تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

راستی همینالان که داشتم وبلاگو مینوشتم از تی وی صدای اهنگ رقص اوری شنیدم راستشو بخواین موزیکو شاد بودن و رقصوخیلی دوستدارم یک زمانیم رقاص ماهری بودم

خلاصه خانما و اقایونی که اهل شادی هستن یک موزیک دلنشین بذارینو کمی حرکات موزون انجام دهید

بله چی خیال کردین انا تپله که همیشه دست به چونه تو مود دپرسیون نیس گاهی وقتام موزیک میذاره میرقصه بخصوص که الان شکنج به یک بهانه واهی رفته بیرون که اصلا برامم مهمنیست کجا میخوام یک اهنگ مشتی بذارم عشق و صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:50  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام عزیزان دیگه چیزی به پایان سال هشتادو پنج باقی نمونده  من امروز تصمیم گرفتم تا پایان تعطیلات    هرجوری هست همشو خوش بگذرونم البته با شناختی که از شکنج دارم کار بسی مشکل خواهد بود ولی چه باک که این بنده خدا به انجام ان اهتمام خواهم ورزید

خلاصه بهر حال بعضی ادما عوض شدنی نیستن که هیچ حتی احتمال داره بد ترم بشن و باید قبول کنم که دس من بستس و بهتره حسابی روی کارای شکنج چشمامو ببندم

بهر حال در سالیکه میادبرای همتون ارزوی سلامتی دارم

از خدام بجز سلامتی خودمو گل سرخ چیزی نمیخوام چون این چند روزه بد جوری نگران سلامتیمم که امید .وارم مشکلی برام پیش نیاد

حالا جهنم سگ خورد شکنجم بلا ملائی سرش نیاد که حال نعش کشی و بی پولی و مریض داری رو ندارم

خلاصه از تو هم خبری شد شد نشد اونم بجهنم که خیلی نامرد بودی(عین پیرزنا هست میکوبن به سینشون)

خانومهای همسن خودمم هم خوب اره یک کمی سخته یک کوچولو اپسیلونی  سنمون رفت بلا ولی خوب هنوز جوونیم

  بالاخره بقیشم با میک اپ میشه کار ی کرد نه خدام پدر بوتاکسو جراحی پلاستیک بیامرزه

خلاصه نمیدونم بازم کی بیام اگه شب این بندگان خدا بخوابند شاید بشه اومد و یک جوری خلاصه داستان دخت ردانشجو رو بنویسم قول میدم تا پایان تعطیلات حرفای جدیو تلخ نباشه   اگرم مشکلی باشه با طنز بگم فعلا بای تا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

حالا بااین اوصاف میفرمائید من چطور خودمو دوست داشته باشم

ا  سخته دیگه قبول کنید 

منم که هر وقت میخوام رژیم بگیرم عیده باور کنید نمیدونم چرا 

در جواب کامنته یکی ازدوستان عززیزم هم که فرموده بودن فکر کردیم شکنج وزیر وکیلی چیزیه اولا از کجا میدونید............

دوما بدانیدو اگاه باشیدایشان بقدری دچار خود شیفتگی ومفرط میباشند که احساس مینمایند از عرش اعلا به زمین نازل شده اند واینجانب را در یکی ازاین سطل اشغال گنده ها هست شهرداری میذاره همسایه ها همه زباله شونو ریزن پیدا نموده  اند   اخه   نیست تپلم وبارها در مراسم مرثیه خانی خویش به من فرموده  اند که خداازت نگذره که زندگیموتباه کردی  احتمالاایشان باید با پرنس دایانای مرحوم وصلت مینمودند

بله ایشون خیلی قصه دارند

البته بنظرمن بهترین شغل برای شکنج مسئولیت مستقیم بازداشتگاه اشویتس یا داخائو بوده اره

همونا بودن سگها مینداختن جون زنای حامله   وجریان شیر گازوکوره ادم سوزی و واین حرفا

و البته اعتماد به نفس بالای بنده هم که بر همه واضح و مبرهن است نگاهی به پستام بندازیم

خلاصه جور جوریم با هم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 4:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

در اخرین کتابی که برای مبارزه با  چاقی خواندم  تاکید موکد شده بود که برای   اینکه لاغر   شوید سعی کنید خودتان را دوست داشته باشید    ای بابا اولش خیلی اسون بنظر میرسه ولی بعد که کمی فکر کنی میبینی خیلی هم سخته  اخه چطور میتونم خودمو دوست داشته برای اینکه

۱-  خودمو نفرین میکنم که چرا درستو حسابی درس نخوندم یا حد اقل نرفتم رشته تاتری سینمائی چیزی بخونم که حیلی علاقه داشتم رفتم رشته مهندسی...... که هیچ علاقه ای بهش نداشتم

۲-دوم چرا سعی نکردم اندام خوبمو نگه دارم  و هر وقت ناراحت شدم عین معتادا رفتم سراغ شکلات

۳- چرا وبه چه علت به قلبو دلم نگاه درست حسابی نکردم چرا خودمو فدای جاه طلبیهای سطحی کردم و  کسانیکه به من علاقه حقیقی داشتن نادیده گرفتم

۴-  چرا اینقدر احساساتیم هوم  فکر کنم نسل امثال من در حال انقراض باشه   

۵- چرا نتونستم از حق خودم تو زندگی دفاع کنم واینقدر ترسیدم و محتاط بودم که نادیده گرفته شدم 

۶-  چرا  هنوزم با فرمول مهروری تو زندگیم کا رمیکنم واینقدر صادقم ای بابا دیدم اینا کاربرد نداره که

۷- چرااینقدر ولخرجم

۸-چرا تنبلم

۹- چرااینقدر به دوستام وابستم

۱۰- چرا هنوز شیادو دوستدارم  این دیگه سنگینترین جرممه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 4:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیروز به مناسبت    ۲۸ صفر مادر شکنج میهمانی معظمی درقالب دعا بر پا کرده بود

بنده هم که یکیاز تفاریحم  (جمع)تفریح رفتن به ارایشگاته میباشد فوری پریدم به ارایشگاهو با بیخیالی خودم را سپردم به دست ارایشگرو گفتم جانم ازادی هر بلائی دلت میخوادبرسر من بیاور  اون هم نامردی نکرد   اول یک های لایت مشتی  دوم ترمیم ناخن   سوم  یک ارایش خلیجی نازو یک شینیون معرکه جون تو( با نازنین ومینام ) خیلی قشنگ های لایت کرد منهمیشهاز ارایش خلیجیوعرب یبدممیومدولی دستش دردنکنه در عین حال کهمن روی صندلی شبه  یونیت      دندانپزشکی دراز کشیده بودم وبهتنها چیزیکه فکرنمیکردم چاقی و زندگی نکبتم بودو باهم گپ میزدم اونم ارام وبا دقت صورنم را ارایش میکرد  خلاصه از اونجا که من در صمیم شدن با ادمهاتبحر زیادی شدم شروع کرد به تعریف خاطراتش    تازه اینقدر مهربون شده بود مدام ا زمن تعریف میکرد قابل توجه مینااین همون زنس که به من گفته بود فکرنمیکنم شوهرت زن به این چاقی رودوستداشته باشه خلاصه این خصلت ارایشگراس یکی به نعل میزنن یکی به میخ از یک طرف از کار خودشون تعریف میکنن گاهی هم لابه لا از مشتری خلاصه از قبول شدن دانشگاه همزمان بابله برونش گفت از تنبلی بیشا زحدشو اینکه همیشه غذااز بیرون میگیره که خیلی خوشم اومد ادرس یک جا ی توپم داد که غذاهای خانگی میپزه خلاصه  وقتی کارم تموم شد  دیدم واقعا خیلی هنر بخرج داده    تا اانجائیکه اصلااز رقم نجومی که گفت تعجب نکردم و با کمال میل اسکناسهای نازنین شکنج را دادم خدمتشون   بعد وارد دعا شدم دعا که نگو زنا با شیکترینو اخرین مدلباسهای مشکی و ارایش حضور یافته بودندو منهم که سکندمیزبان بودم با مهربانی خوشخلقی پذیرائی میکردم

و هیچ کس ابدا هیچ کس نمیوانست تصور کند  که ممکن است در زندگی من به عنوان عروس اول خاندان........   مشکلی وجود داشته باشد 

گردن بند جواهریکه به مناسبت اگاهی یافتن از اخرین خیانت شکنج   بدست اورده بودم به گردن داشتم

 اعتراف میکنم که عاشق جواهرم واز طلا بیزار و هیچ عذاب وجدانی نداشتم

  کم کم بازار اه و نالهو گریه بالا گرفت راستشو بخواین ان جا کمی جو گیر شدم ونزدیک بود چند قطره اشک از لابهلای مژه هام لیز بخوره که با بخاطر اوردن ارایشم مسیر اشکهارو عوض کردم تازه من چه دعائی بکنم خیلی ادمخوبیم  خیلی مومنم از خدا چی بخوام میگه دختره پر رو هر  کار دلش میخواد میکنه تازه طلبکارم هست

تازه ممکنه خیلیهام بهم بگن اهای خانم چاقه بروته صف   راستم یگن اینهمه زن بی رپرست یا بد سرپرست اینهم بیافرائی قربانیان قاچاق انسان بچهه ای بیگناه کنار خیابون نه نه من اصلا حق ندارم ببخشید من میرم ته صف کی برسم خدا میدونه شاید تا اخردنیا طول بکشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

  خوب سلام او  لا ز همه قبل از فرا رسیدن سال نو. مناین عید سعید باستانی را به ما تبریک میگویم   یادتونه دوره دبستان کارت تبریکا

بخصوص خدمت مینا  عزیز و نازنین  مهربونم که خیلی ماهن و دوسشون دارم امیدوارم سا ل خوبی داشته باشنو در اولویت بعدی تمام کسانیکه به این کلبه فقیرانه سر زدن   ببخید نبودم ازتون پذیرائی کنم

امیدو وارم که بتوانم در فرصتهای مقتضی   داستان دختردانشجو رو ادامه بدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:31  توسط اندیشه فرزانه  | 

وقتی به خانه  رسیدند شین ازدور دید همه چراغهای دوطبقه خاموش است

شین_ هیچ کس خونه نیست

دانی _نه پدر مادرم رفتن خونه ی مادر بزرگ

کلی طول کشید تا  دانی از ته کیف شلوغش که به کمد اقای ووپی شبیه بود کلیدرا پیدا کند از راهرو تاریک گذشتند  وبه طبقه دوم رسیدند دانی با حرکتی نمایشی در را باز کردو گفت خانم شین بفرمائید  راحت و بی تکلف سر راه همه چیز را پخش و پلا کردند مقنعه مانتو و کیف و سریع به اشپزخانه رفتند    دانی   گفت و حالا سور پرایز  دانی طبقه بالای فریزر را باز کردو یک کیک مکزیکی  کمی تا قسمتی یخ زده را برداشت  و از داخل یخچال هم یک بطری بزرگ شیر کاکائو ...  شین از تعجب و  ترس نفس بلندی کشید وای دانی ما رژیم داریم

دانی خنده بلندی سر داد ول کن بابا رژیم چیه رژیم رو اون احمقائی اختراع کردن که از لذت مزمزه کردن یک کیک شکلاتی خوشمزه بوئی نبردن

شین-  دانی ببین بذار وسیله هامونو بذاریم تو اطاق

خونه بهم ریخت

 دانی_ لطف کن ادای مامانمو در نیاراونا تا فردا صبحم نمیان خب خانم شین  مامی و پاپا رفتن هر چی خلاف داری رو کن

 شین_ مثلا

    دانی_ ببین من تو مخفیگاهم خیلی چیزادارم  چی میخوای سیگار مشروب فیلم   ب.ب      خلاصه جون ادمیزاد شیر مرغ  فقط یک چیز کم داریم 

شین- چی

دانی_کله پوک من غول  چراغ جادوام یک چیزی در خواست کن مثلا   دوست داری حامی رو اینجا دعوت کنم و باعجله به طرف تلفن رفت   و در عین حال واگویه وار میگفت تلفنشم دارم میتونم با یک بهونه بکشمش اینجا مثلا بگم مسموم شدم باور کن اینقدر پسروظیفه شناسیه که الساعه اینجا حاضر میشه و با ژستی خاص روی لبه مبل نشست و تلفن را در دست گرفت بذار ببینم شماره اش  چی بود ۲۲... و وانمود کرد شماره میگیرد که شین مهلت نداد و پلنگ اسا به سمت دانی پرید   و داد زد نه تو حق نداری    که دانی غش غش زد زیر خنده واز مبل   ا فتاد

و بعد بلند شدوگفت چیه خانم عاشق تو که یک ساعت پیش داشتی جون فداش میکردی

شین صورتش در هم رفت و گفت  تو منو چطور شناختی     فکر میکنی   من چجور دختریم  

دانی _اولا که شوخی کردم    دوما مثلا که چی ادم وقتی یکیرو خواست همه جوره میخواد

 شین_ دانی بگو که داشتی شوخی میکردم

دانی_ بسه دیگه بیظرفیت خانم اره شوخی میکردم    ولی اون چیزیکه گفتم حقیقته من اگه

حامی رو میخواستم  با تمام وجود میخواستمش بیمحابا

شین_ و چی بدست میاوردی  

دانی_خیلی چیزا من دیدگاهم باتو فرق میکنه زندگی زمانی برای لذت بردنه بی برو برگرد

اخر همه قربون صدقه رفتنا یک چیزه     ادم باید رو راست باشه

شین _ دانی من حرف تورو نمیفهمم شاید چون جنس منو تو متفاوته لذت برای من معنیش فرق میکنه  من یک لحظه ناب میخوام دوست دارم اول اون راه سختو برم پر پیچ خم بعدش تو منزلگاه اون اب گوارا رو بچشم

 دانی- ای ول بابا ما که همین اب گوارا رو اول میخوایم فرقمون چیه مکثی کرد   باشه خوشگل ****** 

 

 ان شب شین و دانی مثل همه دخترا که اگر شبی را با هم درخانه تنها باشند تا صبح بیدار مینشینندو حرف میزنند  هر کدام ا زخودشان گفتند این اولین بار بود که دانی ا زخودش میگفت   البته دانی خیلی زیرک بودو همیشه حواسش بود که طوری خودش را  نشا ن بدهدکه انگار هیچ چیز دراین دنیابرایش مهم نیست و نمیتواند او را تکان بدهد چیزهای عجیبی از زندگیش برای شین گفت مثلا اینکه هر چند وقتی بدون عذاب وجدان مبلغ هنگفتی از گاو صندوق پدرش کش میرود واصلا هم نمیترسدانها متوجه بشوند همینطوربرایش تعریف کرد که چند سال پیش از سر کنجکاوی با یک دختر روسپی کم سن و سال اشنا شده حتی به خانه ای که  محل استقرار اون دختربوده میرود تا ببیند چه خبراست البته شین به سختی میتوانست این مسائل راباور کند وبیشتر این حرفا بنظرش بلوف میامد

چیزی به پایان شب نمانده بوددانی روی کاناپه امریکائی پهن و وسیع که کهنگی دلچسبی داشت دراز کشیده بود وشین روی زمین کنار کاناپه نزدیک به میز شیشه ای کوتاه  نشسته بود موهای در هم برهم وژولیده شین روی شانه هایش ریخته بود موهایی  بلوطی تیره با رگه های مش ارایش شب قبل هنوز بر صورتش تازه بود  روی میز شیشه ای دوتا لیوان بسیار بزرگ با ته مانده نسکافه و یک زیر دستی پر از هسته های خرمای جهرمی بود   دانی اهسته دست کشید به موهای اشفته شین خندید گفت یک کمی شلخته ای یا نه  همیشه موهات از زیر مقنعه پیداست    یا حمعشون کن بالا سرت یا بباف مگه تو وحشی هستی

شین خندید دست کرد تو موهاش و انها رابیشتر بهم ریخت دانی خندید و گفت ولی نه تونظم بهت نمیاد خوب گوش کن    حالا نوبت به پیشنهادی رسیده که گفتم برات دارم من دوماه دیگه تولدمه  پدرم همیشه بمناسبت تولدم یک تور ایرانگردی راه میندازه و تو اون یک هفته همیشه من دو سه تا ازدوستای خوبمو با خودم میبرم و من میخوام تو منو تواین سفرهمراهی کنی والبته حامی هم پای ثابت این سفره چون پدر اطمینان شدیدی بهش داره  و خوب   یکی دوتا دوس قدیمی هم هستن که نمیشه اونا رو حذف کرد تو دختر خوبی میشی خوب خودتو تو این دوماه لاغر میکنی مرتب هم میریم کوه و ورزش و تو این یک هفته فرصت خوبیه که تو بتونی به حامی نزدیک بشی میدونی تو قشنگی ولی نه یک زیبائی اعجاب امیز که حامی رو شیفته کنه من دوست دارم اون با روح قشنگ وحساست اشنا بشه با برق چشات و همه چیزای دیدنی و نادیدنی وجودت  این یک شانسه چون من رک بگم میون این همه دختر خوشگل و خوش هیکل دانشکده شانس تو برای بدست اوردن حامی چیزی شبیه صفره  پس خودتو اماده کن  برای یک سفر رویائی یک هفته ای  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

اخر شب كه سوار بر لند روور داني به سمت خانه ميرفتند شین تكيه داده به در (اين عادت هميشگي شين بود) چشم دوخته بود به رديف بهم پيوسته روشنائي نقطه مانند تيرهاي چراغ برق كه از فاصله دور حدو حدود بزرگراه را از تاريكي گسترده فضاي خالي و پوچ شب جدا ميكردند گاهي هم فضاي نمايش و بازيها درذهنش ميخليدو نواي اهنگين و بيكلام خواننده زن در گوشش ميپيچيد مثل هميشه زود ملودي ها و موسيقي درذهنش جا ميگرفت واهسته زير لب زمزمه ميكرد

اين زمزمه به عادت هميشگي كسانيكه اواز ميخوانند ناخوداگاه وصل شد به يكي از اهنگهاي مورد علاقش

 اي چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن

 اي كه حرفاي قشنگت منو اشتي داده با غم

 منو گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه

 به هواي ديدن تو پر ميگيريم از  تو لونه 

 داني با حس صميمانه اي دستش را گذاشت رودست شين و اشاره کرد بلند تر بخوان

 صداي لرزان و پر اتعاش اوليه که حالا كمي قوت گرفته بود فضاي ماشين را پر كرد......... صداي لطيف و صافش به اينجا رسيد

..هميشه اسم تو بوده اول و اخرحرفام

بسكه اسم تورو بردم..........و در اين بيت شكسته شد

 چشم من رنگ چشاته          رنگ پاك بي ريائي

 بهترين رنگي كه ديدم         رنگ سبز كهربائي (رنگ چشماي حامي) انگار يك دفعه عشق غم نااميدي يا هر حس ديگه باعث شد صداش بلرزه و خاموش بشه يك نفس بلند كشيد مثل همه دختراي عاشق كه فكرميكنند اين لحظه هاي اندوهناك شيرين خيلي خاصه چشمانش دران تاريكي به برق نم اشكي براق شد و داني بهش نگاه كرد

 شين گفت خيلي خرم نه

داني با حالتی  جدي  د رحال رانندگی گفت نه تو خر نيستي ولي بنظرم راهتو گم كردي ارزشت بالاتر از ايناس كه اينجوري دبيرستاني به كسي دل ببندي كه از عالم پر صفاي تو بوئي نبرده و دور كمرو شيك پوشي يك دختر اخر ديدگاه تنگشه

داني همونطور كه با تسلط رانندگي ميكرد يك دفعه راهيرا كه بايد ميپيچيد به سمت خانه ی شين به سمت خانه ی خودشان عوض كرد

_ امشب ميريم خونه ما

شين- اي بابا برادرم و پدرم ناراحت ميشن

-خوب از خونه زنگ ميزنيم

( اون موقع زياد موبايل مدنبود)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

در استانه سال نو چرا چنين فسرده اي

به كدام سبب دست به گلوگاه عشق فشر د ه اي

هر وقت به تو مينگرم زمزمه نگاه ترت

خاموش فرياد ميزند كه بريده اي

بي شك هنوز دردلت سوداي عشق هست

حاشا مكن ز چه رو اين راز نهفته اي

دل نبريده اي زدنيا تمنا نياز مهر

در تاريكي فريب رشته رويا گسسته اي

هنوز هواي رهائي تورا مست ميكند

اين خواب مرگ است چرا تن سپرده اي

بازجوئي انا ناظر از انا (نميدونم لابد تو موددپ بوده)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

در یک فرصت کوتاه که شکنج  بیرون رفته شروع به نوشتن میکنم یک چیزی بگویم که شاید کمی جالبو غم  انگیز باشد و انهم یک عادت جدید شکنج مرحوم است میگویم جالب و غم انگیز چون قرار است ازاین به بعد به همه مشکلاتم بخندم 

اره دیگه فکر کنم این از نشانه های بارز مخلس شذن باشد به تازگی شکنج از من میخواهد که در کنارش بنشینم و در باره زیبائی قسمتهای مختلف اندام زنان ........ که به لطف بشقاب های فلزی و لعابی در معرض دید تمام مدران دون ژوان ایرانی قرار گرفته  اظهار نظر کنم  و بسی لذت بخش است که من با بیتفاوتی خاص خود به وی پیشنهاد دادم که برای جستجو وتفحص بیشتر در این باب سفری مجردانه به خارج از کشور نموده وبا خرج نمودن اندکی دلار از نزدیک با این بانوان محترمه اشنا گردد که بتحقیق این روش برای بررسی و نقد انها مفیدتر خواهد بود

ولی مرحوم کار شنائت را به جائی رسانده که بعداز مشاهده این صحنه های دل انگیر به بنده پیشنهادات انچنانی از قبیل پیشنهاداتی  که در شهر به باقر زاده شده مینماید  و من نیز با لبخند فرمودم عزیز نازنینم  بهتراست از اجناس استاندارد استفاده کنید نه بدلی  وبالبخندی ملیحی ایشان را ترک

نمودم

مرتیکه.............

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:29  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 

حالا هردودرتاکسی لکنته اي بودند که انها رابه  ميدان انقلاب  میبرد

 

 شين از اينكه ميديد داني با او هم سليقه است و به تاتر علاقه دارد خيلي خوشحال بود چون بجز نينا  همان فاميل نزديك شين  بقيه اهالي خانواده علاقه اي به رفتن به تاتر نداشتند و هيچ كس نبود شين را همراهي كنداو عاشق تاتر شهر بودو انشب کارت میهمان داشت البته فقط برای خودش ولی وقتی دانی گفت چیکاره ای نتوانست مقاومت کند و او را هم به همراه خود به تاتر برد  هر دو از در پشتی  داخل  سالن شدند  و شین به نینا گفت میهمان دارد  وبا او هماهنگ کرد بخصوص که ان  شب شب هنرمندان بود وخیلی از چهره های شناخته شده تاترو سینما به دیدن نمایش امده بودندشکوه صحنه ان  تاريكي مطلقي كه در يك ان با زمزمه هاي نوراز گوشه كنار كم كم  به روشني ميگرائيد به ياد شين مياورد كه از اولين بار وقتي كه هنوز بسيار كوچك بود به همراه يكي از عزيزانش به دانشكده ادبيات دراماتيك رفته و نمايش لي لي حوضك را ديده بود و شيفته بازي هنرپيشه ها بر روي سن شده بود   تاتر شين را به لحظه هاي كودكي اش ميبرد دختري كوچك    كه هميشه با عروسك هايش نمايش بازي ميكردو هيچ علاقه اي به به كوچه رفتن و كش بازي و لي لي و گرگم به هوا نداشت

 يادش ميامد با دختر دائيش با ملافه براي خودشان يك سن خيالي ميساختند  و هركدام نقشي به عهده ميگرفتند

چقدر پدر بخاطر اينكه بر روی نوارهاي گلپا نمايش ضبط ميكردند ناراحت ميشد شين در واقع دختري بود كه هميشه در رويا حركت ميكرد       

 خانه عروسكها و اقاي روشن سر 

من اقاي روشن سرم چراغ دارم روي سرم

و حالا رويا تيموريان با ان صداي جادوئيش اورا مسحور ميكرد با   ان همه عمق و لطافت و قدرت صدای كوروش تهامي باان اواز زيبا  اشک به چشمان شین می اورد... او عاشق لحظه ی اتمام نمايش بود... وقتي هنر پيشه ها سر صحنه ميامدندو به روي مردم تعظيم ميكردند  شين هميشه احساس ميكرد در اين لحظه روحش بزرگ ميشود پر ميگيرد

بخصوص در ان شب تعداد زيادي از هنرمندان معروف وتاتري هاي قديمي امده بودند و شين لذت ميبرد از اينكه به واسطه فاميل نزديكش فرصت صحبت و احوال پرسي با انها را به دست مياورد

داني بدون انكه چيزي بگويد با زيركي همه چيز را زير نظر داشت و شين اشكارا ميديد كه تحت تاثير قرار گرفته ولي از انجائيكه داني هرگز قرار نبود به كسي امتياز بدهد و عاشق نمايش خونسردي واقتدار بود  چيزي نگفت

 

کلا دانی اینطوری بود مغرور وبا اعتماد بنفس

و  کاملا حواسش جمع بود که  به شخص مقابلش  حتی اگر در برترین موقعیتها هم باشد کوچکترین مجال زست گرفتن ندهددرست بر خلاف شین که بیشتر اوقات اجازه میداد مردم حتی به چیزهای کوچک و پیش و پا افتاده ای در زندگیشان افتخار کنند و از دیدن چهره مغرورو مفتخر دوستانش خوشحال میشد

 

بعد از تمام شدن تاتر با بچه هاي گروه نمايش و فاميل شین رفتند به يك یک بستني فروشي در حوالي تاتر شهر

      در ان جمع پسري بود از اشنايان  فاميل شين كه خداوندا چه چشمهاي معركه اي داشت و انشب لحظه اي از شين چشم برنميداشت و به يكي از خانواده هاي بسيار اصيل و پولدار متعلق بود وشین هم که در همه حال به فکر دانی بود اصلا متوجه نگاه های او نبود .خیلی زودچون بچه های گروه که خیلی خسته بودند بستنی را خوردند و از هم خدا حافظی کردند 

موقع رفتن نینا پیشنهاد کرد تا شین و دانی را برساند که دانی اجازه نداد وگفت ممنون ما ماشین داریم شین کمی گیج شد که دانی با ضربه ای به بازویش اورا وادار کرد ا زجمع خداحافظی کنند و در خیابانهای تاریک ان وقت شب پیاده راه بیفتند

شین_ دانی کجا میریم ما که ماشین نداریم

_ دانی_ خیلی هم داریم من به پدرم زنگ زدم ماشیمنو از شرکت بیاره تو یکی از این کوچه هاپارک کنه فقط کافیه کمی دنبالش بگردیم

 

کمی که راه رفتند دانی گفت راستی شین این پسره کی بود بدجور تو نخت بودمن جاي تو بودم هرشب اينجا پلاس میشدم تا تورش كنم

_اي بابا داني تو ديونه شدي ميدوني چه دخترائي تو دانشگاه هنر و معماري هستن عين هنرپيشه ها خوشگل و خوش هيكل ازادو بي پروااون وقت اين مياد به من توجه كنه خنگي به خدا

دانی گفت

نه خنگ توئي توئي كه تمام زندگيت شده حامي  مرد موطلائي مغرور دلتو به اين چيزا خوش کردی

 شین_

_ اصلا گيرم كه از من خوشش هم بياد بابام گفته دور جماعت تاتري رو خيط بكش

 

داني در حاليكه اداي شين را در مياورد بابام گفته بابام گفته پس حامي چي بااون مدرك مهندسي درب و داغون دانشگاه ازاد

_ حالا اون مگه اصلا منو ميخواو ميخواد منو بگيره

_ حالا اگه خوشش اومد چي بالاخره با اين پشتكاري كه تو داري بعيد نيست

اينجا شين نفس بلندي كشيدو با لبخندي كشدار گفت

اگه اون منو بخواد جونم فداش ميكنم رضايت پدر چيه

_ اوه اوه قضيه خيلي جالب شد خب ميشه بفرمائيد اين جون فدا كردن شما شامل چه چيزائي ميشه  طوري ميگه جووون فداش ميكنم كه ادم فكرميكنه و زد زيرخنده

_ ا داني يعني چي شین

_ نه جون من شين اگه ازت بخواد چيكار ميكني جون من بگو اينقدر عاشقش هستي كه بذاري باهات  باشه

 

 

_ داني دست بردار لوس نشو

_ نه شين جدا ..تو ظاهر ارومي داري ولي فكر كنم معشوقه خوبي بشي گرم و پر حرارت اخه خيلي با احساسي با اين همه عشق اوه اوه چه خواهد

 

 

_‌نه  من اين تيپي نيستم

_ غلط كردي خيلي هم هستي

_ شين در حاليكه اشكش در اومده بود نه نگو داني نگو دلم نميخواد به اين خيالات شيرين و محا ل فكر كنم  خودتم ميدوني اون به من يك دختر چاق هيچ توجهي نداره اونوقت تو با بيرحمي از نزديكي و محبت حرف ميزني ميخواي دل منو بسوزوني

داني يك دفعه جدي و ساكت شدو گفت  خيلي خوب باشه باشه تا يك نقشه اي براي تو اين التهاب عاشقانه ات بكشم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 21:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

 شین از کلاس اومد بیرون امروز دانی به کلاس نیامده بود  اصلا بیشتر مواقع به کلاسها نمیامد یعنی در واقع   وقع زیادی به کلاس قائل نبود از اون ادمهائی بود که درسهارابا مطالعه خارج از کلاس یاد میگیرندو طبعا او بخاطر اینکه پدرش یک استاد طراز اول در رشته ی انها بود از این امکان برخوردار بودبه حیاط نرسیده دانی را دیدکه با بیخیالی انگار نه انگار که کلاسی بر پا بوده است

 در حال صحبت با یکی از بچه هاست

ـسلام شین

ـسلام دانی خوبی

ـ اره

ـ کلاس نیومدی

عوض جواب یک پوزخند نصیبش شد

خب چیکاره ای  (این تکیه کلام خاص دانی بود)

در واقع اکثر روزها شین برنام هی خاصی در سر نداشت و تسلیم پیشنهادات دانی میشد اما ان روز یک روز بخصوص بود و شین ا زطرف فامیل نزدیکش به تاتر دعوت شده بود بنابراین به دانی گفت

ـاهل تاتر هستی

-اره بد جور

-خوب امشب من دعوت دارم کار یکی از فامیلای نزدیکمه تو تاتر شهر پس میای

ـحتما

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:32  توسط اندیشه فرزانه  | 

راستی یک مطلبی هم میخواستم بنویسم در مورد سریال زیر تیغ تا یادم نرفته معلومه هنرمند بیچارهرو خیلی زیر فشار گذاشتن که پایانت کلیشه ای نباشه و مثل تمام داستانها این تیپی که اخرش به شکل معجزه اسائی معلوم میشه کارقتل کا رمحمد نبود  اخرش حدس زدنی نباشه

اونم نگذاشته نه برداشته یکسری سکانس های رویائیو سوررئالیستی درباب استحالهو دگرگونی یک روزه پسر انهم بر سر قبر پدر نزدیک شدن دوعاشقیکه تا چند وقت پیش به سر روی هم چنگال میکشیدند و کوتاه امدن ساده مادر ای بابا   ما  گفتیم کلیشه ای نباشه ولی قرار نبوداینقدر بدون منطق وبا اسمون ریسمون بافتنهای عرفانی سریالو ناقص کنید اگرم بهتون گفتن ای بابا دیگه اخر ساله یک جوری جمعش کن پس این همه حس و حالو وقتو درگیر شدن ذهن بیننده چی میشه واقعاکه شعور مخاطبدر سریالهای ایرانی به بازی گرفته میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

بازم   يک روز تازه         دنيا برات ميسازه

بازم يادت بمونه        عشقت تو سينه رازه  

بازم شوق دويدن       به اغوشی رسيدن

تار موهات رو شونش      گرمی زبر گونش 

دلت ميخواديه لحظه برات يک قرنی بشه           دلت ميخواد تا ابد عقربه ساکن بشه  يکدفعه زنگ موبايل    تورو از جا ميکنه        

برای حجم شاديت       تموم دنيا کمه

با ديدن شمارش     عاشق گوشيت ميشی

 

دلت ميخواد ببوسيش    بعد رو گوشت بذاری 

اما پاشو عزيزم      اينا همش يه خواب بود

اون رفته و خاطرش       فقط پر از گناه بود 

  تو موندی وزندگی    کسل کننده و سخت 

اما بايد بسازه    همينه رمز بازی     ببخشيد خزعبلات ذهن بهم ريخته من در فاصله د شارژ موبايلم

 دومین مطلب   وبلاگ دیگرم     من در استانه یکسالگی وبلاگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام نمیدونم تو این ایام چقدر فرصت باشه که بتونم بنویسم ولی میخوام حالا که ۵  -۶ روز به پایان سال اومده مطلبی بنویسم 

درست بخاطر دارم که از همین تاریخ بود که وبلاگ نویسی را شروع کردمالبته یک وبلاگ دیگر را با نام دیگری    یادم هست که پار سال این موقع تا اخرین روزهای باز بودن دانشگاه ها منتظر بودم که دلت ذره ای برایم   تنگ شود و حداقل یک اف برام بذاری یادم میاد ان روزها هم همین حس حالا را نسبت به تو داشتم این حس که دیگر جرات عاشق شدن را ندارم وووعلاقهام به تو با وجود همه سختیها اتفاقی شیرین در قلب مرده ام بود واما سال تمام شد فروردین امدو من حتی یک تبریک ازتودریافت نکردم  پارسال همنی موقع بطور جدی کارم رادر بخش......شروع کردم وه که چههیجان انگیزوزیبا بود دری تازهب رویم گشوده شده بودودر خلال هیجانات کار خودم را خوشبخت حسمیکردم هنوز هم کارم رادوستدارم ولی نمیدانم چقدر میتوان بهاین کار ادامهداد با مردم بیشتر اشنا شدم به دنیای جدیدی راه یافتهام والبته محدودیتها چه بسیار میتوانم قسم بخورم که در این سال لحظهای شکنج در ارتباط با کارممرا یار ینکرده بلکه مرا به عقب رانده  هر روز درست سر ساعت ۱۲ زنگ میزند وبا صدای خشنش طلبکارانه مرا مورد شمات قرار میدهد اعتراف میکنم که در سال گذشته حتی لحظهای به این موجود پست مهر نورزیدمو کوچکترین علاقهای به این زندانبان بیرحم نداشتم دودوست پیدا کردم وارتباطم با یکی ازدوستانم کمرنگ شد و بعد در کمال ناباوری در ۲۲ خرداد ماه زمانیکه برای همیشه از امدنتناامید شده بودم دوباره امدی دوباره قلب شکستهام را با نور وجودت گرم کردی ۲ ماه در سرور در حالیکه به حدی رسیده بودم که میتوانستم همههستیم را نثارت کنم دوباره غیبت زد همزمان با رفتنت کتک سختی ازهمسرموردم و تمام انچه بین منو او بود ازبین رفت البته او هزگز چیزی از محبت و علاقه ای که در بطن من بود   نمیدانستباوجودیکه همیشه مراازار میدادو تحقیرم میکردو گاهی هم خشونت فیزیکی ولی برای اولینب ار حس کردم بکلیاز مندل بریده اری اولین بار پارسال بود کهخ مرتب ریبائیم را به مسخره میگرفتو مرا زشت میخواندو برایم عجیب بود   که بعدا دلیلش را فهمیدم    پارسال گل سرخ به مدرسه رفتم چهار ماه بعداز رفتنت بود که تازه داشتم عادت میکردمکه دوباره پیدا شدی چه از جانم میخواستی نمیدانم ولی انگار به پول احتیاج داشتی با همین درامد اندکم با تما وجود بهتو کمک کردم ولی میدانستم که تنها هستمو ..خیلی حقایق دیگر باز هم رفتی و گم شدی ادرست را میدانستم ولی دیگر مهم نبود....... غصه خوردم وزنم اضافه شد و همزمان پی به خیانت اشکار همسرم بردم و چه روزهای تلخی   فریاد کتک تحقیر و همه چیز چون گردابی مرا به کام خود برد   شاید بگوئید تو حق اعتارض نداشتی ولینه نمیدانم من تنها گم شده ای بودم که یک همزبان میخواستم فقط همین   میدانم هرگز شکو تردیدم به پایداری بهاسواری به برجا ماندن هیچ چیز از بین نخواهد رفت میدانم که همیشه شکنج همسرم را دراغوش زنهای متفاوت تصور خواهم کردو میدانم او برای همیشه مرده است  

و تو نمیخواهم هیچ حدسی بزنم ولی میدانم محبتت ازدلم بیرون رفتنی نیست  

یاد گرفتم که خیلی چیز ها را ازدست بدهم بدون انکه بتوانم شکایت کنم     و به این نتیجه رسیدم که تنها کسیکه میتواند مرادوست داشته باشد خودم هستم خودم  

ولی حالا که انگشتانم بر دکمههای کیبورد میدود با وجود دردی که گوشه چپ سینه ام را میازارد نمیخواهم اجازه دهم شیرینی بهار از وجودم دور گردد ار ی انا انای تپل یعنی خیلی تپل  میخواهد خودش رادوست داشته باشد

انا یک مادر است و این عشق اورا زنده نگه میدارد

در اسلی که خواهدامد بیشتر با گل سرخ باز ی میکنم در سالیکه خواهد امد  بیشتر خواهم نوشت شاید رمان نیمه کارهام را به پایان برسانم و در سالی که خواهد امداز هیچ کس توقع نخواهم داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز تمام عوامل برنامه ایران سلام دور هم جمع بودند بخصوص از چند نفر از این عوامل بسیار خوشم می اید

شهیدی فر با ظرافت فرانسویش

ضابطیان با استعداد خاصش در مصاحبه و ذوق نسبتا خوبش چون از اون بهتر خیلی داریم

مرادی زیاد پای حرفاش ننشستم ولی بقول یک خانمی که امروز زنگ زد به نسبت قشر خودش متفاوته والبته کمی هم خوش قیافه

بدم نمیاد ازش مشاوره بگیرم البه بعید میدونم جوابمو بده چون اعتقادم به مسائل معنوی نیاز به یک مرمت اساسی داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 9:48  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

شین برگشت و اون نیمرخ طلائی سخت دلنشین را دید که جدی و مغرور به درسهای استاد گوش میداد و گاهی سوالات هوشمندانه ای میکرد .

دانی هم که کاملا به موضوع درس تسلط داشت ودر بعضی جاها سوالهای عالی میکرد و باعث ميشد شین خیلی احساس بيسوادي كند

شین به خانه برگشت خانه اي كه مثل همیشه در هم و برهم بود. مادرش كه در گوشه اي نماز ميخواند بادیدن شین تنها سری تکان داد و به نماز ادامه داد .پدر سر کا ربودو برادرش در اطاق مشغول درس خواندن .شین به اطاقش رفت و رو به روي ایینه ايستاد بد جوری سوخته بود

چند دقیقه بعد مادر شین را صدا کرد تا به اشپزخانه بیاید

******

مادرشين_ سوختی کجا بودی

_ رفته بودم کوه

ـکوه با کی ـبا دانی_

 

-اره _

-چطور بود

_ واي مادر خيلي عالي خيلي خوبوبا شوق و ذوق ادامه داد_ ميدوني چيه مادر تصميم گرفتم بطور جدي ورزش كنم نميدوني هواي كوه چقدر صاف و پاك بود داني كه خودش يك پا حرفه ايه كارش اينه هر هفته كوه ميره

ـخیلی خوبه خوشحالم كه به اين نتيجه رسيدي ورزش مداوم و تحرك خيلي بهتر از اين رژيماي سختيه كه هي ميگيري و ميشكني راستی امروز خانم محتشم زنگ زد... _

 

_شين مشكوك گفت

خوب

-خوب هیجی تو رو توعروسی دختر مهندس بیگی دیدن زنگ زدن بیان_

شین لب پیچوند

خوب _

هیچی پسره مهندسه توامریکا البته عید میخوادبیادایران میخواستش یک دیداری باهم داشته باشین

شین_

مامان من حالشو ندارم

چیه چرا _

نه مامان اون کیسی که من میخوام اين نیست _

خوب تو چی میخوای_

شين من من كنان گفت: من..... من ...خوب من میخوام با ... کسی که تحصیلات بالاتر داره اونم تو ایران ازدواجکنم

 _حرفهای جدید میزنی نه که تا حالا نبودن

_میدونی مادر اصلا الان تو مودش نیستم_

ـمن اصراری ندارم پدرتم همینطور ولی خوب بد نیست ادم به خودش فرصت بده بشناسه ادما رو_

نه مامان نه_

باشه هرجور میلته _

راستی شام میخوری _

نه مامان رژیم دارم_

ا عالیه خیلی خوب پس برات مرغ اب پز درست کنم _

نه مامان خودم میام یک میوه چیزی بر میدارم شما زحمت نکشین_

وبعد به اطاقش رفت یک کتاب برداشت اون موقع داشت تس رو میخوند کتاب جالب و تاثیر گذاری بود و چیزی نگذشت که غرق کتاب شد۰۰۰۰۰۰

 

 

 

یکدفعه صدای وحشتناکی عوالمش را برهم زد میخواست از جا بلندشودولی خوب میدانست ان بیرون چه ميگذرد کار کار شاهین برادر بزرگش بود موجودی خود خواه و پرخاشگر که اغلب اوقات به دلیل نامعلومی عصبانی بود باوجودیکه پسر خوشتیپ و درسخوا ن و موردتوجهی بود ولی عصبی و ناارام بود

وبه مصداق همان مثل قديمي شير خانه و موش بيرون بودکه البته حمایت بیدریغ پدر هميشه شامل حالش ميشدبخصوص که قرار بود دراینده یک دکتر داروساز شودو راه پدر را كه او هم یک دکتر دارو ساز بو د ادامه دهدوپدر خیلی مفتخربود که پسر نازنین و دردانه اش هم تواسته جا پا ی او بگذارد و حالا بعد از عدم موفقیت شین در کنکور پزشکی از او انتظار میرفت که لااقل با انتخاب همسری شایسته و البته از کادر پزشکی این جمع تکمیل شود. ودراین مابین هر وفت شین به حامی فکر میکرد به اين نتيجه ميرسيد که حامي باان مدرک مهندسی  هرگز نميتواند برای خانواده جالب باشد

باز هم صدای فریاد  میامد

باور کردنی نبود که این پسر زیباو اراسته و مرتب مثل لات بیسوادی فحاشی میکرد-

وقطعا موضوع سر مسئله ناچیزي چون فراهم نبودن غذای دلخواهش یا پیدا نشدن چیزی بودکه احتمالا خودش جائی گم وگور کرده بود یا مشکلی دربیرون از خانه بودکه این پسر بچه بزرگ نما از عهده حل ان برنیامده و حالا این بشقاب و کاسه و سایر وسایل بودند که سپر بلاي خشم شاهین ميشدند

شین ندیده میتوانست صحنه بیرون را مجسم کند احتمالا مادرش به اطاق خودش رفته و زیر لب ناله ونفرین میکرد و پدرش بسیار ارام و خونسرد صحنه را مینگریست شین همان جا در اطاقش ماندو تصمیم گرفت هیچ حرکتی نکند که در باز شد و شاهین هجوم اورد

ـ ببینم تو تصمیم گرفتی دکوراسیون اطاق منو تغییر بدی

شین ارام و کمی با دقت گفت ابدا چطور

هیچی جزوهائیکه از مهر شاد گرفته بودم گم و گور شده من میدونم تقصیر کیه

این مامان لابد به اون خدمتکار احمق گفته اونم که سواد نداره و...................

بارانی از الفاظ انچنانی خطاب به پدرو مادرو خدمتکار باریدن گرفت

و شین با خودداری گوش داد و بعد گفتگوش کن تو بشین یک لیوان اب بخور من سر فرصت میگردم پيداش ميكنم که شاهین فریادبراورد چی سر فرصت من الان میخوام

تو... تواصلا میفهمی تو بااون رشته الکی مزخرفت اصلا میفهمی من چی میگم

که شین جدی گفت گوش کن شاهین من برات جزوه رو پیدا میکنم بادادو فریاد نمیتونی کار ی کنی اروم باش ومستقیم در چشم شاهین نگاه کرد

کار داشت بالا میگرفت

که زنگ در به صدا درامد و چون طبعا هیچ کس حوصله در باز کرد ن را نداشت شین رفت و دررا باز کرد مهرشاد پشت در بود شین بادیدنش کمی هول کرد و بعدش ناخود اگاه گفت جزوتونو میخواین

مهر شاد نگاه کوتاهی به شین کرد وگفت نه چطور مگه ...که شین به خودامد و به او تعارف كرد داخل شود ورفت کنار

- ببخشین تعارفتون نکردم بیاین تو

مهرشاد یک لحظه ايستادوبه شین نگاه کرد که با یک تاپ مشکی و شلوار جین ابی ایستاده بودو دران گیرودار فراموش كرده بود چیزی روی لباسش بپوشد که ناگهان صدای( بببببببببببببببببه سلام اقای خوشتیپ )شاهین تو گوشش پیچیدکه با چهره ای به لطافت معصومین به انها نزدیک میشد انگار نه انگار که همین لحظاتی پیش صدای عربده اش تمام فضای خانه را پر کرده بود. نگاه شین که به جالباسی سرخورد فورایک شال پاره پوره راروی شانه هاش انداخت. شاهين فوری دست در گردن رفیق مات و مبهوتش انداخت که نگاهش هنوز روي صورت شین گیر کرده بود

***********0

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

هردو باهم شين با كندي و داني با چابكي راه نسبتا هموار شده كوه را به سمت ازغال چال پيمودند هر چه جلوتر ميرفتند كار براي شين راحتتر ميشدو حالا ميتوانست روي دم و بازدم خودش كنترل بيشتري داشته باشد يك گوشه راه انجائيكه راه خيلي باريك ميشد وازديواره كوه باريكه اب زلالي جاري بود نشستندو نفسي تازه كردند شين خوب ميدانست زير اشعه افتاب پوستش سوخته است چون  در صورتش احساس كشيدگي ميكرد  کوه رفتن تجربه تازه اي بود چون چيزيكه درخانواده ی شين معني نداشت ورزش بود هميشه تا انجا كه يادش ميامد در زنگهاي ورزش يا درس ميخوند يا يك جوري در ميرفت و الان از اين تجربه لذت ميبرد كم كم به ازغال چال رسيدند و در پناهگاه ازغال چال چه احساسي داشت انگار به اسمان  نزديكتر بود داني از  كوله پشتي اش چند تا خرما و يك شيريني خاص اورد بيرون يك شيريني خاص كه ما ل كرمان بود وبا هم خوردندو ا زهمه جا حرف زدنديك دفعه به ساعت نگاه كردند وا ي خدا ساعت 3 كلاس داشتند با  برگشتندو خوب سرازيري براي شين خيلي راحتتر بود وقتي با اون صورتهاي طلائي و سوخته وارد كلاس شدن استادامده بود با عجله وارد شدندو استاد با ديدن شين كه هميشه صورتش سفيدوبراق بود تعجب كردو رو به داني كردكجا برديش وداني بازرنگي دلبرانه گفت بردمش كوه بالاخره بايداشنا بشه وقتي داني داشت مينشست اهسته زير گوش شين گفت طرف اونجاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:33  توسط اندیشه فرزانه  | 

ا الان یک عالمه مطلب جالب نوشته بودما رفت وای خدا امروز چه روزی بود

امروز با یکی از همکارام کهخیلی به زنش حسودیم میشه داشتم صحبت میکردم میگین چرا به زنش حسودیم میشه براتون بگن نمیدونین چه اددم با شخصیت فهمیده و دلنشینیه اینقدر این  مرد چشم پاکه اگه زیباترین زنا با عشوه وناز باهاش حرف بزنن اینمرد همونطور پاک وساده رفتار میکنه اینقدر که تو اداره تنهاادمیه که راحت میتونم تو چشمش نگاه کنم و باهاش حرف بزنم  هوم خلاصه یک رفتاری داره که ادم خودشو خیلی راحت احساس میکنه همیشه  هم نظراتخوبی در مورد همه مسائل داره خوب اصولا همه سعی میکنن ای ندم عید در مورد خوبی و بخشش و مهرورزی صحبت کنم بین صحبتامون یک دفعه مثال زد گفت محبت یک طرفه بی فایده است اقا مارو میگی نزدیک بود بزنیم زیر گریه که خودمون رو کنترل کردیم  (اخه بد جوری امروز دلم واست تنگ شده بود خیلیا دلم میخواست یک جا بشینم ای گریه کنم که نگو) خلاصه یییهو یاد همه بد بختیای زندگیمو محبتهای یک طرفه افتادم واین حرفش یک جوری توذهنم پیچید که مثل یک شعل ه کوچیک تو تاریکی زبونه میکشه حقیقتی که همیشه خودمم میدونستم برام عیان کرد خلاصه اقا اینقدر اون لحظه دلم میخواست بهش اعتماد کنم که خودم محکم زدم به پام گفتم  انا ادم باش ولی یک لحظه که به چشمش نگاه کردم هم چین یکزنمهزاشک زده بودچشام اه بلندی کشیدم و یک جوری بحثو قطع کردم

اخه دیشب مثل اون دفعه یک میس کال افتاده بود برام با کلی امیدو ارزو زنگ زدم یک صدای زمخت بالحن خشنی حرف تورو تکرار کردم بعدا بهت زنگ میزنم یادته اون دفعه اخ خدا دلم برات خیلی تنگه چقدر دوست دارم من احمق اونم یک طرفه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 18:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام نوشته بوديد که به وبلاگ من سر زديد خوب کمی عجيبه که شما محتويات ان را خوانده باشيد و اما نظر من
بنظر يک سازمان که بتواند مورد های مناسب ازدواج را به هم معرفی کند کار بسيار پسنديده ای انجام داده و ميتواند از بسياری از باند بازی هادرامر ازدواج جلوگيری کند اما به شرطهاوش روطها که افراد خواهان و متقاضی واقعا تصميم به ازدواج داشته باشند  اما در مورد ازدواج موقت اينهم بد نيست اما بشرطيکه از پذيرش مردان متاهل که دارای زنو فرزند هستند خود داری کنيد که در غير اينصورت ثواب نکردهايد کههيج به ازهم پاشيدن خانواده هم کمک نمودهايد من زنی هستم که شوهرم به من خيانت ميکند من چشم ديدن يک رابطه نا مطمئن وغير قانونی وپا در هوا را ندارم چه رسد که شرعيو قانونی هم بشود
اما ازدواج موقت برای جوانانی که استطاعت ازدواج ندارند و نياز جنسی  صرف دارند بسيار هم خوبا ست چون دراين صورت دست از فريب دختران باکره بر ميدارند که لحظه ای باانها خوش باشند نياز جنسی دارند ميدانند کجا بروند
اما بايد مراقب باشيد که دراين بين زنان مطلقه يا کسانی که شرايط صيغه دارند هم به ملعبه ای در دست   مردان تبديل نشوند

 این جواب من به کامنتی است که ادعا میکند به وبلاگ من سر زده و موضوعش در باب همسر یابی است

خوب جواب مرا خواندید

اول از همه من فکر میکنم که اگر واقعا بشه موردهای مناسب روباهم اشنا کرد کا رخوبیهاما به دوشرط که هردو نفر ظرفیت این کارو داشته باشند چون بنظر من دراین جامعهاسلامی با فرهنگ و اداب رسوم خاصش که امکان ارتباطات  ازاد نیس واقعا در حق دخترانی که بعلت مناسب نبودن کیس هایشان بی شوهر مانده اند  ظلم میشود

اما این کار ظرافت بی اندازه میخواهد

امادرموردازدواج موقت من که فکر کنم یکی از متقاضیان پرو پا قرص این قضیه مردان زن دارند که دراین صورت یک فاجعه ملی ایجاد میشود

 ومنجر به از هم پاشیده شدن خانواده ها میشود

اما اگر این فرهنگ جا بیفتد که دختران و پسران مجرد یا پسران مجردو بانوان مطلقه بتوانند در سایه شرع ارتباطداشته باشند بد نیست و ما شاهداینهمه مشکلاتیکه برای دختران جوان پیش میاید نمیباشیم

چرا چون متاسفانه پایه بسیاری ازدوستیهایبین جوانان مسائل جنسیاستدختر بیچاره را با هزار زباننرم میکنند تا پایش را بهوادی ... بکشانند دمی خوش باشند بعدشم بایک بهانه الکی  کات تمام دختر میماندو یک فلب شکسته خوب پسر جان  رابطه میخوای این راهش ....... دست از سر دختر مردم بر دار

امادراین بین نباید خطات زیادی چونابتلا به ایدز هپاتیتو بیماریهای امیزشی راهم از نظر دور داشت خلاصه اینکه کا ربا سایت حل نمیشود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 9:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

  بعله به همین شکل و شمایل بود که روز به روز رفاقت شین ودانی در ان دانشگاه  زپرتی   افزایش یافت و د رهمین فاصله شین به بعضی خلقیات جالب و منحصر بفرد دانی پی برد که یکی ازانها صراحت کلام و رک گویی بی اندازه او بود و البته هوش زیادی که در شناخت افراد داشت دانی و شین در یک چیز باهم مشترک بودند وان بینظمی بیحدشان بود ******

 

صبح زود شین در کنار منزل دانی منتظر بود

دانی با کوله پشتی و کفش مخصوص.. افتابگیرو عینک کاملا حرفه ای وشین باارایش با کیف سنگین دانشکده و کفش کیکیرز معمولی

شین که تپل و تنبل بود بعدازیک ساعت خسته شد وبرید اما دانی که از ۵ سالگی کوهنوردی میکرد و تجربه زیادی داشت به شین اجازه استراحت نداد و فقط ریتم حرکت را کندکرد

 ـ دانی ـ شین هدفت دراینده چیه

شین که واقعا دران لحظه هدف خاصی به جز رسیدن به حامی والبته سریع لاغر  شدن نداشت به فکر فرورفت.... اوه خوب میدونی دانی در حقیقت من توی این دانشگاه احساس سرگردونی میکنم   من به این رشته علاقه ا ی ندارم

   دانی  -هوم پس  واحداتو شب امتحانی پاس میکنی

شین ـ متاسفانه همینطوره من اصلا از رشتم  لذت نمیبرم 

دانی ـپس نمیخوای ادامه بدی

 

شین- البته من اینقدر ازاین رشته بدم میاد که به ادامش فکرنکرده بودم

دانی- راستشو بگو پس میخوای چیکار کنی  میخوای بشی یک زن خونه دار چاقالو 

-    نه در واقع من هدفهائی هم دارم  میخوام برم دنبال کارای هنری

 دانی ـ چه کاری... میخوای مثل فامیلات هنرپیشه بشی

شین- نه کاملا گرچه بدم نمیاد تاتر کار کنم

در همین موقع که شین ودانی گرم صحبت بودند و  شین  که حالابه رگ غیرتش برخورده بود و  بیادارمانهای رمانتیکش افتاده ورشته سخن را بدست گرفته بودکه یکدفعه  بازوی تپلش رادانی به شدت گرفت و تقریبا اورا به کناری هول داد و خطاب به جوان لاتی که با شیفتگی خاصی گویا در فاصله نزدیک ا نها از پشت سر حرکت میکرد گفت هویییییییییییییییییییییی

مرتیکه عوض برو گمشو برو گم شو تا ادمت نکردم

 دانی بعداز فیصله ماجرا رو به شین کرد و گفت خانم شین وقتی میای کوه چند نکته رو در نظر داشته باش زیاد ارایش نکن ..سبک بیا.. با این صدای مکش مرگ مای عشوه ایتم بلند صحبت  نکن

وبعد با لحن ملایمتری گفت ببخشید اما رعایت این نکات وقتی تنها میام کوه لازمه  چون از این به بعد با هم زیاد میام کوه باشه افرین 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 9:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

حالا دونفری داشتن باهم از سینما فرهنگ سرازیر میشدند به سمت میر داماد..ساعت حدود پنج بود از یکی از کوچه های پائینتر از سینما رفتند تا از کنار رودخانه بروند و صحبت کنند. شين مي دانست که یک دوستی اغاز شده.. اخرخودش را خوب میشناخت. يك حرف... يك لحظه... يك نگاه كه معناي خاصي را به او القا ميكرد.. كافي بود تا او تصميمش را بگيرد و به ان شخص.. به ان حادثه پيوند بخورد وان جاذبه وجرقه در رفتار بي پروا و نگاه تيزدختر سبزه رو وخشونت قشنگ چهره اش انگیزه لازم را برای شین بوجود اورده بود.از همه    جالبتراینکه كه هردوي انها تقريبا چاق بودند وطبيعي بودمثل همه چاقها كه در استانه صميميت هستند ...معضل زيبائي اندام و رژيم خود را اشكار كند.

داني _ راستي شين تو رژيم دكتر اتكينزو امتحان كردي عاليه فقط و فقط پروتئين اونم به اندازه دلخواه

خيلي سريع جواب ميده و راحت ميشه در ماه 8 ...9 كيلو كم كرد

شين _ من هم شبيه اين رژيمو گرفتم منتها من رفتم طب سوزني تو همين ميدون محسني اما رژيمش سه روز ميوه و سالادم داشت

ببين شين يك پيشنهاد حالا كه ما دوتا چاقالوي پر خورو درمان ناپذيريم چطوره بريم خونه ي ما و اونجا مفصل درباره رژيم صحبت كنيم

***888888-

یکساعت بعددرخانه ي داني بودند  یک خانه ي نسبتا قدیمی و بزرگ حوالی امیر ابادوباهم رفتن به اطاق داني.دكوراسيون اطاق داني بسيار جالب بود و از هر گوشه ايران چيزي به درو دیوار اطاق اويزان بود يك اطاق شلوغ ولي بينهايت گرم و صميمي ..خیلی زود داني با دوليوان بزرگ چای و خرمای خشک برگشت و كنار شين روي زمين نشست

چند دقيقه بعد شين از جا بلند شد و به سمت ميز ارايش داني رفت تامثل همه دختر ها به بررسي لوازم ارايش گرانقيمت داني بپر دازد همانطور كه شين داشت ماتيك شماره 32 سلامي داني را روي لب امتحان ميكردداني گفت دوست دارم يك چيزي بهت نشون بدم و به سمت كشوي دراورش رفت و يك البوم بيرون اورد و گفت بهتره بياي اينجا و اينا رو ببيني فكر كنم برات جالب باشه

شين با دیدن عکسها  خشكش زد عكس حامي پسر محبوب دانشگاه به همراه دختريكه به چشم شين اشنا بود و البته داني در جائيكه داني بعدا توضيح داد پناهگاه يكي از كوه هاي مركز ايران است

_ ...ا.....ا..داني اين معنيش چيه

اين معنيش اينه اقاي حامي فرزان گل سر سبد دانشگاه كه كلي كشته مرده و خاطر خواه داره دوست صميمي خانواده ي ماست و يك لحظه با شك و بد جنسي گفت تواينو نميدونستي

ـنه من ا زكجا بايد ميدونستم

 

دانی _ ماخیلی وقته حامی رو ميشناسیم ازاون دانشجو های علاقمنده میدونی که پدر استاده و اونم از طریق استادها با پدراشنا شده خیلی بااستعداده و بعد با بدجنسی خاصی اضافه کردو خیلی خوشتیپ اینطور نیست

شین - اره یعنی نه.... من زیاد به خوش تیپیش فکر نکردم میدونی خوب ....منظورم اینه که من اصلا رو اینجا يعني اين دانشگاه حساب نکردم و برام مهم نبوداصلا همکلاسام کی باشن بنظرم ... فقط خیلی اقاو نجیبو مغروره

دانی زد زير خنده...خدای من عجب دختري هستي يعني امار همكلاساتو نداشتي

شین - نه نه فقط احساس میکنم ازش یک نوری ساطع میشه ویک چیزی تو قلبم میریزه

یک حسیه یک چیزی بین غم وشادی غم براي اينكه اون خیلی از من دوره وحتی درست منونمیشناسه و وشایداصلا متناسب با منو جاه طلبیام نیست و شادی برای اینکه......برای اینکه دوستداشتش خیلی قشنگه یک حس پاک که نمیتونم زیاد بهش صفت خاصی بدم چون توی وجودمه

دانی يك مرتبه ميان شوخي و خنده خیلی جدی گفت شین میدونستی تو. ادم عجیبی هستی یک جوری متفاوت هوم نمیدونم ولی ازت خوشم اومد خوب حالا تصمیمت چیه میخوای بدستش بیاری

شین با همون حالت تسلیمش خنده مبهم و کمی غمناک تحویل دانی داد و گفت ..نه من تو این فکر نیستم این یک خوش اومدن ساده و یک طرفس خودتم که میگی خیلی طرفدار داره و احتمالا من بهتره به این موضوع فکرم نکنم

دانی_ نه شین تو نباید عقب نشینی کنی تو هیچی کم نداری زیباو دوست داشتنی و البته چاق......

اگه اونو ميخواي تلاش کن

با کمی مکث اضافه کرد فقط یک چیز اون از دخترای تپل اصلا خوشش نمیاد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

فیلم دشنه رو دیدین

یک صحنه  فروزان با یک حوله پیچیده به تنش در حالیکه انگار حاملس به بهروز وثوقی

دروغ نگیها

بهروز وثوقی با لکنت نه دررروغ نمیگم

فیلم اتوبوسی بنام هوس

ویوین لی درواقع بلانش به ماموری که برای بردنش به تیمارستان میاید میگوید من همیشه از مصاحبت افرادناشناس لذت میبرم 

بی وفا

صحنه هماغوشی زن با مرد جوان

اسم فیلمونمیدونم

سوزان هیوارد پشت رل نشسته وبا سرعت د رحال رانندگیست ومرتب با پشت دست اشکهای سریعیش را پاک میکند

بر باد رفته

اسکارلت با پیراهنی   کثیف و چروک میان ویرانه های دوازده بلوط قدم میزند

یک صحنه که خیلی دوسش دارم بازگشت اشلی از جنگ شوق اسکارلت برای دویدن بسویش و دست نانی که محکم اورا نگه میدارد

دوزن

صحنهای که نیکی کریمی از زیر زمی  گونی کتابها را میاورد بیرون و میریزد جلوی شوهرش که خیلی رفیقه با شکنجه گر

نیکی کریمی فکر میکنی میونی یک ادمه کتابخونو از کتاب خوندن بندازی

لیلا 

واگویه لیلا با خودش کنار شمشادها درحالیکه منتظر است شوهرش باهمسر جدیدش از جلوی او رد شود

کی فکرشومیکنه که من اینجاوایسادم تاهمسر جدید شوهرمو ببینم

خلاصه از این صحنه خوشگلا زیاده خیلیهاش تو زندگی من اتفاق ه شاهدو مثالشو تو پست بعدی میارم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

ساده بگم ساده بگم حتی بهشت بهشت نبود

حامی داره میخونه و من دارم به صحنه دوساعت قبل فکر میکنم

من تازه از سر کار اومدم داریم ناهار میخوریم

خدمتکارم جاتون خالی یک خورشت کدوی افتضاح درست کرده

شکنج روبه رومه نمیدانم چی میشود که من بدون هیچ سابقه قبلی یک دفعه یادم میرود با شکنج مثل یک دوست صمیمی میگویم

راستی امروز جای مقنعه شالمو  لبنانی بستم  دوستام گفتن خیلی بهت میاد

خودم هنوز جمله ا زدهانم خارج نشده میفهمم چه خبطی کرده ام

اخه شکنج خیلی بدش میاد من از خودم تعریف کنم

 

 

مثلا اگه با شوقو ذوق برگردم بهش بگم   راستی میدونی امروز چند نفر بگن گفتن خرس یا یک عده گرفتن منو خوب زدن برق شادی از چشماش میباره با ذوق این حرکت زیبای اونا رو تایید میکنه

ولی خدا نکنه مثلا بگم این گدای سر کوچه به من گفت ننه خدا عوضت بده میشه دشمن خونی گداهه

حاشیه نرم یک دفعه براق شد طوریکه انگار به مقدساتش توهین کردم

با تلخی خاصی گفت کی گفتش 

منم باترس و لرز اسم نامفهومی رو زیر لب زمزمه کردم

ولی نمیدانم چی شد که خیلی عرصه بهم تنگ اومدو با نجوا گفتم چرا ناراحت میشی

که اقا بحث شروع شد جزئیاتشو نمیگم ولی یک جمله طل   ائی این بحثو میگم

خوب گوش کن من ده نفرو ........ اگه میخوای باش اگه نه هری

واقعا خودمم میمونم چطور طاقت میارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

ساده بگم ساده بگم حتی بهشت بهشت نبود

حامی داره میخونه و من دارم به صحنه دوساعت قبل فکر میکنم

من تازه از سر کار اومدم داریم ناهار میخوریم

خدمتکارم جاتون خالی یک خورشت کدوی افتضاح درست کرده

شکنج روبه رومه نمیدانم چی میشود که من بدون هیچ سابقه قبلی یک دفعه یادم میرود با شکنج مثل یک دوست صمیمی میگویم

راستی امروز جای مقنعه شالمو  لبنانی بستم  دوستام گفتن خیلی بهت میاد

خودم هنوز جمله ا زدهانم خارج نشده میفهمم چه خبطی کرده ام

اخه شکنج خیلی بدش میاد من از خودم تعریف کنم

 

 

مثلا اگه با شوقو ذوق برگردم بهش بگم   راستی میدونی امروز چند نفر بگن گفتن خرس یا یک عده گرفتن منو خوب زدن برق شادی از چشماش میباره با ذوق این حرکت زیبای اونا رو تایید میکنه

ولی خدا نکنه مثلا بگم این گدای سر کوچه به من گفت ننه خدا عوضت بده میشه دشمن خونی گداهه

حاشیه نرم یک دفعه براق شد طوریکه انگار به مقدساتش توهین کردم

با تلخی خاصی گفت کی گفتش 

منم باترس و لرز اسم نامفهومی رو زیر لب زمزمه کردم

ولی نمیدانم چی شد که خیلی عرصه بهم تنگ اومدو با نجوا گفتم چرا ناراحت میشی

که اقا بحث شروع شد جزئیاتشو نمیگم ولی یک جمله طل   ائی این بحثو میگم

خوب گوش کن من ده نفرو ........ اگه میخوای باش اگه نه هری

واقعا خودمم میمونم چطور طاقت میارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

انا ۱این روح ناظر برچسم من است

انا۱ـسلام تپلی چیه ناراحتی

من ـخستم ولم کن در ضمن اصلا خوشم نمیاد بهم بگی تپلی

ـ باز چی شده

ـباز مثل همیشه

من با اخم اره مثل همیشه ببینم نمیتونم خوشحال باشم زوره

ـاخم نکن خط اخم میفته رو صورتت ها

بله حالا دیگه همه کارم درست شده نگران این باشم (اما ناخوداگاه به حالت ریلکس تری مینشیند)

خیلی دلم میخواد این کارو با شکنجه گر انجام بدم
نه اول زندانیش میکنم
بعد شکنجش میکنم
 ولی حالا بگذریم جرات این کارا روندارم
فقط ذلم میخواد یک جا زنجیرش کنم که نتونه دستش به من برسه بعدش بهش بگم ازت متنفرم بخاطر همه بدو بیراههایی که به من گفتی ازت متنفرم بخاطر تمام کتکهائی که به من زدی
بخاطر تمام شبهائی که تو خوابیدی و من اشک ریختم
بخاطر تمام محبتی که ازم دریغ کردی
بخاطر اینکه مانع پیشرفت در کاری که عاشقش بودم شدی
بخاطر تمام ان نزدیکیهای حقارت بار بیعشق که به من تحمیل کردی
 بخاطر اینکه هرگز نتوانستم فرزندمو بی اضطراب دوست داشته باشم
و امروز به خاطر نگاه بس ملاطفت امیزی که به منشیت کردی درست در مقابل چشمام  چیز یکه همیشه از مندریغ کردی
و بخاطر تمام فریادهای در گلو ریخته و اشکهای نریختهام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

سال ۸۵ هم داره تمام میشه کارنامه اعمالمو میذارم جلوم

زیاد نمره هاش خوب نیست تو چند تادرسم تجدید شدم

حتی یک تذکرهم زیر نویس شده که در صورت ادامه دادن به این وضعیت رفوزه میشم

از واحد عشقم که مثل همیشه افتادم

استادشم هر چی بهش التماس کردم محلم نذاشت

خانم شما تواین درس استعداد نداری

اخه استاد این درس پیش نیازه

اگه پاسش نکنم  چطور میتونم واحدزندگی رو بگیرم

من نمیدونم خانم یک فکری واسه خودت بکن 

استاد

ا استاد بی استاد فکر میکنی فقط شمائین از این واحد افتادین 

استاد پوزخند میزنه

بابا من خودمم ازاین واحدافتادم

 ا استاد شما هم

اره درسته

استاد پس یک پیشنهاد چی کا رکنم

رک بگم

خواهشا بله

رشتتو عوض کن

چی

من با علاقه انتخاب کردم

همه اولش باعلاقه میان این رشته ولی هیچکس نمیتوه واحد عشق و پاس کنه اینه که همه تغییر رشته میدن

میرن رشته دغلبازی

بعضی ها میرن تو رشته زندگی گیاهی

بعضیهامیرن رشته دیکتاتوری خلاصه هر کس بنا به ضعفو قدرتش یک رشته دیگه رو انتخاب

  میکنه

بعضیهام میرن عرفانو  روانشناسی و   از این چیزا میخونن تا واحدعشق معنوی رو پاس کنن ولی راستشو بخوای هنوزم ته دلشون دنبال واحد عشق زمینین

نمیبینی چقدر فارغ التحصیلای این رشته کمه

حالا تو هم بشین دودوتا چارتا کن ببین چندمرده حلاجی دیگم مزاحمم نشو من عقده ایم صددفعههم بیای میندازمت

 از جناب استاد سرنوشت روزگار خداحافظی کردم و هنوز توحیاط دانشگاه خوشبختی نشستم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 20:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز

ساعت هشت صبح گل سرخو میفرستم مدرسه

د رحالیکه کاملا لباس نپوشیدم میشینم جلوی ایینه

با نوک انگشت چند قطره کرمپودر شانل با ته مایه زرد رنگ را که فروشنده به من انداخته به صورتم میزنم تالایه نازکی از کرم روی صورتم   پخش شود وبعد یک پر پور میزنم پودر هانی مک بدنیستلیفو صورتی خیلی کم رنک

با دقتی مرموزانه طوری ختم چشم میکشم که هیچ کس ار فاصله نزدیک متوجه نشودو بعدشم ریمل بورژوا

و کمی هم ماتیک به اندازه گذاشتن بر لبو برداشتم وبعد اروم بوسه برکلینکس تا برق ماتیک گرفته شود

تیشرت سورمه ای و بعد بلوز مشکی استین بلند

مقنعه طوسی و چادر ملی

کیف دیزل سنگین و رنگ رو رفته  رو میندازم روی دوشم و به خدمتکارم که تازه وارد شده میگم که چه کارهائی باید انجام بدهد اما ته دل میدانم فایده ای ندارد برای انکه او دیگر طی این سالهای متمادی صاحبخانه شده است

هنگام رفتن به ایینه نگاهی میاندازم اصلا به زنی شکست خورده شباهت ندارم صورت مهربان و کمی تپل  وبیشتر به یک دختر دانشجو کمی دیر وراد شده شباهت دارم

بسرعت سوار تاکسی تلفنی مشوم وبه سمت محل کار از دم در با حملو نقل تماس میگیرم و ماشین میخواهم

توی راه به موضوع کارم فکر میکنم فردا روز درختکاری است فوری انتخاب میکنم برو پارک.......

اهلی این پارک همه مرا میشناسند

زنهای مسنی که بارها با من صحبت کرده اندمرادوست دارندو مرا شیرین و زیبا میدانند و همیشه یواشکی نصیحتم میکنند 

دخترهای جوان هم مهربانندو باهم شوخی داریم و

پسرهاو مردها هم دو دسته اند پیرمردهای مهربان و پسرهای جوان فهمیده که همیشه عقاید خوب یدارندو پسرهای کمی زرنگ که گاهی مرا محک میزنند

راجع به درختو درختکاری مطلب جمع کردم مردم حرفهای قشنگی میزنندو پارک بینظیر است همه چیز به فراموشی سپرده میشود من سبکبالم با شوروحرارت کار میکنم نسیم گونه های مرا نوازش میدهدو حس جوشان جوانی و عشق در من به غلیان درمیاد به یاد تو میافتم همیشه پارک تورا به یاد من میارد

یک زن جوان من عاشق درختام

پیرمرد

درختا مثل اولاد ادم میمونن

یک زن میانسال بدجوری خوشتیپو فهمیده

درختا منومیبرن به گذشته ها  به قدیما منبهش خط میدم یکجوری خاطات شما به درختای این پارک گره خورده اخه پارک قدیمی و پر سابقه ای است  وهمه ازش خاطره دارن

باغبان مسئول نگهداری درختا

درخت خشک شده رو میبینم غصم میگیره

از کنار پارک که میرم یک گنجشک و میبینم بی سر یک گوشه افتاده دلم میزیزه

پیش خودم میگم منم

یک خانماز درختای خونه بچگیاش میگه

از انجیر از به میگه من همیشه درختا رو دوست دارم تو پائیز با برگای زردو نارنجی تو زمستون سنگین شده از برف و تو تابستان سرسبزو بها رهم با شکوفه ها  درختا اونا یاد مادرش میندازن یاد قرارای قدیمی  توی خونه زیر درخت به

 

اینو باور دارم خوب میتونم ارتباط برقرار کنم

دیگران سریع با من صمیمی  میشن احساساتی میشنو گاهی اشکشون در میاد

 

تواین پارک خیلیها بامن دردول کردن

یک روزم یک پسری عاشقم شده بود خدای من   اخه میرفتم انجمن مبارزه بااعتیاد همه تو پارک جمع میشدن با معتادا حرف میزدم دخترو پسر

مسئول انجمن بد جوری رفته بودتو نخ من منم بیهوا بهش بیخندهای معصومانه تحویلمیدادم اخه منهمیشه فکر میکنم چون چاقم همه میفهمن من متاهلم طفلک فکر کرده بود من مجردم

وای فهمید بد جوری پکر شد دیگه خیل با من بد شده بود

برمیگردم سرکار ماشینم تو راه تصادف

کرده خستم وتندوتندکارموانجام میدم میدونید من عاشق کارمم ولی خوب نمیدونم تاکی ادامش بدم شکنج که منومحدودمیکنه و با صدای کلفتش فقط از ۸ تا ۱۲ کی همچین نیروئی میخواد اخه

درست سر ساعت ۱۲ زنگ میزنه محل کارم چارتا فحش چارواداری میده که فلان فلان شده زود بای خونه همه حقوقم میشه خرج اژانس و خیلی چیزای دیگه  وقتی سر کارم فکر میکنم زندههستم و همنیکه میرسم دم باغ مظفر دختر مهربون میمیره  و زن ترسو بیدرا میشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 18:1  توسط اندیشه فرزانه  | 

من به همه راه حل ها فکر میکنم  هر چیزیکه بتونه منو نجات بده

ولی دلم نمیخواد دوباره اشتباه کنم  مندر حق دخترم یکبار ظلم کردمو نمیخوام دوباره اینکارو بکنم این به معنای این نیست که فکر جدائیرو از سر بیرون کنم

نه بهش فکر میکنم خیلی جدی

اما میخوام روز یکه ازدفتر طلاق دارم میام بیرون بدونم اون بیرون یک الونک دارم که شبو تو سر کنم جائیکه نشانی از تجمل زندگی خودم یا پدرو مادرم نداشته باشه اما مال خودم باشه

بدونم اینقدر پول دارم که حداقل تا یکسال بتونم خودمو اداره کنم

اینقدر قوی شدم که بتونم با مشکلات مطلقه بودن کنار بیام

این خیلی واسم مهمه

باور کنید خانم دکتری رو میشناسم طلاق گرفته الان کارش به جائی رسیدهمیره با پسرای ده سال کوچیکتر دوست میشم من نمیخوام اینطور ی بشم

نمیخوام خودم بشم یک بمب ساعتی تو زندگی یک زن دیگه

رک بگم نمیگم من اینجوری میشم ولی الان خیلی زنای مطلقه شدن خانمهای موند بالا

یعنی ادمهائی که در پی تنهائی و کمبود محبت هر چندوقت جسم و روحشون مورد سو استفاده یکی قرار میگیره میخوام اینقدر قوی باشم

میخوام میخوام خیلی چیزا میخوام ولی او ل میخوام ازاین مدرک مهندسیم استفاده کنم زبانمو قو ی کنم

بعدشم یک حرفه عملی یاد بگیرم

الان نمیتونم حساب نشده کا رکنم

با نقشه پول کشیدن موافقم

رو مهریه بالامم حساب نکردم

چون شاید حضانت دخترمو بگیرم مهروببخشم ولی همه اینا بستگی به شرطای بالا داره

بعدش حتما حتما لاغر بشم

دیروز من بیشتر از لاغر یا ون دختر دق کردم نه صورتش

ولی خدا باید همراهیم کنه

اه خدا چقد رنقشه ریختم ولی اینطور ی حالم بهتر شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 18:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

این روزا بیش ا زهمه چیز توی لحظات ناراحتیم برا ی تسکین خودم اسمتو اروم صدا میکنم

میخندی اره

لابد میگی زن حسابی ما یک مدت تورو سر کار گذاشته بودیم چرا جدی گرفتی

تو چت میکرد ی مام فکر کردیم اهل حالی خواستیم یک مدت هم باتو باشیم دیدی نه بابا نه اهل حالی نه جاو مکان داری

راست میگی حق با تو هست حق با شکنجه گ و رکه فکر میکرد با ازدواج با من صاح بکلی مقامو موقعی میشه حق با رئیس اداره که میگه تو با ناز حر فمیزنی

حق با اونیکه به من میخنده حق با همس   فقط و فقط حق با من نیست

دیگه اینجا کمتر از خودم مینویسم برای کی مهمه که زن تنها کیه و دردش چیه

این مال یک وبلاگ دیگمه بهش کمتر سر میزنم وانجا باشخصیت ترم و اونم ادرسشو میدونه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

میدونم باید به فکر چاره باشم واسه خودم

دلم میخواد این غده سرطانی رو بندازم دور

اما بی پولو امکانات نمیشه

 اما باید بیخیالش بشم اون خیلی وقته مرده خیلی وقته خوب دیگه من برم یک کمی اهنگ گوش بدم نخندیدیا   با تمام بد بختیام ادم خوشگذرونیم

کتاب فیلمهای خوب

  اینا منو نجا ت میدن

خدا هم که اصله

دیگه فمیدم که هیچ چیزرو نباید به زور ازش بخوام

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

الان داشتم کامنت مینا رو میخوندم با بعضی قسمتاش موافقم با یکیش نه

من اصلا به اون حق نمیدم نه بخاطر خیانتش اصلا

این مسئله ای هست که  برای خیلی مردا پیش میاد تنوع طلبی تو ذات مرداس

اونم یکی مثل این که اصلا احساسات سرش نمیشه و بقول امین حیائی تو فیلم کما به صادق هدایت میگه صادق حمایت

مادر محترمشون اظهار میفرمایند یونسکو به چه دردی میخوره چرا بابت تخریب بم اینهمه ناراحتن چارتا خشت و گل

وخیلی چیزای دیگه

این وسط دوتااشتباه گنده هست که من مسئولیتشو به گردن میگیرم

اول انتخاب غلط منو ساده انگاریم که مثلا حالا که من اله و بله لابد شوهرم منو رو سرش میذاره

دوم پندار اشتباه که میتونم بامهربونیو صبوری یک ادم مزخرفو درست کنم  فکر نکن نگفتم از همون اول  به خانودام گفتم  

بی بخار تراز این حرفان

بابام که عاشق شوهرمه

مامانمم میگه طلاق بگیر اونم چی ما هیچ کمکی بهت نمیکنیم بیا  تو همین خونه زندگی کن

یا مثلا برو با هزار بد بختیو سختی مستقل باش

این از این 

برم سر اصل مطلب من ازاین ناراحت نیستم که شوهرم خیانت کرده من از خودم ناراحتم که چرا این مرده رو هی از قبر میکشم بیرون چرا بیخیالش نمیشم

چی میخوام از این

دلم میخواد یک ادمی بشم که همین فرا اگه جدی بگه برو من با بیخیالی بلند بشم برم

اینقدر مستقل باشم که دیگه از هیچ کس هیچی طلب نکنم

و به قول شاعر اگه خاطر خالی موند دل به کسی ندم

چون هنوز اونقدر از کار افتاد ه نشدم که مورد توجه نباشم

یک وقتی خدای نکرده نیفتم تو دام ادمای هوسباز

یا بدتر هوس نکنم دوباره برم تو دام ازدواج یعنی یک کلام میخوام قویتر بشم

من باید بفهمم که ارزش من به قیافم نیست چون من الان ۳۴ سالمه نهایتش خیل یخوب بمونم تا ۷ سا لدیگه بعدش میخوام با چی زندگی کنم کنا راین مرد

اینا تقصیر ها ی من وراه حل یکه باید پیدا کنم

اما اون

یک پست فطرتیه که دومی نداره

ا زروز اول خون به جگر من کرده

فکر میکنی عاشق بچشه داره گذشت میکنه بخدا اگه میدونستم پدر خوبیه همین فرا طلاقمومیگرفتم

میگم زن باز یحالا تو شکل عوامانش حقشه ادم زدن چی

زدن یک زن اونی یکی مثل من

زدن بچه  چی

فحشو تحقیر چی

محدود کردن کارم چی

 اینام حقشه فکر میکنی دردش رابطه جنسی هست یا من........ نه مطمئن باش با وجود انزجارم طبعا چون ادم ستیزه جوئی نیستم وزنانگی تو خونمه  مشکلی نداره

منو نمیخواد یالا بلند بشه بره تقاضا بده

بهشم هزار بار گفتم 

نه اقا یک کلفت مفت با پرستیژ اجتماعی و تقریبا خوشگل میخواد با صدای قشنگ حرف زدن خوب ببره با خود ش مجالس اینور اونور پز بده اینطور اونطور

اما توخونه هم شکنجش کنه

بیرونم با هرکی گیرش اومد بلاسه

البتهاینا دیگه همش حر فمفته

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:39  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خب با عرض معذرت  از میناو نازنین امروز تصمیم گرفتم کمی به خودم فحش بدم اخه نمیدونین که من چه .....هستم امروز یک درد ناگهانی و وحشتناک منو کشید به محل کارش و نوانستم بالاخره اون خانم منشی مزبور که فرموده بودند اضافاتش هم به من میارزد ببینم شکنج  که مخفف شکنجهگر هست دو عدد منشی دارد یکی تو محل کار عمومی و یکی هم خصوصیش منشی محل کار خصوصیش که خیلی مارمولکه رو از قبل میشناسم ولی این جدیدی منوخیل یکنجکاو کرده بود خلاصه رفتم دیدیم یک دختر خوشگل با قد بلندو با اندام بیعیب نه خیلی هوس انگیز ولی بیعیب با ارایش مختصر  کنار شکنجه شکنجم با همون بیرحمی خاصش منونشوندو مشغول درمانم شد اخه شکنج یک دکتره

خلاصه جونم برات بگه اقا ما یعنی منو بیظرفیتو میگی که هزاران دخترو زن خوشگل انچنانی تو عمرم دیدم با هزار تا ادم حسابی و زن چمیدونم استاد و تحصیلکرده خانواده انچنانی امدو رفت داشتم با دیدن زیبائی روستائی و کم هوشانه دختره صدهابرابر به دردم اضاف شد و کم مونده بود بزنم زیر گریه اینقدر که برای شارژ دستگاه وصلش کردم به میکروفن

خلاصه کا ردرمان من تمام شدو به اندازه عمرم طول کشید موقع برگشتناینقدر گیج بودم که یادم نمیومد با کدوم ماشین اداره اومدم که خوددختره راهنمائی کرد گفت اون پاترول توصیه نی البهت د رهمون حال هب هوای نداشتن شارژ موبایل تقاضای موبایل کردم که دختره بیمحابا موبایلشو دراور راستش از این کارش خوشم اومد منم فوری زنگ زدم به دوستم که خوشبختانه تواستودیو بود و موبایل خاموش زنگ زدم خونه گفتم بد نیس شمارشوداشته باشم  خلاصه زاید دختر بدی بنظر نمیرسید شکجم توجه یبهش نداشت  ولی خوب بهر حا لزیبا بود و من تو یک نگاهی که به ایینه انداختم تقریبا خودمو به زشتی دایه اسکارلت حس کردم میبینی اعتماد به نفسو

اومدم محل کارم حالا پشت کامپیوتر دارن اشک میریز البتهاز لاغر یدختره خیلی حرصم دراومده بود

ول یاون لحظه برای خیلی چیزا اشک میریختم برای دخت رمغروریکه جاشو به یک زن بیاعتماد بنفس بیظرفیت داده کهمیره منشی شوهرشو میبینه اونم چه کسی کسک بارها بهش توهین کرده

کرگدن خرس قطبی گاو کلفت با ضمه ک و ل و عنکبوت جادوگر

پاشو برو خونه بابات و هزار تا حر فدیگه اخه چرا من اینقدر احمقم که اهمیت میدم مردیکه منو نمیخواد و خودمم اصلا نمیخوامش با کدوم زن دهاتی هست یانه چرا

چرا چرا

این در شان منه

بشینم بادیدن یک زن زیبای عادی گریه کنم

انگا رمثلاخودم عجوزم

خلاصه .......خیلی بدی فهمیدی ابروی خودتو بردی چراادم نمیشی با خودممما

اخ خدا بعدشم که جلسه اداره بود که یک چیز تازه ارزیاب فرمودند شماخیلی با ناز حر فمیزنین وای ادم چه حالی میشه من بدبخت با ناز حرف میزنم میخواستم بگم اقا من والااینقدر بد بختم که حالشوندارم با ناز حر فبزنم چی میگی صداو لحت من طبیعی هست میخواهید بخواهید نمیخواهید هم نخواهید

حالا خبر مرگم با اینهمه صداو نیمچه قیافه چه گلی به سرم خورده بیام با کی هم دل بدم قلوه بگیرم اونم یک ادم عادی

خلاصه چی بگم مینا جون ناز ی چان اینا منوکشتن خدایا چرا من اخه اینقدر احمقم

نمیدونم چی بگم براتون مفصل ازش مینویسم از اون میگم از ح   چقدر دلم براش تنگ شده بنظرم اگه اتفاقی ببینمش ......هیچی فکر بد نکنین من همیشه دخت رخوبی بودم

کاشکی حد اقل برای عید برام زنک بزنه  نه

وای خیلی بده اصلا عذاب وجدان ندارم منکه شوهرم مرده یا شایدم خودم مردم  من از نظر خودم ازاردم که تو قلبم کسیرو راه بدم

ببخشید یک کمی دییوینه شدم

بعدا براتون داستای خوشگل مینویسم از دخت ردانشجو وا زح

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

الان داشتم تمیز کار ی میکردم  وروزنامه ها رو دور میریختم  میدونید اصولا منخیلی کم کا رمیکنم ولی خوب وقتیم که کا رمیکنم به اندازه ده تا خدمتکا رانرژی میذارم طوری خونه دچار تغییرو تحول میشه که مثلا شگکنجه گر   وقتی میاد تو عذر خواهی میکنه و فکر میکنه وارد یک خونه دیگه شده البته من خوب چهار روز در هفته سر کا رمیرم اونم چکاری حمالی مفت و بی پول باو رنمیکنید که شاید سر جمع حقوقم به ۱۰۰ تومندر ماه نرسه اما چیکنیم که عشق به هنر مارو کشته

حالا بگذریم که همیشه باید حواسمون جمع باشه که یک چیز ی نگیم که مو لای درزش بره بکنار خلاصه تو این چند روزه هزار دفعه این مسعود ده نمکی برگشته گفته من دیگه تو جشنواره شرکت نمیکنم(االبته  در راستای بررسی قسمتای بدرد خور مجلات وروزنامه ها که من نگهمیدارم دوباره چشمم خورد دارم میگم) خلاصه هی میگه من تو جشنواره شرکت نمیکنم خوب به قول اصلان اونم با لهجه خاصش   خوب شرکت نکن اقاجان د    ارام بشین دیگه  یک دفعه اومدی تو جشنواره کل کافه رو ریختی بهم داد فریاد بیداد  بابا خونسرد باش پس این بد بختا مهرجوئی بیضائی کیارستمی چی بگن فیلم بانو بعد چند سال به نمایش درامد شبهای زاینده رود  دایره  و خیلی فیلمای قشنگ دیگه   اصلا کیا رستمی برای طعم گیلاس جایزه گرفت یک تشکر جانانه ازش شد بدتر بهش تهمت زدن که یک پیرزن نمیدونم چند ساله یادممنیست کی بود رو ماچ کردی میدونم احتمالا با نیکی کریمی خوب نیستی چندهزار بار نامزد شد تا اخر سر یک جایزه انداختن سرش گفتن برو خوش اومدی   مثل پوریا پور سرخ اومدهتو برنامه مثل ماه کممونده گریه کنه ای بابا شما ها چقدر کم صبرین حالا جشنواره خودمون به کنار به مارتیناسکور سیزی بیچاره دم مرگه ببعد ار سالها تازه همین پریروزا اسکاردادن تازه فیلمت سیمرغ بهترین انتخاب مردمیه رو گرفت یبااون عشق کن اصل مردمن جانم 

دیگه خودت با اجتماع هنری بیشتر اشنائی خاله زنک بازیه بیا بببین تا کرات گل میکنه اگه زن باشی میگن اوضاش ناجوره مرد باشی یک انگ دیگه بهت میزنن اصلا این جماعت هیچ وقت چشم دیدن همو ندارن

افرین بچه خوب بازم مستند بساز مثل فقرو فحشا

عصبانی هم نشو بیا اینم یک شکلات

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

بعدش یک شب عکستو برام فرستادی اخ عزیز من فکر میکردی خیلی خوشتیپی اره خوب بودی ولی نه به اندازه ادمهای و جوونهای زیادی که دراطراف من فراوون بودند

خواهش میکردی و سعی میکردی منوترغیب کنی ولی ناشیانه بودنش بود که به من لذت میداد وگرنه گوش من پر بوداز حرفای قشنگ و رومانتیک

میدونی چرا ازت خوشم اومد خدای من برای اینکه شبیه جوونای معصومی بودی که تو جبهه های میجنگیدن شبیه بسیجیا

البته خوشتیپاشون ها

معصومیت گمشده ای که تو سالهای زندانی شدنم فراموش کرده بودم میدونستی من اصلایادم رفته بود دل دارم

حتی با تمام زرنگی هام و کاراهاییکه برام تشویق اون ادم رذل به خرج میدادم که باعث میشد بگه تو یک زن خیلی.... هستی من حتی فراموش کرده بودم یک زنم

اخی خدایا انگا رتو بچه من بودی یادمه قبلازاینکه ببینمت گفتی میدونی دلم داره مور مور میشه

چه عبارات فصیحی

من چه چیزائی شنیده بودم و تو  چه ساده حرف میزدی

یادمه بهت گفتم یک روز توی برف تو زمستون تورو میبینم ولی یک دفعه تصمیم گرفتم ببینمت و اولین گناه  رو مرتکب بشم

دوستم کنا روایساده بود ومنو نگاه میکرد تو از من کوچیکتر بودی و با من از همه لحاظ فاصله داشتی

مانتوی بلند مشکی تنم بود برازنده بود ولی خوب چاقی من غی رقابل پنهان کردن بود خب صورتمخوب شده بود یعنی حتیاگر من زن زیبائی نبودم کهخیلی هم نیستم ولی شوق دیدار تو باعث شده من خیلی زیباتراز اون چیزیکه بودم بنظر بیام چشمام میدرخشید ولی یک صدائی بهم میگفت خیلی خوب ...با هش خدا حافظی کن اون حالا تورو با شکل واقعیت میبینه با این قد بلندو اندام چاق  یک روسری ساده سرم کردم

با تیپ همیشگی کلا اینطوریم سادهو سنگین لباس میپوشم ولی صورتمو خوب ارایش کرده بودم همون ارایشی که بهم میاد نه خیلی سبکو نه سنگین ارایش غلیظ چشم و ماتیک پاک شده روی لبهاو عطر اره یک چیری یادم افتاد اون عطرو خیلی خوشت اومد

.و درست کنار ساختمانهای اسکان برای اولین بار منو دیدی و یک اه کشیدم و با خودم گفتم همه چیز تموم شد الان میبینه من چقدر تپلم 

خنده داره خودم برای خودم گریم گرفت عین اون فیلمه که مرده ناظر تشییع جنازش بود واز دیدن اشک و اه تمام مردمیکه فکر میکرد هیچ وقت بهش اهمیتی نمیدادند گریه میکرد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:39  توسط اندیشه فرزانه  | 

گوش کن اینا رو برای تو مینویسم  از اون یکی وبلاگم خبر داری ولی میدونم محاله بهش سر بزنی

ببین میدونی من در مورد تو با هیچ کس نمیتونم حرف بزنم درک میکنی

میدونم برای خودت تعجب اور بود نمیتونستی منو درک کنی و نمیفهمیدی من کیم 

بهر حال دیگه کسی باقی نمونده که باهاش درمورد تو حرف بزنم یکسالو نیم پیش اومدی تو زندگی دربو داغونم

اخ که چقدر خسته بودم میدونستی نه تونمیدونستی من برای تو یک زن چتی بودم  زنی با انگیزه های خاص

نمیدونی البته بهت گفتم با یکی ازدوستام کهماجرای منو تورو میدونست برای همیشه قطع رابطه کردم خودت میدونی چرا بخاطر حرف تکان دهنده ای که به من زد اون یکی دوستم س اونهم از تو خوشش نمیاد تا حرف تو میشه با نگاهی احمقانه به من میگه ای بابا اون خیلی ادم بدی بود ولی نمیدونم چرا من تورو اصلا بد نمیدونم

عزیزم عزیزم عزیزم چیه اینجا که میونم بهت بگم عزیزم اینجا که دیگه کسی نیست منومسخره کنه و بگه من ادم احمقیم اینجا تو خاطراتت برام عزیزه

یادته با من چت میکرد یمنمیخواستم یک حقیقتی رو به یکی ازدوستای چتیم بگم بگم که من ۲۰ سالهنیستم من ۳۲ سالمه و متاهلم اخه طفلی خیلی وابسته شده بودو عجیب اصرارداشت منو ببینه

تو باایدی کی دیگه اومدی و منم برات گفتم یک دفعه فهمیدم یکی دیگه هستی عصبانی شدم بعدش اون روز خسته و شکننده بودم تو ازدانشگاه بامن چت میکردی یک دفعه زدم روی ویس

صدامو شنیدی میدونستم همون لحظه میدونستم یک چیزی میشه  صدام زیادم واضح نبود گریه الود بود روز بدی بود اما از تاثیر صدام خبر داتم دیگههیچ وقت به هیچ کس دیگه ویس ندادم

تا یک ماهربعد مرگ دوستم و دیدار عشق ازدست رفتم روز تولدم بود میدونی من همیشه روزتولدم کارای غیر عادی میکنم یک دفعه دیدیم دم تلفن عمومیم و دارم با تو حر ف میزنم خدایا چقدر بچه گانه

و تو عاشق صدام شدی صدای زیباو نفرین شده من ها اون لحظه چی فکرکردی

شرط میبندم اصلابه ذهنت نمیرسید که صاحب این صدا من باشم اینقدر چاقالو نه

دیگه ول کن نبودی هفنه ها طول میکشیدتا من بهت زنگ بزنم صدای من بد جوری ارومت میکردم ومن تمام جراتو  طنازی ازدست رفتمو پیدا کرده بودم

اصرار اصرارا  و بعدشم یک دفعه اون حرفت

یعنی میشه من تورو ببینم بعیده  خدایا یادته من کلاس روانشناسی بنیان میرفتم بخاطرت یک خط تالیا خریدم  چون من ناز پروردهتراز اون بودم که ازتلفن کارتی زنگ بزنم از کلاس که میومدم برام زنگ میزدی خدایا ساعت ۸ شبو منتو تاریکی خیابون ولیعصر بعداز افطار یکساعت پیاده میرفتموبه حرفات گوش میدادم تمام دردورنجی که بعدش نصیبم شد به تمام اون لحظه های نابی که حرفای صادقانه بچه گانه و چاخانهای ناشیانتو میشنیدم میارزید

اه اون لحظه من همه چیزو فراموش میکردم میدونی همه چیزو تودوباره به من جون میدادی ولی هر وقت صحبت از دیدن من میکردی میلرزیدم چون میدونستم تو عاشق صدای من بودی صدائی که به این هیکل چاقالو تعلق نداشت

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

بله خلاصه امروز بنده یک زن ۳۳- ۳۴ سالم   الان که دارم خودمو از وب میبینم  خطوط محوی رو روی پیشونی احساس میکنم ولی خیلی محو من کمتر از سنم بنظرمیام مخصوصا وقتی سرحال باشم اگه منو تو محل کارم ببینید ابدا فکر نمیکنید نویسنده این خزعبلاتی تلخو سیاه باشم یک صورت خندان بااعتماد به نفسو کمی هم دلبرانه و یک خورده بفهیم نفهمی عشوه گر ذاتی

خدائیش اینا رو باید بگم درست نیس ادم فقط نیمه تلخ زندگیشو به دیگران تعارف کنه

البته د رخانه زیاد خوشحال نیسم چون هیچ زندانی تو زندانش توسلولش خوشحال نیست

عیبای زیادی دارمو بعضی خصوصیات که شاید بهشون بشه گفت حسن

عیب اول اصلا با ورزش بیگانم و این کلمه در فرهنگ لغات من جای نداره

بسته به وضعیت روحیم میتونم کوهو جا به جا کنم یا حتی پر کاهم جا به جا نکنم

ذاتا عشق طلبم  و به عشق خیلی اهمیت میدم

موقعیکه عاشق میشم یک احمق درست حسابی میشم و طرف میتونه هربلائی سرم بیاره الا اون بلای اساسی( شدیدا  ناموس پرستم و پیرو مکتب))) تنها بنگرو لمس نكن

البته دروغ چرا بقول يكي اسمش يادم نيس تو سريال دائي جان ناپلئون دروغ چرا تا قبر اااا

حقيقتشو بخواين من هنوز اون دختر شانزده سالم كه در حسرت يك بوسه عاشقانه مونده

همون حس حريري و اون فرو ريختن وخاك شدن و به اوج رسيدن بينوايان رو خونديدن فانتين ميگه زنها وقتي جسمخود را تسليمميكنند در واقع اين روح است كه به قربانگاه فدا شدن ميبرندالبه دقيقا اينا رو نگفته ولي يك هم چين چيزي بوده اين خيلي جذابهو اصلا زشت نيست اما فرم ديگش كه اكثر زنادارن تجربش ميكنن بنظر من شبيه بيگاريه براي من كه هيچ فرقي باموردتجاوز قرار گرفتن نداره

حس بدو چسبنا كي كه تو گلو گير ميكنه  و ميخواي فرياد بكشي و يك جوري دود بشي  و ناظر بشي به ظلمي كه بهت ميره

اينجوري هست كه كم كم ميشي يك ادم ديگه روحي كه دختره ولي جسميكه زنانس

بذارين بگم كه گاهي واقعا فراموش مكينم تو شناسنامه اسم كسي درج شده

مخصوصا بيرون كه ميرم سر كارم

دلمميخواد يك دختر شيطون باشم دوستداشتني و محبوب و اين حس نشاطيكه دارم باعث ميشه ديگران بگن تو اصلا با قبلا از ازدواجت فرق نكردي

گاهي وقتا پدر سوخته ميشم ولي تا ميبينم كار ممكنه به جاي باريك بكشه فوري ميرم تو لاك دفاعيو پشت سايه سنگينو چاق يك زن متاهل جا ميگيرم اونوقته كه ادما يكه ميخورن

 وبعد به چشم يك ادم مرموز به من نگاه ميكنن

ولي بگم از يك چيز مطمئنم حاضر نيستم هرگز كسيرو مسخره كنم حاضر نيستم عمدا به كسي بدي كنم واقعا دلم ميخوادهمه ادما خوشبختو عاشق باشن از دردو غم ديگران حتي ادمهائي كه نميشناسم متاثر ميشم

اما سوئي زياد ادم متعهدي نيستم فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هردو جهان ازادم

 اره اگه پاي عشق وسط بياد يك عشق واقعي ديگه هيچ حدومرزي رونميشناسم يك قصه هم دارم كه بايد يك روز بهتون بگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 19:1  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام الان اپیزود سومه کسی که من حالا هستم خوب الان ساعت ۶ هست و من نشستم پشت مونیتورو گل سرخ هم داره اون اطاق تو گو لینو میبینه وب کمم بازه و دارم خودمو میبینم شاید باور نکنید این وب کم فقط برای اینه که من خودمو پای مونیتور تنها حس نکنم از وقتی ا ین وب کمو خریدم به هیچ کس وب ندادم ونه یکبار باهاش عکس گرفتم و به یکی که خیلی دوسش داشتم دادم گاهی نگران اون عکسا میشم و لی نه خودمم میدونم جای نگرانی نیست

بذارین یک حقیقتو بگم من اصلا از خودم بدم نمیاد من اصلا فکر نمیکنم یک زن چاق زشته فقط نمیدونم چرا هیج جا براش لباس پیدا نمیشه  و مجبوره فقط لباسای گرون قیمتو خاص بپوشه  اتفاقا شاید بخنددید من خودمو دوست دارم فکر میکنم شبیه یک نون خامه ای گنده هستم یا یک نی نی که بزرگ شده

اما خوب من چی بگم وقتی شکنجه گر شب تا صبح پای ماهواره زنای لاغرو دید میزنه که با اداو اطوارهای غیر انسانی خودشون به درو دیوار میمالن و افه های جنسی میان نمیدونم شایدم من املم بهنظر من یک زن با لباس زیباو البته خوب بازو کوتاهو مدلهای قشنگ خیلی زیباتره تااینکه خودشو به

وحشی بازی بزنه میدونین بنظر من زنها زیباترین لباسها رو توی قرن نوزدهم میپوشیدن و زنانگی کامل به نمایش میذاشتن

بخصوص لباسهای اسکارلتی البته خوب تو اجتماع امروز که زناتا حدی مسئولیتهای اجتماعی پیدا کردن خخوب بایداندکی چریکی تر عمل کرد

خلاصه بگمدلم میخواد گاهی بی پروا به گناهان خودم اعتراف کنم کسی فکر نکنه من خیلی ادعادارم ادم حسابیم

یا یک ادم دپرسم که دائم داره قصه میخوره

میدونی اولش من اینوبلاگو به نیت چاقا باز کردم دلممیخواست چاقا رو دور هم جمع کنم و همه با هم کلی بگیم بخندیمو شادبا شیم و خوب یواشکی به فکر رژیم گرفتمن بیفتیم دلم میخواست از غمو غصه چاقای مهربون بگم

خوب حاشیه نرم اول ا زهمه بگم که بعضی ادما اصلا برای چاق بودن افیده شدنو چاقی بهشون میاد ولی مناسفانه من جزو ادمهائی هستم که چاقی بهشون نمیاد

چرا چون صورتم بیضیو طرح چهره کلاسیک دارم که وقتی چاق میشه کادر صورت بهم میریزهو صورت از شکیل بودنش خارج میشه مثلا من د رمقنعه خیلی احساس بهتری دارم یا وقت یکه موهامو مدل جمعو باز درست کردمو بادقتارایش کردم  اما کسانیکه صورت گرد دارند این چاقیبه نحوی درمحیط دایره وار صورتشون حل میشه

دوم من زن قد بلندی هستم وادمهای قد بلندوقتی چاق میشن خیلی درشت به نظر میرسن و شباهت به غول برره پیدا میکننن

 در حالیکه وقتی قد کوتاه باشن دیگران میگن تپلی ریزه میزه

از همه بدتر گروه چاقای هستند که ای نیمچه قیافه ای دارندو زمانی خوش اندامی را تجربه کردند به این گروه میگن چاقهای حیف شده همش پیش خودشون میشینن اه میکشنو میگن ویا اگه من لاغر بودم دیگه چی میشدم والبته مردم نسبت به این چاقها بیرحمترن واکثرا با جمله هائی نظیر وای میدونی تواگه لاغر میشدی چقدر ناز میشدی یارو را خوب شکنجه میدن البه تقصیر همه ندارند چون فکرمیکنن لاغر ی اسان است

من تقریباتو گروه چاق های حیف شده قراردارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 18:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

اپیزود دوم

۲۶ ساله هستم  روز عروسی من است بالاخره یکماه پیش موفق شدم بعد از چندین باررژیم های متوالی وزنم را به حد قابل تحمل برسانم  اندام شنازده سالگی من دیگروجود ندارد در ظاهر دراین لباس گرانقیمت زیبا به نظر میرسد  از وقتی که از ۱۸ سالگی بهدلیل استرس قبولیکنکور به شکلات اعیاد پیدا کردم بارها بسیار چاق و لاغر شدم واین بدن بد بخت مثل بادکک مدام باد کردهو خالی شده موفق نشدم پزشک شوم وتنها سه سال از بهترین ایام زندگیم را پشت کنکور تلف کردهو عاقبتوارد رشته مهندسی.... شدم که هیج علاقه بهان ندارم در دورهه ای متناوب چاقی فرصتهای زیادی را ازدست دادم درسم را یکسال پیش به پایان رساندم و تمام وقتم صرف رژیم گرفتن شده دو ماه قبل عقد کرده ام دکتر زنان خصوصی بهمن گفته که احتمال حاملگی من بسیار کم است و باید قید جلوگیری رابزنم

روابط خاص را تجربه کرده ام ودر اولین ارتباطات شوهرم به طرز خشنی به انالیز من پرداخته و همه عیوب وزیبائیها را متذکر شده

هرگز احساس شیرین عشق رادراین روابط منزجر کننده نیافتم و هنوز با لذت بیگانه ام

پی برده ام که همسرم مرد خبیثی است واین راباخانواده در میان گذاشته ام

همه میخندندو میگویندتو بیش از حدناز پرورده هستی  درست میشود

او با ان اندام معمولیو حتی زشتش انتظار داشته یک مرلین مونرو ثانی رادر خلوتش ملاقات کند رفتارش بشدت چوپانیست اما من هنوز چیزی نمیدانم و فکر میکنم زناشوئی یعنی همین

امتیازات شوهرم جاه طلبی من را ارضا میکند پدرم خوشحال استو من بیهوده میاندیشم با دلبری میتوانم دلا ورا به دست اورم

دوستش ندارم اما نمیرم فکرمیکنم مهربانیم پیروز میشود به محض بیرون امدناز ارایشگاه بیملاحظهمیگوید تو خودت خیلی بهتراز این ارایش هستی چقدر برنزه ات کرده و بلافاصله به خواهرش میگوید چقدر زیبا شده عکاس به ما اشاره میکندو میگوید به  دوربین نگاه کنید حالا که عکسم را میبینم متوچه میشوم چه لبخند محزونی به لب دارم

اینقدر سادهو بیتجربه هستم که فکرمینم چون هویت دخترانه ام را انهم در سایه یک ارتباط قانونی ازدست داده ام دنیا به اتمام رسیده و من شانسی ندارم

حال که میبینم دخترا چقدر ساده و بی پروا دست به تجربه ارتباط قبل از ازدواج میزنند میفهمم چقدر بچه گانه فکرکردم

نه اینکه انها را تایید کننم نه ولی ازادگی از تمام دخترانگی با نشانه هایش بیشتز ارزش دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

سه اپیزود از یک نمایش

۱۶ ساله ام با اندامی بسیار زیبا ووسوسه انگیز (البته نگاه تیز بین یک ادم با تجربه میتوانست اینده چاقالوئی را برایم پیش بینی کند) موهای مشکی و بلندم به کمرم میرسد و مثل همیشه که زیاد اهل نظم و ترتیب نبودم اشفته است  لباس چسبان بافت ابریشم سرخابی به تن کرده ام که یقه اش سخت دستو دلبازانه باز است وبا رنگ روشن پوستم بقول حرقهایها میجنگد پشت پلکهای خوابیده ام را خطی مشکی به سمت بالا کشیده ام و مژه هایم ریمل خورده مغرور تر از انم که به لبهایم رژ بزنم 

کمی برافروخته ام نمیدانم چرا با اگاهی از اینکه زیبا شده ام (حسم را میگویم نه انچه بودم) به سمت الاچیق کنار استخر میروم  نزدیکهای عصر است  و چندتا از پسرهای دوست و اشنا داخل الا چیق نشستهاندو ظاهرا ارام بنظر میرسند کنار اب میاستم و هوس میکنم خودم را داخل اب بببینم دمپائی پاشنه بلندی به پاهایم است ناگهان فشار ملایم دستیو پرتاب  داخل اب خوشبختانه شنا بلدنیستم و استخر هم زیاد عمیق نیس با بد بختی بالباس سنگین شده از پله های اهنی  استخر بالا میایمو دلم میخواهد مجرم پست فطرتیرا که لابد به تقلید فیلمی من را داخل اب انداخته و کنف کرده پیدا کنم نگاه پسران دوستو فامیل به من دوخته شدهو یکی از خشوتیپ ترینشان که چشمهای سبزی دارد برایم بوسه میفرستد از عصبانیتمیخواهم بمیرم با لحنی شکوه امیز وارداشپز خانه باغ میشومانقدر ساده لوحم کهمیخئاهم گریه کنم همه به من میخندند و من نگران ریختن ریمل هایم بر گونه هستم به ایینه نگاه میکنم و از خجالت اب میشوم

لباسم که سخت به تنم چسبیده به کنار دامن لباسم تا حد زیادی بالا رفتهو  پاهای کشیده وزیبائی را که ان زمان صاحبش بودم به نمایش گذاشته و فاجعه امیز تر از ان دکمه های بالائیست که یکیشان باز شده و از بد بختی لباسهای زیرم مشکیست طاقت این ننگ را ندارم و گریان به اطاقم میروم 

فردا میشنوم که مادر همان پسر خوشتیپ که اون موقع تازه سال اول پزشکیست با خنده به مادرم میگوید عروس خودم است

خجالت مطبوعی میکشم والبته عصبانی هم میشوم

پیش خودم با غرور میگویم نه من خودم پزشک میشوم انهم دانشگاه بهشتی و همان جا با عشق ابدی و  نازنینم اشنا میشوم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:33  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز صبح قرار بود یک مسافرت کوتاه  یک روزه برم که براش نقشه کشیده بودم که متاسفانه به علت مریضی گل سرخ ممکن نشد

خیلی دلم میخواد ادامه ی داستانو بنویسم ولی نمیدونم چرا هیچ وقت نمیکنم فضای ذهنم اینقدر درگیر مسائل بی ارزشی مثل خیانت این شکنجه گره و مسائل و تنگ نظریهای اداره شده که باید با زور این تار عنکبوتهای فسیلی را بزنم کنارو جلو برم

از این لجم میگیره که باید بخاطر گل سرخ بترسم که این ادم هرزه و پست یک وقت دسته گل به اب نده

وگرنه میدونم که برای خودم هیچ اهمیتی نداره بودونبودش

حتی اگه قرار بشه از صبح تا شب کار بکنم و توی یک اطاق زندگی کنم

ولی گل سرخ خیلی حساسه و عجیب عاشق شکنجه گر البته میشناسدش میدونه چه جنسی و لی همیشه عشق بین دخترو پدر بوده

نمیدونم خودم ا زخدا میخوام که بیخیال شم وبرم دنبال هدفهاو کارهای خودم

دنبال لاغریمو بگیرم میدونم هیچ وقت لاغر نمیشم ولی حوصلشم ندارم که کندو کرخت بشم هر کسی به خودش اجازه بده در مورد اندامم اظهار نظر کنه و فکر کنه من یک کانای ناقص الخلقه هستم که مضرات چاقی رو نمیدونم

یا اینقدر بی سلیقه هستم که نمیدونم زیبائی چیه

چاقای نازنینو همدرد خوب میدونن من چی میگم درمان چاقی تنها رژیم گرفتن موقتی نیست بر طرف کردن نحوه مبارزه با استرسهای روحیه بگذریم از اونائیکه عشق خوردن دارندو اصلا هم اهمیت نمیدن به حرفای دیگرون

لباس رنگ روشن میپوشن

توی مهمونیا میرن وسط میرقصن

ببرای ادمای خوشتیپ اشکارا دلبری میکنند

و میگن که اره ما چاقیم و حقمون رو از زندگی میخوایم

نه کسانی مثل من که همیشه سعی میکنند لباسهای متناسبو مشکی رنگ تنشون کنند

مدل موهاشونو متناسب با صورتشون باشه ارایش غلیظو تو ذوق زن نکنندو رفتارشون متین بی ادعا

باشه

و خلاصه یک جوری انگار ازدیگران عذر خواهی میکنند که ببخشین ما چاقیم ها

شرمنده

اینجور ادما که من جزوشونم باید تکلیفو یکسره کنن یا بیخیال یا نه بکش خوشگلم کنو البته سالمم کن

و چون شرایط همونیکه اونا رو از شکلا ولیه به این صورت دراورده هنوز هم قمر در عقربه هی عین یک بچه سوار بر یک تاب بلند جلومیرن عقب میان

حالا این حرفا به کنار

خدایا من کی ادم میشم و این تغییرات مثبتو د رخودم بوجودمیارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

وایسادم کنار ایینه نگاه میکنم به کبودی گردنم 

اینقدر از خودم بدم میاد که دلم میخواد فریاد بزنم

نگاهم از کنار گوشم سر میخوره رو لبام تازه و بچه گانه و دست نخورده

از ته دل خوشحالم  که اینقدر اهل ظرافت نیست که زیبائی اونا ببینه

یاد اون جمله فیلم زن زیادی میفتم

تا حالا شده زیر دست یک حیوون دستو پا بزنی

دیدینش  خواهرزاده تهمینه میلانی اینومیگه به مریلا زارعی

چه حکایتی  اخ که چه سخته

میدونین همیشه  وقتی به اجبار درونی در کنارشم چشمامومیبندم

یاد فیلم دونده ماراتن میفتم اونجائیکه شکنجه گره سوا ل میکنه سعی میکنم پر بکشم به سالهای دور دخترانگی

یا مثلا یک خاطره قشنگو بیاد بیارم

نمیدونم یک دفعه یادت کردم

اون روز میدان انقلاب سوار اون تاکسی لکنتی

کنارت نشسته بودم با فاصله

خنده داره  شاید پر لذت ترین لحظه زندگیم بود

میدونستی اگه همون جا اراده میکردی میتونستی منو ببوسی

بسکه دوست داشتم شاید فقط اونجا بود که فهمیدم اشتیاق یعنی چی

تو هم که سخت پاک و معصوم بودی

و من از حجبت لذت میبردم

سکوتی  که بین ما بود ازتمام هم اغوشیهای دردناکو خفت بارم زیباتر بود

دستم میره رو کانال ماهواره

یک زنومیبینم که جلو دوربین خودشو به نمایش گذاشته قلبم فشرده میشه وقتی نگاهشو میبینم

انگار زیادی باهم تفاوت نداریم

هردو برده ایم من شرعی اون........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 20:53  توسط اندیشه فرزانه  | 

نمیدونم دوباره کی وقت میکنم ادامه داستانو بنویسم  فعلا که سرم به سنگینی کوهه

امروز بالاخره بعد از یکماه جرات کردمو به شماره مشکوکی که از خیلی وقت پیش روموبایل شوهرم دیده بودم زنگ زدم منشیش گوشی رو برداشت حدس میزدم نمیدونم چرا یک دفعه از همه چیز بیزار شدم 

کوبیدم رفتم خونمون

خسته و عصبانی که بابام حسابی از جلوم در اومد که چیه چرا اینقدر منو اذیت میکنی بساز دیگه همه مردا همینن و اله و بله

مامانم حرف همیشگی طلاق بگیرو راحت شو واقعا که چه تفاهمی  وجود داره بین این زنو شوهر

یک لحظه یاد دخترم افتاد تومدرسه

یاداون منشی دهاتی

یاد همه چیز یاد تو که رفتی سرم گیج میخورد

حالت تهوع داشتم

برگشتم خونه

توی راه شیرینی خریدم عین دیوونه ها

شوهرم زنگ زد چیه چی شده بهت چی گفتن

نگفتم چی کردم فقط گفتم مراقب رفتارت باش

بهم زنگ زدن ازت خیلی چیزا گفتن

رفت تو فکر ناراحت شد خنده ام گرفته بود به همه این تاتر مسخره

گفت تو چی گفتی گفتم ازت دفاع کردم خودمم به حرفای احمقانه ای که میزدم ماتم برده بود

اخ عاشق اینم زنگ بزنی

دلم میخواد صداتو بشنوم

دلم برای نیمرخت تنگ شده

کاشکی میشد یکبار.........

بگذریم

سرم به سنگینی کوه است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:6  توسط اندیشه فرزانه  |