تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

سلام دو سه روزی نبودم چون مثل همیشه اخر هفته در جوار شکنجم   خوب قرار بود سه روزی به سفر برم و اسمم تو ویتینگ لیست بود اما متاسفانه  در اخرین لحظات مشخص شد برای دخترم جا نیست و از اینجا بود که مشکلات شروع شد البته شکنج با زرنگیو حقه بازی خاص خودش چیزی به روی خودش نیاورد اما فردا ظهرش به بهانهای ناچیز شروع به سر صدا کردو طبق معمول هم ضربتی به منو منو بیرون انداخت انهم در حالیکه موبایلمو ازم گرفت    دم رفتنم تو راهرو داد کشید شنبه میام محل کارت   اونم محل کرا من که خوره این چیزاس  ابروتومیبرم حالا تصور کنید ساعت یک بعد اظهر تو خیابان و هیچ جای مشخصی هم نبود که برم پدرم که یان روزا سخت مریضه و طاقت هیچ استرسی رو نداره  بنا براین مجبور شدم وقتی برم خونه مادر بزرگم     انجام که طبق معمول حرفای مزخرف  که اره این نوه های ما   هنر شوهر داری ندارن    این از الناز دختر عمه ام که اونم مشکل داره اینم از انا و ازاین مزخرفات منم که حال نداشتم بدون نهار بلند شدم اومدم بیرون   زنگ دم به خالممیدونستم برای یک قه رطولانی باید از شه رخارج بشم یک کمی پول داشتم کارت بانکامو برداشتهب ودم خلاصه در تماس با خالم گفتم اگه میشه من برم کرج  اپارتمان دائیم   دلم نمیخواست کسی پیدا کنه که خالم مثل همیشه گفت  توب اید جدا بشی یا برو خونه پدر تب رای کسی دردسر درست نکن زنگ زدم به دائیم اونم که الا ماشالله همیشه تلفنش مشغوله تا بالاخره رفتم خونمون ساعت ۶ بودو من گرسنهو عصبانی نگاه نکنید خیکی هستم ولی خیلی زود قندم میفته پائین  اقا رفتیم خونه دیدم داداشم که سالاخر رزیدنتی افتاده روی یک مقاله بیست صفحه ای که باید تا فردا ترجمه کنه مادر مثل همیشه با یک نگاه زود فهمیدو دوراز چشم بابام شروع کرد به ناله نفرین کردن و از این حرفا   چیز نگذشت که دائیم زنگ زدو گفت بیا کلیدو بگیرو بیااینجا اما بعدش هر چی  شد باید پاش وایسی  دیدم ای بابا اینم سرش درد میکنه برای دعوا  که یک دفعه بابام داد کشید که ای شما بچه ها منو دق میدید  اله بله دختره باز دعوا کردهاومده اینجا که من یک دفعه دیدم سرم داره گیج میره رفتم تو زیر زمین خونهو به برادر کوچیکم گفتم میشه یک ساندویج برام بگیری حالم خیلی بده اونم گفت من یکساعت طول میکشه تابرم بیرون منم اشکام دراومد وتو همون زیر زمین مخروبه کثیف بینخرتو پرتاو وسائل پراکنده روی یک  تخت که معمولا محل استراحتگاه گربه هاست دراز کشیده بودم در حالیکه یادگارای روزای بچگیو دختریم اینو ر اونور بود و از همه کالسکه گل بین اونا منو بیادش انداخت  یککمی خوابم برد بیدار شدم دیدم یک ساندویچ سرد و بد مزه روی زمینه برداشتم یک کمی خوردم و در همون حال به چاقیم فکر میکردم که یک دفعه دیدم زنگ میزنن رفتم درو باز کردم گل بود تمیزو زیباو با لباسای خوشگل عین یک عاقله زن گفت ماماناومدم دنبالت بریم پارک بابام با نگاهی به معنای برو سر خونه زندگیت قائله رو ختم کن به من نگاه کرد منم نگاه خورد به زخم پای   عمیقش که با بیماری قندش بدتر شده به استخوانهای سینش که بیرون زده و موهای سفیدو کم پشت نامرتبش    نمیدونم زیر پوست شهرو دیدین همون جائیکه حمیرا ریاضی باردار کتک خورده از شوهر مجبور میشه برگردهخونشو تازه از مادر شوهرش عذر خواهی کنه خندهام گرفت یک خنده تلخ و با احساس یک برده دست دخترمو گرفتم وب ا خودم گفتم نه دیگه نمیذارم ایناتفاق بیفته رفتم دیدم مرتیکه چاق بدهیکل بااون قیافه کریه و سیاهش کنار ماشین ایستاده و سوار ماشین شدم   و بعدشم یک سر ی تصمیم گرفتم و اولیش اینه که فهمیدم تنهای تنهای تنهام من اگه بخوام ازاین خونه برم باید روی یک جای دیگه غیر از خونه پدرو مادرو اقوام حساب کنم و حتی الامکان گل باید با من باشه  بقیه شو هم بعدا میگم

 

 

اونائیکه میخوان بگن باز اله بله تواینطور یاونطوری قبل از نوشتن یک لحظه خودشونو جای من بذارن یک زن بی پول بی پشتوانه بی جا تو این شهر میتونه دست به اقدام عجولانه ای بزنه 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:32  توسط اندیشه فرزانه  | 

ببخشید معذرت چند روز نیومدم چی بگم دوروز تعطیلی کار و همزیستی با شکنج مجالی برای وب نوشتن نمیذاشت  خوب دوباره حال پدرم بد شده و من حس عجیبی دارم یک حسی شبیه تسلیم اما چرا عجیبه مگه من تو این چند ساله غیر تسلیم کار دیگه ای هم  کردم  راستشو بخواین یک جورائی ته دلم عذاب وجدان دارم حس میکنم دختر خوبی نبودم مثلا تو این یکسال چی بوده مکالمه من با پدر مادرم امروز شکنج این کارو کرد اون کارو کرد منو اینجوری زد اونجوری فحش داد   شد یک روز نه یک روز کمه یک هفته غذای رژیمی درست کنم ببرم برای پدرم شد یک روز برای نهار یا شام دعوتشون کنم نه نشد گرچه اونام تمایلی برای شرکت و ورود به قلعه الهاک دیو نداشتند  هوم کاشکی میتونستم یککاری کنم البته تنها کاریکه تا حالا کردم این بوده که بنا به گفته پدرم همیشه سر همه چیزو پائین گرفتم و صدا در نیاوردمو بی صدا رنج کشیدم  بگذریم وای خدا چقدر بی ریخت شدم دیگه خودمم از خودم بدم میاد گرچه در عکسی که الان   روی دسک تاپم هست صورتم خیلی ناز بنظر میرسه ولی خودم بهتر میدونم که این زیبائیرو مرهون مهارت فوقالعاده ارایشگر عزیزم هستم   وگرنه الان   صورتم شده شبیه این بچه چاقالو ها روی مجله راه زندگی چه زشت نه اینجور نمیشه خدائیش دیگه تصمیممو گرفتم یعنی ای دو سه روزی هم هست بفهمی نفهمی شروع کردم   اما یک غم عجیبی تو دلمه نگو نپرس چیه چمه   هوم  دیگه خودممم از خودم بدم میاد  امروز هم یک اتفاق خوب افتاد هم بد یکی از تهیه کنندههاا  بهم یک نوا رکادو داد به منو دوتا دیگه بمناسبت روز خبرنگا رکه البته ما نیستم و.لی خوب بیربطم نیست شعرای شاملو چه قشنک اینقدر احساساتی شده بودم که نگو    بعدشم میم وای امروز قبل از شروع کار رفتم پیشش توضیحات لازمو داد چه با شوق  منم خوشحال رفتم کارو گرفتم ولی بعدش دوباره برای اصلاح رفتم پیشش چه اخمی کرد مغرورانه نه دیگه نمیبخشمش یعن یچی میخواستم بگم من خودم اینقدر دارم حوصله اخم تو یکیرو ندارم ولی خوب طبق معمول با مظلومیت لبخندی زورکی  زدمو رفتم   بعدشم یک کمی حرص خوردم ولینذاشتم ادامه پیدا دیگه بسمه حوصله ندارم   نسبت به کارای شکنجم بیخ بیخ  مگه من میتونم این غو لتشنو ادم کنم  بذار هر چی میخواد بشه  میدونین چیه من میخوام ازاین ادم دور بشم هدفم اینه میخوام برم دنبالش از ر راهی شد  خسته شدم بایدم لاغر بشم با زورو بی زور    اینجوری نمیشه  میدونم سخته ولی که چی  به عشق یا محبت یا شیاد یا میم هم فکر نمیکنم همه شون برن به درک ......
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 1:33  توسط اندیشه فرزانه  | 

سرم درد میکند و خسته ام .....یک چیز محو یک معنای مبهم مرا میازارد......... شاید دلتنگیست برای یک شیاد.... شاید غمی که از حرفهای تلخ شکنج بر دل دارم..... شاید هم جای خالی میم....... هوم خدایا ذهنم چه شلوغ است ......مردانی بی اثرو ازار گر سرنوشت دختر    ساده دل را ببین ....باور نمیکنید که دیشب بعد از دیدن چار خانه از بس خندیدم به گریه افتادم ...چرا ...چون دلم برای خودم سوخت چون مدتی بود نخندیده بودم ....یک چروک محو در میان ابرویم شکل میگیرد  ولی باز از رونمیروم و دلم سودائیست......بالاخره اعضای ساختمان پزشکانی که شکنج در ان عضو بود بخاطر مشکلات خاص   ....اخلاقی  عذرش را بدون انکه خودش بداند خواستند مردم را میبینید به من بد بخت زنگ میزنند از او گله میکنند بخاطر مصلحت روزگار به روی اقا هم نمی اورند که چه مشکلی داری  ...چرا چون میترسند روابطشان بهم بخورد لابد خیال میکننداین وظیفه من است که با مهربانی مادرانهای بهاو بگویم عزیز دل گوگولی مگولی  ( وای چندشم میشود )   بخاطر رفتوامد مدامو بیوقت معشه هایت اینها عاصی شده اند و لابد بعدش هم کتکش را من بخورم ببخشید گور بابایشان   ه رغلطی خواست بکند اما نگذریم به شکنج که فوری جو زده شده و  برای رو کم کنی  انها طبقه زیر ان مجتمع را به بهای  تمام پس اندازش به علاوه یک قسط کله گنده به اندازه درامد احتمالی ماهیانه اش دارد میخرد و البته ایشون اولین کار که کردند حساب پس انداز مرا که بعداز ۸ سال زندگی لطف کرده ا میلیون تومان  ریخته بودندخالی کردند

 

میدانم خدا نکند معا مله سر نگیرد وگرنه احتمالا نوبت به جواهرات بنده هم میرسد خودتان میدانید که از چه روشهائی استفاده میکند

 

والبته ان اپارتمان وسیع و در بهترین نقطه هم نا گفته پیداست که به چه مصارفی خواهد رسید

 

اخ سرم  خدا خدا با شمامها نمیخوای این طرفا یک نظری بندازی  حالا حتما باید مدام نماز دعا بخونم اره

کفری نیستما  اما خوب این همچین رسمش نیست  یک دختر ناز وب یتربیت دادی به من کهاگه بذارم برم معلومنیست زیر دست شکنج چی از اب دربیاد بنظرم  بشه مثل نیکیتا فیلمو دیدین   خوب پس یک کار کن پول دستم بیادب رم یک خراب شده یک سوئیت بگیرم   این دیونه هم هفته یک بار بیاد به دخترش سر بزنه حرفشم بهش زدم از خدا خواست قبولم کرد و.لی کو پول    وای سرم میرم دیگه  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:57  توسط اندیشه فرزانه  | 

... من نمی دانم تخصص و تحصیلات این گزارشگران رادیو وتلویزیون چیست.اما این را می دانم که

هیچ برنامه مشخصی برای مکالماتشان ندارند. گاهی هم می خواهند به زور چیزی را به مصاحبه

شونده غالب ( یا قالب ! ) کنند ! و گاهی جواب سوالاتشان به حد دیوانه کننده ای واضح است. مثلا

می پرسند:

- ... آقا سلام . به نظر شما کمک به کسانی که در اثر زلزله تمام خانوادشون مردن و تمام زندگشون

ویران شده و الانم روی تخت بیمارستان هستند ٬ کار خوبیه ؟؟؟!!!

یا مثلا اینطوری :

- ... خب خانم کوچولو بگو ببینم... شما کلاس چندمین؟

- ...دوم !

- ... آفرین...بگو ببینم معلمتونو دوست داری ؟؟!!!

یعنی واقعا هیچ بچه ای پیدا میشه که به این گزارشگر خرفت بگه : نه ! از معلمم بیزارم !

از اون مدلهای " زور چپون " هم که دیگه تا دلتون بخواد فراوونه . مثلا :

- ... به نظر شما این طرح سهمیه بندی سوخت طرح خوبیه دیگه ٬ آیا اینطور نیست؟؟!!

یا اینجوری :

- ... خب آقا پسر... فردا که اول ماه مبارک رمضان هست شما انشاالله فردا روزه میگیرید دیگه ؟

گاهی هم خودشونو میزنن به خنگی! مثلا اینجوری :

- حاج آقا ٬ بفرمایین امروز چه روزیه ؟!!!

- امروز؟! خب امروز روز اول عیده دیگه ! ( احمق )

بعضی وقتام سوال اینقدر طولانی و بی سر و ته که اصلا طرف سر در نمیاره ! مثلا :

- ... خب من الان می خوام از این همشهری عزیز که کنار واحد سیار هستن و لبخند می زنن و معلومه

که صبح و خیلی خوب شروع کردن و حسابی سر حال هستن و شاداب  بپرسم که بنظر شما آیا تاثیر

ورزش در سنین جوانی در روحیه افراد در سنین پیری انکار ناپذیر هست یا نیست ؟!!!

که در این لحظه مصاحبه شونده " هنگ " می کنه و مجبوره از " برهان خلف " استفاده کنه و بگه :

- ... بله البته ممکنه که باشه و هست !!!

گاهی هم گزارشگرا از یه کسانی یه سوالایی میکنن که آدم در تحیر میمونه! مثلا :

- آقا سلام. شغل شما چیه و چند سالتونه ؟

- سلام.... بنده لبو فروش هستم و الان فکر کنم ۶۷ سالمه! ( خودش هم مطمئن نیست ! )

- بعله... ماشالله خوب موندین! اما من میخواستم نظر شما رو درباره " اورانیم غنی شده بپرسم

و اینکه آیا این فرآیند غنی سازی از نظر شما توجیه اقتصادی داره یا نه ؟؟؟!!!

.....

تخصص چیز خوبی است.

هر کسی اگر کار خودش را خوب انجام دهد دنیا گلستان می شود...

 ایم مطلب نقل شده از وبلاگ گاه توشتهای تلخه و من جوابیه براش دارم

 

 

و حالا این روی سکه  یکی از روزای عادی  وروز مره است که به سر کار میروی و تمام انرژی ات را ذخیره کردی و با تمام وجود  خوب کردهای به  تهیه کننده محترم بر میخوری  و از او میخواهی موضوعات مورد نظر گزارشی را در اختیارت بگذارد  خوب غالبا در هشتاد درصد موارد   برای هفتهای که باید تماما گزارشهای روتین را بگیری او موضوعات  خاصی را در نظر ندارد و باخواهشو التماس موفق میشوی مثلا دو  یا سه موضوع را بگیری نگاهی به موضوعات میاندازیو با یاس تمام متوجه میشوی موضوعات تماما سفارشی کلیشه ای و دستور ی است  مثلا

تهیه کننده خوب ااااا فردا یک گزارش میخوام راجع به اوران ی وم غ ن ی شده  وتو شاخ در میاوری اخه اصلا مرتبط به برنامه نیست منتها چون تب غ ن ی سازی همه جا رو گرفته تو هم مجبوری در این رابطه گزارشی تهیه کنی

گزارشگر  میبخشید اونوقت این گزارشو باید از کی بگیرم متخصص یا ادمهای عادی

تهیه کننده ژست فکورانه ای به خود میگیرد خوب برنامه که کارشناس دارهو حرفای اصلی رو باید اون بزنه شما نظراتعامه مردمو باید منعکس کنی( میدونی)  ( اینو با لحن حامد در چار خونه بخونید) دلممیخواد حرف دل مردمو بگیم و تو هم جرات نداری بگی که مردم تنها چیزی که در حال راه رفتن تو خیابون و پاساژ بهش فکر نمیکنن همینه

 

میری تو خیابون در حالیکه دستگاهت به روز نیست حملو نقل کلی برات عشوه ریخته وتو بااون قیافه

ا و حجابت کاملت خیلیا رو میترسونی تا جائیکه فکر میکنن اومدی بهشون تذکر بدی

 

اما بی خیا ل تو چاره ای نداری گزارش باید تا فردا اماده  از خط قرمز عبور نکنه نظرات مخالف یا عدم اطلاعو هم باید کلا حذف کنی چاره چیه غیر از اینکه کمی با مردم گریزان از مصاحبه شوخی کنی و ازشون دل ببری واخر سر هم با سوالت حرف تو دهنشون بذاری که اره ازاوران ی وم غ ن ی شده خوششون میاد و حالا ادمهائی هم دراین مورد چیزی سرشون میشه یا نظرات غیر اقبل پخش دارن یا اصلا تورو به حساب نمیارن تا بهت وقت بدن و تازه یک گزارش دودقیقهای هم محمل مناسبی برای طرح صحبتهای کارشناسانه نیست  البته منخودم کلا زیاد سهلانگا رنیستمو سمت لبو فروش نمیرم ولی از همون لبو فروش راجع به موضوعات اجتماعی مثل همسایه داری کسبو کار با انصاف چمیدونم حتی عشق میشه گزارش خوبی گرفت

 

 

روز نیکو کاریه  تهیه کننده خوب یک گزارش کاملاارزشی از خوبی مشارکت در امو رخیر لزوم این کار خوبی این طرح و وووووووووو ....... اینها میخوام گزارشگر خوب اینا رو من باید بگم یا مردم

 

تهیه کننده با لبخند البته مردم عزیزم

 

 

گزارشگر  تو ذهنش اخه پدر امرزیده بجز عده اندکی از مردم که اعتماد دارن یا هنوز خیر خواهی انهم از نوع گروهی و دولتی براشون مفهوم داره بقیه بخصوص قشر جوان بیشتر تو نخ موبایلشونن یا یک گوشه پارک نشستن دارن مخ یک دختر بد بخت خنگول کله دهن باز نظیر خود منو میزنن اینا خدائیش توهین نشه ها چقدر مطالعهد  ارن یا اون زنیکه خسته و داره از بازار روز برمیگرده  ودل خوشی از شوهرش نداره چقدر به این طرح علاقه داره یااون مرد بازنشسته خوب عزیز من خوش تیپ من توهم که نمیتونی خمیازه و مسخره بازی و نمیدونم نمیدونمو تو گزارشت جا بدی مجبوری بهشون بگی عزیز من ناز من بنظرت نیکو کار ی خوب نیست که اونم بگه اره تازه مخش استارت بزنه و چند جمله ای هم خودش اضافه کنه

البته البته  وقتی یک گزارشگر ازادی داشته باشه که از وقایع جذاب اجتماعی مشکلات تلخ و واقعی گزارش بگیرهو و با کمترین ادیت  تحویل بده مسلما   گزارشهای جالبی میشه تهیه کرد  و در واقع اگه میخوایم برای مردم گزارشی تهیه کنیم که بدلشون بشینه بایداز طرح های کلیشه ای دست برداریم  و خلاق باشیم    یک گزارشگر باید عاشق مردم باشه و بااونا هم درد  منخودموقتی گزارشهای اجتماعی تهیه میکنم وقتی از بطور مثال مسائلی که بین زنو شوهر جدائی میندازه با زناو مردا حر فمیزنم چون درد خودمهو بهش اشراف دارم اقا این مردم یک حرفائی میزنن ماه خواستنی تازه بعدش چی کلی با من رفیق میشن و قربون صدقم میرن   یا وقت یبی ریا با جوونای معتاد گپ میزنم و از دلا یل اعتیادشون میکن خوب من بد بخت میفهمم اونا چی میگن چون بقول اینگیرید برگمن خودم بارها به این نقطه رسیدم که دیگه بریدمو نمیتونم ادامه بدم حالامن صبر ایوب دارم بقیه که ندارن با یک چیزی خودشون ارضا میکنن

 

یا بیا با جوونا راجع به عشق حرف بزن ببین چی میگن ولی ایا همشو میشه تحو.یلداد سروتهشو میزنی میشه یک چیز بیخودی یا در مورد مد وووووخیلی چیزای دیگه خلاصه ضمن ادا یاحترام به همه گزارشگرای محترم یکی از سخ خت ترین و  وکم در امد ترین شغلاس که تازه پرستیژ بالائی نداره   اما اما 

 

 

 اما   اما  یکی بو.د یکی نبود هر چی بالا گفتیم توجیه بود یک گزارشگر خلاق با تمام

 

 شرایط بدی که باهاش مواجهه حتی در مورد موضوعات کلیشها یهم اگه وقت عشقو

خودشو بذاره میتونه جذابو زیباو مرتبط با مخاطب گزارش بگیره اما این همیشه امکان

 

 پذیر نیست چون اونهم ادمه و ممکنه خدای ناکرده یک شوهری مثل شکنجم داشته

 باشه   یا مردی باشه با کلی هزینه زندگی خطراتشم که خودتونمیدونید فحش

 

 شنیدن مسخره شدن مورد تهاجم قرار گرفتن  تحت تعقیب قانونیو وووووووووو........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستان عزیز و نازم من اومدم اپ کنم تا بدونید من تا اطلاع ثانوی از زیر بار مصائب جان سالم بدر برمیک چیز دیگه هم بگم  این روزا دارم بد جوری به همه چیزو همه کس بد بین میشم نمیدونم این مشکل منه یااینکه تازه دارم سر عقل میام مثلا یک نمونش توی اطاق تو اداره وقت یمیبینم همه با بیرحمی شخصیه که غایبه کالبد شکافیش میکننو ریز ترین عیبای رفتاریو فیزیکیشو در میارن ازشون بدم میاد از اینکه میبینم سلایقو استعدادی همدیگرو پوچ میکنن بدم میاد از اینکه با لذتو کنجکاوی در باره مشکلاتو بد بختی بقیه حرف میزنن بدم میاد و صد افسوس هزار وای برمن به خودم میگم که تو خیال خودم فکر می کردم چقدر محبوبم و گاهی وقتا که فشار زندگیم زیاد میشد نقو نوق میکردم یا از اخرین خرید یا مسافرتم ازادانه حرف میزدم فهمیدم نه بابا مردم بدتر از خودم خیلی عقده دارن البته منم کم عقدهای نیستما ولی مثلا من نسبت به عشق عقده دارم ولی اینابراشون فرقی نمیکنه  وقت یفکر میکنم میبینم خیلی چیزارو باید تغییر بدم چه سخت این واجبه کهمن بایددر اوج سختی هم خودمو سانسور کنم باید در اعتماد کردن به دیگران تعلل کنم باید کمتر حرف بزنم باید بیشتر گوش کنمو هزا رهزار باید دیگه که زندگی رو سخت تر میکنه  از همه بدتر باید بچسبم به تربیت گل که این روزا خیلی بد شده اونم باالگوئی مثل شکنج مرتیکه کلی کانال س ک س ی گذاشته تو ماه واره وای خدا منو بکشه امروز بچه یک صحنه دیده بود داشتم دیونه میشدم حالا خوبه خودش اومد گفت   بفرما اینم دردسر جدید گرچه بقیه کانالام کم ضرر نیست حالا چه باید کرد اینا از ذهن بچه بره خدا میدونه کسی هم نیست میرم سر کار بچه رونگه داره میسپرم به پرستار خدایا خودت مراقب باش ولی باید برای این قضیه یک فکری بکنم برای تمام بی فکریام یک فکری بکنم اخ خلاصه راستی نامزدی هم به خوبی خوشی تموم شد من با زور بیزور و با پوشیدن یک لباس سیاه دراز بدنشده بودم  عروسی سه ماه دیگس امید ووارم زودتر ادم بشم یک رژیم خوب بگیرم اوم بازم میام دیدنتون
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:47  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستان نازنینم بخصوص تو نازی جان پیغامتو گرفتم وخیلی هم خوشحال شدم  امیدوارم فرصتش پیش بیاد اول از همه بگم خیلی خوشحالم از این همه محبتتون حالا در هر قالبی که بوده مجتبی تو هم خودتو لوس نکن  خوب یک چیزی گفتی جوابی هم شنیدی در ضمن خیالتون تخت باشه که تا اطلاع ثانوی خبری از اقا شیاد نشده  و زنگ و اس ام اسی نزده فکرم نکنید الان من هر دقیقه دارم حرف میزنم و قرار میذارم     اینم یکی از دوره های جنون ادواریش بود که یاد من افتاده بود  الان حال ندارم چون دیگه شکنج داره افراط میکنه فکر میکنم باید سریع خودمو برسونم به یک مشاور  خیلی چیزا میخواستم بگم ولی گفتم که مریضم و ا زخدا میخوام هر چه زودتر یک امکانی فراهم کنه من از این مرد جدا شم ولیدوست ندارم کسی فکرکنه من در اثر کمبود محبت دست به هر کاریو با هر کسی میزنم اینجور نیست

شیادم انگاردوباره عاقل شده منم کهمحاله بهش زنگ بزنم یکی دارم همیشه منو پس میزنه دیگه حال ندارم بیفتم دنبال یکی دیگه فعلا خودمو در یابم که امروزم بینیم خون اومد انگار حالم خرابه خدا خودش کمک میکنه  به من میدونم  مجبتبی با توام خودتو لوس نکنیا  اوکی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

نمیدونم شما هم کامنت مجتبی رو خوندید به من گفته مثل یک زن هرجائی رفتار کردم  و ا زمن انتظار داره که شاید درست مثل یک زن هرجائی بهش فحشم بدم برات متاسفم وبرای خودم بیشتر   تو چی از ارتباط منو شیاد میدونی  فکر میکنی اون کیه یا من کیم درسته که شیاد خصویات بدی داره مثل بی ثبات بودن بد قول بودن یا   خیلی چیزای دیگه اما بزار بهت بگم عنوان هرجائی به زنی اطلاق میشه که صرفا بخاطر نیازای جنسی یا پول دست به ارتباط با کسی بزنه هیچ میدونی ارتباط ماچجوری شکل گرفت    چی شد که من بهش علاقمند شدم ویا چرا مدام میاد تو زندگیم ومیره   درسته شیاد خالی بنده یا اهل بلوفه ولی اینو میدونم که اگه میخواست اگه اراده میکرد میتونست به خیلی چیزائی که میشه از یک زن در شرایط من بدست اورد دست پیدا کنه    اون هر چی بود همیشه حرمت منو نگه داشت هیچ وقت هیچ وقت به من دروغ نگفت و زبون بازی نکرد  میدونی چی باعث میشه که به مننزدیکو از مندور بشه من میدونم بخاطر اینکه خودشم میدونه این رابطه بی فایدس  فکر میکنی برا ش سخت بود چند تا قربونت برم و خوشگلی خرج من کنه و منو بکشونه به یک جای دنج   این ادم نمیخوام بگم پیغمبره نه اونم یک جوونه شاید مثل هرجوون دیگه رابطه هم داشته بشه ولی نخواست هوسباز باشه نه اینکه منو نمیخواست  چرا شایدم ولی خوب میدونست که اگر بهم نزدیک بشیم من ویرون میشم و برای همیشه از بین میرم  ما مدتها با هم چت میکردیم و اون هیچ وقت از جمله یا کلمه ای استفاده نکرد که خیلیا در اولین یا دومین بار استفاده میکنن  میدونم منو خیلی دوست نداره ولی چرا داشته باشه با من چیکار میخواد بکنه یک زنی که اسیره و زن با احساسیه  میتونه با من ازدواج کنه یا اگه بخواد من راضی میشم میتونه منو راحت ببینه با این همه دردسر   من دوسش دارم با تمام بدیهاو خوبیهاش  ولی میدونم مال من نیست   حتی الان   که باز ازش خبری نیست من یک سرابم برای اون توبیابان  نمیدونم تنهائی نیاز جنسی یا چیزی شبیه اون  اونو به سمت من میکشونه ولی خوب میفهمم که با اولین نگاه به قیافه نسبتا معصومم  ساکت میشه و اون هیجان دیگه نیست ما بدرد هم نمیخوریم چون وقت بدی به هم خوردیم اون هر چی هست ادم بدی نیست شاید سطحش پائین باشه بی پول باشه از یک خانواده متوسط   شاید ........اون .... هیچی ولی مجتبی جان نظرت اوم خدایا حس میکنم ... هیچی 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:25  توسط اندیشه فرزانه  |