تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

باید نجات پیدا کنم این تک مصراعیه که دائم تو ذهنم تکرا رمیشه  وبعدش مصرع بعدی چجوری

اه خودتونم میدونید که مبارزه با بعضی چیزا نه غیر ممکن ولی اسان نیست

 خب یک اشکا ل عمده نمیتونم به اینده فکر کنم برام سخته دلم میخواد هفته به هفته زندگی کنم میترسم و خستم  در روابطم با ادما دچار اشکال شدم    مثلا با اقای میم  چرا نمیدونم احساس میکنم درونیاتم خیلی شفاف شده   دلم نمیخواد جذب ادما بشم دلم میخواد ازشون فاصله بگیرم   اما همینکه پامو به محل کار میذارم ادم دیگه ای میشم پر شوروشو ق وانرژی   واین هم خوبه وهم خطرناک   اعتراف میکنم که از هم صحبتی با میم     احساس لذت میکنم  وقتی میبینم دارم راجع به چیزائی خیلی جالبترو زیبا تر از موضوعات چند اش اورودردناکم با کسی صحبت میکنم که در جواب هر جمله من حرفای زیباتر ی میزنه  ارامش به من دست میده  چرا دچار وسواس شدم چرا میترسم و چرا نگران قضاوتم    میترسم   از کی از رئیسم از حراست از برداشت همکارای فضول   شایدم خودمو گول میزنم  تو پرانز بگم که من دارم برای میم کا رمیکنم  و باید خطوط فکری اونوتو کار پیاده کنم   خب اونم که  مومن منم که خودتون میدونید  معتقد نیستم  فکر نکنید راه میفتم با هرکی که بنظرم جالب میرسه حرف میزنم ببینید نگراالبتهاحتمالااونانمیدونن که من یک سفیدو یمن قضاوت شما هم هستم   چمیدونم شاید اینقدر در وحشت بودن در کنار مردی بودمم که مدام میخواسته فحشم بده یا با ریموت یا یک چیز سنگین بزنه تو سرم یا با ادمائی برخور داشتم که همش تو خط لاسیدنو سو استفاده بودن که حالا که میبینم یک مرد ی راحتو ساکتو اروم بی اعتنا نشسته و هیچ خطری منو تهدید نمیکنه احساس ارامش دارم  مجبور نیستم اخم کنم  مجبور نیستم نگاهم سختو امرانه باشه اما همش یک حس گریز در من هست گاهی دلم میخواد برم اداره با هیچ کس حرف نزنم خودم باشم و خودم  حوصله درودل دوستامو ندارم نالیدن از معشوق و شوهر خستم میکنه هردوشو داشتم و برام عذاب اوره یا یاد شکنج میفتم یا یاد شیاد دیروز یک مقنعه صورتی خریدم سر کردم رفتم اداره همه همکار گفتن مام میخوایم  فکرمیکنن مثلا من بیکارم برم براشون بخرم ادرسشودادم دیدم راضی نشدن ای بابا ما زنا چر ا اینطوری هستم تا یکی یک کاری میکنه بقیه هم میخوان همون کارو

بکنن البته احتمالا نمیدونن که من یک سفید و یک طوسی ابی خوشرنگم خریدم  چی میدونن که چه دل پاره پاره ای دارم بابا رفتم رنگ شاد بخرم دلم شاد بشه امروز با بغض برای ما نخریدی   انگار بیکارم

من کسی رو ندارم گل رو نگه داره هر بارم میرم بیرون باید کلی خرج بیفته رو دستم   بنابراین کم میرم بیرون حتی مطب   یک دکترروانشناسم پیدا کردم برم  شکنجم که یک دوره فلو شیپ بهش خورده هفتهای یک روز از دستش راحتم البته میدونم دوره را به گند میکشه ولی به من چه خستم    دیگه حال مبارزه ندارم دوتادکتردیگه هم باید برم   زنان و قلب خدایا بیمه که ندارم این همه پولو از کجا بدم  حوصله دوستمو ندارم دلم نمیاد باهاش برخورد کنم ولی میدونین اوناهمش فکر خودشونن انگا رمن یک سطل زباله روحیم  براشون رمانم نصفه کارس باید تمومش کنم داستانهای اقای میم   مونده  تو کارم باید پیشرفت کنم   اخ تعادلم کم شده  بد بختی هرکار میکنم این قلبه برا خودش میزنه  وراهشو میره البته خسته تر ازاونه که دوباره عاشق بشه    میدونم  ولی دلممیخواد برم برمدنبال یک راه  یک راه طولانی ودراز

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 19:1  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستای عزیزم سلام مینا نازی مینا پریم احد اسماعیلی فرنازی ستاره نیوشا شری محسن  خب من رفتم دکتر نورولوژیست یا همون متخصص مغزو اعصاب ام دکتر بدی نبود ولی بنظرم بی حوصله اومد کمی با من گپ زد معنی اسممو پرسید براش از استرسام گفتم  نگفتم که شوهرم چیکارس یا چیزی شبیه این بد بختانه برخلاف تصور همه جامعه متخصصین کوچیکه و خانواده منم مملو از دکتر  میخواستم راحت باشم وگرنه نزدیکترین فامیلم یک متخصص زبده اعصابه خب دکتر یک سری معاینات ساده کرد و بعدش گفت بنظرم فقط از اعصابته یعنی فشارای روحی   و باید بری پیش روانکاو بهش پیشنهاد دادم البتهدر حدی که یک مریض میونه که برام ام ای ار بنویسه گفت نیازی نیست  خب ادب اجازه نمیداد بیش از این اصرار کنم       ولی خیلی خندم گرفت برخلاف دکترا یدیگه که فوری یقه منومیگیرن که ای پست فطرت وووچرا خودتواینقدر چاق کردی خیلی عادی با مسئله وزن من برخورد کرد حتی کمی که حرف زدم از شکنج و صحبتاش خیلی خونسرد گفت بی جا کرده هیچ نگفت مثلا حق داره توخیلی چاقی اینا   بهدوستم زنگ زدم اونم دکتره گفت کاشکی ام ای ار میداد خیالت راحت بشه برو پیش یکی دیگه گفتم ای بابا از پله های مطب همین  بالا میرفتم اینقدر غصه دار بودم میخواستم بزنم زیر گریه حوصله تبو تاب ندارم    بعدش رفتم مط  
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام حالتون خوبه منم چی بگم احتمالا باید بگم خوبم چمیدونم همش دستو پاو سرو بدنم بی حس میشه انگار باید یکی ازاین روزا برم دکتر  همش فکرای ناجور میاد تو ذهنم وهم فکرای خوب  یک چیزی تو دلم مونده باید بگم  چند وقتقبل یک پست نوشته بودم  خوب نظرات متفاوتی بود سعی کردم ازش بگذرم اول تصمیم گرفتم دیگه از مشکلاتم نگم  بعدش تصمیم گرفتم سانسور کنم حرفامو ولی خوب بهر حال گرچه معتقدم یک وبلاگ بجز اهو نالهو شکوه از روزگار باید متنوع باشهو حرفای جالبی هم داشته باشه اما معتقدم وبلگ اونم ناشناس فرصت خوبیه که ادم حرفاشو بزنه 

اما در مورد خودم بگم  میدونین  من کاملا متوجهم که شرایطی که من دارم در اون زندگی میکنم نه انسانیه نه سزاوار من   من به حقوقم به عنوان یک زن اگاهم   اما نمیدونم چی بگم شاید این ترسهای منه یا شخصیتم که به اندازه یک تارمو نازکو اسیب پذیر شده و شایدم وجود گل

هر ادمی باید برای رهائیو ازادیش از شرایط بد  تلاش کنه اما این تصمیم یک اراده قوی میخواد همراه با کنار گذاشتن ترسها  در واقع من با این طرز فکر سراسر ترسو واهمه با این اعصاب متزلزل و خیلی عیوب دیگه باید اول خودمو درست کنم وقتی من اینقدر ضعیف شدمکه با دیدن علامت یک بیماری خودمو تو تابوت میبینم وقتی اینقدر خستهو تشنه محبتم که دلم گاهی پر میکشه   باید خودمو درست کنم   من چاقم خیلی چاقو این یک حقیقت وحشتناکه من باید به خودم کمک کنم تا سر پا باشم اما کی کی میخوام اینکارو بکنم و چرا این همه ضعف من یک پدر پیرومادر پیرو مریض دارم و کسانی د رکنارم هستن که روی کمک اوناهیچ حسابی نمیتونم باز کنم   من مهندسی خوندم ولی متاسفانه هیچوقت نتونستم در رشته خودم کار کنم تادرامدمناسبی داشته باشم عاشق شغل فعلیم یک دختردارم با یک شوهر دیوانه عصبی مزخرف  راه حل چیه همنی الان جمدونم ببندم برم خونه پدرم خونه ای بسیار بینظمو شلوغ که افسردگیو دلتنگی از درودیوارش میباره   وفرزندم رها کنم دست مرد پستی کههرکار یازش برمیاد   شکنج که کلا مرده اما این وسط یک اناس یک قلعه قدیمی بزرگ مخروبه   انا باید به چیزی تکیه کنه و اول خودشو بسازه  الان اینجام باز بیحس شدم   میترسم بگذریم خدایا مگه بی پول میشه زندگی کر اگه مریضی سختی بگیرم چی   ولی بگذریم نمیخوام فکر کنم فردادر موردش فکر میکنم ه روقت حالمخوب شد  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 16:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

تو شعرای سپید جائی نمونده واسه تو

 سیاهی ودر بدری از روزگار من برو

برو دیگه دوست ندارم یک لحظه پیشم بمونی

دیگه نمیخوام شعرای غمگین بخونی

اگه نمیریم بدون تو دشمن جون منی 

دلم میخواد هر جوری هست کنا رمن جون بکنی

مجله چلچراغ و همشهری جوان نویسند ای مبتکرو خلاقی دارند وبا وجود محدودیتی که تمام شاخه های رسانه ای را تحت تاثیر قرار میدهد ماهرانه تا جائیکه امکان دارد خطوط قرمز را میشکنند دلم میخواست میتونستم باهشون همکاری کنم نمیدونم تا حالا برای شما پیش اومده که مدتها یک طرح یک قصه یا یک نکته در ذهنتان مدام بچرخد  و بی انکه ان را بنویسید یا ثبت کنید   به کناری بگذارید وبعد در جائی ببینید ان ایده شما را شخص دیگری به مهارتو زیبائی وکیفیت نازل تری تبدیل به یک کتاب مقاله یا مستند یا فیلم کوتاه کرده و ان جاست که جدا خودتان را بابت تنبلی درمانناپذیر خود سر زنش میکنید

نمیدانم چرا همیشه در مورد من ااضطرابو تنگنا باعث بوجود امدن یک طرح نوشته خوب میشود  ولی چون همیشه کمبود وقت طبعا وجود دارد نوشته زیبا ولی خام از اب درمیاید چرا دوستدارم همه چیز را در سایه اضطرابو عشق تجربه کنم از ایکس خوشم میاد یکباره تبدیل به ادم دیگر میشوم وناگاه هزاران استعداد نهفته به علاوه مقادیر زیادی پشتکار به کمکم میایند حال کافیست ان انگیزه کم رنگ یا نابود شود ناگهان همه چیز رنگ میبازدو دنیا خاکستری میشود شاید هم من متلون المزاج هستم  کلا شخصیت شکنندهو تاثیر پذیری دارم درست مثل شاخه های بید در هجوم باد نرون های مغزم لرزان واشفته میشوند  دلم میخواست همیشه سبز بودم و همیشه محکم  

اعتراف میکنم که رنجورم حسودم گاهی و گای خستهو بیتمرکز گاهی از خودم تعریف میکنم و شاید گاهی پز میدهم ولی اینها تمام خصوصیات عاریه ای هستند که در این ۸ سال کسب کرده ام   

در مور شغلم هم باید بگویم عاشقش هستم بسیار باتمام سختی هاو بی پولیهاش با تمام اینکه حقوق ندارد ولی این کار است که مرا سر پا نگه داشته  خوب بچه ها من برم پر پرم مثل گلبرگای یک رز روی اب       گلی که یک بچه نادون اونو سپرده دست اب 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 20:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

تو شعرای سپید جائی نمونده واسه تو

 سیاهی ودر بدری از روزگار من برو

برو دیگه دوست ندارم یک لحظه پیشم بمونی

دیگه نمیخوام شعرای غمگین بخونی

اگه نمیریم بدون تو دشمن جون منی 

دلم میخواد هر جوری هست کنا رمن جون بکنی

مجله چلچراغ و همشهری جوان نویسند ای مبتکرو خلاقی دارند وبا وجود محدودیتی که تمام شاخه های رسانه ای را تحت تاثیر قرار میدهد ماهرانه تا جائیکه امکان دارد خطوط قرمز را میشکنند دلم میخواست میتونستم باهشون همکاری کنم نمیدونم تا حالا برای شما پیش اومده که مدتها یک طرح یک قصه یا یک نکته در ذهنتان مدام بچرخد  و بی انکه ان را بنویسید یا ثبت کنید   به کناری بگذارید وبعد در جائی ببینید ان ایده شما را شخص دیگری به مهارتو زیبائی وکیفیت نازل تری تبدیل به یک کتاب مقاله یا مستند یا فیلم کوتاه کرده و ان جاست که جدا خودتان را بابت تنبلی درمانناپذیر خود سر زنش میکنید

نمیدانم چرا همیشه در مورد من ااضطرابو تنگنا باعث بوجود امدن یک طرح نوشته خوب میشود  ولی چون همیشه کمبود وقت طبعا وجود دارد نوشته زیبا ولی خام از اب درمیاید چرا دوستدارم همه چیز را در سایه اضطرابو عشق تجربه کنم از ایکس خوشم میاد یکباره تبدیل به ادم دیگر میشوم وناگاه هزاران استعداد نهفته به علاوه مقادیر زیادی پشتکار به کمکم میایند حال کافیست ان انگیزه کم رنگ یا نابود شود ناگهان همه چیز رنگ میبازدو دنیا خاکستری میشود شاید هم من متلون المزاج هستم  کلا شخصیت شکنندهو تاثیر پذیری دارم درست مثل شاخه های بید در هجوم باد نرون های مغزم لرزان واشفته میشوند  دلم میخواست همیشه سبز بودم و همیشه محکم  

اعتراف میکنم که رنجورم حسودم گاهی و گای خستهو بیتمرکز گاهی از خودم تعریف میکنم و شاید گاهی پز میدهم ولی اینها تمام خصوصیات عاریه ای هستند که در این ۸ سال کسب کرده ام   

در مور شغلم هم باید بگویم عاشقش هستم بسیار باتمام سختی هاو بی پولیهاش با تمام اینکه حقوق ندارد ولی این کار است که مرا سر پا نگه داشته  خوب بچه ها من برم پر پرم مثل گلبرگای یک رز روی اب       گلی که یک بچه نادون اونو سپرده دست اب 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 20:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

خوب نظراتونو خوندم اوکی درسته ...هوم........(اینجا یک اه کشدار )  خوب  درسته  قبول دارم نمیدونم تو ذهنم دنبال چی میگردم چه لغتی شاید چیزی برای   توجیه  .... انگار خیلی نالیدم ...

بنظرم بهتره سکوت کنم چون اگه بخوام جوابی بدم یا دلیلی بیارم باید شرح هزارتا مشکل دیگه رو بدم خوب اینا رو که میگم امیدوارم نرنجید میدونم شنیدن این حرفا سخته وتکراری فکر میکنید خودم حوصلم سر نرفته   نه منم دوست دارم اینجا از چیزای خوب بنویسم از پیشرفتام از راه حل های عملی خوب از خیلی چیزای قشنگ  .......دستی میکشم به موهای اشفته ریخته رو صورتم ...ودوباره فکر میکنم سیگاری نیستم و نخواهم شد وگرنه اینجا جاش بود یک پک عمیق به سیگار بزنم   .....نه بهتره برم قدم بزنم  ...فقط یک چیز  شاید ناسپاسی باشه  ولی میدونید من خودمو ادم بد بخت قابل ترحمینمیدونم حتی تو این شرایط برای اینکه من اینجا (قلبم)و اینجا تومغزم  این زن توسری خور نمیبینم   ولی هیچی ولش  کن نمیخوام سفسطه کنم اینقدر بعضی چیزا روشنو اشکاره مثل همین افتاب ظهر   ....که ادم تا بخواد دلیل بیاره زبونش بند میاد  خوب بچه ها چی بگم  واقعا حرفی ندارم  ......اینجاس که بعضیاتون میگین انا لوسه و قهر کرد   نه فقط شرمنده شدم  .........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

خوب اول یک شرح کوچولو از وقایع بیست و چهار ساعت گذشته   دیروز ساعت ۵ بامداد اینجانب انا   بطرز باورنکردنی با اراده ای سخت و پولادین  در پی یک مشاجره ناجوانمردانه که دیگر شرحش برایم حال بهم زن است  و بعد از اصابت ریموت کنترل به شقیقه بعد از بخواب رفتن اقا دیوه با مقادیر ناچیز طلا و جواهر و کتاب اقای میم کتابی که با الهام از عناوینش مینویسم   واز خانه به سمت منزل پدری حرکت کردم  ساعت ۶ دق الباب نموده و اهالی خانه را بیدار برادرم عزیزم   که لحظاتی پیش از کشیک امده بود بعدها اظهار نمود انتظار دیدن مرا در این ساعت صبح با صورتی خونین داشته و تنها چیزیکه اورا پس از گشودن در ارام بخشیده بود صورت سالم من بوده حدود ۶ ساعتی این اراده پولادین به قوه خود باقی ماند باورکنید ۶ ساعت تمام توانستم با بیر حمی تمام حتی گل را از ذهنم پاک کنم     و خیلی حرفها زدیم البته بگویم برادر شوهر فهمیدهو باشخصیتم که در تمامی این سالها همیشه گرچه بیخاصیت اما جدا بی ازار و مودب بوده در شرف ازدواج با یک دختر بشدت فهمیده است و راستشو بگم با تمام بدیهای این خانواده بخصوص شکنج ومادرش ازاینکه تواین شرایط بد جنس باز ی دربیارم  چندان خوشحال نبودم اما خو بقضیه اصلااینها نبود تا جائیکه گل زنگ زد  و با صدای بشدت مظلومی گفت مامانی نمیای  اقا اراده ماور میگه   ار بین رفت یک لحظه یادم افتاد که جگر گوشهام را نزد کدام پست فطت حرام لقمهای که هر گونه جنایت شنیعی از وی بعید نیست گذاشته ام یادم امد ان روزیکه از فاصله نزدیک کتا بدرسی را به سمت بینی بسیار زیبای گلم پرتاب کردو خون جاری     با خفتو پستی تمام برگشتم  به امید روزیکه بتوانم دوباره فرار کنم البته نه به خانه پدری نه جائی برای خودم حتی یک تک اطاق  و یک پس انداز معمولی اینقدر عجله کرده بودم فقط ۲۰ هزار تومن برداشته بودم تو کارت بانکمم که یا علی  بذار حساب کنم فقط یک ونیم دارم که حتی برای اجاره قبر هم کافی نیست محل کارمم که اینقدر حراستش حساسن به محض اینکه همسر مراجعه کنه و..... چون حوصله دردسر ندارن عذرمو میخوان اینجوریاس مگه ادم استخدام رسمی باشه صورتمم مااشلا بیحسه بیحس خودتونم میدونین که طلا جواهر بخصوص جواهرو چقدر ارزون میخرن موقع خرید یک انگشتر زپرتی  رو میگه ا تومن موقع فروش دویست تا بزور میخره 

چند حقیقت

۱ هرگز تا ب ماندن بیش از ۸ ساعت در منزل پدری را ندارم

۲ حتی به اندازه اجاره یک اپارتمان  ۳۰ متر ی هم  پول ندارم

۳ با وجود اینکه حضانت به عهده پدر است   با شناختیکه از شکنج دارم میدانم   که ادم پستیست حتی در حق دخترش  باید سعی کنم تا جائیکه میشود  گل را پیش خودم نگه دارم 

۴  هرگز هرگز هیچ معجزه ای رخ نخواهد داد  شکنج روز به روز شاهکارهای تازه ای خواهد داشت  باید

 اول بطریقی پول بدست بیارم 

۵ زندگی تمام وقت در کنار این مرد خطر ناک است   باید یک جائی برای خودم پیدا کنم  یا حتی شده یک نیم طبقه خانه پدری را به شکل مستقل برای خودم و گل درست کنم   بهوای اینکه اله بله در کنار این

 مرد نباشم  

۶بفکر سلامیتیم باشم 

۷ تغییر فیلد شغلیم

۸بااین دیوانه اصلا حرف نزنم خیلی خطر ناکه  فقط یک خروار غذا بپزم بریزم جلوش بخوره  تا وقتی دهنش میجنبه ساکته  یک عالمه هم تخمه و اجیلو شکلات و غیره به اضافه ۲۰ تا متکادور برش

هر ...میخواد بخوره بخوره  اعتراض نکنم  یک ارام بخش بی ضرر گیاهی ... (کاریکه عمه ام کرد سالها  اخه ما خانوادگی بد شانسیم  این شکنج ورژن جدید شوهرعمه منه که در نسول قبل چه جنایتها که نکرد)  در چائی یا نوشیدنیش 

هیچی فقط بنویسم  .....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 4:40  توسط اندیشه فرزانه  | 

دارم اهنگ سامی یوسف رو گو ش میدم چقدر با دردو زیبا میخونه یا الله یا رب عالمین     خدای این اشکام دلم سبک شده   یا ربی  خدایا منو ببخش   خدایا قصه زندگیم چقدر تلخ بود   وای دارم زار میزنم 

اشکل نداره بعد از این اشکام حتما دلم بزرگت رمیشه و قلبم صافتر       خدا سرم تو بغل بگیر نمگیری چرا نه    موهای های لاتیمو نوازش کن چیه لیاقتشو ندارم    خیلی وقته کسی دستش به من نخورده با محبت با عشق    تو منو بپذیر     خدایا  اخ ببین چقدر صدات کردم چیه نکنه اونجام برای من جا نیست

لابد پر از این زن پیرای چادریه که مدام میرن مکه کربلا     اخ خدا ایکاش میشد بادوستام حرف بزنم دلم میخواست همه چیزو میگفتم اسمم واقعیمو کارمو     حتی دلم میخواست عکسمو میذاشتم   ولی بعدش میرفتم    خدای منو میبخشی که بی اجازت عاشق میشم   تو میدونی دستامو تو دستاش گرفت اون روز  اخ چه سخت بود من شوه رداشتم من اسیر بودم مفهوم دردو لذت با هم حس کردم  اخ میدونم نذاشتی ادامه پیدا کنه صلاحمو میخواستی میدونستی دیوونه میشم   میدونیکه املم  میدونی برای تنم این تنها چیزیکه برام شریفه ارزش قائلم ..چی کا رکنم   همه چیز برای من تو خیال قشنگه.....

میدونی همیشه از بالکن دخترای دبیرستانی رو میبینم حسرت میخورم کا ش میشد همیشه باکره باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 20:2  توسط اندیشه فرزانه  | 

خلاصه بگم  این جورا کلی اهنگ گذاشتم واسه خودم ای گریه کردم این اهنگ  بنایامین هستا تو فیلم گرگ ومیش چه فیلم بیخودیم هست اه دلم همچی یکنموره خنک شد  پس پریشبام که عشق قدیمیمو تو تلویزیون دیدم ای دلم کباب شد پدرسوخته خوشتیپ     چقدر این پسر گله همون بهتر که منو نگرفت

میدونید از اون بلوندای خواستنی بود قد بلند با چشمای بی اعتنا  استخوان بندی معرکه صورت پوست طلائی  تا بخواین اقا الانم خیلی پیشرفت کرده باشه  کلی صاحبنظر شده خوش باشه  خدا واسه همسرش نگه داره  بگذریم دیگه واسه این خیالبافیا خیلی پیرم دارم ۳۵ ساله میشم  چاخان گفتما هنوز تو ذهنم تو بورسم    اره راستب رادر شوهرمم داره زن میگیره یک پزشک با شخصیتو فوق العادس  اقا از سنگ صدادرمیاد از این پسر نه خوش بحال زنش یک زن داره میگیره مولتی میلیونر دختره هم فوق خونده با شخصیت خوب ای شوهرم خوشحاله که نگو  قندتودلش اب میشه   امرزواومده بود موس موس میکرده سالوس عوضی  که چنینو چنان منم که خوشبختانه بهانه موجه داشتم صداشو نرم کرده من تورو دوست دارم حالا چی اینا مراسم دارن منو عینهو گاوای هندی میخوان تزئین کنن ببرن تو مهمونی دختراقای فلانی عروس گلم راه بیندازن منو بندازن به استفراغ ذهنی منم عین خواهر هانیکو عین بت ساکت بشینم هیچ اظهار نظر نکنم چون مثلااگه بنده بگم جهارشنبه فرداش میگن این منظورش این بود که پسرما در روز چهارشنبه یک زن دیگه داشته از ما  بدگوئی کرده .....خلاصه این وصلتو بهم زد 

بهش گفتم منو نبر که صداشو کلفت کرد چیه چرا پیش من نمیای تو مریضی یک چیزیت هست یکیرو داری   به کی دل بستی  حالا الکی میگه ها میخواد منو زجر بده خوب نیا من هزار تادارم به تو نیازی ندارم

تو دلم گفتم اهان الان خودتو نشوندادی پست  تودلم گفتما برو با یکی از اون هزار تا

خب پاشو چای بذار زود باش

 بدم میاد ازش تا اخرعمرم

خلاصه   همین الانم تنم گر گرفته نمیدونم دیگه چمه خسته شدم نمیکشم  وا یدرهمن چه سر سبز بود شهید ثالث دلممیخواد یک قطار ابدی منو با خودش ببره اخ دلم ابتنی میخواد توتشت مسی تو خونه مادر بزرگ که صد دفعه میراث فرهنگی چنگ انداخته روش ای اون البالوهای ترش مزه که شاخه هاشون خم شده بود رو حوض ای بچگیام منو یادتونه دختر چشمدرشت مظلوم    هیاهوی نوه ها  تو سرم میپیچه   بابام چقدر جوونه اخ بابا بابا منو دوباره دوست داشته باش یادته باهم عکس گرفتیم تو حیاط گیلاسا رو انداختی رو گوشم  یک گل شیپوری گذاشتم تو موهام  دائیم با گیتار میخونه ......مامانی.....مامانی  اسم واقعیمو میگه  اسمم خیلی عجیبه نشنیدین تا حالا    حرفای شکنج میاد تو گوشم دختره بیسته بیست  خودمو یادم میاد   از پلههای دوبلکسمیام پائین با لباس یقه باز شونه ام پیداس   مادر شوه رعفریتم پشت سرمه منو بهدوستاش نوشن میده نگاه کنید عروسم بیسته بیسته با رز تو تایتانیک مو نمیزنه  تو چشام لنز ابیه ...همه لبخند میزن  و ......    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 19:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خوشحالم خوشحال از این همه محبتتون البته این روزا زیاد حال خوبی ندارم ولی قبلاز اینکه به شرححالم بپردازم یک چیزی بگم و توضیحاتی بدم از نمک پاش ممنون که غلطامو گرفته خوشحال میشدم تو فراغ بال با روحیه ارومی مینوشتن من از غلط املائی و بهم چسبیده نوشتن بیشتر از شما بدم میاد  ولی حتما اینو فهمیدید که من همیشه در حولو هراس مینویسم مثلا در یک فاصله کوتاه که شکنج رفته طبقه پائین به مادرش سر بزنه در مدت کوتاهی که گل داره توگولینو میبینه یا نصفه شب که شکنج خوابه  یکی از کابوسای همیشگیم اینه که یک بار که غرق نوشتنم و انگشتام به دکمه های نرم وخوشدست کیبورد میخروه یک دفعه سنگین یک دست سیاهو  رو پشتم حس کنم مطمئنم اینقدر منکو.ب میشم که حتی فرصت دیس کانکتو پیدا نمیکنم  یا .بگذریم خوب گلم که این ورزا سوادش کامل شده مثلا حد اقل بخواد اسم وبلاگو بخونه اونم باایننوشته های کفر امیز که نه تو یکدفترچه ممنوع خاطرات بلکه تو وبلاگ نوشته میشه نمیدونم ترسمو حس میکنید  بریا همنیه که اینطور یک بند مینویسم بارهام شده نوشتههام پریدنو کفری شدم ولی چاره چیه

نکته مهم من به همه وبلاگهای عزیزانم سرمیزنم باورتون نمیشه حتی اونائیکه از این کامنتای فلهای میفرستن ولی گاهی نمیرسم منم نوشته بذارم

خوب یک کمی هم از خودم بگم دوستخوب من وضع جسمی خوبی ندارم  چند تا بیماری مختلف یک دفعه بهم هجوم اوردن اینقدر خسته و شاکیم و بی کمک که حتی جرات پیگیر ی ندارم هیچ کس نیس از دخترم نگهداری کنه 

بدیش اینه که دلمنمیخواد کسی از جزئیات بیماریم مطلع بشه خوب من بیشتر اعضا خانوادم پزشک هستن ولی یک ادمای بیرگین بیا ببین نمیدونم میترسم   علائم یک بیماری خطرناکو دارم  ولی بخدا نمیکشم     یعنی خدا اینقدر بهمن بیلطفه  خوب چرا که نه  مگه من چه فرقی دارم با اون بچه ۵ ساله  که یک دیوسیرت میبره نابودش میکنه میندازه  تو کوچه تووبلاگ یکی ازدوستان خوندم

 یا ادمائیکه هر روز مریض میشنو میرن تا حالا با خدا قهر نکرده بودم الانم قصدشو ندارم ولی خب خدا خودش میدونه من اگه امروزم بمیرم تواین زندگی کثیفی که همش لهم کرده و نارو زده بهم چیز ی ندارم ازدست بدم  اما دلم نمیخواد گل بیمادر زیر دست این عوضی بزرگ شه همین   مگه من تو زندگی چی خواستم  این همه دردو مرض یک هو ریخته به جونم اون از قلبم که داره جون میکنه  نصف بدنم مدام بیحس میشه مور مور میکنه اینم از عوارض  نگهداری ۷ ساله ایودی  از ترس بچه دار شدن ازاین نامرد که داغونم کرده   بابا مگه من چقدر طاقت دارم منکه حوصله سرطان و ام اس و این حرفارو نداره تو که هفت ساله ذره ذره جونمو گرفتی یک دفعه کارو تموم کن بره باز چه خوابی برام دید اخ من چ یبگم کمه ایندردا ادم نصفه شب توتاریکیموبایل این عوضیه باز کنه رنگ برنگ شمارهو   اس ام اس ببینه ا زاون بدتر از خودم بگم ادم اینقدر زندگیش تاریک باشه که به کس دیگه دل ببنده براش بمیره امابدونه ادم اون نیست

هزار بار دلش برا شتنگ شهو اروزی سلامتی کنه   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 19:18  توسط اندیشه فرزانه  | 

راستی من داشتم مینوشتم یک دفعه صدای چرخش کلید در اومد فکر کردم شکنج اومده نشد ادامه بدم از ورود بعضی میهمانانیکه به ادعای خودشان چاق هستند ویا چاق بوده اند به وبلاگم خیلی خوشحال شدم و کلا چاقالو ها یا لاغر های بعد از رژیم برای من جایگاه ویژه ای دارند  در واقع نیت اولیه من این بود که یک نهضت چاقانه راه بیندازم و بشینیم راجع به جزئیات این وضعیت دلخراش صحبت کنیم  چون متاسفانه چاقی دقیقا یک نوع بیماری مزمن و سخت درمان است نه غیز اقبل درمان مثلادرمان من عشقیه خودمم میدونم وقتی دارم کیت کت تک واحدی مک میزنم ارزهای شیرین بر بادمو مرور میکنم  یا وقتی در بشدتب از میشهو قیافه سیا برزنگی شکنجو میبینم اشتهام زیاد میشه تاثیر قرصای بی اثر که بکنار  فقط دوسه کیلو چاقترم کرد حقیقت من الان که نمیگم عاشق نیستم ولی معشوق در دسترسی ندارم بیشتر بخاطر این ناراحتم که چاقی برای یک ادمی بخصوص با حرفه من یک تعبیر بد ذهنی بوجودمیاره یک جورائی به شخصیت کنجکاو و ماجراجو ی من نمیخوره     وگرنه دیگه خسته شدم بابا چاقم بایدم لاغر شم اما مسابقهای در کار نیست اما خوشمم نمیاد دیگران فکر کنن ازاون عشق غذاهام که هیچ چیز تو زندگیم مهم تر از خوردن نیست  بعد راستش میدونین  بعضی وقتا خیلی احساتنهائی میکنم واسه همینم هست که به کامنتای شما صورتو صدا میدم   به یادتون میفتم برام خیلی جدیه وقتی یکی میگه مثلا ارشیوتو خوندم اینطو اونطور یا مثل گراسیا که نمیدونم کجاهاس دیگه نیست که فکر میکنم لجبازه مغرور و البته لاغرو یک کمی مهتابی  به افراد دیگه توصیه میکنه وبلاگو بخونن خوب دلم گرم میشه منم دنیای خودمو دارم ولی داشتم از تنهائی میگفتم مثلا نه شب یک دفعه میرم نزدیک تلفن هی ذل میزنم به شمارههاش میگم شماره کیو بگیرم  دوست نویسنده وای اونکه همش راجع به خودش حرف میزنه   تازه مشکل مشترکمون که داشتم شوهرای خیانتکارو خشنه برام تشدید میشه  تازه هیچ چیز امید بخشی نمیگه فقط خنده های الکی   البته منهمیشه حرفاشو گو ش میدم بعد اون یکی دوستم همش راجع به اون مرتیکه هوسباز پر رو  که دنبال رابطه ج ن س ی هست حرف میزنه  وای بعدشم کلی از خوشگل بودنو خوش هیکل بودنش میگه بدجور خوش هیکله ها   منم حسودیم میشه البته کما نه زیادبه خوشگلیش  نه ولی هیکل ناز ی داره ولی بازم دوسش دارم  اخه ادم که هی نمیگه من اینم اونم ادم دیونه میشه  اینقدرم ازاونمرده بدممیاد سلامم بهش نمیدم  بعدشم راجع به یکی از همکارا صحبتمیکنه که ازاون بد جنسای روزگارهو خلاصه از زرنگ بودنشو   کلی حرفای بدرد نخور تازه حرف دلمم کهنمیونم بهش بگم مثلا راجع به اینکه چقدر شخصیت میمو میپسندم درک نمیکنه مطمئنم میگه چیه عاشقش شدی اونوقت حتما منخیلی عصبانی میشم بدم میاد کسی حسمو معنا کنه  چمیدونم وای یک چیزی دیروز اینقدر از دست این هیولا عصبانی بودم یک لحظه تو فکرم اومد اگه به شیاد  زنگ بزنم چی میشه ولی این فقط یک خیال لحظه ای بود   زود ایگنورش کردم  خلاصه من میمونم و تلفن    به مادرم زنگ بزنم کلی راجع به مذهبو خدا حرف میزنه منم که زیاد مومن نیستم   عمهام که همیشه تمام تقصیرارو میندازه گردن من و منو به همه بد بین میکنه    مثلا میم داره ازت سو استفاده میکنه فهمیده تو می پسندیش کا رمیندازه گردنت   درصورتیکه میدونم اینطور نیس یا بدترین جمله تو چمو خم شکنجو بلد نیستی  واقعا دلممیخواد اون لحظه یک لیوان استرکنین بندازم بالا   یا مردا همه اینطورن   دیگه کی موند  دوتم سلینا  اونم   اینقدر جدیهو فوقالعاده زرنگو باهوش گاهی وقتا ادم دلش میخواددوستاش یک کمی خنگ بازی دربیارن مثلا همچین همه چیزو به رویادم نیارن خب خالممک ه هیچی اصلا زنده بودن مردن من بهعلت عدم کاربریم مهم نیست   میمونه هیچ کس ......اخی چقدر حرف زدم   دوستون دارم بای قلبم کمی درد مکینه    
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 6:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

عزیزان مهربانم دلم سخت برای شما دوستان   صمیمی ام تنگ است میدانید من با خواندن هر کدام از کامنتهای شما بخصوص به انهائی که زیاد به من سر میزنند شکلو صدائی خاص در ذهن خود بخشیده ام  مثلا نازنین بنظرم صدای گرمی دارد زنی زیبا و مقدار اندکی تپل   از انهائیکه ادم دلش میخواهد گاهی ادم را دعوا کند گاهی در برابرش گریه کند و گاهی باهم به رستوران بروند غذای خوشمزه نه دسر خوشمزه ای بخوردو غیبت کنند   خب پونی  شوخ طبعه  باید مراقب باشی جلوش بقول این جدیدی ها سوتی ندیی انی میذاره کف دستت  مینا جذاب خوش اندام معتمد بنفس و خود ساختس    و صریح

فرنازی یک دختر ناز و احساسی  دری وری باید حواستو جمع کنی روشنفکره اهل مطالعه وتیز بین  مجتبیو محسن هم مهربونند حقیقتش خیلی فکر نکردم چه شکلی هستن بیشتر به مهربونیوشن فکر میکنم   بانوی اردیبهشو در بعضی جهات مشترکیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:39  توسط اندیشه فرزانه  | 

اینو یادم رفت بگم میم پرسید  نظر خانواده در مورد کاراتون چیه

کمی این پا اون پا میکنم پیش خودم میگم کدوم خانواده رو میگه شکنج اون که اصلا منو ادم حساب نمیکنه

مثلا من با جایزه اسکارم برگشته باشم خونه میگه ........ده......برسرت  بیا ظرفا رو بشور

اینه که گفتم مادرم وپدرم گاهی نظر میدن و به این نکته ها اشاره میکنن

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

توی اطاق دارم کار میکنم اقای میم وارد میشه تصمیم گرفتم خودمو یک کمی براش بگیرم حالا به چه دلیل نا معلومی خدا میدونه  ولی مطمئنم یک جا زیاده روی کردم    الارمای   غرورو اخلاقیاتم بکار افتاده

خلاصه کاری در رابطه  ارتحال امام تهیه کردم چون امامو خیلی دوست دارم کمی اجساساتی شده میدونین من عیب کارمو زودتر از بقیه میفهمم بهش میگم اینجا مورد داره نظرشو با ملایمت میگه جالا عمرا اگه من نگفته بودم بسکه این بشر توخیالات خوذشه متوجه نمشد و اون میره و منم کل کارو حذف میکنم نتیجه کار بایددوباره انجام بشه که دوستم وارد میشه نرسیده مثل همیشه شروع میکنیم به دردودل که من با صدای بلند میگم وای زری نمیدونم به این اقای میم گفتم یک نکته رو کارم ضایع شده یکی نیس بگه اخه دیوونه که یک دفعه میگم نگنه تو اطاق بغلی باشه که از بد بختی هست  میدونین منظور از دیوونه خودم بودم که عیبو عیوبم میگم ولی کسیکه نصفه جمله رو شنیده باشه فکر میکنه خطاب به اونه  منم که اصلا خوشم نمیاد حتی بدترین همکارمو ناراحت کنم چه برسه به میم   خلاصه اون یکی دوستمم که همیشه وسط کارم میاد واسه دردو دل عشقی میگه بابا نشنید بی خیال شو تازه شنیده باشه درک و شروع میکنه به تعریف .... دلم اروم نمیشه میرم تو اطاقش با چشمای درخشانو هیجان زده    شروع میکنم از درو دیوار حرف زدن چون خودمم نمیدونم چی بگم  اونم که هیچی عین حضرت مسیح ارومو با لبخند داره گوش میده خوب نگاش میکنم البته زیر چشمی و ماهرانه نه خوشبختانه چیزی نشنیده هیچ عکس العملی نداره خوب دیگه به هدفم رسیدم  و درست اون در ان لحظه که من قصد فرار دارم در مورد کارم میپرسه منم روشن و واضح عیوبمو میگم  واشکالات رو وبد تر از همه بازم نکته هائیکه شاید اون دقت نکرده باشه رو میکنم و جالا من بد بخت همین یک شب رو فرصت دارم تموم عیوبو که خودم رو کردم رفعو رجوع کنم 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شما همیشه به من بحاطر استعدادم

 

وتوانائی ها وفکرم احترام گذاشتین و منو

 

 به خاطر خودم ونه بخاطر ظاهرم قبول

 

 

داشتین شما منو همان جور که هستم

 

پذیرفتین

 

این جملاتی هست که ارزو دارم یک روز

 

 

 مانده به عمرم از کسی بشنوم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 23:50  توسط اندیشه فرزانه  | 

اول چلچراغو میخونم چند راه برای حل مسئله در بحران میگم بیخیال ماکه دارم عمرو هدر میدیم بذار این روشم امتحان کنیم یک مقاله از روزنامه اعتماد نو با عنوان دل شکستن هنر نمیباشدو میزارم جلو شکنج میگم میشه یک نگاهی بهش بندازی  با تحقیر ادامو در میارهو میگه میشه بیست کیلو لاغر بشی دهانم باز میشه که بگم هیچی نمیگم و میرم کنار اما به شما میگم بارهاو بارها از این بیست کیلوها کم کردم بقران اگه متوجه شده باشه  یکنمونش دوسال پیش بود ۲۷ کیلو کم کردم اینقدر ازارم داد که کم کم

برگشت سر جاش الان ۱۷ کیلوش برگشته

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 20:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

فکر میکنید الان دارم چی کا رمیکنم نشستم اهنگائیکه دوست دختر شکنج براش بلو توث کرده گوش میدم خدائیش با سلیقس   جان چه زندگی ادم بد جور حال میکنه حال خود شکنج کجاست پائین تو حیاط داره گوسفند قربونی میکنه بچه  بسکه این بشر انساندوسته طفلی بگو سیاه ذغالی با احساس خوشتیپی شدید توکه هر روز منو قربونی میکنی گوسفند به این تپلی خوبی  

اهنگشو بذارین بگم پوران خونده  اینجوری شروع میشه

نینایش نیناش ناش ناش  دیلینگ دالانگ دانگ

زندگی راستی چه زود میگذره     ادم ازفردای خود بیخبره

ادم همچین یک نمیچه قری میپیچه  تو کمرش

زندگی راستی چه زود میگذره ادم از فردای خود بیخبره

اهان یک بشکن

اینو میگن مثبت بینی  نیناش نیناش  دیلیتگ دالانگ   یدیدرادیم داردرام   .........

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام دوستان عزیزم  از میناو گارسیا متشکرم دلم براشون تنگ شده بود واز دیدنشون خوشحال شدم امیدوارم که دوباره وقت کنم و داستان شینو ادامه بدم حقیقتش این روزا حالم چندان مساعد نیست بلاخره استرسای روحی روانی این ۷-۸ سالو ایضا چاقی زیاد برا مشکل درست کردن  تازه با خوردن این قرصای جدید بعلاوه قاقالی لی هائی که برای دلداری دادن خودم تواین چند وقت بعد از عید خریدم باعث شدن وزنم اضافه بشه ولی جدا امیدوارم کهبتونم یک فکر اساسی بکنم بقول مینا دیگه چاقتر نشم   خیل سخته چون بهم ریختم چون جمع کردن تکه تکه های قلبم که این جاو ان جا زیر پای کسانیکه دلمو شکستن گیر کرده خیلی سخته   اما چه باید کرد دیگه حالا برای اینکه سالمو سر پا باشم باید به یک روش ملایم رژیم بگیرم     از قیافم که نگو نپرس شاید صورتم تو کادر بسته مقنعه هنوز بد  نباشه وجوون بنظر برسه اما نگو از وقتی که مقنعه مو در بیارم میشم عین هایده خدا بیامرز   اندامم که دیگه نگو  وا ی خدا منی که دوسال پیش اینقدر خودمو لاغر کرده بودم بااین اراده بجز چند کیلو ناقابل همش داره برمیگرده   قبلا هم گفتم چاقی اصلا به من نمیاد خب من از شما پرسیدم از قیافتون راضی هستین یانه بهتره خودمم بگم خب چی بگم گرچه من خیلی پر توقعم و دلم میخواست بجای این چشمای قهوه ای  چشمای ابی رنگ مادر بزرگم رو به من میداد  ولی در کل ناراضی نیستم خدا به من خیلی بی لطفی نکرده  و تقریبا یک صدم زیبائی  مادر بزرگمو به من داد ولی  کلا من قیافه خودمو با ارایش دوست دارم نه بدون ارایش  مخصوصا بدون ریمل که ابدا چون مژه هام کمی بوره  حتی با وجود خطرات زیادی که داره همیشه سر کا رمیرم یواشکی ریملو رو میزنم   ولی من بااین چیزا راضی نمیشم مخصوصا بدون خط چشم ولی خوب اگه اونو بزنم رسما از کار میندازنم بیرون   اونم منی که از اون خط چشمای مفصل بهم میاد ولی چه فایده الان اینقدر چاق شدم که اون چشمای درشت که قبلا وسط صورت بیضی ام جلب توجه میکرد جلوشو از دست داده  احتیاجی به کرم پودر ندارم   اهل روژ گونه زدن هم نیستم چون بهم نمیاد و با سرخی رو گونه هام قاطی میشه خیلی داهاتی میشه   ولی تا دلتون بخواد اهل سایه زدنم البته نه سر کار تو میهمونی یا خونه  ولی حقیقتش الان تنها عضوی از صورتم که هنوز زیبائیشو حفظ کرده لبامه شادو پر طراوت و زنده   انگار از بدو تولدم تا حالا سالم و دست نخورده مونده  که البته رنگ سرخ طبیعیش باعث میشه همیشه به خانمهای محجبه  جواب پس بدم رژ زدی  کلاژن تزریق کردی   و از این چرتو پرتا ولی خوب در نهایت حقیقت اینه که من با چاقیم نعمت خدا دادی رو بد جور ضایع کردم   امشب گل عکسای دوران دبرستانمو که هیکلم شبیه ادمیزاد بود رو میدید رک گفت مامان چه زشت شدی اون موقع خوشگل بودیا راستم میگه  خدا وندند منو یک دختر با صورت ظریف و کلاسیک  نه زیبائی مانکنی و قد بلندو هیکل زیبا افریده بود قرار نبود با نوتلاو کیت کت بیفتم به جونش  اخرشم تاکید میکنم با این تفا صیل یک وقت فکر نکنید من خوشگلما خیالتون تختو راحت ( میدونید که ما زنا خودمونو خیلی بهتر از اون چیزی که هستیم میدونیم)

قرار نبود استعداد ادبیمو با رفتن به رشته ریاضی تجربی   و جنگیدن برای عنوا ن مهندسی و دکتری  هدر کنم 

خدا از کجا میدونست من میخوام بدون تحقیق کافیو  بدون منطق به خواسته ها و شرطو شروط دیگران بدون یک نامزدی طولانی با یک هیولا ازدواج کنم  و تو پیچ و خم بن بستای این محله شوم به اسم زندگی چاقو بدهیکل بشم  تازه الانشم جای گله نداره یک یا علی میخواد  که رو پام وایسمو  توکل بکنم به خدا برای زندگیم تلاش کنم و یک جوری خودمو گل سرخو نجات بدم  خلاصه خیلی گفتم ولی میدونید چیه من خودمو با همه چاقالوئیم دوست دارم باور واقعی ذهنی من ا ززن چاق بدش نمیاد و همین الان اگه همه بگن اشکال نداره تو همینطور خوبی باور کنید اصلا از خودم بدم نمیاد  ولی خوب متاسفانه اکثر مردم  از چاقا بدشون میاد ولی خوب گذشته از اینا چاقی برای سلامتی بده الانم دارم میبینم عوارضشو

  خلاصه دعا کنید کم کم وزنم کم بشه خودمو جمعو جور کنم بیماریمم جدی نباشه خدائیش اگه مریض بشم یک نفرو ندارم اب به گلوم بریزه نه خواهری نه دوستی  یک مادر مریض یک پدر پیرو بیحال  هیچ کسو ندارم  از صبح سر درد داشتم دراز کشیدم از بس بروفن خوردم مردم   اخی چقدر چرتو پرت گفتما  ولی دلم خنک شد  بازم میام به دیدنتون

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 3:17  توسط اندیشه فرزانه  | 

جدا از بعضی دوستان خوبم مثل فرنازی وبقیه تشکر میکنم  ممکنه تو نوشتن بخاطر عجله و اضطرابی که دارم اسم بعضیها رو از قلم بندازم ولی تو قلبم نه

باور كنيد در مواقع مختلف به يادتون ميفتم و خيلي حرفا رو كه ديگه نميتونم به دوستاي دردسترسم بزنم به شما ميگم من كاري ندارم ولي مگه اين كم چيزيه يكي ميگه من وبلاگتو خوندم گريم گرفت   يا ميخنده يا عصباني ميشه  براي من كه مهمه حقيقتشو بخواين من هيچ وقت فكر نميكنم مثلا وبلاگم چقدر خواننده داره من براي همون دوس يا همون رهگذر يك دفعه اي   مينويسم  شايد از كامنتاي تبليغي هم بدم نياد باور كنيد واقعا بهشون سر ميزنم   ولي خوب يك روز كه دلم گرفته دلم ميخواد حداقل يك چيز بنويسن ادم بفهمه احساس دارن نميدونم خلاصه يك صميميت  چيزي به ادم منتقل كنن   راستي دارم يك كاري انجام ميدم   در ارتباط با رضايت ادما از قيافشون  اگه نظر يا پيشنهادي دارين برام بنويسين

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 19:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام دوستان خوبین   ساعت ۵ /۲۱

ساعت خوبیه برایاینکه از خونه بیام بیرون وبرم پیاده روی ولی افسوس که نمیشه

تا حالا براتون پیش اومده عیبهای خودتونو در ایینه دیگران ببینید

میدونید من تازگیها متوجه چند تا عیب رفتاری مهم در خودم شدم ولی نمیدونم باهاشون چیکار کنم چون این عیوب بخشی از خصوصیات من هستند عیوبی که منو میسازند انا رو

من دو تادوستدارم البته دوست که چه عرض کنم نه کسائیکه بتونن در مواقع ضروری بهمن کمک کنند یا ایدهو راه جدیدی به من نشون بدن در واقع کسائیکه با هم صحبت میکنیم اقا اینادر روز یکی دوساعت وقت من بیچارو میگیرند که درمورد موضوعاتو مشکلات دلخراش زندگی که بین ما مشترک هم هست صحبت کنن هر چی هم سعی میکنم ول کن نیستن ولی حالا خودم در واقع منم همینطورم مثلا هر روز در مورد مشکلاتم با شکنج یا میام تو وبلاگ مینویسم یا با عمم صحبت میکنم یا مامان یا دوستم خوب که چی اخه مگه قرار شده چیزی عوض بشه  میدونید ته دلم وقتی میبینم با این همه پشتکاری که من بخرج دادم و هر روز با شکنج صحبت کردم که دست از کاراش برداره   اون اصلا اهمیت نداده یک جورائی به خودم میام که مثلا اگه به من بگن پخ خودمومیبازم نه جونم قشنگ به کاراش ادامه میده اونم در عین خونسردی یاد بگیر انا خانم

اگه یک روز من زنگ بزن یکی ازدوستام همینا سرد برخورد کنن زود خودمو عقب میکشم واز بابت مزاحم شدنم شرمنده میشم

البته یک واقعیت بزرگ وج.ود  دارهو اونم اینه که من پر حرفم  و حالا که دوستامو میبینم  دلممیخواداینجور نباشم چون ذات من پر حرف نیست این زندگی منو اینقدر وراج کرده

یکی دیگه از عیبام اینه که خیلی ساده دلو پر شورم خوب عزیز من مردم که مثل تو نیستن اونا ادمای سردین اروم بشین و ازشون کناره بگیر

ولی اگه اینکارو بکنم شورو شوقم به سادگی میمیره

و این عیب منه

حالا از همه بدتر دلم میخواددیگران منو دوست داشته باشن وای نگو از این اونم با این همه ادم با محبت دوروبرم  (البته بغیر از دوستای ناز وبلاگیم   که خیلی دوسشون دارم  نازی مینا مجتبی محسن پونی بانو اردیبهشت دری وری   و......بقیه)

تا اینکه دیروز یکی تلویحا اینو بهم گفت همین پر حرفیو میگم وای خدا جون اینقدر دل چاقالو شکست و خجالت کشیدم

میدونین بدیش اینه که خیلی محترمانه گفت اینش خیلی ناراحتم کرد

خوب انا ادم شو دیگه مردم چمیدونن تو چقدر سختی کشیدی چقدر نادیده گرفته شدی تو زندگی خصوصیت چه خبره    اونا ظاهرو میبینن پس ادم شو

حالا ادم شدنبه روش انا اقا یک دفعه اون موجود خندان و پر شورو حال  میشه یک زن غمگین دپرس کمی رنجیده و مقدار زیادی مغرورو ....... یارو کوپ میکنه این همون ادم دیروزیس

میدونید چرا برای اینکه انا خودش میدونه اون اصلاح نشده در واقع میخواد قهرشو نشون بده هوم چه بچگانه کی میخوای بزرگ شی انا تو مدتهاس دیگه دردونه مادر پدرت نیستی

تازه همین یک ساعت پیشم به این نتیجه رسیدم که من با این رفتاری که با شکنج دارم دارم لوسش میکنم خوب اونم لابد میگه ای بابا این چقدر بی غروره میبینه من کارمومیکنم هی میگه  نکن

ا انا ول کن دیگه بذار هر غلطی دلش میخواد بکنه اخرش طلاقه دیگه این همه زن پول ندارن یکیش تو اینهمه بچه مادر ندارن یکیش گل قرار نیس تواینقدر ذلیل بشی به یک عوضی که ازش متنفری هی بگی خیانت نکن

ویا بدترخودت به کس دیگه  دل ببندی

لجو. لجبازی با خودت بسه وای تازه یک خبر بد این قرصائیکه دکت رداده چاقالو ترم میکنه تازه اینقدرم هی غصه میخورم که دیوونه شدم عین بچه ها از سر کار برمیگردم برای خودم قاقالیلی میخرم  انگار خودم دارم دلداری میدم تاز اونم به هوایکی گل سرخ  اونم اصلا تحویل نمیگیره نمیخوره   چون میدونه

 اینا رو مامان چاقه واسه خودش خریده

بعدشم یک چیزی بگم من به ادما خیلی رو میدم مثلا طرف بهم توهین کردهها عین حضرت مسیح رومو برمیگردونم میگم طرف دیگه رو هم سیلی بزن یا میشم فلورانس نایتینگل .وبه خودم میگم ادم باید گذشت داشته باشه  نه ادم باید با ادم قدر نشناس ادم بی توجه برخورد کنه  ولی مگه انا میتونه میخوادبه همه درس گذشت بده  لعتی ادم شو دیگه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 6:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

اتفاقات امروز گیج. کلافه بودم ساعت سه و نیم بود که رفتم بالا سر تخت خواب غیر مشترکمان که حالا اسب ابی رو عین یک کیسه شن به خواب فرو رفته بود وایسادم با چه حسرتی این تختخواب خیلی بزرگ و گرو ن و خریدم شایدم اون لحظه یاداسکارلت بودم که بااون ربدشامبر زرشکی و موهای سیاه حلقه حلقه تو تختخواب بزرگش موهاشو شونه میزد ولی خنده داره ازاول هم دلم میخواست این تخت بزرگ فقط مال خودم باشه  جالبه کمترم پیش اومد ازاین تخت استفاده کنم چون در تمام دوران حاملگی فقط باید رو کاناپه میخوابیدم دم پنجره بعدشم که گل اومد چسبوندمش به خودم و از صدای وحشتناک خر خر شکنج پناهنده شدم به کنار دیوار یک مدت که گذشتم دیگه اون حسو حال نبود الانم که سه سالی هست طاقمو جدا کردم و بالاخره شکنج صاحب این تختخواب بزرگو مجلل شد نمیدونم تا حالا همش تنها رواین تخت خوابیدهیااون یکسالی که من نبودم اشخاص دیگری را هم بااین بستر دعوت کرده بگذریمخلاصه از بس کفری بودم دلم میخواست همون جا بکشمش  اینقدرم توخواب حرف میزنه که نگو بلند بلند  خلاصه بعد از ناکامی در پروژه قتل اسب ابی صبحو با درس دادن کم به گل گذروندم و به ۱۴۸ زنگ زدمو مشورت تلی گرفتم مشاورم اب پاکیرو ریخت رودستم که کلا باید بیخیال بشی و بروت نیاری

ساع ۱ژ۵ باید میرفتم اداره خلاصه رفتیم سر کلاسیک هوا شنگول بودم وشیطونی میکردم اصولاوقتی خیلی داغم یعنی داغونم سو تفاهم نشه اینطور ی میشم مثل ادما ی مانیک ه من یک عادت دارم خیلی پامو تکون میدم د رحالیکه یک پسره از اون جلمبروداشت طرز کار یک دستگاهو یاد میداد منم از بیح.وصلگی  زر میز داشتم پا موتکونمیداد هی دیدم پام میخوره به یکمانعی اینقدر توخیالات خودم بودم فکر کردم پایه میزه در عین حالم گفتم که کمی دوز شیطون دلبریم رفته بود بالا  بعد یک هو قلبم ریخت اهسته زیر میزونگاه کردم دیدم ای دل غافل من گیج خدائی الان دوسه دقیقس دارم پامومیزنم به پای استاده  وای خاک بر سرم چی فکر میکنه این پسره ازاون پر روها هست که نگو اینقدر ناراحت شدم تااخر کلاس هیچی نفهمیدم

بعد جونم براتون بگه که دوستم تواین گرما منو کشید نماز خونه داستان تکراری دوستیش با اون اقاهه رو بگه راستشو بگم به این دوستم یک کمی حسودیم میشه وای چه هیکلی داره نگو    نگو  فکر کن اون با اون هیکل موزونو صورت سبزه جذابش که خودش فک رمیکنه بیشاز حد خوشگله و من فکر میکنم تنها خوشگله  در کنا رمن تپلی تنبلیو سفید   رو  راه میریم مطمئنا سوژه خوبی هستیم برای خنده

خلاصه رسیدیمخونه دیدم به اقا شمشیرو از رو بسته که غلط کردی رفتی سرکارو از این چرتو پرتا  منم در حالیکه اسم خدارو زمزمه میکردم   سعی میکردم بیخیال شم راستی از همنی حالام سعی میکنم بیخیال بشم  اره اینم از ما    دلم نمیخواد به هیچی فکر کنم یعنی میشه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:37  توسط اندیشه فرزانه  | 

مثل همیشه دوستان گلم لطف داشتن مجتبی و نازی خانم  حرفاتونوگوش میدم شدید

در ضمن نازی به اون وبلاگه سر زدم محشر بود

دوتا نظر داشتم یکی از طزف صبا بود خیلی خوشم اومد د رجوابش بگم که اره هدف منم از موندن تو این زندگی خوشبختی گل هستوامیدوارم بتونم مثل مادرتون موفق بشم و دختر خوبی رو بزرگ کنم

یک نظر از اقا رضا درسته منم مجله موفقیتو قبول دارمو مجله خوبیه ولی فکر نمیکنین شما که میگین منی کطرفه به قاضی رفتم شما هم این همه دردو رنجو تو این نوشته ها نادیده گرفتینو همه چیزو منتسب به من دونستید که من بعد ازطلاقم این مشکلاتو خواهم داشت خرید یک مجله نشانه خوبیه ولی وقت یکسی یک ورقشم نخونه یا اصلا نگاه هم نکنه نشانه کم هوشیه   مجله شما خوبه ولی اینقدر متعصب نباشین که تا یکی اونو خرید بگین ادم خوبیه وتو خوبیاشو ندیدی  انتظار داشتم کمی با من همدردی کنید با این وجود سعی میکنم سی دی را تهیه کنم اینم بدونین زندگی با خوشبینی و امید لذت بخش میشه ولی همه چیزم با یک فرمول حل نمیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیشب همنی موقعها بود که بیدار شدم گل سرخم امتحان املا داشت شادیم برای او دلنگران بودم نشستم پای کام که دیدم موبایل نقرهایو وحشت انگیز شکنج بهم چشمک میزنه اون قدیم ندیما عادت داشت خاموشش میکرد میزد به شارژ حالا نمیدونم عمدی یا سهوی روشن میذاره لابد برای ملاحظه منکه مجبور نشم با ترس از صدای  بلند ورسوا کننده  روشن شدنش به با وجودیکه دلمو عقلم به التماس ازم میخوان بیخیال بشم و از محتویات شوم اون تلفن لعنتی بیخبر باشم ولی کنجکاوی کاردستم میده خودمم نمیدونم دنبال چی هستم مگه من قبل از اینکه ببخشید این لفظو بکار میبرم هر درو داهاتی صاحب موبایل بشه و بساط اس ام اس راه بیفته نمیدونستم اقا چیکارس  خلاصه اهسته درشو با زمیکنم نوریکه با روشن شدن صفحش بیرون میزنه قلب خستمو میلرزونه میزنم خنده داره هر روز هر چهار پنج ساعت به هردو منشی محترمه زنگیده جون هر کی دوستدارین نگین بیظرفیتمو نمیفهمم ه ردکتری طبعا با منشیاش تلفنی حرف میزنه ولی من بدلیل اشراف کاملو دیرینه خانوادگی با امر پزشکی وارباط با منشی کاملا میدونم کدوم زنگ بجا و کدوم نابجاس بگذریم جالب این نکیتهاست که در بین هردو زنگ یک زنگی هم به من حقیر زده ولابد بعد از تخلیه انرژی مهربانانهاش کلی فحشو بد ویراه نثار من کرده واقعا این موجود از لحاظ سایکو لوژی باید مورد بررسی قررا بگیره چون طبعا بعد از تماس با ضمه بخوانید ت را به رسم مهران مدیری در باغ مظفربا جنس لطیف و البت نازک باید روحیه ایشان بهبود یافته صدقه سری معشوقکانشان لطفی هم با اهو خانم رجوع شود به رمان محمد علی افغان بفرمایند  خلاصه با قلبی تیر خوردهاز مصائب شب را به صبح رساندیمو زیر لب با خود اشعار غم انگیز زمزمه کردیم یکبار هم اسب ابی  شکنجو میگم چون شباهت زیادی به این موجودنازنین دارد فرمودند  ج ا ک ش ناراحت نشوید این اسم شریف بنده است چرانمیخوابی که بنده الکی بهانه اوردم که دنبال تراول صدتومنیام که لای کتاب گذاشته ام میگردم اخه عادت به این کاردارم

القصه چون روز برامد و گل به مدرسه رفتو ماهم قاجاقی رفتیم سر کار فهمیدم اقای میم همان مرد نازنین همیشه در رویا فراموش کرده اند برای ما  مرخصی رد کنند از اداره با موبایلشان تماس گرفته با هزار شرمو  ( دیگه میخوام به موبایل هر اقائی زنگ بزنم شرطی شدم میترسم یکی عین خودم گوشی روب رداره مشکوک بشه اینه که خیل کم و کاملا ضروری ورسمی به موبایل کسی زنگ میزنم مثلادر مورد میم اولین باربود) ترس گفتیم شاید فراموش کردین مرخصی را که لختی بعد ایشان تشریف فرما شدند   و فرمودند خوب اداره ای اگه میتوانید کارتان را انجام بدهید خوب مردم که کف دست بو نکرده اند که من در فاصله دوساعت امتحان امده ام اخرین ادیتها را انجام دهم

بگذریم بهمنزل امدیم و طرفهای ساعت سه بود که یک دانه اساماس تالیا نشان که شماره اش رابارها در موبایل شکی   مشاهده نمود هام یک عدد اس ام اس عشقولانه زدند  قابل توجه ایشان تسلط خاصی به زبان انگلیسی دارند  که ناگاه یک نعره حیدری فضا ی خانه راب صدادراورد که من دم درم موبایلو بیار که ماهم با اجازه شما از عجله با لباس خانه پریدیم سر پله موبایل را تقدیم کردیم بعد لختی به سر کوچه رفتیمو به شماره زنگیدیم با کارت تلفنو صدای نا زیبا ی یک خانم ۳۰ ساله را شنیدیم اخه تازگیها عقلمان درست کار نمیکند میگوئیم ایشالا گربه است و شاید ردوبدل کلمات عاشقانه میان اقایان هم باب شده باشد

این از این  دوستای نازو خوشگلو خوش تیپو مهربانم یک توضیحاتی بدم راجع به بیماریم

اول طپش قلب ازارنده

دوم بی حس شدن موضعی صورت

سوم مشکلات   خاص  .....  که باید ازمایش شوم

مشکل روانو هم بزن قدش

اگه گفتم عمرم کوتاهه نه اینکه امروز فردا رفتنیم ولی خوب شما به این میگید زندگی   هر روزدارم از اون بالا فاصله گرفتهاز جسم چاقالو جنازه متحرکیو میبینم که اسمش اناهست

حالا با این وجود من باب شاد کردن دل دوستان کلا همه چی بیخیال 

شنبه هم امتحانات گل تموم میشه

جدی جدی قصه شینو مینویسم و کلی تفریحات واسه خودم میخوام جور کنم

معترضه یکی از دوستانم که با داشتن شو البته از نوع بسیار بیعرضه  و تن لشش دوستی دارد تو اون بحبوحه به من زنگیده فلانی میگه من تنهام بیا خونمون من چیکار کنم

منهم میگم نمیدونم اگه عشقت میکشه برو اگه فکر میکنی بی ارزش نمیشی مثل کاغذ توالت برو وهنوز تموم نشده میگه راست میگی بیشعور احمقو الان میگم نمیرم و تلو قطع میکنه ومن هنوز جمله اخرم تو فضاس چون میخواستم بگم اگه واقعا عاشقشی برو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 5:6  توسط اندیشه فرزانه  | 

میدونی ازت خوشم میاد  ادم جالبی هستی

با اون ارامش تو نگاهت

چقدر ساده ای

اه خدا چی فکر میکنی راجع به من  نکنه میگی این زنه چقدر چاقه

ولی مهم نیست   میدونم یک جورائی منو قبول داری

   شایدم اشتباه میکنی

شایدم میگی چقدر شیداو هپروتیه

میدونی  تو میدونی  من چجور ادمیم   نه نمیدونی اگه بدونی حتما از من متنفر میشی

راستی چرا اینقدر محو در خیالاتی 

همیشه یه گوشه نشستی داری چیز مینویسی  وقتی بهت میگم سلام یک جوری نگاه میکنی انگار از یک خواب طولانی بیدار شدی ومن ادامه خوابتم

بعدشم یک لبخند کم جون از من پرسیدی وبلاگت در مورد چه مطالبیه وای خدا اگه مطالبشو بخونی چی فکر میکنی

ولی یک شکائی بردی نه   نه امثال تو از زنائی مثل من متنفرن

میگن تو    یک شغل خاص داری اره  نه بهت نمیاد  گرچه انگار ادم خاصی هستی بنظر میاد   میگن  میخواستن یک پست انچنانی بهت بدن   اره

خوب چی باید ازت بترسم

خوب نمیدونم چی بگم 

دلم میخواست اونروز بهت بگم که من خیلی میترسم

از اینکه شغلمو از دست بدم

ولی ترسیدم پیشت کوچیک بشم 

اخه تو نمیدونی نمیدونی که تنها ساعت زندگیم وقتیه که میام سر کار

میدونی چی فکر  میکنم    نمیخوام بدونم واقعا کی هستی

ولی به همسرت خیلی حسودیم میشه  میگن خیلی دوست داشتنیه   اره بهت میاد خوش سلیقه باشی

حتما از اوناس که یک تار موش رو تا حالا کسی ندیده اره کسیکه تودارالقران کا رکنه  حتما اینطور

هست  میدونی یک چیزی بهت بگم دلم میخواد یک کار خوب انجام بدم یک چیزیکه ازش راضی بشم

ممنون که وقت میذاری گاهی برام چیزی به من یاد میدی     مرسی 

اشکال نداره منم جبران میکنم سعی میکنم کار تورو بخوبی انجام بدم خیلی پنهانی و بدون اینکه بفهمی سعی میکنم یک جا جبران کنم 

میدونستی منخیلی خسته و بی پناهم شایدم بدونی اون وقتائیکه چشام خیلی ترسان میشه

البته تو که هیچ وقت به چشم ادم نگاه نمیکنی چقدر خوبه این چشام اینقدر از نگاه های هرزه پره که دلم نمیخاد نگاهت الوده بشه

حقیقتش اینه که من من اون کسیکه  تو فکر میکنی نیستم من سر یک دقیقه میتونم این چادرو که اینقدرو محجوبانه انداختم سرم مجاله کنم با یک لباس خیلی باز برم میهمونی بخونم برقصم عشوه گریو  لوندی کنم وخیلی کارای وحشتناک دیگه که بفهمی حتما سکته میکنی

یادته همه به من میگفتن توخیلی با ناز حر ف میزنی   تو جدی واخمو به من گفتی من اصلا اینو قبول ندارم  لحن شما شاده  بیچاره اخه چقدر گناهی هستی تو

حتما زنت از اوناس که سرشونو اروم میندازن پائینو خیل اروم وبدون عشوه حرف میزنن  ولی یک چیزی رو بدون من عمرم کوتاهه شایدم از اینجا برم   

نوشته هامو نگه دار باشه  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 19:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

میدونید گاهی وقتا پی به تناقضاتی در وجود خودم میبرم و گیج میشم که چرا من اینطوریم

بطور مثال الان میتونم چند صفحه در مضرات تجمل گرائی   جاه طلبیهای سطحیو مادی یا تیتر گرائی بنویسم اما

وقتی رو راست با خودم خلوت میکنم میبینم تجملو دوست دارم از پول خوشم میاد شایدم هم تاحدی برام ارزش باشه جاه طلبم دوست دارم موردتوجه باشم به نوعی جلب توجه کنم  وبه عناوین و تیتر وابستم

ولی از طرفی هم میبینم ادمی نیستم که مثلا برام مهم باشه دوستم وضع مالیش چطوره یا هیکل و قیافش  اگه   پول داشته باشم خوشحالم ووقتی ندارم هم زیادناراحت نیستم

دوست دارم بهترین چیزا روداشته باشم ولی اگرم نداشته باشم خیالی نیست

مثلا ادم مومنی نیستم از اونائیکه نمازشونو بموقع میخونن حجابشونو رعایت میکنندو خیلی فرایض دیگه

حتی اطلاعات درستی از دین ندارم

اما همیشه روزه میگیرم وجالبه که اصلا بخاطر لاغر شدن نیست

فضاهای روحانی رودوست دارم  گاهی وقتا واقعا از دخترهای خیلی بد حجاب و جلف بدم میادیا پسرهائیکه نشونی از مردانگی ندارن  وخودشونو عین دخترا درست میکنندو فقط از این موزیکای اوبس اوبسی گو ش میدن   واولین چیز تو ارتباط بادخترابراشون    ص کص هست

اما پاش بیفته خودم تومیهمونی لباس باز میپوشم دوست دارم شیک باشم مجلل وازاینکه نمیتونم سر کار یک ارایش ملایم داشته باشم ناراحتم

خلاصه با مذهبیا البته از نوع ملایمو شیکش مذهبیم با ادمای تقریبا کم اعتقادم جور میشم گفتم تقریبا برای اینکه از لا مذهب بدم میاد

باورمیکنید الان یک مدتیه توخط بررسی ادمائیم که ادعای ملاقات با امام زمانو دارن ومیخوام اطلاعات دینیمو زیاد کنم

یا تصمیم گرفتم دین به روش خودم بشناسم

اما ممکنه همنی کنجکاوی رودر مورد جهت مخالفش داشته باشم

مثلا با خیانت کردن همسرم بشدت مخالفم

اما احساس میکنم خودم حق دارم    وقتی خیلی تنهام ودر سختیم  لااقل کسیرودوست داشته باشم

برای زنا متانت و سنگینی رو میپسندم اما گاهی بدم نمیاد در مورد بعضی اشخاص که میپسندم کمی شیطنت  ظریف بخرج بدم

ولی اخرش من فکر میکنم من راهو گم کردم  باید یک رویه خوب پیدا کنم و شخصیتم محکم بشه

اگر خودم درست بشم حتمااطرافم   تغییر میکنه  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:16  توسط اندیشه فرزانه  |