تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

بعد از تحمل دو سه ساعت سر درد كه اين روزا جز لا ينفك زندگيم شده نشستم پا ي تلويزيون و زدم كانا ل دو خدا ي من بازم فيلم تكراري اما نه كيمياست ساخته احمد رضا درويش بازي خسرو شكيبائي و بيتا فرهي ارزش وقت گذاشتن رو داره

اي بابا امان از اين زير نويسهاي تلويزيون بفرما الان بانك صادرات داره تبليغ خدمات اينترنتي شو ارائه ميده اما نه صبر كنم ببينم اين ديگه چيه در گذشت هنرمند توانا و برجسته ........و اين چينين داستان اغاز ميشه نو ار پهن زير نويس پهنو پهنتر ميشه تا جائيكه تمام صفحه ي تلويزيونو ميپوشونه و كلمات بي رحمانه و سريع

 ا زمقابل چشمام رژه ميرن و قلب نه چندان سالمم يك ضربه محكم ميزنه و دوباره جمله رو ناباورانه مرور ميكنم درگذشت هنرمندتواناو برجسته ي عرصه سينما و تاتر ...و دوباره ذهنم گير ميكنه شايد انتظار ديدن اسم اقاي ايكس يا ايگرگ رو داشتم ولي نه باو رنميكنم چه شوخي زشتي خسرو شكيبا ئي عزيز مگه امكان داره رفته بي خداحافظي بسادگي براي هميشه

اينجاست كه موسيقي زندگي غم انگيز ميشه واي خدا ي من دارم صداي اعتراض ادمها رو از صحنه ها و سكانسهاي فيلماي مختلفش ميشنوم واي وايسا نرو نميشنوي اين صداي شيون و زاري اهالي خانه ي سبزه براي تو كه سبز بودي

هامون هامون اهاي حميد هامون باتوام نرو نرو ما شنيديم كه گفتي ( من زنمو طلاق نميدم دوسش دارم عاشقشم) بيا بمون بانو بهت احتياج داره اخه مريضه خستس يك مشت گرگ تلكش كردن داداشي نرو پري كتاب سبزتو خونده اما اونو درست نهفميده بيا براش قصه ي كو.زه بسرا رو بگو اخه بهر كي رحم نميكني به سارا رحم كن براي حسام نامه ننويس اون به اندازه ي تو عاشق نيست گوش كن من و تو با هم درد مشترك داريم بخدا كه تو بساط منم اين يك قلم جنس كمه منم مثل خودت سياست ندارم وچارچولك بازنيستم بيا با تو كه تعارف ندارم خودتم ميدوني هيچ كدوم ازاين سوپر استاراي چش ابي سبز نميتونن عاشقونه بغض كنن خودت بهتر ميدوني كه اظهار عشقاي ابكيشون عمرا به پاي رازو نيازاي عاشقونت با اون صداي خسته خش دار بينظيرو موندگاربرسه اهههاي وايسا اصلا به من چه ولي نه اخه منكه نميتونم مثل گوينده ي اخبار با خونسردي بگم روحش شاد برم سراغ خبر بعدي ببين من التماست ميكنم بيا يكبار براي هميشه بيا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

  امروز روز پدر و بعبارتی روز مرد است    و من گیجم احساسات مختلفی من را احاطه کرده اند

پدرم پدر مهربانم  روزت مبارک میدانم که من را دوست داری اما قبول نداری میدانم از من ناراضی

هستی که چرا رشته درخشانی قبول نشدم

میدانم که در دلت من را بخاطر اینکه  زیاد زرنگ نیستم بخاطر اینکه مواظب اندامم نبودم سر زنش میکنی

پدر جان من همیشه تورا دوست داشتم  توراقبول داشتم به تو افتخار میکردم اما ببینم هیچ وقت شد تو هم به من افتخار کنی

پدرم یادت هست دو سه هفته قبل از ازدواج با شکنج بود به من گفتی برای چی خواستگارانت را بیجهت رد میکنی

پدر عزیزم من تورا سر زنش نمیکنم اما چطور جگر گوشه ات را به سادگی   بدون تحقیق   به دست تقدیر سپردی

من دختر سرکشی نبودم بودم من هرچه گفتی انجام دادم اما دیروز که برای تبریک روز پدر امدم دلم را شکستی اما من هیچ به رویت نیاوردم  بالاخره پدرم هستی  پدر .. پدر عزیزم خیلی خسته ام اما دارم ادامه میدهم چون میدانم در خانه ی تو  برای من جائی نیست نه اینکه تو مرد متحجری باشی اما میدانم طاقت دیدن یک بیوه شکست خورده را در خانه ات نداری   وقطعا جسم ضعیفت طاقت این غصه را نخواهد  داشت بهر حال مرا ببخش من دختر خوبی نبودم  من برای شما همیشه پیام اور رنج و سختی بودم   بهر حال من نتوانستم شادو موفق باشم تااین شادی به تو سرایت کند

 

 

و اما شکنج متاسفم هر کاری کردم دلم راضی نشد حتی یک شاخه گل برایت بخرم هر کاری کردم زن دلخواهت نشدم  باور کن خیلی دلم میخواهد تورا به ارزویت بسانم بروم و دیگر نشانی از من نباشد اما نمیتوانم با سر نوشت گل بازی کنم نمیتوانم دخترم را از تو یا خودم محروم کنم  نمیدانم تو برای من یک غریبه ای   مردغریبه ای  د راغوش خانم ملک خانم مینائی خانم محرابی راستی عزیزم چرا فامیلی همه اینها با میم شروع میشود  بر میگردد       خوشحالم که خودت هم متقاعد شده ای که  به بازی مسخره معاشقه پایان دهیم    برو بروحتما انها برایت هدیه خریده اند   کسی چه میداند  شاید هم ارایش کرده و مرتب در سو ئیتی اپارتمانی جائی در انتظار تو هستند تا هدیه خود را به توبدهند   اما یادت نرود در این خانه کسی هست که تورا دوست دارد  دختر گل همانکه این نامه را به تو نوشت 

 روزت مبارک پدر جان

من خیلی شما را دوست دارم این هدیه را تقدیم به پدر چاقالویمو توپولویم میکنم پدر جان یادت باشد که تو هم روز دختر برای من یک گربه بخری و من اسمش را ملوسک میگذارم نامه ا ی به پدرم      بهترین و زحمت کش ترین پدر دنیا 

دخترت گل

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 20:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

حالا هر دو د ركنار هم در ماشين جيپ حامي در مسير خيابان شريعتي به سمت ميدان قدس بودند.

حامي راحت و خونسرد با دقت و نگاهي به جلو رانندگي ميكرد و باد از شيشه باز ماشين رشته هاي طلائي موهايش را بهم ميريخت

در ان طرف دنده در صندلي كنار شين بي حركت نشسته بود و قلبش با ضرباني نامرتب ميزد گاهي تند ... گاهي كند شين در حاليكه سعي ميكرد از ياد نبرد اين يك قرار كاملا درسي است و هيچ ربطي به عشقو عاشقي ندارد ولي جسمش و به اين نداي عقلاني هيچ جوابي نميداد نگاه اهسته و مرموزش از لابه لاي پلك هاي فرو افتاده اي كه حتي جرات كامل باز شدن را نداشتند بر روي ساعد طلائي رنگ و

 قدر تمند حامي كه حلقه فرمان را دست گرفته بودند مي لغزيد به موهاي پريشان طلائي وگردن بلند و حتي اخم ملايم چهره اش ....خداي من... خداي من او در اين نزديكي بود مرديكه شين عاشقش بودو در اين دنيا بيش از هر چيز ديگري ميخواست  با خونسردي رانندگي ميكرد و مراقب بود از ميان خط كشي موازي خيابان رد نشود يا مثلا چراغ قرمز را رد نكند شين حال عجيبي داشت يك زن عاصي در وجودش خطاب به حامي فرياد ميزد

 

لعنتي نگه دار... من اينجام... كسيكه عاشقته... منو تو پناه دستهاي قوي و مهربونت بگير منو حس كن.. به من نگاه كن يك لحظه.. فقط يك لحظه ..منو تو وجودت بپذير.. بذار اين لحظه برام جاودانه بشه

با هجوم اين افكار شين احساس ميكرد چشمانش گرم و تر ميشود و نگران بود... پاهايش به لاستيك كف ماشين فشرده ميشد و دستانش بيهوده چين مانتويش را مرتب ميكرد

يك دفعه حركت ماشين كند شد و ماشين به جمعيت ماشينهائي كه در ترافيك كوتاه و زودگذر ميدان ايستاده بودند پيوست

و حامي برگشت به شين نگاه كرد و شين را ديد با با ان صورت گر گرفته تب دار با ان چشمان درشت و درخشان از افكار لحظاتي پيش كه سايه مژه هاي بلند سخت ريمل زده اش قهو ه اي شيرين چشمهايش را تاريك كرده بود ...او حتي متوجه نفس كوتاهي كه از ميان لبهاي برجسته و نيمه باز شين گريخت .. شد شين بي نوا كه حس ميكرد زير بار نگاه نافذ زيتوني حامي خرد ميشود طاقت نياورد و نفس حبس شده اش را با سرفه اي كوتاه بيرون راندو بيهوده دست به مقنعه اش برد تا موهايش را مرتب كند سپس لبهاي سوزانش را مرطوب كردو با لبخندي مصنوعي از حامي كه با بد جنسي و تسلط خاص از دست پا چگي شين اشكارا لذت ميبرد پرت و پلاترين جمله ي عمرش را پرسيد رسيديم ميدون قدس.

حامي در جواب شين با نرمش رندانه ا ي گفت ديگه رسيديم چيزي به محل كتا بخانه نمونده و اصلا به رويش نياورد شين چه سوال مسخره اي كرده است و ادامه داد اينجا يك كتابخونه نسبتا خصوصيه كه كتاباي تخصصي معماري داره خود من براي ايده گرفتن زياد به اينجا سر زدم ...... و اين حرفها مقدمه اي بود براي يك ساعت و نيم اينده كه به بحث در مورد موضوع پايان نامه معرفي به مدير كتابخانه بررسي اجمالي منابع گذشت

شين و حامي ا زكتابخانه بيرون امدند حامي خيلي مودب اما با حالتي اشكارا تعارف گونه گفت

خوب خانم شيرازي خيلي دوست داشتم در خد متتون باشم ساعت بسيا رخوبي بود اما متاسفانه بايد برگردم دانشگاه هليابا من كار داره حالااجازه بدين تا يك جائي شما رو برسونم

شين كه بعد از يكساعت ونيم بحث علمي توانسته بود خونسردي اش رابه دست بياورد با همان لحن حامي جواب داد متشكرم خيلي ممنون لطف كردين اين همه زحمت وظيفتون نبود استفاده كردم اما نه من كلاس ندارم ميرم خونه و ا زحامي جدا شد تا مسير طولاني تا ونك را پياده طي کرده و فكركند مسيري كه بعدها در طول مدت زندگيش بارهاو بارها در حالات مختلف طي كرد اما هر بار ان روز را بخاطر اورد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

شين در كتابخانهی كوچك و بي امكانات دانشگاه پشت ميز نشسته بود و با شيفتگي به تصاوير زيباي پاركهاي معروف دنيا نگاه ميكرد باغ هاي ژاپني گل كاريهاي فوقالعاده ..الاچيق ها نيمكت ها و وسائل بازي بچه ها شين بي اختيار روي كاغذ كلاسورش شروع به كشيدن طرحي از يك وسيله بازي كرد كه به شكل نيمكره اي فلزي با تزئينات خاص بود كه بچه ها ميتوانستند وارد ان شوند و از ميله هايش تاب بخورندو اويزان شوند

ح_ خيلي قشنگه انگار حسابي گذاشتين پشتش نه

ش_ااا سلام اقاي فرزان ( نام فاميلي حامي بود) خوبين

ح_ متشكرم اوم ميتونم بشينم

صندلي را جلو كشيد و رو به روي او نشست.

ح_ اول بگم كه ديروز جناب اقاي دكتر شهبازي به من گفتن با شما تماس بگيرم . حتما ميدونيد كه موضوع پايان نامه ي منم تقريبا مشابه شماست اما خوب گسترده تر ولي انگار به شما گفتن يك منطقه خاص رو انتخاب كنين اينطور نيست

ش_ يك چيزي در قلب شين فرو ريخت و پرسيد يعني شما هم روي اين موضوع كا رميكنيد

ح_ بله و بعد با حالتي خاص اضافه كرد يعني شما نميدونستيد استاد گفتن كه شما در جريانيد و ممكنه براي منا بع با من تماس بگيرين من اتفاقي شماروديدم

ش_ نه اايشون گفتن كه يكي از دانشجو هاي سال بالا ولي اسمي از شما نبردن من بيشتر دنبال اين بودم يك كمي تحقيق كنم به مطلب اشراف پيدا كنم بعد

ح_ بعد دنبال من بگرديد ..اين حامي بود كه جمله شين را با كمي شيطنت اميخته به بي اعتمادي تمام كرد و ادامه داد من حتي به همراه داني يك پروژه كوچك هم در اين مورد انجام داديم

شين با حرص انديشيد... اي داد بيداد حالا فكرميكنه من واسه خاطر اقا اين موضوعو انتخاب كردم و خودش را لعنت كرد كه چرا هيچ چيز در مورد پايان نامه اش به داني نگفته بود

حامي ادامه داد بهرحا ل من يك كتابخونه خوب ميشناسم نزديكاي ميدون تجريش منابع خوبي داره اگه وقت دارين با هم بريم شما رو به مسئول كتابخونه معرفي كنم چون خيلي سخت گيرن

شين حالت عجيبي داشت بايد سريع فكر ميكرد و تصميم ميگرفت مسلم بود كه تا ديروز جانش را هم براي گذراندن ساعتي با حامي ميداد در هر جا و هرموقعيتي اما اصلا دلش نميخواست درسو پايان نامه با احساسات لجام گسيخته و بي سرنوشتش مخلوط شود ولي در عوض با خوشحالي زياد دعوت حامي را قبول كرد و و ابدا به دو كلا س بعدي فكر نكرد

**********

 

حامي و شين با هم از كتا بخانه خارج شدند و درست دم باجه تلفن كارتي نزديك حراست به هليا و دوستش برخوردند

ه_ااا حامي كجا

ح- دارم ميرم بيرون كار دارم.....دوست هليا گفت جدي پس ماهم ميام .حامي برگشت و نگاهي به شين كردو گفت خوب اخه من ميرم كتابخونه با خانم شيرازي و ايشونو معرفي كنم .شينو هليا به هم نگاه كردند و سلام سرد كوتاهي بين انها ردو بدل شد.البته شين هميشه با همه ادمها گرم مهربان برخورد ميكرد اما نگاه مسخره اميز هليا و پوزخند زشتي كه بر لبانش نقش بسته بود راه هرگونه صميميتي را ميبست

هليا گفت خيلي خوب باشه بريم سپيده

 

سپيده 0 ...سپيده سپيده شين در ذهنش بدنبال اين اسم ميگشت اها پيدايش كرد پس اين دختر قدبلند سبزه رو با چشمان درشت قهوه اي زرد زرد از ان جهت كه اصلا رنگشان شيرين نبود تا بشود گفت عسلي.. همان دختر فضولي بود كه خبر كمك حامي به شين را به هليا داده بود. شين تا بحال به او توجه نكرده بود و در واقع سپيده ميان انبوه دختران زيباي دانشگاه بسيار معمولي بنظر ميرسيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

اسانسور در طبقه ي دوم متوقف شد و شين و داني و راژان از ان بيرون امدند . راژان نسخه ي دكترارتو پد را به دست فيزيو تراپيست داد و داني اولين روز فيزيو تراپي خود را اغاز كرد . شين به داني كمك كرد كه بر روي يكي از هشت تختي كه در ان اطاق نسبتا كوچك با پاراوان هاي سفيد از هم جدا ميشد دراز بكشد .مسئول دستگاه ها با بداخلاقي راژان را به بهانه ي اينكه حضور يك نفر كافيست بيرون كرد و گفت مريض هاي خانم در اين اطاق هستند كه ميخواهد راحت باشند راژان در حاليكه ميرفت نگاه پر محبتش بر روي پاي داني كه حالا د رحوله اي بزرگ پيچيده شده و دستگاه گرم كننده به ان وصل بود كشيده شد . و داني بدون در نظر گرفتن مسئول دستگاه براي راژان بو سه اي فرستاد و او را بدرقه كرد . ولي

وقتي راژان رفت داني با بي حوصلگي گفت ااه خسته شدم از راژان.. ول نميكنه منو... عين كنه چسبيده به من ديونم كرده شب زنگ ميزنه يكساعت حرف ميزنه صبح زنگ ميزنه ميگه بيدار شوبرو سر كلاس

ش_‌اااا داني

د_ زهر مار من ديگه خسته شدم ميخوام بهش اعلام كنم اقا جان خدا حافظ كات

شين دهنش باز مانده بود _ داني تو اين چيزارو كه جدي نميگي تو الان براش بوس فرستادي

د_ اخخخخ شين درست دست گذاشتي رو نقطه ي حساس اتفاقا اصل كار همين بوسو كناره خوب راژان واقعا پسر باحاليه خيلي معركه ووارد و در عين حال قابل اطمينان منكه نميتونم با هر پسري كه اشنا شدم برم خونش باهاش باشم واسه همينم هست كه راژان مونده بيخريشم

ش-يعني تو فقط بخاطر

د_ ببين شين باز امل بازي دراوري تو داري باديدگاه محدود خودت حرف ميزني تو عاشق پسري شدي كه تا حالا دستشم نگرفتي اما من اينطوري نيستم من شيش ماهه به راژان دوستم و فقط بهش عادت كردم به بوسه هاش به اغوش گرمش به رفاهو اسايشي كه بهم ميده فهميدي من فقط بهش عادت كردم اما همينم بده ميخوام ببرم من از بدبختيو بيچارگي وابستگي بدم مياد و در همان لحظه صداي زنگ دستگاه هم به گوش رسيد

ان روز با سه چهار دستگاه ديگه كا ركردند تا جلسه تمام شد وراژان به دنبال انها امد

داني در تمام راه بازگشت جواب حرفهاي راژان را با بد اخلاقي داد و زمانيكه به خانه رسيدند درست هنگاميكه راژان هم ميخواست به داخل خانه بيايد با لحني سردو جدي گفت

راژان بسه ديگه برو بكارات برس از فردام با شين ميرم فيزيو تراپي بهت ميزنم خدا حا فظ

شين با نگراني و اضطراب به راژان نگاه كرد و نگاه لطيفش را كه به سردي گرائيد ديد و صورت جذاب مردانه ا ي كه يك ان چون مجسمه اي سردو بي روح شد راژان قدمي به عقب برداشت خدا حافظ كوتاهي گفت و رفت

 

******

جلسات فيزيو ترا پي يك روز در ميان بود شين و داني با اژانس ميرفتئندو بر ميگشتند و شين همان دم در ازداني خدا حافظي ميكرد و ميرفت تا به برنامه ريزي دقيقي كه كرده بود بپر دازد برنامه شين از زماني كه صبح زود بيدار ميشد به اينصورت بود

يك ساعت پياده روي ورفتن به سمت پارك

تهيه غذاي رژيمي و بردن ان به دانشگاه

رفتن به دانشگاه هنرهاي زيبا و معماري دانشگاه تهران براي دستيابي به منابع( البته با پارتي بازي موفق به اين كار شده بود چون دانشجوي انجا نبود) و يا هر جائيكه ميتوانست به منابع خوبي در ارتباط با تزش دست پيدا كند

 

روزي نيم ساعت حركات موزون در هر ساعت متعادلي از روز كه وقت بدست مياورد رسيدگي به نظمو ترتيب زندگي و كمك به مادر در واقع شين عوض شده بود و با پشتكارو علاقه تصميم داشت اوضاع زندگيش را به صورت دلخواه دراورد و از همه مهمتر روز به روز لاغرتر و خو ش اندام ترميشد و اين موضوع به او نشاط بي حدي اهدا ميكرد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:17  توسط اندیشه فرزانه  | 

_ شين.. شين ... يكي اون تلفنو برداره...

شين غرولند كنان دست از كتاب خواندن كشيد و به هال رفت تا تلفن را بردارد

_ الو .. ببخشيد منزل دكتر شيرازي ( صدا هم اشنا و هم غريبه بود)

ش_ خواهش ميكنم بفرمائيد

صداي خنده ي ملايمي از پشت گوشي به گوش رسيد

د_ببخشيد به ما گفتن دختر شما عاشق شده قصد ازدواج داره.....

ش_ ا .. دانني..توئي بد جنس .. نشناختمت ...ديونه صداتو عوض ميكني حالا... ..خوبي

د_ منكه خوب اره ولي شما حتما خيلي بهتري

ش- چطور

دـ ..گم شو ديگه ...شنيدم بعضيا بهتون کمک میکنن..شمام هيچ خبري به ما نميدين

ش_ واي داني كي اينو گفته اي واي نكنه استاد منو بندازه

د_ منو باش با كي حرف ميزنم اولا كه هيچ كس نميره چغلي جناب مستطاب اقاي فرزان رو به استاد بكنه نگران اون نمره ازمايشگاه نباش ...

ش_ چي خودش گفته ..

د_ نه سپيده رو ميشناسي دوست هليا

ش_ نه از كجا بشناسم

د_ شكر خدا خانم اينقدر گيجن همش تو توهم و رويا ..سپيده دوست صميمي هلياس خيلي هم فضوله اونم ديروز امتحان داشت  نديديش   انگار حامی رو میپائیده از پنجره   به هليا گفته هليا هم به من گفت

_ شين -نتوانست عصبانيت و دلخوري اش را پنهان كندوگفت خوب حالا مگه چي شده اين هليا چقدر لوسه

د_ ا ..تازه فهميدي اين سپيده و هليا خيلي باهم جون جونين سپيده باباش از اون تري ميلياردراس تازگيام نامزديش با يك پسره بهم خورده   بیشتر به  هلیا و حامی چسبیده اين هليام كه از اون عقده اي هاست... نيست خودشون خيلي پولدار نيستن همش بااين دختره ميچرخه كه كلاسش بالاتر بره خلاصه جفتشون عوضين...

شين اه ا زنهادش بر امد يكباره طعم شيرين حس خوبي كه از ديروز در وجودش باقي مانده بود به تلخي گرائيد او خودش ميخواست به داني زنگ بزندو با اب و تاب ماجراي ديروز را تعريف كند

د_ چيه ساكت موندي حرف نميزني ناراحت شدي

شين در حاليكه سعي ميكرد دلخوري اش را پنهان كن گفت نه نه بابا حالا ولش كن خودت چطوري

د_ من عاليم گچ پامو باز كردم راژانم ميخواد بياد دنبالم عصري بريم فيزيو تراپي تو هم غلط كردي بايد بياي

ش_ وا من گفتم نميام كه تو ميگي غلط كردي

د_ خوب پيشگيري كردم چون ميدونم خيلي حساسي گفتم لابد ميخواي بشيني غصه هلياي ج....رو بخوري شين يكه خورد از اينكه داني فحش به اين ركيكي را به اين سادگي به زبان مياورد چندشش شد

شباشه میام حتما وزود گوشی را گذاشت حدس دانی درست بود او رفت تا ساعات باقی مانده به عصر به سطح پائینی و مزخزفی خواهر حامی فکر کند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین مانند هر دختر عاشق و دلباخته ای صحنه ی ملاقاتش با حامی  و اتفاقات پایان وقت امتحان ازمایشگاه را بارها و بارها  در ذهنش  مرور کرد و با مو شکافی خاصی سعی داشت در هر نگاه ..هر حرکت و هرحرفی را که در ان مدت کوتاه میان خودش و حامی ردو بدل شده بود .. به نکته ای دست پیدا کند  تا بتواند دل خوش کند یا شاید هم برای ادامه این راه نیاز به فریب خودش داشت  اما هیچ نشانه ی خاصی نبود که برای شین راضی کننده باشد...یا حتی کورسوئی از علاقه و توجه در ان بچشم بخورد شین انقدر به این نقدو بررسی ادامه داد که خسته شد   و با خودش گفت ا دختره ی بی ظرفیت اومده دوتا مسئله برات حل کرده میخوای قصه لیلی و مجنون ازش در بیاری احتمالا این اخرین باریه که باهات حرف میزنه اگه میگفت دوستت دارم چی کار میکردی لابد صاف غش میکردی تو بغلش  که ناگهان از تصور چنین صحنه ای خنده اش گرفت و در انتهای  ان ناخواسته  از تصور اغوش حامی حس گرم و خوشایندی در وجودش پیچید وهمراه با ان حس گناهی که انی به سراغش امد باعث شد روی این تصویر ضربدر قرمز بزند

اما نا خود اگاه به سمت ایینه اطاقش رفت و به دقت به خودش خیره شد  و از چیزی که در ته مردمک چشمان و  حالت برانگیخته ان دید   تعجب کرد یک ضربه ناگهانی و عمیق در قلبش یک نگاه دوباره به موهای پریشانی که صورت بچه گانه  او را قاب گرفته بود و امتداد ان روی گردن بلند و زنجیر طلای ظریف با اولین حرف اسمش .....با دست موهایش رابا لا برد و همان بالا گره زد  کمی عقبتر رفت  با دو دستش یقه گشاد بلوزش را از روی شانه کمی پائین کشید  تا به شکل یقه باز  یک لباس شب خیالی دراید

به اندامش نگاه کرد به کمر نچندان باریکش به بازوان گردو فربهی که باید به نحوی پوشیده میماند اما در مجموع رژیم و  رقص تنها ورزشی که به ان علاقه داشت کا رخودش را کرده بود و کم کم داشت به تصویر متعادلی  از یک دختر جوان نسبتا خوش اندام نزدیک شد با همین افکار به سمت ضبط رفت و ان را روشن کرد  و سفره خیالی که باز شد............

قدیما که میشه روشن چراغا

 میان ا زمدرسه کلاغا

یاد حرفای اون روزت میفتم ......  که تا گفتی ز جون و دل شنفتم

عجب غافل بودم من....  اسیر دل بودم من....اسیر دل نبودم  اگه عاقل بودم

 هیچ کس حتی مادر که با بی خیالی از کنار اطاق شین میگذشت نمیدانست  میزبان رقص ظریف و پرکرشمه شین باان موهای اشفته د رحال پرواز  چشمان مشتاق حامی در یک محفل خیالیست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین توی تاکسی با عجله و تند تند برگه های جزوه  ازمایشگاه شیمی را مرور میکرد  تقریبا به اکثر بخشها تسلط داشت ولی وقت نکرده بود به اندازه ی کافی مسئله حل کند  وقتی به دانشکده رسید یکسره به زیر زمین دانشکده که محل ازمایشگاه بودرفت حدود ۳۰ دانشجو روی نیمکت ها ی دراز نشسته بودند بعضی ها ریلکس بودندو میگفتند و میخندیدند ولی شین جزو دانشجویانی بود که تا اخرین لحظه جزوه را مرور میکنند بنا براین چشم از صفحات جزوه بر نمیداشت اما هر چه بیشتر مسائل را میخواند اضطرابش افزایش میافت تا جائیکه مسائلی که تا نیم ساعت پیش به نظر  قابل فهم میرسیدند و او فکر میکرد میتواند یک جوری برای حل انها تلاش کندو موفق شود حالا پیچیده و مشکل بنظر میرسیدند

بالاخره استاد بد اخلاق و سختگیر درس شیمی امد شین نمیدانست اخر برای چه این مرد  همیشه عصبی و بد خلق بود نگاه سختگیرانه اش از پشت شیشه های کلفت عینک دور مشکی اش ادم را به وحشت میانداخت باز هم عصبی وارد محوطه ازمایشگاه شد و خیلی سریع و بیحوصله گفت

خب سه گروه ۱۰ نفره تشکیل بدین  به نوبت از یک در وارد ازمایشگاه میشید ا زدر دیگه خارج خانم محمدی هم ناظرن ۱۰ ایستگاه براتون در نظر گرفتم نمونه ها رو بر میدارید عملیا ت رو انجام میدید داده های مسائل رو هم حل میکنید منم بالا جلسه دارم فکر نکنم سوالی باشه  یکی از دانشجو های خوبمون هم مسئول جلسه هستن اگه احیانا راجع به نمونه ها سوالی داشتین ایشون کمکتون میکنن خداحافظ و مثل برق و باد از محوطه ازمایشگاه خارج شدو دانشجویان را به دهان بازو متعجب تنها گذاشت خب مسلم بود که شین اخرین گروه را انتخاب کرد هر گروه حدود بیست دقیقه الی نیم ساعت وقت داشت

 

بچه ها بعد از پایان امتحان از در دیگر ازمایشگاه خارج میشدند البته بعضی از دانشجویان شیطان از راه پنجره های کوچک زیر زمین سعی میکردند  باایماو نشانه چیزهائی را به دوستان خود برسانند که البته خانم محمدی خیلی زود متوجه شد و ان دانشجویان هم سریع رفتند  وقتی نوبت به گروه شین رسیدو وارد ازمایشگاه شدند شین از تعجب خشکش زد جناب اقای حامی فرزان مسئول جلسه بودند   شین ایستگاه ۱و۵و۷ را که تشخیص نمونه ها بود انجام داد  ۲ سوال تعریفی هم در مورد وسایل ازمایشگاه پاسخ داد

مسئله اول که اندازه گیری بعضی پارامترهای اب الوده بود را انجام داد البته نه چندان سریع و تند

مسئله بعدی را هم با سختی حل کرد ماشین حساب به همراه نداشت و عملیات خیلی طول کشید

برای درست کردن نمونه بعدی هم بخاطر تجمع بچه هادر ان ایستگاه سر توزین و مخلوط کردن مواد مختلف خیلی معطل شد و تا چشم با زکرد دید که اکثر دانشجو ها رفته اند چیزی به پایان وقت امتحان نمانده و او  ودو مسئله حل نشده باقی مانده اند  ۵ دقیقه به پایان وقت اخرین دانشجو هم رفت و شین با یک مسئله نیم حل کرده و یک مسئله حل نشده ماند شین گیج شده بود هی مینوشت و خط میزد حضور حامی در گوشه ازمایشگاه اورا گیج تر هم کرده بود گونه هایش میسوخت  که سنگینی نگاهی را بر روی خودش احساس کرد

  ح -خانم شیرازی

ش-بله چیه وقتم تموم شد

 ح تقریبا

و شین بی اراده اه بلندی کشید و بسختی ورقه را به سمت حامی دراز کرد نتیجه ی این امتحان  که دوواحد حساب میشد بسیار مهم بود  چون استاد شیمی تئوری بسیار سختگیر بودو شین دل به نمره ازمایشگاه  خوش کرده بود

شین یک دفعه احساس کرد دوباره اشکهایش بی موقع اماده اعلام حضورند نمیدانست از ناراحتی امتحان یا بیاد اوردن موقعیت ابلهانه اش در رابطه با علاقه اش به حامی  یا شاید مخلوطی از انها بو.د که اورا منقلب کرده بود    و هیچ چیز بدتر از این نبود که در مقابل چشمان حامی عین یک کودک تنبل شروع به گریه کند

 

ح-شما که این مسئله رو حل نکردین

ش-ااا نتونستن بلد نیستم 

 ح-دیدم بدون ماشین حساب کار میکردین

ش-بله متاسفانه فراموش کردم

ح-خیلی خوب بفرمائید

ورقه را به سمت شین دراز کرد و در همان حال دستش با دست شین برخورد کرد و شین بی جهت احساس کردو شین بی جهت احساس سرما و لرز کرد نشست روی صندلی و به ورقه نگاه کرد

 حامی بدون نگرانی از اینکه کسی ببیند یااعتراض کند در فاصله نزدیکی از شین نشست و خیلی سریع با استفاده از ماشین حساب مسئله را حل کرد

ح-خیلی خوب دیگه تموم شد میتونین برین

شین متعجب و در حالیکه مهرو علاقه ی بی حدی در قلبش نسبت به حامی احساس  میکرد بی اختیار با لحنی که معمولا برای کلمات عاشقانه بکا رمیبرند  تنها توانست بگوید متشکرم

بعدها شین احساس میکرد لابد در هنگام ادای ان کلمات قیافه ی مضحکی داشته و از دست خودش عصبانی بود    البته اگر شین میدانست که در اینده ای نه چندان دور دست به چکاری میزند خود را سر زنش نمیکرد 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:6  توسط اندیشه فرزانه  | 

 فردا صبح شین توی دانشگاه دانی را دید 

د ـ اوهوییییی

  ش  ـ سلام خوبی

د ـ نخیرم خوب نیستم دیروز خبری ازت نبود خانم خانوما

شین یک لحظه  دلش خواست همه چیز را برای دانی تعریف کند اما  نمیدانست چرا چیزی مانع میشد

چرایش را نمیدانست   اعتماد بنفس نداشت و میترسید دانی مسخره اش کند  اخر دست به مسخره دانی خیلی خوب بود ا زمخالفتش هراس داشت هرچه بود چیزی از ماجرای دیروز نگفت ( با این توجیه که بذار یک تحقیق درست حسابی بشه پا بگیره اونوقت   منم جلو دانی که منوبی سواد میدونه  چیزی واسه گفتن داشته باشم)

دان-راستی شین چه خبر چیکار کردی واسه خودت

شین- چطور

د- خوب برای لباست دیگه  چی میخوای بپوشی

شین یک دفعه بخاطر اورد همه چیزو حامی ...میهمانی تولد وو تمام چیزائی که روز گذشته اصلا به انها فکر نکرده بود

شین ـ یک کاریش میکنم  شاید فردا بعد از کلاس برم میدون محسنی و پاساژ ونکو بگردم یک چیزی پیدا کنم شایدم رفتم گلستان

دانی ـ ولی من یک فکری دارم اما قول بده از من ناراحت نشی

شین ـ چیه

دانی ـ ببین بهت گفتم که خاله من داره میاد بگو خوب

شین ـ خوب

دانیـ حقیقتش میدونیکه خاله من  اونجا خیلی وضعش خوبه در واقع یک بیست سالی میشه رفته  دیشب از من پرسید چی برات بیارم  منم .......منم بهش گفتم فردا شب زنگ بزنه  گوش کن حرفم نزن خالم خیلی با سلیقس  شین توروخدا گنده دماغ بازی در نیار میخوام سایز تو هم بهش بدم   .....  برای تو هم بیاره  بعد از کلاس بیا خونه ی ما  مامانم خیلی وارده اندازه تو میگیره  بهش  میده .....شین خواهش میکنم قبول کن   من دوست دارم این کارو بکنم  

 

 و حالا از دانی اصرار و از شین انکار ....

شین - دانی جون میدونم تو از روی محبتت این کارو میکنی اما اومدیم یک درصد لباس تنگ بود یا من خوشم نیومد

دانی ـ ببین تو میری برای خودت لباس میخری خالمم سوقاتیشو میاره  اگرم خوشت نیومد هیچ مشکلی نداره

*****۸

 شین از مغازه بیرون امد  و یک بسته نایلونی دستش بود   لباس ساده و زیبائی خریده بود   که اورا خیلی لاغر نشان میداد با این حال در حالیکه از کوچه به سمت میدان محسنی میرفت و از رو به روی مغازه ها میگذشت  روبه روی گل فروشی که ایستاد یک لحظه   همه چیز بنظرش پوچ امد  ثانیه ای به همه تلاش هایش شک کرد نمیدانست چرا یک لحظه احساس ناراحتی  و تحقیر کرد شاید بهتر بود حامی را به حال خودش میگذاشت  پسریکه هیچ توجهی به او نداشت  در وجودش یک حس بد گنگ موج میزد  این افکار اورا تا لحظه سوار شدن در تاکسی همراهی کردند  وقتی به در خانه رسید کلید انداخت و  وارد شد نرسیده به در هال صدای پدرش را شنید  ببین نیلوفر جان  من ادم املی نیسم ولی یک تذکری هم به این شاهین بده این پسره چی میخواد   هر روز این جا بابا یک وقت فامیلی کسی میاد میبینه حرف در میارن

ـ مادر گفت  منوچهر حرفشم نزن پسره از گل پاکتره از دخترتم که مطمئنی یعنی چی این حرفا  من  از این دانیه خوشم نمیاد از اون دختر پر روهاس اصلا خوشم نمیاد ازش  یک چیزی منو تو این رابطه میترسونه 

ـ برو بابا من میگم این پسره نیاد خونه تو به  این دختر ه گیر میدی خیلیم دختر با نمکیه یک دختر چه ضرری داره برای شین

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

  شین  با انرژی و سرحال  از دفتر استاد بیرون امد حس عجیبی  د اشت بعد از مدتها حس میکرد به درس خواندن و     جستجو و کندو کاو در مورد مطلبی علاقمند شده است این بود که یک راست بعد از خروج از دانشکده به سمت دانشگاه تربیت مدرس رفت   در ان سالها دسترسی به اینترنت کار بسیار سختی بود   و دنبال منبع گشتن برای موضوع مشکل ( خدایا اگر شین میدانست که سالها بعد چگونه بواسطه ی اتفاقی  نام دانشگاه تربیت مدرس تا ابد با زندگیش پیوند میخورد چه حسی پیدا میکرد)ان روز با کمک مسئول کتابخانه به چند مقاله  در مورد موضوع پایان نامه اش برخورد انها را  پرینت گرفت و به خانه رفت    توی راه در حالیکه در مینی بوس روی صندلی  محبوبش  یعنی  اولین صندلی کنار در نشسته بودو سرش را به شیشه چسبانده بود با خودش تصمیم گرفت که رشته اش را جدی بگیرد  وبیشتر درس بخواند به خانه که رسید  دلش میخواست این شورو شوق و حس جدیدیش راباکسی درمیان بگذارد پدر طبق معمول سر کار بود و همینطور مادر  هم خانه نبودو شین فکر کرد احتمالا برای شرکت در مجلس دعا  یا جلسه تفسیر قران به جائی رفته شاید هم دوباره با یک عده  جائی جمع

شده اند  و دارند برای یک دختر بی بضاعت   جهیزیه درست میکنند و خلاصه از این جور کارهای خیر  شین هیچ وقت سر در نمیاورد که چطور مادرش با ان قلب مریض و ناتوان با این همه عشق برای مردم ضعیف الحال  میدوید انها را به خانه میاورد  مثل یک میهمان درجه اول باانها رفتار میکردو اخر سر هم کلی لباس و مواد غذائی وپول به انها میدادو انها را به خانه میفرستاد . پدر شین همیشه با دیدن انها غر میزدو میگفت خانم میسیونر مذهبی شده  ودارلایتام باز کرده  بهر حال شین که ان موقع چیز زیادی از دردهای زندگی نمیدانست به اشپزخانه رفت تا این بار خوشحالیش را با یک  لیوان  بزرگ شیر

 نسکافه ی تلخ وپنج عدد خرما جهرمی جشن بگیرد  وبرای اولین بار بدون انکه به کسی زنگ بزندو وراجی کند به اطاقش رفت و شروع به خواندن مقالات کرد و در همان زمان متوجه شد که  متاسفانه   جدای از اینکه به لغات تخصصی رشته اش تسلط نداردچقدر  زبان عمومی اش هم پسرفت کرده  است 

 

ساعت ۱۰ بود که زنگ خانه به صدادرامد  شاهین و مهرشاد بودند  و عجیبتر از همه مادرش هم همراه انها بود شین یک ان نگرانی عجیبی به وجود شین هجوم برد   شاهین صورت سردو خسته ای داشت   و به بلافاصله ا زشین چا ی خواست و بعد از شستن صورتش خودش را روی کاناپه مقابل تلویزون انداخت و اما مهرشاد با مهربانی مادر را به اطاقش راهنمائی کرد تااستراحت کند  و شین بعد از اماده کردن چای  به اطاق مادر رفت

شین ـمامان مامان جونم چی شده حالت خوب نیست  و یک دفعه چشمهایش تر شداین یک عادت بدومسخره شین بود که نمیتوانست اشکش را کنترل کند

 

مادر ـنه مادر جون چیزی نیست دم ظهر ی احساس کردم قفسه سینم درد میکنه انگار گر گرفته باشم  و گرمم باشه نفسم گرفت  بعد انگار یک چیز تیزی از زیر استخون سینم فرو رفت به قلبم یک سوزش عجیبی داشت زنگ زدم به این بچه به زحمت انداختمش و به مهرشاد نگاه کرد

شین برگشت و با امتنان به مهرشاد نگاه کرد و انگا رمهرشاد تعجب را در نگاه شین خوانده باشد گفت

گویا پدر برای نهار رفته بودند بالا مطب دکتر  حسینی  شاهینم ماشینش خراب بوده و تو تعمیر گاه به  موبایلم زنگ زدند

شین-وای مرسی چقد رمحبت کردین حالا چی شده  دکترچی گفت

مهرشادـوالا چیز مهمی نیست با استراحت خوب میشه گاهی نفخ معده با عث یک همچین دردائی  میشه که به درد قلب شباهت داره وواقعا چیز مهمی نیست  ولی بعد مکثی با صدائی کمی بلندتر گفت البته نباید عصبی بشن اینو که میدونید  و زیر چشمی به شین نگاه کرد نگاهی که خیلی معنی داشت و شین هم به علامت تایید سر تکان داد بله او دقیقا به رفتار بی ملاحظه شاهین اشاره میکردو حالا شین احساس میکرد که بین او مهرشاد یک راز مشترک هست البته یکی از رازهای خانواده بظاهر معقول او

 

بعد از شام وقتیکه مادر به خواب رفته بود شین طاقت نیاوردو کمی با شاهین و مهرشاد درباره ی تزش صحبت کرد شاهین ومهرشاد که هردو به درس خواندن و پژوهش علاقه داشتند اورا تشویق کردند و شاهین برای اولین بار گفت شین مهم نیست چی میخونی مهم اینه که خوب بخونیش

موقع رفتن در یک لحظه که شاهین در اطاق با پدرش در باره ی مادر صحبت میکرد مهرشاد یک لحظه به اطاق شین ا مدو گفت ببخشین یک خواهش میتونم بکنم

شین ـ البته 

مهرشادـ اگه میشه تلفن منو داشته باشین   شاید یک وقتی به دردتون بخوره

شین ـ اووم ....باشه مرسی بهر حال مادر داشت  ولی  من نمیدونستم خیلی ممنون حتمامشکلی باشه زنگ میزنم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

  با در نظر گرفتن افزایش جمعیت و محدود شدن متراژ اپارتمان ها و فشار روانی زندگی ماشینی   طراحی مناسب  پارکها و تفرجگاه ها امر مهمی به نظر میرسه حتی در کشورهای پیشرفته شما ملاحظه میکنین که ایجاد پارک یا هتل ها یا غذا خوریها با توجه به فضای طبیعی  ان قسمت انجام  میگیره  و مثلا  یک زیبائی طبیعی را نابود نمیکنن تا مصنوعا با ساختن یک هتل بسیار مجلل توریست جذب کنن مثلا به این اسلاید توجه کنید بقدری این رستوران که در مجاورت یک ابشار طبیعی ساخته شده با محیط انجا همگنه که شما احساس میکنید این ساختمان جزئی از همون  کوه و گیاهان همون جاست ......

خیلی خوب خانم صفا پور شما لطفا چراغو روشن کنید  اسلایدای من تمومه 

 فضای اطاق روشن شد و شین از خلسه ی لذتی که دیدن ان اسلایدها بهش داده بود بیرون  امد مدتها بود که دنبال یک موضوع مناسب برای پایان نامه میگشت و حالا فکر میکرد موضوع مناسب را پیدا کرده است این بود که بلافاصله بعد ا زاتمام کلاس به دنبال استاد رفت

شین-ببخشین استاد

استاد-بله

شین- ببخشین من میخواستم  راجع به موضوع پایان نامم با شما صحبت کنم کی وقت دارین

استاد- همین حالا بیا دفتر اساتید 

 

شین پشت میز شیشه ای وسیع رو به روی استاد نشسته بود و  یک لیوان چای با یک زیر دستی بیسکوئیت مقابلش بود البته کسی در ان زمان  از این احترامات برای دانشجوئیکه  برای صحبت با استاد به دفتر عمومی اساتید می امد  قائل نمیشد  اقای جمالی با سینی چای و بیسکوئیت  برای پذیرائی از اساتید به دفتردانشگاه  امد و  بعد از اینکه استاد چایی خودش رابرداشت بی اعتنا از مقابل شین  رد شد  یک دفعه استاد به جمالی گفت بابا ایشان هم دانشجوی دانشگاهن میهمان منند روبه روی من نشستن به ایشونم تعارف کنین

بعد از رفتن جمالی شین به استاد گفت مرسی استاد

ـ نه خانم شیرازی این حرفا چیه مسئله چای و بیسکوئیت و این حرفا نیست  کلا تو این دانشگاه برای دانشجو ها ارزش قائل نمیشن من لندن درس میخوندم اینقدر دانشجو استاد  با هم صمیمی  بودن  در عین اینکه احترام بر قرار بود  ولی  با هم سفر میرفتن  دانشجو راحت در ساعت خارج کلا س می پرسید

ش - جدی چقدر جالب 

اـ خوب گفتی با من کار داری

شـ بله من میخواستم موضوع پایان ناممو در ارتباط  طراحی سازه  تو محیط  طبیعی بر دارم فکر میکنید بشه

استاد کمی فکر کرد وگفت عالیه ولی خیلی سخت   کار مشکلیه  بنظرم بهتره موضوع کمی جزئی ترش کنی مثلا یک منطقه خاص رو انتخاب کنی که  دستت باز باشه و یک کار  نو و تر تمیز بشه  البته یکی از بچه های سال بالائی هم یک موضوعی تو همین مایه ها برداشته   بد نیست  ازش کمک بگیری راستی عکاسیت چطوره خوبه که از عکسا ی متنوع و خوب هم استفاده کنی میدونی کار باید واقعی باشه یک منطقه توخود ایران رو انتخاب کن یک کار میدانی.........

استاد یکساعت تمام با شین صحبت کرد و قول داد  در پیدا کردن منابع به او کمک کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:52  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 دانی حدود یک هفته به دانشگاه نیامد در این مدت شین هر روز به دانی زنگ میزد و یا تلفنی حالش را میپرسید  اما دانی با ان روحیه پر جنبو جوش اخر هفته کلافگیش را اعلام کرد و قرار شد راژان  هر روز او را به دانشگاه برساند و  شین هم در بالا و پائین رفتن از پله ها به او کمک کند البته دانشگاه دو طبقه بیشتر نبود  و خوشبختانه اکثر کلاسها د رطبقه اول برگزار میشد و خوب دانی هم که بخاطر موقعیت پدرش با اکثر اساتید ارتباط نزدیک داشتند گاهی حتی خود را مجبور نمیکرد به کلاس برود و در

 دفتراساتید حضورغیاب میزد در واقع دانی تسلط کاملی به دروس داشت  او فرزند کوه و بیابان بود   او اسامی سخت ولاتین اکثر  گونه های گیاهی  را میشناخت  و شناخت کاملی از گونه های جانوری داشت تمام ایران و مناطق دور افتاده اش را بخاطر سفرهای بسیارش میشناخت     کوله پشتی کیسه خواب و قمقمه جزو تزئینات اطاقش بود  او یک عکاس فوقالعاده بود    تیز بین و با هوش  ...  روحیه عجیبی داشت او عاشق طبیعت ایران و اقوام مختلف بود خصوصیات کردها لر ها و عشایر را خوب میشناخت    شین وقتی  خوب به چهره اش نگاه میکرد   حس میکرد او جذابیت وحشی یک  یوزپلنگ را دارد همان حیوانی که مورد علاقه اش بود  همان نگاه در کمین و رمنده .. میل به شکار  و تنفر از تعلق و ایستائی 

اما شین برخلاف او یک موجود خانگی و ایمن بود  و میلی به خطر کردن نداشت به طبیعت  کم علاقه و عاشق محیط های مجلل بود  بر خلاف دانی که همیشه رنگهای تند و زنده را که به پوست شکلاتیش جلا میبخشید بر تن میکرد انتخاب شین سیاه طلائی و ابی بود   وقتی شین و دانی  در مورد سلایق خود با هم صحبت میکردند و میفهمیدند چه تفاوتی دارند بجای اینکه از هم فاصله بگیرند بیشتر بهم نزدیک میشدند دانی  همیشه به شین میخندید و اورا دوشس   ..دردانه بابا ...  لوس .. صدا میزد و گاهی باتظاهر به تاسف سر تکان میداد و میگفت حیف شین تو دیر بدنیا امدی  چون احتمالا اگر صد سال پیش بود احتمالا تو سوگلی حرم ناصر الدین شاه یا مدل نقاشان کلاسیک میشدی که به زنهای تپل علاقه داشتند

 

 

موقع برگشتن همیشه ماشین راژان مقابل درب دانشگاه بودو دانی با دیدنش غرمیزد که ای بابا این پسره چقدر  کنس بابا شاید من بخوام سوار ماشین یکی دیگه بشم اصلا شاید هوس کنم اتوبزنم   وای ...خدا شین الان غش میکنه   من میگم اتو .....  ولی خوب این تیپو قیافه ارتیستی راژان واسه رو کم کنی بعضی از پسرای دانشگاه بد نیست...شین اکثر اوقات سوار ماشین نمیشد و پیاده سرازیری دانشگاه را به سمت چهار راه  طی میکرد   و پیش خودش فکر میکرد اگر این حامی بود که هر روز بدنبالش میا مد چقدر جالب بود چطور دانی میتوانست حرف از سوار شدن به ماشین یک غریبه را بزند

 

  شین روی ترازو رفت  چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید  دانی با دقت به صفحه ترازو که اعداد را نشان نیداد نگاه کرد و یک دفعه فریاد کشید هورا شین افرین ۱۵ کیلو کم کردی عالیه  شین با خوشحالی نگاه کرد از روی ترازو پائین امد دقیق نگاه کرد تا عقربه ترازو با صفر مماس باشد و دوباره روی ترازو رفت نسبت به هفته پیش ۲ کیلو کم شده بودو مجموعا ۱۵ کیلو کم کرده بوددانی در حالیکه میخندید گفت این ۲ کیلوی اخری رو مدیون منی ها هی منو بالا پائین بردی شین با مهربانی به دانی گفت نه من تمام این ۱۵ کیلو رو مدیون توام تو به من انگیزه دادی که دانی گفت نه بنظر من بهتره تو از حامی تشکر کنی که بخاطرش لاغر کردی 

 با امدن اسم دانی یک دفعه شین بخاطر اورد که روز اول چه قراری با دانی داشتند و قرار بود به سفری چند روزه با حامی بروند سفریکه با شکستن پای دانی کنسل شده بود 

دانی یک دفعه گفت چیه شین ساکت شدی هان میخوای بگم تو چه فکری هستی بگم

 شین- بگو

ـمیگی ایکاش میرفتیم سفر

ـشین خوب اره

ـحالا بهت یک مژده بدم

ـچی

ـ قراره روز تولدم مامانم برام یک میهمونی ناز بگیره و بچه های دانشگاهم باشن 

ـ جدی میگی

ـ اره ولی فقط بخاطر من نیست چون خاله و پسرخاله ام هم از امریکا میان و البته مامان میخواد هم پز بده و هم مقاصد دیگه ای هم داره 

ـ چه مقاصدی

ـ حالا بماند  تو فقط خودت خوب خوشگل کن به رژیمت هم حسابی ادامه بده پیاده روی رو هم فراموش نکن  دلم میخواد تو میهمونی بدرخشی یک حالی   هم از هلیا بگیر ی

ـشین- چطور

-هیچی یک حرف مفتی زده بود  بگذریم  به ادمای احمق هیچ وقت فکر نکن   فقط به رژیم فکر کن  و در حالیکه دسته کلیدش راتوی دست مثل هیپنوتیزم کننده ها   عین یک اونگ تکان میداد به شین گفت   به این نگاه کن فقط به رژیم فکر کن  تو میتونی تو میتونی .... انطرف در مادر دانی ایستاده بودو خنده ی دخترها  اطاق را پر کرده بود و اخم نارضایتی چهره مادر دانی را...... لحظه ای صبر کرد به به در زدو گفت بچه ها نهارتون حاضره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:50  توسط اندیشه فرزانه  | 

  ـ  اقا  همین جا یک لحظه نگه دارید

شین با عجله پیاده شد  و به سمت گلفروشی رفت چند دقیقه قبل در ماشین بخاطر اورد ه بود که درست است بی مقدمه  و با عجله به دیدن  دانی میرود ولی صحیح نیست دست خالی باشد و البته درحالیکه شین میدانست هیچ چیز به اندازه یک بسته شکلات مرسی نمیتواند   دانی را خوشحال کند ولی از انجائیکه طاقت چشم غره های  مادر دانی را نداشت  منصرف شد

ـ خانم چی میخواین

ـ اوم اجازه بدین اگه میشه چند تا شاخه از اون غنچه های رز  ساقه بلند و بدین

ـ میخواین کوتاهش کنم خانم

ـ  نه نه خیلی زیاد

ـ روبان رنگ خودش سرخ تیره  نه خواهش میکنم ا زاون گلای عروس نزنین همین طور از این برگای خزه ای  چند تا ساقه گندم بزنید کافیه   ...خوبه قشنگ شد

   ماشین از سر کوچه پیچید شین پول اژانس را حساب کرد  و  گل بدست پیاده شد وبی انکه به

دور وبرش نگاه کند بی معطلی به سمت در رفت و دکمه زنگ را فشار داد  و منتظر شد مثل همیشه بدون اینکه کسی سوالی بپرسد  در باز شود   یک دفعه حس عجیبی به شین دست داد نیم چرخی زدو حامی را در مقابلش دید   شین بعدا بوضوح بخاطر می اورد که در ان لحظات ذوب شدگی چون دقیقا همین حال به او دست میداد  کاملا دانی و شکستگی پایش را از یاد برد ه  به اولین چیزیکه فکر کرده ریخت و قیافه اش و البته    سرخ شدن گونه هایش بود    در دل خدا را شکر کرد که سر صبح با حوصله به خودش رسیده است ولی این واقعیت که اولین  مانتوئیکه بدستش رسیده پوشیده بود و مقنعه اش را با عجله به سر کرده بود را نمیتوانست انکار کند   لحظه ای به خودش جرات داد  و با همه مهرش بدون

ذره ای گستاخی به چشمان زیتونی رنگ حامی نگاه کرد خیلی کوتاه  ...  حامی خسته و مهربان با ادبی  که مانند یک نشان یا مدال همیشه   و همه جا اورا همراهی میکرد با او سلام و احوال پرسی کرد  براستیکه رفتارو حرکات حامی در همه حال    با  وقار خاصی همراه بود که    اصلا و ابدا تصنعی و

عاریه ای  بنظر نمیرسید.  انگار او ذاتا یک جنتلمن بدنیا امده بود .   اما ظاهرش بر خلاف همیشه خاک الودو ژولیده بنظر میرسید بهرحال امروز برای او روز بدی بود  

 

۷ 

قیافه ی دانی وقتیکه شین و حامی با هم همراه با ان شاخه های رز به استانه ی در رسیدند تماشائی بود بعدها دانی   به شین گفت یک لحظه وقتی در قاب در کنار هم   ظاهر شدید فکر  کردم  به ترتیبی معجزه مانند به هم نزدیک شدید .  دانی با ان صورت چرک وافتاب سوخته که رد اشک های ریمل الود روی صورتش دیده میشد  نا خود اگاه خنده کوتاهی کرد  و البته بلافاصله اخ بلندی گفت که حامی بسرعت جلو ورفت و از کیسه ی نایلونی سفید همراهش بسته قرصی دراوردو گفت دارو هاتو گرفتم 

 

هلیا خواهر  حامی کنار دانی نشسته بود . هلیا که در سال اول همان رشته د همان دانشگاه درس میخواند نمونه تمام عیار یک دختر لوس و خود پسند بود  و بی جهت فکر میکرد بحق ونوسی است که از اسمان به زمین نازل شده البته زیبائی اندام و موهای بلند مواج طلائی رنگش چشمگیربود اما صورتی کاملا معمولی بدون هیچ جاذبه ای داشت  و ا زهمه بدتر غرور مسخره ای در چهره اش بچشم میخورد که شین را به یاد اون دختر بلوند بدجنس داستان ساراکورو میانداخت 

 کمرش بسیار باریک بود و اندامش در ان تاپ کوتاه لیموئی و شلوارک لی  میدرخشید ساق های زیبایش را روی هم انداخته و ناخن های بلند پایش را لاک سورمه ای زده بود  هلیا همان چشمان زیتونی حامی را داشت بدون انکه ذره  ای صمیمت  در ان ها باشد او با دیدن شین سلام کوتاه بی اعتنائی     را ارام بر زبان اوردو کمی هم اورا  با خرده گیری برانداز کرد و مشغول حرف زدن بادانی شد و البته کاملا مشخص بود که دانی توجهی به حرفهای او ندارد

 درد دانی لحظه ای شدید و لحظه ای ارام میشد روی  کانا په  پهن نشسته و پای گچ گرفته اش را روی میز کوتاهی گذاشته بود  

 

وای شین نمیدونی پام چقدر درد میکنه وای ا ی.. خدا..  وای ... زیر چشمی نگاهی به شین میکردو ادامه میداد وای ....خدا ..پام.. حامی تو که شینو میشناسی نه ......حامی  هم گفت بله  معلومه  ... بعد رو به شین کرد و گفت نمیدونی این بد بخت منو به این چاقالوئی چجوری از   کوه اورد پائین البته یک

 پسر ی هم کمکش کرد   که..... خدائیش خیلی جیگر بود هلیا نه    هلیا  هم با یک ژست مسخره گفت اره  .. ولی خوب   به پا ی  حامی که نمیرسید 

دانی ـ ای بابا  تو هم که مارو کشتی با این برادر زردنبوت هوم....  اینکه ا زگارسونای هتل های پنج ستاره هم مودب تره اون پسره همچین یک جوری بود... یعنی خیلی با حال بود

شین پیش خودش فکر کرد چطور دانی به این راحتی به همه نشان میدهد که دختری  هایپر و بی پرواست    بنا براین سرش را پائین انداخته بود و با کنترل   تلویزیون بازی میکرد

 در واقع اینطور به نظر میرسید که دانی با وجود صمیمیتش با  حامی  اورا پسر جذابی نمیداند و البته این نکته ای بود که همیشه به ان اشاره میکردو شین را از بابت دوست داشتن  حامی مسخره میکرد  

 

 در همین حال مادر دانی با همان اخم همیشگی که حالا گره ابروانش کور تر بود به اطاق امدو بیتوجه به حضور هلیاو شین وحامی گفت بسه دیگه چقدر حرف میزنی نگفتم نرو کوه حالام با پای شکسته نشسته ناله میکنه حرف میزنه برو تو اطاقت استراحت کن یک کمی بخواب از موقعیکه اومده هی گوشی برداشته به اینو اون زنگ میزنه       شین خودش را کمی جمع و جور کرد و نیم خیز شد که برود هلیاو حامی هم بلند شدند  و بسرعت خداحافظی کردند شین رفت تا مانتویش رابردارد که شین دستش را گرفت

ـ بخدا نمیذارم بری حرفای این عفریته رو هم فراموش کن خواهش میکنم تنهام نذار کمک  کن بریم تو اطاقم او.نجا دراز بکشم خواهش باشه      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

خب من یک کوچولو راجع به خودم بنویسم بعد برم سراغ بقیه داستان تینا مونا و پازل ازم پرسیده بودن که چه بیماری دارم نمیدونم خنده داره ولی باید بگم  دوعامل باعث شده که سیستم های مختلف بدن من دچار مشکل بشن یکی که خوب استرسای وحشتناک زندگیم و جدال دائمی عقلو احساسم و سر درگمی برای قطع یا ادامه زندگی هست  و دیگه اضافه وزن شدید  که البته بخاطر محاصره شدن بین انبوهی پزشک و داشتن مختصر اطلاعات پزشکی بهر حال میدانم که هر کدام از این  علائم میتواند نشانه یک بیماری باشد که ربطی به  چاقی یا افسردگی نداشته باشد  البته بگم که من در این مدت دکتر هم رفتم ولی خوب باید بگویم که ازمایشات کاملی انجام ندادم  و البته یک نظریه هم هست که وقتی همزمان در چند جای بدنت احساس درد و ضعف بکنی حتما پای یک عامل روانی در بین هست  مثلا دیروز روز زن بود منکه از این هیولا انتظار ندارم که شعورش به تبریک برسه  تازه با خودم فکر میکردم که احتمالا ایشان باید به جمع جمیعی از زنان مملکت تبریک بگویند و سرشان شلوغ است  همش یک حسی داشتم میخواستم برم  ولی نمیدونستم کجا حتی ساک بستم شب اومد همون برنامه های ازاردهنده  همیشگی حالام از صبح به دخترم  اصرار میکنم بریم خونه مادرم اون بجه هم میگه نمیام نمیام  تازه خودمم از رفتن به خونه مادر اصلا خوشم نمیاد   داشتم به یک سفر فکر میکردم اما نمیدونم تور ها یک زنو یک بچه رو می پذیرند  یا نه یک لحظه هم فکر کردم برم     رامسر پیش یکی از دوستام   گیجم و خسته  ولی مهم نیست بهتر میشم  اول از همه باید یک پاب اسمیر بدم ببینم اوضاع ا زچه قرار     هست 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:29  توسط اندیشه فرزانه  | 

  شاید تو هیچ وقت باور نکنی که وقتی مقابل میز منشی ازمایشگاه ایستادم و منتظر جواب بودم چقدر اضطراب داشتم و دلم میخواست جواب مثبت باشد داری میخندی نه میدونم حق داری لابد میگی ای بابا مادر خپلوی چاقالوی من تو که از اولم میدونستی این بابای من زاغارته پس چرا  عزیزم من خوشحال شدم با وجودیکه با  گذشت همان مدت کوتاه از اغاز زندگیم فهمیده بودم که  چه اشتباه بزرگی مرتکب شدم  و چه اسان خودو احساساتم را نادیده گرفتم  حالا دیگر منو تو هردو پدرت را میشناسیم اما من هرگز به خودم اجازه نمیدهم تورا از دوست داشتن پدرت منع کنم دخترم  تو استثنائی هستی هدیه خداوند به من دختریکه از ۲۳ سالگی با   هراس هرگز مادر نشدن در دلش ریشه دواند من با وجودیکه ازدواج نکرده بودم ولی میخواستم مادر باشکم برای همین به معالجات پی در پی تن در دادم من در مقاطعی دچار پلی کیستیک و ان اوولیشن بودم  و تمام پزشکان به من توصیه میکردند که اگر میخواهم مادر باشم نباید بار داری را به تعویق بیندازم  تو نمیدانی که وقتی من در مطب ان اقای دکتر فرهیخته و منتقد  با ان معماری شیک و اهنگ کلاسیکی که همیشه در فضای اطاق مترنم بود چقدر با دیدن زوجهای جوانی که بچه دار نمیشدند با ان ترسو غم دیوانه واری که در صورت ان زنان زیبا و جوان میدیدم چقدر دچار ترس شدم بعد از ازدواج با پدرت دکتر در اولین معینه داخلی که توانست بعمل بیاورد سری تکان داد و با تاسف گفت بعید میدانم بدون دارو باردار شوی ولی تو یکماه بعد  حضورت را به همه اعلام کردی  تا ثابت کنی تقدیرو مشیت چیز دیگری میخواهد خدا میداند که عاشقت بودم همیشه با تو حرف میزدم روز به روز زندگیم بدتر میشد وابعاد نکبت بارش بیشتر خودش را نشان میداد ولی هرگز لحظه ای از وجود تو احساس ناراحتی نکردم با وجودیکه بدترین دوران بارداری را داشتم روزی ۱۸ تا ۲۹ بار تهوع سر درد  و مدام روی تخت چوبی کنار پنجره دراز کشیده بودم و تا سر برمیگرداندم بد حال میشدم  زنی جوانو بار دار بودم که همسرم در طبقه پائین خطاب به مادرش فریاد میکشید و جملاتی  در پشیمانی از ازدواجش با من میگفت و من به اطاق دیگر میرفتم با دستم تورا نوازش میکردم و خودم را بدست رویاها میسپردم  تا تو ناراحت نشوی  دوستی وقتی تو دو سانت بودی به من گفت دیوانه این روانی برای تو شوهر نمیشودو این بچه هم به تو تعلق نمیگیرد برو سقطش کن و هنو زکه هنوز است از این جمله اش دلگیرم  دخترم بارداری من با اضافه وزن وحشتناکی همراه بوود و بعد از ان هم بخاطر شیردهی و ترس اینکه مبادا در اثر رژیم تو وزن اضافه نکنی  رفع نشد و بعد هم مشکلات اجازه نداد ولی خودت هممیدانی مامان همیشه تپل بوده است دخترم منو ببخش در این چند سال اخیر برایت مادر خوبی نبودم  در کنارت بودم به وضع بهداشتو سلامتت رسیدگی کردم ولی مرا ببخش که غلط انتخاب کردم تو حق این را داشتی که در خانوادهای شادو صمیم پر ورش پیدا کنی دلمنمیخواست تو این قدر زود با واژه طلاق خیانت اشنا شوی میدانم میدانم از من ناراحتی و نمیخواهی مثل من زنی منفعل باشی اما ...نه الان فرصت نیست ومن خسته تر از اینم که بخواهم برایت قصه بگویم دخترم حقیقتش من بسیار بیمارم  دلم میخواهد کمی جرات پیدا کنم و فرصت تا خودم را تسلیم ازمایشات گوناگونی کنم که  در انتظارم هست 

  حقیقتش را بخواه ی خیلی میلی به زندگی ندارم شاید ارزوهای زیادی داشتم  دلم میخواست

کا رکنم  دلم میخواست عاشق باشم دلم میخواست شبها کنار پدری ارام بگیرم که دوستم داشته باشد نه اینکه پتو بدوش از شدت انزجار از اطاقی به اطاق دیگر سر گردان باشم  وقت یبا وجود پدرت عاشق کس دیگری بودم تنها نگاه به تو بود که باعث شرمم میشد وگرنه خدا میداند که هیچ قانونی دیگر برایم معتبر نبودتعارف که نداریم خیلی چیز ها از دست رفته و باز نمیگردد  چه روزهائی که چمدان بستم که بروم خودم را از این ننگ رهائی بخشمو نتوانستم    مرا ببخش برای اینکه  هم برای اینکه ماندم و همراه تو در این زندگی اسیر غم های بزرگو شادی های کوتاه شدیم و هم برای اینکه   نتوانستنم بروم  با تو  و زندگی جدید و در خوری بنا کنم شاید به اندازه کافی شجاع نبودم و خیلی شاید های دیگر بهرحال الان ارزویم این است که لا اقل تا ۱۸ سالگی تو زنده و سلامت باشم       

 

برای مادر

 دوستث دارم خیلی بخاطر من دچار عذاب شدی  ایکاش به حرفت گوش میکردم  وووووووکاشکی میتوانستیم با هم یک مشهد بریم ولی متاسفانه هر دو مریضیم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:33  توسط اندیشه فرزانه  | 

۳

 

پدرو مادر وشین با هم میگفتندو میخندیدند  مانند یک سکانس از  سریال های ایرانی که   با ظاهر بینی میخواهد یک خانواده خوشبخت را به تصویر بکشد.  اما وقتی در ورودی خانه با صدائی ناهنجار باز شد و شاهین وارد شد  و اندکی بعد فریاد اعتراضش در خانه پیچید شین فهمید که کارگردان کات داده است

شین جلو رفت کا ملا اماده برای مبارزه  و ابدا به در نیمه باز توجهی نکرد 

ـ چیه چی شده چرا داد میزنی 

ـ کدوم احمق عوضی به اطاق من دست زده

ـمن میخواستم مرتبش کنم

ـ تو توخیلی بیجا کردی به کتابای من دست زدی

ـ   ببین من اصلا به کتابات دست نزدم من فقط اون ۱۰- ۲۰ تا لیوان و بشقابو  پوست تخمه و میوه و بقیه چیرائی که اطاقتو به گند کشیده بود جمع کردم لباسای کثیفتم انداختم تو لباسشوئی و  بقیه رو هم مرتب چیدم تو کمدت    ... جمله شین هنوز کامل نشده بود که شاهین به سمتش هجوم اورد  و شین اماده فرار شد که صدای دیگری به دعوا خاتمه داد

ـ شاهیت خجالت بکش ادم باش دیگه این عوض تشکرته  شین با درماندگی سرش رابا لا کرد و به مهرشاد نگاه کرد  که جدی و عصبانی رو به روی شاهین ایستاده بود. عجیب بود شین درست مانند دوشب پیش که دانی بی ملاحظه و بدون اجازه از او رازش را برملا کرده بود از اینکه مهرشاد شاهد رفتار زشت شاهین با او بوده است  خجالت کشیدو یک دفعه انگار شکست  تمام تمیزی و درخشندگی و تلاشی که از صبح کرده بود برایش کدرو تار شد و تصویر کارت پستالی خانواده خوشبخت جایش را به خانواده متلاطمی داد که سکاندا ران  ان پدرو مادری مریض و خسته بودند که مهرو علاقه ای بهم نداشتند خانه ای که بخاطر   بی تفاوتی پدرو  مریضی مادرو  ریخت و پاش های شاهین و گاهی خودش بی نظم بود و شاهین پسر خودخواهی که به هر شکلی عصبانیت خود را فرو مینشاند با دادو فریاد توهین و گاهی پرتاب و شکستن ظرفها ....... شین ارام و بیر وح به سمت اشپزخانه رفت و بی اراده ادویه های معطر با به قیمه اضافه کرد بوی غذا که  بلند شد انگار دلش گرم شد با دقت سیب زمینی ها را خلال کرد و برنچ را ابکش نمودو سالاد درست کرد بشقابها را چید و بی اراده به سمت یخچال رفت و بدون اینکه بخواهد یک نون خامه ای درشت از ظرف شیرینی برداشت و خوب میدانست که این اولی نخواهد بود  و بعد از خوردن چهارمی  سیرو بیزار از خودش همه را برای نهار صدا زد

 

۴  انگار هیچ ااتفاق مهمی نیفتاده باشد همه سر میز میگفتندو میخندید    بعد ازناهار    مادر بلند شدو به شین اشاره کرد که دیگر نگران ظرفها نباشد اما شین که کار نیمه تمام را دوست نداشت   با نگاهی به چهره قرمز مادرش امرانه به شاهین دستور داد فشارش را بگیرد شاهین که بعد از فوران عصبانیتش مثل بچه گربه ای ارام و ساکت و ملوس بنظر میامد با محبت به پشت مادرش زد و او را دراغوش گرفت و باهم به حال رفتند   وشین با انزجار از این تلون مزاج و دمدمی بودن شاهین به سمت ظرفشوئی رفت    ظرفها رابادقت جمع کرد هم شکلها را روی هم چیدو منظم کرد  و بعد ارامو با حوصله شروع به کا رکرد کارش که تمام شد دستهایش را شستو خواست انها را خشک کند برگشت و دید مهر شاد گوشه ای ایستاده و در تمام این مدت مراسم ظرفشوئی او را نگاه کرده است 

شین - هوم بنظرتون منظره جالبیه

مهرشاد لبخندی زدو کمی خجالت زده شد  - معذرت میخوام ناراحت شدین

شین ـ نه چرا ناراحت بشم فقط معنیشو نمی فهمم دوستتون کجاست چرا نرفتین پیشش

ـ خوب نمیدونم چی بگم شما اخه شما هیچی نمیگین اعتراضی نمیکنین ناراحت بودین اما ... اما عوض اینکه برید تو اطاقتون وودر ببیندید  و...وشین لبخندزد ادامه داد و  احتما لا خودمو بندازم روی تختو گریه کنم بعدشم ناهار نخورم اره اینکا رو باید میکردم

 

مهر شاد  - اره چرا نه مگه اینکاری نیست که دخترا میکنن شما برعکس میان تواشپزخونه و این غذای خوشمزه رودرست میکنین

شین نفس بندی کشیدو گفت نمیدونم شایدم بهتر بود همین کارا  رو میکردم البته ترجیح میدادم بجای دادو فریاد از خونه برم بیرون ولی  ..و دیگر به حرفش ادامه نداد و د رحالیکه به سمت در میرفت پیشبند      گشاد  را که گره کمرش کور بود از سر بیرون کشید   که به موهایش گیر کرد و

مهر شاد بی اراده پیشبند را ازاد کرد و  لحظه ای دستش به انبوه موهای جمع شده بالای سر شین خورد    شین برگشت و جدی و کمی اخم الود به او نگاه کرد  و ممنون گفت و رفت  و مهرشاد لحظاتی در اشپزخانه ایستاد و به پیش بند کهنه پلاستیکی که عکس سیبو گلابی داشت  نگاه کرد

 

 

۵ شین به اطاقش رفت  و رو ی تخت دراز کشید و شروع به خواندن سمفونی مردگان عباس معروفی کرد

 یکی دو صفحه بیشترنخوانده بود که تلفن زنگ زد و پشت گوشی دانی بود شین تصمیمش را گرفته بود بنابراین  کمی مکث کرد و  و جد ی گفت بفرمائید صدا ی دانی با ناله به گوشش رسید  شین شین خودتو برسون من من تو کوه صدمه دیدم پا م شکسته بیا پیشم . لحظاتی بعد شین که با عجله حاضر میشد  و حتی به مهرشاد که میخواست  اورا   برساند توجهی نمیکردو به اژانس زنگ میزد   کاملا یادش رفته بود که تمام دیروز به کم کردن ارتباطش با دانی فراموش کردن عشق یک طرفه اش به حامی فکر کرده و با خودش کلی قولو قرار گذاشته است

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:47  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین با صدای ریز و منظم زنگ ساعت بیدار شد البته نه بلافاصله شاید یکی دو باری  پلک هایش روی هم رفت و به خوابهای کوناه پنج دقیقه ای فرو رفت ولی با بیاد اوردن تصمیمی که در طی روز قبل گرفته بود به خودش نهیب زدو از جا بلند شد اولین چیزی که نظرش را جلب کرد بی نظمی و شلوغی بیش از حد اطاقش بود گرچه شین هرگز دختر منظمی نبود ولی اشفتگی و   بهم ریختگی  که به مانند یک میکروب مسری به فضای داخل خانه و اطاقهای مختلف سرایت میکرد ارامش را از او میگرفت بنابراین از جا بلند شد  و بسمت اشپزخانه رفت در مسیر راه لباسهائیکه اینجا و انجا روی  زمین افتاده بود را برداشت و قبل از رسیدن به اشپزخانه نگاهی به اطاق پدرو مادرش کرد مادر باز هم کنار سجاده نیمه بسته خوابش برده بود با همان چادر مقنعه سفید یادگار حج و رادیوی کوچکی که معمولا  با ان دعای قبل و بعد از  اذان را گوش میداد هنوز روشن بود و پچ پچ نامفهومی از ان به گوش میرسد صورت مادر سفید سفید بود  با لبهای نازک و نیمه با زکه صدای نفسهای مقطع و نامنظمش که گاه طولانی و ناهنجار میشد از میان انها   به گوش میرسد  قلب ماد رهم  مانند چهره کم خونو سفیدش خسته بود شین نزدیکتر رفت  تا  استانه ی در  ..یک لحظه با تمام وجود احساس کرد که میخواهد جلو برود ومادرش را نوازش کند و پیشانی اش را ببوسد  ولی همیشه بین او ومادر فاصله بود  هر وقت به او نزدیک میشد هر گاه که میخواست بی دغدغه رد کنارش با شد  و خودش را برای او لوس کند  مادر از این فرصت استفاده کرده و اواری از نصیحتو پندو اندرز را بر سر او میریخت مادر از او انتظارات فراوانی داشت جلب رضایت مادر برای او که دختری جنگلی  و بینظم   و شکمو و بینهایت حساس و ساده و رویائی بود  کا رمشکلی بود مادر دوست داشت شین نمونه کاملی از او باشد یک دانشجوی  موفق و طرازاول مدیری مدبر کسیکه احساساتش را   بیجاو بیموقع خرج نمیکرد و برایش همه چیز خط کشی شده و اشل بندی بود در واقع مادر از حجم انبوه احساسات لجام گسیخته شین وحشت داشت و  نمیدانست این دختر بی قرار  که معلوم نبود در کدام رویا سیر میکند چه ربطی به او دارد حتی ظاهر شین با مادرش تفاوت داشت او ایینه تمام نمای مادر بزرگش بدون ان چشمهای ابی بود

 

 

۲

 

بهرحال شین انروز سعی داشت دختر خوبی باشد و چون میدانست هیچ چیز به اندازه یک خانه ی تمیز مادرش را خوشحال نمیکند دست بکار شد دو ساعت بعد که مادر بیدار شد همه چیز مرتبو تمیز بود وبوی   غذای مطبوعی در اشپزخانه پیچیده بود  مادر اهسته اهسته در حالیکه قلبش نامنظم میزد به بالکن رفت میدانست شینو پدرش را انجا پیدا میکند  در حالیکه روی صندلی های اهنی نقشو نگار دار با تشکچه های ابی نشسته اند     و شین با چشمانی مجذوب به حرفهای شیرین پدرش گوش میدهد مردیکه همه چیز میدانست مادر نگاهی به میز شیشه ای   انداخت که بر روی ان کتاب خاطرات دکتر قاسم غنی به همراه دو لیوان چای ظرف کره عسل و جانونی خالی قرار داشت   ما بین کلمات رد وبدل شده بین شینو پدرش  اسم فوزیه به گوش مادر خورد و لابد این کتاب کتابی تاریخی بود  شین با محبت به مادرش خندید از جا بلند شد و جای خود را به ماد رداد و تا مادر نفسی تازه کند یک لیوان چای داغ و دوبرش نان تازه  روبرویش بود   مادر با مهر به شین نگاه میکرد که اراسته و  مرتب و ارایش کرده بود    و اصلا شباهتی به دختریکه موهای بلندو فرو درهمش را با لنگه جوراب پاریزین میبست و روی تخت دراز میکشیدو ساعتها رمان میخواند وگاهی یواشکی شکلات میخورد نداشت ..  بلکه با ان موها ی جمع شده و ارایش ملیح به نوعروسی شبیه بود که از پدرو مادرش با حوصله پذیرائی میکندو مادر اهسته ودر قلبش برای خوشبختی دخترش دعا کرد 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:50  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام گرچه وبلاگم رو نمیخونی ولی بهت تبریک میگم  متاسفم که اوایل روی فعالیتهای هنریت زیاد حساب نمیکردم و اونا رو نوعی دلمشغولی  ضمنی میدونستم  من اینقدر بی انصاف بودم که  بعد از چند اجرای موفق نمایشنامه هایت اولین فیلمت را هم چندان جدی نگرفتم ولی حالا با کسب این موفقیت  به تو بیشتر ایمان اوردم  امیدوارم موفقیت هایت ادامه پیدا کند   و بازار خوبی برای فیلمت پیدا شود    من ما و همه خانواده و حتی خنده دار تر از همه شکنج هم به تو افتخار میکند  یک روزی میام  پیشت با گل

 

و نفر بعدی  خیلی جالبه که حالا که دوباره داستان شین رو مینویسم  اسمتو از تلویزیون شنیدم  حقیقتشو بخوای  با وجود همه ماجراهائی که برای ما پیش امد محبت تو هنوز در دل من هست شنیدم رفتی تو کار فیلمنامه نویسی خواستم جدیت نگیرم  که اون موفقیت برای عزیزم پیش اومد و کمی سر جام نشستم و چیزی نگفتم بهر حال به موبایلت زنگ زدم البته شمارتو درست بخاطر ندارم   ولی یادت باشه من همیشه سر قولم موندم  و هیچ وقت این دوستی رو ترک نکردم    دانی عزیز

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:36  توسط اندیشه فرزانه  |