تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

 در استارا هستم کنار دریای سورمه ای طوسی   وسوسه انگیز که مانند بانو جمی مرا بخود میخواند راستی لحظه ی خودکشی بانو جمی در امپراطور دریا یادتان هست اخ با چه لذتی وارد اب شد انگار بعد از ان همه پستی و دنائت با نوازش امواج کوچک اب  روزها ی معصومیت خود را بیاد میاورد اخر شماهم میدانید که همه ادمها یک روز معصوم بوده اند    چشمانش را بسته بود و لباسش را به خود میفشرد و به اغو ش مرگ میرفت ایکاش مرگ به همین سادگی بود عین یک خواب طولانی  اما اینطور نیست همیشه یک وابستگی در دنیا هست که تورا از شتافتن به اغوش این خواب ابدی باز میدارد کودکی عشقی مادری فرزندی    تاز ه اگر مانند من اپسیلونی ایمان کجکی داشته باشی میترسی خداوند تورا عذاب کند بگناه گناهان کوچک بسیارت در ان دورها در دریائی  که مقابل من است یک کشتی بزرگ است با چراغ های روشن  و من با چشمانم شنا میکنم با مژه هایم پارو میزنمو  و مست از خیسی لذت بخش بدنم فریاد میزنم مرا دریابید من فرار کردم   اما د رهمان حا ل نگاهم به پاهای تپل و ماسه الود گل میافتد و همان جا درون ماسه ها فرو میروم   فکرو خیال .....زینشی ها لحظه ای من را رها نمیکندو ای وای که دلم میخواهد از لابلای شکاف ابرهای طوسی  ابی  رو به خدائی که ان بالاست همراه  با صدا ی تضرع امیزمحسن یگانه که در ام پی تری پلیر هدیه معشوق شوهرم که با بیغیرتی خاص خودم به گوش کرده ام می پیچید بخوانم ای خدا دلگیرم ازت ای ز ندگی سیرم ازت    عمرمو میگرم ازت که با خودم پوزخند میزنم اخ بچه شدی شانزده سالته فکر میکنی با رفتن تو امثال تو از این دنیا زندگی ککش میگزه نه جانم  از تو بزرگتراش رفتن و هیچ ولی نجوای درونیم با خدا که انگار پشت ابرهاست ادامه داره   شاید هم به ...زینشی هام که ایمان من را وجب میکنندو قطعا خدایشان از خدا ی من دور است   اخرمیدانید خدای من خیلی مهربان است او یک خدا ی مخصوص است که به انا اجازه میدهد  روزه بگیرد نماز نخواند پاک باشد اما عاشق شود   خدا ی من که دست من را گرفت تا تیغ تیز به رگهایم نکشم  او که با ظرافت شیاد را مثل یک بچه سر براه از مسیر من برداشت   وادمهای باایمان و مستحکمی مانند میم و  مدیر مهربانم را در برابرم قرار داد تا بدانم  جنس این قبیله( ایکس ایگرگ) همیشه پلیدو پست نیسنتدو  شاید هم عاشقم کرد تا وقتی خیلی از شکنجه های شکنج خسته ام روی تخت بزرگ دو نفره ای که مدتهاست نخوابیده ام دراز بکشم و به او فکرکنم برایش دعا کنم و ارامش بگیرم  خدا ی من خوب میداند که من ادم بدی نیستم من فقط پینو کیو هستم اشتباه میکنم راه خانه را عوضی میروم ولی برمیگردم به شکم نهنگ در کنارش  خدا ی ....زینشی ها بنظرم با خدای شکنج که خروار خروار روز عاشورا نذر میکند و از مکه برای دوست دخترش لباس سکسی میاورد فامیلتر است چون خدای انها را میشود گول زد   اما خدا ی من میدانست که من عاشقانه و خالصانه کا رمیکردم و همه فکر در ذهن من بود بجز افکار پلید و سیاه  خدای من خیلی مهربان است اجازه میدهد من چاق باشم او به دختر یاد میدهد که به من بگوید مامان چاقالوی کمپالو    ا زجا بلند میشوم به سمت دریامیروم نه نترسید فقط پاهایم را در اب خیس میکنم و محسن یگانه میخواند

  ای خدا دلگیرم ولی احساس غم نمیکنم تا باتو هستم هیچ کجا سرم رو خم نمیکنم 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستای عزیزو گلم که تولدمو تبریک گفتین  خییییییییییلی ممنون بخدا نمیدونید چقدر خوشحال شدم یک چیز هست بنویسم   بنویسم تا بتونم ادامه بدم اخه بنظرم خیلی مهمه ادم بتونه احساساتشو تو روزای مختلف یک جا ثبت کنه تا بعدا بتونه بهشون سر بزنه  خوب  من امروز زنگ زدم به مدیر خوبم همون مهربونه و فکر کردم بهتره بجای خبرای پراکنده از این طرفو اون طرف جواب اصلی رو از خودش بشنوم نتیجتا به این حقیقت تلخ رسیدم که رئیسمون که واقعا نمیدونم چه مشکلی با من داشته برای این که پا ی من بکلی از اداره بریده شه یک نامه و گزارش گردن کلفت شامل نا کارا بودن منو مسائل گزینشیو غیره درست کرده و فرستاده بالا   که بازگشت منو خیلی خیلی مشکل کرده  حالا معلوم نیست چی نوشته چمیدونم لابد یک دروغائی مثل اینکه به من گفت( شما دست یک مرده رو تو خیابون تو تظاهرات گرفتین ) و چیزائی از این قبیل  خلاصه چی بگم از تهمت خیلی بیزارم  من مریم مقدس نیستم  اینجام راجع به خودم خیلی توضیح دادم ولی باور کنید ک رفتار من همیشه خانمانه و درسته تازه  بیرون از خونه و خارج از اداره هم حجابمو رعایت میکنم یک ارایش ملایمم که دیگه حقمه  من چیکا رکردم یعنی هیچ کس نیست به این مسائل رسیدگی کنه نگاه کن توروخدا راستشو بگم من همیشه فکر میکردم که خوب منکه خیلی چاقم  کسی به من توجه نمیکنه حالا یک کمی هم ارایش داشته باشم البته خارج از محل کا ر تو این بحبوحه زنای خوشگل مصنوعی با اون مانتو های تنگو ابروهای تاتو شدهو مش و های لایت انچنانی اصلا من گمم نو اداره هم که ساده بودم چادر مقنعه  نه یک زن خیلی زیبا بودم بگم حسادتشون شده نه خیلی شیک ....چراباید برای من مسئله گزین..شی پیش بیاد  بگذریم  نمیخوام بگم ناراحت نیستم چرا ناراحتم  من از  تهمت بدم میاد این روا نیست برای یککار اونم با ۱۰۰ ---۱۲۰ تومن حقوق با ابروی کسی باز ی کنن  لهش کنن.... خوب خوشم نمیاد بیشتر از این زنجموره کنم زندگی همینه  یک ادمیکه تو زندگی شخصیش مشکل داره که نباید انتظار داشته باشه تو جامعه باهاش خوب باشن چون دوتا مسئله جداست مگه کسی میاد تقسیم کنه مثلا این خانم شوهرش بده تو اداره باهش خوب باشن این منطقی نیست بنا براین نباید قاطی کنم این دو تا رو البته خوب حقیقتش اوضاع جسمیم خیلی خرابه موهام خیلی میریزه متاسفانه باید خیلی کوتاهشون کنم   برای دکت رمغزو اعصابو چشم همم باید نوبت بگیرم و باید ام ای ار انجام بدم تا ا زسلامتم مطمئن بشم

نباید بترسم زندگی من اینه تو خوبی هست قشنگی هست  مثل خیلی روزاش مثل همون تلفن قشنگ مدیرم هیچ وقت یادم نمیره فراموش نمیکنم مثل برخورد خوب رئیس جدید خوب شد منو دید شناخت  مثل همکارایی که نشون دادن دوسم دارن  مثل دوستا یخوبی مثل شما که بهم تبریک گفتین   یا  اگرم کامنت نذاشتین میدونم تو دلتون گفتین نمیخوام غمو اندوهمو انکا رکنم می پذیرممممش

برا ی خالی کردنش بخودم فرصت میدم  مثل زنهای پیر نمیزنم به سینمو بگم الهی خدا جوابشونو بده یا پدر شکنجو در بیاره و از این نفرین ناله ها .....خدا به من عقلو هوش داده که تصمیم بگیرم البته

 خو ب دروغ نگم یک کمی احساس میکنم  ....خوب چی بگم منکه اخر پاکی و طهارت و مومنی نیستم که ا زخدا انتظار زیادی داشته باشم  اینه دیگه  من سعی میکنم بپذیرم واقعیو عملی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:18  توسط اندیشه فرزانه  | 

 سلام حالتون خوبه دوستان راستی تولدم مبارک البته من شنبه ۲۳ شهریور بدنیا اومدم بله سی و چند سال پیش ( ببخشید ادم وقتی سنش میره بالا به همون چند اکتفا میکنه )  تو بیمارستان عیوض زاده  نمیدونم خلاصه صبح بوده یا شب (خدائیش اینو تا حالا از مامانم نپرسیدم ) یک دختر ظریفو نحیف  با کمک فور سپس بدنیا میاد و اقای دکتر و خانم مدیر صاحب اولین فرزندشون میشن اقا موجی از شادی تمام فامیل رو در  بر میگیره  و این  دختر کوچولوی لاغر   رو که هیچ کس فکر نمیکرد یک روز به یک بچه غول تبدیل بچه رو با ولولهو هل هله  به منزل پدر بزرگش اوردن اونم به اطاقی که با اخرین وسایل و اسباب نوزادی شیکو زیبا تزئین شده بود  اخه مامیو پاپا جون بخاطر کار بابا تو یک شهر دور افتاده زندگی میکردند و بهمین خاطر  مادرو نوزاد باید چند وقتی تهران میموندند  خلاصه جمع جمیعی از فامیل دور هم جمع میشوند و دائی دخترکوچولو برای او لین بار اهنگ ...مامانی .....مامانی ۰ این نقطه ها اسم واقعی اناست) رو با گیتار میزنه و میخونه و جمعیت شادو خوش  فامیل با این اهنگ شیشو هشت میان وسطو حرکات موزون انجام میدن بله ۰دائی خانم شین اون موقع ها یک خواننده ی تازه کار بودو خیلی با استعداد و خلاصه برو بچ تو کاخ جوانان برنامه داشتن   خلاصه  القصه هر چی به این خانم شین شیرو خامه و لبنیات مخصوص ناحیه سرد سیری  از ولایات ترکستان رو میدادند لج میکرده و وزن اضافه نمیکرده بچه بسیار مظلومی بوده و اصلا صداش در نمی امده   تا جائیکه مامیش که اون موقع یک زن بسیار نازو متجدد و احساساتی  وحتی بعضیها به اون لقب مرلین مونروی فامیل رو داده بودند (اخه فوق العاده خوش هیکل بوده) بود گیلاس به گوش هاش میاندازه و شعر ....و گیلاس هایش را براش  میسرایه  اولین تولدش تو همون شه رکوچیک با تجملو بریز بپاش فراونی برگزار میشه و مامیش که میخواسته نینی لاغرو سبزش خوشگل تر بنظر بیاد یواشکی بهش پودر میزنهو از همونموقع این بچه منحرف میشه طوریکه خیلی زود  ارایشو شروع میکنه   خلاصه سالها پشت هم میگذره  مادر سانتی مانتال خانم شین با خودند کتابهای شریعتی یک انقلابی دو اتیشه میشه و برای اولین برا با چادر سر کردنش مردمو شوکه میکنه  رابطه گرم زنو شوهر رو به سردی میره و البته این سرما خیلی خفیفه و بچهها چیزی متوجه نمیشن پد رخانواده  اوضاع سلا متیش رو به وخامت میره برای همنی کار طبابتو خیلی به ملایمت انجام میده و  از امر خطیر پول سازی برای همیشه صرف نظر میکنه و اوضاع مالی خانواده در حد متوسط باقی میمونه  شین تا ۱۸ سالگی کلی تغییر قیافه میده و از یک دختر لاغر سبزه به یک دختر تپلو سفید تبدیل میشه  اونجاست که بعد از سالها ناز پروردگی  یک کمی طعم شکستو اونم تو کنکور حس میکنه ولی بی خیال اینا که درد نیست و با خوشحالی به راهش ادامه میده اضافه وزن همیشه برای مزاحمت ایجاد میکنه ولی با حملات رژیمی اونو سرکوب میکنه ا اتفاقات زیادی میفتهو عاقبت همسر شکنج میشه..........................................................................................................................................................................................................................

 

 

 

و خلاصه بگذریم خیلی چیزاست که میدونین شگون نداره روز تولد یا یک روز قبل تولد حرفای بد بزنیم  بهر حال تولد این دختر مبارک قراره خودش به خودش یک  کادوی حسابی بده و یک سری برنامه تنهائی تنهای تنها .... حالا ببینیم چی پیش میاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 7:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستان عزیزم سلام امید وارم حالتون خوب باشه خب یک خبر دارم اما توروخدا ناراحت نشید چون خودمم سعی میکنم ناراحت نباشم  متاسفانه پیش بینی های من به حقیقت پیوست مدیر سابق انگار به علم به اینکه بعد از باز نشستگیش  دوباره زمینه برای فعالیت مجدد من فراهم میشه خیلی یواشکی و بی سرو صدا برای من قطع ارتباط زده و رسما منو از کار برکنار کرده و من برای ورود دوباره باید پروسه طولانی تست صدا گزینش و غیره و ذالک و طی کنم و خوب اینم راهی هست بسیار طولانیو احتمال کار شکنی در اون خیلی زیاد  اما خب دیگه برام زیاد مهم نیست قرار نیست من خودمو بخاطر این موضوع عذاب بدم دیگه اینکه براتون بگم که بعد از چهار ماه اصرار برای رفتن به خارج به شکنج بالاخره راضی نشد مارو سفر ببره  بنابراین طی یک حرکت خودجوش با دخترم رفتیم کیش هتل داریوش که جدا زیبا بود و توصیه میکنم حتما برید البته درسته زبایی لابیش با هتل های خوب دوبی مثل البوستان و غیره برابری میکرد ولی اطاق هاش معمولی بود ولی چشم انداز اطاق های رو به دریاش بینظیر بود هواپیمای ایران ایرم که قربونش برم عین ننوی بچه تکون تکون میخوردو صداهای عجیب غریب از خودش د رمی اورد  منم که بیخخیال زندگی اصلا نترسیدم گفتم به جهنم فوقش سقوط میکنه دیگه بهر حال خیلی خوشحالم که تو سفر کیش این خبر به دستم نرسید و اونجا کلی با خودم حا ل کردم و کلا شکنج رو فراموش ...البته مجبور شدم براش سوغاتی بخرم ولی خوب دیگه زیاد اذیت کننده نبود خیلی تنها مسافرت کردن تجربه خوبی بود و تصمیم گرفتم از این مسافرتها هر سه چها رماهی برای خودم بذارم خودم و دخترم کارمم درست نشد به درک البته دروغ نگم یه یکساعتی اشک بی صدا ریختم ولی  دیگه تموم 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:40  توسط اندیشه فرزانه  | 

پنج شب گذشته  حدودساعت ۱۰ و نیم شب بود  به همراه برادشوهر گلم دکتر پ که خیلی دوست داشتنی و عزیزه و همسر عزیزش که جاری بنده باشد داشتیم میرفتیم رستوران البته هر کدوم تو ماشین خودمون از قضا مادر شکنج و خواهرشم تو ماشین اونا بودن  خدا رو شکر از وقتی برادر شوهرم ازدواج کرده زحمت همراهی اوناافتاده گردن دکتر پ  البته بهتون بگم که فعلا مادر شوهره خیلی هوای عروس جدیدو داره اونم واسه خاطر اینکه پدر عروس خانم مولتی میلیارده  بگذریم که موبایلم زنگ خورد شماره نا اشنا بود گفتم وای خدا این دوست فضولمه که هی دنبالم میگرده واسه حال گیری و نالیدن از بد جنسی مردا و خلاصه خیلی چیزا....حقیقتش وقتی با شکنج یک جا باشم تلفونو برنمیدارم از بس که عین خاله زنکها هی میپرسه کی بود چی بود چی گفت دیدم یک اقای محترمو عزیز که همان مدیر سابقم باشه پشت گوشی هست نا خود اگاه بدون اینکه بخوام با چنان لحن دل پذیرو شیرینی بله بفرمائید گفتم که نگو       ( البته ایشون اقای میم معروف نیستند  ایشون یکی از مدیران بسیار خوبو پاک و عزیز سازمانند  که نگو نپرس از خوبی) نمیدونم معجزه شد شکنج نپرسید کیه  چون قطعا نمیتونستم دروغ بگم  و حتما با اطمینان میگفتم اقای ک پشت خطن خلاصه گفتن خانم شین کجائین من الان یک ماهه از ماموریت برگشتم شمارو ندیدم و منم گفتم که خوب از وقتی شماو اقا یمیم رفتید شرایط طوری شد که من مجبور شدم نا خواسته برم و گفت نه حتما تشریف بیارید شما کارتون اله بود لبه بود خلاصه  مام که بی ظرفیت محبت ندیده اصلا نمیدونستیم  حالا که بعد از قرنی کسی اینقدر با محبت صحبت میکنه چی  جوابشو بدیم چون خدا بسر شاهده تو این شیشماه از بس فحشو فضاحتو بی تربیتی دیده بودم پاگ اسممو یادم رفته بود و فکر میکردم اسمم  یک چیزی تو مایه های جاک.... جیم....کلفت و کرگدنو خرسو بوفالو این چیزاست بگذریم این چیزا که تازه نیست خلاصه گفتم بهر حال من باید فکر کنم و بعد بیام

اقا نمیدونید از اون روز به بعد ما همش تو فکریم یکسره رفتیم اداره از دربون دم در به مااحترام گذاشت تا مقام جدید المنصوب و خلاصه دوستان دور ما جمع شده بودنو و اشک شادی و کلی حرفا ی خوب  اما خوب این یک طرف ماجراست تا ببین بعد چی میشه

 

 

جونم براتون بگه که ما از انجائیکه در زندگی علاوه بر شکلات بسیار شکست هم خورده ایم همچین بفهمی نفهمی خوش بین نیستم زیرا و اما   هنوز مقامات با نفوذی که در گذشته با اذیت ازار های خود باعث فرار اجباری ما در گذشته شده اند کاملا معدوم نگشته و ما مطمئنیم که بزودی فعالیت زیر زمینی خود را برای اخلال در کار شروع خواهند کرد دوم پائین امدن راندمان کاری ما در یک مقطع کوتاه که زمینه این سو استفاده ها را فراهم کرد نتیجه ی عدم همکاری خانواده و شکنج بود که بهتر نشده که هیچ بدتر هم گشته در این شیش ماهه ما دور از جان شما به چند بلا  دچار گشته ایم و البته کمی هم کرخت شده ایم که باید جدا با این مشکلات مبارزه کنیم ولی جدا  ازکوشش و تلاش باقی امور را به دست خدا میسپاریم علاوه بر اینکه وزود ما به اداره هنوز از طرف مقامات بالا تایید نشده است پایان اخبار ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 22:19  توسط اندیشه فرزانه  | 

خب شرمنده دیگه نا چار شدم بنویسم از اولش تصمیم گرفته بود چیزی نگم سکوت کنم با خودم گفتم انی تو دیگه چی میگی مگه اصلا تو خانواده ای هم داری مگه مردی هم تو زندگی تو هست که بخوای نگران از دست رفتن یا هوائی  شدنش باشی ولی ولی خوب چی منم ادمم دیگه   مگه من زن نبودم مگه من ارزو نداشتم منم دوست دارم اگه یک روز رنگ موهامو تغیر میدم یا ابروهامو بر میدارم یکی حتی الکی هم شده بهم بگه خوشگل شدی  حتی اگه اون ادم شکنج باشه با هزار کینه ای که ازش دارم خب وقتی تو این روزای تابستون عصر به عصر دست دخترمو میگیرم و میرم گردش وقتی اون تو سرزمین عجایب باز ی میکنه وقتی داره تو پارک میدوه وقتی دیر وقت میشه و با تاکسی برمیگردم و باز تنها کلیدو میندازمو وارد خونه میشم یاد اون زنو مردائی میفتم که باهم اومده بودند در کنار هم به بازی بچشون نگه میکردندو میخندیدند چرا چرا من نباید یکی از اینا باشم چرا چرا باید حق من تو زندگی یا طلاق باشه با هزار مصیبت پشت سرش مثل بی پولی جدائی از فرزند یا زندگی نکبت بار داری جارو میکنی دار ی غذا می پزی ولی نمیدونی شوهرت که هیچ پدر بچت الان داره کجا خوش میگذرونه  ای بابا.....هههههههههههههی رفیق میدونم خیلیا میگن خاک بر سرت یا بقول نویسنده ی یکی از  وبلاگای پر سرو صدا که نوشته اگه اینقدر زبونی با همچین مردی زندگی کنی ....میبینی هیچ کس نمیدونه  کی میدونه که اگه بخوای داد بکشی بگی اخخخخخخخخخخخخخ سوختم تمام عالمو صدای فریادت پر میکنه

 کی میدونه چه حالی داری وقتی چمدون بستت یک جائی زیر تخته و تو بخاطر خیلی چیزا مثلا نگاه خمارو خواب الود بچت وقتی بیدار میشه و بهت میگه مامان نمیتونی هیچ غلطی بکنی چون نمیخوای ارامششو بهم بزنی

کی میدونه چه سخته تو اینقدر تنها باشی که تمام دلخوشیت بیاد اوردن یک ناجی خیالی باشه

یا دلبستگی به کسیکه هرگز مال تو نیست

چه کسی میدونه شریک شدن شریک زندگی با کسان دیگه یعنی چی وقتی میادو عطر تن اونا رو داره تو اونقدر دیونه میشه که براحتی قادری خودت یا اونو بکشی

کسانیکه این ماده تبصره هارو مینویسند کجان من و امثال من کجا

داشتم برنامه ارتباط نزدیکو میدیدم و گوله گوله اشک میریختم اره اینا یک مشت جوجه انترن بودن که داشتن جنازه ی متعفن احساس منو تشریح میکردن   یک زن یکی از جنس من با خونسرد ی میگفت در این مورد خلا قانونی وجود داره در کدوم مورد   اصلا بحث سر چیه خداای من کم هوش شدم یا خنگ هر چی فکر میکنم میبینم تمامش ظلمه   وبنفع وبرای ه امثال شکنج که براحتی وجهه قانونی به کاراشون بدن   پس امثال من چی بچه ها خدایا مگه ما اسبو سگیم که تو لونه زرین بخوریم بخوابیم و فقط یک اقا بالا سر داشته باشیم  خدایا گزارشا رو پخش میکرد دیوانه شدم دیدم اییییییییییی بدبخت تر زا من چه فراوونه   دلم میخواست همون موقع نماز بخونم بگم خدایا خدایی که هوامو داشتی تورو به این قرانت قسم حرفت اینه یعنی تو اینو میخوای میخوای بندت ذلیل بشه که اینا استناد به قران میکنن و میگن شرعمون گفته  من ۱۴۰۰ سال پیش نبودم اما میدونم تومارو از مرگ از زنده بگور کردن نجاتمون دادی  ولی اینا میخوان من نه منی که خودت میدونی اب از سرم گذشته امثال منو زنده بگور کن

اصلا شاید یک زندگی خوب باشه زنوشوهر کنا رهم با لطف زندگی کنن ولی همین قانون مردو وسوسه کنه اونجا چی جدائی طلاق نه مطمئنم تو اینو نمی پسندی......

 

اصلا اینا به من چه بقول فاطمه معتمد اریا تو  فیلم یکبار برای همیشه من که راهمو بلدم بلیطمم گرفمت نیازی به راهنماهم ندارم چمیدونم بالاخره باید راهی شم نمیدونم کی ولی میدونم میاد  شاید این لایحه واسم کار ی کنه دیگ غیرتم بجوش بیاد

روزیکه جدا شم میدونم سوار قطار میشم اخه تا حالا سوار نشدم میرم یک راه دور دور دور دور........

نگو از من   نگو از من که در پائیزم ........نگاهم کن نگاهم کن چه درد انگیزم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:15  توسط اندیشه فرزانه  | 

 چنددقیقه ی بعدی به خنده و وشوخی و عذرخواهی گذشت

ـ خوب خانم شین واقعا ببخشید اما حقیقتش اینه که اونجا بچه ها ی کالج برای تامین مخارجشون کارای زیادی میکنن از پرستاری بچه گرفته تا پیشخدمتی و   فروشندگی   و بعد مکثی کردو به شین ودانی نگاه کردو گفت  ومثل تو ودانی همشون جوون و زیباو خوش پوش هستن

دـ بهر حال مهر داد خان اینجا ایرونه و تو باید از دل شین در بیاری یکاره به دختر مردم گفتی برام چای درست کن قهوه درست

 در همان موقع زنگ در به صدا درامد و بعد از چند بار فشار دادن دکمه ایفون در باز شد و چند دقیقه بعد سالومه وارد شد شین بر خلاف میلش لحظه ای نگاهش بر او ثابت ماند  سالومه   ان زن ۳۵ ۳۶ ساله با مانتوی سیاه ساده و روسری کرم  که صورت نسبتا زیبایش را با ان چشمان درشت فهوه ای قاب گرفته بود نگاه کوتاهی به جمع کرد و سلام  کرد و   خیلی ساده و بی ادعا با ان پلاستیک بزرگ مشکی به اشپزخانه رفت و مشغول کار شد

 

کم کم همه اعضای خانواده از خواب بیدار شده و کنار هم جمع شدند طولی نکشید که خانه پر از میهمان... سبد های گل کوچک و وبسته های شیرینی و کیک شد  سالومه اهسته و نرم زیر دست یمیگذاشت ظرفهای پر از پوست میوه را خالی میکرد  و لباسها ی میهمانهای را میگرفت وروی جالباسی جا میداد .... خاله دانی نسخه ی بلوند مصنوعی مادر دانی بود همانطور مغرور و با ژست خاص خیلی خوش هیکل بودو شیک  و از سنش بسیار جوانتر بنظر میرسید  کمی که خانه خلوت شد    و همه در ها لکوچک جمع شدند خاله شین بلافاصله حمله به شینو دانی رو شروع کرد

-وای خدا مرگم شما دو تادختر با هیکلتون چی کردین   خوبه اندازه های  دوستتو دادی وگرنه بعید میدونستم لباس به تنش بره تو دانی تو که برو فکر یک لباس باش که اصلا لباس بهت نمیخوره 

 و خلاصه بحث زجر اور اندام و باربی بودن وتین ایجر بودن تا زمان شام ادامه یافت و در تمام این مدت شین فکر میکرد که چرا مردم به خود حق میدهند در هر شرایطی راحت در مورد افراد چاق صحبت کنندو نظر بدهند  حتی ادم م هایی که چندان نمیشناسند   یعنی انها فکر نمیکنند که ممکن است خود این شخص به این موضوع فکر کرده باشد و خلاصه این بحث  تا زمانیکه سالومه همه را به نشستن پشت میز طویل چوبی که حالا باانواع غذاهای رنگارنگ تزئین شده بود دعوت کرد ادامه داشت در تمام مدت شام شین جرات نکرد بیشتر از  یک بشقاب سالاد بخورد سالومه با ظرف سالادو جوجه دور میز میچرخید و گاهی لیوان ابی نوشابه ای میاورد که یک دفعه دانی در اوج بی مزگی بیادش امد که جریان اشتباه گرفته شدن  شین با سالومه را دوباره تعریف کندو سر به سر مهرداد بگذارد شین احساس کلافگی میکردو دلش میخواست از این محیط فرار کند گونه هایش میسوخت و احساس میکرد از تمام ادمهای ظاهر بین که طبقاتی فکر میکنن متنفر است که یک دفعه پدر دانی با اقتدار خاصی گفت دانی دیگه بسه تما مش کن بنظر من سالومه از تو که یک دختر نازو لوسی که عرضه یک تخم مرغ سرخ کردنو نداره کم تر نیست اون یک زن با اراده هست که با شجاعت به زندگی فلاکت بارش با یک مرد معتاد و هوسران پایان داده حالام داره خرج دوتا بچشو در میاره  که مادر دانی پرید وسط حرف پدرش اایش تورج ول کنم بینم بابا دختر منو بخاطر یک خدمتکار ناراحت میکنی  و بعد با طرح یک شوخیو تعریف خاطره ای فضا رو عوض کرد

 

.....اخر شب شین د رحالیکه داشت در ماشین اژانس رو باز میکرد صدای نعره دانی در ایفون پیچید ااااااااااااییی حواس جمع سوغاتیتو جا گذاشتی شین به دم در رفت سالومه با بسته لباس از پله ها امد وقتی به دم در رسید بسته ر ا بطرف شین دراز کرد و لبخند بیرمقی زد  و ناگهان چهره ی اوزیر نور چراغ  بسیارجوان و ملیح بنظر رسید شین یک لحظه احساس شرم و خجالت کرد دلش میخواست اورادر اغوش بگیرد اما خودش میدانست کار احمقانه ای است فقط چند لحظه نگاهش کردو یک تشکر غلیظ......

ماشین از خانه ی دانی دور میشدو شین نشستهدران تاریکی که لحظاتی با نور چراغ خیابان روشن میشددر حالیکه بسته ی لباس رادر بغل میفشرد به چشمان زیباو غمگینی فکر میکرد که انگار هزار ارزو در ان مرده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:31  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین به راننده تاکسی گفت تا مقابل قنادی بی بی نگه دارد همیشه صحنه ورود به شیرینی فروشی برای شین خاص بود با نگاه به ردیف کیک های خامه ای رنگارنگ و متنوع انگا ردو ادم مختلف در ذهنش با هم شروع به صحبت کردند واقعا تنها یک ادم چاق که از اضافه وزن رنج میبرد میتوانداین گفتگوی ذهنی را درک کند همان دو نیروی خیرو شر یا بخور نخور اینجاست که دیگر کیک یا شیرینی یا هر غذای خوشمزه ی چاق کننده ای از ماهیت خوراکی بودنش خارج میشود و برای ادمهای مختلف معانی مختلف پیدا میکند مثلا یک کیک قهوه ای  مکزیکی برای یک زن خوش هیکل و ظریف به معنا ی یک میهمانی عصرانه است  ولی یک کیک  خامه ای عروسکی صورتی ابی و قرمز برای یک دخترکوچولو به معنا ی تولد کادو و باد کنک و کلی شادی است اما همانطور که قبلا گفتن یک ادم چاق که مدتهاست رزیم غذایی دارد به کیک به چشم دشمن پست فطرتی نگاه میکند که در کمین گاه های مختلف اورا به دام انداخته و بعد از لذتی نا پایدار مقدار زیادی چربی اضافه به دور کمر و بازویش اضافه کرده و فرصت چشیدن خیلی چیز ها مانند عشق که طعمی بسیار شیرین تر از شکلان دارند را از او میگیرد......

 

شین چند بار زنگ در را زد و درست در زمانیکه داشت متقاعد میشد که کسی خانه نیست پسر  خواب الود قد بلند سبزه ای در را باز کرد و خیلی عادی انگا رکه شین را میشناسد گفت بیا تو در خراب بود و خودش کند و لک لک کنان  از پله ها بالا رفت وقتی شین پشت سر پسر وارد خانه شد اشوبی از بهم ریختگی در برابر ش بود سامسونت های بزرگ مشکی درست وسط هال باز و بسته ولو بودند اینجاو انچا روی مبلو کاناپه و تخت همه بخواب رفته بودند شین بشدت احساس خجالت میکرد در اطاق دانی

چا رطاق باز بود و دانی با صورت روی تخت دراز کشیده بود وتوده ای از موهای سیاهو فرفری روی بالشت پراکنده بودو بد تر از ان لباس خوابش کاملا بالا رفته و بدنش پیدا بود دانی با احساس مسئولیت خاصی اول از همه به سراغ دانی رفتو ملافه مچاله شده از روی زمین رابرداشت وروی اوانداخت و بعد به اشپزخانه رفت تا کیک را میان شلوغی تان همه غذا و میوه جا بدهد که صدائی اورا متوجه خود کرد

 

.......اووم ببین میتونی یک قهوه فوری درست کنی سرم درد مکینه و بی انکه منتظر جواب شین شود از اطاق بیرون رفت شین مردد بود چکار بکند بنابراین اتو ماتیک مان قهوه درست کرد روی میز را پاک کرد دو تا تیکه نون تست کردو میز صبحانه را چید پیش خودش گفت من این همه اینجا شام نهارخوردم یک صبحونه هم واسه پسر خالش ذرست کنم به جایی برنمیخوره که

  م-اوم وا ی مرسی ممنون

شین به پسر نگاه کرد عجیب بود مرتب و اراسته بنظر میرسید انهم در این مدت کوتاه پسر سریع پشت میز نشست

ـبفرمائین شمام میل کنین

 ـ متشکرم من صبونه خوردم الان از ظهرم گذشته

ـ اوکی فقط یک قهوه ووبعدفنجان قهوه رابه لب برد

شین بااینکه زیاد اهل قهوه نبودو انصافا فقط موقع فال گرفتنای مسخره قهوه درست میکرد یک فنجان برای خودش ریخت تلخ بود بد مزه

شـ خوب دیگه من برم

ـ کجا شما که تازه اومدین

ش ـ خوب الان که همه خوابن

ـ خب خواب باشن

شـ من باید برم خونه درس دارم

ـ ا جالبه شما  دانشجوئین

شـ بله من هم کلاسی دانی هستم

ـ اوهوم پس این کارم دانی براتون جور کرده

ش ـکدوم کار

 ـ مگه شما این خانمی نیستین که قراره بیاین به ما کمک کنین

ـ صدای خنده ی معروف وطولانی دانی از پشت سر به گوش رسید مهر داد خان ایشون خانم شین دوست منن باهوش خان اونو با خدمتکاره اشتباه گرفتی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 16:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

بهزاد فراهانی را از خیلی قبل تر ها میشناختیم یعنی فک کنم  اکثر کسایکه که یک جورایی غم رادیو دارن بشناسنش بخصوص اوناییکه پایه ی قصه های شب رادیو باشن اینها را داشته باشید تا شب عروسی هووی لیلا تعجب نکنید نگید لیلا کیه منظورم لیلا حاتمیه خودمونه تو فیلم لیلا خلاصه جونم براتون بگه ما دیدیم همزمان با صدای کشیده شدن دنباله منجوق دوزی شده لباس عروس روی پله های خونه (صحنه بالا اومدن هووی لیلا رو میگم وقتی لیلا تو تاریکی نشسته و صدای بالا اومدن عروس میاد)  کم کم چهره ارایش شده یک دختر خوشگل پیدا شد و ما دیدیم بله این خانم شقایق فراهانی دختر بهزاد خانه گفتیم خوب از این در این دختر هم باید  اما تمام قصه به اینجا ختم نشدوقتی تو تاریکی سینما فلسطین درخت گلابی رو دیدیم وقتی نوسینده داستان تو اون باغ قدیمی خاطراتشو از عشقش به میم مرور میکرد دیدن اون دختر کم سنو سال با اون کلاه و گیس بافته های  ساخته شده از موهای قیچی شده ی متصل بهش به ما فهموند که نه انگاری قصه ی هنرمندی فراهانیها پایانی نداره و تازه اصل شاهکار رو شده یک چند سالی گذشت شقایق که از این فیلم کم ارزش به فیلم کم ارزشتر بعدی پرتاب شد تا جاییکه کارش کشید به فیلم مبتذل نصف مال من نصف مال تو اما قضیه گل شیفته که عجب اسم با مسمایی هم داره زمین تا اسمون فرق میکرد عین یک غنچه گل رز نازو کوچولو رشد کرد شد یک گل سرخ نازقرمز تیره    اون چهره ملوس و ظریف بچه گانه صاحب یک زیبایی وحشی و اصیل و سرکش شده بود نگاه عمیق و سنگین چشمای مخمورش که طیفی از لطافت و شکنندگی تا جسارتو خشونت رو منعکس میکرد به اون جازه میداد تا نقش های متفاوتی ظاهر بشه و روی  همه ی خوشگلای چشم سبز ابی  سانتی مانتال بی هنرو کم کنه  البته دور از جون مهتاب نیکی فروتن و رادان خوب ادم نباید پاشو رو حق بذاره خلاصه ما هی خوشحالی میکردم و البته یک کمی هم نگران بوده که این چه بساطیه این بچه یا از درو دیوار بالا میره  یا میزنه با دستش شیشه میشکونه یا تیر کمون بازی میکنه اما نگو اینا در مقابل ریسکی که این اواخر دور از چشم ما انجام داده الک دولک بازی بوده خانم یک کاره پا شده رفته با این بازیگر خوشیتیپه هالیودیه  همنیکه تو دوران جنینی با یک لگد به مادر بیچارش فهمونده که الا بلا باید اسمشو بذارن لئو نارد  هم بازی شده تا دل کیتو بسوزونه کیت وینسلتو میگم  البته دروغ نگیم از اینکه اسکات این پیشنهادو به گلی کرده ما بد جور خوش خوشانمون شدو یک جورائی یاد لحظه ای افتادیم که هادی ساعی با هزار سختی این دم اخری برامون طلا گرفت کلهم از ناراحتی دق نکنیم اما خدائیش این روزا بد جوری تو فکر این گل سرخ ناز هستیم یعنی چی میشه تاوان این خطر کردن چیه  نکنه راس راسی این دفعه رگ دستش تو شکستن شیشه ببره نکنه از دیوار با موتور بیفته زمین وای نکنه سرنوشت اتی رو پیدا کنه تو راهروی مترو گم بشه اخه ما بد جوری منتظریم ببینیم ماجرای الی چی میشه این فیلم اخریه اصغرو میگم اصغر فرهادی اخ اسکات مگه دستم بهت نرسه اسکات این بچه رو هوائی کردی  ..........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:22  توسط اندیشه فرزانه  |