ـ اقا همین جا یک لحظه نگه دارید
شین با عجله پیاده شد و به سمت گلفروشی رفت چند دقیقه قبل در ماشین بخاطر اورد ه بود که درست است بی مقدمه و با عجله به دیدن دانی میرود ولی صحیح نیست دست خالی باشد و البته درحالیکه شین میدانست هیچ چیز به اندازه یک بسته شکلات مرسی نمیتواند دانی را خوشحال کند ولی از انجائیکه طاقت چشم غره های مادر دانی را نداشت منصرف شد
ـ خانم چی میخواین
ـ اوم اجازه بدین اگه میشه چند تا شاخه از اون غنچه های رز ساقه بلند و بدین
ـ میخواین کوتاهش کنم خانم
ـ نه نه خیلی زیاد
ـ روبان رنگ خودش سرخ تیره نه خواهش میکنم ا زاون گلای عروس نزنین همین طور از این برگای خزه ای چند تا ساقه گندم بزنید کافیه ...خوبه قشنگ شد
ماشین از سر کوچه پیچید شین پول اژانس را حساب کرد و گل بدست پیاده شد وبی انکه به
دور وبرش نگاه کند بی معطلی به سمت در رفت و دکمه زنگ را فشار داد و منتظر شد مثل همیشه بدون اینکه کسی سوالی بپرسد در باز شود یک دفعه حس عجیبی به شین دست داد نیم چرخی زدو حامی را در مقابلش دید شین بعدا بوضوح بخاطر می اورد که در ان لحظات ذوب شدگی چون دقیقا همین حال به او دست میداد کاملا دانی و شکستگی پایش را از یاد برد ه به اولین چیزیکه فکر کرده ریخت و قیافه اش و البته سرخ شدن گونه هایش بود در دل خدا را شکر کرد که سر صبح با حوصله به خودش رسیده است ولی این واقعیت که اولین مانتوئیکه بدستش رسیده پوشیده بود و مقنعه اش را با عجله به سر کرده بود را نمیتوانست انکار کند لحظه ای به خودش جرات داد و با همه مهرش بدون
ذره ای گستاخی به چشمان زیتونی رنگ حامی نگاه کرد خیلی کوتاه ... حامی خسته و مهربان با ادبی که مانند یک نشان یا مدال همیشه و همه جا اورا همراهی میکرد با او سلام و احوال پرسی کرد براستیکه رفتارو حرکات حامی در همه حال با وقار خاصی همراه بود که اصلا و ابدا تصنعی و
عاریه ای بنظر نمیرسید. انگار او ذاتا یک جنتلمن بدنیا امده بود . اما ظاهرش بر خلاف همیشه خاک الودو ژولیده بنظر میرسید بهرحال امروز برای او روز بدی بود
۷
قیافه ی دانی وقتیکه شین و حامی با هم همراه با ان شاخه های رز به استانه ی در رسیدند تماشائی بود بعدها دانی به شین گفت یک لحظه وقتی در قاب در کنار هم ظاهر شدید فکر کردم به ترتیبی معجزه مانند به هم نزدیک شدید . دانی با ان صورت چرک وافتاب سوخته که رد اشک های ریمل الود روی صورتش دیده میشد نا خود اگاه خنده کوتاهی کرد و البته بلافاصله اخ بلندی گفت که حامی بسرعت جلو ورفت و از کیسه ی نایلونی سفید همراهش بسته قرصی دراوردو گفت دارو هاتو گرفتم
هلیا خواهر حامی کنار دانی نشسته بود . هلیا که در سال اول همان رشته د همان دانشگاه درس میخواند نمونه تمام عیار یک دختر لوس و خود پسند بود و بی جهت فکر میکرد بحق ونوسی است که از اسمان به زمین نازل شده البته زیبائی اندام و موهای بلند مواج طلائی رنگش چشمگیربود اما صورتی کاملا معمولی بدون هیچ جاذبه ای داشت و ا زهمه بدتر غرور مسخره ای در چهره اش بچشم میخورد که شین را به یاد اون دختر بلوند بدجنس داستان ساراکورو میانداخت
کمرش بسیار باریک بود و اندامش در ان تاپ کوتاه لیموئی و شلوارک لی میدرخشید ساق های زیبایش را روی هم انداخته و ناخن های بلند پایش را لاک سورمه ای زده بود هلیا همان چشمان زیتونی حامی را داشت بدون انکه ذره ای صمیمت در ان ها باشد او با دیدن شین سلام کوتاه بی اعتنائی را ارام بر زبان اوردو کمی هم اورا با خرده گیری برانداز کرد و مشغول حرف زدن بادانی شد و البته کاملا مشخص بود که دانی توجهی به حرفهای او ندارد
درد دانی لحظه ای شدید و لحظه ای ارام میشد روی کانا په پهن نشسته و پای گچ گرفته اش را روی میز کوتاهی گذاشته بود
وای شین نمیدونی پام چقدر درد میکنه وای ا ی.. خدا.. وای ... زیر چشمی نگاهی به شین میکردو ادامه میداد وای ....خدا ..پام.. حامی تو که شینو میشناسی نه ......حامی هم گفت بله معلومه ... بعد رو به شین کرد و گفت نمیدونی این بد بخت منو به این چاقالوئی چجوری از کوه اورد پائین البته یک
پسر ی هم کمکش کرد که..... خدائیش خیلی جیگر بود هلیا نه هلیا هم با یک ژست مسخره گفت اره .. ولی خوب به پا ی حامی که نمیرسید
دانی ـ ای بابا تو هم که مارو کشتی با این برادر زردنبوت هوم.... اینکه ا زگارسونای هتل های پنج ستاره هم مودب تره اون پسره همچین یک جوری بود... یعنی خیلی با حال بود
شین پیش خودش فکر کرد چطور دانی به این راحتی به همه نشان میدهد که دختری هایپر و بی پرواست بنا براین سرش را پائین انداخته بود و با کنترل تلویزیون بازی میکرد
در واقع اینطور به نظر میرسید که دانی با وجود صمیمیتش با حامی اورا پسر جذابی نمیداند و البته این نکته ای بود که همیشه به ان اشاره میکردو شین را از بابت دوست داشتن حامی مسخره میکرد
در همین حال مادر دانی با همان اخم همیشگی که حالا گره ابروانش کور تر بود به اطاق امدو بیتوجه به حضور هلیاو شین وحامی گفت بسه دیگه چقدر حرف میزنی نگفتم نرو کوه حالام با پای شکسته نشسته ناله میکنه حرف میزنه برو تو اطاقت استراحت کن یک کمی بخواب از موقعیکه اومده هی گوشی برداشته به اینو اون زنگ میزنه شین خودش را کمی جمع و جور کرد و نیم خیز شد که برود هلیاو حامی هم بلند شدند و بسرعت خداحافظی کردند شین رفت تا مانتویش رابردارد که شین دستش را گرفت
ـ بخدا نمیذارم بری حرفای این عفریته رو هم فراموش کن خواهش میکنم تنهام نذار کمک کن بریم تو اطاقم او.نجا دراز بکشم خواهش باشه