تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

ستاره نازنینم تولدت مبارک تو این مدت که بهم سر میزنی متوجه قلب رئوف و احساسات زیبات شدم   نمیتونم در مورد ادمائیکه به راحتی  ادمائیکه دوسشون دارنو فراموش میکنن و حتی زحمت یک تولد مبارک گفتنو نمیدن چیزی بگم چون اتفاقات بدتر و مهمتری برام افتاده که توقع و انتظار منو از دیگران خیلی کم کرده   ولی باور کن ه روقت میام کامنتای با محبتو پر ازتوجه واحساس تو و همچینی سارای عزیزم رو میخونم حواست باشه خانم دکتر با شمام   غرق یک حس زیبا میشم باور کن ارزودارم یک روزی موقعیتی پیش بیاد که بتونیم همدیگه رو تو یک جمع دوستانه ببینیم  سارا جان دوباره تاکید میکنم کهتمام کامنتهای تورو میخونمواصلا کامنت بلندو دوست دارم مینا محسن نازنین  که ا زدست کارای ابلهانه من عصبانی میشینو حقم دارین خندهد اره و جالب که گاهی وقتا میخوام یک کار یبکنم پیشخودممیگم الان اگه مینا یا محسن  یا نازی بودن چی میگفتن فرناز گارسیا و مینا پریم  و پونی همتون مهمین ولی خدائیش بخاطر شماهم شده میخوام یک کار یبکنم البته من نمیتونم طلاق بگیرم اینو که همتون میدونید گرچه این چاره اصلیه ولی پیشنهاد های دیگتون رو سعی میکنم در راس کارم قرار بدم  ولی اینو میگم اگه بازم اشتباه کنم بهتون میگم چون شماهارودوست دارم ومیدونم که امین هستین
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

اگه میخواین بگین که خری با کمال میل اعتراف میکنم که همینطوره همتون مینا نازنین الهی بمیرماین نازنین چقدر از دست من ناراحت شده و فرناز  تازه  داشتم اروم میشدما  یعنی اروم که چه عرض کنم قانع  چی بگم که خودمم از دست خودم خستم  ..... ....... ....... ...... ....... ....... .........  همه اینا فحشائی هست که به خودم میدم احسا میکنم با اون معتاده هیچ فرقی ندارم  اره من معتاد عشق شدم بد دردیه  عین موادی که برای بدست اوردن یک بسته هروئین حتی تو لجن غرق میشه منم گاهی این کارو میکنم شکر خدا یک مقدار غرور وشرافت برام مونده که تن به هر کثافتکاری ندم  نمیدونمهر وقت یادم میاد که زندگی عاطفیم بهش گند زده شده رفته میخوام دق کنم  ولی درست میشه اما به سختی فعلا محتاج کم کردن یک کیلو وزنم  ورفتن پیش مشاور
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

 روز چهار شنبه ساعت ۱۲ ظهر مشغول کارک اونم تند تند قراره فردا به یک مسافرت یک روزه اجباری بریم اونم همراه مادر شکنج برام اس ام اس میاد تو اون شلوغی نگاش میکنم عزیزم میشه یک زنگ کوتاه بزنی صدای نازتو بشنوم   یک خانم بسیار محجبه کنارم نشسته و دارم بهش چیزی یاد میدم  با خونسردی نگاه میکنم و موبایلمو میذارم تو کیفم  کیفم نزدیکمه و موبایل دوباره اسام اس روی ویبره هستو با لرزشش کمی قلبم میلرزه دوباره  زود باش من الان سرم شلوغ میشه یک تماس بگیر  حقیقتشو بخواین دوسال پیش برای این اس ام اسا حاضر بودم دل ودینم و بدم   چرا چون فکر میکردم حقیقت داره ولی حالا که دیگه خوب به اخلاق شیاد وارد شدم میدونم وارد یکی از اون دوره های جنون ادواریش شده که یک دفعه عشقو محبت من تو وجودش گل کرده بیشتر میترسم تااینکه خوشحال بشم

زنگ میزنم

سلام

سللللام خانم چه عجب خوبی

ممنون مرسی کار ی داشتی

اره چیکار میکنی من عصری تو خیابون ولیعصر وقت دکت ردارم میشه بیای ببینمت

نه مندارم میرم مسافرت فکرنکنم

خوب فردا میری امروز بیا

حالا همدیگه رو میبینیم بهت گفتم که یک ماه دیگه یک جای خوب از خیابون بدم میاد من باید برم

قربونت باشه هر جور راحتی

*********

ساعت سه بعد از ظهر به وقت تهران شکنج عصبانی میاد بالا

اینمادروخواهر ............من مسافرتو بهم زدن

جدی

بله من میخوام برم کرج گل رو هم میبرم  تو میای

یک فکر شیطانی تو ذهن انا نه من هستم اگه مادرت میاد مراقب گل هست برید باغ من تهران هستم

ساعت ۵ همه میرن باغ تو کرج

و انا

الو عزیزم

سلام خوبی

اره ببین قرار عصرت پا برجاست

 اره چطور وای میای

اره میام

ساعت ۷

**********

ساعت هفت و ۱۰ دقیقه   کمی مونده به میدون ولیعصر یک خانم با چادر ملی و مقنعه مخصوصش از تاکسی پیداه میشه تو کیفش  یک بلوزه برای شب که میره خونه دوستش پردیس  و صبح هم سر کاراونجا خیلی نزدیکه محل کارشه بریا همین چادرشو سر کرده که البته خیلی بیشتر از مانتو بهش میاد تو راه تا برسه به میدون راننده اژانس چشماش و د راورده و اخر سر هم موقع پیاده شدن خیلی مودبانه بهش گفته معذرت میخوام ولی مراقب خودتون باشین هزار ماشالله شما بااین حجاب خاص هزار بار زیباتر شدین  لبخند کم رنگی رو لبای خوش فرم انا میاد وتو دلش میگه خدا کنه نظر شیاد هم همنی باشه  تو راه تابرسه دم مطب دکتر خودشو تو شیشه های بزرگ مغازه ها نگاه میکنه نمیدونه چرا ولی این  زن غریبه نسبتا خوشگل و با اون چشمای درخشانو جذاب وکه البته یک توده سیاه و بزرگ به نام هیکلو یدک میکشه نمیشناسه

میرسه دم مطبو شیادو میبینه یک دفعه تمام اون خیابون با ساختمونای کهنه و بیرنگ و روش باترافیکش با تمام تکرارش محو میشن و صورت معصوم و بینهایت خواستنی شیاد تمام قاب چشماشو میگیره

و فوری به جای خوشحالی یک حسی مثل اندوه تو قلبش سر ریز میشه

تو ماشین پراید سفید شیاد نشستن و دارن حوالی میدون سرو کاج دور میزنن شیادی که از پای تلفن محکمو طالبو عاشق بنظر میرسه حالاداره خیلی خونسردو اروم رانندگی میکنه و هر چند دقیقه میگه انا چرا ساکتی و انام یک موضوع جدیدو پیش میکشه حقیقتش انا خوش صحبته و خوب حرف میزنه ولی ازاینکه متکلم وحده باشه متنفره  شیاد اروم به کارش ادامه میده گاهی در جواب انا جملاتی میگه و انا پیش خودش میگه این موجود عجیب غریب انگا ردو شخصیتیه  انگا رمن یک همکار سادش هستم که هر روز میبینه حتی مثل همیشه هرگز به من نمیگه که زیبا شدی یا خوب شدی و انا ته دلش فکر میکنه راننده اژانس که جوان اراسته ای هم بوده به مراتب شعور بیشتری نسبت به شیاد داره

خلاصه در ارامش راجع به همه چیز حرف میزنن

 انا به دقت به شیاد نگاه میکنه خیلی دوسش داره ولی قطعا این اربتاط بیهودس این مرد دوست داشتنیو بد ذات مالاون نیست اون یک ادم ناشناسه که قلب انا رو مال خودش کرده کسیکه فقط پای تلفنو چت جسوره و در واقعیت ودر دیدار بیحال و خونسرد راستی اون انا رو برای چی میخواد پول ....عشق..... س ک  س   اون حتی  دست زیبای انا رو که در نزدیکیشه نمیگیره  و فقط مثل کسیکه بهش اروم بخش تزریق کردن ارومه 

ساعت نه میدون ازادی شیاد باید بره کرج خونشون اونجاست  به انا نگاه میکنه بعد زا اون همه دور زدن که سر انا گیج رفته انا دیگه کم طاقت میشه دلش میخواد بره یک زن هرزه نما  کنار خیابونه انا رد نگاه شیادو به اون دنبال میکنه  تو ایینه بغل توتاریک شب صورت انا دیگه اون درخشندگی و نداره و اونقدر زیبا نیست  موقع رفتن شیاد دستشو دارز میکنه و دست انا رو میگیره زحمت میکشه و کمی احساس بخرج

میده و باز انا متوجه نگاه شیاد به اون زنه میشه  دستشواروم بیرون میکشه وپیاده میشه قلبش سنگینه

و  نمیدونه چی میشه که در کمی محکم بسته میشه

شیاد میخنده چی شد

هیچی همینطوری بسته شد  دلش طاقت نمیاره میگه شایدم کمی ناراحت بودم دوباره شیاددستشو برای خدا حافظی جلومیاره و انا بی احساس دست میده و میره

وتو تارکی غلیظو بی پناه میدون ازادی میون ماشینای مسافر کش گممیشه وهمش ازخودش می پرسه این مرد مرموز که هر چند وقت پیداش میشه و منو زیرو رو میکنه از من چی میخواد

تا فردا ظهر خبری  از شیاد نیست و انا حدس میزنه که شیاد دوباره نا پدید شده مثل همیشه

(البته نه اینکه انا شمارشونداشته باشه منتهاانا اونقدر مغروره که تا اون تماس نگیره هیچ وقت زنگ نمیزنه)

 

اینم از این

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 5:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام میخواستم یک چیزای خوشگلو با احساس براتون بنویسم که الان تو مودش نیستم چون همچین یک کمی در هم برهمم الان فقط تو فکر اینم که یک کیلو یک کیلو وزنه رو کم کنم تازشم ستاره خانم نازو گارسیا جان ای بابا مگه من از دوستان ناراحت میشم شماها که گل هستین این دوستامیک بلاهائی سرم میارن که نگو  دلمم شکسته حالا بگذریم چرا چون دیگه از خودم متنفر مشم دیگه بگم که خیلی چیزاس باید بگم اما میخوام جدی برم روانکاو چون توایندوسه روزه ۱۰ دفعه فکر خودکشی زده به سرم همینجورعادیا نه اینکه خیلی بد بخت باشم مثلاینکه یکی هوس کنه یک چرت بخوابه هانمیدونم چم شده  دیگه از تمام دوستای تازه هم متشکرم سر فرصت بهمتون سرمیزنم یک بوسم برای همه فرستادم
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

انا عاقله یقه انا چاقه رو گرفتهاخه اونو در حال خوردن توبلرنس شکلات مثلثی دستگیر کرده

انا عاقله ـای پست فطرت عوضی غیرت داشته باش مگه نمیبینی همه دوستات تو. وبلاگ صداشون در اومده هی میاد میگه من چاقم بعدشم واسه من شکلات میخوره  تا انا چاقه میخوا دهنشو باز کنه میپره تو حرفش ساکت شو دیگه هیچ بهونه نداری فردا پس فردا بااین چاقیت میفتی سکته میکنی یا یک قدم نمیتونی برداری باز انا چاقه میگه اخخخه انا عاقله ـ اخه و زهر مار خبر مرگتو بیارن بجون خودم یک دفعه دیگه شکلاتو بستنی بخوری حالتو میگیرم خجالتم نمیکشه اسم اونمرتیکه رو هم نیار بهونم نکن اون روز به روز بدتر میشه فهمیدی یاادم باش طلاق بگیر یا خفه بعدشم با نیشخندو تمسخرو کنایه میگه تازه که چی معشوق سابقتونم که تشریف اوردن شمام که یک پارچه احمق دوباره بهش رو میدی اونماز اقای میم پس دیگه زر نزن البته از حالا میبینم باز افتادی به گریه زاریو بد بختی ولی دیگه کار یبهکارت ندارم فقط بگم اگه زیادی بخوری توسری داری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:58  توسط اندیشه فرزانه  | 

اوم از اون روزاستا كه گيجو ويجم اينقدر ديونم نيم ساعت پيش زنگ زدم بهدوستم گفتم خسته شدم ميخوام خودمو بكشم بعدشم فوري گفتم  شوخي ميكنم نميدونم اگه يكي منطقيو عاقلونه بياد بهم بگه كه واقعا بعد از طلاق وضعم بهتر ميشه اينكارو ميكنم ديگه طاقتم تمومه باز ظهر اومد هر چي ظرفو وغذا بود ريخت زمين بعدشم گفت من ميرم پيش مامان جونم وقتي رفت منم رفتم سراغ موبايلش ديدم زنگ زده به اين دختره  اينقدر پگر بودم اگه شيادم زنگ ميزد ميبستمش به بدوبيراه شانس اورد   گل هم رفته پائين پيش مادر بزرگش بابامم كه مريض خونمون قيامته  اميد وارم بهتر بشم تازه بد بختي رژيمم بايد بگيرم حدااقل يك چهار پنج كيلو كم كنم شبيه ادميزاد شم  يادش بخير دوسال پيش چقدر لاغر شده بودم زنگ زدم روانشناس گفت خوب ودتو لاغر كن شوهرت باهات خوب شه ۲۶ كيلو كم كردم   خوب شده بودم اما اين مرتيكه انگار نه انگار بعدشم همش اذيت حالام بيشترش برگشته پارسال كه براياخرين بار شيادو ديدم از الان لاغر تر بودم ولي از عيد غدير كه بدبختيام بيشتر شد بدتر شدم  نميدونم بايد برم كلاس ورزش اينجوري سر حال نميام   بايد برم دنبال شنا  الانمميرم بيرون يك كمي بگردم بابا مردم از بدبختي   شايدم برم تنها تو يك كافي شاب بشينم باي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

والا چی بگم امروز صبح که از خواب بیدار شدم ا زهمه چیز بیزار بودم حتی اس ام اس شیادم خوشحالم نکرد و حتی زنگ کوچکی که زد  دیشبم یکی از دوستم همون که شکل گوگوشه زنگ زده بود که اخه من چیکار کنم بااین زندگی از یک طرف میخوام برم مکه از یک طرفم این عشق ممنوع منم که بد جور سرمدرد میکرد نمیتونستمدرست حرف بزنم یک لحظه اینقدر بیزار شدم از خودشو خودم که گفتم همین جا در جا بمیرم  بهش گفتم چرا همینطور که رنجها رو داریم میکشیم خوشیها رو رد کنیم اما باید بدونیم که رنجا  واقعیه  و خوشیها ناپایدارو الکی  دخترم گل هم دیگه خیلی رفتاراش عوض شده همش میگه توبدی توالهای تو زشتی تو پیری  خوبدیگه باید حدس میزدم اوم اا خوب  دوباره چشمم شروع کرده بی حس شدن نمیدونم امروز که همه چی برام بیرنگه راجع به چیزائی هم که دیروز گفتم اره شاید یک محبت واقعی بخوام ولی مطمئنم که ادم شلی نیستم  یعنی اصلا نیستم اسیر هوسم نیستم اونخیلی وقته مرده مهم نیست چی بشه ولی میدونم همیشه کاری رو میکنم که بهش اعتقاد داشته باشم حتی اگه بوسه باشه اگه ازش بیزار نشم و یااون خسته نشه وقت یببینمش و باهاش برخورد کنم بهش که نگاه کنم تکلیفمو میفهمم  نه شاید دیروز حس میکردم همه چیز شاعرانس ولی نه امروز همه چیز برام خشک و منطقیه دیونه شدم نه راستی یک چیزیم بگم منمیدونم راه من فقط طلاقه بی برو برگرد تمام خلاص اما من هنوز نمیتونم از بچه بگذرم که یا با  بی امکاناتی زندگی کنم  اخه اینا که ساده نیست 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

راستی پدرمم  مرخص شد البته این پایان ماجرا نیست  و باید کاملا تحت نظر باشه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:8  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام به همه شما ها ادمائیکه نمیشناسم اما فکر میکنم دارمشون اما گارسیا اره راست گفت یشاید دیگه نمیتونم مثل سابق خوب باشم بخصوص وقتی یک لحظه فقط یک لحظه با صدای یکی پرت میشم به اوج خوشی ناپایدار ولی ولی  ولی چی  دلیل بیارم بهونه بگیرم از اسمون از زمین از شوهرم که دیگه اهالی ساختمان پزشکانم از کثافتکاریاش عذاب اومدن و به من زنگ میزنم نمیدونم چی شد یک دفعه به خانم دکتری که پشت خط بود میخواستم بگم نه شما اشتباه گرفتین اینجا منزل همسر انا نیست مگه میشه انائیکه همیشه پاک بود تاکید میکنم پاک ببببببببود  شوهرش یک همچین لجنی از اب دربیاد نه این یک قصه هست ا زهمون قصه هائیکه وقتی ۱۴ ساله بودم با شنیدن اهنگ رادیو مونت کارلو تو ذهنم ترسیممیکردم و قهر مانش بودن  نه نه اشتباه همسر من یک ادم تحصیلکرده فهمیدس که الان سر کاره همسر مردی هست که شبها دراغوشش با نوازش ملایمش به خواب میرم همسر  من مردیه که  مردیه که همیشه منو قشنگ صدا میکنه ااااااانننننا جانننن  نه این یک شوخیه مگه میشه انائیکه مهربونو شوخه و اینقدر منفور باشه که شوهر سراغ هر کسوناکسی بره نه این ماجرا ها مال مننیست  نه اون مردیکه رک تو چشم من نگاه میکنهو میگه اگه میدونی من با خیلیام چرااینقدر بیغیرتی که با من موندی و منم دهم خشکو باز و ذهنم باهاش موافقه که اره من بزرگترین بی غیرت جهانم که حتی وقتی نمیدونم شوهرم از بغل کی برگشته شامو جلوش میذارمو لام تا کام حرف نمیزنم   اخ چی بگم   شیاد این روزا عین قدیمادوباره شروع کرده ا چی بگم یعنی گول میخورم باو.ر میکنم قطعا نه منتظرم که چی دوباره بعداز یکی دوهفته خسته بشه   شایدم نه چرا بهش گفتم یکماه  دیگه  میتونیم همو ببینیم  چیه خنده داره میخوام لاغر بشم میخوام خسته شه بره تازه میخوام چیکار کنم منکه میدونم اون چی میخواد راستی خودم چی میخوام هوم بی شرمانس یک بوسه عاشقانه یک نوازش من اینارو میخوام   خیلی احمقانس عین یک دختر ۱۶ ساله شادیم خسته شدم شایدم میخوام پستی تموم اون هم اغوشیهای ننگ اورو با یک بوسه عاشقانه اونم از نوع یک طرفش بشورم نه معذرت میخوام نمیتونم دروغ بگم یا پنهان کنم شایدم میخوام    با بوسه  تطهیر بشم   چه تعبیر شاعرانه ای مطمئنم اون که اون سر در نمیاره اوم همه جا هم که این هیکل چاقو گنده همراهمه حتی وقتی میخوام   یک لحظه از دنیا رو برای خودم بگیرم چمیدونم بعیده ازاون همین روزاس که دوباره گم بشه  خوب از من بدتون اومد   اره  اخ این روزا خیلی اه میکشم حتی سر کا رنمیدونمم چی شد کهیک دفعه چند روزی میم بامن خیلی بد رفتار کرد چی شده بود سر در نیاوردم بعدش دوباره خوب شد مهربون لبخند زن اه من چیم فری با بچه های ادامس فروش خیابونی دارم که که میگن اقا خانم یک ادامس بخر شاید منم میگم یک لحظه ار زندگیمو بخر  یک لحظه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:5  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خوبین من من چطورم نمیدونم یعنی خیلی وقته نمیدونم که واقعا چطورم امروز اتفاقات عجیبی افتاد داشتم با بدبختی کفاشپزخونه رو میشستم خدمتکارم نبود که سری به موبایلم زدم خوب یک اس ام اس بسیار زیبا از یک شماره ناشناس البته فکر کنم بتونید حدس بزنید از جانب کی بله شیاد هوم خدایا حتی دیگه اینقدر حسو عقل ندارم  که بخوام عصبانمی باشم یا خوشحال یا چیزی شبیه به این  زنگ زد خیلی ساده بهش اجازهدادم رویاهاو تخیلاتشو در قالب واقعیت جا بزنه که المان بودم دبی بودم گرفتار بودم اله بله احمقانس رذیلانس و لی خوشحال بودم فقط شنیدن صداش  به طرز عجیبو خنده داری منو جوونو هیجانزده میکنه البهت میدونم که باز میرهومیره ولی مگه مهمه منم دارم میرم شایدم رفته باشم از این دنیای تلخ منی که هیچ کاری ازدستم واسه خودم برنیومد اخ دلم اره دلم چه شکسته

خلاصه اهنگ کلایدر منو گذاشتم یکی دوساعتی خوش بودم تازه اخه من واسه چی وجدان داشته باشم من یکه بابت پیدا نشدن جزوه تز دوست دختر شوهرم باید فحش بشنم منی که بارها کتک خوردم منی که منیکه هیچی  خلاصه رفتم دنبال کارم وقتیاومدم خونه زنگ زدم هماهنگ کنم فردا گلو ببرمخونه مادرم فهمیدم پدرم مریضه بردن بیمارستان  برادرمهمون دکتره گفت به کسی نگم امیدوارم خوب بشه اخه مگه من کیو دارم غیر از یک پدرو مادر اونخیلی ضعیف یک مرد پیر با موهای سفیذ   اخ خدایا خستم من طاقت مریضی پدرموندارم  خدایا خوبش کن میدونم ضعیفه میدونم ولی منم ضعیفم یک وقت دیگه باشه باشه خدا جون  من الان میمیرم   اخ مهمنیست دیگه کی چی بگه نمیخوام شجاع باشمنمیتونم شجاع باشم اصلا اگه دلم پردرد نبوداگه چاره نداشتم که اینجا نمیگفتم    خوب حالا شماها خودتونواسه منناراحت نکنید باشه قول میدم زود خوب بشم به حرفاتونم فک رمیکنم وعمل

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:39  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خب من نظرات اخیرو که میخونم حسمیکنم که پیشنهادای خوبی میشهو تقریبا همه هم ازاینکه من دست رو دست گذاشتم و کار ی نمیکنم گله مندن  خوب اره ولی باید فکر کنم و ببینم چی ازدستم برمیاد باور کنید من بارها فکرکردم به راه های مختلف  قطعا نمیشه کاری برای شکنج کردو من دارممیبینم که این موجود روز به روز داره فاسد تر میشه طوریکه حتی خانوادهاشم هم قبولش ندارن همین چند وقت پیش برادرش در یک منطقه عالی مطب شیکی خرید و با وجودیکه ازتمایل اون برای خرید اونجا خبر داشت اصلا بهش چیزی نگفتو با یکی از دکترای دیگه شریک شد بدجوری کفری شده بود بیاو ببین و متاسفانه بااین حرکت اخیرش من متوجه شدم این ادم اصلا صلاحیت نداره که مثلا یکدرصد من بچه رو بهش بسپرم ای بابا من حاضرو ناظر اقا معشوقشو سوار ماشین میکنه وای به روزیکه من نباشم

اوم خوب در شرایط فعلی من باید چند چیزو تمرین کنم

بدست اوردن ارامشو دنبال تنش نگشتن

خوب برای رژیم یک کمی گیجم و باید کمک بگیرم  اونم از یک روانکاو چون منالان ذهنم برای رژیمای محدود کننده و با هدف داشتن هیکل ایده ال  جواب نمیده برم دنبال شنا

تربیت گل داره خیلی اخلاقش بد میشه

روی کارم تمرکز کنم راستی یک خبر خوب من در ارزیابی نمونه شدم تقریبا ۵۰ درصد کار یکسالم امتیاز موفق داشته

اره باید تو کارم پیشرفت کنم ه رجور شده یک عالمه فکر مزاحم دارم و باید بهاین فکر کنم که تا زنده هستم باید زندگی کنم هرچند یکی از بیماریها یخمو بگیره  بعدشم یک مدت زبون به دهن بگیرم ساکتو بی سر صدا باشم و اروم فکرکنم ببینم طلاق که نمیشه چقدر میتونم فاصله بگیرم ازاین مرد

دیگه چی اوم راستی یک مطلب باید تهیه کنم در مورد میزان رضایتادما از خودشون  قول دادم این کارو خوبانجام بدم تصمیم گرفتم برم سراغ لوازم ارایشیا  بعدشم  ارایشگاها  مصاحبه با کسائیکه قراره عمل زیبائی انجام بدن  بعدشم از یک عده بپرسم چقدر از خودشون راضین  بعدشم بشینم حسابی اونا رو تدوین کنم

شما پیشنهادی دارین بدین  تا شنبه وقتدارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

محسن سلام این پستو مینویسم بخاطر اینکه یک روزی ازدستت ناراحت شدم ولی امروز به یک چیزی رسیدم البته این کاملاهمون حرف تو نیست  اما تا حدی شبیه به اونه خلاصه جریان اینه که دیروز دقیقا روز زن گل تو صحبتاش خیلی عادی گفت راستی بابا یک دختر دانشجو رو سوار کرد رسوند موبایل فروشی دختره هم بهش گفت من موبیالمو فروختم از اینبه بعد زنگ بزنم خونم  خلاصه جونم براتون بگه اقا مارو میگی یک دفعه نصف صورتمون بی حس شد همینطوری بیخودی ذهنا خیلی ناراحت نشدما به جونمامانم راست میگما خلاصه تو همون حال رفتم سر کار یک سری ز دم به اقاقی میم که تقریبا به اندازه هارولد لوید بی حواسه و نظم نداره رفتم یک سری تذکراتو بدم که چنان معصوم وبیخیال نگاه کرد یک یکهو چنان جونم اتیش گرفت که دلم میخواس همون جا براش درد ودل کنم البته من اصولادراین موارد عقلم زیاده هرگر ازاین کارا نمیکنم  گفتم ببین مردم هم شوهر دارن ماهم داریم هزار تا زنم بیار یجلوش همونطور ساده نگاه میکنه شوهر بنده به خر ماده هم بنده خلاصه روز زن گذشت و مامهیچی نگفتیم ت تا اینکه صبح روز بعد دوباره گل موضوعو جلو باباش مطرح کرد مرتیکه رو کرده بهمن با بیخیالی میگه چیه اعتارضی داری منم بچه رو فرستادم بیرون گفتم مرد حسابی هر کاری میخوای بکنی بکن جلو بچه نکن که یک دفعه زد به صحرای کربلاو شلوغ بازی  حالااینجا رو داشتهباش اومد سراغ ن یک هو یکی پی ام داد من ام ۴۱ تهراان گفتم شما گفت ایدیتو از یک جا براشتم معلوم نیس از کدوم گور معلوم بودوبلاگی نیست خلاصه پرسید شما جذابین گفتم چی بگم اقا من شمارو نمیشناسم   من متاهلم بهتره با کسدیگه چت کنین نمیخوام بگم مریممقدسم از ادم نااشنایاینطوری بدممیاد خلاصه یکدفعه گفت چند کیلو این منم کفری گفتم خیلی کیلو  گفت ای بابا پس حتما شوهرتون شمارو دوست نداره مرا از زن چاق بدشون میاد خلاصه  منم دسه شدم بعدش نشستم فکرکردم یاد حرف محسن افتادم که گفت باید بهش حق بدی یک لحظه فکر کردم چقدر خوب میشد منمیتونستم بهش حق بدم یا ببخشمش تااینقدر زجر نکشم بعدشم برمدنبال یک راه حل البتهبازم بگم من ظلم به هیچ انسانی را به هر جرمی حتی چاقی مفرط انسانی نمیدونم چونخودتونمیدونید کهخانمبازی از کوچیکترین کارای شکنجه مستحضرین که ولی واقعا یک لحظه خیلی دلم خواس ببخشمش و برم کاشکی بشه
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:18  توسط اندیشه فرزانه  | 

مغازهای در مراکز تجاری که اجناس مختلفی در طیف گسترده ای از پوشاک و لوازم ارایش گرفته تا لوازم خانگی را عرضه میکنند مملواز جمعیت است مردم با شتاب به هم تنه میزنندو در این شلوغی و هرج و مرج که صاحبان خوشدل بوتیکهاو مغازهای مخلتف قیمت اجناس را تا پنجاه درصد افزایش داده اند  مردان و زنان  به دنبال هدیه میگردند اما برای چه بگویند همسرم مادرم  دوستت دارم در قنادیها صفهای طولانی و در گل فروشی ها قیمت گل ها سر سام اور است  گل فروش ها از کثرت مشتری حتی سلیقه معمول خود را بکار نمیگیرندو گلها در کنار هم مثل یک دسته سبزی میپیچند   اما اما شاید بد بینانه باشد که بجز کودکان معصومی که امروز برای مادرشان کاردستی درست کرده اند یا فرزندانی که با عشق هدیه ای برای مادرشان خریده اند این نمایشهاو همایشهاو برنامه های متعدد تنها یک شوخی بیشتر نیست  دیروز در برنامه مردم ایران سلام مردان به جان هم افتاده بودند تا  در اثبات برتری زنان از هم پیشی بگیرند  و خلاصه همه و همه جا حتی اداره ما هم برنامه ای ترتیب داده بود   همه امدندو گفتند زن چنین استو چنان است اما واقعیت چیست زن  کدام زن زنی که مانند یک پاکت شیر تاریخ مصرف دارد زن کدام زن زنی که در محل کار توانائیهایش نادیده گرفته میشودو دچار تبعیض جنسیتی است زنی که حتی اگر با یک دیو سیرت زندگی کند برای اثبات پلشتی او باید ماها در راهرو های ددگاه بدود تا جدی گرفته شودزنی  که مادر بودن بله حتی مادر بودن  او در غالب خانواده ودر کنار شوهر معناداردو جدیست واگر روزی بخواهد  تااتاز همسرش جدا شود حتی امتیا زمادر بودن او نادیده انگاشته شده و این پدر است که صاحب فرزند تلقی میگردد زنیکه که همین اواخر از بلند گوهای رسمی تنها وسیله اطفا غریزه جنسی خطاب شده و میگویند عزیزان لازم نیست برای این  بهره مند شدن از این  موجود   بهای زیادی بپردازید به خواستگاری بریود طلا جواهر بخریدو از همه مهمتر یک پیمان قطعی ببندید   میتوانید مثل کارت تلفن اعتباری بصورت مدت دار ازاو استفاده کردهو بعد عین دستمای کاغذی بهدور بیندازید مجوز قانونی هممیدهیم ناراحت نباشیدو ایا ایهالحال ایمران متاهل که از کسالت روز مرگی خسته شدهاید شمائیکه تمکن مالی رعزیزان خودتان را دچا ررنج و فرسودگی نکنید که اجناس تازه و مرغوب حتی بصورت دیلیوری در اختیار شماست  ای زنان فریبکار هوس انگیز مایه فساد خود را  خود را بپوشانید بخصوصاگر زیبا هستید به شما بیشتر سخت میگیریم   ای زنان شمائیکه حتی بهخود رحم ندارید واولین که نه دومین دشمن خود خود هستید به رواج سطحی گرائی با نمایشهای جنسی و با فریبکاریهای نازل وب ا بزدل بودن ایضا خود بنده  فایده اینهمه ان جی او و دادو بیداد زدن و گیسو گیس کشی چیست وقتی وقتی ...  بله این هم از زن و زن بودن   وبراستیکه بهشت زیر پای پدران است
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:17  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام انا امروز اومدم چند واقعیتو بهت بگم حوصلشو داری

انا ـ واقعا نه روز بدی داشتم

ـمیشه بگی چرا  مربوط به شکنجه

ـ نه زیاد ربطی به اون  نداره البته اگه فکر میکنی امروز خوش اخلاق بوده نه خیلی هم بد بوده ولی مهم نیست

ـ پس  از چی ناراحتی

خوب میدونی من بنظرم یک ادم عقده ایم  اصلا من کمبود محبت دارم دیگه بگم من میخوام خودمو مطرح کنم من میخوام دیگرون منو بشناسن من با همه رفتار مناسب دارم که دیگران بفهمن من خوبم من به دیگران محب میکنم تا اونام همنطور باشن

ـبعد

ـ هیچی خوب اینوسط اتفاقای مختلفی میفته

ـ مثلا

ـ خوب یا دیگران ارزش منو نمیفهمن واصلا منو تحویل نمیگیرن

یا اینکه خوب از من خوششون میاد بامن گرم میگیرنو ولی بعدش کم کم بد جنسیاشونو رو میکنن

یا اینکه خود من دچار تردید میشم حسای مختلفی به سراغم میان

ـبیشتر توضیح بده

ـ مثلا وقتی جریان دوستیم داره خوب پیش میره دست پیشو پس میگیرم تا پس نیفتم مثلا وقتی با کسی صمیمی میشم کم کم وسواس پیدا میکنم که مبادا مزاحمش باشم البته وقتی ریشه یابی کنی میبینی که چندان هم بی دلیل نیست و یک الارم پنهانی از طرف به من داده شده  بعدش شروع میکنم به مهربونی بیدریغو گذشت زیاد در حالیکه در باطن ادم خیلی با گذشتی نیستم بعدشم کم کم شروع میکنم به غر زدن که مردم چنینندو چنانند و قدر نمیدونن  یکی نیس بگه تو چی میخوای میخوای مردمو با محبت بخری نمیشه مردم با محبت رام نمیشنمگه شوهرت شد مگه بجت میشه

چیکار میشه کرد

ـخوب بهنظر من نظم وتعادل  با برنامه ریزی باید احساساتتو خرج کنی با یک لبخند اسیرو با یک اخم دلسرد نشی از صمیمیت زیادم پرهیز کنی

ـ نه اینجوری مزه نمیده من داغشو دوستدارم

ـ چی دوستیو یا  ب و س  ه

-هردوش

بهر جال باید متعادل باشی مثلا مثلا نذداری کسی حتی در لوای دوستی ازت سو استفاده کنه وقتتو بگیره یا از نیروهای خوبت به نفع خودش بهره برداری کنه

ـ کیو میگی میم

ـ میتونه یک نمونش باشه خودتم میدونیکه پیغمبر نیس ادمه

خوب

ـخوب که خوب مراقب باش تودیگه حال شکست نداری مراقب باش  یککمی هم تو چشمنباش تاببینیم چی میشه دیگههم خیلی پاکبازی نکن باشه انی

باشه بای

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیشب رفته بودم پارک با گل این روزا زیاد میبرمش پارک اخه اون خیلی تنهاستو دور برش هیچ بچه ای نیست با دوستم گوگوش رفته بودیم  پارک میگم گوگوش برایاینکه شباهت به اون داره و خیلی هم به این شباهت مفتخره  یک عالمه از عکساشو سیو کردهتو موبایلش خوب این دوستم یک شوهر بی عرضه مزخرفی داره که    که البته یک هزارم ازارگری شکنجو نداره دوسوت من یک زن خوشگلو خوشاندامه که صدای زیبائی داره و  جونم براتون بگه که چند سال پیش یکی از این مرای پدر صلواتی اداره که بعدا معلوم شد چند تازن دیگه رو هم گول زده میشینه زیر پاش که منعاشقتم اله بله اینم که به زور به این شوهره دادنو  دل خوشی از شوهره نداشته و دچار افسر دگی شده بوده و مشت مشت قرص اعصاب میخورده   بعد ا زیکی دوسال تو بیمری من بمیرم این اقا بالاخره تسلیم میشه و باب عاشقیت باهاش باز میکنه    خلاصه حالا که خوب خانم عاشقش شده  اقا جنگولک باز ی در میاره و هرروز یک جوری ازارش میده و سر کیسش  میکنه  از طرفی شوهرم که میبینه زنه خوب پول در میاره بی خیال کار شده نشسته گوشه خونه کارش شده سی دی نگاه کردنو عصبانی شدنو  چیزی شکستن و کتک کاری

اینقدر از این مرده بدم میاد که تو اداره نگاش نمیکنم مبادا مجبور بشم بهش سلام کنم  تازه برایاینکه زنه رو بچزونه هر چند وقت میاد میگه راستی فلانی هم خوشگله ها چشماش اینطور اندام فلانی اونطور و خلاصه ....... منم که معرف حضورتون هستم بااینکه مثل خر  تو گل گیر کردم ولی سنگ صبور دوستامم هر روز میاد میگه حیف نان اسمشو این گذاشتیم اینجور کرد اونجور کرد هر چی بهش میگم بابا این ادم نیست ولش کن بخرجش نمیره  یعن یمیفهمه ها از بد بختیو بی پناهیو نمیونه ولش کنه عین کوزت که تو بینوایان نمیتونست دست از عروسک چوبی که با دسته کارد قدیمی درست کرده بود دل بکنه خوب معلومه اینجام هیچ ژان والژانی از راه نمیرسه که اونو با یک عروسک ۱۰۰ فرانکی شگفت زده کنه اما تا بخواین ازاین مرده بدم میاد خودشم میدونه   خلاصه ..ار این همه بیهودگیو بد بختی  خود خواسته زنا که خودم رئیس همشونم حالم بد میشه   حالا اصل ماجرا دوستمو بعد از ۸ سال تو پارک دیدم دوست دانشگاهیمو نگذاشته نبرداشته میگه راسنی انی میدونی حامی با کی ازدواج کرد ای بابا مردم عجب حافظه ای دارنمن بدبخت چاقالواومدمتو پارک با چشمو صورت بی حس یک کمی ارامش بگیرم این نرسیده از راه ماجرای عشق نافرجام منو به رخم میکشه  ولی باور نمیکنید همچین اسم حامیور اورد یک دفعه قلبم ریخت هیچ چیز عشق اول نمیشه ای بابا  بگذریم بگذریم بچه خوبی باشم بشینم داستان شینو بنویسم قبلاز اینکه سقط بشم 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 11:10  توسط اندیشه فرزانه  | 

تازه از جلسه اومدم  خلاصه چی بگم یک مشت ادم فناتیک عقب افتاده هرچی ابداعه زیر سوال میبرن و یک جشنواره میرن جو گیر میشن  میان اعصاب مارو خور میکنند میگن امکانات نمیدیم شمام هر چی خلاقیت دارین خرج کنین  خدایا کار یکن ناامید نشم  امروز با میم صحبت کردم چقدر اروم ومهربون به حرفامو گوش داد البته  بگذریم چه فایده وقتی من اینقدر تنهام   خلاصه منم که ادمی نیستم حرف مفت بشنوم چیز ینگم یک خطابه تو جلسه خودنم نه من فقط تو خونه لعنتیم  ادم بزدلیم تو بیرون از افکارم از عقایدم دفاع میکنم اما باشه من سعی میکنم   سال دیگه من بایدتو جشنواره امتیاز بیارم    سعیمومیکنم باید به خودم کمک کنم انا انا فقط خودشو داره خودشو شکلاتم نمیخورم محسن گوش کن بحث بخشیدنو این حرفا نیست نمیگم حرفت حق یا ناحق بود فقط دلم شکست الانم یادم رفته ستاره جان مرسی از همه دوستای خوب یک کمی مریضم وحساس
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:29  توسط اندیشه فرزانه  | 

گاهی وقتا که دارم مینویسم فکر میکنم برای چی دارم اینکارو میکنم برای خودم برای اینکه احساساتم یا وقایع زندگیم مثل کسیکه با اخرین قوا و رمقش یک یادگاری به جا میذاره    یا برای رهگذری که اتفاقی به اینجا سر میزنه یا برای کسانیکه تقریبا الان جزودوستانم هستن  بگذریم دیگه نمیخوام کشش بدم این رنجشهای روزانه رو امروز تموم مدت زانو بند به پام بود اگه پام مشکل پیدا کنه دیگه نمیتونم کار کنم الانم که تو محیط کارم تب جشنواره همه رو گرفهت و کلی جلسه میذارن که شما باید چنین کنیدو چنان اونم بدون اینکه ما کوچکترین انرژی مثبتی به شما بدیم و یا حتی لحظه ای شما رو تشویق کنمی اخه مگه میشه در یک کار گروهی فقط بار به عهده یک نفرب اشه مگه میشه هزار تا محدودیت برای ادمی بذارین بعدش بخوایم خلاقیت نشون بده ساعت ۸ کارم شروع میشه با این اخلاق گند شکنج که البته مثل  اینکه بعضیا باهاش همذات پنداری میکنن وتازگیا عزیز شده  بچه رو بایدبسپرم دست خدمتکارو دخترش تا ساعت سه جلسه هست د رمورد کنکور  و قرصهای اکس باید کاری رو انجام بدیم  چند روز پیشم رفتم سراغ معتادا ای ادما یباحالو نازنینی بودین کلی بهشون مهربونی کردم و باهم صحبت کردیم البته خو ب نمی شد همه حرفاشونو منعکس کرد  اگه بدونین یکیشون یک پسر دانشجو خوش تیپ بود که کراک مصرف میکرد دستش بد جور میلرزید گفتم چرا گفت من همیشه رو ویبره ام اخ چه طنز درد ناکی  یکیشون با اون چشمای ابی معصوم که جیگرمو خون کرد اینقدر بی پناه بنظر میرسید که نگو خلاصه یک جوونم بود از بس کشیده بود دندونا جرم گرفته خلاصه  ... از کنکورم که متنفرم ولی خوب موضوع اینه  در واقع بد بختی من از همون روز کنکور شروع شد  بگذریم  ..... میخوام ماشین بخرم شوهرم یک دفعه برام خرید ماشین یک پژو باور میکنید دو سه بار بیشتر نگذاشت سوار شم بعدشم فروختش  حالا دلم یک ماشین کهنه میخواد که به هرجا زدمش نترسم برم مثلا دستبندم و بفروشم تعمیرش کنم  خیلی لازممه ولی خوب فعلا که پولی در کار نیست میدونم اگه شکنجم پول بده ادمو دیوونه میکنه چرا اینوط رشده چرا اونطور شده ا زاین حرفا   حالم خوش میست چشمام اذیت میکنن صورتم با زبیحسه از چیزیکه بدم میاد از این دکتر به اون دکتررفتنه   اصلا نمیخوام فکر کنم اما چشمم بد جو ردرگیر میشه  اینا علائم خوبی نیست جمیدونم دیگه خستم  از دوباره دکت رفتن البته نهایتادراولین فرصت باید پیش یکی دیگه برم جهنمو درک به زور بگم یک امای ار بده ببینم چمه ام اسدارم تومو ردارم چمه   شاید خدا خواست رفتنی شدیم این شکنجم طفلی گوگولی مامانی به یک نونو نوائی برسیه طفلی چقدر یک زن چاقوتحمل کنه   خوب دیگه فعلا به کار فکرمیکنم و بی حسی چشممو نادیده میگیرم خدا نگهدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 5:19  توسط اندیشه فرزانه  | 

یک پستی نوشته بودم در جواب یکی ازدوستان که حرفش بد جور دلمو شکسته بود ولی به خاطر گل روی یکی دیگه حذفش کردم  ولی بهتون میگم که چه احساسی بهم دست داد 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:7  توسط اندیشه فرزانه  | 

صدای نوازشگر پیانو  و کم کم تلنگر های انگشتهای کار اموخته به سیم های گیتار    و منو اون رویاهای همیشگی که با ضربه های اهنگ بیدا رمیشن  قلبیکه شاید خسته است اما جای وسیعی به اندازه عظمت عاشق بودنو دوسیاهی تنفر دارد  چشمی که مرا از اون دور دستها  نه در این اطاق با ان رنگ ابی چرک وکمد نیمه باز که لباسهای شکنج و من در ان به جالباسی  اویخته شده اند این ترتیب و نزدیکی از ۸ سال پیش حفظ شده در حالیکه اندامهائی که باید قالبی برای این لباسها باشند از همدور و سخت متنفرند  خواننده میخواند         خاطره هرجا که میری به یاد من باش

 اونور دنیام که  میری به یاد من باش   کنار هر شقایقی

 هرجا که دیدی عاشقی

 به یاد من باش  منم با اون زمزمه میکنم به یاد من باش( چه درد و التماس در این کشش صدای خواننده موج میزند)  یک فاصله وبعد

هرجا صدائی خسته بود

هر جا دلی شکسته بود

هر جا لب جاده کسی به انتظار نشسته بود

هر جا کسی نفس نداشت

مهلت پیش و پس نداشته  

هر جه  دیدی   پرنده ای لونه به جز قفس نداشت به یاد من باش....... به یاد من باش.......

این شعرو واسه من گفتن خیلی میخوره

راستی پامم پیچ خورده نشونه بدیه ولی ولش

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:29  توسط اندیشه فرزانه  | 

در این دور دستها زنی با موهای اشفته

سیگار به دست ارزوهای خفته اش را حلقه حلقه دود میکند

گاهی به ایینه که نگاه میکند تصویرش تار میشود

 تنها وقتی کسی صدایش میزند مادر

به یاد میاورد کجاست

او حتی بخاطر نمیاورد اخرین بار قلبش را کجا جا گذاشته

ورقهای خیس کتاب دلش زرد   شده

 شاید به همین زودی    همین  نزدیکی ها بی اثر شود

شاید هم یک دعوت  از سوی یک غریبه

نمیدونم اینا میاد تو ذهنم خیالتون تخت از سیگار کشیدن متنفرم بوش نفرت انگیزه ولی دوستدارم بگیرم تو دستم

امروز باید برم چند تا معتاد دبش گیر بیارم ولی بعید با این همه کاغذ بازی موفق بشم

ساعت ۱۰ هیچ کسنیست از گل مراقبت کنه

اای خدا وایسا با توام نکنه میخوای منو خوردو خمیر کنه     این روزا همش به شکنج میخندم خیلی رمانتیک شده   انگا رخودش میخواد عروسی کنه  میشینه یک گوشه فکر میکنه بنظرم تو خیالش پولای پدر عروس خانمو میشمره

به من میگه عوض شدی چکشی حرف میزنی

میگه تو باید برای ما سنگ تموم بذاری باید همه جا بگی ما بهترینیم  

منم میخندم و میگم باشه

میخوام برم دنبال لباس منم میخوام برای خودم عروسی بگیرم بذار خوش باشم معلوم نیس بعد از این چه بلائی سرم بیاد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:52  توسط اندیشه فرزانه  | 

خوب این روزا فشار کاریم زیاده و کسی نیست از گل مراقبت کنهمامان که قلبش ضعیفه  بابام که خوب پیر شده ودیابت داره هر روز گل و میبرم خونمون میذارم بعدش با تاخیر میرم سر کار شکنجم که از کار من متنفره خیلی خوشحال میشه که من اینقدر سختی میکشم باید تو کارم یک تحول جدی  ایجاد کنم این روزا یک کمی حالی به حالی شدم حتی دیروز یک دفعه تصمیم گرفتم وقتی رسیدم محل کارم بدون خوش مشربی همیشگیم یکسره برم سر وقت کارمو بعدشم برم خونه   حتی حوصله نداشتم با میم صحبت کنم  خوشم نمیاد سر کار بهم حساس بشن البته میدونم که براحتی نظرم عوض میشه  ولی چقد رخوب میشد یک مرخصی ۲۰ روزه میگرفتم ا زهمه دور میشدم و یک فرصت مطالعاتی خوب بدست میاوردم  الانم باید بشینم داستان میم رو تموم کنم میدونم که میپسندمش و ازش خویم میاد ولی باید دوری کنم  مینا عزیزم انگارنگران شده بود  نه عزیزم مطمئن باش تو این مورد دیگه قلبم از کا رافتاده تازه اقای  میم اصلا توجهی به هیچ خانمی نداره خودش یک همسر نازو یک بچه کوچیک داره منم که دیگه ۳۴ سالمه یک زیبای خانمان بر انداز نیستم که با این هیکل گردو قلمبه  البته باید مراقب باشم اونم فقط بخاطر حراست اداره که به هر چیزی گیر میدن  چون دلم نمیخواد یک روز به من یا اون بیچاره گیر بدن  حالا اینا مهم نیست مهم اینه که من بایدتو کارم پیشرفت کنم باید یکی دونفرو ببینم که تو کا رمن خبرهو معروفن  ححالا چوری سخته باید یکی  دوتا مسافرت برم یکیشون تو مازندرانه و یکیشونم از بس سرش شلوغه که نگو  فعلا فکر کارمم برادر شکنجم که داره با یک مولتی میلیاردر ازدواج میکنه شکنج دار ه دق میکنه   و روز به روزم ا زمن بیشتر متنفر میشه همش میگه ما که شانس نداشتیم میدانم سخت تر خواهد شد ولی من باید قوی تر بشم ووووووووووووووووووووووهیچی  برم صبح باید قصه رو تحویل بدم بای.....
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 4:58  توسط اندیشه فرزانه  | 

باید  مطالبی بنویسم   داستانی برای اقای میم  تا همین بعد ازظهر  فکر کردم این هفته نیازی به نوشتن نیست ولی درست ساعت۱۲ فهمیدم که باید شروع کنم  حالام در همین  حال   دارم فکر میکنم که از یک ماجرای مذهبیو خشک یک داستان شو رانگیز دربیارم که با معیارهای اسلامی  جور باشد کار سختیست انهم زمانیکه تو باید در یک صفحه مطلب را جمعو جور کنی  موضوع کارهای هفته بعدم   خیلی پیچیده است و کلی تحقیق میخواهد   هنوز هم بطور مرتب دور لبو صورتم بی حس میشود    احساس خستگی  در من کاملا مشهود است و در جواب محسن عزیز هم باید بگویم من کم کاری تیروئید دارم     بابا منمیخوام اینداستان شینوو بنویسم تا نمردم چرا وقت نمیکنم وای راستی بچه ها  گل یک دفعه اسموبلاگمو دید خیلی بچه تیزیه میترسم دودمانمو به باد بده  در جواب دلفین صورتی هم که از ان داروی گیاهی پرسیده بود باید بگمکه باید مطمئن بشویم که بی ضرر است  اوم چی بگم میخواستم از تیتر  مطالب کاریم بگم دیدم همیشه کار میم اینه که یک هو میپره تو گوگل عنوانو سرچ میکنه میدونم خنده داره ولی خب میترسم شانس که ندارم  بذارید یک چیزی بگم خودم خیلی اتفاقی همنی چند وقت پیش .وبلگ دوستمو پیدا کردم خیلی چیزا نوشته بود وقتی ادم اینقدر صریح خودشو توضیح میده اگه کسی دقیق باشه میفهمه تو کی هستی خلاصه باخوندن دوتااز ارشیواش فهمیدم خودشه  جالبه ا زمنم نوشته بود به عنوان یک زن لوس وخود پسند که خیلی به خودش مینازه من بدبخت چاقالو حالا بگذریم من باید یک کاری برای این چاقالوئیم بکنم بد جوری دارم بد حال میشم شکلاتو قطع کنم باشه ولی خوب از سر کار میام خیلی تشنمه و گشنه   اونجا نمیونم بمونم ناهار چون باید بایم خونه قسمت بیشتر کارمم بیرون هست خلاصه شاید راهش اینه شام نخورم اوکی باشه همین کارومیکنم
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:13  توسط اندیشه فرزانه  |