خوب خوشبختانه مدیر ارشدم بالاخره توانست به مدرک محکمه پسنددی برای اخراج مفتضحانه من دست یابد بله یکی از روزها یکی از ان روزهای سخت تابستان که برای انکه بتوانم به محل کار برومم دخترم را به دندان گرفته از این کلاس به ان کلاس میبردم روزهائیکه در تمام مسیر بازگشت از ترس دیر رسیدن و اماده نبودن غذای شکنج به خود میلرزیدم درتمام روزهائیکه شبش با غمو دلتنگی بیدار ممانده بودم شاید کتک خورده بودمو حتما فحش شنیده بودم بالاخره کار با این ذهن مخشوش سوتی هائی هم دارد و حالا یکی زا این سوتیها بهانه بسیار خوبی برای اخراج من شده است خوب است بالاخره شکنج در این یک مورد هم موفق شد چه بگویم منیکه حداقل میدانم استعداد فراوانی برای کار داشتمو عشق زیاد بزودی مجبور خواهم شد خانه نشین شوم اخ خدایا راجع به من چه فکرکردی ایا طااقت خواهم اورد بعید میدانم یعنی ففردا اخرین روزیست که میم را میببینم چه سخت البته اخرین روز برای اینکه او به ماموریت میروود وگرنه این مدیر ارشد هنوز مرا فرا نخوانده تا بار دیگر حسابی حالم را جااورد نمیدانم نمیدانم چه خواهد روزیکه که کارم رابرای همیشه ازدست بددهم خدایا خوب گوش بده تو مرا دوست نداشتی فهممیدی هر چیزرا که خواستم از من گرفتی حالا لابد بعد از کار سلامتی منو دخترم است هوم اینو هم لابد میخوای بگیری چقدر منو دوست داری دوست داری زودتر بیام پیشت
نمیدانم صبری برام نمونده چرا چرا چرا انا دیگه خسته شد............
بهر حال شد دیگه مدیرم که در تمام این مدت واقعا برادرانه از من دفاع کرد وگرنه این مرتیکه لهم کرده بود جالب اینجاست من یک میلیونیم محبتو علاقه ا ی که به میم دارم رو به اون نداشتم و هیچ صمیمیتی نداشتیم
دوست صمیمی و همکارام که دختریست بسیار مهربانو همیشه ماده به کمک و همرازو همدرد من
بقول میم که میگفت من جای شما بودم شیش ماه مرخصی میگرفتم گفتم جناب اقای میم به من که داشتن مرخصی دائمی میدادند
تواین هیروویر هم همکاران عزیزی که به هر دلیل خرده حسابی با من داشتند سخت خوش خوشانشان شدهو هر روز بنده که با عصا به سرکار میروم با متلکهای جانانه خود مورد محبت قرار میدهند
البته وسط این بزن بزن یک تشویق نامه حساب ی هم برای بنده امد و منو دوستان بسیار خوش حال شدیم ولی زهی خیال باطل که مدیر ارشد بل کل به روی مبارک خود نیاورده و اصلا اهمیت ندادند
خلاصه از دوست مهربانمان میتوانیم وعده دیدارو تلفن بگیریم مدیر ارشدمان را هم که بسیار دعا میکنیم اما چ ه کنیم که حتی نمیتوانیم که جناب میم یک خداحافظی کوتاه هم بکنیم و به زبان بی زبانی بگویم که .... بگذریم
خلاصه سخت دعایم کنید که این دختر چاق سر تا پادر منجلاب زندگی فرو رفتهو احوالاتش به فانتین در
کتاب بینوایان بسیار نزدیک شده دوستتان دارم واقعا میگویم
دختری که نمیخواهد اینقدر چاق باشد
بهر حال شد دیگه مدیرم که در تمام این مدت واقعا برادرانه از من دفاع کرد وگرنه این مرتیکه لهم کرده بود جالب اینجاست من یک میلیونیم محبتو علاقه ا ی که به میم دارم رو به اون نداشتم و هیچ صمیمیتی نداشتیم
دوست صمیمی و همکارام که دختریست بسیار مهربانو همیشه ماده به کمک و همرازو همدرد من
بقول میم که میگفت من جای شما بودم شیش ماه مرخصی میگرفتم گفتم جناب اقای میم به من که داشتن مرخصی دائمی میدادند
تواین هیروویر هم همکاران عزیزی که به هر دلیل خرده حسابی با من داشتند سخت خوش خوشانشان شدهو هر روز بنده که با عصا به سرکار میروم با متلکهای جانانه خود مورد محبت قرار میدهند
البته وسط این بزن بزن یک تشویق نامه حساب ی هم برای بنده امد و منو دوستان بسیار خوش حال شدیم ولی زهی خیال باطل که مدیر ارشد بل کل به روی مبارک خود نیاورده و اصلا اهمیت ندادند
خلاصه از دوست مهربانمان میتوانیم وعده دیدارو تلفن بگیریم مدیر ارشدمان را هم که بسیار دعا میکنیم اما چ ه کنیم که حتی نمیتوانیم که جناب میم یک خداحافظی کوتاه هم بکنیم و به زبان بی زبانی بگویم که .... بگذریم
خلاصه سخت دعایم کنید که این دختر چاق سر تا پادر منجلاب زندگی فرو رفتهو احوالاتش به فانتین در
کتاب بینوایان بسیار نزدیک شده دوستتان دارم واقعا میگویم
دختری که نمیخواهد اینقدر چاق باشد
| یکشنبه 6 آبان1386 ساعت: 17:58 | توسط:ستاره | |||
| سلام آنی جون .ببخش که چند روزی پیشت نیمدم ..از پنج شنبه حالم به شدت خراب بود یکی از دوستای نازنینم رو از دست دادم اونم به بدترین شکل.. تو جاده مشهد تصادف کردن خودشو پدرش پر کشیدن مادرشو 2تا برادرشم با بدترین وضع در حالی که هنوز نمیدونن کی کیا رو از دست دادن گوشه بیمارستان سوانح و سوختگی افتادن ..دیروز سپردیمش به خاک وبا یه قلب زخمی و سوخته برگشتیم.. تو این چند روز فقط کارم شده اشک ریختن نه به حال اون.. خوب شد رفت و غم عزیز ندید خوب شد رفت و مادر و برادر سوخته شو ندید به حال خودم گریه میکنم که دیگه اونو ندارم به حال خودم که دیگه نمیتونم نگاش کنم خنده هاشو ببینم سر به سرش بزارم ...خدایا این چه دنیای بی رحمیه نمیدونی انا جیگرم آتیش میگیره وقتی میبینم رو اعلامیه اش نوشتن دوشیزه ...وای خدایا دوست دارم داد بزنم دوست دارم صدای ضجه هامو همه بشنون ..خدایا این چه حکمتی چه سرنوشتیه آخه مگه اونا چه گناهی کرده بودن که باید انقد سخت تاوانشو بدن ... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
این کامنت ستاره عزیزم بود که در بالا خوندید ستاره نازم خیلی ناراحت شدم عزیز دلم نمیدونم چی بگم چون وقت یخودم خیلی ناراحتم کمتر جمله ها یا حرفای کلیشه ای میتونه ارومم کنه امااینو بدون که واقعا ناراحت شدم اگه دوست داشتی تو بخش خصوصی شماره بذار باهات تماس بگیرم
پشت كامپيوتر نشسته بود وبه صفحه مانيتور نگاه ميكرد بدون انكه به دكمه هاي كيبورد دست بزند يا اصلا هدف خاصي از روشن كردن كامپيوتر داشته باشد
در پس زمينه قرمز دسك تاپ تصوير يون سنگ دوست صميمي يانگوم با محبت و ساده دلي به او لبخند ميزد خدايا انگار از تمام سختيهادنيا بيخبر بود
طبق يك عادت هميشگي روي موسيقي ارام و بي كلام كلاسيك مورد علاقش كليك كرد و نواي موسيقي به سرعت از راه سيم هد فون در گوشش طنين انداخت
حس بدي داشت
يك جور سنگيني و خفگي شايد هم يك بغض كهنه چيزي كه نميدانست چيست يا شايد انقدر درد ناك و حقارتباربود كه نميخواست به ياداورد
با جاري شدن موسيقي انگار كم كم مقاومتش شكست و صداها و اواها درذهنش تكرار شدند قلبش فشرده شد شايد هم اماده گريستن بود
ولي نه بقدر كافي اشك ريخته بود ديگر كافي بود جمله ها يكي يكي به ذهنش مي امدندو ميرفتند چه تلخ چه سرد در ان لحظه شبيه كسي كه
ساعاتي از تصادفش با ماشين ميگذرد و بعد از گذشت اين مدت درد به سراغش ميايد تازه سوزش و تيزي ان حرفاي درد ناك را حس ميكرد
عجيب بود در ان لحظات در ان اطاق كذائي در ان فضائي كه ظاهرا ميخواست صميميت را القا كند
انهم با نشانه هاي خاص خودش مثلاان ظرف شكلات كه شايد نشاني از پذيرائي از كساني داشت كه براي گفتن حرفها ومشكلتشان يا شايد ايده هاي نوي
خودبه انجا ميامدند تهيه شده بود ا زخودش مي پرسيد ايا كساني در همين صندلي روبه روي او نشسته بودند
هم اين فضاي سردو پرمخامصمه را حس كرده و ميل فرار را داشته اند ايا انها هم به اندازه او غمگين ترسيده و خسته بوده اند يا سر شار از انرژي با ذهني روشن
در خلال يك گفتگوي گرم با خوشحالي اين جاترك گفته اند وقتي نگاه جد ي و اشتي نا پذير مرد روي اوراقي كه گويا ميخواستند سرنوشت كار ي
او را معلوم كنند ميدويد با خودش فكر ميكرد چه اسان همه شوق و ذوقش روزهائي كه با نشاط با تمام گرفتاريهاي ريزو درشتش خانه را به قصد محل كار ترك گفته بود
موضوعاتي كه شايد مدتها در ذهنش به انها انديشيده بود لحظه جذا ب و خواستني صحبت با مردم ناشناس و كلماتي كه با ان ادماي مهربان و صميمي
گذرانده بود وشايد به گوش ادمهاي مهربانتري هم رسيده بود در فضائي شايد تلخترو ريز بينانه تر از اين اطاق در اناليز افكارومعيارها تبديل به عدد و رقم شده بود
ناخود اگاه با به ياد اوردن ان لحظات لبخندي كم رنگ به لبش امد با خودش ميگفت من اينجا چه كار ميكنم من بايد بين مردم باشم دستگاهم كجاست خدايا نكند
ماشين بيرون منتظر من است ولي با نگاهي به عصايش بياد اورد مدت درازي است كه افكار مغشوشش د ران غروب در يك زور ازمائي نابرابر
پاي ذهن و روحش را پيچانده و او را همدم گچ و اتل و فيزيو تراپي كرده است بخاطر اورد روز قبل وقتي با سختي و كندي راه در ورد ي تا ساختمان اصلي را طي ميكرد
چقدر همه چيز برايش غريب و نا اشنا ميامد با صداي سرفه اي هشداردهنده به سرعت به لحظه حال برگشت و سرا پا گو ش شد او ميشنيد كه ان كلماتي كه در ان فضا
به درو ديوار پرتاب ميشدند به او ميگفتند كه خشم همه برانگيخته است به اوميگفتند كه تلاشهايش بي ثمر بوده و فايده اي نداشته است لحظه به لحظه كلمات نامهربانتر ميشدندو
مانند تيشه اي پيكره شعورو شخصيت و مطالعات اورا و خلاصه تمام انجه هويت كاري اورا تشكيل ميدادند ميشكستند و تكه تكه به هر سو پرتاب ميكردند
هر از چند گاهي دهان باز ميكرد تا جمله اي به زبان بياورد نه در دفاع از خودش بلكه به التماس بخواهد بيشتر از اين شرمنده و سرافكنده اش نكنندكه هجوم اصوات به او
مهلت نمي دانند وزماني كه فرصتي براي گفتن پيدا كرد هيچ حرف هوشمندانه و مستدلي بر زبانش نيامدانگا رتمام حرف هائي كه تمرين كرده بود تا بگويد د ران هياهو
از ذهنش گريخته بودند وتنها توانست ابلهانه مهر تاييد بر تمام جملاتي بگذارد كه اورا كم هوش بي مطالعه غير حرفه اي تنبل بي ابتكار و خلاصه جميع خصوصيات
ناشايست و غير قابل قبول خوانده بود بزند نه او نميتوانست از ان كسي كه اينقدر نالايق اينقدر حقيرو طبق گفته هاي مكرربي حيثيت و فسخ اعتبار شده معر في ميشد دفاع كند
اين شد كه دراخر كار مثل شاگرد تنبلي كه مكرر رفوزه ميشودو مدام با شيطنتهاي ازار دهنده اش ديگران را ميازارد تعهد داد كه بعد از اين خوب باشد
ودفعه ديگر كارهاي زشت قبلي را تكرار نكند و شرمنده و عقب عقب از اطاق بيرون رفت وقت رفتن به پنجره وسيعي نگاه كرد كه نيم ساعتي قبل ا زورودش
در انتظار بر روي پاي مصدومش رو به روي ان ايستاده بود وبه زيبائي كوه هاي دور دست با ان رنگ خاكستري تيره و روشن كه با زشتي و در هم ريختگي
نخاله هاي ساختماني مجاور پنجره تضاد عجيبي داشتند مينگريست يك لحظه هوس كرده بود تا بالاي ان كوه برود و حتي تصو ركرد انجا بايد جه هواي صافو پاكي داشته باشد
اما حالا ترجيح ميداد سريع بگذرد حتي در ورودي هم با ان باجه پرداخت الكترونيك پول هم برايش دور بنظر ميرسيد
