تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

دوستان عزیز و مهربانم بالاخره حسادتهاو تنگ نظریهای یک عده ادم پلید کار دستم داد انهائی که از واقعیت زندگی من بی خبرنو فکر میکنند من همسر نازپرورده و مغرور یک پزشک ثروتمندم که در زندگی کاری به جز عشوه ونازو دلبری ندارم بگذریم چه بگویم  دیروز مدیر سازمان به بهانهای واهی حکم قطع ارتباط من را زده اقا اگه بدونینی من چه گریه ها کردم چشمام شده یک کاسه خون ورم کرده وای ناجور البته معاون میدر گفته من نمیذارم یک نیروی مستعدو کوشا رو ازم بگیرن  ولی خوب نمیدونم چی بشه اما احتمالش هست کارمو ازدست بدم  فعلا خیلی ناراحتم کاریم از دستم بر نمیاد نه پارتی دارم نه چیزی ازاین کرارا تو سازمان ما زیاد میکنن مهمم نیست طرف چقدر در اوج باشه راحت مثلا ما از تو خوشموننمیاد تموم میشه میره نمونشم دیدین
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

تصور كنيد مردي در سامرا در شبي از شبهاي سرد زمستان از ترس عده اي از دشمنان اهل بيت كه قصد هلاكت اورا داشته اند

 

 

به سردابه مقدس پناه اورده ودرب سردابه را هم قفل كرده وحشت و سرماي گزنده سردابه بند بند وجودش را به لرزه دراورده

بناچار در گوشه اي كز كرده و سعي دارد با ياد خداوند و توكل به امام زمان ارامش خويش را به دست اورد

تازه به سرما وهراسش عادت كرده و سازگار شده كه شعله تنها شمعي كه با خود به همراه

 

داردو فضاي محدودي در اطرافش را روشن ميكند خاموش شده و يكسره همه جا در سياهي فرو ميرود

 

 

ناگهان سكوت وهمناك ويخ زده سردابه كه در ان حتي انعكاس نفسهايش به گوش ميرسد با صداي قدمهاي استواري شكسته ميشود

 

 

چشمانش را ميبندد و تسليم با خود ميگويد ديگر كا رتمام است و در حاليكه خود را براي شنيدن نعره هاي ستيزه جويانه

 

 

و دهشتناك دشمنان اهل بيت اماده كرده صداي دلربائي در گوشش ميپيچد

 

 

سلام عليكم يا سيد كه نا خود اگاه چشم با زميكند ودر هاله اي از نورمرد ناشناسي با دستار سفيد بر سر و لبادهاي سبز در برابر خويش ميبيند

 

 

و با تعجب اهسته و بريده ميگويد شما كيستيد

 

مرد پاسخ ميدهد يكي از اعمام تو ناگهان به خاطر مياورد كه در را قفل نموده ميپرسيد در بسته بود از كجا...

 

..... كه ميشنود خداوند بر هر چيزي قدرت دارد

 

با شنيدن اين جمله لرزشي سخت در قلبش حس ميكند تحت تاثير سيماي جذابو صداي دلنشين مرديكه نميداند چگونه در اين شب زمستاني بدانجا راه يافته

 

ميپرسد اهل كجائيد مرد نوراني پاسخ ميدهد حجاز ميخواهد باز هم سوالي كند كه سيد حجازي ميگويد

 

در اين وقت شب دراين سرماي طاقت فرسا كه همه به دنبال پناهگاهي

 

گرمو امن ميگردند دراين سرداب كه در فصل گرما نيز سرد است چه ميكني

 

 

مرد تازه به ياد دردهايش افتاده غمگينو خسته ميگويد براي حاجتهائي

 

سيد حجازي با مهرباني و اطمينان ميگويد ارام باش اي شيخ بدان و مطمئن باش كه خداوند حاجات تورا بر اورده خواهد كرد

 

 

شيخ مجذوب و تسليم چون شاگردي در محضر استادش ميگويد براستي ايا ممكن است و سيد نوراني

 

به نشانه تاييد سر تكان داده تكرار ميكند اري اري

 

 

 

 

نميداند چگونه و چرا اما ندائي دروني به او ميگويد كه به سيد حجازي اطمينان كند در همني حال سيد رو به مرد كرده ميفرمايد

 

بسيار ترسيده اي و بد حال بنظر ميرسي قدري از اين تربت سيداشهدا ع كه بسيار خالصو پاك است بنوش و

 

سپس چند مثقالي كرامت ميكند

 

 

شيخ شيفته و دل از دست داده بي اختيار ميگويد سيد سيد لطف كرده دعائي در حق من بكن

كه سيد چنان مي فرمايد خدايا به حق پيغمبرو ال او موفق كن اين سيد را براي خدمت شرع و بچشان به او شيريني مناجات و قرار بده دوستي اورا

 

در دلهاي مردم و حفظ كن اورا از ر شيا طين ....

 

. بعد در نهايت شگفتي شيخ به او انگشتري عقيق داده ميفرمايد اين را همواره در دست داشته باشو هيچ گاه از خود دور نكن

 

شيخ بااحتياطو ارامي انگشتر به دست نموده لحظه اي محو زيبائيو نقوش پنهان نگين انگشتري ميشودكه ناگهان

 

 

مانند كسيكه يك ان متوجه فقدان گنجينه ارزشمند ي شده باشد به خود ميايد همه جا تاريك و اثري از سيد نوراني يست كورمال كور مال و افتانو خيزان خود را به درب سردابه رساند ه در همچنان قفل است

 

 

در كنار در با ضعفو غم زانو زده از خود بيخود به درب بسته كوفته مينالدو ميگريد

كليد درب سردابه همراه اوست اما دليلي براي گشودن در نميبيند چون خوب ميداند كه فرصت

 

اين ديدار عاشقانه به پايان رسيده وديگر براي تجديد ان لحظات گوهر بار مجالي نيست

 

........اري حقيقت پايان يافتن ان سعادت كوتاه چون درب بسته سردابه تلخ و سرد در برابرش ايستاده چاره اي جز

 

پذيرفتن ان نيست چون عاشقي كه بعد از ترك معشوق خود را به تكرار لحظات وصل دلخوش ميدارد به ياد صداي دلنشين اقا امام زمان

 

در حال خواندن دعا ميافتد كه مي فرمود .....خدايا به حق پيغمبرو ال او موفق كن اين سيد را براي

 

خدمت شرع و بچشان به او شيريني مناجات ........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 3:7  توسط اندیشه فرزانه  | 

شاید برای یاد داشت بعد از روز تولد خیلی غم انگیز باشد اما من همین چند دقیقه پیش که پشت همین مونیتور نشسته بودمو زندگی ۳۴ سالمو مرور میکردم یک دفعه پی بردم ادمهائیکه دست به انتحار میزنن ادمای احمق عوضی یا کم عقلی نیست بلکه انها در یکمحدوده زمانی در یک تنگنا سربسته و خفقان اور گیر میفتند که خروج از ان یا پیدا کردن روزن بسیار سخت است مثلا من همین دقایقی پیش فکر میکردم اخه برای چی زندگی کنم با این دیو سیرت پست بخاطر کی و چی  بعد گفتم همین الان بذارم برمو طلاق بگیرم بعد میبینم من واقعا چی میخوام من ارامش و عشق میخوام یا حد اقل زندگی بی اذیتو ازار ایا اینها ممکن خواهد بود  نه   بچه ها بخدا من دیوونم باور نمیکند نمیدونم چرا انتظار داشتم شکنج حد اقل این یک روزو با من خوب باشه حتی خودم بهش یاد اوری کردم ولی بابا این موجود ضد بشره تا شب هزار تا فحش به من داد گریمو دراودر  .....خدائیش این ادمو باید کشت  .........اینقدر بد بختیم یک همدستم نداریمم  با کمک اون شکنجو بکشیمم......بعد فکر کن روزنامه تیتر میزنه زنی هوسران و بسی شهوتناک با همکاری یک مرد پلید مردی پاک سیرتو و خانواده دوست را به قتل رساند ..... بیا اهنگم با من همراهی میکنه گوش کنید

از نگاه این شب خیس  دل چرا  نمیکنی تو

تن چرابه این سیاهی بی گلایه میزنی تو

دل چرا نمیکنی تو از نگاه این شب خیس

 

بی گلایه جون سپردن اخه اسمش زندگی نیست

(خدائیش راست میگه)

این شب خسته وتاریک واسه   توخونه نمیشه

شب رفیق جاده ها نیست موندگاره تا همیشه

تو با قلب پاره پاره چرا میخندی ستاره

بعدشم بقول حامد یا چهار شنبه اینجاش   ۴۰نفر میگن چرا میخندی ستاره

ولی  من میخندم من همیشه برای خودم بهانه برای خندیدن پیدا میکنم

 

 

 

بچه ها دیروز گل به من گفت مامانی چشماتو ببند  وبا من بیا دیدم  دخترم تو اطاق میهمون خونه همه عروسکاش رو مبل چیده  گفت مامی بیا  برات تولد گرفتیم

منم به روی همه خرسها   فیلا مرغ اسپنج بابا   باربیها  و کلی عروسک کورو کچلو سالمو ناسالم لبخند زدم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام دوستان عزیزم  میخوام شما رو دعوت کنم به یک میهمونی اونم میهمونی جشن تولد اره  البته میدونم محالهو نمیشه ولی خوب این روزا خیلی تو فکرم بود میدونین دلم میخواست همتونو یک جا دعوت کنم فکرکنم یک بیستو چند نفری بشین حالا کجا باشه مثلا یک رستوران خوب میزم از قبل رزرو شده باشه ادرسشم میزدم تو وبم  یا اف میزدم به ایدیاتون  بعدشم  ولی خوب یک چیزی  مانعم شد ترسیدم خودمو به شما نشون بدم میترسم شما هم مثلادمای بیرون منو تایید نکنین یا بگین وای چه چاقالو هست یا اصلا خوشگل نیست  خوب میتونستم برم یک جا قایم بشم و ازدور ناظر شماها باشم

خلاصه خیلی خوب میشد بهر حال فردا تلودمه میدونم هیج کسم به فکرم نیست  ولی مهم نیست   خودم برای خودم کیک میپزم بعدشم میرم یک جا تنها   برای خودمم کادو میخرم بخشین گور بابای ادما همه اونا که منو دوست ندارن مخصوصا این شکنج عوضی که همش به من میگه گاو بهش گفتم با منمهربون باشه فردا تلدمه میگه به.....ام  بمیری ایشالا ازت متنفرم   حالا ولش خلاصه بالاخره یک روز این کارو میکنم نمیدونم کی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

وای ستاره چقدر جیگری تو هنوز جملتو تموم نکرده بودم که یک خنده از ته دل گردو غبار خستگیمو تکوند

اره ممکنه خدا بند های چاقشو بیشتر دوست داشته باشه فردا هم که ماه رمضون احتمالا روزه میگیرم

باید خیلی مراقب باشم ادم تو ماه رمضون چاق ترمیشه میام با بقیه داستان شین  صبر کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیروز عصر خیلی خسته و غمگین نشسته بودم و فایلای  داستانهای میم رو نگاه میکردم تمام سعیمو میکردم تا بفهمم این عشق به نوشتن داستانهای مذهبی درباره ناجی ناشی از میم بود یا دلو روحم که میخواست حتی اگه شده به ظاهر هم ادای ادمای معتقدو در بیاره اهنگ محبوبم سامی یوسفم گذاشته بودم و هی اشک هی اشک خلاصه این گذشت و فردا رسید روز دفاع خواهر شوهرم بود که در مقطع پزشکی عمومی فارغ التحصیل میشد منم که سر کار بودم   و  قتی رفتم سر کار یک دفعه یکی از همکارام  منودید و گفت خانم شین      من دیشب خواب شما رودیدم  تو خونت مجلس دعای باشکوهی بود   شاخ دراوردم  چون من اهل این  کارا  نیستم باید عجله کارامومیگرفتم  اینو داشته باشید   چند وقت پیش با پیرمردی صحبت کرده بودم و بهش گفتم ارزوش چیه  بهم گفت دخترم 

یک هو بکش یک سفر مشهد جور بشه   گویایکی به سازمان زنگ میزنه و میگه من حاضرم هزینه سفر مشهد این پدر رو بدم  منم از بس اینمدت گرفتار بودم نتونستم برم و اون پیرمرده رو پیدا کنم تازه از کجا معلوم بود تو این شهر شلوغو بزرگ بتونم پیداش کنم امروز سر راه رفتن به بیمارستان برای دفاع تز  خواهر شوهرم با وجودیکه  خیلی وقتم کم بود رفتم سراغ اون محله قدیمی با چندتا پیر مرد   صحبت کردم که یکدفعه در عین ناباوری  پیر مردرو ودیدم رفتم جلو گفتم پدر جون منو یادت میاد یادته میخواستی بری مشهد سفرت جور شد  وا یخدا چقدر خوشحال شدم بعدشم این چند روزه که خیلی از دست تموم شدن برنامم ناراحت بودم گفت خدایا اگه این پیر مرده پیدا بشه پنجاه تومنم خودم بهش بدم

یک کار ی کن دلم کمی شاد بشه   نمیدونم یعنی صدای منو شنیدی یعنی منو یک کمی دوست داری

اخی دیگه فکر نمیکنم میخوام امروزو خوش باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:14  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیروز عصر خیلی خسته و غمگین نشسته بودم و فایلای  داستانهای میم رو نگاه میکردم تمام سعیمو میکردم تا بفهمم این عشق به نوشتن داستانهای مذهبی درباره ناجی ناشی از میم بود یا دلو روحم که میخواست حتی اگه شده به ظاهر هم ادای ادمای معتقدو در بیاره اهنگ محبوبم سامی یوسفم گذاشته بودم و هی اشک هی اشک خلاصه این گذشت و فردا رسید روز دفاع خواهر شوهرم بود که در مقطع پزشکی عمومی فارغ التحصیل میشد منم که سر کار بودم   و  قتی رفتم سر کار یک دفعه یکی از همکارام  منودید و گفت خانم شین      من دیشب خواب شما رودیدم  تو خونت مجلس دعای باشکوهی بود   شاخ دراوردم  چون من اهل این  کارا  نیستم باید عجله کارامومیگرفتم  اینو داشته باشید   چند وقت پیش با پیرمردی صحبت کرده بودم و بهش گفتم ارزوش چیه  بهم گفت دخترم 

یک هو بکش یک سفر مشهد جور بشه   گویایکی به سازمان زنگ میزنه و میگه من حاضرم هزینه سفر مشهد این پدر رو بدم  منم از بس اینمدت گرفتار بودم نتونستم برم و اون پیرمرده رو پیدا کنم تازه از کجا معلوم بود تو این شهر شلوغو بزرگ بتونم پیداش کنم امروز سر راه رفتن به بیمارستان برای دفاع تز  خواهر شوهرم با وجودیکه  خیلی وقتم کم بود رفتم سراغ اون محله قدیمی با چندتا پیر مرد   صحبت کردم که یکدفعه در عین ناباوری  پیر مردرو ودیدم رفتم جلو گفتم پدر جون منو یادت میاد یادته میخواستی بری مشهد سفرت جور شد  وا یخدا چقدر خوشحال شدم بعدشم این چند روزه که خیلی از دست تموم شدن برنامم ناراحت بودم گفت خدایا اگه این پیر مرده پیدا بشه پنجاه تومنم خودم بهش بدم

یک کار ی کن دلم کمی شاد بشه   نمیدونم یعنی صدای منو شنیدی یعنی منو یک کمی دوست داری

اخی دیگه فکر نمیکنم میخوام امروزو خوش باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:12  توسط اندیشه فرزانه  | 

یکی از دوستان ناز و خوشگلم یک چیزی  ا زمن درخواست کرده بود و من مجبورم اه کشان بگم که متاسفم البته دور نیست اون روزیکه بالاخره یک جوری من این دوستای وبلاگیمو دور هم جمع کنم بخدا راست میگم  اما تا خدا چی بخواد قربون مهر و محبت همه تون برم و در ضمن اگه هر کی دوست داره میتونه با من چت کنه دوستای وبلاگیم  هیچ مانعی نداره

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

اینا رو تند تند بنویسم امشب نزدیک بود یک بلائی سرم بیاد گویا شکنج خان یک جائی بد جور سوتی داده  یخشو گرفتن ناجور حالا ما که کلاه بیغیرتی گذاشتیم سرمون دارم هی قلب قلب به خودمون شربت ارامش میدیم تو این هیرو ویر ننش زنگ زده پای تلفن با داد و بیداد چرا برای پسر من ناهار درست نکردی توجه بفرمائید ساعت نه شب  منم دیگه کنترلم از دست دادم داد کشیدم گفتم چ یمیخوای از جونم نه ساله دست از سرم بر دار شکنجم بغل دستم اگه تو مواقع عادی بود میزد شل و پلم میکرد اما نمیدونم خیلی مشکوکه چه گندی زده که منو مادر عصبانیشو به ارامش دعوت کرد   خدا عالمه البته میدونم نتیجه این اعتارضمو به بدترینوجه یخواهم دید  اما نمیدونم چه اتفاقی افتاده که شکنج همیشه عصبانی قیافه ترسیدهو محافظه کار به خودش گرفته بابا این خانواده قصد کردن دست جمع منو از رو زمین محو کنن فقط نمیدونم چی شده شکنج خیلی عجیب غریبه نمیدونم چه شکری خورده که عین بچه ها هست پی پی کردن تو شلوارشون مظلوم شده
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:54  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز مینویسم برای اینکه عزیزانم از من بیخبر نباشند یکی از روزهای همیشگیست با یک جور تیرگی خاص  میدانید که چند روزیست کسلم هم صدایم گرفته و هم مشکلات کاری کاریکه بدان عشق میورزم  بطور موقتی تحت تاثیر یک جو نا خوشایند  کمی برایم کسل کننده شده دیدن میم مرا ناراحت میکند یک احساس خاصی دارم نمیدانم چرا تحقیر انگار همه چیز را به طرز فکر شکنج تعمیم میدهم ول یمیدانم خوب خواهم شد گرچه کمی طول خواهد کشید  برای خودم کارهائی کردم که خوشحالم کند کارهای بچه گانه ایست اما تاثیرشان بد نبوده  شاید خنده دار باشد پرسه زدن در مرکز خرید ها و خرید یک عدد لنز ابی خلیج خیلی خوشرنگ باور نمیکنید چقدر به من میاد نمیدانم به شما گفتهام یا نه مادر بزرگ بسیار زیبائی داشته ام و البته خیلی هم چاق که در زمان خودش  خیلی به زیبائی معروف بوده  و چشمان ابی بسیار زیبائی داشته و میگویند من نسخه بد کپی شده او هستم از این کپی های جوهر پخش شده ها  تو دانشگاه اخر ترم زیراکسی میگیره هااونجوری   اره جونم براتون بگه که بد بختانه زنهای خانواده مادرم البته بجز مادر همگی چاق و البته خیلی خوشگل بودهاند که متاسفانه من انقدر زیبا نشدم اصلا ولی چاقیو قد بلندی را از انها به ارث بردهام   اخر انها جزو مهاجران باکو بودهاند و رگه روسی دارند   حالا حاشیه نریم لنزها رو زدم خیلی بهم میومد تا جائیکه شکنج گفت وا ی چی شدی

و من دقیقا در ان لحظه به یاد نخستین روزی افتادم که دقیقا بله یازده سال پیش با همین لنزها دم در کلاس با حامی روبه رو شدمو همنی نگاه تحسین امیز را در چشمان او دیدم

خلاصه یکل باس ابیم خریدم هم رنگ لنزا اونم خیلی بهم میاد اما خوب خیلی   هم چاقم میکنه ولی به جهنم   خیلی هم یقه باز   بابا ببخشید به جهنم بذار بگن چاقه اینا که منو دوست ندارن با منم که عین تفاله رفتار میکنن بذار هر جور دلم میخواد باشم البته من لاغر میشم میدونم اما که چی  من میخواستم لاغر باشم یکی منو دوست داشته باشه اونم از شوهرم بقیه هم که اصلا من براشون موجودیت ندارم

که چی  میخوام دل خودمو ببرم

راستی یک عطر دیدم اونم میخوام بخرم چی بود مارکش بذار الان نگاه کنم  ولش کن خیلی خوش بود بود

خلاصه موندم با نویسندگی برنامه میم نمیدونم چرا اینجوری شدم یک دفعه احساس میکنم خودشو میگیره    ژست گرفته ولی من با تمام وجود البته به سختی سعی میکنم خانمیو متانتمو حفظ کنم خوب نیست ادم بچه باشه قهر کنه البته این یک نوشته خیلی کوتاه ۵ دقیقه ای هست که خیلی حس و حال مذهبی خوبی برام داشت اون برنامه اصلیه که تموم شد  ولی ایراد نداره من باید همون باشم که بودم همونطور مهربانو صمیمی نوشته ها رو خیلی کوتاهو رسمی میدم بهش  شایدم بدم یکی دیگه والا  برنامه رو که دادی به یکی دیگه نمیدونم اخم تخمش واسه چیه

دیگه اینکه میخوام جدی جدی یک تحولی تو کارم ایجاد کنم تا جائیکه میتونم لاغر بشمو چیز یاد بگیرم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:35  توسط اندیشه فرزانه  | 

بنظر من همه چیز با همون رویا اغاز میشه همون تصویر گنگیکه    از یک اتفاق یا حادثه ای که دوست داریم تو  زندگی برامون بیفته   تو ذهنمون چرخ میخوره و به همه جا نفوذ میکنه اما وقتی به قلبمون میرسه  میشه یک ارزو  واگه این رویای ما زیاد دست نیافتنیو ارمانی نباشه یا در حقیقت یک پایه از رویای ما روی واقعیت باشه بعد از تبدیل شدن به ارزو میشه هدف زندگی ما  چیزیکه بهش عشق میورزیم وبرای رسیدن به اون تلاش میکنم تا به عمل پیوند بخوره   ..... بعدشم که باید ببینم چی پیش میاد با کیا میتونم حرف بزنم 

وحالا سوالام ارزوت چیه که روتینه حذفش میکنم فقط جوابو میذارم  بعد اگه ادم رویا نداشته باشه چی میشه  بعدش ارزو وریاو هدف رو باهم قاطی میکنم یک سوال در میارم

 

یک چیزی هم باید راجه به دوستیو دوستان  انجام بدم 

برخورد دو تا ادم با هم و اشنائیشون در هر محیطی تحصیلی کار ی خانوادگی  یک اتفاقه 

اما عمیق شدن  محبت پیدا کردن به اون شخص تقریبا تدریجیه و در خلال این مدت باید خوب شاخکای حسیمونو بکار بندازیمو طرفو بشناسیم که اگه از جنس ما نیست تا مهر عمیقی بینمون پا نگرفته  ازش بگذریم چون معلوم نیست   همه اونقدر قوی باشن تا بتونن بموقع  جریان یک دوستیرو متوقف کنن

در مورد خودم اصلا به ایم موارد اهمیت نمیدم و بی باکانه میزنم به دریای دوستی   تازه ول کن دوستیم نیستم  حالا هر چقدر یارو ..بهتره حرفشو نزنیم خودتون منو بهتر میشناسین

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 4:33  توسط اندیشه فرزانه  | 

این جزو اخرین کارهائی هست که برات انجام میدم یعنی صبح که بشه باید برم دنبالش اما نمیدونم تو هیچ وقت فهمیدی ارزو رویا و هدف اون زن چاقالو با چشمای درشتو   کمی غمگین کمی هیجان زده و لبای بچه گانه که کم کم داشت از جوونی فاصله میگرفت چیه  ولی میدونم که تو یک چیزائی فهمیدی اونم تو صحبتای طولانیمون  همون موقعی که وراجیهای منو راجع به مسائل مختلف با متانت گوش میدادیو شاید یا واقعا وانمود میکردی که داری لذت میبری  تقریبا یکسالو نیم پیش بود اومدی به من گفتی من کارتونو دیدم خیلی خوشم اومد میشه با من همکاری کنین و من بدون اینکه  ذرهای برام مهم باشی فقط بخاطر هیجان اولیه کار قبول کردم چه حیف که اون موقع تورو خوب ندیدم  یادته یک روز بهت گفتم شما از من ناراضی نیستی  بابت اینکه کارامو دیر تحویل میدم با لبخند گفتی من کی باشم از شما ناراضی باشم  یادمه هر وقت قرار بود حقالزحمه منو بدی میگفتی من خجالت میکشم بابت این پول ناچیز اما من بیاعتنا میگرفتم نمیدونم حواسم کجا بود پیش اذیتای شکنج یا علاقه به شیاد  اما تورو نمیدیدم تا اینکه اون روز ۲۶ بهمن بعد از اون اتفاق بد توسازمان نمیدونم یک دفعه بین اون همه همکاراومدم پیش تو پشت کامپیوتر بودی و بدون اینکه من چیز ی بگم گفتی من یک حس خیل غم انگیز از شمادریافت میکنم منم راحت بهت گفتم چی شده خدای من با چه ارامشی با اون چشمای نجیبت گفتی ادمای خوبو همه میشناسن کسی نمیتونه شخصیتو متانت شما رو تو این محیط زیر سوال ببره

اگرم کسی به شما ظلم کنه خدائی هست  بنظرم اونجا بود که تازه دیدمت و بعدشم که کم کم بیشتر باهم حرف زدم تا اینکه اون روز پیشنهاد کردی راجع به امام زمان داستان بنویسم راجع به ناجی بنده خدا تو میدونستی من نماز یومیمه رو نمیخونم تو میدونستی زنیکه شاید به شرافتش حاضر بودی قسم بخوری با یک پسری مثل شیاد بره بیرون گردش وای شاید اگه میدونستی تف مینداختی به صورتم ولی خوشحالم بارهابهت گفتم من مذهبی نیستم ادم خوبیم نیستم   بگذریم دیگه چیزی نمونده شاید کمتر از دو هفته ومن باید بعداز تو با یک دختر پر رو  وبی سواد کار کنم و انگار میخوای از اینجا بری چون یک پست دولتی خوب بهت پیشنهاد شده  میدونی چیه انگار دوست داشتم  نه عاشقانه نه جوریکه هوس کنم معشوقت باشم  یا حس هیجان بهت پیدا کنم مثل شیاد نه یک حس پاک و بی شائبه  بنظرم خودتم بااون چشمای لو دهنده فهمیدی که من  چه حسی بهت دارم  شایدم بهتر منکه نمیتونستم ادم پاکی مثل تورو داشتم باشم پس همون بهتر تا پاک عاشقو دیونت نشده بودم بری اما انگار با خودت یک چیزائی رو داری میبری البته میدونم موقتی چون منواقعا عاشق کارمم ولی خوب بازم سخته

میدونی میخوام بهت پیشنهاد کنم درباره سینما یک کار یاماده کنم بستگی به اخلاقت داری چون تازگی یک کم بداخلاق شده و حالا چیزائی که راجع به ارزو هدفاو رویا میخوام بگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 4:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستان عزیز و نازم  بخصوص نازنین ناز اول اینکه اینپست نصفه نیمه مونده و چیزای دیگه ای گفتم نازی توروخدا من تورو جدی نگرفتم  ددددد  قربونت برم   یادته..... سالگرد وبلاگ پونی بود  خواستم براش کامنت  بذارم نشد اینجا بهش تبریک گفتم دریا باورت نمیشه نه دیگه باورت نمیشه چند بار بهت فکر کردم خودمو تو شرایط تو تصور کردم  وبه شجاعتت افرین گفتم  بابا شماها اینقدر ماهین که من از سر کار نیومده به عشق شما نهار اماده نکرده لباس خونهنپوشیده میام کامنتاتونو چک میکنم   اخه خوشگلا من همتونو دوست دارم نمیدونم اخه یک رازی هست  بین منو سارا که خودشم خبر نداره احتمالا هیچ وقتم خبر دار نمیشه اون رازه چیه  اینه که وقی نوشته هاشو میخونم اون رازه یادم میاد  
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:15  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام دوستان عزیز مهربانم و یک سلام  وتبریک مخصوص برای  پونی که تولد وبلاگشه یک سلام برای سارا جون که وقتی کامنتاشو میخونم حس میکنم یکی منو جدی گرفتهو البته دوسه دوست جدید و خوب بخصوص یکنفر که درکت میکنه خیلی کامتت خوب بود

و حالا اخبار محلی به وقت گرینویج

 مشروح اخبار

 

ابتلا من به بیماری  سینوزیت و متعاقب ان  مرخصی اجباره سه روزه

دلشکستگی عمیق و فرا انتظار من از قطع ارتباط کاری با میم

بریک نیوز شوهرم اومد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 6:33  توسط اندیشه فرزانه  | 

اعتماد به دوستیها به طبع مهربانم و به خیلی چیزا اما من باید فقطو فقط به خودم تکیه میکردم

اینم بگم میدونم شکنج خیلی پست فطته ولی اینممیدونم پشت درای خونم صدها پست فطرت دیگه ایستادن  که میخوان ادمو اذیت کنن پس اگه یک روزی خواستم از این زندون بزنم بیرون نباید توقع مهربونی از کسیرو داشته باشم  همین میم هفته پیش به من گفت تو بهترین و زبده ترینی نگاه کن منو کنار گذاشت  تازه که ادم خوبیه

اون قیافه که من بهش پز میدادم  داره کم کم اثار غمو غصه توش معلوم میشه و تازه همه با دواغ عمل کردنو های لایتو ارایش تند و نیروی جوونی صد بهتر از من میشن یک چیزی بگم من حتی به مادر بودنم نمیبالم میدونم این گل شونزده سالش بشه اصلا منو نمیشناسه

این شکنجم صد بدتر میشه وتازه هیچ اطمینانی بهش نیست  ممکنه من بسازم هیچ بعید نیست یک روزی خودش بگه برو پس باید فکر خودم باشم  وای چقدر حقیقت تلخ  از همه تلخ تر من با این شرایط و بی پولی و بیعشقی که صد در صد بعد از طلاق هم منتظرمه  باید فکرشو فعلا میگم فعلا کم رنگ کنم  نه که بیرون کنم  باید فکر یک اشیونه حتی تو یکی از شهرکای اطراف باشم چون این زندگی هیچ چیزش قابلاطمینان نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 6:18  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام الان سه ساعته بیدارم اخه بد جور مریضم گلوم درد میکنه نا جور دیونم همش تو فکر این بودم که چرا همکاریم با میم تموم شد  فقط امیدوارم چیز جدی پشت قضیه نباشه  چون رابطه ما کاری بود وبس و حتی یک کلمه حرف غیر کار بین ما ردو بدل نشد   دیگشم دلم میخواست قطع این همکاری خواسته خودش نباشه چون خدائی من خیلی براش زحمت کشیدم  و از همه بد تر که باید با یک دختر جوون. بیس.اد که فقط پارتی داره و هرو از بر تشخیص نمیده کار کنم اخه بدیس اینه که تو کار ما کسی که رئیسه باید بیشتر از زیر دستش بدونه حالا شده برعکسش بگذریم  دیگه کاری از من برنمیاد اما باید سعی کنم مثل همیشه کارمو خوب انجام بدم با هر زوری شده  اما باید به فکر فرصتهای کاری بیشتر و پول دراور تری باشم  چون این کار ما بشدت جوون پسند و تنوع طلبه دیگه اینکه  شاید بهتر شد خیلی سخته اینو بگم ولی تو این همه بد بختی دیگه همینو کم داشتم که وابسته احساسی بشم اونم به یک مرد همکار زن دار پس بهتر که این همکاری قطع شد البته اینم نگم چی بگم باید بیشتر بچسبم به رژیمه هیکلو متناسب کنم چون این پدر  صلواتیا هیچ بعید نیست چند وقت دیگه بگن شما فیزیکت واسه این کار مناسب نیست اونوقت خر بیار باقالی بار کن  اره انا جون زندگی اینه فقط باید خیلی به خودم فشار بیارم که خانم و متین باشم و چیزی بروز ندم  و چون چشمای من همه چی رو لو میده بهتره یک چند وقتی اسه برم اسه بیام و تو خودم باشم  خوب من به نتایجی رسیدم

اول من تو زندگی تا قبل از ازدواج به چیزای بسیار پوچی تکیه کردم

اول موقعیت اجتماعی پدرم  اما همین پدر مهربان هرگز نتونست یک اقدام مفیدو جدی حتی در حد یک تذکر به داماد عوضیش برای من انجام بده  الانم که میگه اصلا حرفشو  نزن بساز وبسوز

زیبائی که فقط باعث شد البته به همراه جذابیت موقعیت خانوادگیم (همچین تحفه ای هم نیستم)

 وقد بلندو اندام درشتم باعث شد از سن خیلی کم خواستگارن فراوانی داشته باشم باورتون نمیشه شاید از سیزده سالگی

ضررهاش کمتر به درسم توجه کردم  کمتر به اندامم توجه کردم  چون فکر کردم فقط زیبائی صورتو یک اندام کمی تپل کافیه دنبال ورزش نرفتم و اون رشتهای که باید قبول نشدم حد اقل اندازه دوستم پردیسکه یک متخصصه درامد داشته باشم یا حد اقل برم ادبیات دراماتیک که تو این سن دیگه مجبور نباشم بعلت عدم هماهنگی رشته تحصیلی و شغل زیر دست باشم

 بدون فکر عاشق شدن که هنوزم ادامه داره عاشق ادمائی که هیچ کدوم هم لایق من نبودن  چه حامی چه شیاد و چه یک نیمچه میم

نداشتن شناخت از واقعیت ازدواج خبر نداشتن از اخلاق مردا که چقدر تنوع طلبن اخ من اینقدر خر بودم که فکر میکردم شوهرم تنها به داشتن من راضی خواهد بود

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 6:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

دلم نمیخواد بگم چی شده فقط میخوام بدونم یک چیزی شده نترسید چیز عجیبی پیش نیومده یک چیز شده مثل همیشه

حالا یک دردول نه اگه دوست ندارین گوش ندین  میدونین  همکاریم با اقای میم تموم شد  حالا نمیدونم چرا خود ش خواست یا سیاست سازمان بود  لعنتی انا حالا چرا داری گریه میکنی خلی یا عوضی توکه عاشقش نشده شده بودی  اون فقط یک دوست بود نبود اما بهش عادت کرده بودی نگاش کن دیوونه    میدونم خیلی بد بختی میدونم  کی میدونه اون اتفاق قرمزه چی بوده اگه میدونست میفهمید  این حامی هم که داره میخونه

خداحافظ گل لادن تمومه عاشقا باختن 

 ببین این ببین این گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو  لرزوند

 یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

خداحافظ گل مریم گل مظلوم پر دردم

 نشد بااین تن زخمی به اغوش توبرگردم

تو این رویای سر درگم خداحافظ گل گندم 

توهم بازیچه ای  بودی تو دست سرد این مردم

 

 

خوب حالم کمی بهتر شد برم بازم میام 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 20:57  توسط اندیشه فرزانه  | 

یک چیزی بگم نمیگین دیونه شده  نه بذارین بگم  میدونید من از این سریال غم انگیزو اشمئزاز اور زن مظلومو مرد ظالم خیانتکار خسته شدم   من نمیخوامش نمیخوام در موردش حرف بزنم دیگه حتی راضی نیستم به صبوریم راضی باشم برام دیگه معنا نداره  من میخوام این نقشو عوض کنم من حتی از چاقالو شیرین مهربونم بودنم خسته شدم من میخوام لاغر و بی اعتنا باشم به همه چیز دلم میخواد مال خودم باشم برای خودم اشپزی کنم غذاهای اب وپزو سبزیجاتی خوشمزه وشیرو میوه که عاشقشم  

میخوام چند تا رمان عاشقانه بخرم میخوام واسه خودم رویا بسازم میخوام همه چی از یادم بره  دوست ندارم یادم بیاد که چقدر بد بخ....نه   من اون دخترخوشبختم که خوش اندامو مهربونه

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:54  توسط اندیشه فرزانه  |