هفتمین روز در گذشت پدر فرزاد بود در این مدت شین و شاهین و مهرشاد حسابی کا رکردندو خسته شدندو سعی کردند مراسم پدر فرزاد خوب و ابرومند برگزارشود وحالادیگر اخرین ساعات شب بود و همه خسته و کوفته بعداز رفتن میهمانهاو شستن ظرفهای شام به انبوه پشتی ها که حالا رو هم سوار شده گوشه اطاق بود تکیه دادندالبته یک میهمان غیر منتظره هم به ان جمع اضافه شده بود دانی که بالاخره خودش رادر مراسم دخالت داد فرزاد خیلی ناراحت بود میگفت جداازاینکه این روزها روزهای فوت پدرم بود ولی من واقعا ساعتهای خوبی داشتم از فردا هر کدومتون میرین سر کارتونو منو تنهامیذارین
ودادوبیدادوانکار بچه هادرامدکه اصلااینطورنیست ودر حالیکه همه میدانستند همینطور خواهدشد
دانی هم بدقت همه چیز را زیر نظر داشت و شین میدانست که فردا تمام این حرکات و رفتار خوراک مسخره بازیهای دانی خواهدشد
ان شب وقتی که همه داشتند خداحافظی میکردند مهرشاد شین را صدا کرد و یک بسته به او داد شین تعجب کرد این چیه ومهرشادترسیده گفت نه اینجا باز ش نکن باشه شین گفت باشه و نگاه هردوشون توتاریکی درخشید
توی ماشین دانی بسته راازدست شین قاپیدو چراغ ماشین را روشن کرد و بسته را با زکرد یک چادر گیپور مشکی اعلا بود*******
دانی توی ماشین ساکت رانندگی میکرد قیافه ا ش متفکرو کمی هم عصبی به نظر میرسیدو شین همچنان به دلیلی که نمیدانست پارچه چادری گیپور مشکی رانوازش میکرد یک دفعه یاد قیافه مادرمهرشاد افتاد که برای هفتم پدر فرزاد به مسجد امده بود زنی میانسال بورو خوشگل که معلوم بود زود ازدواج کرده است از ان زنهای مواز ماست کش خشکه مقدس بازاری خواهر بزرگ مهرشادهم که یک دختر ۱۷ ساله بود که گویا تازه نامزد کرده بود هم همراه مادرش بود خوب یادش امد که چطور موقع تعارف کردن خرماو حلوا با دقت براندازش کرده بودبا عیبجوئی به موهای اراسته ومش کرده مژه های بلند ریمل زده اش ولباس طوری سینه بازش وناخنهای لاک زده از زیر جوراب نایلون نگاه کرده و بعد از این همه موشکافی با بدجنسی خاصی که ریشخندی دران پنهان بود پرسیده بود شما خانم شین هستین خواهر اقا شاهین .... شین گرمو با محبتی که میتوانست سراغاز یک صحبت گرم و دوستانه باشد جواب داد بله و زن بی ادب تنها به این پرسش اکتفا کردو دیگر به شین محل نگذاشت و شین ماتش برد شین مطمئن بود این هدیه کا رمادر مهرشاد نیست
یک دفعه دانی با عصبانیت گفت
خب چی شد میخوای زن این پسر داهاتی امل بشی
شین ـمن
دانی ـ نخیر پس من
شین ـ تو خودت بهتر میدونی که من عاشق کس دیگه هستم
دانی ـ خوب پس چرا از سر بازش نمیکنی
شین رنجیده گفت مگه حالا چی شده دانی
دانی ـ ببین من صدای زنگ خطرومیشنوم بهت بگم حواست باشه
شین- دانی تو خودت همین چندوقت پیش میگفتی باید از زندگیت لذت ببری باادمایی که اطرافتن همراه شو خوب مهرشادم یکی از اوناست تازه تو منو نمیشناسی من نمیتونم همزمان عاشق دونفر بشم
دان یـ عشق کدومه مثلاتوالان فکر میکنی عاشق حامی هستی قول میدم اگه حامی همین فردا بهت ابراز علاقه کنه از چشمت میفته و برات کمرنگ میشه میدونی شین تو باوجود ظاهر ارومی که داری اهل سلطه گری هستی تو یک بچه لوسی که تایید همه رو میخوادو حالام میخوای امضای خوشتیپ ترین پسر دانشگاهم بیاد پای تایید نامت اصلا تو فکر کردی چطور میخوای با حامی زندگی کنی خودتم میدونی که خانواده تو همچین ادمیرو قبول ندارن قبول کن شین تو بخاطر تیپو قیافه عاشق حامی شدی تو کی باهاش حرف زدی کی به افکارش پی بردی
شین با صدائی که تبدیل به فریاد شده در حالیکه حرف دانی بدجور بهش درد کرده ناخوداگاه گفت دکمانی تو همه رو بااون معیارای احمقانت. و فلسفه جن سیت میسنجی نه...... من بخاطر قیافه از حامی خوشم نیومده من از نجابت و ارومیش و حسیکه برام ارامبخش بود خوشم اومد تو خودت از عشق چیزی نمیفهمی همه چیز برات در لذت خلاصه میشه.....شین به محض پایان گرفتن حرفهایش پشیمان شد و در امتداد پشیمانی از حرص ودرماندگی گریه اش گرفت پیش خودش با تحقیر میاندیشد چراباید کسیرودوست داشته باشم اینقدردور وبخاطرش خوار بشم وبدجوری هم از رک گوئیش وجدان دردگرفته بود
ولی تمام مدت که شین دادوبیدادمیکرد. دانی باخونسردی خاص خودش نگاه میکرد وعاقبت با لحن بی اعتنائی گفت اهان همین حرفابودکه خیلی وقت تودلته ومیخاستی به من بگی مخصوصا ازروزی که باهم رفتیم پیش راژان اره....... نه خوبه راه افتادی اونبره معصوم کم کم داره راه دفاعو یاد میگیره
بعد جلوترامد وبا ژستی خاص صورتش را نزدیک شین برد و گفت ولی حواست باشه اگه یک جائی میخوای با حرفای قاطعت یکی رو منکوب کنی طاقت عواقبشم داشته باش تو ادمی نیستی که جدی حرفشو بزنه و پاش وایسه همین الانم داره اشکات درمیاد نه اشکال نداره خوشگله این دفعه ندیده میگیرم ولی حواست باشه دیگه تکرار نکنی تو که نمیخوای با پلنگ دربیفتی********
شین که به خانه رسید اولین کاریکه کرد این بود که شال گیپور هدیه مهرشاد را روی سرش امتحان کند طبق عادت همیشه دستش را لابه لای موهای بلند و مجعد ژولی پولیش فرو بردو بالای سرش به شکلی عجیبو غریب جمع کردو مقداری راهم کنار گوشهایش ریخته مدل جمع و ریخته خود شین هم میدانست همیشه با این جمع های نامنظم بسیار زیباتر از موقعی هست که ارایشگرهای نابلد قالبی ان شینیونهای اتو کشیده را روی سرش درست میکردند
شال گیپور را روی بلندای موهای جمع شده اش سوار کرده و ان را روی پیشانی پائین کشید تاسایه نقشهای طوری ان روی صورتش بیفتد و مثل چهره زنهای زیبای فیلمهای قدیمی مرموز شود همزمان با نگریستن به ایینه و انعکاس درخشان چشمها در ایینه و لذتی که مانند هم دختر جوان و غم ندیده از زیبائیش میبرد چهره نجیب و زیبای مهرشاد در مقابل چشمانش امد و لبخندش پررنگ تر شد به یاد نگاههای پر کشش ومهربانانه اش افتادو قلبش کمی ناارامی کرد به بدنش کمی کشو قوس داد انگار ناخود اگاه تمرین دلبری میکردو بعد انگار از هجوم افکار شیطانی خود خجالت کشیده باشد لبهای زیبای برجسته و ب وس ه خواهش را بچه گانه به دندان گرفت اخ.. شین.. شین جوان ..دنیا را چه زیباو ساده میدید...............