ای خدا دلگیرم ولی احساس غم نمیکنم تا باتو هستم هیچ کجا سرم رو خم نمیکنم
نباید بترسم زندگی من اینه تو خوبی هست قشنگی هست مثل خیلی روزاش مثل همون تلفن قشنگ مدیرم هیچ وقت یادم نمیره فراموش نمیکنم مثل برخورد خوب رئیس جدید خوب شد منو دید شناخت مثل همکارایی که نشون دادن دوسم دارن مثل دوستا یخوبی مثل شما که بهم تبریک گفتین یا اگرم کامنت نذاشتین میدونم تو دلتون گفتین نمیخوام غمو اندوهمو انکا رکنم می پذیرممممش
برا ی خالی کردنش بخودم فرصت میدم مثل زنهای پیر نمیزنم به سینمو بگم الهی خدا جوابشونو بده یا پدر شکنجو در بیاره و از این نفرین ناله ها .....خدا به من عقلو هوش داده که تصمیم بگیرم البته
خو ب دروغ نگم یک کمی احساس میکنم ....خوب چی بگم منکه اخر پاکی و طهارت و مومنی نیستم که ا زخدا انتظار زیادی داشته باشم اینه دیگه من سعی میکنم بپذیرم واقعیو عملی
و خلاصه بگذریم خیلی چیزاست که میدونین شگون نداره روز تولد یا یک روز قبل تولد حرفای بد بزنیم بهر حال تولد این دختر مبارک قراره خودش به خودش یک کادوی حسابی بده و یک سری برنامه تنهائی تنهای تنها .... حالا ببینیم چی پیش میاد
اقا نمیدونید از اون روز به بعد ما همش تو فکریم یکسره رفتیم اداره از دربون دم در به مااحترام گذاشت تا مقام جدید المنصوب و خلاصه دوستان دور ما جمع شده بودنو و اشک شادی و کلی حرفا ی خوب اما خوب این یک طرف ماجراست تا ببین بعد چی میشه
جونم براتون بگه که ما از انجائیکه در زندگی علاوه بر شکلات بسیار شکست هم خورده ایم همچین بفهمی نفهمی خوش بین نیستم زیرا و اما هنوز مقامات با نفوذی که در گذشته با اذیت ازار های خود باعث فرار اجباری ما در گذشته شده اند کاملا معدوم نگشته و ما مطمئنیم که بزودی فعالیت زیر زمینی خود را برای اخلال در کار شروع خواهند کرد دوم پائین امدن راندمان کاری ما در یک مقطع کوتاه که زمینه این سو استفاده ها را فراهم کرد نتیجه ی عدم همکاری خانواده و شکنج بود که بهتر نشده که هیچ بدتر هم گشته در این شیش ماهه ما دور از جان شما به چند بلا دچار گشته ایم و البته کمی هم کرخت شده ایم که باید جدا با این مشکلات مبارزه کنیم ولی جدا ازکوشش و تلاش باقی امور را به دست خدا میسپاریم علاوه بر اینکه وزود ما به اداره هنوز از طرف مقامات بالا تایید نشده است پایان اخبار ....
خب شرمنده دیگه نا چار شدم بنویسم از اولش تصمیم گرفته بود چیزی نگم سکوت کنم با خودم گفتم انی تو دیگه چی میگی مگه اصلا تو خانواده ای هم داری مگه مردی هم تو زندگی تو هست که بخوای نگران از دست رفتن یا هوائی شدنش باشی ولی ولی خوب چی منم ادمم دیگه مگه من زن نبودم مگه من ارزو نداشتم منم دوست دارم اگه یک روز رنگ موهامو تغیر میدم یا ابروهامو بر میدارم یکی حتی الکی هم شده بهم بگه خوشگل شدی حتی اگه اون ادم شکنج باشه با هزار کینه ای که ازش دارم خب وقتی تو این روزای تابستون عصر به عصر دست دخترمو میگیرم و میرم گردش وقتی اون تو سرزمین عجایب باز ی میکنه وقتی داره تو پارک میدوه وقتی دیر وقت میشه و با تاکسی برمیگردم و باز تنها کلیدو میندازمو وارد خونه میشم یاد اون زنو مردائی میفتم که باهم اومده بودند در کنار هم به بازی بچشون نگه میکردندو میخندیدند چرا چرا من نباید یکی از اینا باشم چرا چرا باید حق من تو زندگی یا طلاق باشه با هزار مصیبت پشت سرش مثل بی پولی جدائی از فرزند یا زندگی نکبت بار داری جارو میکنی دار ی غذا می پزی ولی نمیدونی شوهرت که هیچ پدر بچت الان داره کجا خوش میگذرونه ای بابا.....هههههههههههههی رفیق میدونم خیلیا میگن خاک بر سرت یا بقول نویسنده ی یکی از وبلاگای پر سرو صدا که نوشته اگه اینقدر زبونی با همچین مردی زندگی کنی ....میبینی هیچ کس نمیدونه کی میدونه که اگه بخوای داد بکشی بگی اخخخخخخخخخخخخخ سوختم تمام عالمو صدای فریادت پر میکنه
کی میدونه چه حالی داری وقتی چمدون بستت یک جائی زیر تخته و تو بخاطر خیلی چیزا مثلا نگاه خمارو خواب الود بچت وقتی بیدار میشه و بهت میگه مامان نمیتونی هیچ غلطی بکنی چون نمیخوای ارامششو بهم بزنی
کی میدونه چه سخته تو اینقدر تنها باشی که تمام دلخوشیت بیاد اوردن یک ناجی خیالی باشه
یا دلبستگی به کسیکه هرگز مال تو نیست
چه کسی میدونه شریک شدن شریک زندگی با کسان دیگه یعنی چی وقتی میادو عطر تن اونا رو داره تو اونقدر دیونه میشه که براحتی قادری خودت یا اونو بکشی
کسانیکه این ماده تبصره هارو مینویسند کجان من و امثال من کجا
داشتم برنامه ارتباط نزدیکو میدیدم و گوله گوله اشک میریختم اره اینا یک مشت جوجه انترن بودن که داشتن جنازه ی متعفن احساس منو تشریح میکردن یک زن یکی از جنس من با خونسرد ی میگفت در این مورد خلا قانونی وجود داره در کدوم مورد اصلا بحث سر چیه خداای من کم هوش شدم یا خنگ هر چی فکر میکنم میبینم تمامش ظلمه وبنفع وبرای ه امثال شکنج که براحتی وجهه قانونی به کاراشون بدن پس امثال من چی بچه ها خدایا مگه ما اسبو سگیم که تو لونه زرین بخوریم بخوابیم و فقط یک اقا بالا سر داشته باشیم خدایا گزارشا رو پخش میکرد دیوانه شدم دیدم اییییییییییی بدبخت تر زا من چه فراوونه دلم میخواست همون موقع نماز بخونم بگم خدایا خدایی که هوامو داشتی تورو به این قرانت قسم حرفت اینه یعنی تو اینو میخوای میخوای بندت ذلیل بشه که اینا استناد به قران میکنن و میگن شرعمون گفته من ۱۴۰۰ سال پیش نبودم اما میدونم تومارو از مرگ از زنده بگور کردن نجاتمون دادی ولی اینا میخوان من نه منی که خودت میدونی اب از سرم گذشته امثال منو زنده بگور کن
اصلا شاید یک زندگی خوب باشه زنوشوهر کنا رهم با لطف زندگی کنن ولی همین قانون مردو وسوسه کنه اونجا چی جدائی طلاق نه مطمئنم تو اینو نمی پسندی......
اصلا اینا به من چه بقول فاطمه معتمد اریا تو فیلم یکبار برای همیشه من که راهمو بلدم بلیطمم گرفمت نیازی به راهنماهم ندارم چمیدونم بالاخره باید راهی شم نمیدونم کی ولی میدونم میاد شاید این لایحه واسم کار ی کنه دیگ غیرتم بجوش بیاد
روزیکه جدا شم میدونم سوار قطار میشم اخه تا حالا سوار نشدم میرم یک راه دور دور دور دور........
نگو از من نگو از من که در پائیزم ........نگاهم کن نگاهم کن چه درد انگیزم
ـ خوب خانم شین واقعا ببخشید اما حقیقتش اینه که اونجا بچه ها ی کالج برای تامین مخارجشون کارای زیادی میکنن از پرستاری بچه گرفته تا پیشخدمتی و فروشندگی و بعد مکثی کردو به شین ودانی نگاه کردو گفت ومثل تو ودانی همشون جوون و زیباو خوش پوش هستن
دـ بهر حال مهر داد خان اینجا ایرونه و تو باید از دل شین در بیاری یکاره به دختر مردم گفتی برام چای درست کن قهوه درست
در همان موقع زنگ در به صدا درامد و بعد از چند بار فشار دادن دکمه ایفون در باز شد و چند دقیقه بعد سالومه وارد شد شین بر خلاف میلش لحظه ای نگاهش بر او ثابت ماند سالومه ان زن ۳۵ ۳۶ ساله با مانتوی سیاه ساده و روسری کرم که صورت نسبتا زیبایش را با ان چشمان درشت فهوه ای قاب گرفته بود نگاه کوتاهی به جمع کرد و سلام کرد و خیلی ساده و بی ادعا با ان پلاستیک بزرگ مشکی به اشپزخانه رفت و مشغول کار شد
کم کم همه اعضای خانواده از خواب بیدار شده و کنار هم جمع شدند طولی نکشید که خانه پر از میهمان... سبد های گل کوچک و وبسته های شیرینی و کیک شد سالومه اهسته و نرم زیر دست یمیگذاشت ظرفهای پر از پوست میوه را خالی میکرد و لباسها ی میهمانهای را میگرفت وروی جالباسی جا میداد .... خاله دانی نسخه ی بلوند مصنوعی مادر دانی بود همانطور مغرور و با ژست خاص خیلی خوش هیکل بودو شیک و از سنش بسیار جوانتر بنظر میرسید کمی که خانه خلوت شد و همه در ها لکوچک جمع شدند خاله شین بلافاصله حمله به شینو دانی رو شروع کرد
-وای خدا مرگم شما دو تادختر با هیکلتون چی کردین خوبه اندازه های دوستتو دادی وگرنه بعید میدونستم لباس به تنش بره تو دانی تو که برو فکر یک لباس باش که اصلا لباس بهت نمیخوره
و خلاصه بحث زجر اور اندام و باربی بودن وتین ایجر بودن تا زمان شام ادامه یافت و در تمام این مدت شین فکر میکرد که چرا مردم به خود حق میدهند در هر شرایطی راحت در مورد افراد چاق صحبت کنندو نظر بدهند حتی ادم م هایی که چندان نمیشناسند یعنی انها فکر نمیکنند که ممکن است خود این شخص به این موضوع فکر کرده باشد و خلاصه این بحث تا زمانیکه سالومه همه را به نشستن پشت میز طویل چوبی که حالا باانواع غذاهای رنگارنگ تزئین شده بود دعوت کرد ادامه داشت در تمام مدت شام شین جرات نکرد بیشتر از یک بشقاب سالاد بخورد سالومه با ظرف سالادو جوجه دور میز میچرخید و گاهی لیوان ابی نوشابه ای میاورد که یک دفعه دانی در اوج بی مزگی بیادش امد که جریان اشتباه گرفته شدن شین با سالومه را دوباره تعریف کندو سر به سر مهرداد بگذارد شین احساس کلافگی میکردو دلش میخواست از این محیط فرار کند گونه هایش میسوخت و احساس میکرد از تمام ادمهای ظاهر بین که طبقاتی فکر میکنن متنفر است که یک دفعه پدر دانی با اقتدار خاصی گفت دانی دیگه بسه تما مش کن بنظر من سالومه از تو که یک دختر نازو لوسی که عرضه یک تخم مرغ سرخ کردنو نداره کم تر نیست اون یک زن با اراده هست که با شجاعت به زندگی فلاکت بارش با یک مرد معتاد و هوسران پایان داده حالام داره خرج دوتا بچشو در میاره که مادر دانی پرید وسط حرف پدرش اایش تورج ول کنم بینم بابا دختر منو بخاطر یک خدمتکار ناراحت میکنی و بعد با طرح یک شوخیو تعریف خاطره ای فضا رو عوض کرد
.....اخر شب شین د رحالیکه داشت در ماشین اژانس رو باز میکرد صدای نعره دانی در ایفون پیچید ااااااااااااییی حواس جمع سوغاتیتو جا گذاشتی شین به دم در رفت سالومه با بسته لباس از پله ها امد وقتی به دم در رسید بسته ر ا بطرف شین دراز کرد و لبخند بیرمقی زد و ناگهان چهره ی اوزیر نور چراغ بسیارجوان و ملیح بنظر رسید شین یک لحظه احساس شرم و خجالت کرد دلش میخواست اورادر اغوش بگیرد اما خودش میدانست کار احمقانه ای است فقط چند لحظه نگاهش کردو یک تشکر غلیظ......
ماشین از خانه ی دانی دور میشدو شین نشستهدران تاریکی که لحظاتی با نور چراغ خیابان روشن میشددر حالیکه بسته ی لباس رادر بغل میفشرد به چشمان زیباو غمگینی فکر میکرد که انگار هزار ارزو در ان مرده بود
شین چند بار زنگ در را زد و درست در زمانیکه داشت متقاعد میشد که کسی خانه نیست پسر خواب الود قد بلند سبزه ای در را باز کرد و خیلی عادی انگا رکه شین را میشناسد گفت بیا تو در خراب بود و خودش کند و لک لک کنان از پله ها بالا رفت وقتی شین پشت سر پسر وارد خانه شد اشوبی از بهم ریختگی در برابر ش بود سامسونت های بزرگ مشکی درست وسط هال باز و بسته ولو بودند اینجاو انچا روی مبلو کاناپه و تخت همه بخواب رفته بودند شین بشدت احساس خجالت میکرد در اطاق دانی
چا رطاق باز بود و دانی با صورت روی تخت دراز کشیده بود وتوده ای از موهای سیاهو فرفری روی بالشت پراکنده بودو بد تر از ان لباس خوابش کاملا بالا رفته و بدنش پیدا بود دانی با احساس مسئولیت خاصی اول از همه به سراغ دانی رفتو ملافه مچاله شده از روی زمین رابرداشت وروی اوانداخت و بعد به اشپزخانه رفت تا کیک را میان شلوغی تان همه غذا و میوه جا بدهد که صدائی اورا متوجه خود کرد
.......اووم ببین میتونی یک قهوه فوری درست کنی سرم درد مکینه و بی انکه منتظر جواب شین شود از اطاق بیرون رفت شین مردد بود چکار بکند بنابراین اتو ماتیک مان قهوه درست کرد روی میز را پاک کرد دو تا تیکه نون تست کردو میز صبحانه را چید پیش خودش گفت من این همه اینجا شام نهارخوردم یک صبحونه هم واسه پسر خالش ذرست کنم به جایی برنمیخوره که
م-اوم وا ی مرسی ممنون
شین به پسر نگاه کرد عجیب بود مرتب و اراسته بنظر میرسید انهم در این مدت کوتاه پسر سریع پشت میز نشست
ـبفرمائین شمام میل کنین
ـ متشکرم من صبونه خوردم الان از ظهرم گذشته
ـ اوکی فقط یک قهوه ووبعدفنجان قهوه رابه لب برد
شین بااینکه زیاد اهل قهوه نبودو انصافا فقط موقع فال گرفتنای مسخره قهوه درست میکرد یک فنجان برای خودش ریخت تلخ بود بد مزه
شـ خوب دیگه من برم
ـ کجا شما که تازه اومدین
ش ـ خوب الان که همه خوابن
ـ خب خواب باشن
شـ من باید برم خونه درس دارم
ـ ا جالبه شما دانشجوئین
شـ بله من هم کلاسی دانی هستم
ـ اوهوم پس این کارم دانی براتون جور کرده
ش ـکدوم کار
ـ مگه شما این خانمی نیستین که قراره بیاین به ما کمک کنین
ـ صدای خنده ی معروف وطولانی دانی از پشت سر به گوش رسید مهر داد خان ایشون خانم شین دوست منن باهوش خان اونو با خدمتکاره اشتباه گرفتی
بهزاد فراهانی را از خیلی قبل تر ها میشناختیم یعنی فک کنم اکثر کسایکه که یک جورایی غم رادیو دارن بشناسنش بخصوص اوناییکه پایه ی قصه های شب رادیو باشن اینها را داشته باشید تا شب عروسی هووی لیلا تعجب نکنید نگید لیلا کیه منظورم لیلا حاتمیه خودمونه تو فیلم لیلا خلاصه جونم براتون بگه ما دیدیم همزمان با صدای کشیده شدن دنباله منجوق دوزی شده لباس عروس روی پله های خونه (صحنه بالا اومدن هووی لیلا رو میگم وقتی لیلا تو تاریکی نشسته و صدای بالا اومدن عروس میاد) کم کم چهره ارایش شده یک دختر خوشگل پیدا شد و ما دیدیم بله این خانم شقایق فراهانی دختر بهزاد خانه گفتیم خوب از این در این دختر هم باید اما تمام قصه به اینجا ختم نشدوقتی تو تاریکی سینما فلسطین درخت گلابی رو دیدیم وقتی نوسینده داستان تو اون باغ قدیمی خاطراتشو از عشقش به میم مرور میکرد دیدن اون دختر کم سنو سال با اون کلاه و گیس بافته های ساخته شده از موهای قیچی شده ی متصل بهش به ما فهموند که نه انگاری قصه ی هنرمندی فراهانیها پایانی نداره و تازه اصل شاهکار رو شده یک چند سالی گذشت شقایق که از این فیلم کم ارزش به فیلم کم ارزشتر بعدی پرتاب شد تا جاییکه کارش کشید به فیلم مبتذل نصف مال من نصف مال تو اما قضیه گل شیفته که عجب اسم با مسمایی هم داره زمین تا اسمون فرق میکرد عین یک غنچه گل رز نازو کوچولو رشد کرد شد یک گل سرخ نازقرمز تیره اون چهره ملوس و ظریف بچه گانه صاحب یک زیبایی وحشی و اصیل و سرکش شده بود نگاه عمیق و سنگین چشمای مخمورش که طیفی از لطافت و شکنندگی تا جسارتو خشونت رو منعکس میکرد به اون جازه میداد تا نقش های متفاوتی ظاهر بشه و روی همه ی خوشگلای چشم سبز ابی سانتی مانتال بی هنرو کم کنه البته دور از جون مهتاب نیکی فروتن و رادان خوب ادم نباید پاشو رو حق بذاره خلاصه ما هی خوشحالی میکردم و البته یک کمی هم نگران بوده که این چه بساطیه این بچه یا از درو دیوار بالا میره یا میزنه با دستش شیشه میشکونه یا تیر کمون بازی میکنه اما نگو اینا در مقابل ریسکی که این اواخر دور از چشم ما انجام داده الک دولک بازی بوده خانم یک کاره پا شده رفته با این بازیگر خوشیتیپه هالیودیه همنیکه تو دوران جنینی با یک لگد به مادر بیچارش فهمونده که الا بلا باید اسمشو بذارن لئو نارد هم بازی شده تا دل کیتو بسوزونه کیت وینسلتو میگم البته دروغ نگیم از اینکه اسکات این پیشنهادو به گلی کرده ما بد جور خوش خوشانمون شدو یک جورائی یاد لحظه ای افتادیم که هادی ساعی با هزار سختی این دم اخری برامون طلا گرفت کلهم از ناراحتی دق نکنیم اما خدائیش این روزا بد جوری تو فکر این گل سرخ ناز هستیم یعنی چی میشه تاوان این خطر کردن چیه نکنه راس راسی این دفعه رگ دستش تو شکستن شیشه ببره نکنه از دیوار با موتور بیفته زمین وای نکنه سرنوشت اتی رو پیدا کنه تو راهروی مترو گم بشه اخه ما بد جوری منتظریم ببینیم ماجرای الی چی میشه این فیلم اخریه اصغرو میگم اصغر فرهادی اخ اسکات مگه دستم بهت نرسه اسکات این بچه رو هوائی کردی ..........
