تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

یک اشپز خانه تاریک  شمعی  روشن بر یک میز چوبی کهنه و عطر ناب و خوش قهوه  چند بیسکوئیت در یک ظرف سفالی   و دانی که خندان فنجانهای قهوه را میاورد برای شین و  راژان  اسمیکه دانی مرد را صدا میزد    راژان هنوز دست از بررسی شین بر نداشته     عمیق وتیز یک دختر بچه گنده را نگاه میکند که حسابی مرعوب شده و حالا  کم کم دارد خودش را تطبیق میدهد  دانی تنگ کنار دست  راژان نشسته شین بوی تندو تب الود هوس را    چه نزدیک و   چه ملموس انگار به تن خودش مالیده شده  حس میکند  

 احساسی متناقض در وجودش می پیچد و موجی به دیواره تنش میکوبد قلبش سودای فرار و تنه اش میخکوب ان صندلی کهنه چوبی   این یک جهره دیگر دانیست که گویا با نقشهای از پیش تعیین شده   برای شین پدیدار میکند      شاید برای ریختن پرده های شرم

جای جای خانه نشانی   از حضور دائمی  دانی دارد یک روسری سبز عشایری این گوشه یک جزوه   کنار کابینت  و  یک عطر اشنا و تمام شده توی ویترین  شیشهای جای لیوانها   شین  مطمئن است 

*****************

 هوا تاریک  شین تو فکر    

دانی  ـ   چیه   چی فکر میکنی  و یک خنده تمسخر امیز     ... یکه خوردی  یعنی   اینقدر بچهای  یعنی شین توواقعا نفهمیدی ما بزرگ شدیم اینقدر که بتونم هر کاری دوست داریم بکنیم

شین که قطعا نمیخواهد  امل   جلوه کند  با ژستی ساختگیو بی اعتنا که زیاد خوب ازاب درنیا مد نه ان اندازه که دانی را فریب دهد ـ  این زندگی شخصیته دانی   فکر نکنم به من ربطی داشته باشه

ـ دانی ـ اما حالا ربط پیدا میکنه نه چون  من اونو به تو نشون دادم

 

شین طفره میره  ـ من چیزی ندیدم   دوستی دخترو پسر چیز تازه ای نیست

دانیـ   اااا خوب زرنگ شدی     ... یک دفعه برمیگرده با خشونت شانه شین را تکان میدهد

شین احمق نشو دست از این خاطر خواهی احمقانه بردار   ادمی که حتی تورو نمیبینه   چرا یکی از کسانیکه تورو با همین حالت دلپذیرت دوست دارن انتخاب نمیکنی  چرا منتظری یکی به پات بیفته یا حتما ازت خواستگار ی کنه چرا دلو به دریا نمیزنی  ها    مثلا یکی مثل مهر شاد    یا امیر    زندگی اینقدر چرخش پنچر نیست منتظر تو بمونه   برو جلو عشقو بگیر بپذیر   با ادمائی رو به رو شو که کنارتن با تو ان  دوستات رفتو امدای خانوادگی  نه ادمیکه قراره یک روز ببینیش من تورو میبینم هیچ کدوم از پسرای دانشگاهو نمیبینی چرا حتما باید تاج افتخار یک ادم تیتر دارو بذاری سرت  شین به این راه ادامه نده من اینده خوبی برات نمیبینم  حتما با این خانواده و موقعیت یک ادم کله گنده میاد سراغت  ولی .......... بعید میدونم ...این راه روشن نیست  تو خوشبخت نمیشی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 22:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

یک اشپز خانه تاریک  شمعی  روشن بر یک میز چوبی کهنه و عطر ناب و خوش قهوه  چند بیسکوئیت در یک ظرف سفالی   و دانی که خندان فنجانهای قهوه را برای شین و  راژان  اسمیکه دانی مرد را صدا میزد..  میاورد   راژان هنوز دست از بررسی شین بر نداشته بود و     عمیق وتیز یک دختر بچه گنده را نگاه میکردکه حسابی مرعوب شده و حالا  کم کم داشت خودش را تطبیق میداد دانی تنگ کنار دست  راژان نشسته بود و شین بوی تندو تب الود هوس را    چه نزدیک و   چه ملموس... انگار به تن خودش مالیده شده  حس میکرد 

 احساسی متناقض در وجودش می پیچید وچون موجی به دیواره تنش میکوبید ...قلبش سودای فرارداشت و جسمش میخکوب ان صندلی کهنه چوبی  شده بود  این یک جهره دیگر دانی بودکه بنظر میرسیدبا نقشه ای از پیش تعیین شده   برای شین پدیدار میکند      شاید برای ریختن پرده های شرم او.

جای جای خانه نشانی   از حضور دائمی  دانی داشت یک روسری سبز عشایری این گوشه یک جزوه   کنار کابینت  و  یک عطر اشنا و تمام شده توی ویترین  شیشه ای در  ویترینشیشه ای اشپزخانه ..   شین  مطمئن بود

*****************

 هوا تاریک شده بود و  شین سخت  توی  فکر بود     

دانی  ـ   چیه   چی فکر میکنی  و یک خنده تمسخر امیز سر داد      ... یکه خوردی  یعنی   اینقدر بچه ای  یعنی شین توواقعا نفهمیدی ما بزرگ شدیم اینقدر که بتونم هر کاری دوست داریم بکنیم

شین که قطعا نمیخواست   امل   جلوه کند  با ژستی ساختگی و بی اعتنا که زیاد خوب ازاب درنیا مد نه به  ان اندازه که دانی را فریب دهد گفت ـ  این زندگی شخصیته دانی   فکر نکنم به من ربطی داشته باشه

ـ دانی ـ اما حالا ربط پیدا میکنه نه چون  من اونو به تو نشون دادم

 

شین طفره میره  ـ من چیزی ندیدم   دوستی دخترو پسر چیز تازه ای نیست

دانی ـ   اااا خوب زرنگ شدی     ... یک دفعه برگشت  وبا خشونت شانه شین را تکان دادوگفت شین خودت رو به نفهمی نزن دست از این خاطر خواهی احمقانه بردار   ادمی که حتی تورو نمیبینه   چرا یکی از کسائیکه  تورو با همین حالت دلپذیرت دوست دارن انتخاب نمیکنی  چرا منتظری یکی به پات بیفته یا حتما ازت خواستگار ی کنه چرا دلو به دریا نمیزنی  ها    مثلا یکی مثل مهر شاد    یا امیر    زندگی اینقدر چرخش پنچر نیست منتظر تو بمونه   برو جلو عشقو بگیر بپذیر   با ادمائی رو به رو شو که کنارتن با تو ان  دوستات رفت و امدای خانوادگیت  نه ادمیکه قراره یک روز ببینیش من تورو میبینم هیچ کدوم از پسرای دانشگاهو نمیبینی چرا حتما باید تاج افتخار یک ادم تیتر دارو بذاری سرت  شین به این راه ادامه نده من اینده خوبی برات نمیبینم  حتما با این خانواده و موقعیت یک ادم کله گنده میاد سراغت  ولی .......... بعید میدونم به هدفت برسی ...این راه روشن نیست  تو خوشبخت نمیشی  

 

 

شین  از دانی خداحافظی کرد و دم در منزل پیا ده شد کسی خانه نبود و  شین این فرصت را داشت تا ساعتی با خودش تنها باشد همان طور با مانتو مقنعه نشسته بود روی مبل توی هال و به تلویزیون چشم دوخته بود  اهنگ زیبائی از تلویزیون پخش میشد و تیتراژ اغازین یک سریال شروع شده بود زنی با چادر در کنار دریا ایستاده بود و باد در چادرش میپیچید  شین با بی توجهی نگاه کرد هنوز صحنه اصلی حاکم بر ذهنش دانی و دوست پسرش بود خدایا عجب مرد زیبائی اما چه خشونت عجیب و سبعانه ای در پس ان صورت مرموز وبظاهر ساکت به چشم میخورد ولی بعد فوری به خاطرش امد خود دانی را با ان خصوصیات وحشی و رهاو لجام گسیخته اش.

 نمیدانست یک چیزی  این بین درست در نمیامد انها نزدیک هم بودند ولی هر چه بود این رابطه ی به ظاهر نزدیک و بی پروا  چیزی کم داشت مثل یک تابلو نیمه تمام یا یک تصویر که اشتباهی ظریف در ان رخ داده باشد و از شما بخواهند معمای ان را حل کنید حواسش جمع سریال شد اخ با صدای بلند گفت..... بازیگر سریال پارسا پیروز فر بود پسر بسیار خوش قیافه ای که بعد از فیلم ضیافت کیمیائی چهره شده بود یادش امد با چه بد بختی وتو صف وایسادنی انهم در روز برفی بارانی موفق شده بود به دیدار فیلم برود و چه فضائی بر فیلم حاکم بود گرچه مانند  همه فیلمهای اخیر کیمیائی دو. پاره ولی جذاب بوذ بخصوص با ان اهنگ

اسمان چشم من ایینه کیست........

سریال تمام شد چه هنر پیشه های جذابی چه سریال جسورانه ای چقدر محیط دانشگاه هنر دانشگاه تهران را که وابستگان نزدیک شین در ان تاتر  معماری و نقاشی خوانده بودندو همیشه حرف و سخن ان موقع ها بر زبانشان بود.. خوب تصویر میکرد .  بخصوص  ان پسر با ان ریش مشکی و صورت نازنین و محجوب  به مهرشاد شباهت داشت  پسر دردانه مادری با بازی ثریا قاسمی  که با چه مهری صدا می زد محمدم.

و ان دختر  مطیع عاقل پدر باان چشمان سبز... حکایت یک عشق پنهان بین دو ادم مغرور و سپردن خواستگاری به عاشق  اصلی توسط یک ادم حاشیه ای....    یک دفعه جرقه ای در ذهن شین زد بله  پیدا کرده بود عشق..... عشق ان رمز گم شده ی ارتباط بین دانی و راژان بود یک خوی یک غریزه چیزی شبیه به ان این دورا به هم پیوند داده بود ولی مسلما هر چه بود عشق نبود   به یاد تیتراژ سریال افتاد اهنگ در ذهنش تکرار و عنوان سریال دوباره به ذهنش امد  در پناه تو

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

 یکی از ارزوهام اینه که برم تو سرویس خبری حوادث کار کنم ای ای برم بااین زندانیها قاتلها دخترا ی فراریو زنان ویژه زنای جیگر شوهرکش خلاصه هر کی یک دردو مرضو بدبختی داره بشینم گل بگم گل بشنوم بعدشم بیام با کمک دوستم یک تحلیل روانشناسی بذارم روش  اما مگهمیشه اصولا اینکار رو همیشه میدن به مردا   در صورتیکه زنا طبع خاصی برای خبر نگار ی دارند  الخصوص زنای زجر دیده و رنج کشیده مثل من  کهالبته تنها دلیل بی اهمیت و ناچیزیست

تنها چیزی که میتونه ادمو موفق کنه عشق به ادماست به اندیشه ها وافکارشون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین ـ راستی دانی تو از کجا خبر داشتی دکت رماجدی از مسافرت برنگشته

دانیـ الکی گفتم اصلا خبر نداشتم

شینـ دانی یعنی به من دروغ گفتی

دانیـ اره

ش- برای چی

دـ خب دلم  می خواست باهم بریم پیاد ه روی

شین اهسته و وتو فکر لازم نبود دروغ بگی ولی خودت میدونی این درس پیش نیازه اصلا دلم نمیخواد بخاطر غیبت حذف بشم تازه برای چی فکر میکنی اگه راستشو میگفتی من نمیومدم

اصلا خب عصر میرفتیم

ـدانی ـ دیوونه عصر اونم پارک ملت میدونی چقدر شلوغه تازهشم دلم خواست اا  حالا اخم نکن

 دکترماجدی رفیق گارد بابامه جرات نمیکنه بهت چیزی بگه

شین امیدوارم اینو راست بگی

ـ دانی ـ ای بابا همین الان بریم خونه عکساشو بهت نشون بدم

ـ شین بسه دیگه باور کردم

خب امروز دیگه چکاره ای

شین نمیدونم کار یندارم همنی یک کلاس صبح و داشتم

پس محکم بشین میخوام برمت یک جای دنج با یک ادم خیلی جالب اشنات کنم

شین کیه

میشناسیش حتما    تو که بقول خودت اهل هنری    ولی بهت نمیگم تا دلت بسوزه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:7  توسط اندیشه فرزانه  | 

 از مضرات گیر افتادان در دام یک ازدواج بد

 خوب من باید اینجا اعتراف کنم که من خیلی زود متوجه شدم این شکنج بقول قدیمیها وصله تن من نیست  و وحشتزده و نگران این موضوع رو به خانوادم اطلاع دادم که این طرف حرفای مزخرفی میزنه خیلی بی ادبه بی نزاکته خلاصه یک جورائیه

خوب طبعا چون  مدت کوتاهی از ازدواج ما میگذشت و منم یک دانه دختر فامیل بودم و صدالبته ناز پرورده همه گله شکایتامو گذاشتن به پای لوس بودنم

خب منم که طبعاادم مهربونی بودم و همیشه این مهربانی در روابط عادیم اثر خودش رو میگذاشت شجاعانه پیش خودم گفتم یعنی چی دختر ادم به این زودی جا نمیزنه که تو میتونی بامهربونی درسش کنی خلاصه یکسال گذشتو متاسفانه گل سرخ هم به جمع ما اضافه شد  اما شکنج د رهمه چیزروند روبه رشد داشت الا مهرورزی و ادمیت  

 بطور مثال در یکسال اول ازدواج به خانوادهام توهین میکرد میگفت تو خودت خوبی

بلافاصله بعد از بدنیاامدن گل سرخ رفتارش بامن بد شد کم کم عزیزم جانم تبدیل شد به اااا حرف نزن تو متوجه نیستی گاهی هم یک احمق بیشعور

در تاریخ شش ماهگی گل سرخ برای اولین بار دستشو رو من بلند کرد که دیگه شد چی عادتش تا حرف میزدم تهدید میکرد در این سالها بود که واحد درسی چیز ی شکستن هم به رشته انا ازاری اضافه شد

بعد کم کم بدو بیراههای معمولی جاشو به ناسزا های درجه ج دادند  و تحقیرو سرزنش شروع شد    و باز هم  صدای ما به جائی نرسید

کم کم شروع کردند در طیف وسیعی لاسیدن با زنها اونم جلو چشم من و مهربونی به همین منشیه  منشی عصر

  حال دیگه هروقت دعوا میشد میگفت پاشو برو خونتون  و چند بارم جدی خشونت فیزیکی نشون داد

   اصولا هم خیلی ا ززنهای منشی ویزیتور فروشنده خوشش میاد نمیدونم چه حکمتیه 

و ا زاین جا به بعد انا شروع کرد به تغییر کردن میدونید کتک خوردن تاثیر خیلی بدی رو ادم داره   شما بینهایت ترسیدین یک ادم قویو عصبانی روبه روی شماست که اون لحظه شده یک هیولا بچتون تواتاق بغله  طبعا لباستو خونه ازاد تنتونه و راه بجائی نداریدو بعد ضربه فرود میاد  که طبعا یک جائی توی سرتونه و بعد شما یک گوشه مچاله میشید اونجا دیگه درد مهم نیست   یک حس عجیبی انگا رشما رو توی یک چاه ویل عمیق و تاریک انداختن   شما دیگه اون لحظه همسرتون رونمیشناسید اون نقابشو از چهره برداشته و شمامیفهمید با یک شیطان ازدواج کردید   یواش یواش یک چیزی هر ی از قلبتون میریزه پائین  و شما تازه موقعیت خودتون رو میفهمید بله به همین سادگیا شما قهرمان یکی ازداستانهای بر سر دوراهی که همیشه مسخرش میکردید شدید 

یواش یواش ادمی که بودین خرد میشه و  توتنهائیاش توی دردو دلاش با بقیه  زنی که بودین ویران میشه و یک موجود تازه رشد میکنه  کسیکه دیگه هرگز اون ادم سابق نیست

با تکرار این قضیه نفرتت مام قلبتون رو میگیره تازه از خودتونم بدتون میاد که چرااین قدر حقیرین  بد تزاز همه خودتون رو بخاطر بدنیااوردن بچه سرزنش میکنید و بچه شما براتون میشه یک موجودی دوستداشتنی با پدری ناشناس و عشق مادری باترحمی دردناک مخلوط میشه

اره شکنج روز به روز پیشرفت کرد دیگه همیشه گوش من مهمون فحش های درجه یک ناموسی خطاب به خودم خانوادم بود رشته دانشگاهیم خانوادم همه و همه چیز من براش زشت وناراحت کننده بود   

شما یک چمدون حاضر کردینو اماده این برین ولی ....یک شب سیاهو عمیق روبه روی شماست

کم کم بچه به این برخوردا واکنش نشون میده و یک نگرانی تازه به شما اضافه میشه شمادیگه نمیتونین بچتونو با تحکم و اقتدار بزرگ  کنین

  و ا زهم بدتر اتفاقی که میفته اینه که دل شما ازاد میشه و  شمادیگه خودتون   یک زن متعهدو وفادار با همسر ی در خانه نمیدونید بلکه زنی هستید با شوهری مرده که هر روز یک شیشه گلاب روی قبرش میریزین اونوقته که مشکلات جدی تری برای شما پیش میاد 

 خوبی های دیگران  شما رو اکنده از حسرت میکنه یک دفعه حتی ممکنه چشم باز کنید ببینید به یکی دل بستین و   واگه ذات نیمچه شریفی داشته باشین خودتون رو سرزنش میکنید تازه بعداز این همه تحمل میبینید این خونه کاهی که بزور مامن فرزندتون کردید جای امنی نیستو هر رهگذر عشوه فروشی میتونه این جایگاهو متزلزل کنه و از همه نفرت بار تر اینکه باید با معشوقه های همسرتون سر شاخ بشید که خیلی زود میفهمید بیفایدس و حالا شمائید یک زن یک سرنوشت و یک عالمه تردید حسرت بحران با قلبی خالی و ساکت

چقدر بدتون میاد از خودتون وقتی میبینید امادگی دارید که به همه چیز پشت پا بزنید وقتی تمام واژه های مقدس برای شما بیمعنا میشه و حتی خودتون رو لایق دعا به درگاه خدا نمیدونید

اما خدائیش خدا هوامو داشته کمی تا قسمتی  ولی بد جور ی ابریم بد جور  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 20:5  توسط اندیشه فرزانه  | 

شين و داني تو ماشين

اين پسره چقدر بچه ننه بود  شين ـ نميدونم

ـ يعني واقعا نفهميدي

بنظر من پسر اقائي هست

ـ اي بابا همه بنظر تو اقان اصلا تو فقط از پسراي بيعرضه خوشت مياد

ـ من از ش خوشم نمياد فقط گفتم پسر خوبيه 

ـ‌اونكه معلومه تو جلوش مودب بودي و يك عدد از ان نگاه هاي عاشقانه و جانسوز كه البته جرات ميكني و از راه دور  به حامي ميندازي بهش نكردي

ـ اما خودمونيم اي ن شاهينتونم خيلي بي خياله اخرش بيدار شد يا نه

ـ‌شين بيحوصله نميدونم راستي داني تو باهمه رفتارت اينجوريه بابا پسره چـي فكر ميكنه در باره ما

ـ شين  بهتره بگي من چون من يكي اصلا نگران نيستم كه اون راجع به من چي فكركنه

ولي مادره ازاون اپارتياسا بترس ازش

ـ شين براي چي بترسم اخه

ـ بله ببخشيد يادم رفتهب ود كه تمام دنياالان براي شمادر اقاي حامي خلاصه ميشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 20:7  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شين و داني تو ماشين بودند که دانی گفت

اين پسره چقدر بچه ننه بود 

 شين جواب داد ـ نميدونم منکه اینطور فکر نمیکنم

دـ يعني واقعا نفهميدي

_ش_بنظر من پسر اقائي هست

دـ اي بابا همه بنظر تو اقان اصلا تو فقط از پسراي بيعرضه خوشت مياد

شـ من از ش خوشم نمياد فقط گفتم پسر خوبيه 

د ـ‌اونكه معلومه تو جلوش مودب بودي و يك عدد از ان نگاه هاي عاشقانه و جانسوز كه البته جرات ميكني و از راه دور  به حامي ميندازي بهش نكردي اما خودمونيم اين شاهينتونم خيلي بي خياله اخرش بيدار شد يا نه

ـ‌شين بيحوصله گفت نميدونم راستي داني تو باهمه رفتارت اينجوريه بابا پسره چـي فكر ميكنه در باره ما

دـ شين  بهتره بگي من چون من يكي اصلا نگران نيستم كه اون راجع به من چي فكركنه

ولي مادره ازاون اپارتياسا بترس ازش

ـ شين- براي چي بترسم اخه

ـ بله ببخشيد يادم رفته بود كه تمام دنياالان براي شمادر اقاي حامي خلاصه ميشه

 

 

شین ـ راستی دانی تو از کجا خبر داشتی دکترماجدی از مسافرت برنگشته

دانی ـ الکی گفتم اصلا خبر نداشتم

شین ـ دانی یعنی به من دروغ گفتی

دان یـ اره

ش- برای چی

دـ خب دلم  می خواست باهم بریم پیاد ه روی

شین اهسته و ودر  فکر گفت لازم نبود دروغ بگی ولی خودت میدونی این درس پیش نیازه اصلا دلم نمیخواد بخاطر غیبت حذف بشم تازه برای چی فکر میکنی اگه راستشو میگفتی من نمیومدم اصلا خب عصر میرفتیم

ـدانی ـ دیوونه عصر اونم پارک ملت میدونی چقدر شلوغه تازه شم دلم خواست اا  حالا اخم نکن دکترماجدی رفیق گارد بابامه جرات نمیکنه بهت چیزی بگه

شین- امیدوارم اینو راست بگی

ـ دانی ـ ای بابا همین الان بریم خونه عکساشو بهت نشون بدم

ـ شین- بسه دیگه باور کردم

د-خب امروز دیگه چکاره ای

شین- نمیدونم کار ی ندارم همین یک کلاس صبح و داشتم

د-پس محکم بشین میخوام ببرمت یک جای دنج با یک ادم خیلی جالب اشنات کنم

شین- کیه

د_میشناسیش حتما    تو که بقول خودت اهل هنری    ولی بهت نمیگم تا دلت بسوزه

 

 

ماشین دانی یک کوچه تنگ و باریک و سر بالائی حوالی دربند رفت بالا و به  کوچه ای داخل شد که   ازازدحام درختهای بلند و سر بهم اورده تاریک شده بود شین و داانی مقابل  یک ساختمان ۴ طبقه از ماشین پیاده شدند دانی از داخل کیفش  یک دسته کلید در اورد و قبل از انکه در را باز کند به سمت ماشین رفت و مقابل ایینه ی بغل ماشین رژش را پر رنگ کرد   و بعد به سمت در رفت و تا شین دهان باز کرد تا سوال یبکند کلید را عمود روی لبهایش به معنی سکوت گرفت دهن باز میکنه  دانی در به نرمی بازشد  و شین به داخل نگاه کرد ساختمان یکه کا ملا تکمیل نشده بود و نمای طبقات بالا نیمه کاره بود و مقداری سنگ و وسائل ساختمان یگوشه ی حیاط کپه شده بود  یک ان یک هراس مبهمی به دل شین راه یافت دانی اهسته و بی صدا به  جلو رفت یک راه پله به سمت یک زیر زمین مانند البته نه خیلی پائین شاید ۶ تا پله  پله ها اجری بود بشکل   اجر های قائم کنار هم دانی به اهستگی در نیمه باز را هل داد و داخل شد شین هم با تردید به دنبال یک سالن بسیار کوچک با کف سرامیک سبز  خیلی تیره خلوت خلوت شبیه یک کارگاه شین یک مرتبه ایستاد   کمی جلوترر اندام محو یک مرد پشت چرخ سفالگری با موهای بلند بسته غرق دیده میشد    دانی به سمت مرد رفت اهسته دستی به موهایش کشید سرش را به نزدیک گوش مرد برد و چیزی زمزمه کردبعد از در ان فضای نیمه تاریک همه چیز مثل یک صحنه فیلم با دور کند اتفاق افتاد مبهم و موجی موجی عین تصاویر ادمها از ورای یک شیشه بارانی ماشین که درلحظات کوتاه با برف پاک کن واضح میشوند مرد برگشت   و با همان دستهای گلی دانی را دراغوش گرفت و با حرارت بوسید  از ان بوسه های طولانی که  شین فکر میکرد فقط مخصوص هنرپیشه هاست  و حالا نمیدانست وسط صحنه ی کدام فیلم گیر افتاده استبعد از ان بوسه و کشمکش عاشقانه   دانی ارام  مرد را متوجه  شین کرد مرد برگشت     ونیمرخ محوش تمام رخواضح شد  شین  مدتی در سکوت و البته بهت چیزی کهبه چشم دیده بود به مرد نگاه کرد و اورا نشناخت  کمااینکه او شناختی نسبت به کسانیکه در زمینه هنرهای تجسمی کا رمیکردند  نداشت تنها د رهمان حد که گاهی فرصت مییافت و با عمه اش  به نمایشگاهی میرفت و فقط اثار افراد معدودی را میشناخت شاید فقط کارای تناولی و مش اسماعیل  را میتوانست تشخیص دهد مرد بدون اینکه چندان دانی را   از خوددور کند به جلوامد   نفس شین یک لحظه گرفت براستی این مرد خودش یک مجسمه تمام عیار بود با ان صورت مهتابی و  چشمان زیباو کمی خشمگین ابی  که در سایه   ابروان پهن و گره خورده مشکی  جلوه ای ناب

 یافته بود   بینی ظریف و کمی بلند  با یک انحنا که به عمق بیشتر چشمها کمک میکرد   و به چهره اش با  ان لبان سرخ و تازه ی محاصره شده بین ریش مشکی کلاف ابریشمی و دندانهای سفید که با لبخند  کج و شکاکی   به نمایش  درامده بود  به این چهره مسیح وار حالتی مرموزو جذاب  میداد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:57  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین غرق د رخواب و بی اندیشه ی کلاسی که قرار بود ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه

 بر گزار شود و بدون هراس ازاینکه سه جلسه هم غایب بوده  با زنگ تیز تلفن که معلوم نبود چه کسی وبا چه فکری ان را تا اخرین حد بلند کرده بود بیدار شد بسختی خودش را به تلفن رساند و نگاهی به ساعت دیواری  یادگاری دوستش پردیس  انداخت ای بابا ساعت ۶ بود صدای دانی سرحال از ان سوی خط گفت معلومه یک خرس پاندای واقعی هستی هزار تا زنگ زدم تا بیدار شدی واومدی پای گوشی سریع حاضر میشی میام دنبالت بریم  پارک ملت پیاده روی   جان منم این اول صبحی ارایش نکن فقط یک چیزی بکش تنت

شین-  اا من میهمون دارم باید حداقل یک چائی بذارم  تازه کلاسم دارم 

دانی ـ خوب کاری نداره یک نون تازه بگیر تازه خیلی هم کد بانو جلوه میکنی

ش- پس کی برم کلاس

دانی-کلاس کی

ش ـدکتر ماجدی

دـ بیخود جوش نزن مسافرته هنوز نیومده 

ش ـ  تو از کچا میدونی

د ـاا اینقدر حرف نزن بیا منتظرم  سر کوچه

شین  فوری ابی به صورتش زد و با عجله ریمل های ریخته پای چشمش را پاک کرد ولی دلش نیامد یک پر  پودر کاور گرل و یک نمه رژ سلامی قهوه ای نزند

شلوار استرچ مشکی یک مانتو  بلند مشکی   و مقنعه سبزتیره تازه سبز تیره مد شده بود (اخه تحول در رنگها اول از مقنعه ها اغاز شد)

******

شین ـ ااااااااااااااااااای
ـدا  ن ـ چیه بدنیا اومد  لوس از خود راضی

ـ شین ـ من لوس نیستم بابا نفسم بند اومد من نمیتونم بدوم

دـ بیخود کردی باید بدوی  نگاه کن دخترارو خرس گنده بجنب بجنب

 نیم ساعت بعد  شین با حیرت دانی را دید که از سوپر مارکت سر کوچه   با یک عدد خامه شکلاتی بیرون اومد

دانی نشست پشت فرمان

ـ شین ـ اینا چیه 

د-  مزه میده با نون تازه  

_ش- ما که الان دویدیم 

ـ دانی با خونسردی گفت چه ربطی داره   تازه خیلی ناراحتی تو نخور تو عاشقی واسه عشقت دار ی خودتو لاغرمیکنی من چی بزن بریم مهرشاد منتظره

ـ شین با دهان باز خدایا تو چه زود اسم همه رو یاد میگیری( شین هرچه فکر میکرد یادش نمیامد اسم مهرشاد را برده باشد فقط گفت مهمان داریم)

ـ دانی ـ عزیزم مگه نمیدونی من استعدادم زیاده در این زمینه بریما  صبحونه دیر شد

*************

ساعت  نه صبح  یک میز خوشگل   دانی و شینم که بیخیال کلاس شده صدای نواررا دردراشپزخانه بلند کرده بودند

مهرشاد بااحتیاط  وارد اشپز خانهشد  و دانی با لحنی دوستانه ای گفت ـ به به سلام اقا مهرشاد بفرمائین این خامه شکلاتی خیلی خوشمزس

 شین کمی سرخو سفیدشد وگفت صبحتون بخیر دیشب خوب خوابیدین  راستی شاهین بیدار نشده

مهرشادـ نه بد جوری خوابه یک دفعه صداش کردم بدوبیراه گفت  

دانی ـ خوب دیگه نمیشه منتظر موندو رو کرد به مهر شا وگفت دبرات چائی بریزم

ـ  شین دردلش به خود بدوبیراه میگفت که چرا  شاهین اینقدر بیخیال است و چرا خودش با وجود شناختی که از اخلاق دانی دارد  به اوتعارف کرده و  خلاصه چندتا چرا دیگر

**۸**۸****

 

 دانی خیلی جدی با مهرشاد وارد بحث شده بود  و کلی سوال مطرح میکرد

شما اهل صخره نوردی هم هستین ؟   پاراگلایدر سوار شدی ؟  کویر رفتی؟

 اهل شکا رهستی ؟   ماشینت چیه؟ چندتا خواهر برادر داری  ؟  زبانت خوبه  ؟ 

ومهرشاد هم در حالیکه تعجبش را پنهان میکنرد ارام ومظلومانه جواب دانی رامیداد  

 دانی مشغول تعریف کردن یک لطیفه شد و طبق عادت همیشگی انقدر ما بین تعریف کردن لطیفه میخندید که شخص مقابل چیزی از موضوع لطیفه دستگیرش نمی شد  در همان حال زنگ تلفن به صدا در امد

شین با لحنی خنده الودگفت بله 

صدای جدی یک زن میانسال منزل دکتر پرویز ...  _ بله

ـ دكتر مهرشاد اونجان كه ناگهان صداي خنده انفجار مانند داني در اشپزخانه   پیچیدومهر شادم هم بالاخره به خنده افتاد 

شين محتاطانه گوشي را به سمت مهرشاد دراز کرد وگفت فكر كنم مادر هستن

هنوز گوشي به دست مهرشاد نرسيده هردودختر بوضوح صداي بلند و فرياد گونه مادر مهرشاد را شنیدند که میگفت معلوم هست كجائي چه غلطي ميكني و..........

*********

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 3:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

  شین  روی کانا په خوابش برده بود اطرافش هم پر بود از مجله فیلم کتاب پرنده خازار   و و کتابی هم در مورد  روش های اعجاب انگیز لاغری که باتکان دستی بیدار شد میدانست شاهینه   با خواب الودگی گفت چیه  

ـ پاشو احمق

ـ ا شاهین چه طرز حرف زدنه

(شاهین کتابا تو ماشین موند یا اوردی) وای خدایا   اینکه مهر شاد بود    شین یک لحظه شوکه شدنالید ای وای خدایا و  در همان حین که بلند میشد دستشرابسوی مانتو یش دراز کرد که خوشبختانه در ان شلوغی کاناپه   جایی مچاله شده بود همانطور ارام ان را به تنکردو اهسته خودشرا بالا کشید خوشبختانه مهرشاد نگاهش به سمت دیگری معطوف بود شین پیش خودش فکرکرد لابد از دفعهی پیش عبرت گرفته که ممکناست  من لباس پوشیده ای تنم نباشدبا خوشحالی بلند شد وبا اعتماد بنفس و بدون توجه به دنباله دراز چاد رنماز ازیر مانتوش   به سلام و احوالپرسی با مهرشاد پرداخت که یک دفعه به یاد شاخه گل پلاسیده بالای سرش افتادو ارام و با خونسردی ان را ازمیان موهای شلوغش بیرون کشید  همانجا یک لحظه که دستش درموهاش گیرکرده بودنگاهش خورد به مهرشاد و شیرینی  خاص وخنده داری را دران مردمک عسلی دید   چه مهربان بود یک لحظه فکر کرد کاشکی جای این پسر خوش تیپ و عصبانی که برادرش بود با  مهر شاد عوض میشدشایدان وقت میتوانست راجع به حامی بااو حرف بزند و طبعا چون پسر بود بهتر راهنمائیش میکرد  شاهین با بدخلقی شین رابه اشپز خانه کشاندوگفت

ـ یک چیز سر هم کن بخوریم

 

شین ـ ای گدا به رفیقت یک ساندویچ میدادی

شاهین ـ ا ..والا ما مثل شما دانشگاه ازادیا بیکار نیستیم درس داریم

شین ـ خیلی خوب توهین نکن براتون ماکارونی درست میکنم خوبه

شاهین یک دفعه با خنده گفتـ قربون خواهر تپلم برم

شین ـ ادم بشو نیستی یک لحظه عصبانی یک لحظه عاد ی تازه  نمیدونی  چجوری قربون صدقه من بری مگه نمیدونی از تپل بودن بد م میاد

شین یک بسته گوشت یخ زده را از فریزر بیرون اورد و قابلمه ر روی گاز گذاشت و در همان حال به اطاقش سرک کشیدو یک شلوار مشکی و یک تونیک سورمه ای تنش کرد   موهایش را شانه کرد و پشت سرش بست    ودر همان حال مشغول درست کردن چای شد   کم کم اشپزخانه را مرتب کرد و سس ماکارونی مخصوصش را   با تانی و افزودن چاشنی های خوشمزه   تکمیل کرد    غذا را با سلیقه در ظرف کشید و میز را چید و دودانشجوی گرسنه را به شام دعوت کرد  شاهین وارد شد و گفت به به چه بوئی توروخدا مهرشاد خوب کردیم غذای مزخرف بیمارستان رانخوردیم انها گاهی در کتابخانه بیمارستان شهدادرس میخواندند  مهر شاد گفت البته .شین اهسته میخواست با چای و بیسکوئیت ساقه طلائی بیرون برود و باادامه داستان خوش باشد که شاهین که طبق معمول بعد از رفع خستگی   اخلاق خوشی یافته بود اهسته به شین گفت کجا بیا شام بخوریم مگه تو املی  حالا کافی بود همین شام یکساعت پیش ودر حال عصبانیت شاهین تهیه شده باشد احتمالا ان موقع باعصبانیت میگفت د برودیگه چیه میخوای خودتو نشون پسر مردم بدی

شین با  تردید قبول کرد  البته اخلاق شاهین را خوب میدانست و پیش بینی میکرد بعدا یک حرفی درست شود ولی خوب بهر حال اوهم دختر جوانی بودو بدش نمیامد در جمع انها باشد شاید هم بخاطر علاقه به حامی میخواست کمی در روحیات پسر ها دقیق شود شاید هم در ته ذهنش میخواست تاثیر گذاریش را به امتحان بگذارد

نیم ساعت بعد همه به حرفهای بامزه ی شاهین میخندیدند اینهم یکی از  جنبه های شخصیتی شاهین بود شمع محفل بودن عاملی که در کنار پسر اول بودن و موفقیتهای پیا پی درسی باعث میشد شین همیشه در سایه بماند

این فضای دوستانه به درجه ای از گرما رسید که شاهین بسراغ گیتار محبوبش رفت و حالا دیگر شین میدانست که این ماجرا تا کجا کش پیدا میکند    مهر شاد هم چنان خلسه وار و با لذت در کانا په فرو رفته بود که احتمال رفتنش به صفرمیرسید

خب شاهین از اهنگهای خاص خودش شروع کرد وبا صدای گرم و قویش شروع به خواندن کرد

صدایی زیبا که  به موقع اهسته میشد  و در جاهای مناسب بالامیرفت   وقتی شروع به زدن اهنگهای گوگوش کرد میدانست که ناخوداگاه شین زمزمه میکندواین زمزمه ادامه خواهد داشت  و با چشمکی دوستانه به خواهرش ندا داد که ریلکس و کاملا شادوازاد باهم همراهی کنندمهر شاد   با مهرو صمیمت به این خواهر برادر که حال چقدر  مچ و هماهنگ والبته کمی عجیب غریب     بنظر میرسیدند  نگاه میکردفضا و چو زندگی مهرشاد کاملا با محیط زندگی شاهین متفاوت بود البته کمتر پیش امده بود که شاهین به خانه مهرشاد رفت و امد کندو اغلب با هم یکراست به طبقه دوم خانه مهرشاد که خالی بود میرفتند و شاهین باان حالت بیخیالش کمتر متوجه  شده بود که  در فضای مذهبی و سختگیرانه خانواده مهر شاد زنها چقدر پوشیده و  پنهان هستند و مهرشاد مادرش را در نظر می اورد که با دیدن  شین با ان موهای پریشان گل زده و ان چادر نماز بیرون امده از مانتو که دکمه هایش به عجله بسته شده بودو   ان صورت ارایش کرده واینطور ازادو اواز خوان در نزدیکی پسر دردانه اش که طبعابایداز هرگونه مظاهر فسق و فجور بدور میماند چه حالی میشود به دنبال همین افکار ناخود اگاه خنده اش گرفت و با وجود اینکه دست پخت مادرش را بسیار دوست داشت احساس میکرد تا بحال شامی به این لذیذی نخورده است  یک لحظه به شین نگاه کرد    ساده و معصوم  در رویای خود..... بنظر میرسید در عالم خودش سیر  میکند    شاهین یک دفعه   ساز را بکناری گذاشت و مهرشاد را از رویای خود ش بیرون کشید   خوب دیگه وقت خوابه شین پاشو برو بیرون مهر شاد بجنب بخواب از صبح زود دوباره شروع کنیم به درس خوندن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 21:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

این اصلا حرفه ای و در ضمن جوانمردانه نیس که صحبتهای یک هنرپیشه جوون  را تو نشریات مختلف بخونی و بدون حضور در جو مصاحبه  و بررسی بده بستانهای کلامی کهخ مسلما بعد از ادیت وویرایش به چاپ شده  یخه طرف رو بگیری که مثلا تو گفتی اینطور اونطور     خیلی وقتها ایجاب میکنه یکی تو یک جمع خودمونی مثلا مصاحبه گرو میشناسه طرف ادم با ظرفیتو اصلااشناس یک حرفی میزنه ولیخوب طبعا تو یک برنامه زنده اونم تو تلویزیون جراتابراز شونداره حالا باید هی گیر بدیم بهش   یا مثلا کار را به جائی برسانیمو سوال بسیار ...انهای   بپرسیم که مثلا تو با حاتمی کیا کا رمیکنه که حسابی بمونه تو گل که بگهاره یا نه که از اون طرف کوثری پای تلویزون بزنه تو سرش که ایبابا این باران چی داره میگه بعد بگیم پدرت اینو گفت وتواین خلاصه   شلوغ باز یا هیاهو بر سر هیچ

یا گیر بدیم که حتما طرف با مریلا زارعی در بیفته

میدونی چی یادماومد اون سالی بود که نیکی کریمی با فیلم عروس   ستاره شده بود خوب طفلی اون

۱۹ سال بیشتر نداشت  و طبعا بیتجربه یکادم بی... تومجله فیلم باهاش مصاحبه کرده بود ای ایندخترو گذاشتهبود سرکار تا جائیکه ازش پرسیدهبود شب اول که فیلمتاکران شد چندتا خواستگا ربرات پیدا شده بود کهاونم بچه گانه جواب داده بود ۵۰ ---۶۰ تا که اقا قیامتی شده بود یک عده میخندیدند یک عده ادم فهمیده هم نااراحت شده بودن که چرابااین ادما باز ی میشه

بهر حال نیکی کریمی راهشو رفت و یک جورائی رشد کرد 

چه برسه به باران که گرچه خامه و طبعا مغرور بااستعداده حالا ژنتیکی یا اکتسابی و خاصه  اماهنوز اونقدر تجربه نداشت که بتونه از واژه بازی و گیر انداخت های کلامی فرار کنه ولی کار خوبی نبود شب شیشه ای دیشب

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 9:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

 هر چند وقتی  در   تلویزیون   یک گروه از برنامه سازها قوت پیدا میکنند  یکی با جسارتو شهامت و روش خاص خودش کارش گل میکنه و بلافاصله سیل کپی برداری از روندش  براه میفته  حتی اینامر در زمانهای دور در رادیو هم وجود داشتو لی خوب الاهی بمیرم دیگه رادیو رو کسی زیاددوست نداره البته رادیو پیامو رادیو جوان رسیدن بهدادش اخیراو یک اتفاقاتی افتاده حالا دور نیفتیم از بحث بعد از کامران نجف زادهو گزارشهای تاپشو روش خاصش که خیلیها رو تحت تاثیر قرارداد و جذاب بود  و بعدش اخبار بی پروای بیست و سی که البته نتونست روند شکوفائیشو ادامه بده فوری تمام شبکه های خبری یکی نصفه نیمه شو پیدا کردنو اخبار در همه شبکه ها از حالت رسمی دراومد حالا دیگههمه مجریان خبر سعی میکنند ظاهر خشکشون رو کنار بذارنواز مخاطبین دلبری کنن موقع تحویل سرویسهای خبری به هم با هم شوخی کنندو خلاصه 

حال بعد از فرزاد حسنیو برنامه کوله پشتیرشید پورم افتاد تودورو برنامه عبورو بعد شب شیشهای رو زد که کم کم داره پیشرفتمیکنه دوشنبه با مسعود  ده نمکی و دیشب با باران نازو معصوم

ولی یک مجری خبره که داره خوب تقلید میکنه  باید بدونه عزیز با هر حریفی باید یک جور چلنج   یا بهاصطلاح گلاویز بشی  چطور دیشب جلو دهنمکی حسابی ماستار و کیسه کرده بودی و جرات نکردی زیاد به پروپاش بپیچی   اما باایندختر معصوم دیشب هی کلنجار میری  که سیمرغ گرفتی مغرور  شدی اله بله    دوما به عنوان کسیکه حداقل میتونه یک کوچو لو تواینمقوله اظهار نظر کنه اینو بدون اقائیکه خیلی دلت میخواد حرفه ای باشی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 9:3  توسط اندیشه فرزانه  | 

دارم ظرفها رو مرتبو منظم تو ظرفشوئی میچینم  شکنج لطف کرده و در پی دعوای دیروز در پی معذرت خوای خدمتکارمو بیرون کرده تا بیشتر به من محبت کرده باشه

قرار بود ا در سال جدید دونفرو بذاریم کنار یکی صغری خانم خدمتکار من از طرف شکنج

 وخانم ملک  منشی عصرگاهی شکنج 

خوب خیلی راحت مثلا اب خوردن شکنج به صغر ی خانم گفت دیگه نیا تا زنگ بزنیم قابل توجه  این خانم جمعا ۱۵ ساله برای مادرم و من کا رمیکنه

عصری زنگ زدم بهش گفتم حال نوبت توئه

با خونسردی گفت تو تا ماهی ...میلون تومن پول درنیاوردی لطفا شا ت اپ

زیادی حرف بزنی خودتم برکناری

منم گوشیرو با خونسردی   گذاشتم

اره داشتم میگفتم داشتم ظرفها رو تو ظرف شوئی میذاشتم که یک دفعه دست خشنشو پشت گردنم حس کردی     میدونستم که با پر روئی میخواد منو ببوسه یک نفس بلند کشیدم که روش بالا نیارم  خودمو کشیدم کنار ولی اهسته یک کاغذو سر داد تو لباسم در و بستو رفت   برگشتم و کاغذو کشیدم بیرون میدونستم چیه  احتمالا یک تراول چک ۵۰ تومنی بود که تا سر خیابون بری تمومه

  پوزخندی رو لبم ماسیده یاد حرفش میفتم تا ماهی..میلون در نیاوردی حرف نزن

لابد قیمت ناسزا شنیدن توهین و فحش و چشم کسیرو تا مرز کور کردن بردن همینه  چه ارزون

خوب چی بگم مگه من اینهمه انرژی و فکر میذارم این بدن چاقالومو هی میکشم اینور اوور تا یک کار قشنگ انجام بدم چقدر بهم میدن   اونم با منت و  هزار تا  حرفو حدیث مهندسیمم که گذاشتم لب کوزه

ولی ایراد نداره نه خدا جون  نظر تو این نیست      من میدونم یک روزی یک چیزی یک جائی درست میشه   البته این جمله تو مجله موفقیت که خنده داره شکنج همیشه اونو میخره یک خطشم نمیخونه        مناز کلیشه از جمله از نصیحت بیزارم ولی دلممیخواد همیشه به یک اتفاقی خوب فکر کنم   حتی اگه هیچ وقت کسی به سرهنگ نامه ننویسد   چمیدانم شاید در سالهای وبا   یک عشق کهنه بسراغم بیاد شاید در قرعه کشی بانک کشاورزی یک زانتیا برنده شم   شاید  یک روز   پدر مادرمب ه این نتیجه برسن که باید به من کمک کننو یک خونه کوچیک برام جور کنن   شاید شاید حدااقل توی لعنتی دوباره زنگ بزنی  

و هزار شاید خوشاینددیگه   .........برم اهنگ گوش بدم  برم تو رویا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 11:18  توسط اندیشه فرزانه  | 

خوب دوستای نازو گلم بخصوص نازنین عزیزم الهی من فدات شوم بخدا دس خودم نیست اصلا دلم نمیخواد اینوبلاگ بشه غمنامه  اما خوب نمیدونم خوشمم نمیاداینجا هم مثل محیط کار یا تو فامیل یا بین دوستا فیلم باز یکنم و ادا در بیارم     بخصوص که این مشکلاتو خیلیا دارن یک نمونش

ساعت نه شب زنگ موبایل

اناـالو سلام شیرین جان خوبی

ـسلام 

خوب خبر مرگم بیاد الهی ا چی شده هیچی این مرتیکه فلان فلان شده (شوهرشو میگفت )هیچی  میگه باید ازاین خونه بریم

اناـوا خدا مرگم بده تو سه روز نیست اسباب کشی کردی

ش ـهیچی اقا فهمیده تواین خونه تحت نظره نمیتونه هر کار دلش خواست بکنه صاحبخونه زرنگه میگه باید بریم

(حالا منم هی نوک زبونمه بگم شکنج زده تو چشمم ولی مگه مهلت میده)

ش ـای خدا از دست این چی کنم

اناـای بابا بیخود کرده تو حامله ای هی بخوای اسباب کشی کنی بچه ات سقط میشه ها

(قابل توجه این خانم یک شاعر و نویسنده قابل و شوهرش یک مهندس   عالیرتبس اما از اون خانم بازهای درجه یک   که حتی از اظهار علاقه به دوستان زنش هم ابائی نداره

مثلا  مردــ انا رو دم اداره دیدم میخواستم برسونمش

زن ـتو غلط کردی انا هیچ وقت سوار ماشین تو نمیشه

مردـراستی تولداناس یک اس ام اس بزنم بهش

زن ـانا این عوضی تو بیمارستان بستریه یک زنگ بزن حالشو بپرس

(من تو دلم ...... خورده ) باشه اگه فرصت کردم)) 

  یکساعت بعد

موبایل

اناـ بله

نگین ـ سلام خوبی

انا  ای بابا......نگین نمیذاره حرفش تموم شه   راستی میدونی امروز  علیرضا چیکار کرد (علیرضا   دوست نگینه) بیشعور اس ام اس داده که تو خرابی سر کار با فلانی حرف زدی حق نداری تاده روز دیگه با من تماس بگیری

صداش گریه الود میشه من ازدست این چی کنم  این از اون شوهر بیغیرتم بیکارم اینقدر به من بیمحبتی کرد من گول این علیرضا خوردم ..............

انا در نقش فلورانس نایتینگل نگین جان بیخود کرده محلش نذار بجهنم مگه خودش با زنااینقدر نمیگه نمیخنده تازه مگه شوهرته اینجور شاخو شونه میکشه...........   اینجا صدای نگین بالا ت رمیره اگه این شوهرم ادم بود اینقدر اذیتم نمیکرد من کی به این محل میذاشتم ............ نیم ساعته نگین داره ناله و افغان میکنه  و انا دلداریش میده 

 انا زنگ میزنه خونشون

بابا این مرد که اینقدر ازش تعریف میکنی ...........

بابا اناـ  ای بابا راستی مادرت رفته مشهد یک غذای رژیمی درست کن      برام بیار

انا تکیه داده به دیوار داره به موبایلش نگاه میکنه    کلی به همه عالم و ادم دلداری داده و ا زمواضعش عقب نشینی کرده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 21:37  توسط اندیشه فرزانه  | 

اخ میگین چرا بیشعور بالاخره تهدیدشو عملیکرد دیوانس از فاصله نزدیک با یک پرتقال زدتو چشمم خیلی محکم واقعا باید بخندم   منم چشممو لازیک کردم خیلی حساسه   بالاخره منو میکشه

حالا به جهنم ولی من از رو نمیرم اصلا گریمم درنیومد

ولی خوب وا ی مامان چشمم بد جور درد میکنه

این شکنج خیلی به چشم ودماغ علاقه داره نمیدونم شاید نسل قبلیش در زندگی قبلیش کله پز بوده نگین انا ببی غیرته ها نه داشتم میرفتم اخه مگه میشه از این باغ مظفر فرار کرد مادرش جلومو گرفت ای بابا ولش منکه اصلا نمیخوام غصشو بخورم

گل سرخم اینجا خوابیده طفلی وقتی داشتم میرفتم گریه کرد هنوزم نمیدونه من برگشتم بالا دارم چیز مینویسم

اصلا هم دلم نمیخوادبا کسی دردول کنم  گفتم که گفته باشم تازشم اصلا ناراحت نیستم اخ.. چشمم قول میدم اخرین بارم باشه بگم قول زنونه چون نمیخوام عزیزائی مثل نازنین مینا   وهر نازنینی که بهم سر میزنه رو ناراحت کنم الانم هیچی   میرم دراز بکشم فردا کارم زیاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:10  توسط اندیشه فرزانه  | 

خلاصه  نتیجه گیری اره ده نمکی بااستعداده ادم خاصیه و میتونه یک روزی یک کارائی بکنه ولی کمی تا قسمتی نمیشه گفت دچار خود شیفتگی بلکه یک نوع ذوق زدگی شده کرا اولش مورداستقبال مردم قرار گرفته و خوب کمی منصف بایم خودمون یک داستان کوتاه مینویسیم یک شعر میگم مادرمون میگه خوبه حس خوبی بهمون دست میده حالا کاراول ادم اینقدر بگیره  کمی غرور و هیجان زدگی طبیعیه  خوب اب کارش برخوردای بدی شده چون طبع جامعه هنری

ا ینه اینا با همفکراشون  سر جنگ دارن چه برسه به ادمیکه قبلا باهاش کلی خورده حساب داشتن بابا ما که یک کوچولو  کار هنری میکنم تا کارمون گرفت همچی زدن تو پوزمون که ساکت شدیم جمله قشنگی گفت   یککوچولو دلم سوخت گفت من با انتقد مخالف نیستم من بااینکه با توسل به دروغ و اتهام کاری روبی ارزش جلوه بدیم   تا خودمونو ثابت کنیم اره اصل همینه ماادمها بد بختانه اینقدر مشکل داریم که با یک انتقاد ساده ارضا نمیشیم  مثلا اگه یک زنی  یک نقاشه خوبیه موقع انتقاد از کارش میگیم اره راستی اوضاشم درست نیست تا حسابی میخمونو بکوبیم و کارشو بسازیم بهرحال اقا مسعود خونسرد باش بی خیال راهتو ادامه بده انعطافتو بیشتر کن      اگه میخوای تو این عالم هنر  یک خیر ثواب خدائی کرده باشی حرف حقو بزنی  باارزوی موفقیت   در ضمن پهلوون احترام پیشکسوتا رو هم داشته باش تو که با معرفتی  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیشب برنامه عبور یا شب شیشه ای

مجری رشید پور

میهمان مسعود ده نمکی 

خوب حقیقتش اول باور نشد دهنمکیرو دعوت کره باشند ولی بعد بادیدن تصویرش روبوی رشید پور راستش کمی هول برم داشت گفتم ای بابا یعنی   امشب میخواد تواستودیو جنجال بر پا بشه

بعد کمی فکرکردم دیدم بابا مجری رشید پو.ره فزاد حسنی که نیست

ولی اولین جمله ده نمکی مبارزه طلبانه بود وقتی حرف ازمحاکمه زد رشید پور خودشو جمعو جور کرد و کمی محتاط گفت نه بابا این حرفا چیه البته کاملا مشخص بود که هردو تصمیم گرفته بودند که یک گفتگوی کاملا صلح امیز داشت باشند یعنی نه دهنمکی قصد جنجال داشت و حتی در جائی سعی کرد جنجال دفعه پیش رو تو مراسم جشنواره رو جورائی کمرنگ کنه  ولی خوب رشید پور که نمیخواست لذت ژست یک خر نگار مجری با شهامتو ازدست بده یواشکیو محتاط چندتا سوالی کرد که کمی امپر ده نمکی رو ببره بالا

تحلیل

من دهنمکی رو خوب نمیشناسم البته خوب قبلا اونو باهفته نامه شلمچه و برخوردای متعصبانه البته نه کاملا بهیاد میارم ولی بعد که شروع کرد به ساخت مستند فقرو فحشا بنظرم رسیداتفاقاتی برای این فرد افتادهاز هموننوعاتفاقاتی که برای مخملباف حاتمی کیا افتاد مستندو خیلی دیدم خوب خیلی جاها باز سازی شدس معلومه دیالوگا روتو دهن ادمها گذاشتن و خیلی حرفهای و واقعی نیست که ادموتکون بده ولی با وجود شرایط خاص خو بنمیشه هم انتظار زیادی داشت بهر حال هرچه بود کاری نو بود  چون  بهر حال اینجور ادمهاتو تمام سطح شهر پخشنو هزار ماشالله خانمهای ایرانی هم این روزااینقدر ارایش میکنندولباسهای تنگ میپوشن که کلا نمیشه تشخیص داد 

کدام استقلال کدام پیروزی رو ندیدم حتی اخراجیها رو هم نشده ولی یک چیز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:8  توسط اندیشه فرزانه  | 

 اههههههههه منو ببخشین اخه خیلی عصبی بودم   برم مشق گل سرخو بگم بعدش با یک روحیه تاپ بقیه داستان شینو بنویسم تا مشاعرمو از دست ندادم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:25  توسط اندیشه فرزانه  | 

ببخشیدا خیلی عصبانیم  البته بیشتر از اینکه عصبانی باشم داغونم دددد این شکنج دیگه رو شو خیلی زیاد کرده تا چی میشه با اون چشمای بد نگاهو خشنش بااون حالت وحشیش  رو میکنه به من هر چی دم دستشه که اغلب هم ریموت تلویزیونه میگه میزنم تو سرتا   ای بابا من نمیدونم اخه این حروم...... بچه کدوم شیطانیه که من گیرش افتادم   ای بابا  این فرزند شیطان هر شنائتو خباثتی را حق مسلم خودش میدونه   یکی نیست بگه بابا از صبح تا شب بدو بیراه که میگی پاش بیفته دست بزن  که داری    پای همه دوستو رفیقو خونواده رو هم که بریدی خانم باز که هستی د کوتا بیا دیگه   اینقد دلممیخواد یک کلت گیر بیارم با خونسردی خالی کنم تو مخش پست فطرتو اگه بدونید اخه اگه بدونید واسه خودشونواسه خواهرش برادرش چه دل نازکن مثلا خواهر اقا تو سن سی سالگی وقتی موقع پریودش دلش درد میگیره همه دورش جمع میشن یکی براش نبات داغ میاره یکی نازش  میکنه اگه یک سانت موشو کوتاه کنه همه میگن وای چه ناز شدی اله بله     چیه لابد میگین تقصیر خودته این همه تحقیرو تحمل میکنی نه منغیرتدارم ولی چی کنم دستم بستس چطوری گل سرخو بسپرم دست این حیوون

اگرم طلاق بگیرم اول از همه کارم بهم میخوره اونم تواین محیط ادم شوهر داره تازه همه مراقبن خطرناک نباشه چپو راست بهش گیر میدن اون روزا ونجا چپ راه رفتی چپ نگاه کردی

خانواده هم که ماشالا با اینکه واقعا میتونن حمایتم کن وقتی اسم طلاقو میارم میگن بله دیگه یکی یکدونه ها همینطورن  پدرمم میگه وای از دست شماها عرضه زندگی کردنو ندارین 

اخهاین چه رسم یکی بهخاطر مرد بودنش هر شکری بخوره همم بگن همه مرا همینن ادم دیوونه میشه کی گفته منکه قبول ندارم اصلا منونمیخوای طلاقم بده برو با یکی دیگه دیوونم کردی از همه بدتر اینکه بخوای با این پست باشی اون که دیگه دیوانه کنندهاست باور کنید اینقدر دممیخواد با پایه سنگین چراغ خواب بکوبم تو سرش که نگو  برای مجید جا ن هم نوشتم  تو کامنتم بخدا حس میکنم ازاین زنای برده نشانده شدم اینقدر از خودم بدم میاد جراتمداری بگی مثلا مخالفت کنی اقا شروع میکنه ا خوب پس لابد جای دیگه با کسدیگه هستی خلاصه یک بلوائی بپا میشه که  نگو حتی چند بار نوک زبونم اومده بگم برو یکیرو صیغه کن منو ول کن دیدیم دیگه این اخر خاکتو سریه

دیروز تو حموم یک لحظه داشتم دندونامو مسواک میزدم دستم گیر کرد به لبه تیز موزر ابروم اگه بدونید همینطور قطره های سرخ روشن خون زا دستممیومد روی سرامیک سفید حموم شیر ابو باز کرده بودم نگاه میکردم یک لحظه گفتم رگمو بزنم تموم کنم این زندگی نکبتیو  بعد یاد بچم افتادم اقا یک بغضی تو گلوم پیچیده بود تمام تلخیای زندگی مزخزفم اومد جلو چشام  یک دفعه همه چیز برام بیرنگ شد مثل یک صحنه دیزالو سفید از این صحنه ها که تو فیلم یک دفعه همه چیز ابی یا سفید میشه اینقدر دیوونه میشم گاهی وقتی یاد اون نگاه هرزش میفتم به منشیش جلو روی خودم کهتصمیم میگیرم تلافی کنم بهش بگم هی عوضی میدونی  اگه نگاه ناپاکتو سر تا پای یک منشیو داهاتی رو دست مالی کرده   بدون کهخیلی نگاهای پاکو مهربانانه هم     به روح شفافو درد مند من سائیده شده    پاک قاطیدما نه   

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:15  توسط اندیشه فرزانه  | 

شین دروان حمام دراز کشیده بود یک لحظه سرش رابه عقب بردتا اب کاملا روی صورتش را بگیرد.... از امتحان این حالت خوشش میامد غرقه شدن...  فکرهای مختلفی در ذهنش رفت و امد میکردند و بیشتر از همه  حرفهای دیروز استاد ادبیات  در گوشش میپیچید استاد ادبیات به شین علاقه ی زیادی داشت  و قضیه از این قرار بود که دران بحبوحه ای که بیشتر دانشجو هاسر کلاس ادبیات چرت میزدندو اصلا اهمیت چندانی نمیدادند.. شو رو شوق شین که در میان انبوه واحد های دوست نداشتنی رشته اش  ساعتی برای پرداختن به علاقه ی همیشگیش انهم در قالب یک واحد دانشگاهی بدست اورده بود به چشم میامد علاقه ی شین به ادبیات به سالهای دور بر میگشت همان موقع که بسیار دوست داشت سر کلاس درس از روی درسهاو شعرها بخواند و همیشه خیلی زود این علاقه مشخص میشد زنگ های انشا دردوره ی راهنمائی و دبیرستان همیشه معلوم بود نفر اول کیست   طرز خواندنش مثل خواندن دیالوگهای نمایش بودو به متن جان میداد و انها رازنده میکرد  .  اول سال استاد ادبیات با  بی اعتنائی گفته بود اثار یک نویسنده را که دوست دارید بخوانید و معرفی کنید و معلوم بود با توجه به تجارب قبلی انتظار ندارد کسی اینکار را بکند  اما شین که تشنه لب اینکارها بود  به سراغ مجموعه داستانهای کوتاه جمال میر صادقی رفت وقشنگترین تعبیرو استعاره را از هر داستان بیرون اورد و نقد کوتاهی را ضمیمه ی ان کرد (یکی ازتعبیرهای جالب تشبیه هوای گرم و سنگین به همبستری با زنی چاق بود توصیفی که بعدها همیشه در ته ذهن شین جای گرفت)و  اینکار  باعث تعجب  استاد شده بود . یکبارهم که درکلاس به اعتراض بلند شده بود که چرا بسیاری از اشعاری که مشخص بودخطاب به یک معشوقه زمینی هست طور دیگر تعبیر میکنند و به خدا نسبت میدهند ازان  موقع با استاد رابطه خوبی برقرار کرده بودند .   قسمت  خنده دار ماجرا  این بود که شین چون رژیم داشت و ساعات طولانی هم د رخانه نبودو نهار رژیمی تجویز دکتر هم جوجه کباب  بود مجبور بود به رستوران نزدیک دانشگاه برود که اغلب استادرا انجا میدید شین تنها میامد  چون دانی شکلات میخوردو به این حرفا میخندید تنبل بود ومیخواست زود به خانه برودالبته اگه زحمت میکشیدو به دانشگاه میامد و حالا استادهم شده بود مشتری هر روزه رستوران گاهی شین و استاد از دور به هم لبخند میزدند  و گاهی هم خارج از کلاس  کمی با هم صحبت میکردنداین ارتباط دوستانه   تا جائی ادامه یافت که  عاقبت شین با ترس و لرز داستان کوتاهش را  به استاد داد  که استاد سخت او راتشویق کرده حتی گفته بود ترتیبی میدهد که بتواند برود به  دانشگاه تهران سر کلاسهای یکی دوتا اساتید بسیار خوب  و گفته بود سفارشش را میکند  و اخر سر هم دیروز  با تاکید گفته بود دختر خوب تو استعداد ادبی داری چرااینجا وقتت را تلف میکنی   هنوز وقت هست که راهت را تغییر بدهی ......حالا این افکار والا یک طرف فکر رژیم و رژیم گرفتن عین یک مگس مزاحم مدام به ذهنش میامد ازاین بیزار بود که تمام مدت باید برنامه ریزی کند که امروز چی بخورد و فردا چه نخورد که برنامه اش  درست پیش رودگاهی هم پیش خودش میپرسید ایا ارزش دارد برای بدست اوردن یک ادم که از اوبسیار  دور است این همه درحول و ولا باشد با این افکار از وان بیرون اومد حوله  ی سفیدرابه تنش پیچیدو موهای بلندش را در اغوش حوله ای  که بالای سرش مثل عما مه ی سیک ها بسته بوده جای داد از تماس پای لخت و خیسش با سرامیک کف خانه لذت میبرد  به سو ی دستگاه پخش موسیقی خم شد و ولومش را بالا برد چند لحظه بعد در ان سکوت و خلوت خانه موهای بلندش در معرض جریان هوای گرم سشوار در پرواز بودندو خودش لذت میبرد موهای شلوغش را که فر شده بودند با یک حرکت بالای سرش جمع کردو سنجاق بزرگی  در ان فرو برد همیشه تعجب میکرد که چرا همیشه بعد ازکلی ارایشگاه رفتن و مو پیچیدن و دردسر نشستن زیر سشوارو تافت و پوش موهاش به قشنگی حالاکه اینطور وحشی بالای سرش جمع کرده نمیشد  چادر نماز مادر هنوز زمین بود شین با یک فکر بچه گانه چادر نمازرا به شکل ساری پیچید دورش و یک گل در حال پلاسیدن را دران موهای شلوغ جا داد بچه بود خودش میدانست وعاشق تکراربازیهای بچه گانه .....لبهای زنده وبرجسته اش رابا یک رژ قرمز جلا دادو یک خط کج گوشه چشماش کشید  کتاب پرنده خار زار کنار مبل  افتاده و او را به خواندن چند باره اش دعوت میکرد مادر مسافرت بود و پدر منزل مادربزرگ و هیچ کس انتظار رسیدگی به ان خانه درهم را ازاو نداشت ناهار هم که کنسرو مرغ خدایا زندگی چه زیبا بود والبته جای یک بسته شکلات سخت خالی با اشتیاق شروع به خواندن  کتاب کرد....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:58  توسط اندیشه فرزانه  | 

دانی روی کاناپه امریکائی پهن و وسیع که کهنگی دلچسبی داشت دراز کشیده بود وشین روی زمین کنار کاناپه نزدیک به میز شیشه ای کوتاه  موهای در هم برهم وژولیده شین روی شونش ریخته بود موهای  بلوطی تیره با رگههای مش ارایش شب قبل هنوز بر صورتش تازه بود روی میزه شیشهای دوتا لیوان بسیار بزرگ با ته مانده نسکافه و یک زیر دستی پر از هسته ای خرمای جهرمی بود   دانی اهسته دست کشید به موهای اشفته شین خندید گفت یک کمی شلخته ای یا نه  همیشه موهات از زیر مقنعه پیداست    یا حمعشون کن بالا سرت یا بباف مگه تو وحشی هستی

شین خندید دست کرد تو موهاش و انو رو بیشتر بهم ریخت دانی خندید و گفت ولی نه تونظم بهت نمیاد خوب گوش کن من دوماه دیگه تولدمه  پدرم همیشه بمناسبت تولدم یک تور ایرانگردی راه میندازه و تو اون یک هفته همیشه من دو تا ازدوستای خوبمو با خودم میبرم و من میخوام تو منو تواین

 سفرهمراهی کنی البته خوب  والبته حامی هم پای ثابت این سفراست چون پدر اطمینان شدیدی بهش داره  و خوب   یکی دوتا دوس قدیمی هم هستن که نمیشه اونا رو حذف کرد تو دختر خوبی میشی خوب خودتو تو این دوماه لاغر میکنی مرتب هم میریم کوهو ورزشو تو این یک هفته فرصت خوبیه که تو بتونی به حامی نزدیک بشی میدونی تو قشنگی ولی نه یک زیبائی اعجاب امیز که حامیرو شیفته کنه من دوستدارم اون با روح قشنگ وحساست اشنا بشه با برق چشات و همه چیزای دیدنی و نادیدنی وجودت  این یک شانسه چون من رک بگم میون این همه دختر خوشگلو خوش هیکل دانشکده شانس تو برای بدست اوردن حامی چیزی شبیه صفره  پس خودتو اماده کن  برای یک سفر رویائی یک هفته ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:29  توسط اندیشه فرزانه  | 

دارم زور میزنم دوباره داستان شین و دانی رو بنویسم   اما خوب نمیدونم   تا چه حد یادتونه که اونا بعد از تاتر رفتن به خونه دانی      دانی کمی سر به سر شین گذاشت در مورد اینکه قادره به سادگی حامیرو به اون خونه بکشونه و عقاید ساده و رو راستشو در مورد عشق و ... گفت خلاصه مثل همه دخترا که اگر شبی با هم توخونه باشن تا صبح بیدار میشینندو حرف میزنند  هر کدوم ا زخودشون گفتن اولین برا بود که دانی ا زخودش میکفت   البته دانی خیلی زیرک بودو همیشه حواسش بود که طوری خودشو نشون بده کهانگار هیچ چیز دراین دنیابراش مهم نیستو نمیتونه اونو تکون بده چیزای عجیبی از زندگیش برای شین گفت مثلا اینکه هر چند وقتی بدون عذاب وجدان مبلغ هنگفتی از گاو صندوق پدرش کش میره واصلا هم نمیترسه اونا متوجه بشن براش تعریف کرد که چند سال پیش از سر کنجکاوی با یک دختر روسپی کم سنو سال اشنا میشهو حتی به خونه ا ی که  محل استقرار اون دختره بوده میره تا ببینه چه خبره البته شین به سختی میتونست این مسائلو باور کنه وبیشتر این حرفا بنظرش بلوف میومد

البته شایدم دلیل اصلیش این بود که بهدانی علاقه مند بود ومیترسید باور کنه وازدانی دور بشه اون شب فهمید که ارتباط دانی و حامی خیلی عمیقه وبه نو.ع یحامی پسر علاقمندو در عین حال فرصت طلبیه که با نزدیک شدن به خانواده دانی میخوادامیتازی  برای خودش کسب کنه  اینطور که دانی میگفت انگار هیج ارباط جدی با دختر خاصی در زندگی حامی وجود نداشتودانی بارها گفت که اصلا حامی براش اهمیت نداره چون یک پسر بی پوله واز خانوادهای که تنها با اجاره یک خونه در بالا شهر میخوان ادای پولدارارودر بیارن  که البته پولدار بودن همیشه جزو اخرین شرایط شین برای یک پسربود ودر واقع بی اهمیت ترینش

در انتهای اون شب طولانی دانی گفت حالا نوبت پیشنهادیه که میخوام بهت بدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروزم با یک مقنعه خیلی پوشیده رفتم سر کار  تازه دوستام که دیگه چندانم اعتماد کافی ندارن گفتن عین دختر دبیرستانیا شدی 

  نمیدونم کار به این سختی  بااین همه اذیت هی راه به راه به ادم گیر بدن اونم حقوقش  که خیلی خجالت اوره  فقط دوسش دارم همین

اونم تو این موج ارایش و تاتو بینی های عمل کرده و خیلی چیزا چطور  ممکنه یک زن رو راست باشم دیگه بدهیکلی مثل من تو چشم بیاد خیلی زور داره

بگذریم من تا جائیکه بشه مقاومت میکنم سعی میکنم مثل اونا بد جنس نشم بازم رفتار خوب یداشته باشم گرچه امروز از دیدن ارایشهای مشخص همکارا رفتارهای ازادشون کلی حرص خوردم ولی چه میشه کرد

امروزم دوستم اومده میگه شوهرم زده دستمو کبود کرده

چیکار کنم کجا برم  منم بعضی وقتها دیگه کفری میشم گفتم من جای تو بودم ولش میکردم

این دوستمم خیلی بهش گیر میدن البته هم خوشگله هم خوش هیکل   اندامی  واقعا بینقص

خوب اون هم پول داره هم خونه هم بچش بزرگه شوهرشم یک لات بیکار پر رو هست

دخترشم از پدره بیزاره

مثل من نیست که

امروز در مورد لالائی مینویسم ولی خودمم یک اغوش بی دغدغه و یک لالائی میخوام

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

دددد اخه کی فکرشو میکرد که یک زن چاقالوی هپروتی با اندیشه ازدست رفتن سرمایه های عاطفی با سادگی و عشق و علاقه صادقانه به کار با یک زیبائی کاملا ساده و پیش پا افتاده بتونه باعث حسادت همکارای زنش بشه  و شاید بدجنسی یک همکار موردتوجه قرار نگرفته مرد بشه

نه بذارید ماجرا رو ازا اول بگم اقا ما روز ۱۴ فروردین با نفس راحت از اینکه این تعطیلات را بدون کتک کاریو زدو خوردو دعوا با سرمایه صبر ایوبی به پایان رساندیم خدا را شکرنموده و با روحیه خوب بسوی محل کارر فتیم  وقتی نشستم پای رایانه و مشغول تصحیح کار و بررسی ان شدم  یک دفعه یکی از نگهبانان امدند که اقای فلانی شما را خواسته  البته فرا خوانده شدن توسط اقای  ق  یک معنا بیشتر نداشت خلاصه منم که چی بی ا عصاب   باهزار سختی و مرارت تیکه خورده های انرژی و روحیه رو جمع کردم اومدم سر کار  خلاصه رفتیم تقریبا معلومه وقتی ایشون ادمو میخواد چی میخواد بگه نگاهی به چادرو مقنعه انداختم و رفتم اول از همه موضوع کهنه دو ماه پیشو پیش کشید مال راه پیمائی واین حرفا و گفت من شما رودیدمو گفتم اخه بنده خدا کدوم دیوونه ای  در چنین روز حساسی در حالیکه قراره مسافت طولانی راه بره ارایش میکنه که من بکنم ارایشش میاد تا زیر چونش که  البهته اینا رو خیلی رسمی گفتم باز  راضی نشد گفت اخه من مردم زیاد اینا رو متوجه نمیشم  ول یخیلی از خانمها میان  میگن شما ارایش دارین  والبه بعضی اقایون جدااینجا بود   که دسه شدم   و دهنم باز موند اصلا به فکرمم نمیرسید  بین این همه زن ارایش کرده   با مانوهای تنگ واندامهای خوب  که اکثرا چادرشون به کنا رفته و در حال بگو بخند باهمکااری مردشون هستن یااصلا مانو ئی هستن من بیچاره با ایناندام واون ارایش بسیار محو نا محسوس  رو  موردتوجه قرار بدن خلاصه اونجا یک لحظه خیلی دلم گرفت برگشتم گفتم من همینم که الان شما میبینین ظاهر من بده اونائیم که اینطوری گفتنو مسئولیتش با خودشون خلاصه شروع کرد که بهرحال شما باید مراقب باشید  حرصم دراومد( ااا منمراقب چی باشم اصلا چطور ممکنه من برای کسی خطرناک به حساب بیام ) اینا روتو ذهنم گفتما اونجا مثل یک بره چاقالو اماده سر بریدن نگاه کردم

خلاصه اون موقع همش تمام شکستام شکنجه های شکنج ازدست دادن کسائیکه دوسشون داشتم و خیلی چیزای دیگه تو ذهنم اومدو خلاصه با دلی رنجور انجارو ترک کردم سر راه تهیه کنندمونودیدم  دیگه جرات نکردم نگاش کنم تندی رفتم تواطاقم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:30  توسط اندیشه فرزانه  | 

خدارو شکر این تعطیلات داره تموم میشه منم تا حالا با همه وجود سعیمو کردم که هیچ دعوای ماژوری نوع مینورش که اهمیت نداره بین من و شکنج پیش نیاد البته نه اینکه هیچ ناراحتی پیش نیومده باشه ولی خوب در مقایسه با طوفان نسیمی بیش نبوده  خلاصه  امسالم که سریالا ناجور بد بودن البته عطاران با ضربو زور سعی خودشو کرده ولی خدائیش توقعم بیشتر از این بود خلاصه منم تو این تعطیلات دو سه روزی سر کا ربودم نخندینا تیتریکی از مطالب کاریم  این بود  معیار های انتخاب همسر حالا فکر بکنین شب قبلش در طی یک میهمانی دلپذیر یک خانم متشخص یواشکی بهم فهماند که اقای   شکنج بله  ....... البته اون بیچاره نمیدونست که من خیلی وقته میدونم ول یخب تابلو شدن خیلی بده اونم تو یک میهمونی که تو خودتو درست کردی و با لذت نشستیو  به همراه همسر پ.د  ات داری نمایش خانواده موفقو میدی خب بد جوری ضد حاله 

منم دیدیم بد جوری داره حالم بد میشه از میهمونی زدم بیرون حالا هی بین راه به خودم میگم خب که چی مگه توخودت دختر پیغمبری

جون شما الان که اینا مینویسم ناارحت نیستما ولی بد سر دردی دارم خلاصه منم دیدیم که ممکنه پیش شکنج زبانم باز شه رفتم طبقه پائین به مامانش که شکنج دست پروردشه و کلا ایده بدرد نخور بودن من و زشت وبد و.....همه چی بودن من ا زجمله برنامه هائی هست که توسط مادره تو کامپیوتر ذهنش نصب شده  گفتم خانم عزیز و محترم من نیومدم گله پسرتونو بکنم ولی بد جوری داره تابلو نقل محافل میشه این وسطا تا خواستم یک گله ظریف کنم وبه نحوی از انحا بخوام کوتا بیادو دست از مارمولک دوونی برداره که یک دفعه صداشو برد بالا که مبادا بچه های منو ناراحت کنی خدائیش جای خنده داره دخترو پسر نازنین ایشان که پرنسس هستن نباید از کارهای شرم اور برادرشون بو ببرن چون ممکنه خاطر عزیزشون مکدر بشه ولی بنده که از طبقه نجسهای هندی هستم اگه بالا قربانی هم بشم مهم نیس وای جونم چه عدالتی بگذریم عزیزا خلاصه  خوش باشین خوش بگذرونین   حتی اگه چی... هزار تابلام سرتون بیاد اینم نگم چی بگم شدم عین قمار بازه نه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 14:7  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام ساعت ۵ صبح با یک خروار سر درد به وبلاگم سر زدم یک کامنت خوندم هم چین نه که حرف حق نگفته باشه ولی یک نکتش ازار دهنده بود

اقای عزیز و محترم و یا هر کسیکه  گاهی به وبلاگم سر میزنه کمتر پیش میاد که من در بکار بردن صحیح حروف دچار اشتباه بشم ولی یک چیزم بگم اگر شما هم مثل من موقع نوشتن وبتون   در حال متعادل  کردن تمام اضطرابهاو غمهاتون بودین که مبادا وبلاگ بشه یک مصیبت نامه که حوصله همه سر نره اگر گاهی در عین درد عظیمی که میبرین حتی  تو این وبلاگم دلتون نیاد هیچ کس حتی یک خواننده رهگذرو ناراحت کنین  وقتی هر ان که تو فرصتهای کوتاهتون مشغول نوشتنین از این بترسین که مبادا سایه یک ادم پستو عوضی نگاه نا محرمش بیفته به نوشته های شما شمام نه که غلط بهم چسبیده مینوشتین

 اگه فرزند عزیز ودلبندتون که با سرعت واستعداد باور نکردنی در خواندن مهارت پیدا کرده  مدام دور و برتون می پلکیدو شما رو تحت نظر داشتو هزار اماو اگر دیگه شاید شاید اصلا نمی تونستید بنویسید

  ولی خدائیش من اینقدرم انتقاد نپذیر نیستم و در پایان حق را به شما میدهم

ولی نمیدونم تو این ساعت شب که خیلی ناتوان مریض بودم نمیدونم شایدم دیگه زیادی حساس شدم

بگذریم هر چه از دوست رسد نیکوست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 6:46  توسط اندیشه فرزانه  | 

نمیدونم چی شد شایدم بخاطر این بود که مدام تورو تو ذهنم صدا میزدم دلم برات تنگ شده بود اخر سرم اومدی به خوابم اخی عزیزم تو خوابم چقدر دوستت داشتم دیدمت توی خواب 

تو خواب دیدم که نامزد کردی با یک دختر نجیب چادری با زیبائی قدیمی

نمیدونم نه ناراحت شدم نه خوشحال ولی تو خواب ....اره یک جورائی یک کمی طعم شیرینیرو که دوست داشتم  چشیدم

ساعت ۵ صبح بود بیدار شدم خوابیدم ودوباره ادامه خوابو دیدم خیلی عجیب بود   باشه چمیدونم شایدم خرافی شدم ولی خوشحالم که به خوابم امدی عزیزم اگه دلیل رفتنت ازدواجت بوده یا هر چیز دیگه دوست دارم همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 0:12  توسط اندیشه فرزانه  | 

خیلی اتفاقات افتاده  و ذهنم اسیر خیلی چیزهاست اما قول دادم حدااقل درایام عید از غمها نگویم که گویا خیال پایان پذیرفتن ندارند

در ضمن ا زمجید جان عزیز هم تشکر میکنم که لطف کردندو یک روز را به من اختصاص دادن خدائیش ارذوهام خیلی خط قرمزی بود ولی به دلیل عادت به خود سانسو.ری سعی کردیم تعدیلش کنیم با اجازه ارزوم رو میارم

نوسینده : انا

'گفته بودي از ارزوهايمان بگوئيم انها رامينويسم بدون اينكه به درصد احتمال وقوعشان فكر كنم
ارزو دارم در سال جديد يك روز در بحبوحه كارهاي روزانه موبايلم زنگ بخورد و شماره ناشناسي را ببينم باترديد گوشي را به گوشم نزديك كنم و صداي سلام كشدارو جذاب تورا بشنوم دلم ميخواهد ازهمان دروغهاي عجيب و غريبت بگوئي بگوئي گرفتار بودم حادثه عجيب و باور نكردني برايم پيش امدو باز بگوئي كه دلت برايم بسيار تنگ شده است واز من وعده ديدار بخواهي خوب گوش كن به محض درخواست تو من دست بكار خواهم شد رك و صريح كليد ويلاي عمه ام در خزر شهر را خواهم گرفت حتي به قيمت انكه بگويم يك زن خيانتكارم
گل سرخ را به فردمطمئني خواهم سپردو به شكنج ميگويم ماموريت كار ي دارم واصلا هم مهم نيست او باور كند يا دادو بيداد راه بيندازد زودترو جداگانه به سمت ويلا حركت ميكنم و تازه انجادست بكار ميشوم يادت هست هميشه ميخواستي دست پخت مرا بخوري من اشپز خوبيم مثل همه زنان چاق و خيلي زود برايت غذاي خوشمراي فراهم خواهم كرد چاشني اين غذا همان بوسه ايست كه مدتها باخساست خاص خود م ازتودريغ داشتم قو لوقرارمان كه يادت هست تنها يك بار نه ديگر به اين زن
نفريني درهم شكسته بيش ازاين نزديك نشو( مگر انكه زنگها به صدا درايد(ارنست همينگوي)) حالا نوبت اين است كه به تو بگويم واقعا كي هستم تا بتواني ازادانه هر وقت خواستي صداي من را بشنوي حالا ميتواني بروي خدا نگهدارت چون ميدانم مرا
دوست نداری

يك خانه كوچك در اكباتان يك درامد متوسط حق ديدار فرزند در هر زمان دلخواه ترجيحا تمام هفته و بعد يك خداحافظ برو عزيزم شكنج جان به اندازه موهاي سرت با زنان مختلف همبستر شو
گرفتن فوق در رشته .... اوم فرق نميكند دانشكده صدا سيما يا ادبيات دراماتيك
همكاري با گروه دوبله و جسور شدن در شغل فعلي
يك دوستي افلاطوني با تهيه كننده مهربان و خوشتيپ و بسيار چشم پاكم
به اوهم اعتراف خواهم كرد كه اگر گاهي به چشمانش با چاشني زنانگي نگاه كردم اگر گاهي رفتارم عشوه اميز بود بابا مشكل داشتم ادم سبكي نيستم
دوم اعتراف به شكنجه گر كه در تمام مدت دو سال گذشته ازاو نفرت داشتم و به كس ديگر عشق ميورزيدم وتمام نگاهها لبخندهاوسبكسريهايم براي او بوده وخيلي راحت بهش بگم من بالاخره رفتم اما نه به خانه پدري ودست اخر باعرض معذرت مانند همه ادمهاي چاق دوستدارم لاغر شوم 

وبلاگ  عروس چاق ایرانی من    

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:57  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام عزیزانم من الان اسپیناسم همنام وبلاگم و متاسفانه بعد از صرف یک نهار پر تجمل و شاهانه دچار عذاب وجدان شدم

اه اگر بدانید چقدر زیباست پیشنهاد میکنم در اولین تعطیلات دست همسر معشوق اعم از پنهانی و علنیو خلاصه هر کس را که عشقتان میکشد بگیرید و به اینجا بیائید تازه من اینجا همراه شکنج که مدام چشمش به دنبال دختران شیک زیباروی اینجاست و مدام دنبال فرصتی میگردد که سر شوخی را با انها باز کند هم بهم حوش میگذرد

اره البته کمی هم اندوه و افسوس  به همه چیزهای ازدست رفته  به همراهم هست بخصوص وقتی به منظره بینهایت زیبای روبروم یعنی همان دریاچه پوشیده با جلبکهای زرد نگاه میکنم به ده دربند که در اغوش کوه ارمیده وچه ارزوهائی رادر دلم بیدار نمیکند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:52  توسط اندیشه فرزانه  |