تصور كنيد مردي در سامرا در شبي از شبهاي سرد زمستان از ترس عده اي از دشمنان اهل بيت كه قصد هلاكت اورا داشته اند
به سردابه مقدس پناه اورده ودرب سردابه را هم قفل كرده وحشت و سرماي گزنده سردابه بند بند وجودش را به لرزه دراورده
بناچار در گوشه اي كز كرده و سعي دارد با ياد خداوند و توكل به امام زمان ارامش خويش را به دست اورد
تازه به سرما وهراسش عادت كرده و سازگار شده كه شعله تنها شمعي كه با خود به همراه
داردو فضاي محدودي در اطرافش را روشن ميكند خاموش شده و يكسره همه جا در سياهي فرو ميرود
ناگهان سكوت وهمناك ويخ زده سردابه كه در ان حتي انعكاس نفسهايش به گوش ميرسد با صداي قدمهاي استواري شكسته ميشود
چشمانش را ميبندد و تسليم با خود ميگويد ديگر كا رتمام است و در حاليكه خود را براي شنيدن نعره هاي ستيزه جويانه
و دهشتناك دشمنان اهل بيت اماده كرده صداي دلربائي در گوشش ميپيچد
سلام عليكم يا سيد كه نا خود اگاه چشم با زميكند ودر هاله اي از نورمرد ناشناسي با دستار سفيد بر سر و لبادهاي سبز در برابر خويش ميبيند
و با تعجب اهسته و بريده ميگويد شما كيستيد
مرد پاسخ ميدهد يكي از اعمام تو ناگهان به خاطر مياورد كه در را قفل نموده ميپرسيد در بسته بود از كجا...
..... كه ميشنود خداوند بر هر چيزي قدرت دارد
با شنيدن اين جمله لرزشي سخت در قلبش حس ميكند تحت تاثير سيماي جذابو صداي دلنشين مرديكه نميداند چگونه در اين شب زمستاني بدانجا راه يافته
ميپرسد اهل كجائيد مرد نوراني پاسخ ميدهد حجاز ميخواهد باز هم سوالي كند كه سيد حجازي ميگويد
در اين وقت شب دراين سرماي طاقت فرسا كه همه به دنبال پناهگاهي
گرمو امن ميگردند دراين سرداب كه در فصل گرما نيز سرد است چه ميكني
مرد تازه به ياد دردهايش افتاده غمگينو خسته ميگويد براي حاجتهائي
سيد حجازي با مهرباني و اطمينان ميگويد ارام باش اي شيخ بدان و مطمئن باش كه خداوند حاجات تورا بر اورده خواهد كرد
شيخ مجذوب و تسليم چون شاگردي در محضر استادش ميگويد براستي ايا ممكن است و سيد نوراني
به نشانه تاييد سر تكان داده تكرار ميكند اري اري
نميداند چگونه و چرا اما ندائي دروني به او ميگويد كه به سيد حجازي اطمينان كند در همني حال سيد رو به مرد كرده ميفرمايد
بسيار ترسيده اي و بد حال بنظر ميرسي قدري از اين تربت سيداشهدا ع كه بسيار خالصو پاك است بنوش و
سپس چند مثقالي كرامت ميكند
شيخ شيفته و دل از دست داده بي اختيار ميگويد سيد سيد لطف كرده دعائي در حق من بكن
كه سيد چنان مي فرمايد خدايا به حق پيغمبرو ال او موفق كن اين سيد را براي خدمت شرع و بچشان به او شيريني مناجات و قرار بده دوستي اورا
در دلهاي مردم و حفظ كن اورا از ر شيا طين ....
. بعد در نهايت شگفتي شيخ به او انگشتري عقيق داده ميفرمايد اين را همواره در دست داشته باشو هيچ گاه از خود دور نكن
شيخ بااحتياطو ارامي انگشتر به دست نموده لحظه اي محو زيبائيو نقوش پنهان نگين انگشتري ميشودكه ناگهان
مانند كسيكه يك ان متوجه فقدان گنجينه ارزشمند ي شده باشد به خود ميايد همه جا تاريك و اثري از سيد نوراني يست كورمال كور مال و افتانو خيزان خود را به درب سردابه رساند ه در همچنان قفل است
در كنار در با ضعفو غم زانو زده از خود بيخود به درب بسته كوفته مينالدو ميگريد
كليد درب سردابه همراه اوست اما دليلي براي گشودن در نميبيند چون خوب ميداند كه فرصت
اين ديدار عاشقانه به پايان رسيده وديگر براي تجديد ان لحظات گوهر بار مجالي نيست
........اري حقيقت پايان يافتن ان سعادت كوتاه چون درب بسته سردابه تلخ و سرد در برابرش ايستاده چاره اي جز
پذيرفتن ان نيست چون عاشقي كه بعد از ترك معشوق خود را به تكرار لحظات وصل دلخوش ميدارد به ياد صداي دلنشين اقا امام زمان
در حال خواندن دعا ميافتد كه مي فرمود .....خدايا به حق پيغمبرو ال او موفق كن اين سيد را براي
خدمت شرع و بچشان به او شيريني مناجات ........
از نگاه این شب خیس دل چرا نمیکنی تو
تن چرابه این سیاهی بی گلایه میزنی تو
دل چرا نمیکنی تو از نگاه این شب خیس
بی گلایه جون سپردن اخه اسمش زندگی نیست
(خدائیش راست میگه)
این شب خسته وتاریک واسه توخونه نمیشه
شب رفیق جاده ها نیست موندگاره تا همیشه
تو با قلب پاره پاره چرا میخندی ستاره
بعدشم بقول حامد یا چهار شنبه اینجاش ۴۰نفر میگن چرا میخندی ستاره
ولی من میخندم من همیشه برای خودم بهانه برای خندیدن پیدا میکنم
بچه ها دیروز گل به من گفت مامانی چشماتو ببند وبا من بیا دیدم دخترم تو اطاق میهمون خونه همه عروسکاش رو مبل چیده گفت مامی بیا برات تولد گرفتیم
![]()
منم به روی همه خرسها فیلا مرغ اسپنج بابا باربیها و کلی عروسک کورو کچلو سالمو ناسالم لبخند زدم![]()
خلاصه خیلی خوب میشد بهر حال فردا تلودمه میدونم هیج کسم به فکرم نیست ولی مهم نیست خودم برای خودم کیک میپزم بعدشم میرم یک جا تنها برای خودمم کادو میخرم بخشین گور بابای ادما همه اونا که منو دوست ندارن مخصوصا این شکنج عوضی که همش به من میگه گاو بهش گفتم با منمهربون باشه فردا تلدمه میگه به.....ام بمیری ایشالا ازت متنفرم حالا ولش خلاصه بالاخره یک روز این کارو میکنم نمیدونم کی
اره ممکنه خدا بند های چاقشو بیشتر دوست داشته باشه فردا هم که ماه رمضون احتمالا روزه میگیرم
باید خیلی مراقب باشم ادم تو ماه رمضون چاق ترمیشه میام با بقیه داستان شین صبر کنید
یک هو بکش یک سفر مشهد جور بشه گویایکی به سازمان زنگ میزنه و میگه من حاضرم هزینه سفر مشهد این پدر رو بدم منم از بس اینمدت گرفتار بودم نتونستم برم و اون پیرمرده رو پیدا کنم تازه از کجا معلوم بود تو این شهر شلوغو بزرگ بتونم پیداش کنم امروز سر راه رفتن به بیمارستان برای دفاع تز خواهر شوهرم با وجودیکه خیلی وقتم کم بود رفتم سراغ اون محله قدیمی با چندتا پیر مرد صحبت کردم که یکدفعه در عین ناباوری پیر مردرو ودیدم رفتم جلو گفتم پدر جون منو یادت میاد یادته میخواستی بری مشهد سفرت جور شد وا یخدا چقدر خوشحال شدم بعدشم این چند روزه که خیلی از دست تموم شدن برنامم ناراحت بودم گفت خدایا اگه این پیر مرده پیدا بشه پنجاه تومنم خودم بهش بدم
یک کار ی کن دلم کمی شاد بشه نمیدونم یعنی صدای منو شنیدی یعنی منو یک کمی دوست داری
اخی دیگه فکر نمیکنم میخوام امروزو خوش باشم
یک هو بکش یک سفر مشهد جور بشه گویایکی به سازمان زنگ میزنه و میگه من حاضرم هزینه سفر مشهد این پدر رو بدم منم از بس اینمدت گرفتار بودم نتونستم برم و اون پیرمرده رو پیدا کنم تازه از کجا معلوم بود تو این شهر شلوغو بزرگ بتونم پیداش کنم امروز سر راه رفتن به بیمارستان برای دفاع تز خواهر شوهرم با وجودیکه خیلی وقتم کم بود رفتم سراغ اون محله قدیمی با چندتا پیر مرد صحبت کردم که یکدفعه در عین ناباوری پیر مردرو ودیدم رفتم جلو گفتم پدر جون منو یادت میاد یادته میخواستی بری مشهد سفرت جور شد وا یخدا چقدر خوشحال شدم بعدشم این چند روزه که خیلی از دست تموم شدن برنامم ناراحت بودم گفت خدایا اگه این پیر مرده پیدا بشه پنجاه تومنم خودم بهش بدم
یک کار ی کن دلم کمی شاد بشه نمیدونم یعنی صدای منو شنیدی یعنی منو یک کمی دوست داری
اخی دیگه فکر نمیکنم میخوام امروزو خوش باشم
و من دقیقا در ان لحظه به یاد نخستین روزی افتادم که دقیقا بله یازده سال پیش با همین لنزها دم در کلاس با حامی روبه رو شدمو همنی نگاه تحسین امیز را در چشمان او دیدم
خلاصه یکل باس ابیم خریدم هم رنگ لنزا اونم خیلی بهم میاد اما خوب خیلی هم چاقم میکنه ولی به جهنم خیلی هم یقه باز بابا ببخشید به جهنم بذار بگن چاقه اینا که منو دوست ندارن با منم که عین تفاله رفتار میکنن بذار هر جور دلم میخواد باشم البته من لاغر میشم میدونم اما که چی من میخواستم لاغر باشم یکی منو دوست داشته باشه اونم از شوهرم بقیه هم که اصلا من براشون موجودیت ندارم
که چی میخوام دل خودمو ببرم
راستی یک عطر دیدم اونم میخوام بخرم چی بود مارکش بذار الان نگاه کنم ولش کن خیلی خوش بود بود
خلاصه موندم با نویسندگی برنامه میم نمیدونم چرا اینجوری شدم یک دفعه احساس میکنم خودشو میگیره ژست گرفته ولی من با تمام وجود البته به سختی سعی میکنم خانمیو متانتمو حفظ کنم خوب نیست ادم بچه باشه قهر کنه البته این یک نوشته خیلی کوتاه ۵ دقیقه ای هست که خیلی حس و حال مذهبی خوبی برام داشت اون برنامه اصلیه که تموم شد ولی ایراد نداره من باید همون باشم که بودم همونطور مهربانو صمیمی نوشته ها رو خیلی کوتاهو رسمی میدم بهش شایدم بدم یکی دیگه والا برنامه رو که دادی به یکی دیگه نمیدونم اخم تخمش واسه چیه
دیگه اینکه میخوام جدی جدی یک تحولی تو کارم ایجاد کنم تا جائیکه میتونم لاغر بشمو چیز یاد بگیرم
وحالا سوالام ارزوت چیه که روتینه حذفش میکنم فقط جوابو میذارم بعد اگه ادم رویا نداشته باشه چی میشه بعدش ارزو وریاو هدف رو باهم قاطی میکنم یک سوال در میارم
یک چیزی هم باید راجه به دوستیو دوستان انجام بدم
برخورد دو تا ادم با هم و اشنائیشون در هر محیطی تحصیلی کار ی خانوادگی یک اتفاقه
اما عمیق شدن محبت پیدا کردن به اون شخص تقریبا تدریجیه و در خلال این مدت باید خوب شاخکای حسیمونو بکار بندازیمو طرفو بشناسیم که اگه از جنس ما نیست تا مهر عمیقی بینمون پا نگرفته ازش بگذریم چون معلوم نیست همه اونقدر قوی باشن تا بتونن بموقع جریان یک دوستیرو متوقف کنن
در مورد خودم اصلا به ایم موارد اهمیت نمیدم و بی باکانه میزنم به دریای دوستی تازه ول کن دوستیم نیستم حالا هر چقدر یارو ..بهتره حرفشو نزنیم خودتون منو بهتر میشناسین
اگرم کسی به شما ظلم کنه خدائی هست بنظرم اونجا بود که تازه دیدمت و بعدشم که کم کم بیشتر باهم حرف زدم تا اینکه اون روز پیشنهاد کردی راجع به امام زمان داستان بنویسم راجع به ناجی بنده خدا تو میدونستی من نماز یومیمه رو نمیخونم تو میدونستی زنیکه شاید به شرافتش حاضر بودی قسم بخوری با یک پسری مثل شیاد بره بیرون گردش وای شاید اگه میدونستی تف مینداختی به صورتم ولی خوشحالم بارهابهت گفتم من مذهبی نیستم ادم خوبیم نیستم بگذریم دیگه چیزی نمونده شاید کمتر از دو هفته ومن باید بعداز تو با یک دختر پر رو وبی سواد کار کنم و انگار میخوای از اینجا بری چون یک پست دولتی خوب بهت پیشنهاد شده میدونی چیه انگار دوست داشتم نه عاشقانه نه جوریکه هوس کنم معشوقت باشم یا حس هیجان بهت پیدا کنم مثل شیاد نه یک حس پاک و بی شائبه بنظرم خودتم بااون چشمای لو دهنده فهمیدی که من چه حسی بهت دارم شایدم بهتر منکه نمیتونستم ادم پاکی مثل تورو داشتم باشم پس همون بهتر تا پاک عاشقو دیونت نشده بودم بری اما انگار با خودت یک چیزائی رو داری میبری البته میدونم موقتی چون منواقعا عاشق کارمم ولی خوب بازم سخته
میدونی میخوام بهت پیشنهاد کنم درباره سینما یک کار یاماده کنم بستگی به اخلاقت داری چون تازگی یک کم بداخلاق شده و حالا چیزائی که راجع به ارزو هدفاو رویا میخوام بگم
و حالا اخبار محلی به وقت گرینویج
مشروح اخبار
ابتلا من به بیماری سینوزیت و متعاقب ان مرخصی اجباره سه روزه
دلشکستگی عمیق و فرا انتظار من از قطع ارتباط کاری با میم
بریک نیوز شوهرم اومد
اینم بگم میدونم شکنج خیلی پست فطته ولی اینممیدونم پشت درای خونم صدها پست فطرت دیگه ایستادن که میخوان ادمو اذیت کنن پس اگه یک روزی خواستم از این زندون بزنم بیرون نباید توقع مهربونی از کسیرو داشته باشم همین میم هفته پیش به من گفت تو بهترین و زبده ترینی نگاه کن منو کنار گذاشت تازه که ادم خوبیه
اون قیافه که من بهش پز میدادم داره کم کم اثار غمو غصه توش معلوم میشه و تازه همه با دواغ عمل کردنو های لایتو ارایش تند و نیروی جوونی صد بهتر از من میشن یک چیزی بگم من حتی به مادر بودنم نمیبالم میدونم این گل شونزده سالش بشه اصلا منو نمیشناسه
این شکنجم صد بدتر میشه وتازه هیچ اطمینانی بهش نیست ممکنه من بسازم هیچ بعید نیست یک روزی خودش بگه برو پس باید فکر خودم باشم وای چقدر حقیقت تلخ از همه تلخ تر من با این شرایط و بی پولی و بیعشقی که صد در صد بعد از طلاق هم منتظرمه باید فکرشو فعلا میگم فعلا کم رنگ کنم نه که بیرون کنم باید فکر یک اشیونه حتی تو یکی از شهرکای اطراف باشم چون این زندگی هیچ چیزش قابلاطمینان نیست
اول من تو زندگی تا قبل از ازدواج به چیزای بسیار پوچی تکیه کردم
اول موقعیت اجتماعی پدرم اما همین پدر مهربان هرگز نتونست یک اقدام مفیدو جدی حتی در حد یک تذکر به داماد عوضیش برای من انجام بده الانم که میگه اصلا حرفشو نزن بساز وبسوز
زیبائی که فقط باعث شد البته به همراه جذابیت موقعیت خانوادگیم (همچین تحفه ای هم نیستم)
وقد بلندو اندام درشتم باعث شد از سن خیلی کم خواستگارن فراوانی داشته باشم باورتون نمیشه شاید از سیزده سالگی
ضررهاش کمتر به درسم توجه کردم کمتر به اندامم توجه کردم چون فکر کردم فقط زیبائی صورتو یک اندام کمی تپل کافیه دنبال ورزش نرفتم و اون رشتهای که باید قبول نشدم حد اقل اندازه دوستم پردیسکه یک متخصصه درامد داشته باشم یا حد اقل برم ادبیات دراماتیک که تو این سن دیگه مجبور نباشم بعلت عدم هماهنگی رشته تحصیلی و شغل زیر دست باشم
بدون فکر عاشق شدن که هنوزم ادامه داره عاشق ادمائی که هیچ کدوم هم لایق من نبودن چه حامی چه شیاد و چه یک نیمچه میم
نداشتن شناخت از واقعیت ازدواج خبر نداشتن از اخلاق مردا که چقدر تنوع طلبن اخ من اینقدر خر بودم که فکر میکردم شوهرم تنها به داشتن من راضی خواهد بود
حالا یک دردول نه اگه دوست ندارین گوش ندین میدونین همکاریم با اقای میم تموم شد حالا نمیدونم چرا خود ش خواست یا سیاست سازمان بود
لعنتی انا حالا چرا داری گریه میکنی خلی یا عوضی توکه عاشقش نشده شده بودی اون فقط یک دوست بود نبود اما بهش عادت کرده بودی نگاش کن دیوونه میدونم خیلی بد بختی میدونم کی میدونه اون اتفاق قرمزه چی بوده اگه میدونست میفهمید این حامی هم که داره میخونه
خداحافظ گل لادن تمومه عاشقا باختن
ببین این ببین این گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
خداحافظ گل مریم گل مظلوم پر دردم
نشد بااین تن زخمی به اغوش توبرگردم
تو این رویای سر درگم خداحافظ گل گندم
توهم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم
خوب حالم کمی بهتر شد برم بازم میام
میخوام چند تا رمان عاشقانه بخرم میخوام واسه خودم رویا بسازم میخوام همه چی از یادم بره دوست ندارم یادم بیاد که چقدر بد بخ....نه من اون دخترخوشبختم که خوش اندامو مهربونه
