مهرشاد بدقت پراید سفید و صفرش را مقابل پارکینگ خانه شیرازی ها پارک کرد ذوق زده بود و خیلی دلش میخواست شینو شاهین را با ماشین تازه اش به گردش ببرد شاید دربند یا شایدهم یک رستوران شیک مهم نبود هر جا که شین دوست داشت انوقت با خیال راحت میتوانست سیر شین را نگاه کند و شاید فرصتی پیش اید و با شین صحبت کند چند باز زنگ زد کسی متوجه نشد و عاقبت متوجه شد در باز است و با خود گفت امان از این بی خیالی دل انگیز شیرازی ها وقتی با شوقو گامهای بلند حیاط دلگیر خانه را با ان باغچه پژ مرده که مدتها بود کسی به ان رسیدگی نکرده بود زیر پا میگذاشت خدا خدا میکرد شین فقط شین خانه باشد و یک دفعه با خودش گفت هی پسر داری خیلی تند میری شاهین که ان روز دانشگاه نیامده و احتما لا سرش به اگرین دوست دختر جلفش گرم بود ولی مادر شین احتمالا خانه بود ولی چه ایرادی داشت میتوانستند صبر کنند بعد به گردش بروند وقتی به هال کوچک ورودی خانه رسید اهسته در زد کسی در را باز نکرد دستگیره در چوبی با شیشه های رنگی را چرخاند و داخل شد نگاهی به هال وسیع خانه با ان پنجره های بلند رو به حیاط انداخت که با پرده های سفید حریر پوشیده شده بود مادر شین مثل همیشه با چادر سفیدش مشغول نماز بود خواست روی کاناپه های سنگین و قدیمی هال بنشیند که بی اختیار به سمت اطاق شین رفت در باز بود شین در کنج اطاق رو به میز ارایش نشسته بود و داشت با گوشواره اش کلنجار میرفت انبوه موهای مجعدش بالای سر جمع شده بود و چندین تار مواز ان جمع فرار کرده ودور گردن تاب خورده بودند قبل از انکه هیچ اقدامی برای اعلام حضورش در اطاق بکند شین سرش را از روی شانه به عقب چرخاند و همزمان گوشواره نقره ای پر طمطراق شیرازی اش تکان خورد از جا بلند شد و مثل همیشه لبخند زنان سلام کرد مهرشاد نا خود اگاه اورا برانداز کرد که لباس سیاه و بلندی برتن کرده بود که یقه اش سخاوتمندانه باز بود تا جائیکه قسمتی از شانه های سفیدو زیبایش را نشان میداد تمام اموزه های دینیو مذهبی سخت گیرانه ی مادر متعصبش به او هشدار میداد که این اطاق پر وسوسه و گناه را ترک کند اما نگاهش سر پیچی کرد و یک ان از فرو رفتگی دلنشین بالاتنه لباس تا طرح لطیف لبهای هوس انگیز شین را طی کرد و روی نگاه مهر طلبش ثابت ماند شین ساده و صمیمی چون کودکی ذوق کنان که بخواهد بازیچه اش را با دوستش تقسیم کند با شیطنت پرسید ذارم میرم تولد بنظرت خوب شدم که البته ترجمه خوب شدن در ذهن شین لاغر بنظر رسیدن بود و حتی لحظه ای به این فکر نکرد که در وجود مهرشاد چه اتشی بر پاست او در ان حال همه جا و همه کس را حامی میدید و چنان نگاهش از شوق عیش مفرطی که در انتظارش بود مست و خمارو شیرین بود که مهرشاد جراتی بدست اورد و شاد و خجول گفت بله خیلی زیبا شدی و مکثی کرد و انگار تصمیمی گرفته باشد مستقیم به شین نگاه کرد و ادامه داد البته به نظر من تو همیشه دوست داشتنی هستی حالا با ارایش یا بی ارایش حتی چیز هائی که ممکنه دیگران به بیخیالی و اسون گیر بودن تعبیر کنن بنظر من تورو طناز میکنه من کیفیتی که در وجودته دوست دارم شین یک ان از بارش ان همه احساس پاک دگرگون شده چشمهایش تر شدو گر چه میخواست با جملات مناسبی پاسخ ان همه مهرو لطف را بدهد اما بسختی جلوی خودش را گرفت نه نباید نه خدای من الان اصلا وقت مناسبی نبود نه لا اقل در استانهی میهمانی بنا براین مثل همیشه بخاطر عشق به حامی سعی کرد حقیقت پنهانی که در وجودش بود نادیده بگیرد نه او نمیگذاشت هیچ چیز حتی نگاه عاشق و پر تمنای مهرشاد او را از پا در اورد بنا براین سعی کرد کنترل اوضاع را به دست بگیرد بنابراین لبخندی مصنوعی زد و سریع گفت مرسی مهرشاد جان تو همیشه به من لطف داری ولی از انجا که دروغ گوی خوبی نبود چنان با ناشی گری جمله اش را بیان کرد که ناگهان فکری به ذهن مهرشاد راه یافت و بر بلاهت خود لعنت فرستاد چطور در حالیکه تمام نشانه ها موجود بود او نفهمیده بود بار دیگر به شین نگاه کرد اخ لعنت پس دلیل این همه اراستگیو پیراستگی شخص دیگری بود و یک لحظه احساس غم و از دست رفتگی تمام وجو.دش را فرا گرفت انقدر که حتی دلش نخواست به شین که با عجله لباسش را برتن میکرد و شال بر سر میانداخت تعارف کند تا او را برساند چه اسان تمام خوشحالی ساعتی پیش و نقشه ای که در سر داشت اسان به باد رفته بود و تنها در سکوت ارام ناظر بود که شین با ان رو سری بلند حریر مثل یک عروس سیاه پوش عجولانه خانه را ترک کرد و او را با سیلی از حرفهای بر زبان نیامده تنها گذاشت (دوستان عزیزم تذکر یک نکته لازم است که بدانید اگر در توصیف شین از صفات زیبا یا دل انگیز یا غیره استفاده کردم ان را منتسب به انا ندانید و فکر نکنید انا خود شیفته است یا چقدر خودشو تحویل گرفته و تازه هر چه بوده گذشته و رفته)
یک
۱شین روی یک صندلی شبیه به یو نیت دندان پزشکی دراز کشیده بود وپلکهای
بسته اش را سپرده بود به دستان ظریف لادن فامیل نزدیک شین (که ا زحالا به بعد او را نینا مینامیم).. کمی انورتر ایستاده بود و گاهی جزئیاتی را به لادن تذکر میداد ننینا و لادن هردو دانشجوی فوق لیسانس نمایش بودند و دوره گریم دیده بودند و بشکل پراکنده در تاتر شهر با گروه های نمایشی همکاری میکردند ماجرا از این قرار بود که شین روز سه شنبه در بازگشت از دانشگاه تصمیم گرفت سری به تاتر شهر بزند و دیداری با نیناداشته باشد همان شب وقتی صحبت از میهمانی تولد دانی بمیان امد نرگس که کم و بیش در جریان دلداگی شین بود پیشنهاد کرد با هم سری به لادن بزنند که جدیدا برای جور کردن هزینه سر سام اور فوق لیسانس کار ارایشگری را هم شروع کرده بود شین از قبل با لادن شرط و بیع کرد که اصلا قصد ندارد ارایشش به چشم بیاید و به قول معروف گل درشت باشد خیلی ساده ومحو درست همان تکنیک هایی که در گریم بکار میبردند وقتی کار لادن تمام شد و شین تو ایینه مستطیل شکل وسیع بدون قاب با چراغهای دورش خود را دید
بی ا ختیار لبخند رضایت روی لبانش نشست بجز یک خط چشم پدر مادر دار و البته زیبا و ظریف که مثل امضای نویسنده ها و هنر مندا نشانه خاص همیشگی چهره شین بود هیچ اثری از خطو رنگ و سایه ی مشخصی روی صورتش نبود لادن انبوه موهای لول و مجعد شین را بدون انکه طبق عادت ارایشگر ها پوش بدهد یا با سشوار هماهنگ کند اول بالای سرش با یک سنجاق بزرگ استوار کرد وبعد موهای اطراف گوش و شقیقه را با کمک یک کلیپس ساده مشکی طوری جمع کرد تا با کشیده شدن پوست شقیقه در امتداد شیب گونه ها و خط چشم موربش باشد همانطور که شین و نینا هردو رو به ایینه ایستاده بودند و شین دستش را به سمت موها میبرد صدای کلیک عکس به گوش رسید وقتی شین و نینا برگشتند لادن بند دوربین را از دور گردنش ازاد کرد و عذر خواهانه گفت فقط میخواستم یک نمونه کار داشته باشم شاید یک روزی بدردم خورد
دو
شین حریر نازکی بر سرش انداخت وهمراه نینا به سمت خانه رفت و زنگ زد دو سه چهار بار ..تا مادرش در را باز کرد و با عجله داخل شد در را پشت سرش به هوای بسته شدن رها کرد و متوجه نشد زبانه قفل بیرون نیامده و د رکاملا بسته نشده است وقتی داخل اطاقش شد اول به سراغ گوشواره هایش رفت و چون ان ها را پیدا نمیکرد کمی با مادرش بگو مگو کرد و اخر سر بیادش امد که ان ها راداخل ظرف بلور درون ویترین گذاشتتتته وقتی شین انها رابا خنده پیدا کرد نا خود اگاه به مادرش گفت میبخشی مامان همیشه وقتی میخوام چیزی رو جائی مطمئن بذارم دقیقا یادم میره مادرش گفت ای بابا من به این اخلاقای تو عادت کردم حالا برو لباستو بپوش با کمک مادر چادر نماز به سر شین ان لباس ساده و سیاه و شیک را بدون انکه موهایش خراب شود به تن کردند و مادر زیپ کوتاه پشت لباس را بالا کشید و عقب رفتو به دقت به شین نگاه کرد و عین ان وقتها که شین بیست میگرفت گفت باریکلا شین خوب خودتو لاغر کردی لباستم خیلی قشنگه ولی مامان فکر نمیکنی خیلی بازه اینو میخوای جلو نامحرم بپوشی اونم پسر جوون و مجرد گناه داره بخدا
ـ ااا مامان ول کن دیگه دانشجو ئیات یادت نیست چقدر مینی ژوپ و استین رگلان
می پو شیدی عکسات هستا
مادر شین ـ بله یادمه خوبم یادمه ولی شین اینو بدون اگه کسی تورو بخاطر شکل و قیافت بخواد خیلی زود ازت سیر میشه اونوقت همیشه اونقدر دخترای خوشگلترو جوونتر هستن که با خوشحالی جای تورو براش پرکنن به کسی رو کن که یک کم معرفتو ایمان داشته باشه مادر در حالی این جمله رو به اتمام رساند که میدانست صدایش هیچ انعکاسی در ذهن شین که به سمت اطاقش میرود ندارد
شین فکر کرد وا ی خدایا فقط چهار هزار تومن ان چاقوی چند کاره سو ئیسی که سخت چشم دانی را گرفته بودو شین حتما میخواست ان را بخرد ۱۴ هزار تومن قیمت داشت چه طو رمیتوانست این پول را جو رکند ان هم بدون مراجعه به پدور مادرش که اصلا حوصله شان را نداشت نه اینکه خسیس باشند ولی اصولا برای هر پولی که میدادند توضیحی میخواستند مثلا شین نمیتواست همیطوری سی هزار تومن بگیرد هیچ کس هم نپرسد چرا یا بنوعی نظارت نکند یک دفعه فکری بخاطر شین رسید همین چند روز پیش به برادرش یک ست لانکوم داده بود تا به دوستش بدهد شاید او میتوانست کمکش کند بنابراین از جا بلند شد و به اطاق شاهین رفت و بادیدن مهرشاد جا خورد وا ی خدایا این پسر کی امده بود شبانه روز در خانه انها چه میخواست که همان لحظه از خودش شرمنده شد چون یادش امد که شاهین خان تمام مسئولیت معالجه بیماری قلبی مادرشو دکترا خوش خیالانه به گردن مهرشاد انداخته است
البته نا گفته نماند که مادر شین و مهرشاد خیلی با هم نزدیک بودند و ساعتها بحث های فلسفی و مذهبی میکردند و گاهی اوقات مادر د رخفاو پنهانی گله میکرد که بچه هایم هیچ کدام مذهبی نیستندو حتی نماز نمیخوانند گرچه مادر شین از سخت گیری بدش میامد و دلش میخواست فرزندانش با میل اعتقاد واقعی حجاب داشته باشند یا روزه بگیرند و از همه مهمتر به خدا بعنوان یک پشتیبان تکیه داشته باشند .شین خوب میدانست که مادر به چه چشمی به مهرشاد نگاه میکند از ان طرف هم پدرو شاهین با هم به دارو خانه میرفتندو کا رمیکردند و شاهین به بهانه بیماری پدراز این راه برای خودش در امد درست کرده بود
ـ شاهین ـ چیه چی میخوای چرا چیزی نمیگی
ـ شین ـ حالا باشه بعدا
ـ مهرشاد ـ مزاحم نباشم
ـ شین ـ نه ابدا چیز مهمی نبود فقط
ـشاهینـ د بگو دیگه
جالب بود بدون انکه شین چیزی بگوید شاهین گفت نکنه پول مول میخوای
شین کمی جرات پیدا کرد ـ اره
شاهین ـ چقدر
شین - ده تومن فوری حساب کرد که پونصد تومن هم تخفیف میگیرد
شاهین فریاد زد ده هزار تومن واسه چی ...
ـ شین خیلی خوب داد نزن چیز مهمی نیست یک کتاب میخواستم بخرم حالا باشه بعدا و فوری از اطاق بیرون امد
چقدر دیوانه بود که فکر میکرد از شاهین پول قرض کند و تمام روز در حالیکه اطاقش را مرتب میکرد حرص میخورد که چقدر دختر عجول و احمق و ولخرجیست بعد از اینکه حسابی اطاقش مرتب شد در حالیکه فکر میکرد اصلا یک هدیه این ارزش را ندارد که ادم از کسی قرض کند و داشت مخ خودش را بااین توجیهات میزد که شاهین وارد اطاق شد و ۱۰ هزار تومن روی میز گذاشت و گفت ببین شین ناراحت نشو من عصبی بودم یک چیز ی گفتم و بلافاصله از اطاق رفت بیرون
شاهین وارد اطاق شد و رو به مهرشاد کرد و گفت بفرما خیالت راحت شد ۱۰ تومن از جیب ما رفت
مهرشاد ببینم خوشحال نشد
ـ شاهین- خوب چرا
مهرشاد -بنظرت نمی ارزید خواهرو برادر باید هوا ی همو داشته باشن
شاهین زیر چشمی به مهرشاد نگاه کردو خندید در چشمانش واقعیتی بود که هردو میدانستند چیست ولی ترجیح میدادند فعلا حرفی نزنند
-۱شین کیه میدونین با اینکه کاملاتابلوهست که شین خود من هستم ولی من خیلی دوست دارم شما اونو من یعنی انا نبینید چون این قصه قرار نیست در مورد من فعلی باشه و اصلا هم قصد ندارم با شرح زندگی مزخرفم داستان شینو خراب کنم
۲ جون من حامی رو با شکنج اشتباه نکنید حامی هم دانشکده ای شین بوده در دوران تحصیلش که شین عاشقش بوده و هیچ ربطی به این هیولا هه که الان سمت شکنجه گری منو به عهده داره نداره
۳دانی هم دوست شینه هم دوست حامی البته نه دوست دختر بلکه بخاطر اینکه پدر دانی در رشته انها استاد بسیار عالی و درجه یکی هست و حامی هم دانشجوی علاقمندیه با هم ارتباط نزدیک دارن
۴ اگه برای اولین دومین باره میاین خونه انا چاقه داستان شینو تا قسمت هشتش از ارشیو بخونین تا من بقیشم بذارم چون خوندن کل ارشیو چرنو پرندای من خیلی سخته
و حالا یک نکته مهم داستان من بدلیل خاص که خودتون میدونید کاملا واقعی نیست و بعضی چیزا رو چابه جا کردمو شکلشو تغییر دادم مثلا تو زندگی شین ادمائی بودن که خیلی تاثیر گذار بودن اما خوب بدلایلی این ادما خیلی شناخته شدن و من اگه بخوام صداقتو رعایت کنم خوب برام خوب نیست دیگه اینه که مثلا اگه طرف کارمند بانکه تو تبریز من باید بگم پرستاره تو رشت
مثلا چند وقت پیش ......ی من صحبت شد گفت راستی انا تو وبلاگ داری گفتم اره یک دفعه براق شد گفت توش چی مینویسی منم خر شدم با احساس گفتم تمام احساساتمو یک چیزائی که به هیچ کس نگفتم اقا یارو یک دفعه قاطی کرد وای چرا اینکارو میکنی اله بله از من که حرفی نزدی گفتم نه بابا برو بینیم بابا یا گیر داد ادرس وبتو بده منم ادرس یک وبلاگ دیگمو دادم یک وبلاگ کاریه و با مشخصات اصلیم البته اونجام دلم طاقت نیاورده یک چیزائی گفتم ولی ..بهر حال
یا بعضی اتفاقات هست اینقدر جانسوزه دیگه مروت نیست به شما بگم ادم باید ادم باشه قرار نیست مردم بیان وبلاگ بخونن ناراحت بشن که
اصلا حوصلشو نداری و برات مهم نیست که شکنج چی فکر میکنه با ارمشی نظیر لحظه تسلیم به مرگ اهسته میگی بله این کسی بود که اون موقع ها منو خیلی دوست داشت البته دروغ گفتی ولی اصلا شکنج کی هست که بخوای راستشو بهش بگی بگی این ادمی بود که با تمام وجود عاشقش بودم اخ این مرد مو طلائی جذاب همون(حامی) منه احساس نرم و لطیفی مثل حریر خودشو رو جسم فرسوده و چاقم پهن مکینه تمام وجودم ذوب میشه هر دو در سکوت پانزده دقیقه برنامه رو میبینیم و هیچ حرفی ردو بدل نمیشه شکنج هیچی نمیگه نه حرف نیش داری نه عصبانیتی و خیلی بی تفاوت برنامه ی علمی واقعا جالبیه نمیدونم چی بگم دلم میخواد به دانی زنگ بزنم یا اس ام اس ولی دانی مدتهاست جواب نمیده............ همینطوری پشت مانیتور در حالی که دگمه های کیبورد رو فشار میدم میخونم ههههههر ععععشقییی میییییی مییییرد خااامووووووشی میی گییییرد عععععشق توووو نمیمیرررررد ااااااااا
بااااوووورر کککن بببعد اززز تو یییییددییییگرییی جججااااایت راا دررر قلببمم نممییگیرد اااااا
کسی مرا بخاطر دیوانیگم ملامت نکند
اخ بنظرم کمی تا قسمتی روانی شدم ولی این دنیای دیوانگی چقدر شیرین است اخ عزیز من عزیز شکسته ام حالا میفهمم دلبستگی های پوچی که بعد از غرق شدن در این منجلاب به اینو ان پیدا کردم در مقابل عشق عظیمی که به تو داشتم چقدر پوچ و ناچیز بوده اسن ای عزیز ی که هرگز مرا دوست نداشتی حتما هیچ ردی از من در خاطرت نیست اخ دیدن تو هر با رمرا دیوانه میکند اخ نه من این زن چاق افسرده نیستم من شینم خو شحالم که شین زنده است .....
نه این اشک غم نیست اشک شادیست که تندو تند گو نه هایم را نوازش میکنننند دلم میخواد برقصم بخونم خدایا به من جسم دیگری عطا کن هنوز حنجره ام توانائی دارد فرانک سیناترا د رگوشم میخواند نه انا بدبخته برو کنار به تو هیچ مربوط نیست تو در این قسمت از زندگی من نقشی نداری اینجا قلمرو شین است فقط شین ......
something in your eyies was so exciating
some thing in your smiles was so invadeing
somethings in my heart told me i must have you
lovers at versay in love for ever
ببخشید سواد انگلیسیم نم کشیده یکی نیست بگه تو فارسیتم از هول غلط مینویسی
ـ سلام
ـ سلیم چطوری خوفی ( شین با تعجب دید برادرش با لحن کلا ه قرمزی با او صحبت میکند جریان چی بود)
ـ شین عزیز گومبولی من
ـ ااا لعنت بتو نمیشه منو با یک صفت دیگه لوس کنی تازشم من خیلی لاغر شدم
و شاهین با بیتفاوتی گفت اره منم متوجه نشده بودم مهرشاد گفت حالا اینا رو ولش کن ببینم تو بساطتت عطری کادویی چیزی نداری از این خلو خوردای دخترونه ولی خوب شیکو گرون قیمتو استفاده نشده باشه
شین در حالیکه خدا رو شکر میکرد که بموقع سوغاتی اش را پنهان کرده بدون اینکه تردیدی به خود راه بدهد گفت اره یک چیز خوب دارم و بلافاصله به سمت کشوی لوازم ارایشش رفت و با تاسفی در دل جعبه مشکی ست پنکک و پودر لانکوم عزیزش را به شاهین داد البته به دلایلی چند یکی انکه بطور نا خود اگاه میخواست برادرش چند وقتی به او پیله نکن دوم بخاطر بهم ریخته نشدنش اطاقش توسط شاهین و دلیل اخر فضولی محبت امیزی که نسبت به این خواسته برادرش داشت .
جعبه رو به سمت شاهین دراز کرد و تا شاهین دست برد تا ان را بگیرد دستش را عقب کشید و لوندانه گفت
ـ ببخشید اقای محترم میتونم دلیل این خواسته شما رو بدونم
ـ هههههه اوووم فکر کن به یک دختر نازو خوشگل مثل تو میخوام هدیه بدم
ـ جدی اونوقتاین دختر نازو خوشگل اینقدر اهمیت نداره که براش چیزی بخری
ـ هههههههههههههههههه نه.... البته نه که نه...... حقیقتش فرصتشو ندارو خوشمم نمیاد تو مغازه ها پرسه بزنم تازه این مهرشادم صبح علی الطلوع میاد دنبالم فقط موقع ناها رگورشو گم میکنه منم یک راست میرم دنبال اگرین بیمارستان بریم نهار بخوریم وقت نمیکنم که الانم فهمیدم تولدشه
ـاگرین چه اسمی هم داره
ـ وای خودشو ندیدی چی هست از اون اتیش پاره های رشته ی پرستاریه ........ که شین حرفشو تکمیل کرد بله از اونا که خودشونو به ابو اتیش میزنن که جوجه دکترائی مثل شما رو تو رکنن
ـ پس چی خیال کردی همه مثل تو پپه هستن همینطوری خواستگارای دکترشونو رد کنن بابا تو این مملکت اسم دکتر بذاری رو سنگ اب میشه
ـ برو برو بیشتر از این حالمو بهم نزن خوب گوش کن اگه بفهمم داری از احساسات یک دختر معصوم
سو استفاده میکنی کلتو میکنم
-برو بینیم بابا سو استفاده چیه خودش ده دفعه زنگ زده به من چیکار کنم ببین ظرفیت دردودل نداری
حالا این چی هست
ـ یک چیز عالی البته اگه اهل ارایش باشه و مارکو بشناسه
ـ خوب خوبه حالا ناهارم میبرمش یک جای خوب .... راستی پول داری
ـ خدائیش خیلی رو داری شاهین برو برو دیگه دست از سرم بردار
وقتی شین اهسته چراغ خوابش را خاموش میکرد به فکر اگرین افتاد و سعی کرد ان دختررا توی ذهن تصور کند با ان چشمو ابروی جادوئی که برادرش میگفت ا زکجا معلوم که اوهم مثل خودش به شاهین دل نبسته باشد کسیکه حاضر نشده بود حتی برایش هدیه بخرد
