تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

سلام نازی جان خوبم ولی فعلا حال نوشتن ندارم یک چیز اذیتم میکنه به محض اینکه مشکلم رفع بشه مینویسم

تو رو وتمام دوستای خوبمو دوست دارم

کمی بیحال شدم ولی چی بگم راستی نازی داشتم میرفتم سر کار یادت افتادم  اینکه یکی هست ندیدمش ولی به فکر منه

باور کن حتی ابروهامو نرفتم بردارم شدم مثل دبیرستا نیا

نازی ولی خدائیش  خیلی غر میزنم   

یک چیز هم هست میدونی    

فکر میکنم خیلی گدای محبت شدم     از خودم بدم اومده     اینقدر احساساتیم حالم از خودم بد میشه

ولی    شایدم ادم نمیتونه با خیلی چیزا کنار بیاد 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

برنامه ایران سلام گپی با مجریان و گویندگان رادیو 

خوب شهیدی فر تنها نظاره گر بود ونتونست مثل همیشه دورو از رادیوئیها بگیره یا حتی به نحوی بحثو منحرف کنه مهران دوستی هم کا مهلت به کسی نداد و شهین مهین فرو که با حرمت حرمت گفتنش بینند هارو کلافه کردو   پیچوند  جعفر پور هم که دید جنگ میام دوستیو مهین فر   داره بالا  میگیره این وسط یکی به نعلو یکی به میخ میزد   منافی هم گاهی صحبتهای خنثی میکرد     ممعلوم بودهمشونزشنورهردیوبد جوری پکرن چون متاسفانه یک طرز تفکر در رادیو هست اینا که پیشکسوتا جوانها رو قبول ندار نو بشدت با نو اوریها مخالفندو در حالیکه بشدت هم سعی دارندوانمود کنند اینطور نیست خیلی قشنگ گفت مهران دوستی هزار ساله میگن به کامپیوتر بگین رایانه بابا مردم نمیچرخه چرا اصرار میکنین با چی میجنگین   ولی میفهمم اینهمه جنگهاو فریادها برای چیه برای سالهای هدر رفته جوونی درپای میکروفنها برای قدر نشناسی طبیعی برای   همه زحمتهائیکه حتی با یک تشکر خشکو خالی جبران نمیشه روزی هست از شدت غمو درد داری اتیشمیگیری اما باید پای میکروفن از خوشبختی بگی بایدبا نشاط باشی  ایناخیلی سخته   تاهز همهدربارت اظهار نظر کنی کار رسانه استرس داره تونمیونی بگی بچم مریضه یا شوهرم عوضیه یا خیانت دیدمو شکستم باز مجبور ی بری ولی یک چیز یت ورو میکشونه عشق عشق تنهاچیزی که یادبرات مونده که با مردم حرف بزنی بدونی کی یک جا حرفتومیشنوه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:53  توسط اندیشه فرزانه  | 

پونی منو دعوت کرده به بازی البته فکر نکنم در پاسخ به سوالات مطروحه جواب تازهای داشته باشم

نمیتونم بگم بهترین لحظه زندگیم دقیقا کدوم بوده ولی به دو سه تاش اشاره میکنم بدنیا امدن گل خیلی شگرف بود وقطعا خوب ولی از لحظات خوب عمرم مشغول به کار شدن در زمان دانشجوئیم بود کاریکه خیلی دوسش داشتم و باز هم بهترین لحظه روزی بود که بعد از ۶ سال فاصله دوباره تونستم به همون شغل برگردم شاید لحظاتی که با شیاد ملاقات میکردم هم خوب بودند

بدترین لحظه زندگی اونم که الا ماشالله زیاد بوده دوهفته بعد از ازدواجم فهمیدم شکنج چه پستیه وخیانتهای اخیرش

بدترین اتفاق با تحمل این همه دردورنج  شرایطی پیش بیاد که  از گل دور بشم

بهترین اتفاق  به جرات میگم و بی محابا یک روز یک ماه نمیدونم چقدر درک یک  عشق یا دوستی  دوطرفه اصلا برام مهم نیست بعدش چی میشه

عزیزترین کس خوب دخترم  بعدش   ....... خوب دیگه

منفورترین شخص شکنج   مادرش

ممنون از پونی که منو دعوت کرده

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 4:46  توسط اندیشه فرزانه  | 

داستان تولد گل سرخ

يك خروار اشك داغو سريع از گونه هام سر ميخورندو گردنمو خيس كردن ميدونيد مدتيه گريه نكردم اخه هيچ فكرشو كردين پيش كي اخ خدا بذار ازت گله كنم چه روزاو چه شبهائي تنهام گذاشتي يادت مياد اونشب شبيكه با علائم فشا رخون بالا ومسموميت حاملگي همراه شكنج وبا مادرم رفتيم بيمارستان خدايا چقدر تنها بودم ميدونستي حركات جنين كند شده بود ومنكه همه دنيام تواون لحظه گل سرخ بود ميترسيدم يادته يادته بااون چهره سياهو نامهربونش هيچ عطوفتي بهم ننداشت يادته نگران هزينه سزارين بود اخ چرا اينا رودارم مينويسم اهنگ سامي يوسف درمورد مادر داره پخش ميشه و دلم اهسته اهسته ضربان درد ميگيره خدايا يادته تواون شب تو اون زيرزمين بيمارستان كنار زناي ديگه به اون سقف بلند نگاه كردم ويك دفعه پي به پوچي همه چيز بردم 10 ماه ونيم ا ززندگيم با شكنج ميگذشت ميدونستم شكسته ميدونستم از بين رفته ميدونستم خدايا چرا منو انتخاب كردي فكر كردي طاقتم زياده فكر كردي ....نميدونم چي فكر كردي تا صبح به حركات گل دقت كردم دكتراومد گفت بريم براي اطاق عمل سبك از جا پريدم ميخواستم تورو زودتر به دنيا بيارم اخه ميترسيدم خفه بشي خدايادوران عذاب اور بارداريمو يادته چقدر بد حال بودم استراحت مطلق عق زدنهاي خونين و بيمهريهاي همسر خدايا چي فكر كردي من مگه كي بودم يك دختر عادي اخ يادمه از بوش متنفر بودم يادمه خالم ماه سومموقعيكه گل 4 سانت داشت بهم گفت انا اين بچه رو بنداز اين شوهر برات شوهر بشو نيست خدايا من كي بودم من طاقت اين حرفا رو داشتم گرجه شايد وگل تو اومدي تو اون بيهوشي حس كردم توروتواغوشم گذاشتنو دهان حريصت تو زندگيرو ميخواستي و من مجبور بو.دم ادامه بدم وبعد شكنج بااين دسته گل بد ريخت گلايل دم بيمارستاني اون وسط يكي داشت ازم فيلمميگرفت و پرسيد چه احساسي داري همون لحظه گلي چشماي گوچولوشو باز كرد و من شكنجو از ذهنم حذف كردمو روبه دوربين گفتم بهترين احساس دنيا

چي شد اينا رونوشتم دليلش اس ام اس معشوقه تازه شكنج بود كه انگار انگليسشي خيلي خوبه

hello my dear

you are my best freind

...........

..........

چند تا كلمشو بلد نبودم ديكشنري باز كردم و با حوصله ا سا م اس معشوقه شوهرمو ترجمه كرده بودم زيباو محبت نوشته بود بنظرم ادم حسابيه

و ناز و لطيف ا زمحبتهاي بيدريغ شوهرم تشكر كرده بود

اخ خدا نه ديگه ناراحت نيستم ولي دلم براي خودم سوخت كه با وجود مريضي از صبح خونه رو عين دسته گل كرده بودم و شايد انظار داشتم يك خسته باشيد بشنوم خدايا هنوز اون بالائي چراتنهام گذاشتي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

پریشب که متوجه وخامت حالم شدم به دوستم که پزشک متخصصاست زنگ زدم داشت خرید میکرد اینم بگم که اصولا هروقت بخصوص به موبایل دوستان زنگ میزنم اول جویا میشم که در وضعیت مناسبی هستند که حرف بزنند یا نه خلاصه اونم گفت دارم خرید میکنم خواستم خداحافظی کنم گفت خب چه خبر که نگفته مشکلم جیه با لحنی فوقالعاده بی ادبو زشت داد زد ببین مشکلات پزشکیتو با من

 د رمیون نذارو باید مراجعه حضوری داشته باشی... که منحرفی نزدم خیل زور داشت خودشممیدونه که از لحاظی که بخوام با دکتری مشورت کنممشکلی ندارمو اینقدر هم ابله نیستم که با تلفن بخوام درمان بشم   ولی خوب این رفیق ما اینطوریه هر چند وقتی بسته به موقعیتش یک بی ادبی گنده میکنه حا ل ادم ومیگیره خلاصه تازه سرحرفش باز شدو یکربعی راجع به مشکلات خودش حرف زد

حالا امروز تو مطب دکتر مدام زنگ میزد ولی با وجودیکه برداشتم گوشیرو خیلی مودب بااش حرف زدم حوصله نداشتم  دکترم یک سری ازمایش داد  کمی هم دعوام کرد که چرا به خودم نمیرسم چرا وزنو پائین نمیارمو چرا اعصابم اینقدر خرابه و ممکنه بیماریم عامل عصبی داشته باشه   و....

از مطب تاخونه پدر مادرم پیاده اومدم  و تو راه فکر میکردم  یکی از همکارای فضولم را هم دیدم خوشبختانه خیلی ارایش نداشتم وقیافمم که خیلی پژمرده بود تو راه به این فکر میکردم که امروز از میم پرسیدم سکولاریسم یعنی چی

اونم جواب داد جدائی دی ن از س یاس ت 

اومدم خونه حالشونداشتم راجع به بیماریم حرف بزنم ا زمامان بابام پرسیدم دیدم این واژه خیلی معناش ساده س اونام میدونستن

خوشم نیومد چرا باید من دانش روزم کم باشه  از بس این شکنج فکر منو شلوغ کرده کلا سیر مطالعاتی من بیراهه رفته  پیش خودم صمیم جدی گرفتم یک خط مطالعه خوب و جدی رو شروع کنم حالا جدا از رمان و داستان و مطالب هنری که خودم خیلی دوست دارم بخصوص در مورد مطالب روز

من راجع به خیلی چیزا نمیدونم مثلا جغرافیا اثار فرهنگی  زبانمم که خیلی خوب نیست

همینطور مسائل دینی که دیگه نگو

دین برای من فقط خداس

وقتی حساب کردم دیدم خیلی کاراست باید انجام بدم

مادر خوبی باشم وای خیلی سخته

حتما ماد رخوب که میدونین چیه  درعین محبت تربیت کنه درحالیکه من فقط ترجیح میدم محبت کنم اینه که گل سرخ خیلی لوس شده

مراقب باشم چاقالو نشه  البته من خودم تا دیپلم اصلا چاق نبودم

یک خدمتکا رخوب پیدا کنم

شنا یاد بگیرم بلد نیستم

مراقب رفتارم د رمحل کار باشم  متین سنگین نه ذوق زده و احساساتی و هپروتی

به خودم مهربونی کنم ....... ا زایندوستای همیشه نالانو بدبخت یک کمی در حدی که ناراحت نشن کمی فاصله بگیرم

و............

حالا ببینم فردا چی میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 4:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

 تو اگه     قصه  

  بخوای 

  دل       پر قصه بخوای

 همه شب برات قصه میگم         

قصه        از این دل پرغصه میگم

 پس بذار منم برات قصه بگم

بگم ای همدم من

 تواین دشت بزرگ که بهش دنیا میگن(این صدای مرجان خواننده هست)

یک انا چاقالو بود  تنهای تنها

که دلش خیلی گرفته بود اما قدرت گریه نداشت

یک انا بود که از ناله زنجموره متنفر بود

ولی حقیقت این بود تو دخمه دلش همیشه صدای یک ناله ضعیف میومد

اخ یک انا بود که  میخواست فریاد بزنه اما صداش تو حنجره اش شکسته بود

شایدم کسی براش مهم نبود

اخ یک انا بود وقتی ساعت ۱۲ میشد تو محل کارش دنیا براش تموم میشد

چون میدونست باید برگرده زندون

اخ یک انا بود یک دختر داشت اما انا مادر خوبی نبود هیچ وقت از همون موقع که دخترش با شنیدن نعره های پدرش تند تند لگد میزد

اخ انا هیچ وقت از خودش دفاع نکرد اخ انا فقط با شکلات دوست بود شکلات تلخ و سمی

اخ یک انا بود یک انا بود یک انا بود  ............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:54  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستای گلم میدونید  از خدا چی میخوام خیلی دلم میخواد  یک روز براتون یک خبر خوش داشته باشم چیزی که بتونه تلافی اینهمه غمو دردوکه تو لفافه حرفاهاو کلمه ها تو این وبلاگ به خوردتون دادم رو جبران کنه یک چیزی بگم نمیخندین خیلی روزا دلم نمیاد از حس واقعیم بگم شاید بگین خنگه ولی دلم نمیخوا دمثلانازی یا فرنازی یامینا یا بعضیای دیگه مثا گارسیا راستی گارسیا چرادیگه نمیای  یا بعضیا مثل مجتبی که میگه باخوندن بعضی پستات ناراحت شدم یا صاحبین وبلاگ روزی دیگر ....را ناراحت کنم تازه بعضی وقتام نمیتونم مثل روزای اول بی پروا بنویسم مثلا میترسم بگین وا این انا چقدر پر رو هست ولی خوب این یکیرو میخوام بگم

میدوین بهتون گفتم یک همکاری دارم خیلی ادم ظاهرالاصلاحیه میگم ظاهر چون بسکه بد دیدم تواین زمونه به کسی اطمینان ندارم

خلاصه ادم خوبیه میدونین  خودم نمیدونم چرا احساس راحتی میکنم باهاش حرفامو گوش میده بعضیاشو تایید میکنهو با ارامشو قاطعیت خاص خودش بعضیا رو رد میکنه ه روقت فرصت کنهو حالشوداشتهباشه بهم راهنمائی میکنه یا چیز ی یاد میده فکر بد نکنیدا اون خیلی ادم مومنیه صدتا از من خوشگلتراش و طناز ترو  محل سگ نیمذاره  (حالا اینو گفتم یک وقت فکرنکنین من خوشگلما نه بابا ابالاخره هرچی باشه ۳۴ سالمه وکم کم دردورنج این سالا اثرشو داره مخصوصا رو چشمام میذاره  یک نگاه غریبی پیدا کردم نگو مثل مستای برگشته از میخونه     البته مست از غم) چون یک زن دوست داشتنی و یک بچه کوچولو داره  تازه خیال خودمم راحته میدونین چرا   مسخرم نکنین اخه چون چاقم   فکر نمیکنم دیگه خطر ناکو اغوا گر به حساب بیام  حالا خودمم نمیدونم چقدرش توجیه جقدر واقعیته

خلاصه ادم خوبیه  ما کارمون مشترکه و حرفای زیادی واسه گفتن داریم وتصمیم داریم یک کار نو وجالب انجام بدیم که البته زحمتاش با منه چون ایشان  ادم متمرکزی نیست و بسیار تنبل

الان یک طرح داده من باید براش کار کنم اینقدر خوشحالم نشستم کلی تحقیق کردم  

چمیدونم فقط امیدوارم به همون چشم پاکی و خوبی باشه که من فکر میکنم و بتونیم همکارای خوبی باشیم والبته منم بتونم کمی پیشرفت کنمو سطح کارم بره  بالاتر

اما  میترسم   یک روز یک برخورد بد ببینم و تصوراتم بهم بریزه اخه من این حس ارامش و بی ریائی رودوستدارم

میدونید ادم وقتی با یکی یکدوستی ساده داره خیلی راحت تره تا کسیکه باهاش رابطه عاطفی داره چون تواین رابطهتوهمش مجبوریاونو یک جوری خوشحالنگه داریو کلی تقاضا های خاص مطرح میشه که اگه پاسخ بدی باطبعت جور نیستو اگه بگی نه اون ادم ول میکنه میره

چمیدونم منم دلمو خوش کردم به کار و مطالعه خیلی ضعفادارم ومیخوام جبران کنم

تازه مریضم هستم ولی حوصله دکتر رفتنو ندارم  میترسم بگه یک بیماری خطرناک داری  الان حالشو

ندارم

نمیدونم چی فکر میکنید ولی نمیتونستم براتون نگم بنظرم بد جنسی میومد حالامیدونم بعضیا مثل همیشه یک متلک داغ وتنوری تواستینشون دارن ولی عیبی نداره اونام دوستم دیگه نه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:12  توسط اندیشه فرزانه  | 

این روزا گل سرخ امتحان داره این مرض معدل بیستم که اینقدر اپیدمی پیدا کرده که نگو نپرس خیلیبده یعنی از بدم بدتره که بچه من نمره کمتر از بیستو قوبل نداره و اصلا تو مخیله اش نمره شانزده یا هیجده وجود نداره چند وقت پیش املا سه غلط داشت میشد مثلا هیجده و نیم معلمش جا ی نمره براش نوشته بود دخترم بیشتر دقت کن اقا  نمیدونی چه گریها یمیکرد عینهو ابر بهار که من صفر شدم بخاطر همین معلمم به من نمره نداده  ای بابا هرچی ما گفتیم  مگه این بچه به خرجش رفت بخصوص که اصلا منو قبول نداره البته بی تقصیر ه  اگه جلو منم روزی صد دفعه یکیرو فحش میدادن براش ارزش قائل نبودم

نمیدونم بااین اوضاع این بچه ها به چه سرنوشتی دچا رمیشن پدرو پدر بزرگ و خلاصه هرکی دوربر این بچه مظلومه هم هست که دکتره بچه اصلا فکر میکنه شغلی بجزاین تودنیا وجودنداره

تو خونههم که همیشه دیده پدرش هر روز صبح گفته نمیخواد بری سر کا رلابد فک رمیکنه شغل مادرش بده البته گاهی وقتادیدم از من تقلید میکنه هفته پیش یک چیز عجیب گفت گفت مامان من اون کاری که در رابطه با موضوع لالائی انجام داده بودی دیدم

خلاصه این روزا حسابی مامان شدم یک چیز هم هست نمیگم نگران نشید 

من اصلا از درس خوندن بااسترسو فشار بیزارم خودمهمیشه شب امتحان یکی دوتارمان میذاشتم کنا رتختم  مامانم نبینه کتابای درسیمو باز میکردم و ه رچندوقتی کتاب داستانو میاورم میخوندم البته خو باین روش کاهلانه هم خوب نیست ولی از این بیست باز ی مدارس متنفرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:40  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خوبین با همه شما هستم دوستان خوبی که به من سرمیزنید و من دوستتان دارم  تو وبلاگم خیلی چیزا مینویسم به خیلی از جزئیات خشنئ تحقیر کننده زندگیم اشاره میکنم  از زشتیهاو هوسهای پاکو ناپاکمم براتون میگم به خطاهاو اشتباهاتم اعتراف میکنم میدونین چرا برای اینکه با اینکه ندیدمتون ونشناختمتون ولی حس میکنم اینجا این دکمه های کیبوردو این صفحه ال سی دی منو به ادمهائی متصل میکنه که بیشتر از ادمای دوربرم کهدیگه از شنیدن قصه تکراری زندگیم خسته شدند بهشون اعتماد دارم هر ادمی باید یک جا دردشو فریاد کنه این حقوداره نه ادمائیم که میان نظر میذارن ازادن هر برداشتی بکنن من نمیرنجم ای بابا مگه اینائیکه از بچگی بامن یزرگ شدن اینائی که همکارمم اینی که شوهرمه ... که من از ادمای ناشناسیکه لطف میکنن نوشتهای منومیخونن و نظرشونو میگن دلخور بشم

اما یک چیز خوب این انا چاقالو گاهی حساسه ولی اونم بیخود کرده ادم بایدمقاوم باشه نه

وگرنه چی میمونه ازش

وقتی میگم میخوام عاشق باشم خوب راست میگم مگه این فقط حرف منه

حرف خیلی از زناو مرداس

حتی شکنج

وقتی از یک اشتباه میگم    برای چی واهمه داشته باشم مگه فقط منم

شاید از خیال یک گناهم بگم

مثلا ارزوی خوردن قهوه با میم

حتی دلم میخواد گاهی از اعتقادام بگم مثل همون نوشته امام زمان

چیه به قول گوگوش به من نمیاد نه خدا اختصاصی نیست حتی برای من

اره  بگذریم همتنو دوستدارم   انی گامبالو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

در مورد شرط دوم خیرو شر خود را شناختم

خب این بستگی دارداین خیر یا شر درامتداد امیال درونی یاعشقم یا توانائیهای باشد مثلاالانمیدانم خیر من در این نیست که با این فاجعهقرن شکنج زندگی کنم میدانم که حتی به نفع گل سرخ هم نیست اما بدون پشتیبان .....

در سایر موارد هم اصلا حوصله سیاست باز ی ندارم تا جائیکه واقعا مصالحم را زیر سوا ل نبرد هر کاری عشقم بکشد میکنم

قبول کردن نعمت زندگی

فقط دراین حد که سالم باشم و البته گل سرخ درکمال صحت باشد این شکنجم ناقص نشه بیفته گردن من

فهمیدم در زمان و مکان درستی قراردارم

ابداو اصلا

 اهسته کرد ن روند زندگی

مجبورم اما این ارام کردن گاهی به حد سکون میرسد

برای خودم رختخواب پرقو خریدم

خب من اینکارو نکردم ولی محل خوابم رو از شکنج جدا کردم اونم اصلا ناراحت نیست چون دوسه دقیقه بیشتر به من نیاز ندارد

بعدشم رو زمین خوابیدن و خیلی دوست دارم

لذت بردن از تنهائی

سفر تنهائی سینماتنهائی عاشق تنهائیم به شرط اینکه گل سرخ جای امنی باشه

فهمیدن که شخص منحصر بفردیم

ای اره یک جورائی عجیب غریبم خودمم میدونم ولی این به دلیل خوب بودن من نیست بلکه شیوه فکرو زندگیمه

موفقیت

دلت خوشه

چقدرخوش شانسم خدا را میشناسم

من یک پدر سوخته ناشکر و خلاصه چی چی بگمیم که هروقت مشکل دارم یاد خدا میفتم

بدنبال زندگی ندویدن

حالشوندارم دویدن اونم بااین وزن روحی و جسمی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

تفسیر نوشته ها

به کم قانع نشدم  شاید در بعضی امکانات و خواسته ها مثل داشتن وسایل شیک ومدرن خانه رفتن به مسافرت های برنامه ریزی شده و در هتلهای خوب خوردن شکلاتهای خوشمزه وپختن عذاهای باکیفیت خریدلوازم ارایش مارک خوب وتاحدبضاعت اندامی شیک پوش بودن  وپنجاه درصدامکاناتی که به گل سرخ مربوط میشود به کم قانع نبودم ولی میدانید رفاه انقدرها هم برایم مهم نیست وتقریبا با هر شرایط معقولی میتوانم سرکنم مثل اوایلی که شکنج دانشجو بود

اما کجا به کم قانع شدم

قانع شدم که فقط از شکنج کتک نخوردن انهم در حدناقص نشدن برایم کافی باشد

قانع شدم کهتمام تصمیمات زندگی بااراده او باشد قانع شدم که رفت وامدهایم را محدود کنم قانع شدم تمام مدت فحش تحقیر بشنوم جواب ندهم اقال یستش خیلی درازه.........

ودست اخر قانع شدم که به ادمهای نچندان شایسته غیر قابل دسترس عشق بورزم تازه یک طرفه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:14  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز بین خرده ریزهام به کتابی برخوردم که مدتها بود نگاهی بهش نیانداخته بودم عنوانش جالبه چطور خودم رادوستداشته باشم همیشه وقتی بحث دوستداشت خود بهمیان میاد من میمونم با یک معما ی گنده ایا من واقعا خودمودوستدارم این بود که نشستمو عناوین کتابو بررسی کردم ببینم کدومش درمورد من صادقه

قبل ا زهمه براتون بگمکه تصویر روی جلد این کتاب کوچولو یک گربه نسبتا چاقه کهروی یکی ازاین صندلیهای تاشو    از اینا که کنار دریا میذارن با مایو نشسته  ویک لیوان نوشیدنی با اون چتر کاغذیهای تزئینی که کنار لیوانمیذارن یک دستش و یک کتاب نیمه بازدر حال افتادن در دستدیگشه خوب تااینجا بهمن شبات داره حالا میپردازیم به عناوینش البتهاز قبل بگم ترجمسو ممکنهخوب ترجمه نکرده ما که به قول مش قاسم تو سریال دائی جان ناپلئون زبون این انگلیسیا خوبحالیمون نیست بگذریم

وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم

 

          when   i   loved    myself enough 

به کم قانع نشدم

خیرو شر خودرا شناختم

نعمت زندگی را باجدیت قبول کردم

فهمیدم که در زمان ومکان درستی قراردارم وسپس راحت شدم

ناچار شدم در زندگی اهسته تر حرکت کنم و این شروع ایجاد تغییر در من بود

برای خودم رختخواب پر قو خریدم

ازتنهابودن خوشم امد درخلوت وسکوت محاصره شدم و شگفت زده به فضای دون وجودم گوش کردم

فهمیدم شخص بخصوصی نیستم و در عین حال منحصر بفردم

موفقیت را مرور کردمو زندگی ساده شد به چه لذتی

فهمیدم که چقدرخوش شانس هستم که خدا را بدون واسطه میشناسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:5  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین ومهرشاد سوار بر ماشین به میدان پیروزی   نزدیک میشدند

مهرشاد بازهم به نگاه های پنهان و اشکار خود ادامه میداد  و شین هم که طبعا خیلی خنگ نبود توجه خاص مهرشاد را احساس میکرد

مهرشادـ میشه یک نوار بذارم

شین ـ باتردید گفت  اشکالی نداره

  تو فکر یک سقفم یک سقف رویائی سقفی برای من حتی مقوائی.....

مهرشاد ـ دوست دارین

شین دراین فکربود  که چقدر باید به این پسر که حالا واضح بود حد اقل ازاو خوشش امده میدان بدهد  پیش خودش فکرمیکرد..   اصلا بهش نمیاد پسری باشه که تا با یک دختر تنها بشه خودشو لوس کنه زیر چشمی به مهرشاد نگاه کرد که داشت با قیافه ای جدی رانندگی میکرد بعد با خودش گفت بابا ناسلامتی داریم میریم تدارک مراسم عزاداری حالا باز پارتی بود یک چیزی  شایدم من بیخود فکرمیکنم و همزمان با این افکار  نگاهش به مهرشاد طولانی شد تا جائیکه نگاهشان بهم گره میخورد

مهرشادـ نگفتین دوستدارین

شین تازه یادش افتاد که جواب مهرشاد را نداده است

بنابراین سر سری گفت_ اره

مهرشاد انگا رخیلی فکرکرده باشد باتردید میگوید شما خیلی ساکت و مظلومین شاهین خیلی شیطونه

شین ناخوداگاه به طرز مسخره ای خنده اش گرفت اخر با ان تامل و تفکری که مهرشاد نشان دادبنظر میرسید حرف تکان دهنده تری بخواهد بزند چیزی درمایه های دوستت دارم و از این حرفا

مهرشاد ـ حرفم خنده دار بود 1

شين ـ اخ معذرت ميخوام نه خوشم اومد از حرفتون

مهرشاد كمي معذب شد  واضح بود  كه به نازو اداو اخ و اه گفتناي بي اختيار شين بين صحبتهايش عادت نداشت. متاسفانه ذات شين اينطوری بود  و خيلي هارو به اشتباه میانداخت که چقدر لوسو عشوه گر است

شين با خودش فکر میکرد  احتمالا خواهراش خيلي مومنن وخيلي سنگينتر  اصلا چرا من دارم فكر ميكنم اينكه حامي نيست يك صداي ملامتگرنجوا کرد... برو بابا الان معلوم نيست حامي با كدوم دختر كمر باريكه........ ... چقد رخوبه که فکرای ادم بی صداس  كه و کسی نمیتونه حدس بزنه تو سر ما چی میگذره گرنه مهرشاد چه احساسي بهش دست ميداد ازاينكه ميفهميد من بااين لبخند معصومانه و كمي دلبرانه الان در انتهاي نيازم نسبت به يكي ديگه

 مهرشاد ماشین را مقابل در اهنی کوچک دو لنگه ی قهوه ای پارک کرد مهرشاد پياده شد   وسریع امد  تا در را برای شین باز کند  اما موقع باز شدن در چادر طوري شين لاي در گيرکرد و  پاره شد  

شین با دلخوری نه چندان زیادی نگاهی به چادر طوریش که حالا یک سوراخ بزرگ دران ایجاد شده بود انداخت ولی اصولا چون زیاد در قیدوبند نبود بی اهمیت از کنارش گذشت امامهرشاد شروع به عذر خواهی کرد که شین با  دیدن دوست و اشناو همسایه که کم کم وارد منزل میشدند با نگاهی کلافه و شماتت امیز  به مهرشاد گفت اهمیت نداره مثلا اومدیم برای ختم تازه اصلا  مهم نیست

شین به اشپزخانه رفت چیزی انجا نبود که اورا به یاد مادر فرزاد بیندازد یک اشپزخانه نسبتا کوچک و نه چندان تمیز از پنجره ی کوچک ما بین اشپزخانه و پذیرائی نگاهی نگاهی به اطاق بزرگی که مثلا پذیرائی به شمارمیامد انداخت فقط چندمرد مسن و یکی دومرد جوان به پشتی هائی که معلوم نبود مهرشاد با چه سرعنی چیده تکیه داده بودند  هنوز خبری از شاهین و فرزاد نبودو شین به سرعت مشغول به کار شد ناخوداگاه صدای مهرانگیز خانم توی گوشش میپیچید اول اردوبا حرارت کمو باحوصله تفت بده تا طلائی بشه

شین بی اختیار توی ذهنش به او جواب میداد اخه فرصت زیادی ندارم

و خودش در پاسخ میگفت پس باید مواظب باشم ارد نسوزه بعد طلائی شد روغنو اضافه کن هم ....بزن تا خرمائی شه.. وشین همینطور بی اختیار انگار که بخواهد گزارش بدهد به مکالمه ذهنی خود ومهرانگیز ادامه داد مهرانگیز خانم اینجا کوچیکه اصلا با خونه ای که تو کوچه ی اسدی داشتین شباهت نداره اشپزخونش اصلا تمیز نیست یک نگاهی هم به حیاط انداختم کوچیک و بی طراوات باور کن یک دونه گلدون هم تواین خونه پیدا نمیشه  یادته چه قلمه های نابی میزدی  2  اون گیاه رونده رو روی دیوار خونتون یادت میاد راستی مهرانگیز خانم مگه شما فک وفامیل ندارین چرا هیچ کس پیداش نیست فقط چندتامرد مسنن که بنظرم از کاسبای محل یا شاید این معاملات ملکین که سرکوچه دیدم صدای گریم که اصلاهیچ

این میانه اهسته زعفران و شکرو گلاب رابهم میزد تا شربت غلیظشود.....  چیه  مهرانگیز خانم  دلت گرفته حقشه یادته بااون زنه که  اومده بود اداره ثبت ریخته بودروهم الهی قربونت برم یادته اینقدر غصه خورده بودی........ صورت گردو قرص ماهت نصف شده بود  بعدشم......... و ناگهان متوجه شد داره گریه میکنه   ومهرشاد هم در استانه درایستاده ذل زده بهش   نگاهش نرم ومهربان بود عین یک نوازش اروم   

 مهرشاد_اخی دارین گریه میکنین

0شین حوصله اش سر رفته بود  از همه چیز از شاهین که توبیخیالی نمون بود  از اینکه فکر میکرد  کاش اینجا جای مهرشاد حامی بودو از تنهائی................ ای بابا یک زن تو فامیل اینا پیدانمیشه حد اقل به من کمک  کنه  مامانم که رفته سفر)

جواب مهرشادرا  جدی نداد ....  ا ا پسرهی پر رو  زود پسرخاله شده حالشو ندارم چقدرم کار ریخته رو سرم .... کاشکی بگم دانی بیاد اما نه.... خدائیش بااون رفتا رتابلوش بیشتر باعث میشه مردم بخندن تا گریه کنن خدارو شکر صدای شاهین اومد چه داد دادی میزنه مثل همیشه که میخواد رئیس بازی دربیاره و   خودنمائی کنه......  شاهین سرک کشید داخل  اشپزخانه _سلام خوبی کارارو کردی

 شین با بیحوصلگی_ اره فرزاد کو

شاهین_هیچی تو حیاطه شین به سمت حیاط رفت شاهین گفت اوووو کجا  شین از دور فرزاد را دید ...... اخ بمیرم.... فرزادو ناز و خوشتیپ و بشدت لاغر خدایا  چقدر تنهاس اگه مهرانگیز تپل اینجا بود جگرگوششو میگرفت بغل..... صدازد  فرزاد........ تا فرزاد سرش را  بالا کند  و با ان چشمان  سبز عمیق اخرین مقاومت شین  را برای گریستن بشکند مدتی طول کشید فرزاد اهسته جلو امد  و دستش را به سمت شین دراز کرد شین بی هراس دست فرزادرا گرفت   و به او تسلیت گفت در حالیکه شدیدا بیاد دوران خوش بچه گی ها افتاده بود  با جملات نا مفهومی به او دلداری داد از همین جمله های کلیشه ای که موقع مرگ عزیزی میگویند  و بعد دو باره  به سمت اشپزخانه رفت که مهرشاد یک دسته دستمال کاغذی  به دستش داد  تا اشکهایش راپاک کند

3

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

اولین بار مریلا زارعی را با تله تاتر خانه های اجاره ای سریال  زیبای هوای تازه که به اتفاق رادش در ان بازی میکردند شناختم وهمچنین دبیرستان خضرا

دختری که مشخصایک استعداد جدید را نوید میداد که زیبا نبود با معیار های خاص مورد نظر سینمای ایران  چشمان سبز یا ابی در کارنبود تنها چهره ای که شوقی بچه گانه دران به چشم میخورد

بیشترین جائی که پس از بازی کردن در چند سریال ایرانی دیده شد نقش دوست متهور فرشته

در سریال دوزن بود دوستی که برخلاف شخصیت اصلی قصه فرشته راه پیشرفت را طی کرد  تاجائیکه فرشته در انتهای فیلم به او پناهنده میشود تا درکنارهم نقش زن خوشبخت با شوهر فهمیده و زنی سوخته و ناامید را کامل کنند

در واکنش پنجم نقش زنی نه چندان مقتدر اما شجاع را بازی کرد که گرچه باز هم اسیر دورنگیهای مردان است ولی مظلوم و واخورده نیست بخاطر بیاورید صحنه ای که همه دوستان در رستوران جمعندو شوهرش همراه با منشیش برای صرف نهار به همان رستوارن میایند (یاد شکنج میافتم والاهی البته متاسفانه او جذابیت شریف ینیا را که د رمواقع مناسب از زنش هم دلبری میکند راهم ندارد)

 

تا زن زیادی اخ که ان روز در سینما فلسطین وقتی چهره درد کشیده زن معلم زحمتکش وشوهر لاابالی هوسباز را میدیم چه حالی داشتم البته ان موقع وسعت فعالیتهای ارتباطی شکنج برایم مشخص نبود اما  این دیالگها خیلی بهم چسبید

مریلا زارعی رو به پارسا پیروز فر (فضای تاریک داخل ماشین) وقتی میبینی داره بهت خیانت میکنه دیوونه میشی دیگه حالت خودت رو درک نمیکنی

الینا خواهر زاده تهمینه روبه مریلا ---  تاحالا شده زیر یک حیوون دستو پا بزنی

وهمه اینها را گفتم تابرسیم به زنی که روبه روی رشید پور نشسته  بجای ان دختر چشم درشت با ان حالت ذوق زدگی بچه گانه وصدای لطیف و شکننده  ی زنی با صورتی بی طراوات وخشک  وصدائی خسته     که مرتب مقنعه اش را اصلاح میکندو در جایش وول میخورد (قطعا یک هنرپیشه سینما   به نسبت یک میهمان عادی بهتر میداند که چطور کوچکترین حرکت در مقابل دوربین به چشم می اید)نشسته است انگار ان زن ودختر هیچ نسبتی با هم ندارند

رشید پور حمله ر با جمله بی ربط سکانس جایزه بگیر شروع میکند   و بازی درخشان مریلا در سربازهای جمعه را منتسب به سکانس میکند  نوعی نقد که بنظر بی اساس میرسد مریلازارعی هم گویا ازاول میداند با کی طرف است باتعجبی تمسخر امیز اظهار میکندسکانس جایزه بگیر

که خودرشید پور میفهمد چیز جالبی نگفته در برابر مریلا کوتاه میاید بعدازاینکه د رانجانتیجه نمیگیرد برمیگرددو مدام تاکید میکندکه شما جدیدا عصبی شده اید وبجای انکه با سوالات هوشمندانه مریلا را به جنب و جوش اورده چالشی ایجاد کند بحثهای نشریه زردی  و خاله زنکی راه میاندازدو البته سعی میکندتلافی خیط شدن دربرابرتهمینه میلانی را سر مریلابیاورد که کمی هم موفق میشودمریلا با ظاهری ارام و صدائی کنترل شده با تظاهر به بیتفاوتی سوالات را جواب میدهد کسی نیست به رشید پور بگوید یک مجری موفق در باب یک موضوع مثل عصبیت یکبار سوال یمیکند نه اینکه همه صحبت عصبیت دور بزنددرست مثلان شبیکه به باران گیر داده بود که تو مغرور شدی سیمرغ گرفتی بعد سوال مسخره ای میکند یک کارگردان ایا حاضر میشود زنی جوانتراز خودش رادر فیلم بکا رگیرد چه ربطی دراد بازیگر هرچه درخشانتر باشد به محتوای فیلم غنامیبخشد مگر قرار است فیلمسازو هنرپیشه کنار هم قرار بگیرند

و بعد نوبت خواندن اسامی میشود رشید پور جرات نمیکندمثل اندفعه که مدام اسم مریلارا جلوی باران کوثری میاورد تا یک بحث زنانه و حسادت امیز راه بیندازد در مقابل مریلااز باران بگوید اما جالبترین جواب مریلا به رشید پور شمااصلا شیشه ای نیستی که رشید پور کم میاورد

 ساعت سه صبح

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 4:54  توسط اندیشه فرزانه  | 

دانی تو ماشین ساکت رانندگی میکنه قیافش متفکرو کمی هم عصبی بهنظر میرسیدو شین همچنان به دلیلی که نمیدانست پارچه چادری گیپور مشکی رانوازش میکرد یک دفعه یاد قیافه مادرمهرشاد افتاد که برای سوم پدر فرزاد اومده بود مسجد یک زن میانسال بور خوشگل که معلوم بود زود ازدواج کرده از ان زنهای مواز ماست کش خشکه مقدس بازاری خواهر بزرگ مهرشادم که یک دختر ۱۷ ساله بود که تازه نامزد کرده بود هم همراه مادرش بود خوب  یادش امد که چطور موقع تعارف کردن خرماو حلوا با دقت براندازش کرده بودو با عیبجوئی به موهای اراسته ومش کرده مژه های بلند ریمل زده اش نگریسته بود  از لباس طوری سینه بازش که گذشت به ناخنهای لاک زده از  زیر جوراب نایلون پیدا بود  رسید و بعد از این همه موشکافی با بدجنسی خاصی که ریشخندی دران پنهان بود پرسید شما خانم شین هستین خواهر اقا شاهین  شین گرمو با محبت که میتوانست سراغاز یک صحبت گرم و دوستانه باشد جواب داد بله و زن بیادب تنها به این پرسش اکتفا کردو دیگر به شین محل نگذاشت و شین ماتش برد  شین مطمئن بود این هدیه کا رمادر مهرشاد نیست 

یک دفعه دانی با عصبانیت گفت  

خب چی شد میخوای زن این پسر داهاتی امل بشی

شین ـمن

دانی ـ نخیر پس من

شین ـ تو خودت بهتر میدونی که من عاشق کس دیگه هستم

دانیـ خوب پس چرا از سر بازش نمیکنی  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:48  توسط اندیشه فرزانه  | 

هفتمین روز در گذشت پدر فرزاد  تواین مدت شین شاهینو مهرشاد حسابی کا رکردندو خسته شدندو سعی کردند  مراسم پدر فرزاد خوب و ابرومند برگزار بشه وحالادیگه اخرین ساعات شب بود  و همه خستهو کوفته بعداز رفتن میهمانهاو شستن ظرفهای شام به انبوه پشتیها که حالا رو هم سوار شده گوشه اطاق بود تکیه دادندالبته یک میهمان غیر منتظره هم به ان جمع اضافه شده بود دانی که بالاخره خودش رادر مراسم دخالت داد     فرزاد خیلی ناراحت بود میگفت جداازاینکه اینایان روزهای فوت پدرم بود ولی من واقعا ساعتهای خوبی داشتم از فردا هر کدومتون میرین سر کارتونو منو تنهامیذارین 

ودادوبیدادوانکار بچه هادراومدکه اصلااینطورنیست ودر حالیکه همه میدانستند همینطور خواهدشد

دانی هم بدقت همه چیز را زیر نظر داشتو شین میدانست که فردا تمام این حرکاتو رفتار خوراک مسخره بازیهای دانی خواهدشد

ار شب که همه داشتند خداحافظی میکردند مهرشاد شین را صدا کرد و یک بسته به شداد شین خندید ومهرشادترسیده گفت نه اینجا باز ش نکن باشه شین گفت باشه و نگاه هردوشون توتاریکی درخشید

توی ماشین دانی بستهرو ازدست شین قاپیدو چراغ ماشینو روشن کرد یک چادر گیپور مشکی اعلا بود

دانی با تمسخر گفت کار پسر امل رو ساختی نه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

همین الان جرات کردم موبایل شکنجو چک کردم  ای بابا منشیایش دست بر درا رنیستن تازگیا تو خونه چه قیافه مظلومی میگیره  خداروشکر که دیگه چهره واقعیشو شناختم  به جهنم بمیر سایه سیاه شوم   چه حسی دارم ناراحتم نه ولی خوب بیتفاوتم نیستم راجع به شکنج نه خنده داره خوشم اومد از منشیه اگه من بودم زن یارو بهم توپیده بود زردمیکردم

اخی وللش  ...برم یک کمی کتاب بخونم  گل سرخم فردا میره اردو اخ یک گوشه قلبم سنگین شد اونم ولش  بهتره به یک چیز خوب فکر کنم اهان مثلا چی اقای میم........نه یک سفر رویائی با قطار میدونید اخه من هیچ وقت قطار سوار نشدم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:1  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین با دلخوری نه چندان زیادی نگاهی به چادر طوریش که حالا یک سوراخ بزرگ دران ایجاد شده بود انداخت ولی اصولا چون زیاد در قیروبند نبود بی اهمیت از کنارش گذشت امامهرشاد شروع به عذر خواهی کرد که شین با  دیدن دوستو اشناو همسایه که کم کم وارد منزل میشدند نگاهی کلافهو شماتت امیز گفت اهمیتنداره مثلا اومدیم برای ختم اصلا مهم نیست تازه

شین به اشپزخانه رفت چیزی انجا نبود که اورا به یاد مادر مهرشاد بیندازد یک اشپزخانه نسبتا کوچک و نه چندان تمیز   نگاهی به اطاق بزرگ که مثلا پذیرائی به شمارمیامد انداخت فقط چندمرد مسن و یکی  و یکی دومرد جوان به پشتی هائی که معلوم نبود مهرشاد با چه سرعنی چیده تکیه داده بودند  هنوز خبری از شاهینو فرزاد نبودو شین به سرعت مشغول کار شد ناخوداگاه صدای مهرانگیز تو گوشش میپیچید اول اردوبا حرارت کمو باحوصله تفت بده تا طلائی بشه

شین بی اختیار تو ذهنش به اون جواب میداد اخه فرصت زیادی ندارم

و خودش در پاسخ میگفت پس باید مواظب باشم ارد نسوزه بعد طلائی شد روغنو اضافه کن هم ....بزن تا خرمائی شه.. وشین همینطور بیاختیار انگار که بخواهد گزارش بدهد به مکالمه ذهنی خود ومهرانگیز ادامه داد مهرانگیز خانم اینجا کوچیکه اصلا با خونهای که تو کوچه اسدی داشتین شباهت نداره اشپزخونش اصلا تمیز نیست یک نگاهی هم به حیاط انداختم کوچیکو بی طراوات باور کن یک دونه گلدون هم تواین خونه پیدا نمیشه  یادته چه قلمه های نابی میزدی    اون گیاه رونده رو روی دیوار خونتون یادت میاد راستی مهرانگیز خانم مگه شما فک وفامیل ندارین چرا هیچ کس پیداش نیست فقط چندتامرد مسنن که بنظرم از کاسبای محل یا شاید این معاملات ملکین که سرکوچه دیدم صدای گریم که اصلاهیچ

این میانه اهسته زعفران و شکرو گلابو بهم میزد تا شربت غلیظ بشه  چیه  مهرانگیز خانم  دلت گرفته حقشه یادته بااون زنه اومده اداره ثبت ریخته بودروهم الاهی قربونت برم یادته اینقدر غصه خورده بودی صورت گردو قرص ماهت نصف شده بود  بعدشم......... و ناگهان متوجه شد داره گریه میکنه   ومهرشاد هم در استانه درایستاده ذل زده بهش   نگاهش نرم ومهربان عین یک نوازش اروم   

 اخی دارین گریه میکنین

شین حوصلش سر رفته از همه چیز از شاهین که توبیخیالی نمونس از اینکه فکر میکنه کاش اینجا جای مهرشاد حامی بودو از تنهائی ای بابا یک زن تو فامیل اینا پیدانمیشه حد اقل به من کمک  کنه کاشکی

جواب مهرشادو جدی نمیده ا پسره پر رو  زود پسرخاله شده حالشو ندارم چقدرم کاره کاشکی بگم دانی بیاد خدائیش بااون رفتا رتابلوش بیشتر باعث میشه مردم بخندن تا گریه کنن

خدارو شکر صدای شاهین اومد چه داد دادی میزنه مثل همیشه که میخواد رئیس بازی دربیاره و   خودنمائی کنه  شاهین پریدتو خونه سلام خوبی کاراو کردی شین با بیحوصلگی اره فرزاد کو هیچی تو حیاطه شینمیرهتو حیاط شاهین میگه کجا اخ بمیرم فرزادو نزو خوشتیپو بشدت لاغر خدا چقدر تنهاس اگهمهرانگیز تپل اینجا بود جگرگوششو میگرفت بغل دیگه صدا میکنه فرزاد تا فرزاد سرو بالا کنه و با اون چشمای سبز عمیق اخرین مقاومت شین و بشکنه که  گریش دربیاد یک قرنی میکشه و حالا دست فرزاده که دراز شده سمت شینو شین بی هراس دست فرزادو گرفته  بیشتر از اینکه از رفتن پدر بگن یاد بازیهای بچگیشون افتادن شین اهسته و نامفهوم فرزادودلداری میده و لبته زودزوددستشو میکشه بیرون از حلقه بیرمق دستای لاغر فرزاد  بلندمیشه که دوباره بره اشپزخونه که مهرشاد یک دسته دستمال کاغذی میده دستش

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

دارن میرن سمت پیروزی   مهرشاد بازم هم به نگاهای پنهان و اشکار خود ش ادامه میده و شین هم که طبعا خیلی خنگ نیست قضیه رو گرفته 

مهرشادـ میشه یک نوار بذارم

شین ـ باتردید اشکالی نداره

  تو فکر یک سقفم یک سقف رویائی سقفی برای من حتی مقوائی.....

مهرشاد ـ دوست دارین

شین تو این فکره که چقدر باید به این پسر که حالا واضحه حد اقل ازاو خوشش امده میدان بده  پیش خودش فکرمیکنه   اصلا بهش نمیاد پسری باشه که تا با یک دختر تنها بشه خودشو لوس کنه این بار با جرات بیشتری به مهرشاد نگاه میکنه خیلی جدیه بعد پیش خودش میگه بابا ناسلامتی داریم میرم تدارک مراسم عزاداری حالا باز پارتی بود یک چیزی  شادیم من بیخود فک رمیکنم و همزما با این افکار  نگاهش به مهرشاد طولانی میشه تا جائیکه نگاشون بهم گره میخوره

مهرشادـ نگفتین دوستدارین

شین تازه یادش میفته جواب مهرشادو نداده

شین سرسری میگه اره

مهرشاد انگا رخیلی فکرکرده و باتردید اینو میگه

شما دخترخوبی هستین

شین ناخوداگاه به طرز مسخره ای خندهاش میگیره اخه با اون تاملی و تفکری که مهرشاد نشون میداد بنظر میرسید حرف تکان دهنده تری بخواد بزنه چیزی تو مایه های دوستدارم و از این حرفا

مهرشاد ـ حرفم خنده دار بود 

شينـ اخ معذرت ميخوام نه خوشم اومد از حرفتون

مهرشاد كمي معذب ميشود واضحه كه به نازو اداو اخ و اه گفتناي بي اختيار شين بين صحبتهايش عادت نكرده متاسفانه ذات شين اينطوريه و خيلي هارو به اشتباه ميندازه 

شين تو فكرش حتما خواهراش خيلي مومنن وخيلي سنگينتر  اصلا چرا من دارم فكر ميكنم اينكه حامي نيست يك صداي ملامتگر برو بابا الان معلوم نيست حامي با كدوم دختر كمر باريكه  لجاجت نه حامي حامي  ...شين چقد رخوب كه فكراي ما صدا ندارهو كسينميونه بشنوه تو ذهنمون چه خبره و  گرنه مهرشاد چه احساسي بهش دستميداد ازاينكه ميفهميد من بااين لبخند معصومانه كمي دلبرانه الان در انتهاي نيازم نسبت به يكي ديگه

روبه روي در قهوه اي ميايستند مهرشاد پياده ميشه درو براي شين با زميكنه  موقع پياده شدن چادر طوري شين لاي در گيرميكنه خدايا چه افتضاحي گير كرده به در مهرشاد چادرو ازاد ميكنه چادر پاره شده بد جور   

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:35  توسط اندیشه فرزانه  | 

دارممینویسم سریال داره پخش میشه

مرد ـ    من چیزی برای ازدست دادن ندارم 

زن  ـ تو یک چیز برای ازدست دادن داری اونم خودته

انا اما ایا من اینقدر خودم و دوست دارم  که بخوام حفظش کنم ر ک بگم فقط بخاطر گل سرخ زندگی میکنماخ شاید بارها به ذهنم رسید که در یک عصر جیبهایم را پر از سنگ کنم لباس سفید نازک و کتانی بپوشم و با پاهای برهنه به استقبال مرگی بروم که در رودخانه منتظر من است ولی رودخانه نزدیکی را نمیشناسم ونمیدانم اخ شاید بارها به ذهنم رسید که در یک عصر جیبهایم را پر از سنگ کنم لباس سفید نازک و کتانی بپوشم و با پاهای برهنه به استقبال مرگی بروم که در رودخانه منتظر من است ولی رودخانه نزدیکی را نمیشناسم ونمیدانم که بعداز مرگ من چه کسی از دخترم مراقبت خواهد کردو به مامان مامان گفتناو پاسخ خواهد داد اما مرگ یعنی خودم مهر باطل به این پرونده شوم و سیاه که نامش زندگی انا است بزنم

نمیخوام کار ی کنم یک وقت نگران نشیداینو واسه نازیو مینا و گارسیا وفرتازیو ..گفتم بقیه میگن به.......

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

ساعت ا۲.۲۰ دقیقه سراسیمه از سر کا راومدم شوید پلو با ماهی درست کردم ظرفها رابادست شستم برای اینکه ماشین ظرفشوئی پر است     بایدبروم دنبال گل سرخ امتحاناتش کم کم شروع میشودو مادر پریشان حال  روانی منشش باید کمی دست از خیالبافیهایش برداشته و د رنقش یک مادر خوب ظاهر شود

اه عزیزان عزیزان دلم میخواهداین را بگویم تا بدانید بعضیهاتون چقدر برایم عزیز  هستید   باید برای جشن الفبا   کلاه درست کنم باید به گل سرخ برسم وای خدا یکی بگوید که با تعطیل شدن مدرسه من باید چکنم با اینهمه کارو بچه ای که نمیدانی کجا بگذاریش مادرم هم که هیچ دچار عرفان زدگیست و قلبش مریض نمایشگاه کتاب هم نرفتم کلی کتاب با یک چک پول پانصد تمانی البته در رویایم در جیب ندارم در انتظار من است     متن امام زمان را هم بخاطر گل روی مینا جانم میگذارم

اتوبوس به مقصد جمكران در حال حركت وديدگان دردمند مسافر دوخته به امتداد جاده در انتظار رسيدن بود

از زمانيكه از مشهد به قصد زيارت عازم سفر شده بود بارها ذهنش به دخمه هاي تاريك خاطرات ناخوشايند پانزده سال گذشته سرك كشيده بود

شبي كه پس از شنيدن خبر فوت برادرش به كام بيهوشي عميقي رفت كه چون چشم گشود دستانش را بي حركت يافت

سالها مداواي طولاني و بي نتيجه كه عاقبت همسرو فرزندانش را از او جدا ساخت و تنهائي رابرايش به يادگار گذاشت

وحالا درانتهاي استيصال به اميد يافت كورسوي نوري دراين ظلمتي كه نميدانست به چه حكمتي نصيبش گشته پاي دراين سفرمعنوي گذاشته بود

 

***********************************

فضاي نوراني مسجد شوق عباد ت و نجواهاي ارا م و خاضعانه زوار درتمام لحظاتي كه اعمالش را به چا مياورد حس غريبي چون دلشوره اي

شيرين چيزي ميان شوق ونياز را در او بيدار ميساخت

بعدازانجام اعمال به همراه دوستانش در مجلسي كه به مناسبت عيدالزهرابرگزار شده بود شركت كرد

با وجود شورو حال معنوي خاص حاكم برمجلس اين حس غريب اورا ترك نگفته بود بلكه با ضرباهنگي تند دردررگ جانش نبض ميزد

با شنيدن نواي شيرين و محزون توسل نگاه به دستهاي دراز شده به سوي خدا وقياس دستان افليجش ناگهان منقلب و بيقرار گشت عنان اختيار ازدست

داد و با چهره اي خيس از اشك ارام و دردالود زمزمه كرد

اقا امام زمان من از شما شفا ميخواهم

***********

انچه پس از ان رخ داد در هاله اي از رويا بود گوئي ريسماني چسم فرسوده اش را از عمق چاه دلتنگي با خود به اوج به انتها به اغوش نور برده بود

انفجار عشق و شعف كوه دهشتناك كينه هاو شكوه هايش را در اني چون غباري

بر جا گذاشت

اهسته و ملايم با محبتي كه مادري نورچشمش را به بالين مينهد ا زاوج به فرود امد

انگشت كوچكش بي اراده حركتي كرد وناباورانه و محتاط تمام دستش را مشت كرد با روحي منور از عنايت امام زمان (ع} حكمت سالهاي تاريكي رادر يافت

داستان شفاي خانم طاهره جعفريان از مشهد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:29  توسط اندیشه فرزانه  | 

اخ انا بزنم همچین تو ان ملاجت اخه چرااینقدر گدای محبتی ای بابا این همه زن مثل تو (به یاد اون فیلمی که نیکی کریمی بازی کرده بود هزاران زن مثل من )دارن زندگیشونو میکنن دلشونوخوش کردن به زرو زیور طلا جواهر بگو بخندو دلبری با اینو واون اونوقت تو عین یک دختر۱۶ ساله تازه منتظر طلوع عشقی تو خونه قلبت د اروم بشین سر جات

هر پیشرفتی بخوای تو زندگیت بکنی راهش بازه 

درس میخوای بخونی یالا

میخوای بنویسی یالا

تو کارت میخوای پیشرفت کنی بجنب

میخوای بری فلورانس نایتینگل بازی دربیاری بیار

برو بهزیستی به سالمندا کمک کن

بروتوانجمنای خیریه

 

این یک چیزو بیخیال شو   فرصت عاشقی تمام شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خوبی نمیدونم هر کی که هستی الان ساعت ۵و چهل دقیقه بامداد گل سرخ تو اطاق من خوابیده اخه دیشب ترسیده  میگه خواب دیدم بابا من میزنه اخ ای لعنتی ای تف به این روزگار بیاد که بچه من شب کابوس پدرشو میبینه حالا بذارین بگم ا زخودم اخه من به کی گله کنم مننمیدونم اخه منکه خودمو میشناسم میدونم چه جانوری انهم از نوع عظیم الچثه اش هستم با پای خودمو با زمیکنم بهوادیهای که میدونم اخرش فقط نابودی خودمه مثلا   میدونم دوستی با این همکار زنم اسمش..بگذریم عاقبت نداره ها باز ادامه میدم میذارم تمام وفتمو بگیره    مثلا میدونم نزدیک شدن به فلان همکارم این یکی مرده خطر ناکه   میدونم خیلی ادم خاصو وارسته و با ایمانیه ومنم که هیچی هر ادم چشم پاکی رو میبینم عین عقده ای ها دلم میخواد ازش قدر دانی کنم و ببینم این چه موجود عجیب غریبی هست که تو این دوروزمونه زنو زنانگی براش پوچه و انگار فقط دلبسته زن نازنینو بچشه و اینقدر ادم کنارش راحته که میخواد ازذوق بزنه زیر گریه بنظرم این جاست که روانیت من بهاوج مکیرسه نیس که عادت کردم شوهرم دائم حرفای ناجور بزنهو نگاهش تو سروقیافه زنا باشه و تامیخوای یک پل بزین و دوستانه  باهاش همدردی کنیو ودر ضمن نصیحتفوری برمیگرده با م س ت ه ج ن ترین و توصیفی تریت کلمات جواب ادمو میده که اگه ادم شک داشته دیگه طرفو جلو چشمش میبینه

نه که هر کی ادعای عشقو معرفت میکنه اخر سر یک جوری میزنه به صحرای کربلاو وقتی میبینه نه بابا تواهلش نیستی و میخوای افلاطونی باشی میگه یک تیپا هری

بابا من چی بگم میری پیش روانشناس اخر سر میگه میشه من شمارو برسونم

حالا تودوساعت تو این فازی که من یک چاقالوی گنده بک درمان ناپذیرم و اله و بله  در لحظه ای اصلا احساس جذابیت نمیکنی این حرفو بزنن چقدر از خودت منزجر میشی

خلاصه  این همکا رمن که بنظرم علائم دیوانگی مشهود من و   نداشتن اعتقادات محکم را نادیده گرفته چون اگه ندیده باشه که دیگه اخر خنگی هست  به من پیشنهاد داده براش راجع به معجزات امام زمان بنویسم جل الخالق  ا زمن مناستر نبود اقا مارو میگی نزدیک بود بزنیم زیر گریه تو ان چهره پاک و معصومش نگاه کنمی و بگیم اقا عوضی اشتباهی گرفتی منو چه به امام زمان من نماز یومیمونمیخونم

اینقدر خود باختم که با وجودداشتن شوهر همش فکرو خیال یک دیگه تو ذهنم پلاسه

خدا به سر شاهده به استناد مثل معروف خدا خرو شناخت شاخش نداد خدا انا رو شناخت هیکل چاق تپلی   بهش داد وگرنه خدامیدونه من چجوری تیپ ميزدم

ولي خودمونيما با اين وجود خوندن كتابه به من فاز داد  گفتم به كجاي دنيا برميخوره اين همه كرديم گناهو دل بازي حالا يك  دفعه بريم تو اين عوالم اما بعيد ميدونم شيطنت من از تو متن نزنه بيرون اخه ميشناسم اون جنس خراب شيشه خرده ايم و  خلاصه خلاصه اي خدا يا اين دلو از ما بگير يا با يك بيل محكم بزن تو فرق سرش اروم بشينه سر جاش دهه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:25  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین همینطور بیهدف نشسته بود به لیوان چای نمی خوردهو تکه نان های پخش شده روی میز نگاه میکرد  که دوباره زنگ تلفن بلند شد گوشی رو برداشت و قبل ازاینکه بگه الو سرفهای کر تا بغضی که هنوز تو گلوش میسوخت رو با یک نفس عمیق اروم کنه که یک دفعه صدای مهرشادو شنید که چند بار تکرار کرد الو 

ـشین الو

ـ خدایا ترسیدم چرا جواب نمیدادین

ـ هیچی چیز نبود

ببخشین شما امروز دانشکده دارین یعنی کلاس دارین

 

شینـ اره چطور

 

ـ یعنی نمیخواین بیاین برای مراسم  شاهین گفته بیاین

شینـ خب یک کمی مکث کرد از اون مرد نفرت داشت از مردی که ناخواسته یا خواسته باعث مرگ ان زن نازنین شده بود و حالا مرده بود  میدانست که ان زن صیغه ای هم چند وقت بعد   از پدر فرزاد جدا شدهو با یک پسر جوان  ازدواج کرده بود میدانست که پدر فرزاد دیگر زن نگرفت و فرزاد را به تنهائی بزرگ کرد ولی این را هم میدانست که فرزاد شاگرداول کلاس دیگه هیچ وقت فرزاد سابق نشد  تو دبیرستان درسش افت کردو با هزار ضربو زور  تونست یک فوق دیپلم بگیره پدرشم که سرمایه ای نداشت و هنوز بیکار بو.د گاهی مگه تو یک اموزشگاه فنی تدریسی چیزی حالا کجا بره به فرزاد بخاطر فوت این مرد تسلیت بگه

ولی یک دفعه دلش واسه فرزاد گرفت پیش خودش گفت هرچی باشه پدرشه اینه که گفتباشه ادرس بدین من بیام خونه جدیدشونو بلد نیستم

مهرشاد مکثی کردو گفت اگه اجازه بدین من دارم میام بیرون قراره برم سراغ مقدمات پذیرائی  ودر ضمن شاهین گفته چندتا پشتی بیام ا زخونه بردارم البته اگه شما اجازه بدین اخه میدونین همه چی سرو وضع خونه مناسب نیست

شینحرصش گرفتاز فکرای شاهین

خوب اقا مهرشاد حالا خود شاهین کجاست

  هیچی با فرزادو یکی از بچه ها بیمارستانن برای کارای معمول دیگه اجازه میدین من بیام  

شین باشه تشریف بیارین

شین پیراهن بلند سیاهش تنش کرد با چادرو اشارپ طوری مشکیش داشت جوراباشو میپوشید که زنگ در خورد اشارپوانداخت سرش

مهرشاد با خجالت اومدتو

شرمنده اجازه هست

شین - بله بفرمائید من پشتی ها رو روهم چیدم تو پذیرائین***۸۸۸۸۸

صندوق عقبو پشت ماشین رو پشتی ها پر کردن  شین مجبور شد جلو بشینهرفتند سوپر سر کوچه ده بسته خرماو اردو بقیه چیزا رو خریدن شین تواین مدت فهمید که انگار هیچ زنی که بتونه حلوا بپزه یا خونه رو مرتب کنه نیست اینه که  خودشو برای یک روز سخت و پرکاراماده کرد

مهرشاد که رانندگی میکرد گه گاه زیر چشمی به شین نگاه میکرد

و لبخند محوی میومد رو لباش یک بارم شین غافلگیرش کردو یک اخم ملایم بهش کرد که از انجا که دلش طاقت نمیاورد با هیچ کس بد اخلاق باشد فوری پشیمان شدو لبخند ی ضمیمه ان کرد

تو دلش گفت برای چی باید برای فوت پدر فرزادناراحت باشه اونکه خیلی نمیشناختش چندماهی بوده به واسطه شاهین باهاش اشناشده 

شین تودلش گفت مهرانگیز خانم دارم میرم با همون دستوری که بهم یاد دادی واسه شوهرت حلوا بپزم

هیچ فکرشو میکردی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام شیاد اسم بدی روت گذاشتم اره ببخشید ولی چیکار کنم   یک کارائی کردی که خوب واقعا در شان تو نبود شایدم فکر کردی تنها استفاده ای که از من میتونی بکنی همینه  ولی نگران نباش  من فقط ناراحت این بودم که چرا یک جوونی مثل تو که من اینقدرم دوسش داشتم بر گرده به من بگه من الان هزار تومن تو جیبم ندارم اخه میدونی مرد باید غرور داشته باشه

بگذریم چی شده داری از دلم میری نه نرو درسته که تو یک ادم خیلی متوسط بودی از لحاظ مادی درسته که تو یک صدم ادمهائی که دوروبرمن روشنفکر نبودی درسته موبایلت یک تالیا بود که یک روزم شارژش تموم شد درسته که ..خیلی چیزا   ولی میدونی تو قلبمو زنده کردی  نمیخوام از یادم بری

وای دلم برای دروغات چقدر تنگ شده یاد بهروز وثوقی میافتادم

دلم برای صدات تنگ شده فکرشو بکن یکی مثل من که خوش صدا ترین ادما دوروبرشن

 میدونم دیگه نمیای یادته روز اخر بهت گفتم میخوای بری گفتی نه زرنگی نکنه خودت میخوای بری دار ی اینو میگی  اخ من خیلی احمق بودم نه میدونستی خودمم میدونستم احمقما ولی عاشق این حماقتم بودم 

گوش کن ح    شین همیشه دوست داره چرا و به چه علتشو نمیدونم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:25  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین همینطور که برای خودش چائی میریخت به فرزاد فکر کرد میشناختش قبلا تو کوچه اونا زندگی میکردند   یادش میومد که پسر لاغرو نحیفی بود همسن شاهین خیلی هم درس خون  مادرش یک زن چاقو خوشگل بود مهربون میخندید یک چیزی  تو قلب ادم گرم میشد   بر خلاف مادر خودش همیشه سرد همیشه سنگی همیشه ایراد گیر سرشم همش تو کتا بو یک جورائی انگار غریبه بود همیشه هم به شین قر میزد نمیدونست چرا با پدرش بشتر جور بود مادر همیشه از بینظمی شین بدش میومد سالهای مدرسه تنها میومد خونه مادرش نبود خدمتکار دلش واسه شین با اون چشمای درشتو بیگناه میسوخت یک بشقاب پر از برنجو خورشت میذاشت جلوش شاهین که ا زهمون بچگی شد همدم پدرش  با هم جور جور بودند و شین اینوسط تنها بود تنها باعروسکاش

گاهی مادر خونه نبود میرفتخونه مادر فرزاد خوشش میومداز چاق بودنش سفیدذو چشم سبز بود شبیه مادر بزرگ شین که حالا۷ سالی میشد مرده بود  مادر فرزاد دخترنداشت یعنی دومی رو که حامله شد فهمید شوهرش پنهانی یک زنی رو صیغه کرده افتاد به خونریزی بچه سقط شد همه چیز انگار جلو چشمشه گریه زاری و دیگه مادر فرزاد ان زن چاقالو قبلی خوشگل ومهربون نشد ولی بازم وقتی شین میرفت پیشش بغلش میکرد میگفت تودختر منی اونیکه رفت بنظرم دختر بود   میدونست شین حلواو اش رشته خیلی دوست داره هر وقت درست میکرد میفرستاددنبالش   ولی چیزی نگذشت که یک روز رفت

با شوهرش دعواش شده بود از خونه زده بود بیرون بی حواس بوده که یک پسرنوجوان بی تصدیق میزنه بهشو تمام حرفاش تو گوش شینه  تو مثل دخترمی

و

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:14  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین تا دیر وقت بیداره یکجورائی امروز تکون خورده احساساتش عجیب و متناقضه یک لحظه از دانی بدش میاد حسمیکنه ازش میترسه اما جنس این ترس همون  جاذبه غریبیه که نا شناخته ها دارند هنوز صحنهامروز جلو چشمشه اخه باور همیشگیش این بوده که عشاق  همیشه تو هاله ای از شرم و  عفاف به هم پیوند میخورند نه اینجوری راحت جلو ادمی که حداقل بریا یکیشون ناشناسه به هم نزدیک بشن اصلا منظور دانی چیه  اون دختر ازادیه باشه به من چه   منکه عشقو اینطوری نمیخوام  نه این طور رک صریح بی پروا  تازه اگه عشق باشه که نیست

بلند میشه چند قدم راه میره چرا فکر میکنم دانی خطر ناکه   چرا چی شد یک دفعه حس بدی پیدا کردم  شاید زیادی تک دختر چشم گوش بسته خونه بودم شایدم زمونه عوض شده و من خبر ندارم

بعد انگار با خودش طرفه با خودش زمزمه میکنی اما تو قبول نداری تو این روشارو نمیپسندی اینتازه یک چشمشه

باز یکی دیگه میگه زیادی سخت میگیر یب ابا دخترا همه همینطورن خوب دانی زیادی رو هست باید بپذیری   و کم کم این جنگ بین شین ملامتگرو شینی که به دانی علاقمنده  ادامه پیدا میکنه

و بالاخره شین به خواب میره در حالیکه خودشم نمیدونه کدومشون پیروز شدن

۸۸۸۸۸۸۸۸۸

ساعت سه نصفه شب از خواب می پره زنگ تلفن برمیداره شاهینه

ا شاهین واقعا لوسی تااین وقت شب کجائی تو اخه نمیگی من تنهام

ـ گوش کن شین برای پدر فرزاد اتفاق بدی افتاده بیچاره سکته کرده   تا الان بیمارستان بودیم

ـ شین ـاخی  خوب پس نمیای

ـ نه اینجا دکتر با بابا اشناس بالا سرشم

ـمن میترسم

ـ نترس بابا   بیدار بمون خوب

ـ چه پیشنهاداتی میدی تو 

دختر خوبی باش خدا حافظ

۸۸۸۸۸۸

زنگ تلفن

شین خواب الود

شاهین پدر فرزاد فوت شد

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین تا دیر وقت بیدار بودیکجورائی امروز تکان خورده واحساساتی عجیب و متناقض به او دست می دادیک لحظه از دانی بدش می امد حس میکرد ازاو میترسد اما جنس این ترس  از همان  جاذبه غریبی   بود که نا شناخته ها دارند هنوز صحنه ی امروز جلوی  چشمش زنده بود  اخه باور همیشگیش این بودکه عشاق  همیشه در هاله ای از شرم و  عفاف به هم پیوند میخورند نه این گونه راحت مقابل ادمی که حداقل برای یک کدام از انها ناشناس بود  به هم نزدیک شوند اصلا منظور دانی چه بود    شین با خودش گفت  دانی چی میخواد بگه که دختر ازادیه خوب به من چه منکه عشقو اینطوری نمیخوام  نه این طور رک صریح بی پروا  تازه اگه عشق باشه که نیست

 شین ا زجا بلند  شد و چند قدمی راه رفت  و به افکارش ادامه داد ...چرا فکر میکنم دانی خطر ناکه   چرا چی شد یک دفعه حس بدی پیدا کردم  شاید زیادی تک دختر چشم گوش بسته خونه بودم شایدم زمونه عوض شده و من خبر ندارم

بعد انگار با خودش طرف باشد زمزمه  کرد نه شین  تو قبول نداری تو این روشارو نمیپسندی این تازه یک چشمشه

 اما انگار کسی در  گوشش نجوا کردشین  زیادی سخت میگیر ی ب الان بیشتر دخترا همه همینطورن خوب دانی زیادی رو هست باید بپذیری......   این جنگ بین شین ملامتگرو شینی که به دانی علاقمندبود   ادامه داشت تا       بالاخره شین به خواب رفت در حالیکه خودش هم  نفهمید  کدا میک پیروز شدند

۸۸۸۸۸۸۸۸۸

شین ساعت سه نصفه شب با صدای  زنگ  تلفن از خواب پرید  وهراسان گوشی رابرداشت شاهین بود  با عصبانیت گفت

_ شاهین واقعا لوسی تااین وقت شب کجائی تو اخه نمیگی من تنهام

ـ گوش کن شین برای پدر فرزاد اتفاق بدی افتاده بیچاره سکته کرده   الان بیمارستانیم

ـ شین ـاخی  خوب پس نمیای

شاهین ـ نه اینجا دکتر با بابا اشناس بالا سرشم

شین ـمن میترسم

شاهین ـ نترس بابا   بیدار بمون خوب

شین ـ چه پیشنهاداتی میدی تو 

شاهین  -دختر خوبی باش خدا حافظ

۸۸۸۸۸۸

زنگ تلفن

شین خواب الود_ بله

شاهین _پدر فرزاد فوت شد

 شین همینطور که برای خودش چائی میریخت به فرزاد فکر کرد میشناختش قبلا در

 کوچه ی  انها زندگی میکردند   یادش  می امد که فر زاد  پسر لاغرو نحیفی بود همسن شاهین خیلی هم درس خوان  مادرش یک زن چاق و خوشگل بود مهربان وقتی  میخندید یک چیزی   در قلب ادم گرم میشد   بر خلاف مادر خودش که  همیشه سرد همیشه سنگی همیشه ایراد گیر بود   دائم سر گرم مطالعه ویک جورهائی انگار غریبه بود همیشه هم به شی نغر میزد. نمیدانست چرا با پدرش بشتر جور بود مادر همیشه از بینظمی شین بدش میامد سالهای مدرسه همیشه وقتی به خانه میامد  تنها بود ومادرش  به سر کار رفته بود خدمتکار پیر ننه گلبهار همیشه  دلش برای شین با ان چشمان درشتو بیگناه میسوخت ویک بشقاب پر از برنج و خورشت  مقابلش میگذاشت شاهین که ا زهمان بچگی شد همدم پدرش  با هم جور جور بودند و شین این وسط تنها بود تنها باعروسک هایش

 شین گاهی وقتها در زمان تنهایش به خانه مادر فرزاد میرفت  از  او خوشش می امداز چاقی  دلپذیرش   صورت سفید و چشمان سبزش  که شباهت زیادی به مادر بزرگ عزیزشین داشت  مادر فرزاد دخترنداشت یعنی دومی را که حامله شد  وفهمید شوهرش پنهانی زنی را صیغه کرده.... افتاد به خونریزی.... بچه سقط شد. همه چیز انگار  به تازگی اتفاق افتاده باشد   برای شین واضح بود گریه و زاری و داد و شیون و دعوا  و بعد از ان مادر فرزاد هرگز  ان زن چاقالوی خوشگل ومهربان قبلی نشد  ولی بازهم وقتی شین پیشش میرفت  بغلش میکردو میگفت تودختر منی اونیکه رفت بنظرم دختر بود .  میدانست شین حلواو اش رشته خیلی دوست داردهر وقت درست میکرد میفرستاددنبالش   ولی چیزی نگذشت که یک روز رفت  انهم برای همیشه.

 گویا با شوهرش دعوای سختی کرده و حسابی کتک خورده بود   و پریشان از خانه زده بود بیرون. بی حواس و گیج و سر گردان نمیدانسته ان وقت شب به نزد چه کسی برود  که یک پسرنوجوان بی تصدیق  با ماشین به او میزند         همیشه حرفهایش باان ته لحجه ی کرمانشاهی در گوش شین میپیچید

تو مثل دخترمی******

شین همینطور بی هدف نشسته بود و  به لیوان چای نیم  خورده و تکه نان های پخش شده ی  روی میز نگاه میکرد  که دوباره زنگ تلفن بلند شد گوشی را برداشت و قبل ازاینکه دبگوید الو سرفه ای کرد  تا بغضی که هنوز درگلویش میسوخت رابا یک نفس عمیق ارام کنه که یک دفعه صدای مهرشادرا شنید که چند بار تکرار کرد الو 

ـشین- الو

ـ خدایا ترسیدم چرا جواب نمیدادین

شین ـ هیچی چیز نبود

-مهرشاد ببخشین شما امروز دانشکده دارین یعنی کلاس دارین

 

شین ـ اره چطور

 

مهرشادـ یعنی نمیخواین بیاین برای مراسم  شاهین گفته بیاین

شین ـ خب....... یک کمی مکث کرد... از ان مرد نفرت داشت از مردی که ناخواسته یا خواسته باعث مرگ ان زن نازنین شده بود و حالا مرده بود  میدانست که ان زن صیغه ای هم چند وقت بعد   از پدر فرزاد جدا شده و با یک پسر جوان  ازدواج کرده بود میدانست که پدر فرزاد دیگر زن نگرفت و فرزاد را به تنهائی بزرگ کرد ولی این را هم میدانست که فرزاد شاگرداول کلاس دیگر هیچ وقت فرزاد سابق نشد  دردبیرستان درسش افت کردو با هزار ضرب و زور  توانست یک فوق دیپلم بگیرد پدرش هم که سرمایه ای نداشت و او هنوز بیکار بو.د. مگر گاهی که در یک اموزشگاه فنی فرصت  تدریسی به دست میاورد  حالا چرا بایدبرود به فرزاد بخاطر فوت این مرد تسلیت بگوید

ولی یک دفعه دلش برای فرزاد گرفت پیش خودش گفت هرچی باشه پدرشه این بود که گفت باشه ادرس بدین من بیام خونه جدیدشونو بلد نیستم

مهرشاد مکثی کردو گفت اگه اجازه بدین من دارم میام بیرون قراره برم سراغ مقدمات پذیرائی  ودر ضمن شاهین گفته چندتا پشتی بیام ا زخونه بردارم البته اگه شما اجازه بدین اخه میدونین همه چی سرو وضع خونه مناسب نیست

شین حرصش گرفت از فکرهای شاهین با این وجود گفت

باشه  ولی خوب اقا مهرشاد حالا خود شاهین کجاست

مهرشاد-  هیچی با فرزادو یکی از بچه ها بیمارستانن برای کارای معمول دیگه اجازه میدین من بیام  

شین- باشه تشریف بیارین

**********

شین پیراهن بلند سیاهش را  تنش کرد با چادرو اشارپ طوری مشکیش... داشتجوراب هایش را می پوشید که  زنگ در به صدا  در امد اشارپ راانداخت سرش و به دم در هال کوچک خانه که قفل کرده بود رفت

مهرشاد با خجالت بداخل امد  

مهرشاد_شرمنده اجازه هست

شین - بله بفرمائید من پشتی ها رو روهم چیدم تو پذیرائین***۸۸۸۸۸

صندوق عقب و پشت ماشین را پشتی ها پر کردندو  شین مجبور شد جلو بشیند  رفتند به سوپر سر کوچه ده بسته خرماو اردو بقیه چیزها را خریدند شین در این مدت فهمید که انگار هیچ زنی که بتواند حلوا بپزدیا خانه را  مرتب کند  نیست و انگار  اوست  که باید   خودش را  برای یک روز سخت و پرکاراماده  کند

مهرشاد که رانندگی میکرد گه گاه زیر چشمی به شین نگاه میکرد

و لبخند محوی  میامد  بر لبهایش یک بارهم شین غافلگیرش کردو اخم ملایمی را چاشنی نگاهش کرد  ولی از انجا که دلش طاقت نمیاورد با هیچ کس بد اخلاق باشد فوری پشیمان شدو لبخند ی ضمیمه ان کرد

در دلش گفت برای چه بایدمهرشاد برای فوت پدر فرزادناراحت باشد اوکه خیلی نمیشناختش چندماهی بوده به واسطه شاهین بافرزاد اشناشده   من نباید انتظار داشته باشم خشک و رسمی فقط به فکر تدارک مراسم باشد

شین      دوباره به گذشته ها فکر کرد  و  قیافه مادر فرزاد جلو چشمش امد در دلش گفت  مهرانگیز خانم دارم میرم با همون دستوری که بهم یاد دادی واسه شوهرت حلوا بپزم هیچ فکرشو میکردی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 4:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

بله خلاصه داشتم میگفتم  نمیدونم چرا ولی یک کمی زیادی طاقت تعریف و تمجید حتی صمیمی ترین دوستمون و نداریم

حالا که بحث دوستی شد باید بگم که با وجودیکه دوستیهای زنانه عمیقو پر احساسه و تقریبا بیشتر وقت خانمها در اوقاتفراغت به دردو دل با دوستانش میگذرد بلکهاگر از کا رخانه بچه داری وش ه رداری زیاد بیاورد یا  مسئولیتهای اجتماعی   البته  نه اینکه دوستان خوبی برای زنان مثل خود نباشیم  اما مانند مردان نمیتوانیم در مواقع مشکلات از هم حمایت کنیم و همیشه یک ترس یا هراس یا محدودیت دست مارا بسته میگذرد

شماره بعدی ظلمیست که از سوی خود ما زنها به هم روا میشود دقت کنید یک مادر شوهر بد جنس و اذیتکار در سالهای  گذشته همان عروس مظلوم وستم کش بوده است  و حتی در یک زمان یک مادر شوهر که شایددران واحد مادر زن هم باشد با وجود لمس مشکلات دخترش به عروسش چندان لطفی نشان نمیدهد

یک زن خیانت دیده به سادگی ودر صورت نداشتن یک موقعیت مناسبو استفاده از مشاور خود مبدل به زنی اغواگر میشود

 یک زن مطلقه که زندگی سراسر مشکل داشته بعد از طلاق به دلیل  نداشتن حامی خود برهم زننده زندگی دیگر میشود البته تمام اینها مثالهای   گسترده و فرا گیر نیست ولی وجود دارد

نکته بعدی با وجودیکه همه خانمها با تمسخر اظهار میدارند که مردها بنده شهوات خویشندو غیره وذالک  ولی زنها در باطن بسیار طنازندو طالبند با زیبا ترین روش هاو   با عشق ومحبت نوازش شوندو مهر بورزند

    و در اخر همه ما زنها بنده عشقیم  همه ما محتاج همان یک شاخه گل همان جمله سحر انگیز عزیم دوستت دارم و یک تعریف خشک خالی هستیم بابا اقایون مارو همتحویل بگیرین بخدا مانمیخواهیم با ادای قلدرا رو دراوردن و راه انداختن تظاهرات و تشکیل ان جی او  و دستهو حزب شما هارا از روی زمین محو کنیم ما فقط به مهرشما احتیاج داریم میدونم سخته و با خصوصیات شما جور درنمیاد ولی دریغ نکنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

قبل از اینکه شروع به شرح خصوصیات زنانه کنم باید توضیح بدم که این خصویات متعلق به زنان نسل دومیست  یعنی تقریبا اهائی که الان در رده ۲۸ تا ۳۸ قرار دارند  از خصویات این دختر خانمهای وروجک و بلا   نسل سومی خیلی خبر ندارم

دوره ما تقریبا هنوز بازار عشقهای افلاطونی و رمانتیک داغ بود اون موقع  دخترا در اندوه هجران عشقشون اه میکشیدند   کمتر بابا بود که به این وسعتو ازادی ارایش کنندو معاشرت با پسر ها هم که دیگر هیچ خیلی محدود ودر   غالب دوستیهای دانشگاهی در سطح بالاو کوچه پس کوچه ای    و عاشقیت های فامیلیو دختر خاله پسرخاله ای  ..... در سطح معمولی تا پائین بود

نمیگم اصلا چون دروغه ول یخوب دخترانو زنان نسل ما کمتر حدا اقل در ابراز و توجه به نیازهای جسمی خود بی پروا بودند قبلا هم گفتم و باز میگم بردن یک دختر به یک مکان خلوت و گذراندن ساعتی با او جزو ارزوهای پسران بود که انهم اغلب در زمانی که دوستی بسیارمستحکم شده بود وزمز مه های ازدواج به میان امده بود میسر میگشت که از این رهگذر چیز زیادی هم به عشاق تشنه لب نمی ماسید خبری از موبایل نبود و یک پسر بایددم تلفن عمومی دست به دامن هر دختر رهگذری میشد تا شماره تلفن محبوبش را برایش بگیرد 

  مانتو های بلند و مشکی مقنعه چانه دار  کافی بود کمی ارایش داشته باشی در محیط دانشگاه که سخت برایت گران تمام شود

هنوز دوران خواستگاری های سنتی و مصحلت اندیشانه سر نیامده بود  و البته نسل سومی ها دلگیر نشوند کسی همچین خیلی دیمی دانشجو نمیشد و دانشجو ها هم علاوه بر کتب درسی گاهی نا پرهیزی کرده کتابی میخواندند  حالا بعید میدانم با وجود درسو قرار در کافی شابو شرکت در میهمانی و پرسه در مراکز خریدو چت و اس ام اس بازی و ارایش های مفصل مناسب شب نشینی کردن برای کسی وقت مطالعه بماند  

بگذریم قصد تحلیل نیست که من اینکاره نیستم

شماره یک  ـ اغلب خانمها تمایل دارند که ضمن انکه ا زهوشو فراست و متبحر بودن انها در امور علمیو فرهنگیو کدبانو گری تعریف میشود زیبائی انها هم مورد تایید قرار بگیرد در واقع هیچ زنی دوست ندارد که به او بگویند تو دنیای علمو هوشی ولی قیافه ات چندان مناسب نیست

شماره دو با وجودیکه این روزها بحث بیوفائی اقایان بسیار دااااغ است خانمها هم طبق دسته بندی زیر چندان بدشان نمی اید دمی به خمره بزنند

دسته اول  زنانی که در زندگی زناشوئی خود خوشبخت یا در شکل ایده ال  کم مشکل هستند و حدااقل ماهی یکبار موردتوجه همسرانشان قرار میگیرند همسرانشان به انها خیانت نمیکنند یا اگر هم شیطنت میکنند نامحسوس است این خانمها محترم با وجود  داشتم ارامش در زندگی اگر زنی تحصیلکرده یا حتی  خانه دار هم باشند بطور خود اگاه یا ناخوداگاه بدشان نمیاید   مورد تحسین مردان دیگر قرار بگیرند  حالا یا مهارت کاری یا خصوصیات فیزیکیشان مورد تایید قرار بگیرد رد نکنید وگرنه دلیل وجود این همه زن متاهل  با اریش مناسب تا جلف در محافل و مجامع چیست یک میل درونی که در حد کنترل شده اش بد نیست

دسته دوم زنانیکه متوسط تا حاد دارند در معرض کمبود محبتند و بسته به درجه هوش زیبائی و موقعیت اجتماعی نمیگویم خیانت بلکه دست به پیدا کردن جایگیزین در زندگی خود میزنند 

واغلب این ارتباطات در سطح دوستیهای نسبتا سالم باقی میماند

دسته سوم ادمهای روان رنجور اسیر و خود گم کرده که حسابشان با کرام الکاتبین است و خدا میداند در این فراموش شدگی عدم حمایت اجتماعی و خانوادگی   کارشان به کدام نا کجااباد میکشد و کدام تبر به دست   بظاهر مهربان در سایه درخت در حال خزان روحشان می اسایدو ریشه کن میکند ریشه وجودشان را بگذریم که این دسته بندی عمومیت ندارد و هر کسی در هر شرایطی دست به هر کاری نمیزند

شماره سه خانمها حتی روشنفکر ترینشان به تجمل رفاه داشتن اثاثیه زیباو مدرن و  جواهرات علاقمندند که این هم محدوده گسنرده ای از منفی بینهایت تا مثبت بینهایت دارد

خانمها کمی کمی خیلی کوچولو اهل غبطه خوردند هستند ببیند ملاحظه کردم نگفتم حسادت

مثلا ته دلشان همچین خیلی خوش خوشانشان نمیشود از دوست صمیمی شان هم خیلی تعریفو تمجید شود بخصوص در زمینه های مشترک

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیروز روز رادیو بود اینقدر درگیر بودم که نتونستم چیزی بنویسم میدونم که خیلیاتون رادیو رو فراموش کردین   شاید فقط گاهی اونم وقتی مجبورین یک مسیری رو با تاکسی برین به رادیو گوش بدین

اما رادیو  رادیو اول از همه برای من قصه های شب با ان ارم دلنشینش

رادیو یعنی بهزاد فراهانی با اون دخترای نابش گلی و شقایق  رادیو یعنی توران مهرزاد یعنی مقبلی یعنی ثریا قاسمی رادیو استودیو   جمعه ها با شما رادیو   برنامه بچه های انقلاب رادیو برنامه شب بخیر کوچولو با صدای ناب نشیبا

رادیو تکس رادیو اطاق رژی رادیو چراغ قرمز روشن یعنی شروع  رادیو رادیو میکروفن رادیو عشق رادیو بی پولی رادیو صداهای زیبا با چهره های معمولی

رادیو شوق رادیو تمرین رادیو 

رادیو  ادمهائی که پای این میکروفن ها پیر میشن ولی صداشون  جوان میمونه رادیو سکوی پرتاپ خیلیها  به تلویزیون به تاتر به سینما رادیو همه جورش از اون مبله های قدیمی که ازش داستانهای جانی دالر پخش میشدو سیما بینا تو برنامه کودک میخوندو خانم عاطفی   رادیو دلکش رادیو نوذری رادیو   خیلی ها.....رادیو جام جم راديو ساختمان شيشه اي راديو ارشيو راديو    .... شروع اينده اي كه ميتونست روشن باشه 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

چه چیز واقعا چه چیز رقت بار تر از این است  که سرمایه ی ذهن و اندیشه ام  مدام در هجوم ومحاصره یکسری افکار بی ارزشو پوچ باشه  ای خدا ی مهربون قطعا منو به این دنیا دعوت نکردی که صف معشوقه های طاق و جفت شکنجو مرتب کنم  . قطعا من اون روز صبح تو بیمارستان عیوض زاده  با اون همه ناز به دنیا نیومدم که که برده و اسیر باشم من بدنیا اومدم که مادر گل سرخ باشم گلی که تو یک فضای مسموم با تلاش و هوش سرشارش داره مسیر خودشو میره اما کاملا تنها. امروز معلمش تو جلسه میگفت  اگه یک روز نبینمش قد یک دنیادلم براش تنگ میشه این بچه این قدر صمیمیه دلم میخواد گاهی باهاش دردودل کنم و من مبهوت حرف معلم ابلهانه لبخند بزنم

من بدنیا اومدم  که یک همسر وفادارو مهربان باشم مگه نه

با یک خونه تمیز و عطر خوش مهر تو خونه

ای بابا  منم دلم میخواد دلم برای یکی تنگ بشه نه اینکه تا کلید تو در بچرخه از جا بپرم

( البته در مورد دلتنگی زیاد کمبود ندارم  دلم گاهی واسه شیاد تنگ میشه  گاهی هم برای یکی)

اما نکته اینجاست که دلم برای کسی تنگ بشه که یک کوچولو از قلبش ما ل من باشه نه اینکه فقط اسمش تو شناسنامه

من بدنیا اومدم درس بخونم اخ خدا مگه چقدر گذشته ا زروزای دانشجوئیم روز دفاع از تزم

کی فکر میکر من به همین لیسانس قانع بشم ودر جا بزنم

قرار بود چه کارا بکنم که نکردم

ایرانگردی یک فعالیت خیر خواهانه

پیدا کردن یک شغل حسابی و رو پا خود ایستادن

قرار بود   ..قرار بود بنویسم  قرار بود کلاس اوازمو تموم کنم قرار بود   قراربود  و خیلی قرار بودای دیگه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

انا کمی اروم شد و مثل همیشه یک قرص بیخیالش انداخت بالا 

یک اهنگ نسبتا شاد عربی گذاشته  و داره اطاق گل سرخو مرتب میکنه صدای ناهنجار اس ام اس

میره سراغ موبایل خودش ا خاموشه موبایل شکنج و محتوای اس ام اس مستهجن و غیر قابل تحمل

موبایل تو دستش میگیره کمی صبر میکنه و یک دفعه شماررو میگیره

خانم ملک الو کشدار  .....

انا - خانم ملک

ـ ملک ـ طلبکارانه بفرمائید

انا ـ اخه من چی بهت بگم خانم محترم اخه تو خجالت نمیکشی از روز پنجشنبه این موبایلو بستی به زنگ اینم از اس ام اس   اخه شرم وحیام خوب چیزیه    دختره ..... ..... ....  کی میخوای ادم بشی تو

*******

 سایه وحشتناک شکنج از پس شیشه های رنگی در پیداس  داره با مشت میکوبه به درانا درو باز میکنه و جا خالی میده

-عوضی تو غلط میکنی میری موبایل منو چک میکنی

انا - من عوضیم یا اون که ظهر جمعه اس ام اس میزنه نمیدونه تو این ساعت پیش زنو بچتی  طاقت نمیاره

خدمت اون ....... هم میرسم ولی اول باید حال تو فضولو جا بیارم

 

 و ریموت تلویزیون اماده پرواز میشه  انا که به این تعقیبو گریزها عادت کرده فوری از راه اشپزخانه میدوه به راهرو   چون میدونه دیر بجنبه ممکنه ناقص بشه   تو راه پله میبینه لباس مناسبی نداره میره طبقه اول فقط یک روسری  پیدا میکنه و یک مانتو مال مادر شوهرش که اندازش نیست میخواد بره خونه پدرش حوصله میانجی گر ی های رقت بار مادر شوهرشو که همیشه حقو به شکنج میده نداره

نه نمیشه کاری کرد صدای پای شکنج از رو پله ها میاد  انا  یک لحظه فکر میکنه

بعد می پره طبق پائین و تو حموم و جا رختخوابی قایم میشه   و در از تو قفل میکنه

همه چیز در عین حقارت بار بودن بنظرش خنده دار میاد   پیش خودش فکر میکنه باید یک چمدون 

 کوجو لو با پولو یک چادر یک جا قایم کنم موقع بحرانی بزنم بیرون

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

سه صحنه

اپیزود اول

انا و شکنج تو یک فرش فروشی

انا با دقت داره به نقش قالیچه های گل ابریشمی  که شاگرد فرش فروش با مهارت ورق میزنه نگاه میکنه     شکنجم ا زاون طرف

انا با خودش میگه باید حواسم باشه یک دفعه مقهور سلیقه ی داهاتی شکنج نشم

  چند دقیقه بعد فرشها رو کف فرش فرشی کنا رهم پهن شده

شکنج به انا - چند تا برداریم

انا ( در حقیقت به یک جفت بیشتر نیاز نداره ولی بجهنم بذار بیشتر برداره تنوع میشه برام)

انا- اینو اونو اون دوتا و این کوچیکه

******* بسته های کوچیک فرشهای لطیفو خوشگل پشت ماشین

انا با خودش این شکنج هر عیبی داشته باشه زیاد خسیس نیست . 

 انای ملامتگرـ ای بابا اینکه دل نداره برای من یک خرج کلی کنه یک ماشین عالی بخره یا یک چیزی به اسمم کنه خودتم میدونی که واسه پزو ظاهر سازیه

 انای تسلیم ـ چه میشه کرد باید ساخت  

افکت (زنگ موبایل)  

 انا ـ چرا برنمیداری  ( حتما اون دختره ........شدس) شکنج مقاومت میکنه زنگ موبایل قطع شد

چند ثانیه بعد

افکت ( زنگ موبایل)

انا به موبایل با نگرانی نگاه میکنه انگار که یک نارجنکه که ضامنش رو کشیدن  ومنتظزه با انفجارش خوشی ساختگی و لحظه ای اونا رو نابود کنه

شکنچ گوشی برمیداره

صدای بلندو واضح یک زن  

ـ بله خواهش میکنم جناب امیر  بله من با شما تماس میگیرم

یک چیزی اهسته از تو قلب انا میفته پائین

**********

انا اروم از کنار کامپیوتر که مشرف به حیاط بزرگ خونس داره شکنجو می پاد که پای بساط باربیکیو    با برادرش وخانوادش خوش وخندونن انا میدونه یک غریبس که تو این خونه بزرگ و وحشتناک گی رافتاده

موبایل شکنجو روشن میکنه و شمار هارو کنترل در نیم ساعت شکنج به دوتا منشی صبح و عصرش زنگ زده   به زمان نگاه میکنه ساعت هشت و نیم و نه شب  پنج شنبه که رفت بیرون

انا سعی میکنه اروم باشه

ای بابا ول کن همینه دیگه یک نگاه میکنه به قالیچه ها که از انتهای سالن پیدان دیگه بنظرش خوشگل نمیان   اهنگ مرجانو میذاره

اون که میخواستی تو غبارا گم شد  مرغی شدو بین حصارا گم شد .........

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:58  توسط اندیشه فرزانه  |