تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

کنار پنجره با با ان پرده حریر چرک که جا به جا اثار لک بر رویش به چشم میخورد پشت رایانه نشسته ام 

   باد سردی از شکاف  در به پایم میخورد  چه سردی مطبوعی   میگویند این خانه بزودی خراب میشود چه بهتر که از این خانه سبز هیچ خاطره خوبی نداشتم 

 از این اطاق ابی بنفش چرک که همیشه شاهد رنج و عذاب من بوده است   بر روی موکت سبز بد رنگ کف اطاق تیکه های بزرگ و کوچک و نا منظم مقواهای رنگی   در کنار چسبو قیچی به چشم میخورد نخندید ها  نصفه شبی هوس جعبه کادو درست کردن به سرم زده بود   با اینکه دوست دارم به حیاط نسبتا کهنه و درختهای لخت که با ریخت کج و کوله   روحی من  شباهت دارند نگاهی بیاندازم  اما پرده را کنار نمیزنم دلم نمیخواهد ببینم شاید بیشتر از تصور کردن لذت میبرم   اینها را که گفتم مبادا فکر کنید که بله معلومه زن بی سلیقه پردش که چرک است و اطاقش شلوغ چاق هم که هست  عین دوستم سونیتا  که با حالت عاقل اندر سفیهی  مرا نصیحت میکند  درست مثل پزشکی که با دیدن سر درد مریض   تشخیصش دم دستی ترین بیماری  باشد  نه دیروز کیک پختم و غذای بسیار خوشمزه ای درست کرده  خانه را تمیز کردم اما خدائیش جان ندارم خسته ام   البته میدانم به زودی زود خوب میشوم ان شا الله

بد جنسم حسودم بیحوصله ام پر از مقدار متنا بهی عشقو نفرت

 عجیب است تمام دردهایکه مثل بچه های شیطان با گفتن قصه های   سر هم بندی شده در گوشه گوشه جان و روحم خوابانده بودم   یکی پس از دیگری بیدار شده و بر سرم ریخته اندو هر کدام سهمشان را میخواهد قلب چاقو بزرگ با پشتکاری بی سابقه   به یاد لحظات شیرین گفتگو با میم افتاده و انگار نه انگا رکه طرف ۴ ماه است رفته  و خدا گواه که در طول این مدت چنین دلتنگی نداشته نمیدانم این بچه چش شده  دوستانم گوگوش و  زهرا خدایا میخواهم دستی دستی از دست بدهمشان   البته خودمانیم دروغ نباشد  انها هم اگر مدتی ما سراغشان را نگیرم و  بهشان مهربانی نکنم خوشان فید میشوند بله خیلی هم خاطر  من را  نمیخواهنددوست دیگرم که شوهرجاکی    دارد و خودش هم ا زان بد جنس های روزگا راست و روزی یک ساعت وقتم را میگیرد را هم یک هفته است تحویل نمیگیرم  اخه طاقت ندارم

 خسته ام    از گفتن ای وای ما چقدر بد بختیم این شوهرای ما اینطور اونطور نمیدونم زن همسایه اینو گفت خواهر شوهرم اونو گفت بس است جمع میکنم بساط این خاله زنک بازی رو بدنم دوباره بی حس میشود اینا رو وقتی فهمیدم که روی  فرش به شکم دراز کشیده بودم با یک استکان چای و میخواستم خودم را قانع کنم که فیلم رمز داوینچی را ببینم و یادمن برود که این فیلم را معشوق با فرهنگ همسرم تهیه نموده است  که اخر سر نتونستم  بگذریم این هم شرح حال ما البته میدانم به زودی زود خوب میشوم ان شا الله

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

  هر تغییری هر تصمیمی   به همراه درد و شادی به همراه دارد  و اما دردهای من  

عجیبه احساس میکنم   از رفتن به مکانهای شلوغ  جاهائی که بیشتر تمرکز کارم انجا بود  میترسم    فکر میکنم ابزار کارم که انقدر با حساسیت از ان مراقبت میکردم چون وسیله الکترونیکی گرون قیمتی بود  و  انگا رجزئی از من بوده است را جا گذاشتم مثل یک مادر که بچه اش را جائی تنها میگذارد

نگران کشویم در اداره هستم  و کلیدی که تحویل نداده ام نگران کتابیکه با نام دوستم به امانت گرفته ام

نگران گوگوش دوست صمیمیم که دیروز با صدائی گرفته که با وجود سعی زیاد در پنهان کردن غمش  میگفت طاقت  دیدن جای خالی تورو

توی اطاقک مخصوص ویرایش ندارم

نگران معلم مدیر گل که از من بپرسند کی برای جشن بچه ها  می ایم

  دلم به درد میاید وقتی میبینم گل به تقلید ا زمن حرف میزند

خودش معرفی میکند و سوال میکند

نگران و درد مندم از پیروزی پنهان شکنج که به تازگی سلیقه هنری معشوق تازه اش را به رخ من میکشد

       دوست ندارم زن  چاق و خانه داری باشم که کیک های

 فوقالعاده ای می پزد 

 کتابهای میم توی ویترین مرا دیوانه میکند و ا زخودم منزجر میشوم وقت یمیبینم چه شوقی برای درد دل کردن با او دارم خدا را شکر هنوز کمی اراده دارم

 

دلم برای دوستم میسوزد که بعد از رفتن  من رفته حسابی با همه دعوا کرده بعدم حسابی زده زیر گریه

اما خوشحالم از اینکه  میتوانم خودم باشم مجبور نیستم الکی ادای ادمای مومن رو دربیارم من مومن هستم ول ینه به این غلظت  خوشحالم از این که میتوانم با خودم تنها باشم  خوشحالم از اینکه میتوانم گاهی مسافرتهای کوتاه داشته باشم از اینکه مجبور نیستم برای تعطیلات نوروزم برنامه ریزی کنم    میخواهم بطور جدی بنویسم  جدی جدی

از اینکه میتونم در ساعت خلوتم خونمو منظم کنم  از اینکه میتونم رژیم بگیرم   از اینکه  از اینکه نه گفتنش سخته از اینکه این فکر دائم در من قوت میگیرد که شکنج را هم مثل کارم رها کنم

 

بنظرم خل شدم 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:5  توسط اندیشه فرزانه  | 

نمیدانم چه خواهد شد کمی گیجم تقریبا شبیه یک زندانی  که تازه ازاد شده است بله درست است نخدید نگوئید در همین پست قبلی چه خداحافظی درد ناکی باکارت کردی   بله من عاشق کارم بودم اما ناسازگاری و عدم همکاری شکنج ۰ چهار چوب بندی ها و خود س ان سو ری تحمیلی سازمان ۰ عدم اختیار س و ژه مناسب و دلخواه و مبتنی  بر نیاز وو اقعیات جامعه ۰ بیماری مزمن چاقیو هیپو تیروئیدیسم  و تنبلی ذاتی من د رانجام سریع کارها که به دوران شاهزادگی و ناز پروردگی من برمیگردد به علاوه اعصاب فرسوده و مسئولیتهای تربیت فرزندو مسائل متعدد و متنوع مربوط به شکنج  ا زمدت زمان خط کشی شده و محدود کاری برایم زندانی ساخته بود  و حالا من از زندان ازاد شدم یا در واقع بهتر بگویم رانده شدم و حالا منم با فرصت زمانی در پیش رو واهداف ارمانی و برنامه های زیاد و اخر از همه یک ترس مبهم  و راز الودشبیه به مهی غلیظ   که در پیچا پیچ  یک جاده کوهستانی زیباو خطر ناک احساس جسارت و شجاعت شمارا برمی انگیزد ودر عین حال شما را میترساند  اما قطع شدن درامد اندکم که بقدر خرید کتاب فیلم و محصولات فرهنگی به دردم میخورد مرا البته بسیار کم میازارد و نمیدانم نمیدانم اگرکار نکنم   چه پیش میاید  نکند تبدیل به زنی بشوم  که فارغ ا زهیاهو  و داد و بیداد جامعه ارام در بستر زندگی دردناک و کسل کننده خود به ارامی جان بسپارد و این را نیز میدانم    که به این زودی و بی مطالعه کار دیگری را شروع  نخواهم  کرد دوستان پیشنهاد میکنند ادامه تحصیل دهم ولی  نه رشته  من مهندسیو شورو علاقه من ادبیات دراماتیک است انهم..... بس است....توضیحش طولانی میشود

خسته ام خسته و میخواهم در برکه کم عمق فراموش غرق بشم

نترسید من خوب میشم خوب میدونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

شاید باید کمی عزاداری کنم   کمی گریه کمی گوگوش شاید هم کمی فریاد

مردم خسته شدم از این  مهم نیست گفتنها  از این ولش کن ها که هرگز مارا ول نکرد بلکه انقدر  بزرگو تنومند شد که نشست رو تخت سینه ی ما که ما را خاک کرد

 م ی ک روف ن مهربانم مردم عزیز    خدا حافظ  من فقط شما را دوست داشتم

خدا حافظ مهربانی اعتماد به نفس مراقبتهای بارداری خداحافظ افراد موفق که من هر گز موفق نشدم

خدا حافظ          محرم عاشورا   تاسوعا  راستی که دم حسینه چه گریه ای کردم چه نذری کردم

خدا حافظ عید قربان عید فطر عید  غدیر  راستی چه خوب شد به دوستان  دشمنم عیدی دادم

خدا حافظ عشق مهربانی دوست داشتن خدا حافظ میم راستی هیچ وقت فهمیدی عاشقت بودم۰۰۰۰۰۰۰

خدا حافظ  هزارو یک موضوع و محور   خدا حافظ  ج شن نیکو کاری راستی امسال چه کسی به من هدیه خواهد   افراد بزرگ خیر مهربان افراد معتقد با ایمان بزرگوار ممنونم از عیدی شما

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:9  توسط اندیشه فرزانه  |