البته خودش هم میدانست که ثبات این افکار درست مثل ابر های بهار گذراست لعنت او دانی را دوست داشت والبته محال هم بود که دانی تغییر کند اما نه او باید برای خودش محدوده ای انتخاب میکرد در گیرو دار همین افکار بود که گارسون با یک پیتزا پپرونی خانواده به کنار میز امد دانی دختریکه بهترینو خوشمزه ترین غذاها را در خانه وبیرون میخورد بجان پیتزا افتاد و روی قسمت اعظم پیتزا سس ریخت تا تملکش را اثبات کند را ژان به شین که هنوز تحت تاثیر افکار درهم برهم و رفتار عجیب دانی بود تکه ای پیتزا تعارف کرد شین هم که بقدر کافی تو گالری کیک خورده بود بد جوری عذاب وجدان داشت گفت نه مرسی راژان میل ندارم فقط سالاد راژان هم که مودب تر از این بود که اصرار کند تکه ای کوچک برداشت در همین حال یک دفعه دانی با صدای بلند گفت نخیر شین تو مجبوری بخوری رژیم بی رژیم تو باید بخوری تا به ما خوش بگذره فکر رژیمو هم از سرت بیرون کن و بعد با پوزخند ادامه داد گوش کن شین این سرنوشت ماست ما همیشه چاقالو باقی میمونیم من مطمئنم ده سال دیگه هم همدیگه رو ببینیم بازم داریم در مورد رژیم حرف میزنیم بخور بخور عزیزم اینقدرم فکرشو نکن یاخود ش میاد یا خبرش و شین هم که نمیخواست اوضاع بدتر بشه یک تکه برداشت ولی دانی به همین حرفا اکتفا نکرد و در حالیکه چشماش میدرخشید و حال طبیعی نداشت به راژان گفت میدونی این خانم خانما عاشق کیه که لقمه تو گلوی شین گیر کردو به سرفه افتاد و دانی بی اعتنا ادامه داد حامی... شین ناراحتی اشکار ی را در صورت راژان دید که بعد از کمی سکوت گفت جدی نمیدونستم اینقدر پسر خوش شانسیه
شین از عصبانیت نمیدانست چکار کند خداوندا این دختر احتما لا عقلش را از دست داده بود که به راحتی راز ارزشمنداورا ان چیزیکه با دل و جانش پیوند داشت را فاش میکرد راژان سرش را پائین انداخت و دانی گفت چیه عزیزم انگار ناراحت شدی نکنه بهش حسودی میکنه راژان لباشو بهم فشا رداد و چیزی نگفت و دانی ادامه داد خوبه که حسودی نمیکنه چون من قراره پس فردا با هاشون برم کوه و بعد ریز خندید و راژان هم با حرص گفت لابد منم نباید بیام چون من نباید کاری به ارتباطات شما داشته باشم البته میدونم از دیدن نمایش جالبی محروم میشم شین احساس میکرد دیگه طاقت نداره بنابر این یک خدا حافظ کوتاه گفت و ا زجا بلند شد خودش هم نمیدانست چکار باید بکند اما میدانست طاقت ماندن ندارد تندو سریع از رستوران بیرون امد هنوز خیلی دور نشده بود که دانی دوان دوان خودش را به شین رساند و گفت باشه باشه غلط کردم اذیتت کردم ببخشید من تورو دوست دارم لعنتی من بد رفتار بودم بیتربیت بودم نرو و گریش گرفت نرو شین من من مثل تو خانم نیستم وایسا
وایسا باشه من حالم بد میشه ها شین برگشت و گفت بسه دیگه لازم نیست به خودت توهین کن یبریم بریم باشه بعدا با هم حرف میزنیم باشه
