریش زیر بار نگاه مهرشاد از پا درامدو اشکش سرازیر شد وفقط توانست از جا بلند شود و به راه بیفتد
وبه سمت در ورود ی برود ماشین مهرشاد همان جا پارک بود ونرسیده به ماشین مهرشاد دوان دوان خودش را به شین رساند و گفت شین شین نرو وایسا
شین ایستاد و برخلاف میلش سوار ماشین شد اصلا دلش نمیخواست لوس تر ازانچه بود جلوه کند مهرشاد سریع پشت فرمان نشست و ماشین را به گوشه ای بردو ملتمسا نه گفت شین ......شین .....عزیزمن... منو ببخش اه لعنت به من تورو ناراحت کردم عجب ادم بی ملاحظه ای هستم
شین بسرعت اشکهایش را پاک کردو گفت نه مهرشاد دیگه این حرفو نزن تو پسر خیلی خوبی هستی یک جنتلمن واقعی ببین د رواقع من زیاد حالم خوب نیست یک کمی ضعیف شدم هوم اصلا من همیشه اشکم دم مشکه شین گریه او معروفه و بعد لبخندی زدو گفت ببین خوب شدم فکر کنم قندم پائین اومده باید برام کیت کت بخری
لبخند شین به مهرشادم سرایت کردو گفت مگه میشه ادمی به شیرینی و مهربونی تو قندش بیاد پائین و ماشین را به حرکت د راورد.
