تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

 

دانی روی تخت دراز کشیده و دستهایش را زیر چانه گذاشته بود وبا چشمانی تنگ شده از لذت و دقت به شرح ماجرای دیدار شین و  حامی گوش میکرد 

د ـ نه باریکلا خوشم اومد خیلی خوب  زود پیشرفت  کردی حالا دیگه تنها تنها میری موضوع پایان نامه انتخا ب میکنی با گل پسر دانشگاه قرار مدار  میذاری  اونم درست جلو چشاش ابجیش      حرف انتهائی کلمه اش به خندهای کشدار وصل شد و با همان لحن خندان امیخته به شوخی ادامه داد  ولی جون تو شیناین پسره یک چیزیش هست خدائی خیلی بی استعداده بد تر از همه میترسم اصلا ...نباشه اخ تروخدا یک ساعت نیم یک دختر  تو دل برو ناز نازی کنار ادم نشسته باشه  اونوقت ادم وقتشو با گفتن چرندیات علمی هدر کنه  بابا  این یارو اصلا لایق نیست   حالا بردن به جای یک دنجو مهربونی به جاش نکرده یک لیوان اب یخ از این اب سرد کنای امامزاده صالح بده دختره  از تشنگی هلاک  نشه    خدافظ خدافظ ابجیم منتظرمه اینم شد حرف شین بجون تو من بودم بهم بر میخورد  .....

ـ ااا دانی یعنی چی این یک قرار درسی بود

ش- اره جونم قرار درسی بود... برو برو خودتو رنگ  کن خانوم وای خدا خیلی دلم میخواست قیافتو میدیدم اون لحظه .....البته میتونم  حدس بزنه و ا زجا بلند شدو  شروع کرد به ادا ی شین رو در اوردن

بعد از کمی کجو کوله کردن خودشو عشوه دا رکردن صداش   گفت نه بابا خدائیش من نمیتونم ادای تورو در بیارم  من دختر بیابونیم و همیشه دنبال اصل قضیه هستم  یک چیزی که سیرابم کنه جیگرم حال بیاد اما تو عین اردور و دسر میمونی تو دنبال تشریفات و سوسول بازی هستی  تو از اون دست نزن تماشا کنایی ولی من نه از یکی خوشم بیاد حالیش میکنم چی میخوام ولی تو دنبال پرستیژی هنوز کلاسیک و قدیمی هستی   ........

ولی شین گذشته از شوخی این پسر خیلی خشک و بی احساسه بخدا تو با این همه عشقو احساس حیفی براش  میدونی تو یک عاشق جون دا رمیخوای نه کسیکه وسط خیابون ولت کنه

و سکوت فضای اطاق شلوغ دانی را پر کرد ......شین که با حرفای دانی به فکر فرو رفته بود با صدای فریاد گونه دانی ا ز جا پرید وای خدا دو تا سور پریز دار م برات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

تلفن همراهمو برمیدارم و به دوستم اس ام اس میزنم سلام دوست عزیزم همکار سابق روز خبر نگار برتو مبارک امیدوارم همیشه موفق باشی   به زری فکر میکنم به دوست عزیزم    به روزهائی که در دفتر مجله کار میکردیم همیشه با عجله  در راهروی  ساختمان قدیمی و کهنه با ان حیاط کوچک با صفا بهم برمیخوردیم  بهم لبخند میزدیم و از مشکلات کار میگفتیم   و بعد  با عجله از هم دور میشدیم و به دنبال خبر میرفتیم   من بیشتر موضوعات اجتماعی را انتخاب میکردیم و زهرا به دنبال موضوعات مناسبتی و دینی بود    سر دبیر همیشه از ما راضی بود پسر جوان و پر شوری که با صداقت کار میکرد  و ه روقتی بدست میاورد برای ما کلاسهای کوتاه برگزار میکرد و همیشه هم ان جمله مشهور را تکرار میکرد که یک خبرنگار و گزارشگر باید اقیانوسی به عمق یک متر باشد و من همش فکر میکردم یک اقیانوس به عمق یک متر چقدر جالب میشود اینجوری تو میتوانستی تمام عرض یک دریا مثل دریای خزر را از اول تا اخر بروی بعدها موجباتی فراهم شد تا منو زهرا در سازمانی مشغول بکار شویم درست یادم میاید که در روز معارفه با چه شوقو شوری سخنان رئیس را  گوش میدادم  حس میکردم اتفاق تازهای رد راه است به خود میگفتم بالاخره امد رسید ان حادثهای که رنگ کسالت را از زندگیم خواهدزدود  مرد سپید موی  پشت ان میز طویل چوبی با ابو تاب از شرایطو مشکلاتو سختیهای کار میگفت

ببینید این کار کرا سادهای نیست درسته شماها در جاهای مختلف کار کردین اما کار اینجا جدیه و با دقتو تیزبینیو سرعت تمام باید انجام بشه اگه شما یک کار روتین دارین که درامد خوبی داره از همین حالا بهتون میگنم که دنبال این کار نیاین چون هم سختهو هم درامدنداره  تاز وقتو موقعیتم نمیشناسه این کار فقط عشق میخواد عشق و م دزدانه به چشمان درشتو سبزو هیجان زده زهرا نگاه میکردم  هردو  به همان نگاه بهم قول میدادیم که تمام سعیمان را بکنیم تا بهترین باشیم

روزهای بعد مشکلات یکی بعد از دیگری امد  مشکلات دستگاه  میکروفن  و اینکه هیچکس حاضر نبود چیزی به ما یاد بدهد   و ذره ذره از این و ان چیز یاد میگرفتیم و به هم یاد میدادیم    موضوعاتی که به ما پیشنهاد میشد سفارشی و بی و بو خاصیت بود   مردم و مسئولان با ماهمکاری نمیکردند   اکثر مردم با حرکت دست از همان دور عین مگس های مزاحم ما رامیراندند و لابد پیش خود فکر میکردند عجب ادمهای بیکاری  تو این افتاب و گرما یا در زیر برف و باران امدهاند از ما سوالات کلیشه ای بپرسند  گاهی اوقات هم بعضی ها که مارا مسئ.ول حل همه مشکلاتشان میدانستند با ما دعوا میکردند و از گرانی و تبعیض و بیکار ی و فساد می گفتند  بعضی ها که بیشتر عقلشان میرسید با پوزخندی به ما میگفتند ای بابا شما هم میخواین برنامه تونو پر کنید ا زهمه بدتر مواقع یبود که یک گزارش جالب تهیه کرده بود و بعد در محل کارت وقتی که ان هیجان و شور فرونشسته بود با مرور مطالب متوجه میشدی که نتاسفانه اکثر موارد غیر قابل انعکاس است و بقول بعضی ها فضای خوشبینی را کد رمیکند  رفتن به محله های عجیب غریبو مورد دار سنگینی نگاه مردهاو زنها کسانیکه با بیخیالی با موبایل از ما فیلم میگرفتند سردبیروتهیه کنندههای که در اخرین لحظه موضوع میدادند مشکلا ت حمل و نقل برخورد بد  روابط عمومی ها  در بان ها

و بسیار بسیار تجربه های شیرین و تلخ  در دل های صادقانه مردم اظهار لطفشان  ارزیابی های سختگیرانه و..................

بهرحال مندلم برای ناگرا میکروفن واکمن  تنگ شده من با دل تنگ و درد دیده ام دلم میخواست راجع به مسائل مختلفی بنویسم خبر تهیه کنم   من دلم برای مردم تنگ شده  دلم برای پیرمردهائی که در ان پارک کوچک  دور هم جمع میشدند شعر میخواندند شطرنج باز ی میکردند  بریا بچه های کار برای بریا معتادان گمنام که دور هم در پارک جمع میشدندو برای رهائی از چنگال اعتیاد تلاش میکردند برای باری برای...  بهر حال روز خبر نگار  را به همه تلاشگران این عرصه تبریک میگویم موفق پایدار باشید 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:3  توسط اندیشه فرزانه  | 

د رهمان حال به گل که مشتاقانه کارتون میبیند نگاه میکنم و محو موهای بسیار بلندو مجعد سیاهش میشوم که صورت ظریفش را قاب گرفته اند اخ این دختر من است پاره ی تنم که من ۸ سال پیش اور اب دنیااورده ام روز چهارشنبه ای در سال ۲۰۰۰ گل هیچ شباهتی به من ندارد  او دختریست که از همین حالا تصمیم گرفته همه چیز را جدی بگیرد در  چهره ی  گردصورتی رنگش با ان چشمهای نه چندان درشت با ان نگاه تیزو مراقب  ..ان بینی بسیار زیبای ظریف ئ سر بالا که اورا مغرورو وبی اعتنا نشان میدهد وگونه های برجسته صورتی تیره     هیچ نشانی از من نیست حتی لبهای خوش حالت  هم به من شبیه نیست    ... د رهمین حال که به او دقیق شده ام  ناگهان نگاه مرا دستگیر میکند بلافاصله به ساعت فر نگاه میکنم ۱۰ دقیقه گذشته  و در یخچال را باز میکنم کیسههای میوه را بیرون میاورم و به نوبت در ابکش میریزمو میشویم دقایقی دستهای چاقم که بی خیال زیر شیر اب میگیرم و از ریزش قطرات اب بر ان لذت میبرم و اصلا به اصراف اب اهمیت نمیدهم   میوه های گرد گرفته و کدر در اب شنا میکنند به عمق ظرف  میروند و   خوشرنگ درخشان به سطح اب میایند یک عدد شلیل سرخو صورتی را برمیدارم و میخورم و دهانم خوش طعم میشود حالا دیگر فضای اشپزخانه با یک اهنگ ریتمیک پر شده و من بفهمی نفهمی  بااندام چاقالویم  حرکات موزون انجام میدهم و شیرینی ها را در ظرف کریستال جهیریه ام میچینم   و با صدای بلند ب خودم میقبولانم که من باید شاد باشم این حق من است  امروز تولد دخت رمن است  بله این من بودم که از ساعت ۱۱ صبح به مادر برادر دائی و خالهو  همه اقوام بی خیال درجه یک  گل اس ام اس میزنمو با خود خواهی مادرانه ای از انها میخواهم به موبایل گل اس ا م اس بزنند

نمیدانم اما نه خوب میدانم که دارم چکا رمیکننم  من همه را دعوت میکنم  تا با وجود ساهی عمیقو سیال حاکم برخانه صورتی البالوئی به کودکم که بسیار عاقل تر از اینهاست عاجزانه بقبولانم که ما هنوز خانواده ایم  به زبان بی زبانی به او بگویم که من مادرت با همه غمهایم با سر درد شدیدم با قلبی که در ان یک عشق مسخره خیالی موج میزند تور ادوست دارم تو مهم ترین دلیل تلاشم برای سر پا نگه داشتن اشیانه ای هستی که از خانه پوشالی بچه خوک تنبل سست تراست مممممما امروز به هم لبخند میزنیم اهنگ تولد میخوانیم تا فراموش کنیم که چه اتفاقاتی افتاده و چه طوفانی در راه است ساعت زنگ میزند ۴۵ دقیقه گذشته و کیک تولد حاضر است

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

 کاسه ی پیرکس در مقابل من است و سعی میکنم طرز درست کردن کیکی  که بیش از هزار بار درست کرده ام بیاد بیاورم .... خدا ی من دو تا تخم مرغ بود یا سه تا این فراموشی کار را به جائی میرساند که به موبایل دوستم زنگ بزنم ولی در همان حال به اصرار گل سه تخم مرغ را درون ظرف میشکنم و دسته همزن رابه سه کاره ی تفال که سوقات سفر  دوست داشتنی ام به دبی است وصل میکنم و دکمه را فشار میدهم  . همزمان با صدا ی نرم چرخش همزن  و پف کردن تدریجی تخم مرغ ها صدا ی موزیک زیبائی ا زطبقه ی پائین اطاق پسرک صاحبخانه خود را به گوش من میرساند و من را جوان میکند بلافاصله چهره جوان و سخت زیبای پسرک با ان چشمهای  ابی بی درد الام و حلقه های طلایی مو در نظرم مجسم میشود  او هم مثل من عادت دارد یک موزیک را چند بار پشت هم گوش کند همراه با نت های اهنگ روح جوان من از اندام کیسه ای  و فرسوده ام فرار میکند و گشتی در تو در تو های دنیای خیالی من میزند  حالا دیگر تخم مرغ ها حسابی سفت و سفید شده اند دست از همزن برمیدارم و با وسواس دو پیمانه ارد را از توری میگذرانم و با یک قاشق سر پر بیکینگ پودر مخلوط میکنم و بعد از انکه به ملایمت ارد را وارد مخلوط تخم مرغ و شیرو روغن میکنم مایع رادر غالب ریخته به سر اغ فر بد قلقم میروم و بالاخره موفق میشوم ان را روشن کنم قالب را در پنجره وسط میگذارم و در فر را میبندم و ساعت را روی ۴۵ دقیقه تنظیم میکنم و نفس راحتی میکشم  و نتظر میشوم تا ۴۵ دقیقه ی دیگر کیک تولد گل حاضر شود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:15  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

الان که اینا رو مینویسم یک کمی قلبم تاپ تاپ میکنه خوب قبول میکنم که اینقدر با ظرفیت نیستم که بتونم با اعصابی راحت چنین کا منتهائی رو بخونم  البته هرکسیکه وبلاگ میزنه و ازادانه در وبلاگ روحشو عریان میکنه  و انتقاداشو و ضعفاشو جار میزنه باید منتظر چنین پیام های دلپذیری هم باشه

يك خانم عزيز برام پيغام گذاشته  و از من خواسته دست از بازي  بردارم حالا كدوم بازي  بازي تفاخر به تيتر پدرو همسرو برادرو ... ايشون به اين نتيجه رسيدن كه من عقده اي هستم و بهمين خاطر با شكنج ازدواج كردم و چون موجود اصلاح نا پذيري هستم حقمه كه همسرم به من خيانت كنه  و هر بلائي سرم بياد و به زعم ايشون هر بلائي به سر من بياد حقمه...........

 ببين عزيز من شايد در جاهائي حق با تو باشه من در زندگيم اشتباهات زيادي مرتكب شدم  و انتخاب همسرم بدون شناخت كافي يكي از انها بوده اما د رمورد عقده اي بودنم فكر نيمكني يك كمي بي انصافي كردي البته انكار نميكنم كه همين حالا عقده كه نه اصلا عقده كلمه ي خوبي نيست ولي گره هاي كور زيادي در وجودم هست كه صفاي روح و خوشبيني قبليم رو از من گرفته   اما فكر ميكنم كسيكه با ديدن هر زوج جواني در ديدن لباس عروسي از ته دل ارزو ميكند  انها خوشبخت شوند خيلي هم

 عقده اي نيست كسيكه وقتي  در وبلاگ دخترهاي جوان ميخواند  كه همسر شان را با واژه هاي عشقم يا عزيزم خطاب ميكند روحش جلا پيدا ميكند و ا زته دل ميگويد الهي شكر كه در كنار اين همه زن نگون بخت زوج هاي شادو عاشق هم هستند نمونش وبلاگ اين دختر بيست سالشه كيف ميكنم ميخونمش از رشد يك زندگي شيرين و از ته دل غمگين ميشم براي شنيدن صداي لرزان يك زن پاي تلفن وقتي براي مشاور زنگ ميزند  و از دردهاي زندگيش ميگويد

ببين من خيلي ادم جالبي نيستم عيوب زيادي دارم ولي فكر نكنم  خيلي هم ادم بدرد نخورو بدون خصوصيات خوب باشم يك جمله جالب داشتي گر پدر تو بود فاضل از فضل پدر تور ا چه حاصل ....راستي از كجا فهميدي كه در وجود سراسر پليدي و سطحي گري من يك فضيلت هم نيست كه البته جرات نميكنم راجع به هيچ كدام صحبت كنم چون تو بقدر كافي من را موجود مغروري ميداني  ...

ميدوني با تمام اينكه ا زخوندن پيامت رنجيدم ولي به حرفات فكر كردم برام جالب بود كه تصوير بيروني من براي يك ادم چي هست  و قطعا فكر ميكنم اينكه وقت گذاشتي و برام پيام گذاشتي از سر توجهت بوده   و خوب مننميتونم انتظار  داشته باشم كسيكه چند پست منو  خونده  به اندازه ي دوست صميميم  منو بشناسه تو منو ياد  داني انداختي   ...تو داني رو نميشناسي  ولي من عاشق انتقاداش بودم ..  دوست دارم بازم به من سر بزني ولي خوب يك كمي مهربونتر  .. و در پايان اينو بگم كه حق هيچ انساني نيست كه مورد ازار قرار بگيره

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

با عجله تمام خط چشم کشیدم و پودر زدم سابق بر این این کار را میکردم برای لذت خودم برای اینکه از نگاه کردن به خودم لذت ببرم شاید هم برای چشمیکه مرا میدید اما امروز ساعت ۴/۵ارایش میکنم تا مبادا دخترم در بین همکلاسی های کلاس زبانش از بابت داشتن یک مادر چاق و شلخته در میان ان همه مادر نازک اندام و تی تیش خجالت بکشد شال ابی و چادر ملی مشکی و ان ارایش چشم برای بیننده مشخص نمیکند بالاخره من چه اعتقاداتی دارم خیلی سریع به کلاس میرسیم دخترم تقریبا تا دم در کلاس میبرم و خانم منشی که در سالن نشسته است نگاه پر محبتی به من میاندازد  که فوری جوابش را میگیرد خدا میداند من عاشق لبخند زدنم ......

مقابل میز منشی در مطب یکی از دوستان دورم بعد از اینکه خودم را معرفی میکنم خانم دکتر......هستم  بعد از پرسش منشی که از من دفترچه بیمه میخواهد   بیادم میاورم که ان را جا گذاشته ام.. در همان حال صدای محو المیرا رادرون اطاق میشنوم که با مریض صحبت میکنم خوب (وسیله جلوگیریت چیه ).. خیلی بیجهت واقعا بیجهت در حالیکه به ساعت نگاه میکنم احساس  حسرتی عمیق میکنم خدایا ریشه این حسرت کجاست خیلی مسخره است که من رویای قدیمی خود در باره پزشک شدن را دوباره بیاد اورم چرا چه چیز در این اطاق انتظار نارنجی و سفید مرا بیاد این موضوع انداخت به خودم نهیب میزنم احمق یعنی مشکلات فعلی تو به پزشک نشدنت ربط دارد بعد یک نفر مظلومانه در گوشم نجوا میکند خوب بالاخره تو هم الان دمو دستگاهی داشتی برای خودت یک درامد مکفی  با انزجار به خودم یاداور ی میکنم نه بسه تو دوست داشتی تاتر بخونی تازه مگه کمن همدوره ایات که الان از راه پروژه های سنگین کلی پول به جیب میزنن تازه خودتم میتونی دفتر بزنی .

....

 

اخ یک دفعه انگار بسرعت از بلندی این سالها به سمت گذشته ها سر میخورم ۲۲ بهمن المیرا یک دختر سیه چرده بانمک و  عینکی ودرس خوان که همیشه تاتر بازی میکرد   من و پرنیان  دختر دو پزشک وعزیز دردانه های دبیرستان   تازه منکه احترامم بیشتر بود چون مادرم در شیفت دیگر دبیرستان دبیر محبوبی بود  المیرا ماد رنداشت بسیار درس خوان بود و همه دوستش داشتند الیمرا و پرنیان هردو پزشک شدند و هردو وارد دوره تخصصی زنان ..بعدها روزو روزگار گذشت من و پرنیان البته با استقامت و پشتکا رمن  همچنان دوست ماندیم هردو  با دو پزشک ازدواج کردیم و هردو  به دلایل  خودمان نا موفق بودیم     هر دو همسر به ما خیانت کردند و بعد از دلسردی ا ز نایافته هایمان  نا خواسته عاشق مردانی دیگر شدیم  ادم هائی دور از دسترس ....عشق های افلاطونی  بی ثمر... و حالا هردو مای به عکس چاپ شده ی انها  در صفحه روزنامه های مختلف دل خوش کرده ایم که در گوشه ای ا زخانه پنهان شده چه شباهت ناخاسته و تلخی

. نمیدانم چرا وقتی به المیرا نگاه میکنم بااینکه کلی عوض شده و زیباتر شده بازهم دنبال همان دختر گرمو با محبت میگردم انگار دلم میخواهد یک باردیگر روی موکت های سبز سالن سرد دبیرستان بنشینم و دوباره تاتر بازی کردن اورا ببینم همان سالهائی که من و پرنیان در گروه سرود میخواندیم  

 ای کاروان اهسته ران کارام جانم میرود  ....... وان دل که با خود داشتم با دل ستانم میرود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 3:39  توسط اندیشه فرزانه  |