تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

  ۱۰ دقیقه بیشتر نبود که در یک پیتزا فروشی واقع در یکی از  فرعی های فرشته پشت یک میز چوبی منتظر نشسته بودند که دانی که بیش ا زحد معمول نزدیک به راژان نشسته بود با لحن لوسی شروع کرد به زمزمه ی من گشنمه و هی صدایش را بالاتر میبرد  وشین بجای دانی  احساس خجالت میکرد و در دعا میکرد زودتر این شب به پایان برسد  تا فردا  فکری به حال ارتباط خودش با دانی بکند با خودش میگفت  یعنی چی من در الان جائی هستم که نمیخوام با کسی همراه شدم  که رفتارشو نمیپسندم

 البته خودش هم میدانست که ثبات این افکار درست مثل  ابر های بهار گذراست  لعنت او دانی را دوست داشت  والبته محال هم بود که دانی تغییر کند  اما نه او باید برای خودش محدوده ای انتخاب میکرد در گیرو دار همین افکار بود که گارسون با یک پیتزا پپرونی خانواده  به کنار میز امد  دانی دختریکه بهترینو  خوشمزه ترین غذاها را در خانه وبیرون میخورد    بجان پیتزا افتاد و روی قسمت اعظم پیتزا سس ریخت تا تملکش را اثبات کند  را ژان به شین که هنوز تحت تاثیر افکار درهم برهم و رفتار عجیب دانی بود  تکه ای پیتزا تعارف کرد شین هم که بقدر کافی تو گالری کیک خورده بود بد جوری عذاب وجدان داشت گفت نه مرسی راژان میل ندارم فقط سالاد  راژان هم که مودب تر از این بود که اصرار کند تکه ای کوچک برداشت در همین حال   یک دفعه دانی با صدای بلند گفت نخیر شین تو مجبوری بخوری رژیم بی رژیم تو باید بخوری تا به ما خوش بگذره فکر رژیمو هم از سرت  بیرون کن   و بعد با پوزخند ادامه داد        گوش کن شین این سرنوشت ماست ما همیشه چاقالو باقی میمونیم من مطمئنم ده سال دیگه هم همدیگه رو ببینیم بازم  داریم در مورد رژیم حرف میزنیم        بخور بخور عزیزم  اینقدرم فکرشو نکن یاخود ش میاد یا خبرش  و شین هم که نمیخواست اوضاع بدتر بشه یک تکه برداشت  ولی دانی به همین حرفا اکتفا نکرد و در حالیکه چشماش میدرخشید و حال طبیعی نداشت   به راژان گفت میدونی این خانم خانما عاشق کیه که لقمه تو گلوی شین گیر کردو به سرفه افتاد  و  دانی بی اعتنا ادامه داد حامی... شین ناراحتی اشکار ی را در صورت راژان دید که بعد از کمی سکوت گفت جدی نمیدونستم اینقدر پسر خوش شانسیه

 شین  از عصبانیت نمیدانست چکار کند خداوندا این دختر احتما لا عقلش را از دست داده بود که  به راحتی راز ارزشمنداورا ان چیزیکه با دل و جانش پیوند داشت  را فاش میکرد  راژان سرش را پائین انداخت و دانی گفت چیه عزیزم انگار ناراحت شدی نکنه بهش حسودی میکنه  راژان لباشو بهم فشا رداد و چیزی نگفت و دانی ادامه داد  خوبه که حسودی نمیکنه چون من قراره پس فردا با هاشون برم کوه  و بعد ریز خندید و راژان هم با حرص  گفت لابد منم نباید بیام چون من نباید کاری به ارتباطات شما داشته باشم      البته میدونم از دیدن  نمایش جالبی محروم میشم    شین احساس میکرد دیگه طاقت نداره بنابر این یک خدا حافظ   کوتاه گفت  و ا زجا بلند شد خودش هم نمیدانست  چکار باید بکند اما میدانست طاقت ماندن ندارد    تندو سریع از رستوران بیرون امد  هنوز خیلی دور نشده بود   که دانی دوان دوان خودش را به شین رساند و گفت باشه باشه غلط کردم اذیتت کردم ببخشید  من تورو دوست دارم لعنتی  من بد رفتار بودم بیتربیت  بودم نرو و گریش گرفت  نرو شین  من من مثل تو خانم نیستم وایسا

  وایسا باشه من حالم بد میشه  ها شین برگشت و گفت بسه دیگه لازم نیست به خودت توهین کن یبریم بریم باشه  بعدا با هم حرف میزنیم باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

شين با بي ميلي به همراه داني و راژان ا زگالري خارج شد ه سوار ماشين راژان شدند شين پشت ماشين با تنبلي لم داد و به شيشه چسبيد و تا ماشين از كوچه شيب دار بالا امدو به خيابان اصلي رسيد چشمانشرا بست او حس خوبي نداشت و اصلا مايل نبود اين شب بخصوص را با داني بگذراند او دليل رفتارهاي داني را درك نميكرد          داني چه ميخواست دنبال چه چيز بود چطور با وجود داشتن دوستي مثل راژان با بقيه مردان  بگو بخند ميكرد پيش خودش فكر كرد اگر حامي گوشه چشمي به او نشان ميدادو تمام مردان دنيا با تمام جذابيتشان براي او ميميردند  امکان نداشت به کسی دیگر توجه کندو  همراه با اين ا فكار اهسته نگاهش از پشت سر از كنار موهاي بلندو مجعد و مشكي راژان گذشت و در تاريك روشني خيابان بر روي تصوير نيمرخ جذا ب و مجسمه وار او روي ايينه بغل لغزيد و در ايينه جلو ماشين يك لحظه دو نگاه با هم مماس شد و شين يك لحظه به مانند كسي كه در حال دزدي دستگير شده باشد احساس شرم كرد وقتي راژان به سمت تجريش راهش را ادامه داد داني به سمت شين برگشت حرف نزن اعتراض هم نكن ميخوام ببرمت يك جائي شين گفت داني مگه نميريم خونتون كه داني با بيخيالي گفت نه مگه ديوونه ايم ميريم شام ميخوريم ميگرديم حالا يا خونه ميريم يا ........ شين ته دلش احساس بدي داشت گفت نه داني ساعت دهه من ميخواستم از خونتون به مامانم زنگ بزنم كه داني يك دفعه بيحوصله گفت اييي بچه ننه كه راژان يك دفعه گفت بفرمائيد و تلفن همراهش رو بيرون اورد و به سمت داني دراز كرد ان روزا تازه تلفن همراه امده بود و شايد تو كل دانشگاه چند نفر هم موبايل نداشتند و هنوز چيزي نگذشته بود كه شين ديد داني مشغول صحبت شد و با گفتن يك سلام كشدارو پر محبت شروع به سر به سر گذاشتن با پدر شين كرد كه اقاي دكترما دخترتونو دزديديم داريم با خودمون ميبريم يك جاي مشكوك اگه شينو صحيح و سالم ميخواين بايد اجازه بدين امشب پيش ما باشه داني مكثي كرد و انگار پدر شيرين چيزي مبني برموافقت گفت كه داني گفت قربونتون برم بابايي حالا ميخواين با خودش حرف بزنين ببينين سالمه يا نه و در همون حال به شين چشمك زدو انگشتش رو به نشانه سكوت روي لباش گذاشت بعد از كمي  حرف و گفتگو گوشي رو قطع كرد راژان كه در حين رانندگي به حركات داني نگاه ميكرد  ريز ميخنديد و سرشرا تكان ميداد و  يك لحظه كه شين مسير نگاه پر عشقش به داني را دنبال كرد فهميد را ژان داني را ميخواهد با همه كم و كاست هايش با تمام چيزهائي كه بعدها پيش امد و حتي با وجود .... اينو بعد ميگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام دوستان عزیزم از این همه مهرو احساس شما نسبت به خودم مغرورم واقعا راست میگم شما جای دوستانی که متاسفانه در دنیای واقعی از من دور شدند رو برام پر کردین میدونید فکر میکنم باید یک چیزائی رو بگم چون احتمال میدم  ممکنه مطالبی از من تو این وبلاگ بخونین که هم شادتون کنه و هم غمگین اما یک چیز رو باید بگم میدونید چیه بنظر من خوشبختی یا نا کامی تو این دنیا سهمیه بندی نیست  اگر اینطور بود باید بگم که خدا سهم منو   از ناکامی خیلی زود داد  در سن ۱۰ سالگی  البته ماجرا رو تعریف نمیکنم چون میترسم خیلی ناراحت بشین در کنار اینا سهم زیادی هم از خوشبختی به من داد داشتن پدر و مادر تحصیلکرده  احساسات خوب و قشنگ  یک عالمه تحسین و تعریف حتی خدای مهربون به من یک اندام فوق العاده زیبا داده بود صدائی برای اواز خوندن قدرتی برای مهربون بودن  و دوست داشتن ادمها قلبی برای عاشق شدن  حتی خدای مهربون منو تو این مشکلات فعلی زندگیم تنها نگذاشت یکی دوبار داشتم اشتباهات خیلی جدی میکردم که بنظر خودم خیلی هم منطقی میومد که معلوم نبود  اگه خدا پشتم نبود الان چه وضعیتی داشتم  و اما یک چیز واقعا ما نمیتونم برای اتفاق های خوش وناخوشی که تو زندگی میفتند سهمی قائل بشیم مثلا بگیم خوب مثلا  من عشقمو از دست دادم کنکورم اون رشتهای که میخواستم قبول نشدم  پس دیگه سهمیه من تموم شده نه ادم بقول اصلان تو سریال ارایشگاه زیبا  باید منطق داشته باشد  اگر من در وضع فعلی هستم  خودم هم سهمی در  بوجود امدن این مشکلات داشتم نه نه اصلا نمیخوام تعبیر کنید که در رابطه با شکنج   من تمام سعیمو تا جائیکه میتونستم در رابطه با مسائل انسانی احترام گذاشتن به خصوصیات شخصیتی شکنج انجام دادم  اما قبول دارم من مهارتهای زندگی رو خوب بلد نبودم  در واقع این حقیقتیه  که من  با روش خودم که فقط بدرد معاشرت با ادمهای صافو صادقو ارمانی میخوره با اون برخورد کردم  نه منخودمو بکشم هم نمیتونم بد جنسو ریاکارو شارلاتان بشم چیزیکه شکنج عاشقشه من نمیتونم پولدار بشم نه من نه خانوادم   اما اگر شکنج یک زن خانه دارو با سلیقه و کاری میخواست که منعطف باشه وبه پدرو مادرش احترام بذاره من شدم  اگر میخواست از بجه اش به بهترین وجه مراقبت بشه  من اینکارو  کردم حتی اگر به  عنوان یک مرد تقاضا های دیگه ای داشت  من حتی برای اندامم هم اقدام کردم و تقریبا موفق شدم  و ۳۰ کیلو کم کردم من خیلی چاقم اما چون قدم نسبتا بلنده  وقتی لاغرمیشم قابل تحمل میشم والا ببخشید بنده دیگه نمیتونستم واسه اقا پاملا اندرسون بشم   اما اشتباهم زیاد داشتم در واقع من قربانی نیستم من به قربانی شدنم کمک کردم

چون یک جائی خسته شدم چون سهمیه بندی کردم چون گفتم من پرداخت کردم چون تجربه نداشتم   چون از ازدواج و روابط زندگی چیزی نمیدونستم فکر میکردم منی که همیشه و همه جا محبوب بودم منیکه اینقدر چمیدونم  خواستگار داشتم   پس دیگه هیچی تمومه نخیر خیال خام این خبرا نیست  حالا یک چیزی بگم بخندید من خیلی دختر لوندی بودم و خیلی هم خوش رقص  یادمه با دوستام که جمع بودیم همیشه میگفتن وای شین  خوش بحال شوهرت از سر کار بیاد یکدونه به روش با ناز بخندی و یک قر بیای خستگیش در میاد  من تو این نه سال نه برای اون رقصیدم و نه براش خوندم  نه حتی مجالی برای طنازی موند البته این یکی بتدریج  چون مادرو خواهر شکنج عینهو سربازای هخامنشی ادمای خشکی بودن و هستن البته اقا واسه عشوه خرکی یک ماده گربه توی ظرف زباله میمیره ها  ولی به من میگفت میدونی تو بدرد این میخوری که کال گرل بشی خلاصه   خستگی یاس از پا درامدن

 و تسلیم عواملی هستن که ادمهای ناکامو به ناکامی های پی در پی

مبتلا میکنن  دوستتون دارم همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

 در ان لحظه ای که به اجبار  در کنارش نشسته ام 

  پنهانی مسیر نگاه شهوتناکش را که روی پوست جوان و داغ غریبه ها میدود  دنبال میکنم 

با خود میگویم  

بیاد همین نگاه داغ   که به چهره ام به وجودم  هدیه شد  می افتم  بیاد ان لحظه ابدی و ناب که  چیزی به صفر شدن فاصله ما نمانده بود    اخ عزیز من چرا شجاعت نداشتی چرا جسارت نداشتم   من طالب ان اتش بودم رفتی  و دیگر هیچ 

  اه تماس سر انگشتانت که لذت یک هم اغوشی اسمانی داشت

یادت میاد من دختر معصومی بودم با چهره ای اشک الود   از عشقی نا فرجام

  من به تو امید داشتم گفتی بر میگردی

چه کسی فکر میکرد اسمان تو را از من بگیرد  بسوزاند

 تکه تکه ات کند

 

من مچاله شوم  چون کاغذ باطله و شکنج مرا از جویبار حادثه بگیرد

 و بعد از  اولین غروب زن شدنم ساعتها بگریم

راستی تو  انجا تو در کنا رخدایی که از من دور است من را میبینی

 من را با تمام حقارتی که بدان دچار شدم

امیدوارم  جوابت نه باشد

 

خدا حافظ عزیز رفته ام 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:52  توسط اندیشه فرزانه  | 

 مرگ ندریجی یک رویا  انصافا عنوان زیبا و پر طمطراقی هست برای یک سریال تلویزیونی بخصوص که انونس ان همراه با تصاویری از چهره اشک الود و بشدت زیبای اینگرید برگمن و چهره سخت همفری بوگارت و بلند شدن کنایه امیز هواپیما از باند فرودگاه باشد البته استفاده از این تصاویر در یک سریال شاید کمی ابزاری و گل درشت بنظر برسد ولی وقتی نام فریدون جیرانی بعنوان کارگردان خود نمائی میکند تو پیش خودت میگوئی نه بابا شاید خبرهائی باشد اخه هر چه باشد این جیرانی با این سلسله ادمهای مشرقی نامش گاهی جریاناتی در سینمای ایران ایجاد کرده  اب و اتش را که بخاطر دارید حتی پارک وی هم با تمام مشکلات اشکارش حرفهائی برای گفتن داشت یا قرمز یا یا بگذریم  بعد از هجوم سریالهائی همچون میوه ممنوعه پیامکی از دیار باقی و دقیق به خاطر ندارم و نمیخواهم داشته باشم هزارو یک سریالی که در این روزها عامدا سعی دارند مسئله    داشتن زن دوم   و معشوقه   همسر صیغه ای را عادی جلوه دهند  جیرانی با سریالش موضوع نه چندان جدید ولی تازه پرداخته شده ای را مطرح کرده است و ان تصویر تحریف شده زن روشنفکر است بله عصبانیم درست است شاید هم باید تا پایان سریال منتظر بمانم ولی نه مگر همه مردم سریال را تا اخرنگاه میکنند ولی چرا و چگونه مارال عظیمی با ان چهره بی احساس بی عیب عروسکی  که البته چندان هم زیبا نیست و بیشتر به دختران سردو مغرور مرفه  که مثلا مدیریت یک شرکت بازرگانی را داشته باشند   هیچ شباهتی به یک زن نویسنده ندارد لحن سرد ادای کاملا بی احساس دیالوگهای مهم و نگاه ثابت و بی تاثیر  در تقابل با چشمهای پر پیام و صدای فوق العاده دانیال حکیمی   ترکیب خوبی را ایجاد نکرده است او رمان گیتی را نوشته و معروف شده است  تا جائیکه رادیوهای بیگانه در مورد نوشته های او صحبت میکنند اتفاقی که این روزها برای کمتر کتابی میافتد  این روزها متاسفانه کمتر کسی با انتشار یک رمان در سطح گسترده مشهور میشود   چون اصولا مردم ما وقت زیادی برای مطالعه ندارند   این دختر با ناشرش ازدواج میکندگذری از یک خانواده در هم پاشیده   مرفه به همان خانواده گرم و سنتی کلیشه ای که دخترها در ان چاد رنماز سر میکنند همه خانواده با هم غذا میخورند مرباهای عالی میپزندو مطیع همسرانشان هستند و البته بسیار شیرین و مهربان و برای انکه تصویر را کمی امروزی کنند یک پدر باهوش و روشنفکرو مقتدر هم با بازی توکلی به این جمع اضافه میشود خانواده ای که در کمال صلح و صفا مشکل بچه دار نشدن که حتی در خانواده های سطح بالا هم معضلاتی را ایجاد میکند مثل اب خوردن حل میکنندو حالا ورود عروسی از دیار دیگر این زن احساساتی که جرات ورود به این دنیای سنتی را به خود داده  ونویسنده رمان پر احساس زنانه ای است که با همه قشر ادم ارتباط برقرار کرده اینقدر بی ذوق است که مجلس عروسی اش را نیمه تمام رها کرده که با منتقد معروقی که از لندن امده صحبت کند اخه اقا جان همین جا دست نگهدارید ایا این موضوه مابه ازای واقعی دارد  در مملگت ما اگر هرچیز کم باشد منتقدهای فوق الهاده وادمهای کاربلد کم نیستند که بخواهیم به خارج متوسل شویم   شما هرکدام از نویسنده ها یا فیلمسازان زن مارا در نظر بگیرید کدامشان درست شب عروسی بالباس عروسی اینکاررا انجام میدهند    خوب اگر میخواهیم جسارت و عشق خاص این دختر رانشان دهیم اشکال ندارد ولی جیرانی به این هم اکتفا نمی کند و با بهم زدن ماه عسل ونیمه تمام گذاشتن ان توسط دخترنویسنده  بما ثابت میکند که این دختر بالکل عقل درستی ندارد 

ماجرا انجا شکل زشتی پیدا میکند که این دختر نویسنده که بقدری خام است که اختیار زندگیش را به ان منتقد مشکوک داده اظهار میکند هیچ گونه غذایی را بلد نیست درست کند و حتی در رویا انگیز ترین روزهای زندگی از درست کردن یک صبحانه ساده برای همسرش ابا دارد ان هم همسریکه به او عشق میورزد خلاصه این تحریف چهره زن هنرمند مرفه روشنفکر تا ان جا ادامه پیدا میکند که در یک محفل زنا نه جمعی زن  دور هم جمع شده اند  و از همه بد تر نشان میدهد دارند کتاب میخوانند و اما دیگر خصوصیاتشان سفارش غذا از بیرون اعتقاد نداشتن به صداقت بی معنا بودن مقام مادری و گریز از ان تمامی نشانه هائی است که برای دقیق تصویر کردن این گونه زنان بکار گرفته شده   گرچه من خود را هرگز هنرمند نمیدانم ولی بدلیل محیط زندگی و کارم با زنان زیادی از این قشر سرو کار داشتم که هم بهترین غذا را طبخ میکردند و هم مادران خوبی برای فرزندانشان و هم همسرانی وفادار برای همسران نه چندان خوبشان بوده اند  نمیدانم کار ما با این سریالهای معنا دار به کجا میخواهد بکشد فقط میدانم یک زن با تکیه به تمام خصوصیات و  لطافت رو حیش بخصوص اگر هنرمند باشد میتواند در همه زمینه ها بهترین باشد و این هیچ ربطی به پوشش او وحتی سنتی و مدرن بودنش ندارد  همان طور که ما زنان بسیار محجبه مومن و در عین حال بسیار هنرمند هم داریم  همانطور که داشتن ارایش شیک پوشی نمیتواند ناقض هنر باشد چادر   سر  کردن نماز خواندن و پختن مثلا باقالی پلو هم نمیتواند نشانه سطح پائینی یک زن باشد      با عجله نوشتم از دست این شکنج خدا نگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:17  توسط اندیشه فرزانه  | 

 چقدر دلم میخواست  در هاله احترام و تقدسی که در شان یک مادر است  پاره ی جانم را با ارامش خیال و نهایت دقت تربیت کنم و شاهد قد کشیدن  ثمره ی زندگیم باشم   دلم میخواست با من فارغ از اندام چاقم  با لطافت و   مهری چون یک معشوقه نازنین رفتار کنند  و دوست داشتم همه جا با افتخار اعلام کنم من همسر مردی هستم که به من   تنها عشق زندگیش و مادر فرزند دلبندش می بالد 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

امشب از تلویوزیون دیدم  با یکی از دوستان نزدیکت مصاحبه میکنن خوب طبیعیه که بیادت  افتادم البته نا گفته نماند که به رحال ما بین این همه سختی و مشکلات به یادت میفتم احمقانس شایدم بیشتر این اتفاق وقت یمیفته که نا خود اگاه سع یمیکنم  یک جوری این هجمه افکار ناخوشایندم در رابطه با شکنج و معشوقه هاش از ذهنم بندازم بیرون  یا هر وقت دلم تنگ میشه برای اون معنویتو احساس ایمانی که همیشه دلم میخواست داشته باشم وندارم و تو منو به مرزش نزدیک کردی  گاهی تو اینتر نت سرچ میکنم ببینم چی کار کردی تو روزنامه هام خبری ازت نیست  البته تو همیشه افکار خوبی داشتی و شارلاتان  بازی و زرنگی تو کارت نبود  و  متاسفانه اینطور ادما تو کارای اجرائی زیاد موفق نمیشن  خوب خلاصه دلم میخواد حالت خوب باشه

حقیقتش بعداز رفتن تو انگاری یک جورائی دل منم کنده شد ولی خوب وبلاگی رو که برای نوشته های مذهبیم باز کردم گاهی اپ میکنم   یادت میفتم گریم میگیره گاهیم میخندم  و اینقدر احمقم که تصویر نورانیت با اون  موهای قهوه ای   گاهی درهم و چشمای ملایم و قدرتمند رو بخاطر میارم  یادته وقتی اولین برا بعد از در رفتگی پام اومدم تو اطاق وضع خیلی بد بود  و من هیچ حامی نداشتم وقتی دیدمت و اومدی کنار کامپیوتر نشستی    بدون اینکه بخوام خیلی اروم و ملایم و غمگین گفتم دلم تنگ شده بود صدام اینقدر اهسته بود که  خودمم به زحمت میشنیدمو فوری برای اینکه ثابت کنم تنها منظورم تونبودی نگاهمو بالااوردم و به اجزای تکراری و بیروح  پراکنده کردم   که تو هم با همون عمق با  اون لحن دلداری دهندت گفتی منم به فکر شما بودم میخواستم بهتون زنگ بزدم که من جرات بیشتری پیدا رکدمو گفتم پس چرا زنگ نزدید خیلی خوشحال میشدم   و گفت  خوب  منم قطع کردم و ادامه دادم میدونم  گرفتارین و البته  حجبو حیا هم دلیلشه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:12  توسط اندیشه فرزانه  | 

      گل گلدون من

 ماه ایوون من 

 از تو تنها شدم

 چو ماهی از اب

گل هر ارزو رفته 

  از رنگ بو

من شدم رودخونه

 دلم یه مرداب

اینا هیچ ربطی به تو نداره رادیو ولی من در حالی دارم این پستو مینویسم که  با سوز درد بعد از خوندن اخرین پست مهربانوی عزیزم  دارم به اهنگ وبلاگش گوش میدم

میدونی چی شده میدونی چرا داغم تازه شده اخه اخه دیگه خسته شدم این همه تظاهر به بیتفاوتی دقیق نمیدونم انگار دیروز  شکست و ترک برداشت درست وقتیکه گزارشگر برنامه جشنواره رادیو از مجریها نویسنده ها بازیگرای رادیو خواست یک جمله خطاب به رادیو بگن و من یک هو دلم برات تنگ شد   برای تو اون راهروهای دراز برای استودیو   برای سلام احوال پرسی همکارام برای تمام شوقو ذوقم    و برای مردم تو خودت میدونی که خیلی چیزا رو نمیشه اینجا نوشت من با تو همراه بودم یادته همراه با پدر بزرگم با اون چشمای بی سوش  اولا شکل یک رادیو قدیمی مبله  بودی  که باهاش بازی میکردم   بعدش شدی یک رادیو سونی که باهاش اهنگای رادیو مونت کارلو رو گوش میدادم وخیالبافی میکردم و قصه میبافتم چه تلخ و عجیبه تو همه داستانا من یک دختر   بد بختو عاصی بودم که از شرایطی سخت پا به فرار میذاشت  رادیو تو تو ماشین پدرم بودی با صدای حمید عاملی قصه های جمعه که تلخی برگشتن از باغ رو روزای جمع از دلم پاک میکرد رادیو تو قصه شب بودی که هر شب میشنیدم و ارزو میکردم یک روزی جای شخصیت داستا ن حرف بزنم

تا بالا خره یک روز وقتی ۲۰ ساله بودم برای اولین بار اومدم دیدنت ارک یادته  یادته برای اولین بار ژاله صادقیانو دیدم دیدم چه خوشگله  چه خوش صدا   ژاله علو رو دیدم و بعضی بچه های دیگه    تو قدیمی بودی زیادی شیک نبودی  ولی بشدت دوستداشتنی بودی  یادته اون روز تو سلف غذا کوفته تبریزی میدادن و من کیف پر از لوازم ارایشمو به مسئول حراست دادم   و بعد روزها گذشت و من همچنان در ارزو ی تو بودم   و همیشه برنامه هاتو دنبال میکردم نمایش اهسته با گل سرخ رو یادته چه کرده بودن این دانیال حکیمی منیژه اقائی عبارت چیک تو چیک رقصیدنو اول بار تو این نمایش شنیدم 

گوشه اسمون پر رنگین کمون 

   من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

 

 از تو تنها شدم چو ماهی از اب یادته

 ببخشید ربطی به تو نداره هنوز دارم اهنگ گل گلدونو  گوش میدم

همیشه تکسای رادیو رو میخوندم به امید اینکه یک روزی  بتونم بیا م پیشت 

تو که دست تکون به ستاره جون میدی

تااینکه بالاخره اومدم یادته از تلفن کارتی نزدیک دانشگاه  زنگ زدم افیشم تایید شده بود اون روز چه حالی داشتم سر درد حالت تهوع اما هیچ هیچ نمیتونست جلو منو بگیره که خودمو به جام جم نرسونم  وقتی رسیدم یک چیزی حدود بیست نفر برای امتحان اومده بودن وقتی مسئول امتحان گفت کی میخواد اول امتحان بده با اون حال گفتم من اول

یادته یک متن دادن دستم گفتن تندو سریع از اول تا اخر اونو با حالتای مختلف شاد غمگین خبری و غیره بخونم و من شروع کردم  چه انرژی داشتم اون روزا  البته ته قلبم خوب میدونی چه خبری بود اما گذاشتم تو داستان شین اینو بگم تو منو نجات دادی تو منو قبول کردی 

 

  خدا میدونه چه حالی داشتم بین اون همه صدای اشنا

صدا هایی که سالها چهره صاحبان اونا رو تو ذهن تجسم کرده بودم

یادته شیشماه اول فقط گوش دادن بود وبعدم ای یک دوخطی نقش اگه بهمون میرسید خدا روبنده نبودیم  رادیو من صدام خوب بود ولی کمی سین شینم میزد و میدونیکه این تو رادیو ایراده  و من نتونستم گوینده بشم   یادته روزائی که از سر کلاس درس با عجله خودمو بهت میرسوندم سوار مینی بوس میشدمو میرسیدم به ساختمون شیشه ای  خدایا هنوز که هنوز یاد اون روزا دلمو شاد میکنه  من به ارزوم رسیدمو بالاخره پشت میکروفن قرار گرفتم  همون جا بود چند بار پیشنهاد باز یت و سریالو حتی یک فیلم بهم دادن   اخه یادته رادیو که اون موقع کمکی خوشگلک بودیم اوج طنازیو دلبریمون بود کی فکر این روزای پیسی رو  میکرد  تا اینکه یک روز خودت میدونی یک روزی این شکنج بی صفت اومد از موهای بلند من گرفت منو از اون دنیا بلند کردو انداخت تو سیاهچال  و تا به خودم بیام دیدم ۶ سا ل گذشته و از تو  جدا شدم

بالاخره اول از باشگاه جوون شروع کردم یادته پشت صحنه این سریال دکتر غریبو  من با همین هندی کم گرفتم دوباره زنده شده بودم اینو اون ور میرفتم و دوباره کمی جون گرفتم  بعدش خودت میدونی فرصتی پیش اومد

 دوباره برگشتم پیشت البته خودت میدونی نه به اون محیط خوب دوست داشتنی بلکه در یک لول پائین و کم اهمیت    و بقیه داستانم که اشناست  مسئولیت زندگی استرسا    عدم همکاری خانواده در نگهداری  گلو  و اذیت ازارای   شکی جان و خیلی خیلی مسائل دیگه

باعث شد غمیگن و دلشکسته تورو ترک کنم

تا بالاخره اواخر بهمن ماه از پیشت رفتم تو این دوسال تو همراهم بودی منم با تو بودم تو سرما تو گرما تو برف میدونی بعد از ترک تو بخاطر کار تو اوج این زمستون سخت دو ماه صدام در نمی اومد ریه ام عفونت کرد یادته با عصا با پا یدر رفته بازم کار میکردم نه رادیو تو هم منو دوست داشتی ولی همه چیز تموم شد  ولی رادیوی عزیزم بدون که همیشه دوست دارم و عاشقت هستم و دیگه نمیدونم پیشت برمیگردم  یا نه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:35  توسط اندیشه فرزانه  |