تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

بچه هاي نازم اگه دوست نداريد نخونيد

بوي سوختگي تمام فضاي اشپزخانه را پر كرده بود اول كم و حالا انقدر غليظكه انگار به شيشه پنجره مشترك پاسيو اشپزخانه ميماسيد كمي انطرفتر نزديك به ديوار كوتاه اشپزخانه اوپن كه سرخ كن ساندويچ ميكرو چند زير دستي اركو پال ابي رنگ روي ان چيده شده بود هيكل چاقو پفكي زن روي زمين پهن شده بود البته نه كاملا صافو دراز كش مثل فيلمها كه رويش با تاني ملافه سفيدي بكشند يعني كه تمام بلكه مچاله شده مثل وقتي كه دل درد ميگرفت از گوش زن به ارامي خون ميامد و نرمه گوشش خوني دشه بود و گوش واره فيروزه برلياني كه شب عروسي برادرشوهرش هولهولي فقط براي انكه وشوهرش را تيغ بزند خريده بود هم به خون الوده شده بود  كمي انطرفتر كنار موهاي كوتاه هال لايت شده اش  حوضچه كوچكي از خون بوجود امده بود كه اگر يك مامور پليس حالا  هر چقدر هم ناشي اين صحنه ميديد   فوري ميتوانست بفهمد كه الت قتاله همان گلدان كرسيتا لكوچكيست كه كمي انطرفتر بر زمين افتاده وب ا كمال تعجب نشكسته البته بگذريم كه دسته گل كوچك نرگسي هم از همين ها كه سر چهار راه ميفروشند نزديكيهاي گلدان بود  در همني حالو احوال در اپارتمان با صداي مهيبي شكسته شدو لاله و حميد  وارد شدند احتياجي نبود مسافت زيادي را طي كنند تا به پيكر تپل شيرين افتاده بر زمين برسند   ول يجالب واكنش لا له بود كه تنها اه كوتاهي از دهانش بيرون امد و  بعد از لحظاتي كه به پلكهاي خوابيده و ارايش شده و صورت  زيباي شيرين  كه ارام  بخواب رفته بود    نگريست با ارامش بيمار گونهاي به سمت گاز رفت تا فر را خاموش كند اخر هيچ كس به خوبي او نميدانست كه امشب تولد كامران است و شيرين يك ساعت پيش كيك اسفنجي سه تخم مرغيش را يكساعت پيش در فر گذاشته است  كيك كه شيرين به تشويق او براي كامران پخته بود او حت يميدانست كه يك جعبه مخملي درازو باريك سورمهاي كه در ان يك ساعت گران ميان فرو رفتگي پوشيدهاز ساتن سفيد دراز كشيده بود نيز در كشوي سمت راست سينك ظرفشوئي ميان قاشق چنگالهاست  .

لاله ارام به شيرين نزديك شد ميدانست مردهاست و به حركات ديوانه وار حميد كه بيهدف دوروبر خانه خالي ميچرخيد  و به كامران بدوبيراه ميگفت و با تلفن تما س ميگرفت نميكرد او ميدانست شيرين خوابيده است براي هميشه  در واقع مدتها بود شيرين مرده بود و لاله نميدانست از كي شايد قلب مهربان شيرين كه اين اواخر عشقي غمناك در ان خانه كرده بود   حالا از تپش افتاده بود ولي روح زندگي مدتها بود اين جسم چاق راترك گفته بود   نزديكتر شد بدون توجه به خوني شدن لباس تنگ ليموئيش  كه اندام بسيار زيبايش را تنگ در برگرفته بود   نشستو ارام موهاي كوتاه شيرين را نوازش كرد قطرات اشك با عجله همديگر ا هول ميدادند وا زچشمخانه بيرون ميامدند كرخ بود وتاسف يا درد يا چيز وحشتناكي را در قلب خود ح سنميكرد انگار اين صحنه برايش اشنا بود نگاهي به گردنبند زيباي برليان فيرزوهانداخت كه ميان فرو رفتگي سينه شيرين گم شده بود و بيادش امد اين گردنبند در گردن بلند و پوست سفيدو مخمل گون شيرين چه جلوه اي داشت البته باز هم تنها لاله ميدانست كه اين حق السكوتيست براي خبردار شدن شيرين از اخرين خيانت كامران   لاله اهستهو بيتوجه به كامران كه حالا روي يكي از صندلي هاي پايه بلندو بدون پشت اوپن اشپزخانه بيحالو كرخت نشسته بود اهسته و ارام چونان مادري براي فرزندش شروع  به خواندن لالائي هذيان واري كرد ابتدا بريده بريدهو بعد ميان نفسهاي  طولانيو بالا كشيدن اب بيني لرزان و مرتعش  اخي شيرين جونم بالاخره رفتي اره اخ توراست ميگفت يمن چقدر خرو ديونه بود كه فكر ميكردم اون وحشيو بشه با يككادو رام كرد شيرين شيرين جونم ميدوني كيكت سوخت    وبعد پوزخندو صداش گرفته تر شد عزيزم ديگه نميخواد نگران باشي كه خوردن اون كيك چاقت ميكنه اخه ديگه لازم نيست رژيم بگيري بخواب عزيزم  ديگه هيچ كس هيچ كس نيست كه بخواد تورو ازار بده   بهت بگه چاق كلفت خرس نه تو تو بهشتي واونجا بي دغدغه ميتوني هر چي خواستي بخوري............بهاينجا كه رسيد زنو شوهر هردوبا صداي بلند شروع به گريه كردند  اونااونقدر در غم خودشون غرق بودن كه متوجه حضور مامور پليسو مادر عفريته كارمان نشدند لحظاتي بعد لاله تو همون حال گنگي ميشنيد كه كامرانب ه پليس ميگفت بله من خودم پزشكم متاسفانه و صداي مزورو خونسرد مادر كامران كه قسمميخورد پسرش جراحي داشتهو به خونه نيومدهو اينكه شيرين زن سادهاي بودهو ممكنه درور وي يك دزد باز كردهباشه كه ديگه هيچي نفهميد فقط صداي نعرههاي خودشو ميشنيدو دستاي پليسو كامرانو دور خودش  دستائيكه ميخواستنددور گردن اون عفريت حلقه بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:35  توسط اندیشه فرزانه  | 

اخی چی بگم عزیزم امروز رفته بودم یک چائی یک مکان مقدس یک امامزاده دور افتاده اخ خدا جون چقده دلم میخواست منم مثل اون زن ساده دل روستائی که با چشمای اشک الود از ارزوش برای ظهور حضرت مهدی میگفت  دینو اعتقاد داشتم البته درسته که در وجود منم شعله عشقش روشن شد اما شما که غریبه نیستید که ندونید این عشق پاک وراستین نبودو خلافم قاطیش بود  ولی با همه اینا اون سید نورانیهمونیکه که داستانام ازش خیلی اسم بردم یک جائی تو قلبم داره و خیلی وقتا باهاش حرف میزنم میگم اقا تو خودت منو بهتر یمشناسی بابا من اههل این مضهبی بازیا نیستم اما خوب ادم بدیم نیستم پس یک جورائی مارم قابل بدون  موبایلم زنگ میزنه فقط بگم میام یک پست مفصل مینویسم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 17:0  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام یک سلام نه چندان با حال بلکه بیرمق  اگه از احوالات من بپرسید خوب حوصله زیادی ندارم محل کارمم شده عینهو قبرستون با پر روئی عجیبی دارم خودمو میکشونم و کار میکنم  نمیدونم فعلا خستم

البته تو محل کارم کلی میگم و میخندم اما خودمم میدونم چقدر الکیه اوم رژیمو شروع کردم سفتو سخت  البته دور.زه گل  امتحاناش شروع شده باید باهاش درس بخونم همچین حال ندارم از خودم بنویسم یک چیزی واستون میذارم باور کنید خیلی

 دوستون دارم خیلی

اگه زخمام بي مداواس اگه روح من معماس

صداي گريمو گوش كن صداي گريمو بشناس

وقتي جلسه به پايان رسيد شيرين با عجله از اطاق خاارج شد كيف دستي اش را برداشت وجزوه هاي كامپيوتر را كه در كيف جا نمي گرفت در دست داشت سريع پله ها را پيمد و در پائين پله ها نگاهي به ساعت انداخت تنها بيست دقيقه به شروع كلاس مانده بود وتا سر خيابان كه بتواند تاكسي بگيرد ده دقيقه راه بود قدمهاي تند و محكم بر ميداشت ووقتي ديد خيابان خلوت است شروع به دويدن كرد به سر خيابان نرسيده بود كه بوق ممتد ماشيني توجهش را جلب كرد يك ژيان سبز رنگ كه معلوم بود تازه رنگ شده جلو رفت ودقيق شد تعجب كرد رامبد بود

-بدو بدو تا برسونمت انگار وقت چنداني نداري

نه مزاحم نميشم

بابا مگه ديرت نشده

شيرين سوار شد در نازك وپرپري ژيان را بست كه در دوباره باز شد رامبد در حالي مي خنديد گفت اي لمداره در را دوباره باز كرد وبست شيرين خندان گفت مبارك باشه پس شيرينيش كو

رامبد جواب د اد شيرينيش همين كه دارم مي رسونمت ديگه وبعد نگاهي به شيرين كرد وگفت البته شوخي كردم شيرين خانم ديگه ژيان دست چندم كه شيريني نداره ولي نظر دارم تا يكماه هركي هر جا بخواد بره برسونمش ببينم مسيرت بالاست ديگه

اره تو از كجا مي دوني

اخه يكي دو بار تو ميدون ديدمت داشتي براي بالا تاكسي مي گرفتي حالا كلاست كجاست شيرين چندان تمايلي براي گفتن محل كلاس نداشت ولي از انجائي كه اخلاق رامبد را مي دانست كه تادم كلاس او را همراهي ميكند گفت بيمارستان اميني

اووه چقدر دور كلي كلاس توي ا نقلاب هست راحتترم ميرسي شيرين همانجا بر خودش لعنت فرستاد كه سوار ماشين شده

هيچي يكي از دوستام اونجا دانشجوئه اين كلاسم از طرف دانشگاه گذاشتند تخفيف داشت خواستيم تو كلاس باهم باشيم از دوستاي دبيرستانمه وسريع براي انكه بحث كش نيايد سوال كرد بالاخره من نفهميدم نتيجه اي جلسه چي شد رامبد نگاه خاصي به شيرين انداخت وگفت توكه خودت پيشنهاداي خوبي كردي البته براي منوخودت زحمت اضافي درست كردي بعد انگار واقعا دوباره توجهش به موضوعات مطروحه در جلسه جلب شده باشد گفت بابا اينا همش يكسري ترفنده كه حق وحقوق مارو عقب وجلو كنند وگرنه پدر زن واثقي خيلي وضعش عاليه گوشه جيبشو بتكونه دهتا مجله رو ميتونه احيا كنه

خوب شايد دوست نداره از پدر زنش كمك بگيره چرا نميتونه اين واثقي كه اينقدر راحت طلبه واز هر كسي دو برابر ظرفيتش كار ميكشه و همه چيزو اسون مي گيره از يك همچين منبع درست وحسابي مي گذره مثلا همين تو هم كاراي تماتوكمال يك منشي روانجام ميدي در قسمت ادبي وپاسخ به نامه ها هم فعالي جاش باشه بعضي خريدارم ميكني بااين حال قدرتم نمي دونه حالام كه داري ميري كلاس كامپيونر پس فردا همه كاراي كامپيوتري هم مي افته به گردنت اونوقت زيادم كه قدر نمي دونن شيرين كه از دوبار ياداوري موضوع انهم در يك روز ناراحت شده بود گفت شما سعي كنيد ناديده بگيرين يك سوئ تفاهم كاري بود

جدا ولي قيافت ورفتار اي بعدي نشون نميداد چيز بي اهميتي باشه ولي جالب اينجاست كه در همون شرايطم باز بار اضافي بر مي داشتي مكثي كرد وادامه دا از من ميشنوي سعي يكي دو جاي ديگه ام جا پا تو محكم كني تو دختر با استعدادو خوبي هستي وخيلي هم صمصمي وصادق اين خصوصيات در هر كسي پيدا نمي شه

البته همه هم خريدارش نيستند من دو سه سال دنبال كار گشتم تا بالاخره اينجا جور شدودر همين حال در حالي كه ارزو ميكرد زودتر برسند به ساعت نگاه كرد دو دقيقه ديگر كلاس شروع مي شد و انها هنوز ميدان ونك بودند

سوال بعدي رامبد تقريبا شيرين را از جا پراند راستي از دكتر مهرداد چه خبر شيرين به رامبد نگاه كرد در حاليكه ميدانست در ان لحظه چشمهايش به دو برابر اندازه طبيعيش رسيده ودهانش اندكي باز مانده در فاصله يك سرفه شيرين توانست خودش را جمع وجور كند و جواب احمقانه بد نيستند را بدهد بد جنسي رامبد انجا بود كه بلافاصله ادامه داد اصلا من نمي دونم چطور شده كه اين ساحل به اين زيبائي و جواني اومده زن اين واثقي شده رو به شيرين كرد و گفت كاراي نقاشيشو ديدي خيلي با استعداده حدس مي زنم كه خيلي دلش از واثقي پر باشه تا حالا يك بارم نشده پا تو نشريه بذاره مثلا طر ا ح ودكوراتوره شيرين ديگر جدا حوصله اش سر رفته بود و خود را مشغول نگاه كردن به ساختمانها ومغازه ئي كرد كه از مقابلشان رد مي شدند از اين همه كنجكاوي رامبد بدش امده بود از اين همكه بدبيني ودر عين حال مجبور شد به خودش اعتراف كند تيز بيني احساس بدي داشت رامبد بدقلق بود ولي رو شنفكر تر از اين بود كه اينقدر پرس وجو كند ودر همين حال بود كه فاجعه اصلي رخداد رامبد درست در زمقابل درب بيمارستان جائي كه مهردادو ايادي باتاني در حال صحبت خارج مي شدند ايستاد   و مهرداد با ذوق وعلاقه  با دیدن شیرین شروع به دست تکان دادن کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:17  توسط اندیشه فرزانه  | 

میتونم تصورش کنم در محل کار جدیدش در ان ساختمان شیک و مدرن با ان پنجره های وسیع 

 شیشه ای که احتمالا  وقت غروب افتاب انعکاس سرخ رنگ غروب خودشو  شیشه پنجره نزدیک میکنه

حتما میشینه رو صندلی چرخان پشت میزو کتابی روبروش بازه اونجا دیگه مجبور نیست هول هولکی بره کتابخونه چون اینطور که شنیدم از اون شغلای عنوانیه  که فقط اسمی بزرگ رو به یدک میکشند اونجا فرصت زیادی داره که تو رویاهاش غرق بشه    حتما هر چند وقتی یک جوون پر شور که به مهربانی و لطافت روحش پی برده میشینه پای صحبتشو از ایده های ارمانی حرف میزنن فکرائی که شاید هیچ وقت به عمل درنیان   اون موقع من کجام اگه سر این کار باشم تو خیابون مشغول سگ دو زدن یا اگه بیکار بشم که وای لابد یک گوشه نشستمو مجله های خونده شده رو میخونمو گل هی غر میزنه که تو مامان بدی هستی  البته هستند فضولائی که به اونجا هم سرک بکشنو خودشونو بهش نزدیک کنم ولی قطعا من جزو اونا نیستم  امروز موقع صحبت با یکی از دوستام راجع به رفتن میم یک دفعه صدام گریه الود شد لعنتی چرا نتونستم جلو خودمو بگیرم البته دیگه چه اهمیتی داره  چمیدونم اینقدر احمقم که میدونم به این زودی فرا موشش نمیکنم ولی مغرور تز از اونم که بهش زنگ بزنم   احتمالا دیگه تو خبرگذاریها باید سخنرانیها یا صحبتاشو بخونم کسی چه میدونه شاید اونم یک روز صدای  منو گوش کنه نمیدونم بالاخره فهمید دوسش داشتم یا نه  خودم که خیلی دیر فهمیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خوب الان زیاد نمیتونم چیزی بنویسم ولی خوب ذارید دلمو خالی کنم خبر اول اینکه اقای میم انگار برای همیشه از سازمان رفت برای پیوستن به یک پست دولتی خیلی مهم  شاید امروز اخرین روزی بود که دیدمش اون رفت وبر یا من قصه های امام زمانی رو به یادگار گذاشت رفت و من دیدم که ادما بخصوص مردا هم میتونن خوب بزرگوارو چشم پاک باشن با وجود همه وسوسه ها بگذریم امیدوارم موفق باشه مدیر ارشدم هم انگاری داره میره و من حتی اگه تو این سازمان بمونم مجبورم با یک عده ادم....... کار کنم که اونم هیچ لطفی نداره  دیگه دلم از کار کنده شده هر چه پیش اید خوش اید   ۱۰۰ حقوق چی هست که بکشم خودمو براش سازمانی که خیلی راحت به بهانه های  واهی نیروهای خوش استعدادشو یا بیرون میکنه یا اینقدر زده میشن که خودشون میرن از شکنج بگم که کثافتکاریهاش بین المللی شده تا جائیکه مردم به من زنگ میزنن میگن جلوشو بگیر دیگه مهم نیست دیگه مهم نیست دیگه مهم نیست .........................
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

وقتي در ان تاريكي شب سمند زرد رنگ با حاشيه هاي شطرنجي سياه به داخل كوچه پيچيد زن احساس تك ضربه اي محكم به دوياره قلبش را به مانند هشداري يا شايد نشانه اي براي قطعي شدن تصميمش دانست انگار روح و وجودش هم ميخواست به او اعلام كند كه در استانه رفتني بي بازگشت است از درب فلزي فر فوژه سياه فاصله گرفت چند قدم به جلو رفت تاكسي بي سيم نزديك تك درخت حاشيه پياده رو پارك كرده بود نگاهي به كيف سفري بزرگش كه لخت و بيرمق روي زمين رها شده بود انداخت خم شدو دسته هاي چوبي ان را در دست گرفت يك لحظه با خودش فكركرد چقدر سبك و به راه افتاد وقتي از پل مقابل پاركينگ خانه اش يعني خانه ا ي كه زماني خانه اش بودوديگر نميخواست باشد رد ميشد برگشت و به ان ساختمان غول پيكر سنگ گرانيتي سياه نگاه كرد چراغ اشپز خانه روشن بود يك لحظه فكر كرد و همسرش رادر نظر اورد كه در فريزر ساي با سايد راباز كرده و مثل هميشه با عطش از بطري مخصوص خودش اب يخ ميخورد يك لحظه طبق عادت نگران شد كه مبادا ظرفي نشسته در سينك ظرفشوئي باشد انهم نه بخاطر كد بانو گري بيحدش بلكه بخاطر دعواهائي كه گاهي به بهانه كوچكي مثل شسته نشدن يك ليوان اغاز شده بود بيادش امد كه چه روزهائي از پنجره وسيع ان اشپزخانه پرده حرير سفيد اشپزخانه كه با ساتنهاي رنگي نقش ميوه هاي مختلف بران تكه دوزي شده بود را كنار زده و د رانتظار بازگشت همسر به حياط نگريسته د رحاليكه شك و بد گماني لجن واري تمام قلب حساسش را الوده بود صداي بوق تاكسي اورا به خودش اورد و با عجله به سمت تاكسي رفت و دستگيره در را فشار داد سلام گذارائي به راننده داد درست بود كه او در حال ترك خانه اش بود اما در ان حا ل هم مجبور بود مودب باشد كيف دستش را به يك گوشه ماشين پرت كردو د رحاليكه ماشين عرض كوچه پهن را دو رميزد با تمام مقاومت و انرژي كه در وجودش ذخيره كرده نتوانست از نگاه كردن به ان اطاق كناري ساختمان كه نور صورتي ملايمي در ان ميدرخشيد خود داري كند قلبش از درد تصور چهره معصوم و زيباي دخترش خوابيده در ان تختخواب صورتي كه حالا در پناه نور صورتي چراغ خواب معصومترو بيگناه و صورتي به نظر ميرسيد دريده شد اشكهايش بسرعت و پشت هم از چشمانش جاري شدند حالا ديگر نگاه چشمهاي روشن و هيز راننده كه از ايينه دزدكي به اشكهايش مينگريست هم مهم نبود خدايا ديگر كي ميتوانست ان بدن لطيف نازنيني را كه بااندوه و نگراني نه ماه تمام د روجودش پرورانده بود وبا همان نگاه اول در بيمارستان عاشقش شده بوددر اغوش بگيرد و موهاي مجعدو درخشانش را نوازش كند يك لحظه نگران شد نكند امشب هم شخصيتهاي كارتوني خشن به خوابش بيايند بترسد بيدارشودو اورا صدا كند مامان مامان و ببيند در كنارش روي زمين جا يمادري كه مدتها بود ميهمان اطاقش بود خاليست انقدر اين فكر ذهنش را ازردو بنظرش واقعي رسيد كه يك لحظه خواست به تاكسي بگويد برگرد ميخواست بگويد اشتباه كردم نه نميتوانم نه دخترم را تنها بگذارم اخراو كوچك است به من احتياج دارد حتي دهانش باز شد اما نتوانست چيزي بگويد چه چيز مانع بود يا د اوري جملات سردو بيترحم مرد ان نگاه خشن دستان قدرتمندي كه مدتها بود او را به ضربه هائي سخت ميهمان ميكردو اثار اين عشق بازي خشن را به صورت بريدگي كبودي زخم برجا ميگذاشت چهره وحشتزده دخترش كه در هياهوي فريادهاي ترسناك پدرو چهره رنگ باخته مادر در گوشه اي پناه ميگرفت زنگهاي پشت هم موبايل با ملوديهاي رنگارنگ عاشقانه اس ام اسه اي كه هر دم با صدا ي مهي بو حساسيت انگيز بيب حضور معشوقه هاي متعدد و سطح پائين همسر گرامي را اعلام ميكردند و اين اخر هم مهارت جديد جناب همسر در پرتاب انواع بشقاب ليوان و بطور تخصصي تر چاقو ميوه خوري كه د راخرين تمرين ايشان بالاي لبهاي زيباو جذابش را بوسه داده بودو به شكل يك خط مورب قرمز اثر خود را برجا گذاشته بود چون سد محكمي در مقابلش ايستاده بودند و به او ميگفتند كه ديگر فايده اي ندارد ........................

 

ده دقيقه اي گذشته بودو ماشين ا زكوچه هاي بالا پائين و پيچا پيچ گذشته بودو به نزديكي ميدان قدس رسيده بود د رتمام اين مدت راننده با صبوري گذاشته بود او براي خودش ارام بگريدو هيچ نگفته بود و حتي يك لحظه هم ازاو نپرسيده بود مقصدش كجاست يك لحظه همراه با لبخند ي محو به خودش يا د اور شده بود عجب راننده فهميده اي البته چندان هم جاي تعجب نداشت سيل بي امان اشك هايش انگونه ما ت و حواس پرت سوار شدنش به ماشين ان هم در ان ساعت شب حتما جائي براي ترديد در قهر فرار گريز يا هر چيز ديگر براي راننده باقي نگذاشته بود تازه چه ميدانست شايد هر شب تعداد زيادي زن در گوشه گوشه اين شهر بيدرو پيكر در كوچه هاو محلات مختلف با همين حال و اوضاع سوار ماشين ميشدندو موقتا با اندوه ديوانه كننده خود خداحافظي ميكردند و اوهم حتما چند باري به طور چنين زناني برخورده است تازه اگر ازاو ميپرسيد مقصدش كجاست چه ميخواست بگويد راستي وقتي بعد از شنيدن جمله عارفانه و زيباي شكنجه گرش كه درنهايت خونسرد ي وارامش به او گفته بود من با دهها زن مختلف و زيبا اشنائي دارم و تو ميتواني هر غلطي بخواهي بكني و بعد از ان هم شارژ شده بود تا جنجالي تازه به پا كندواحتمالا براي سر جانشاندن او سرودستي بشكند ارام و مكارانه چون يك بچه عصباني و لجوح موقتا اورا گول زده و قبل از فوران اتشفشان عصبيتش و در فرصت مناسب از در اپارتمان بيرون امده اورا در اطاق شخصيش با تصاوير طناز زنان زيبارو عريان صفحه ال سي دي بزرگ د ركنار ظرف بزرگ مملو از اجيل تنها گذاشته بود و كيف دستي را كه در گوشه اي از راهرو بهتوصيه كتاب با زخم زبان مبارزه كنيد به همين نيت فراراورژانسي تعبيه كرده برداشته و با موبايل به تاكسي زنگ زده بود به مقصدش فكر ميكرد .........

 

 این فقط یک داستانه

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:4  توسط اندیشه فرزانه  |