شین تا دیر وقت بیدار بودیکجورائی امروز تکان خورده واحساساتی عجیب و متناقض به او دست می دادیک لحظه از دانی بدش می امد حس میکرد ازاو میترسد اما جنس این ترس از همان جاذبه غریبی بود که نا شناخته ها دارند هنوز صحنه ی امروز جلوی چشمش زنده بود اخه باور همیشگیش این بودکه عشاق همیشه در هاله ای از شرم و عفاف به هم پیوند میخورند نه این گونه راحت مقابل ادمی که حداقل برای یک کدام از انها ناشناس بود به هم نزدیک شوند اصلا منظور دانی چه بود شین با خودش گفت دانی چی میخواد بگه که دختر ازادیه خوب به من چه منکه عشقو اینطوری نمیخوام نه این طور رک صریح بی پروا تازه اگه عشق باشه که نیست
شین ا زجا بلند شد و چند قدمی راه رفت و به افکارش ادامه داد ...چرا فکر میکنم دانی خطر ناکه چرا چی شد یک دفعه حس بدی پیدا کردم شاید زیادی تک دختر چشم گوش بسته خونه بودم شایدم زمونه عوض شده و من خبر ندارم
بعد انگار با خودش طرف باشد زمزمه کرد نه شین تو قبول نداری تو این روشارو نمیپسندی این تازه یک چشمشه
اما انگار کسی در گوشش نجوا کردشین زیادی سخت میگیر ی ب الان بیشتر دخترا همه همینطورن خوب دانی زیادی رو هست باید بپذیری...... این جنگ بین شین ملامتگرو شینی که به دانی علاقمندبود ادامه داشت تا بالاخره شین به خواب رفت در حالیکه خودش هم نفهمید کدا میک پیروز شدند
۸۸۸۸۸۸۸۸۸
شین ساعت سه نصفه شب با صدای زنگ تلفن از خواب پرید وهراسان گوشی رابرداشت شاهین بود با عصبانیت گفت
_ شاهین واقعا لوسی تااین وقت شب کجائی تو اخه نمیگی من تنهام
ـ گوش کن شین برای پدر فرزاد اتفاق بدی افتاده بیچاره سکته کرده الان بیمارستانیم
ـ شین ـاخی خوب پس نمیای
شاهین ـ نه اینجا دکتر با بابا اشناس بالا سرشم
شین ـمن میترسم
شاهین ـ نترس بابا بیدار بمون خوب
شین ـ چه پیشنهاداتی میدی تو
شاهین -دختر خوبی باش خدا حافظ
۸۸۸۸۸۸
زنگ تلفن
شین خواب الود_ بله
شاهین _پدر فرزاد فوت شد
شین همینطور که برای خودش چائی میریخت به فرزاد فکر کرد میشناختش قبلا در
کوچه ی انها زندگی میکردند یادش می امد که فر زاد پسر لاغرو نحیفی بود همسن شاهین خیلی هم درس خوان مادرش یک زن چاق و خوشگل بود مهربان وقتی میخندید یک چیزی در قلب ادم گرم میشد بر خلاف مادر خودش که همیشه سرد همیشه سنگی همیشه ایراد گیر بود دائم سر گرم مطالعه ویک جورهائی انگار غریبه بود همیشه هم به شی نغر میزد. نمیدانست چرا با پدرش بشتر جور بود مادر همیشه از بینظمی شین بدش میامد سالهای مدرسه همیشه وقتی به خانه میامد تنها بود ومادرش به سر کار رفته بود خدمتکار پیر ننه گلبهار همیشه دلش برای شین با ان چشمان درشتو بیگناه میسوخت ویک بشقاب پر از برنج و خورشت مقابلش میگذاشت شاهین که ا زهمان بچگی شد همدم پدرش با هم جور جور بودند و شین این وسط تنها بود تنها باعروسک هایش
شین گاهی وقتها در زمان تنهایش به خانه مادر فرزاد میرفت از او خوشش می امداز چاقی دلپذیرش صورت سفید و چشمان سبزش که شباهت زیادی به مادر بزرگ عزیزشین داشت مادر فرزاد دخترنداشت یعنی دومی را که حامله شد وفهمید شوهرش پنهانی زنی را صیغه کرده.... افتاد به خونریزی.... بچه سقط شد. همه چیز انگار به تازگی اتفاق افتاده باشد برای شین واضح بود گریه و زاری و داد و شیون و دعوا و بعد از ان مادر فرزاد هرگز ان زن چاقالوی خوشگل ومهربان قبلی نشد ولی بازهم وقتی شین پیشش میرفت بغلش میکردو میگفت تودختر منی اونیکه رفت بنظرم دختر بود . میدانست شین حلواو اش رشته خیلی دوست داردهر وقت درست میکرد میفرستاددنبالش ولی چیزی نگذشت که یک روز رفت انهم برای همیشه.
گویا با شوهرش دعوای سختی کرده و حسابی کتک خورده بود و پریشان از خانه زده بود بیرون. بی حواس و گیج و سر گردان نمیدانسته ان وقت شب به نزد چه کسی برود که یک پسرنوجوان بی تصدیق با ماشین به او میزند همیشه حرفهایش باان ته لحجه ی کرمانشاهی در گوش شین میپیچید
تو مثل دخترمی******
شین همینطور بی هدف نشسته بود و به لیوان چای نیم خورده و تکه نان های پخش شده ی روی میز نگاه میکرد که دوباره زنگ تلفن بلند شد گوشی را برداشت و قبل ازاینکه دبگوید الو سرفه ای کرد تا بغضی که هنوز درگلویش میسوخت رابا یک نفس عمیق ارام کنه که یک دفعه صدای مهرشادرا شنید که چند بار تکرار کرد الو
ـشین- الو
ـ خدایا ترسیدم چرا جواب نمیدادین
شین ـ هیچی چیز نبود
-مهرشاد ببخشین شما امروز دانشکده دارین یعنی کلاس دارین
شین ـ اره چطور
مهرشادـ یعنی نمیخواین بیاین برای مراسم شاهین گفته بیاین
شین ـ خب....... یک کمی مکث کرد... از ان مرد نفرت داشت از مردی که ناخواسته یا خواسته باعث مرگ ان زن نازنین شده بود و حالا مرده بود میدانست که ان زن صیغه ای هم چند وقت بعد از پدر فرزاد جدا شده و با یک پسر جوان ازدواج کرده بود میدانست که پدر فرزاد دیگر زن نگرفت و فرزاد را به تنهائی بزرگ کرد ولی این را هم میدانست که فرزاد شاگرداول کلاس دیگر هیچ وقت فرزاد سابق نشد دردبیرستان درسش افت کردو با هزار ضرب و زور توانست یک فوق دیپلم بگیرد پدرش هم که سرمایه ای نداشت و او هنوز بیکار بو.د. مگر گاهی که در یک اموزشگاه فنی فرصت تدریسی به دست میاورد حالا چرا بایدبرود به فرزاد بخاطر فوت این مرد تسلیت بگوید
ولی یک دفعه دلش برای فرزاد گرفت پیش خودش گفت هرچی باشه پدرشه این بود که گفت باشه ادرس بدین من بیام خونه جدیدشونو بلد نیستم
مهرشاد مکثی کردو گفت اگه اجازه بدین من دارم میام بیرون قراره برم سراغ مقدمات پذیرائی ودر ضمن شاهین گفته چندتا پشتی بیام ا زخونه بردارم البته اگه شما اجازه بدین اخه میدونین همه چی سرو وضع خونه مناسب نیست
شین حرصش گرفت از فکرهای شاهین با این وجود گفت
باشه ولی خوب اقا مهرشاد حالا خود شاهین کجاست
مهرشاد- هیچی با فرزادو یکی از بچه ها بیمارستانن برای کارای معمول دیگه اجازه میدین من بیام
شین- باشه تشریف بیارین
**********
شین پیراهن بلند سیاهش را تنش کرد با چادرو اشارپ طوری مشکیش... داشتجوراب هایش را می پوشید که زنگ در به صدا در امد اشارپ راانداخت سرش و به دم در هال کوچک خانه که قفل کرده بود رفت
مهرشاد با خجالت بداخل امد
مهرشاد_شرمنده اجازه هست
شین - بله بفرمائید من پشتی ها رو روهم چیدم تو پذیرائین***۸۸۸۸۸
صندوق عقب و پشت ماشین را پشتی ها پر کردندو شین مجبور شد جلو بشیند رفتند به سوپر سر کوچه ده بسته خرماو اردو بقیه چیزها را خریدند شین در این مدت فهمید که انگار هیچ زنی که بتواند حلوا بپزدیا خانه را مرتب کند نیست و انگار اوست که باید خودش را برای یک روز سخت و پرکاراماده کند
مهرشاد که رانندگی میکرد گه گاه زیر چشمی به شین نگاه میکرد
و لبخند محوی میامد بر لبهایش یک بارهم شین غافلگیرش کردو اخم ملایمی را چاشنی نگاهش کرد ولی از انجا که دلش طاقت نمیاورد با هیچ کس بد اخلاق باشد فوری پشیمان شدو لبخند ی ضمیمه ان کرد
در دلش گفت برای چه بایدمهرشاد برای فوت پدر فرزادناراحت باشد اوکه خیلی نمیشناختش چندماهی بوده به واسطه شاهین بافرزاد اشناشده من نباید انتظار داشته باشم خشک و رسمی فقط به فکر تدارک مراسم باشد
شین دوباره به گذشته ها فکر کرد و قیافه مادر فرزاد جلو چشمش امد در دلش گفت مهرانگیز خانم دارم میرم با همون دستوری که بهم یاد دادی واسه شوهرت حلوا بپزم هیچ فکرشو میکردی