ساعت نه صبح بود الان يك ساعتي مي شد كه شيرين از خواب بر خاسته بود وروي مبل روبه روي ساعت نشسته وبه فكر فرو رفته بود از اخرين مصاحبه اي كه براي پيدا كردن كار انجام داده بود يكماه گذشته بود و خنده دار بود كه يكماه بود صبحها از خانه خارج نمي شد اگر هم مدتي كوتاه از خانه بيرون مي امد به مادرش مي سپرد كه در نزديكيهاي تلفن باشد حتما بايد به مادر تا كيد ميكرد براي انكه هيچ بعيد نبود كه مادر در گوشه اي از حياط يا زير زمين خود را مشغول كار بي اهميتي كرده باشد و يكي از اسباب اثاثيه شكسته ودرب وداغان را تميز کند و با ان پاهاي درد ناك تا بيايد تلقن را بردارد تلفن قطع شود تا به حال چندبار با اداره تماس گرفته بود و در عوض جوابهاي سر بالا شنيده بود و نميدانست چرا ولي احساس مي كرد در طول مصاحبه انها را به شدت تحت تاثير قرار داده است روزهاي اول خوشحال بود فكر مي كردبالاخره توانسته به عنوان نويسنده در مجله كاري پيدا كند بنظرش مي امد كه در ان مدت كوتاه نوشته زيبائي به انها تحويل داده است كاملا معلوم بود خوششان امده پس ايراد كار چه بود گرچه فرد مصاحبه كننده اشاره كرده بودرشته تحصيلي اش با شغل مورد نظر متناسب نيست ولي اين نمي توانست دليل مناسبي باشد البته از نظر او تا انجا كه ميدانست كار نوشتن وادبيات كاري ذوقي واز دل برامده بود خود او اثار بسياري مطالعه كرده بود كه نويسندگانش بدون تحصيلات اكادميك يا فارغ التحصيل رشته هاي ديگر بودند
.ولي اين توجيهات او بود ودر اين بازار شلوغ داوطلبين كار نمي توانست چندان موجه باشد مدرك تحصيلي …چقدر پدر ومادرش اصرار داشتند كه او پزشك شود حتي خودش هم باورش شده بود كه به اين رشته علاقه داردولي حقيقت چيز ديگري وبود او شاگرد باهوشي بود ولي شاگرد باپشتكار وطراز اولي به حساب نميامد وخيالپردازيهاي نا محدود اووعشق شديدش به مطالعه مانعي جدي براي درس خواندنش بوديكي دو سالي كه گذشت معلوم شد انهمه ارزوي بي اساس براي قبول شدن تنها اتلاف وقت بوده خودش هم ميدانست ولي نمي خواست با خود روراست باشد واقعا كه خلق را تقليدشان برباد داد عاقبت هم مانند اوقاتي كه براي خريد مي رفت وبعد از مدتي گشت وگذار كه چيز مناسبي گيرش نمی امدوبالا خره خود را راضي به خريد چيز بيهوده اي مي كرد عاقبت رشته اي انتخاب كرد وراهي دانشگاه شدوبه خيل دانشجويان بي انگيزه اي كه صرفا براي اخذ مدرك راهي دانشگاه مي شدند پيوست وضع در دانشگاه به مراتب بدتر بود بدون هيچ شوقي حتي يك ساعت با تمركز به دروس دانشگاهي گوش نكرد حتي در محيط دانشگاه دوستا ن زيادي پيدا نكرد تنهاارتباطهاي گذرادر حد سلام وعليك رد وبدل كردن جزوه در اخر ترم با دانشجويان دقيق كه حالابعضي هايشان سر كار مي رفتند يا فوق ليسانس مي خواندند وعاقبت هم با مدركي كه بدون تبصره پارتي براي پيدا كردن شغل ذره اي راه گشا نبود دانشكده را ترك كرد تابه حال در بیست امتحان استخدامي شركت كرده بودورد شده بود گاهگاهي دست به قلم ميبرد وچيزهائي مي نوشت كم كم نوشتن برايش جدي تر شدويك كتاب نوشت خوب ميدانست نوشته اول بر خلاف ذهنيت نويسنده داراي عيوب فراواني است بنا براين درابتدا با شجاعت انتقادات رامي پذيرفت به دفاتر مجلات انتشارات و هرجائي كه به نظرش مي رسيد مراجعه كرد عزمش را جزم كرده بود ولي موفق نشد اين قضيه چند بار تكرار شدواوهر بار افسرده تر شد تا جائي كه به شك افتاد شايد هيچ استعدادي برای نوشتن نداشته باشدالبته اين احساس گذرا بودچون در واقع نوشتن تنها دلخوشي ا ش بودقلم وكاغذ در زمان دلتنگي هايش احساسات اورا حك مي كردند وبه او ارامش ميدادنداينها افكاري بود كه در اين يكساعت در مغزش مي لوليدند سر مي خوردند وبه هم ضربه مي زدندند مانند مولكولهاي گاز پر فشار در ظرفي دربسته سرش را تكان داد انگار مي خواست تمام اين افكار مايوس كننده را از سرش بيرون بريزد به سمت گوشي تلفن رفت وشماره مجله را گرفت منشي باز هم با بي تفاوتي تكرار كرد باهتون تماس ميگيرم شيرين ناگهان به طرز احمقانه اي نسبت به منشي احساس كينه كرد او را به شكل يك پير دختر زشت يا يك دختر سبكسر و بي محتوا در نظر اورد گوئي حق وحقوق اورا غصب كرده بود با حرص انديشيد لابد از اينكه صداي عجز ولابه وار مرا مي شنود لذت مي برد بنابر اين گفت ببخشيد خانم من رد شدم ـ نه ـخواهش مي كنم دختر مكثي كرد وگفت ببينيد وبه اهستگي ومقطع با لحن پزشكي كه مي خواهد مريضي را به وخامت اوضاع اگاه كند گفت احتمالا اگر قبول شده بوديد براي ازمون نهائي با شما تماس مي گرفتند وگوشي را به سرعت قطع كرد تازه ان موقع بود كه فهميد با وجودي كه خود را به بي خيالي زده بوده تا چه حد منتظر واميدوار بوده انگار ناظر بود ان نيروي پنهان ومرموزي كه در اين مدت خوشحالش نگاه ميداشت مانند شناگر ناتواني رفته رفته درون اب فرو مي رود و غرق مي شودلحظه اي گيج ماند بعد فكر عجيبي به نظرش رسيد دلش مي خواست باعجله به دفتر ان مجله برود وبا التماس از انان بخواهد نگذارند در روز مرگي بي اساس ونا اميدكننده زندگي جان بسپارد بعد خود را مجسم كرد كه با خشم وكينه رو به مصاحبه كننده ها مي گويد بله من ميدانم تمام اين مصاحبه فورماليته است بعد با لحن بازجويانه اي مي پرسيد كي را قبول كردي هان دختر اشناي قديمي يا پسرخاله يا دختر خالت كي كي پس چرا منو مسخره كردين خنديد وبه زار يي افتاد يكدفعه با صداي بلند گفت تو يك متظاهري يك دروغگوي بزرگ تو همه چيز رو به سادگي مي گيري تو هيچي نمي شي نه عرضه درس خواندن داري نه نوييسنده شدن فقط دوست داري راحت باشي يك جا بيفتي وكتاب بخواني از جا برخاست به اشپز خانه رفت يك تكه كيك بزرگ. يك پاكت شير بر داشت هر دو را در سيني گذاشت با خود زمزمه كرد تونمي تواني به خودت زيادي سخت بگيري همه اينها يك بد شانسي است الان بهتره كمي كتاب بخوني بخوري وخوش باشي وفراموش كني چند روز ديگه حالت بهتر ميشه چند لحظه بعد در اطاقش بود اسباب اثاثيه برادرش در گوشه كنار اطاق پراكنده بود وبه هم ريختگي اطاق به دلتنگي اش افزود چشمانش را بست وسعي كرد همه تلخي ها را براند سعي كرد به يك چيز خوب فكر گند ذهنش بسته بود وچيزي بدان راه پيدا نمي كرد
