شین برگشت و اون نیمرخ طلائی سخت دلنشین را دید که جدی و مغرور به درسهای استاد گوش میداد و گاهی سوالات هوشمندانه ای میکرد .
دانی هم که کاملا به موضوع درس تسلط داشت ودر بعضی جاها سوالهای عالی میکرد و باعث ميشد شین خیلی احساس بيسوادي كند
شین به خانه برگشت خانه اي كه مثل همیشه در هم و برهم بود. مادرش كه در گوشه اي نماز ميخواند بادیدن شین تنها سری تکان داد و به نماز ادامه داد .پدر سر کا ربودو برادرش در اطاق مشغول درس خواندن .شین به اطاقش رفت و رو به روي ایینه ايستاد بد جوری سوخته بود
چند دقیقه بعد مادر شین را صدا کرد تا به اشپزخانه بیاید
******
مادرشين_ سوختی کجا بودی
_ رفته بودم کوه
ـکوه با کی ـبا دانی_
-اره _
-چطور بود
_ واي مادر خيلي عالي خيلي خوبوبا شوق و ذوق ادامه داد_ ميدوني چيه مادر تصميم گرفتم بطور جدي ورزش كنم نميدوني هواي كوه چقدر صاف و پاك بود داني كه خودش يك پا حرفه ايه كارش اينه هر هفته كوه ميره
ـخیلی خوبه خوشحالم كه به اين نتيجه رسيدي ورزش مداوم و تحرك خيلي بهتر از اين رژيماي سختيه كه هي ميگيري و ميشكني راستی امروز خانم محتشم زنگ زد... _
_شين مشكوك گفت
خوب
-خوب هیجی تو رو توعروسی دختر مهندس بیگی دیدن زنگ زدن بیان_
شین لب پیچوند
خوب _
هیچی پسره مهندسه توامریکا البته عید میخوادبیادایران میخواستش یک دیداری باهم داشته باشین
شین_
مامان من حالشو ندارم
چیه چرا _
نه مامان اون کیسی که من میخوام اين نیست _
خوب تو چی میخوای_
شين من من كنان گفت: من..... من ...خوب من میخوام با ... کسی که تحصیلات بالاتر داره اونم تو ایران ازدواجکنم
_حرفهای جدید میزنی نه که تا حالا نبودن
_میدونی مادر اصلا الان تو مودش نیستم_
ـمن اصراری ندارم پدرتم همینطور ولی خوب بد نیست ادم به خودش فرصت بده بشناسه ادما رو_
نه مامان نه_
باشه هرجور میلته _
راستی شام میخوری _
نه مامان رژیم دارم_
ا عالیه خیلی خوب پس برات مرغ اب پز درست کنم _
نه مامان خودم میام یک میوه چیزی بر میدارم شما زحمت نکشین_
وبعد به اطاقش رفت یک کتاب برداشت اون موقع داشت تس رو میخوند کتاب جالب و تاثیر گذاری بود و چیزی نگذشت که غرق کتاب شد۰۰۰۰۰۰
یکدفعه صدای وحشتناکی عوالمش را برهم زد میخواست از جا بلندشودولی خوب میدانست ان بیرون چه ميگذرد کار کار شاهین برادر بزرگش بود موجودی خود خواه و پرخاشگر که اغلب اوقات به دلیل نامعلومی عصبانی بود باوجودیکه پسر خوشتیپ و درسخوا ن و موردتوجهی بود ولی عصبی و ناارام بود
وبه مصداق همان مثل قديمي شير خانه و موش بيرون بودکه البته حمایت بیدریغ پدر هميشه شامل حالش ميشدبخصوص که قرار بود دراینده یک دکتر داروساز شودو راه پدر را كه او هم یک دکتر دارو ساز بو د ادامه دهدوپدر خیلی مفتخربود که پسر نازنین و دردانه اش هم تواسته جا پا ی او بگذارد و حالا بعد از عدم موفقیت شین در کنکور پزشکی از او انتظار میرفت که لااقل با انتخاب همسری شایسته و البته از کادر پزشکی این جمع تکمیل شود. ودراین مابین هر وفت شین به حامی فکر میکرد به اين نتيجه ميرسيد که حامي باان مدرک مهندسی هرگز نميتواند برای خانواده جالب باشد
باز هم صدای فریاد میامد
باور کردنی نبود که این پسر زیباو اراسته و مرتب مثل لات بیسوادی فحاشی میکرد-
وقطعا موضوع سر مسئله ناچیزي چون فراهم نبودن غذای دلخواهش یا پیدا نشدن چیزی بودکه احتمالا خودش جائی گم وگور کرده بود یا مشکلی دربیرون از خانه بودکه این پسر بچه بزرگ نما از عهده حل ان برنیامده و حالا این بشقاب و کاسه و سایر وسایل بودند که سپر بلاي خشم شاهین ميشدند
شین ندیده میتوانست صحنه بیرون را مجسم کند احتمالا مادرش به اطاق خودش رفته و زیر لب ناله ونفرین میکرد و پدرش بسیار ارام و خونسرد صحنه را مینگریست شین همان جا در اطاقش ماندو تصمیم گرفت هیچ حرکتی نکند که در باز شد و شاهین هجوم اورد
ـ ببینم تو تصمیم گرفتی دکوراسیون اطاق منو تغییر بدی
شین ارام و کمی با دقت گفت ابدا چطور
هیچی جزوهائیکه از مهر شاد گرفته بودم گم و گور شده من میدونم تقصیر کیه
این مامان لابد به اون خدمتکار احمق گفته اونم که سواد نداره و...................
بارانی از الفاظ انچنانی خطاب به پدرو مادرو خدمتکار باریدن گرفت
و شین با خودداری گوش داد و بعد گفتگوش کن تو بشین یک لیوان اب بخور من سر فرصت میگردم پيداش ميكنم که شاهین فریادبراورد چی سر فرصت من الان میخوام
تو... تواصلا میفهمی تو بااون رشته الکی مزخرفت اصلا میفهمی من چی میگم
که شین جدی گفت گوش کن شاهین من برات جزوه رو پیدا میکنم بادادو فریاد نمیتونی کار ی کنی اروم باش ومستقیم در چشم شاهین نگاه کرد
کار داشت بالا میگرفت
که زنگ در به صدا درامد و چون طبعا هیچ کس حوصله در باز کرد ن را نداشت شین رفت و دررا باز کرد مهرشاد پشت در بود شین بادیدنش کمی هول کرد و بعدش ناخود اگاه گفت جزوتونو میخواین
مهر شاد نگاه کوتاهی به شین کرد وگفت نه چطور مگه ...که شین به خودامد و به او تعارف كرد داخل شود ورفت کنار
- ببخشین تعارفتون نکردم بیاین تو
مهرشاد یک لحظه ايستادوبه شین نگاه کرد که با یک تاپ مشکی و شلوار جین ابی ایستاده بودو دران گیرودار فراموش كرده بود چیزی روی لباسش بپوشد که ناگهان صدای( بببببببببببببببببه سلام اقای خوشتیپ )شاهین تو گوشش پیچیدکه با چهره ای به لطافت معصومین به انها نزدیک میشد انگار نه انگار که همین لحظاتی پیش صدای عربده اش تمام فضای خانه را پر کرده بود. نگاه شین که به جالباسی سرخورد فورایک شال پاره پوره راروی شانه هاش انداخت. شاهين فوری دست در گردن رفیق مات و مبهوتش انداخت که نگاهش هنوز روي صورت شین گیر کرده بود
***********0