اه خودتونم میدونید که مبارزه با بعضی چیزا نه غیر ممکن ولی اسان نیست
خب یک اشکا ل عمده نمیتونم به اینده فکر کنم برام سخته دلم میخواد هفته به هفته زندگی کنم میترسم و خستم در روابطم با ادما دچار اشکال شدم مثلا با اقای میم چرا نمیدونم احساس میکنم درونیاتم خیلی شفاف شده دلم نمیخواد جذب ادما بشم دلم میخواد ازشون فاصله بگیرم اما همینکه پامو به محل کار میذارم ادم دیگه ای میشم پر شوروشو ق وانرژی واین هم خوبه وهم خطرناک اعتراف میکنم که از هم صحبتی با میم احساس لذت میکنم وقتی میبینم دارم راجع به چیزائی خیلی جالبترو زیبا تر از موضوعات چند اش اورودردناکم با کسی صحبت میکنم که در جواب هر جمله من حرفای زیباتر ی میزنه ارامش به من دست میده چرا دچار وسواس شدم چرا میترسم و چرا نگران قضاوتم میترسم از کی از رئیسم از حراست از برداشت همکارای فضول شایدم خودمو گول میزنم تو پرانز بگم که من دارم برای میم کا رمیکنم و باید خطوط فکری اونوتو کار پیاده کنم خب اونم که مومن منم که خودتون میدونید معتقد نیستم فکر نکنید راه میفتم با هرکی که بنظرم جالب میرسه حرف میزنم ببینید نگراالبتهاحتمالااونانمیدونن که من یک سفیدو یمن قضاوت شما هم هستم چمیدونم شاید اینقدر در وحشت بودن در کنار مردی بودمم که مدام میخواسته فحشم بده یا با ریموت یا یک چیز سنگین بزنه تو سرم یا با ادمائی برخور داشتم که همش تو خط لاسیدنو سو استفاده بودن که حالا که میبینم یک مرد ی راحتو ساکتو اروم بی اعتنا نشسته و هیچ خطری منو تهدید نمیکنه احساس ارامش دارم مجبور نیستم اخم کنم مجبور نیستم نگاهم سختو امرانه باشه اما همش یک حس گریز در من هست گاهی دلم میخواد برم اداره با هیچ کس حرف نزنم خودم باشم و خودم حوصله درودل دوستامو ندارم نالیدن از معشوق و شوهر خستم میکنه هردوشو داشتم و برام عذاب اوره یا یاد شکنج میفتم یا یاد شیاد دیروز یک مقنعه صورتی خریدم سر کردم رفتم اداره همه همکار گفتن مام میخوایم فکرمیکنن مثلا من بیکارم برم براشون بخرم ادرسشودادم دیدم راضی نشدن ای بابا ما زنا چر ا اینطوری هستم تا یکی یک کاری میکنه بقیه هم میخوان همون کارو
بکنن البته احتمالا نمیدونن که من یک سفید و یک طوسی ابی خوشرنگم خریدم چی میدونن که چه دل پاره پاره ای دارم بابا رفتم رنگ شاد بخرم دلم شاد بشه امروز با بغض برای ما نخریدی انگار بیکارم
من کسی رو ندارم گل رو نگه داره هر بارم میرم بیرون باید کلی خرج بیفته رو دستم بنابراین کم میرم بیرون حتی مطب یک دکترروانشناسم پیدا کردم برم شکنجم که یک دوره فلو شیپ بهش خورده هفتهای یک روز از دستش راحتم البته میدونم دوره را به گند میکشه ولی به من چه خستم دیگه حال مبارزه ندارم دوتادکتردیگه هم باید برم زنان و قلب خدایا بیمه که ندارم این همه پولو از کجا بدم حوصله دوستمو ندارم دلم نمیاد باهاش برخورد کنم ولی میدونین اوناهمش فکر خودشونن انگا رمن یک سطل زباله روحیم براشون رمانم نصفه کارس باید تمومش کنم داستانهای اقای میم مونده تو کارم باید پیشرفت کنم اخ تعادلم کم شده بد بختی هرکار میکنم این قلبه برا خودش میزنه وراهشو میره البته خسته تر ازاونه که دوباره عاشق بشه میدونم ولی دلممیخواد برم برمدنبال یک راه یک راه طولانی ودراز
