تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

  با عصائی در دست میروم که راه طولانی درب محل کارم تا ساختمان اصلی را طی کنم چه احساسی دارم شاید فقط یک ماه است اینجا نیامده ام چرا اینجا برایم اینقدر غریبه است حتی میلی به دست کشیدن به ردیف شمشادها که فضای چمن محوطه را از راه اصلی جدا میکند را هم ندارم پای راستم چه سنگین است و قلبم چه سنگینتر وارد که میشوم یکسره به اطاق مدیرم میروم  چهره ارامو متینی دارد دوسه تا از همکارانم در اطاقند یکی از انها که دختری مجردو از ان خشکه مقدسهاست با خونسردی و بی توجهی تمام سرسری میپرسد پات چی شده خستم نفسم بند اومده دستام میلرزه حوصله ندارم چیزی بگم مگه این همه درد که بر روح و جانم اوار شده   و تنها نشانه ظاهریش یک پای چسبیده به عصاست را میتوانم در یک جمله خلاصه کنم بگویم پام در رفته اخه چه کسی میداند این روح من است که از جان بدر رفتهو ا زانجا که دختر دقیقی است بلافاصله می پرسد ان زخم بالای لبت چیست که نا خود اگاه خنده ام میگیرد  واقعا چه بگویم چه بگویم.........

با مدیرم نزدیک به نیم ساعت صحبت میکنم و قراراست بروم پیش مدیر ارشد ترم که تصمیم دارد مرا بیرون کند چه بگویم به این مرد که شیش ماه پیش به من ان حرفهای شرو ور را زده بود .......

 

 

میرم به اطاقم به دنبال دوستانم دوستان که چه عرض کنم زنانی شکست خورده و خاله زنک  البته با درجه شارلاتانیسم زنانه بالا که تنها یک هم پالکی برای برای نشخوار نقشه های مسخره برای ناک اوت کردن شوهر مادر شوهر جاری و غیره میخواهند کسانیکه در تمام این ماه حتی یک زنگ نزدند که حال مرا بپرسند  و تازه زفتن مصیبت وار من برایشان شده یک سوژه تا بگویند نه بابا پاش در نرفته بود که بیرونش کرده بودند  با انها سلامی و والسلام و بعد.........

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 17:32  توسط اندیشه فرزانه  | 

نمیتونم نه طاقت نمیارم هر کی هرچی میخواد بگه   دیشب پریشب بازم دعوا بازم سرو صدا اقا تازگیا چاقو کشم شده الانم یک زخم خوشگل بالای لبم خدایا من چیم چرا ازت کمک نمیخوام چون تو منو فراموش کردی البته قبل ا زهمه خودم خودمو فراموش کردم اوضاع کارمم که داغون همه چی بهم ریخته

میخوام برم با یک وکیل صحبت کنم اصلا میخوام برم شرایط طلاقو بررسی کنم حالا طلاق نمیتونم بگیرم شرایطشو که میتونم بررسی کنم  این پست فطرت خوب نقشه ای کشیده که منو جون بسرکنه بیشرف ادای خسرو شکیبیائی رو در میاره واسه من دیشب بهش میگم ای بابا اقا جان منو طلاق بده قبلاز اینکه منو بکشی میگه نه من تورو دوستدارم  اااا خدایا ولی  ولی نمیدونم نمیدونم  اخ چقدر خستم چقدر سرم درد مکینه بنظرم دارم میمیرمم...............بعد از ۲۷ روز میخواستم برم ارایشگاه یک سری به محل کارم بزنم ببینم بالاخره رفتنیم موندنیم اینم از شاهکارش  .......اخ ببخشید ولی من روحیه مو نباختم اره جون خودم .............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:46  توسط اندیشه فرزانه  | 

سر میز دانی مرتب به شوخیهاو مسخره بازی  هاش ادامه میداد و در ضمن اشکارا از دوست راژان که گویا سامی نام داشت دلبری میکرد  و او هم انگار لبی تر کرده باشد هر شوخی و متلک دانی را با شوخی دیگر  جواب میداد شین احساس میکرد که کم کم جو دوستانه جمع دور میز عوض میشود راژان اشکارا کلافه بود و بقیه هم باایماو اشاره حس نامطبوعشان را به هم منتقل میکردند  شین به ساعتش نگاه کرد ساعت نه بودو برای شین دیر  این بود که با صدائی نسبتا بلند و شاید اندکی هشدار دهنده به دانی گفت دانی جان عزیزم من باید برم   که دانی برگشتو گفت جدی دیرت شده  خوب ما که برنامه شام داریم اینطور نیست راژان شین تو نمیخوای با ما باشی

شین  نه خوب دیر شده

که دانی خیلی خونسرد گفت باشه فقط کمی صبر کن  و  رو کرد به راژان و گفت راژان زنگ بزن یک اژانس بیاد دنبال شین

 که راژان دیگر طاقت نیاورد  وگفت دانی  ماشین که دم دره و با نیم نگاهی به سامی ادامه داد مام که دیگه اینجا کاری نداریم   خوب دوستت رو هم میرسونیم که البته روی دوستت یک تاکید کنایه دا رکرد دانی هم با حالتی بین ادا دراوردنو مسخره امیز جواب داد اا انگار اقا قول داده بودن منو ببرن یک جای بهشتی نکنه منظورت همین جا و این نقاشی های....   که راژان جوابداد بله میدونم نظرت راجع به کارای من چیه بگو عزیزم بگو نقاشی های مسخره که شین یک دفعه بلند شد و با حالتی رنجیده گفت دانی ....اقای راژان خواهش میکنم شبتونو خراب نکنید من ا ژانس میگیرم ....ام ...... خوب اگرم  که دوست ندارین خیلی خوب باشه میمونم  فقط یک تلفن میزنم به مادرم که دیر میام   که یک دفعه خلقو خوی دانی مثل هوای بهار عوض شد و بلند شدو شین رادراغوش گرفت و با لحن لوسو بچه گانه گفت قربوندوست خوشگل تپلوم برم این شد بابا بچه ننه بازی رو بذار کنار شبم خونه مائی فهمیدی  خودم به مامانت زنگ میزنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:5  توسط اندیشه فرزانه  | 

فضای داخلی گالری کاملا با نمای شیک ومدرن ان اپارتمان لوکس متفاوت بود و اگر کسی بدون پائین رفتن از ان دو سه پله وارد گالری میشد فکر میکرد در یکی از  زیر زمین های  خانه های قدیمی ما ل۷۰ -۸۰ سال پیش است با دیوار اجری و رف ها  و طاقچه های کوچک در کنج ها که با ان لاله های قدیمی گوشواره دارو  کاسه بشقابهای دیوار کوب شاه عباسی تزئین شده بود اما در عین حال از نورپردازی فکر شده و حرفه ای بهره برده بود تا جلوه اثار اویخته به دیواررابیشتر کند  شاید جمعا ۷-۸ نفر در گالری نبودند  که دو سه نفر انها ان دور در فضائیکه گالری را از سمت دیگر به حیاط متصل میکرد دور یک میز نشسته بودندو گپ میزدند    شین کاملا از این فضا خوشش امده  بود جلوتر رفت و چند تا از تابلو ها را از نزدیک نگاه کرد با انکه چندان شناختی نداشت نسبت به مرغوبیت این اثار نداشت حس لطیفی از خطوط طراحی شده و نقشهای مبهم  تابلو برمیخواست که به دل شین مینشست    که کسی از شین پرسید چطوره  خوشت اومد که شین برگشت و راژان رادید لبخندی زدو گفت البته راستی این تابلو ها اثر کیه  راژان گفت بهتره اول یک چرخی بزنیم و با شین هم قدم شد شین کمی خودش را کنار کشید نمیدانست چرا ولی معذب بود ا ز راژان پرسید پس دانی کجاست که راژان خندید اون دختر کوه وکمره و جنگل عاشق طبیعت با نقاشی میونه نداره

 

بعد ازاینکه تمام تابلو ها را دیدند  شین رفت به سمت میز سه گوشه و پایه بلندی که رویش یک دفتر بزرگ با خودکاری متصل به ان انتظار یک یاد داشت را میکشید که راژان گفت یک لحظه صبر کن اول به خودم بگو کدومو بیشتر  دوست داشتی شین نگاهش چرخید تادانی را پیدا کند که دید به جمع افراددور میز پیوسته و در حال گفتگو وخنده با یک مرد جوان  است راژان که نگاه شین را تعقیب کرد بوده لبخندی موذیانه زد از همانهائیکه اخرش تلخ میشود و به چشمای شین دقیق نگاه کردو گفت از کدوم ...  شین مستقیما به سمت تابلوئی رفت که خیلی جذبش کرده بود  که تصویر زنی بود در لباسی قدیمی البته نه خیلی قدیمی شاید مال ۳۰ ـ ۴۰ سال پیش  به رنگ ابی نه زیاد پر رنگ نه کم رنگ که بر روی یک مبل  ابی تیره از ان مبلهای سنگین  و پشت بلند نشسته بودو دنباله ماهی مانند لباسش در پائین مبل در یک طرف جمع شده بود پشت سر ش پنجره ای بود روبه اسمان ابی تیره انگا رکه طرف های عصر باشد در واقع بجز رنگ صورت سفید زن    تمام نقاشی از تونالیته های مختلف رنگ ابی بود و زن  چشمهای درشت و غمگین وبانگاهی زنده  داشت   داشت  با لبانی که حالتی از یاس داشت و تارهای موی فرار کرده     از  بقیه موهای  اراسته اش در اطراف بنا گوش پریشان شده بود و مدالی ا بر گردن اویخته بودشین برگشت  و روبه راژان گفت من این تابلو را از همه بیشتر دوستدارم شایدم بهتر بگم این زنو

شین به راژان نگاه کرد که بدون ا نکه در صورتش حرکت اشکاری به چشم بخورد حالتش تغییر کرد و بعد از مکثی گفت این رو از روی عکس  کشیدم عکس مادرم و شین با شوق گفت چه خوب که راژان به کندی جوابداد اون اون اینجا نیست  شین با خودش فکرکرد مادر راژان احتمالا فوت شده بنابراین گفتم متاسفم نمیخواستم ناراحتتون کنم که راژان خنده اش گرفت گفت نه اشتباه نکنید مادرم زنده است منتها اون در واقع رفت بله دقیقا میشه گفت که رفت 

در همان حال صدای فریادها ی دانی پیچید توی گالری ددد بیاین دیگه حالا خوبه خودت این تابلو ها رو کشیدی اینقدر ذل زدی بهشون که این حرف باعث خنده بقیه شد   نگاه راژان جدی و شین دستپاچه شد  بنابراین رفت به سمت میزی کنار دیوار و از سماور بزرگ دو تا چای و دوبرش کیک  برداشت. در سینی گذاشت  وبا راژان به جمع دور میز پیوستند و در حالیکه طعم خوب کیک پخت قنادی (بی بی  )      را مز مزه میکرد به یاد چشمهای زن ابی پوش افتاد و گاز بزرگتری به کیک زد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام دوستان خوبم من حالم خوب هست نگران نباشید
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:52  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام دوستان خوبم منو ببخشید بخاطر ایننوشتههام ولی یک چیزی بگم میدونید من من امشب خیلی میترسم یک حس بدی دارم یک حسی فراتر از فرو رفتن تو منجلاب یک زندگی مشقت بار سراسر تحقیرو بدبختی شاید بخندید ولی نمیدونم چی بگم فکرای وحشتناکی میاد تو سرم  واقعا ترسناک یک حسی به من میگه و مطمئنم میکنه که قادر نیستم بخاطر دخترم جدا بشم ولی یک اتفاق بدی در انتظارمه یک چیزی مبهم و ترسناک امروز فهمیدم که هیچ وقت نمیتونم دخترمو بپیش یک ادم خطرناک و خشن بذارم امروز فهمیدم روحو جسمم خیل یتحلیل رفته اینقدر مریضمنمیتونماز خودم دفاع کنم و اینقدر شکنج وحشی شده که هر کاری ازش برمیاد مثلا لگد زدن به شونه من بااون پای بیحرکت و یک چیز بدتر من انگار با وجود ترس زیادمو یک چیزی تو ذهنم تکون خورده نمیدونم چی اما میدونم خطر ناکه  چمیدونم یک چیزی تو مایههای اینکه یک بلائی سرخودم یا شکنج بیارم یا مادرش همون عجوزه پیر که تازگیاتصمیم گرفته تو بازیای شکنج شرکت مستقیم کنه خدایا به تو پناه مییبرم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

   شین نگاهی تند به دانی کرد در عوض تنها لبخند تمسخر امیزی را تحویل گرفت و این جواب را که... فکر کردی این قدر احمقم که این عصر ناز بهاری را با عمو بهرام بگذرونم در حالیکه و بعد با مکثی معنا  دار مستقیم به چشمای شین نگاه کردو گفت   در حالیکه  میشه این عصرو به یک شب بیاد موندنی پیوند زد که انگار بد جوری ترسو  وحشت را در چشمهای شین دیده بود  که فوری خنده ای کردو گفت نترس کوچولو زیاده روی نمیکنم که  شین طاقت نیاوردو دست دانی را کشیدو گفت رو اومدن من حساب نکن میتونی خودت تنها بری و خوش باشی در همین   کشمکش بودند که راژان به انها رسید  ودر حالیکه عینک افتابی مشخصا گرانقیمتش را تاروی پیشانی بالا میبرد تا جاذبه چشمای ابی خالصش را ظاهر کند   جلو امد وبا صدای گرفته و خاصش  خطاب به انها گفت متاسفم  که منتظرتون گذاشتم  یک کار پیش بینی نشده در لحظه اخر.... شین دهانش را باز کرد که بگوید ما اصلا انتظار دیدن شما را نداشتیم  که دانی با حرکتی نرمو ملایم خودش را به راژان نزدیک کردو با لوندی خاصی تقریبا زمزمه کرد اصلا مهم نیست عزیزم  فقط میشه زودتر مارو ببری به نمایشگاه   راژان  گفت خوب پس راه بیفتیم بریم یک جای بهشتی ناز

راژان و دانی چند قدمی رفتند در حالیکه شین سر جایش ایستاده بود که دانی برگشت و گفت دددبیا دیگه زود باش و تند به سمت شین امدو دستش را گرفت و برد  شین خوب میدانست که ان لحظه هیچ کس اورا به زور وادار به همراهی این زوج نمیکند بلکه یک جاذبه دیگر  مسیر برگشت را بر اومیبندد

دقایقی بعد هردو در سیاهی   دلچسب وپر اسایش  ماشین شیک راژان فرو رفتند البته شین در صندلی عقب و دانی در کنار راژان که نرم وروان میراند  موسیقی بی کلام و رخوت بخشی در فضای ماشین پیچیده بود   با تمام اینها شین بد جوری دلشوره داشت و اصلا احساس راحتی نمیکرد  اما ..اما خودش نمیدانست چرا  نمیتوانست اعتراضش را بیان کند یا لااقل عذری بتراشد  خلاصه بالاخره با خودش کنار امد یک ندای درونی به شین میگفت ااا دختره امل حالا مگه چی شده انگا ردوتا مرد فراری و خرابکار دزدیدنش بزور سوار ماشین کردن این دانی که همکلاسیته این راژان بد بختم که تا حالا جز رفتار مودبانه حرکتی از ش سر نزده  اصلا تو خودتم نمیدونی چته ها شایدم حسودیت میشه شایدم بله شایدم شین در ان لحظه دلش میخواست خودش بجای دانی و حامی بجای راژان باشد   اما از انجائیکه شین هم مانند همه ادمها کمتر میتوانست با خودواحساس واقعیش رو به رو شود این افکار به دور انداخت وسعی کرد ریلکس باشد  بنابراین بیشتر در صندلی نرم ماشین فرو رفت و د ر همان حال رژ لب قهوای سلامیش را پر رنگتر کرد تا زمانیکه راژان در یکی ا زکوچه پس کوچه های فرشته پیچیدو رو به روی یک خانه دو طبقه با نمای  اجر سنتی ایستاد   و همه با هم  به طبقه هم کف ساختمان که گویا یک نمایشگاه بر پا شده بود رفتند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:15  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین با عجله خودش را به تجریش رساند و بعدپیاده تا میدان قدس وبعد  از ان سرازیری به سمت دانشگاه را طی کرد

 

   شین در ان زمان  ذره ای  هم به شال گیپورو مهرشاد فکرنمیکرد در اان لحظه تمام فکرو ذهنش دیدار حامی تو  در تک کلاسی بود که با هم داشتند

  پیش خودش فکر میکرداخ لعنت به این دم دری ها که ادمو کنترل میکنن اونوقت مجبور میشی  یواشکی و با عجله تو دستشوئی دانشگاه خودتو ارایش کنی اونم زیر چشم کنجکاو چندنفردیگه که اومدن....

 چقدر خوب میشد حامی اونو با اون ارایشای تمام و کما ل میدید نه یک دختر تپل خسته و رنگ ورفته

ولی خوب اشکا ل نداشت تولد دانی در پیش بودو تو اون سفر چند روزه فرصتهای زیادی برای دلبری و ناز داشت

ولی بدترین قسمت کار بالا رفتن ا زکوه بود شاید شین میتونست با هزارزحمت و  بد بختی تا از غال چال بره و لی رفتن بالا از یک کوه بلند نه عمرا درتوان او نبود تازه فکرشو بکن چقدر عرق میکردو پوستش میسوخت که اصلابهش نمیامد   صورت شین همیشه باید سفید یکدست بود بدون هیچ قرمزی

 ولی اشکالی نداره حالا یکماه تااون موقع باقیه تا حالا که ۸ تا کم کردم شاید تااون موقع هم ده تا کم کنم ۷... ۸ بارم کوه برم اماده میشم اره درست میشه غصه نخور  در همین  حال و هوا و راه رفتن در این دنیای  خیالی بود  که رسید دم دانشگاه نا خوداگاه دستش به سمت مقتعه اش رفت وانراجلو کشید   و داخل شد به ورودی دانشکده نرسیده بود که حامی را با یکی دوستانش دید  اخ خدای من

 نا خوداگاه دستش به سمت سینه اش روی قلبش رفت   خدای من این عشق دست نیافتنی چه درخشان بود و چقدر خواستنی برای اولین بار  شین ارزو کرد که ایکاش نیمی از عمرش را میدادو میتوانست به سمتش بدود ودر پناه ان بازوان قدرتمندو ورزیده طلائی  باشد      در همان حال و احوال شیفتگی بود که یک دفعه دستی به پشتش خوردو در گوشش نجوا کرد خیلی جیگره نه  ....که شین یکه خورد و صورت سبزه جذاب دانی با سری کج کرده و یک ژست پسرانه در برابرش ظاهر شد و ناخوداگاه هردو دوست به صدای بلند خندید ند  وشین با اینکه در ان لحظه خاص لفظ جیگر با ان که در کلاسش نبود بهش خیلی مزه داده بود با ناز وپرکشش گفت ای بد جنس    که دانی  گفت غلط کردی از خدا م میخواد ... یک لحظه سکوت و بعد دانی دقیق به شین نگاه کرد   و گفت شین همیشه بخند نمیگم خند ه ات  خیلی قشنگه اما بعد که تموم میشه وشیرینی شادی تو چشمات میمونه خیلی خوشگلتر میشی همیشه شاد باشو وبخند   شین با شنیدن این تعریف صادقانه دانی یک هو دلش ریختو احساس کرد چقدر دانی رو    دوست داره

 و یک لحظه او را به جا ی خواهر نداشته اش دید

شین و دانی بعد از اتمام کلاس یک تاکسی دربست گرفتندو رفتندبه سمت خانه ی دانی  اخر قرار داشتند بعد از یک استراحت مختصر با هم برای اسم نویسی به  کلاس ورزش بروند یک جائی حوالی سید خندان    وقتی رسیدند خانه از در که وارد شدن مادر دانی رادیدندکه مثل همیشه شیک و خونسرد با موهای پیچیده و شلوار سفید تنگ و تاپ مشکی خود را جوانتر از سنش  اراسته بوداو سلام سردی به هردوی انها کردو برخلاف همیشه که  میپرسید نهار خورده اند یا نه فوری رفت داخل اشپزخانه و فوری شین احساس خطر کردو از دانی پرسید چیزی شده مامانت از من ناراحته ودانی بانگاهی که نه تاییدو نه نفی در ان بود گفت ا ی حالا چیزی نیست و رفتند در اطاق دانی که جالبترین شلوغترین و جذابترین اطاق دنیا بود برای شین و طبق معمول دانی روی تخت و شین روی کاناپه زهوار دررفته اما بسیار راحت اطاق ولو شدند  و خوب فوری هم یک نوار از گوگوش گذاشتند تو همان عوالم بودندو داشتند درباره ی رفتن به کلاس ورزش و تطبیق ا با کلاسای دانشگاه و بررسی میکردند که مادردانی بی مقدمه درراباز کردو بی انکه اعتنائی به شین بکند گفت دانی ساعت ۶ قراره بریم خونه عمو بهرام اینا حواست که هست  در که بسته شد شین نگاهی به دانی کرد اما حسی از عذر خواهی یادلجوئی در ان نبود شین بخوبی میدانست که خود خداهم اگر دانی نخواهدنمیتوانداو.را مجبور به رفتن جائی بکند و تقریبا نیم خیز شدو گفت دانی بهتره اسم نویسی رو بذاریم برای روز دیگه فکر کنم مزاحمم که دانی انگار تازه به خودش امده باشه راحت گفت نه باهم میریم اسم مینویسم بعدشم من میام خونه حاضر میشم  وباهم بلند شدند که بروند شین خواست خداحافظی کند که دید مادردانی در اطاقشرا  که نیمه بازبود   با حرکت دستش بست که قدرت هرنوع خداحافظی رااز شین گرفت ..... وارد سالن بدن سازی که شدند شین میخواست دق کندا زخودش خجالت میکشید بابا اینجا جای او نبود باید میرفت  کلاسیکه چندتا دختر چاقالوو چند زن خپلو باشند ثبت نام میکرد   که بهخودش مسلط شدو گفت منم تلاش میکنم عین اونامیشم خلاصه پول رادادندو طرز کار بادستگاها ررایاد گرفتند

موقع برگشت وقتی در  کافی شاپ فلفل سبز  پاساژونک  داشتند قهوه تلخ با بیسکوئیت ساقه طلائی میخوردندو دختر پسرای در حال راندوو رو دید میزدند دانی یک دفعه برگشت  گفت شین میدونی مامانم ازتو بدش میاد اصلا خوشش نمیاد من بادخترای چاق بگردم میگه دوستدارم بادخترای فعال و خیلی درسخون بگرد ی اون میگه تو مجبوری مهربون باشی چون توچاقی اون میگه تو جز خوشگلی هنری

 ندار ی و شین عین یک ماهی با دهان باز به سخنان بسیار مهربانانه دانی گو ش میداد و نمیتوانست تشخیص بدهد که ایا واقعا این  دانی هست که دارد حرف میزند یا نه..خلاصه بعد از تمام این حرفا دانی با گفت   یک کلمه از اینا حر ف من نیست و تازه پدر میگه که تو تپلی هیکلت برای یک سفر پر از کوهنوردی و پیاده روی مناسب نیست

 

شین گفت باشه هرجور میل خانوادته اگه بخو.ای من نمیام که دانی یک دفعه گفت ای احمق اونا گفتن حالا مگه من گوش میدم  بعدا زا این صحبتها شین بلند شد که برود که دانی گوشه یمانتویش راگرفت وگفتکجا خانم خوشگله شین ارام و تسلیم گفت مگه نمیخواستی بر ی خونه عمو بهرامت  دانی خندیدو گفت بیا بریم دم در پاساژ الان عمو بهرام میاد دنبالمون که هردو مدتی دم در منتظر نمانده بودند که یک پاجرو یمشکی شیک جلوی در پاساژ متوقف شدو یک پسر بسیا رخوش تیپو شیک پوش ا زان پیاده شد  شین اول اورا نشناخت ولی همینکه عینک افتابیشرابرداشت شین چشمهای ابی درخشانش را به یاداورد  بله همان پسر هنرمندو سفالگر دوست پسر دانی بود  .........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:40  توسط اندیشه فرزانه  | 

   شین با عجله خودشو میرسونه تجریشو بعدپیاده تا میدون قدس وبعد سرازیری به سمت دانشگاه

هی پیاده میره و جلو تاکسیا رو میگیره نه پیدا نمیشه عمرا هم که اهل تاکسی سوار شدن یک نگاهی

ازه مگه شین نمیخواد لاغر بشه هیچی بهتر از پیاده روی نیست اونم تو مسیر سرازیری به ساعت

میندازه و تصمیم میگیره پیاده بره اصلا شین از سرازیری خوشش میاد   شین الان یک ذره هم به شال

گیپورو مهرشاد فکرنمیکنه در اون لحظه تمام فکرو ذهنش دیدار حامی تو تک کلاسیه که باهاش داره

  پیش خودش فکر میکنه اخ لعنت به این دم دریا که ادمو کنترل میکنن ادم مجبوره یواشکی و با عجله تو

دستشوئی دانشگاه خودشو ارایش کنه اونم زیر چشم کنجکاو چندنفردیگه که اومدن....

پیش خود ش میگه چقدر خوب میشد حامی اونو با اون ارایشای تمام و کما ل میدید نه یک دختر تپل

 

خسته و رنگ ورفته

ولی خوب اشکا ل نداشت تولد دانی در پیش بودو تو اون سفر چند روزه فرصتهای زیادی برای دلبری و ناز داشت

ولی بدترین قسمت کار بالا رفتن ا زکوه بود شاید شین میتونست با هزارزحمتو  بد بختی تا از غال چال بره و لی رفتن بالا از یک کوه بلند نه عمرا درتوان او نبود تازه فکرشو بکن چقدر عرق میکردو پوستش میسوخت که اصلابهش نمیامد   صورت شین همیشه باید سفید یکدست بود بدون هیچ قرمزی

 

پیش خودش گفت حالا یکماه تااون موقع باقیه تا حالا که ۸ تا کم کردم شاید تااون موقع هم ده تا کم کنم ۷ ۸ بارم کوه برم اماده میشم اره درست میشه غصه نخور  تو همنیو حال و هوا و راه رفتن تو این دنیای  خالی بود  که رسید دم دانشگاه نا خوداگاه دستش به سمت مقتعه اش رفت واونو جلو کشید   و داخل شد به ورودی دانشکده نرسیده بود که حامی را با یکی دوستانش دید  اخ خدای من نا خوداگاه دستش به سمت سینه اش روی قلبش رفت   خدای من این عشق دست نیافتنی چه درخشان بود و چقدر خواستنی بود  برای اولین بار در عمرش شین ارزو کرد که ایکاش نیمی از عمرش را میدادو میتوانست به سمتش بدود ودر پناه ان بازوان قدرتمندو ورزیده طلائی  باشد      در همان حالو احوال شیفتگی بود که یک دفعه دستی به پشتش خوردو در گوشش نجوا کرد خیلی چیگره نه  ....که شین یکه خورد و صورت سبزه جذاب دانیبا سری کج کرده و یک ژست پسرانه در برابرش ظاهر شد و ناخوداگاه هردو دوست به صدای بلند خندید ند  وش ین با اینکه در ان لحظه خاص لفظ جیگر با ان که در کلاسش نبود بهش خیلی مزه داده بود با ناز وپرکشش گفت ای بد جنس    که دانی غلط کردی از خدا م میخواد  یک لحظه سکوتو بعد دانی دقیق به شین نگاه کرد   و گفت شین همیشه بخند نمیگم خند ه ات  خیلی قشنگه اما بعد که تموم میشه وشیرینی شادی تو چشمات میمونه خیلی خوشگلتر میشی همیشه شاد باشو وبخند   شین با شنیدن این تعریف صادقانه دانی یک هو دلش ریختو احساس کرد چقدر دانی رو    دوست داره

 و یک لحظه او را به جا ی خواهر نداشته اش دید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:48  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین همچنان شال بسر در اطاق دور خودش چرخ میزد  و با موسیقی دلچسبی که در فضای اطاق موج میزد برای خودش رویا میبافت  مهرشاد پسر خوبی بود و نا گفته پیدا بود شین را پسندیده  پزشک بود و همکار پدر.. مذهبی بودو دلخواه مادر.. دوست بود ورفیق برادر..   اما...  اما یک جای کار ایراد داشت قیافه بد جنسو خشکه مقدس مادر بلوند جوان مادر مهرشاد که با کینه توزی روی ریمل غلیظ مژه ها  و ناخونای لاک زده پایش که از ورای جوراب نایلون مشکی پیدا بود  دوخته شده بود و ان خواهریکه معلوم بود بقدر کافی همراه مادر هست تا زور ازمائی با عروسی ناز پرورده  وغیر مذهبی چون شین را اغاز کند....ایا شین مسئله اش این بود دقیق تر فکر کرد نه .... ایراد جای دیگر بود که یک دفعه تصویر طلائی و تمام و کمال حامی تمام اطاق را پوشاند   و عشقی که تا بحال مجال ان را نیافته بود که همپای خیالات زود گذر شین حرکت کند به مقصد رسیدو خودش را فریاد کرد شال گیپور... چشمان روشن نجیب مهرداد همه سوختندو خاکستر شدند و شین یک دفعه روی تخت نشست

بله  این کابوس حقیقت داشت شین شین نمیتوانست خودش را گول بزند او عاشق حامی بود

عقلش به پای دلش افتاده بود شین شین بچگی نکن اخه اون پسر حتی تورو بدرستی نمیشناسه اخ چرا احمق شدی اون هیچ علاقه ای به تو نداره تازوده برگردو پاتو از این باتلاق بیرون بکش  اما عشق با چهره زیباو خونسرد ارام در لبه پرتگاه ایستاده بودو مغرورانه شین عاقل را مینگریست و اخر با تلنگری اورا به قعردره پرتاب کرد

 

با کشته شدن شین عاقل شین عاشق دیوانه وار بسوی ایینه رفت نه نه او دیگر زیبا نبود صورتش   شیک .و مانکنی نبود تنها تپل و اندکی دوستداشتنی بود  و ا زهمه بدتر اندامش خداوندا او با چنین بازوهای چاقی جرات کرده خیال پسر

خو شتیپی چون حامی را به ذهن خود راه بدهد  نگاهش از روی پلکهای خوابیده چشمان غمگینش روی گونه های سرخ و تپلش سر خوردو روی لبهای بچه گانه که حالا باتاسف جمع شده بودند توقف کرده کمی روی گردن بلندو سفیدش  بالاو پائین رفت و  ناگهان کمی عقب تر  رفت و تمام اندامش را بادیدی انتقاد امیز نگریست  نه نه  این کمری که به هیچ وجه باریک بشمار نمی رفت و اندامی که هرگز به پای دخترانی چون ساغرو مینا نمیرسید اخ شین شین نه تو هیچ شانسی نداری

ساعتی بعد وقتی  مادر شین  که تازه از سفر برگشته بوددر اطاق را باز کرد شین تپل را باموهای اشفته و کتاب در دست خوابیده دید   کمی جلوتر پوست یک عدد کیت کت بالای کشوی تختوابش دیده میشد موقعیکه مادر اهسته میخواست اطاق راترک کند پایش به چیزی گیر کرد برداشتو بلند کردو نگریست یک شال گران قیمت گیپور بود شالی بزرگ و زیبا  مادر با خودش زمزمه کرد دختر شلخته من پیپی جوراب بلند چاقالو بازم شکلات خورده .............

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

هفتمین روز در گذشت پدر فرزاد بود  در این مدت شین و  شاهین و مهرشاد حسابی کا رکردندو خسته شدندو سعی کردند  مراسم پدر فرزاد خوب و ابرومند برگزارشود  وحالادیگر اخرین ساعات شب بود  و همه خسته و کوفته بعداز رفتن میهمانهاو شستن ظرفهای شام به انبوه پشتی ها که حالا رو هم سوار شده گوشه اطاق بود تکیه دادندالبته یک میهمان غیر منتظره هم به ان جمع اضافه شده بود دانی که بالاخره خودش رادر مراسم دخالت داد     فرزاد خیلی ناراحت بود میگفت جداازاینکه این روزها  روزهای فوت پدرم بود ولی من واقعا ساعتهای خوبی داشتم از فردا هر کدومتون میرین سر کارتونو منو تنهامیذارین 

ودادوبیدادوانکار بچه هادرامدکه اصلااینطورنیست ودر حالیکه همه میدانستند همینطور خواهدشد

دانی هم بدقت همه چیز را زیر نظر داشت و شین میدانست که فردا تمام این حرکات و رفتار خوراک مسخره بازیهای دانی خواهدشد

ان شب وقتی که همه داشتند خداحافظی میکردند مهرشاد شین را صدا کرد و یک بسته به او داد شین تعجب کرد این چیه ومهرشادترسیده گفت نه اینجا باز ش نکن باشه شین گفت باشه و نگاه هردوشون توتاریکی درخشید

توی ماشین دانی بسته راازدست شین قاپیدو چراغ ماشین را روشن کرد و بسته را با زکرد  یک چادر گیپور مشکی اعلا بود*******

 

 دانی توی  ماشین ساکت رانندگی میکرد  قیافه ا ش متفکرو کمی هم عصبی به نظر میرسیدو شین همچنان به دلیلی که نمیدانست پارچه چادری گیپور مشکی رانوازش میکرد یک دفعه یاد قیافه مادرمهرشاد افتاد که برای هفتم پدر فرزاد به مسجد امده بود زنی میانسال بورو خوشگل که معلوم بود زود ازدواج کرده است از ان زنهای مواز ماست کش خشکه مقدس بازاری خواهر بزرگ مهرشادهم که یک دختر ۱۷ ساله بود که گویا تازه نامزد کرده بود  هم همراه مادرش بود خوب  یادش امد که چطور موقع تعارف کردن خرماو حلوا با دقت براندازش کرده بودبا عیبجوئی به موهای اراسته ومش کرده مژه های بلند ریمل زده اش ولباس طوری سینه بازش وناخنهای لاک زده از  زیر جوراب نایلون نگاه کرده و بعد از این همه موشکافی با بدجنسی خاصی که ریشخندی دران پنهان بود پرسیده بود  شما خانم شین هستین خواهر اقا شاهین .... شین گرمو با محبتی که میتوانست سراغاز یک صحبت گرم و دوستانه باشد جواب داد بله و زن بی ادب تنها به این پرسش اکتفا کردو دیگر به شین محل نگذاشت و شین ماتش برد  شین مطمئن بود این هدیه کا رمادر مهرشاد نیست 

یک دفعه دانی با عصبانیت گفت  

خب چی شد میخوای زن این پسر داهاتی امل بشی

شین ـمن

دانی ـ نخیر پس من

شین ـ تو خودت بهتر میدونی که من عاشق کس دیگه هستم

دانی ـ خوب پس چرا از سر بازش نمیکنی  

  

شین رنجیده گفت مگه حالا چی شده دانی

دانی ـ ببین من صدای زنگ خطرومیشنوم بهت بگم حواست باشه

شین- دانی تو خودت همین چندوقت پیش میگفتی باید از زندگیت لذت ببری باادمایی که اطرافتن همراه شو خوب مهرشادم یکی از اوناست تازه تو منو نمیشناسی من نمیتونم همزمان عاشق دونفر بشم

دان یـ عشق کدومه مثلاتوالان فکر میکنی عاشق حامی هستی قول میدم اگه حامی همین فردا بهت ابراز علاقه کنه از چشمت میفته و برات کمرنگ میشه میدونی شین تو باوجود ظاهر ارومی که داری اهل سلطه گری هستی تو یک بچه لوسی که تایید همه رو میخوادو حالام  میخوای امضای خوشتیپ ترین پسر دانشگاهم بیاد پای تایید نامت  اصلا تو فکر کردی چطور میخوای با حامی زندگی کنی خودتم میدونی که خانواده تو همچین ادمیرو قبول ندارن قبول کن شین تو بخاطر تیپو قیافه عاشق حامی شدی تو کی باهاش حرف زدی کی به افکارش پی بردی

شین با صدائی که تبدیل به فریاد شده در حالیکه حرف دانی بدجور بهش درد کرده ناخوداگاه گفت دکمانی تو همه رو بااون معیارای احمقانت. و فلسفه جن   سیت میسنجی نه...... من بخاطر قیافه از حامی خوشم نیومده من از نجابت و  ارومیش و حسیکه برام ارامبخش بود خوشم اومد  تو خودت از عشق چیزی نمیفهمی  همه چیز برات در لذت خلاصه میشه.....شین  به محض پایان گرفتن حرفهایش پشیمان شد و در امتداد پشیمانی از حرص ودرماندگی گریه اش گرفت پیش خودش با تحقیر میاندیشد چراباید کسیرودوست داشته باشم اینقدردور وبخاطرش خوار بشم وبدجوری هم از رک گوئیش وجدان دردگرفته بود

ولی تمام مدت  که شین دادوبیدادمیکرد. دانی باخونسردی خاص خودش نگاه  میکرد وعاقبت با لحن بی اعتنائی گفت اهان همین حرفابودکه  خیلی وقت تودلته ومیخاستی به من بگی مخصوصا ازروزی که باهم رفتیم پیش راژان اره....... نه خوبه راه افتادی اونبره معصوم کم کم داره راه دفاعو یاد میگیره

بعد جلوترامد وبا ژستی خاص صورتش را نزدیک شین برد  و گفت ولی حواست باشه اگه یک جائی میخوای با حرفای قاطعت یکی رو منکوب کنی طاقت عواقبشم داشته باش  تو ادمی نیستی که جدی حرفشو بزنه و پاش وایسه همین الانم داره اشکات درمیاد نه اشکال نداره خوشگله این دفعه ندیده میگیرم ولی حواست باشه دیگه تکرار نکنی تو که نمیخوای با پلنگ دربیفتی********

 

شین که به خانه رسید اولین کاریکه کرد این بود که شال گیپور هدیه مهرشاد را روی سرش امتحان کند طبق عادت همیشه دستش را لابه لای موهای بلند و مجعد ژولی پولیش فرو بردو بالای سرش به شکلی عجیبو غریب جمع کردو مقداری راهم کنار گوشهایش ریخته مدل جمع و ریخته خود شین هم میدانست همیشه با این جمع های نامنظم بسیار زیباتر از موقعی هست که ارایشگرهای نابلد قالبی ان شینیونهای اتو کشیده را روی سرش درست میکردند 

شال گیپور را روی بلندای موهای جمع شده اش سوار کرده و ان را روی پیشانی پائین کشید تاسایه  نقشهای طوری ان روی صورتش بیفتد و   مثل چهره زنهای زیبای  فیلمهای قدیمی مرموز شود همزمان با نگریستن به ایینه و انعکاس درخشان چشمها در ایینه و لذتی که مانند هم دختر جوان و غم ندیده از زیبائیش میبرد چهره نجیب و زیبای مهرشاد در مقابل چشمانش امد و لبخندش پررنگ تر شد  به یاد نگاههای پر کشش ومهربانانه اش افتادو قلبش کمی ناارامی کرد  به بدنش کمی کشو قوس داد انگار ناخود اگاه تمرین دلبری میکردو بعد انگار از هجوم افکار شیطانی خود خجالت کشیده باشد لبهای زیبای برجسته و ب وس ه خواهش را بچه گانه به دندان گرفت  اخ.. شین.. شین جوان ..دنیا را چه زیباو ساده میدید...............

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستان  خوبم عزیزاننم  مرا ببخشید من رو انا که همیشه برای شما خبر های بد دارد اخ که دل خودم هم میگیرد

این روزا که با پای اتل بسته توی هال کوچیک خونه میشینمو به وراجیههای بی هدف دوستان شکست خورده خودم گو ش میدهم دلم با انها نیست  حتی به گل هم فکرنمیکنم   تنها به خودم  نه من نمیخوام یک شکست خورده باشم  نه نه من نمیخوام باور کنم داستان زندگیم بقول گوگوش به همین تلخی و سختی باشه نه  نه مگه میشه این همه بلا سر یک نفر بیاد اونم ادمیکه جرمش تنها مهربونیشه

نمی تونم باور کنم  امروز زنگ زدم اداره به میم کار داشتم اخه برنامشو ننوشته بودم

ماشا الله اینقدر حواس جمعه که نگو  دیروز زنگ زدم به موبایلش  برای اولین بار سه زنگ که خورد برنداشت   گفتم به جهنم ادمیکه خودش بی حواسه به من چه چرا همیشه من باید حواسم باشه به همه چیز کی از چی خوش میاد چی خوشحالش میکنه  چی ناراحتش میکنه   اصلا دوسش دارم به جهنم  که دارم به درک اخ چقدر غصه بخورم از بیعشقی از بد بختی   اخ خدا بذار این انا بره  دیگه خسته شد بخدا چرا میخوام همیشه خوب بمونم بذار بدو بی اهمیت بشم   ولی مگه دلم طاقت اورد دوباره صبح زنگ زدم نه قصه میم نیست این داستان یک جوری دل خودمو بند کرده  خلاصه هیچی گنگ خواب دیده  خیلی این اسم بهش میاد  گوشی بر داشته ای وای راست میگین ما دیروز برنامه داشتیم  خوب چرا نیومدین  منم گفتم بنده پام در رفته الانم پام تو اتله بهاین زودیم نمیام  میگه ای دادو بیداد   گفتم ففردا میارم خدمتتون  بیاد گوگوش دوست بیچارم بیاد دم در قصه رو بگیره بده خدمت اقا   یکی از دوستام میگفت خوب شد پات اینجوری شد الان قدرتو میدونن گفتم به همین خیال باش اعلامیمو هم بزنن تو این اداره نه میم نه هیچ کس دیگه نمیفهمه

یک چیز بد دوستم همین که با تلفوناش دیونم کرده شوهر بیشرفشم خیلی از من خوشش میاد از اون بی ..........است امروز گفت ما که شانس نداریم اکه یک دوستم داشتیم از ما دفاع نمیکرد مثلا همنی میم اصلا دش میاد از تو دفاع کنه  منم گفتم حالا چرا اونو مثال زدی خیلی بدم اومد  گفت مثا ل زدم  از ایندوستائیکه تو مثال متلک  میپرونن بدمیاد  اصلا من برای چی دلم تنگ شده فقط برای مردم نه برای این همکارای مزخرف یا مدیریت خلاقیت کش برای هیچ کدوم دلم تنگ نمیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام بچه ها نمیخوام ناراحتتون کنم خوب روز سه شنبه بعد از اینکه معاون اون حرفا روز د منم رفتم خونه زنگ زدم به پردیس اسباب اثاثمو ریختم تو یک کوله پشتی با گل زدیم رفتیم خونه پردیس که شوهرش تو یک شهر دیگه فوق تخصص میخونه  خود پردیسم دکتره خوب شکنجم طبق معمول خیلی استقبال کرد بگذریم خیلی خوش گذشت به گلو کمی تا قسمتی هم به من میدونین که کارمو چقدر دوست دارم خوب شنبه شد رفتم سر کا رمدیرم گفت تا حدی موفق شده نظر اون ادم پلیدو مزخرفو برگردونه اما باید خیلی از این به بعد حواسم باشه و حالا ماجرای بعدی

 

 عصر شنبست گل بهونه گرفته دم افطاری مداد گلی میخواد با جوراب نازک سفید از صبح راستی بچه ها یک اعتراف  بهتون نگفته بودم من یک عادتی دارم همیشه اهنگ میذارم بعد هی تو اطاق با ریتم  اهنگ این.ورو اونو رمیرم چیزی یک بین رقصو راه رفتن کلی خیالای خوشگل واسه خودم میبافم همه اتفاقائیکه دوست دارم برام اتفاق بیفته رو تو ذهنم کلیپ میکنم صحنه هاشو مجسم میکنم اینم یک جور اعتیاده و چون وزنم سنگینه این حرکات موزون در دراز مدت به پاشنه پام ضربه زده

خلاصه ما بااین دختر رفتیم بیرون خوب حواسم که پرت پام تو یک فرو رفتگی خیابون رفت یککم درد گرفت اهمیت ندادم اومدم خونه دیدم شمرم اومده شمر همون شکنجه  که من پودر میخوام   پام سوخته  منم دیدم گیره پا شدم با همون پا به راه رفتن که یک هو پا از کا رافتاد با اجازتون بیحرکت دیگه فردا صبحش روویلچر تو راهرو بیمارستان  جالبه همون بیمارستانیکه بارها برای برنامههام اونجا رفته بودم توهموناورژانس با استفاده از موقعیت شوهرمو پدرم کلی برنامه تهیه کرده بودم ا زحخوددکتریکه برام عک سنوشت مصاحبه گرفته بودمواینبار مریض من بودم این همه زحمتا رو کشیدم که یک عوضیکه معلومنیست چرا بیاد بگه این خانم دیگه با ما همکار ینکنه اقا بد جوری بغضه پیچیده بود تو گلوم نگاه مبهوتو بی حا ل مریضای فقیر مثل پتک میخورد تو صورتم  ماشالا دکت رمتخصصم نبود شکنج رفتاز تو اطاق عمل دکترو کشید بیرون اونم گفت گچ بگیرن موقعیکه اتل میبستن زا رزار میزدم زیر گریه مرده گفت چه ناز نازی خانم دکترا همشون اینطورین اون بیچاره نمیدونست من دارم برای کارم که مطمئنم با این غیبت طولانی ازدستم میره گریه میکردمداستان مذهبیمم نفرستادم واسه میم یک زدو سه زنگ زدم به موبایلش واسه اولین بار برنداشت  منم قطع کردم همشون به جهنم برام دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:18  توسط اندیشه فرزانه  |