دانی روی تخت دراز کشیده و دستهایش را زیر چانه گذاشته بود وبا چشمانی تنگ شده از لذت و دقت به شرح ماجرای دیدار شین و حامی گوش میکرد
د ـ نه باریکلا خوشم اومد خیلی خوب زود پیشرفت کردی حالا دیگه تنها تنها میری موضوع پایان نامه انتخا ب میکنی با گل پسر دانشگاه قرار مدار میذاری اونم درست جلو چشاش ابجیش حرف انتهائی کلمه اش به خندهای کشدار وصل شد و با همان لحن خندان امیخته به شوخی ادامه داد ولی جون تو شیناین پسره یک چیزیش هست خدائی خیلی بی استعداده بد تر از همه میترسم اصلا ...نباشه اخ تروخدا یک ساعت نیم یک دختر تو دل برو ناز نازی کنار ادم نشسته باشه اونوقت ادم وقتشو با گفتن چرندیات علمی هدر کنه بابا این یارو اصلا لایق نیست حالا بردن به جای یک دنجو مهربونی به جاش نکرده یک لیوان اب یخ از این اب سرد کنای امامزاده صالح بده دختره از تشنگی هلاک نشه خدافظ خدافظ ابجیم منتظرمه اینم شد حرف شین بجون تو من بودم بهم بر میخورد .....
ـ ااا دانی یعنی چی این یک قرار درسی بود
ش- اره جونم قرار درسی بود... برو برو خودتو رنگ کن خانوم وای خدا خیلی دلم میخواست قیافتو میدیدم اون لحظه .....البته میتونم حدس بزنه و ا زجا بلند شدو شروع کرد به ادا ی شین رو در اوردن
بعد از کمی کجو کوله کردن خودشو عشوه دا رکردن صداش گفت نه بابا خدائیش من نمیتونم ادای تورو در بیارم من دختر بیابونیم و همیشه دنبال اصل قضیه هستم یک چیزی که سیرابم کنه جیگرم حال بیاد اما تو عین اردور و دسر میمونی تو دنبال تشریفات و سوسول بازی هستی تو از اون دست نزن تماشا کنایی ولی من نه از یکی خوشم بیاد حالیش میکنم چی میخوام ولی تو دنبال پرستیژی هنوز کلاسیک و قدیمی هستی ........
ولی شین گذشته از شوخی این پسر خیلی خشک و بی احساسه بخدا تو با این همه عشقو احساس حیفی براش میدونی تو یک عاشق جون دا رمیخوای نه کسیکه وسط خیابون ولت کنه
و سکوت فضای اطاق شلوغ دانی را پر کرد ......شین که با حرفای دانی به فکر فرو رفته بود با صدای فریاد گونه دانی ا ز جا پرید وای خدا دو تا سور پریز دار م برات
