تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

خیلی وقته به اینجا سر نزدم اخه برای تو که رفتی دلم خیلی تنگ شده ولی بگذریم دیگه حتی بحثش هم احمقانس این روزا دارم   با خیلی چیزا میجنگیم ارزش خیلی چیزا رو میفهمم دل به خیلی چیزا میبندم و از خیلی چیزا دل میکنم

امروز بحث خونه تکونی بود بحث عید با وحشت فراوون درک کردم که دیگه عید برام خوشحال کننده نیس عید برام هراسه هراس از یک همنشینی ۱۵ روزه با شکنجه گر کسیکه دیگه معلوم شده همه فن حریف و همه کار ی ازش برمیاد کسی که هفت سال تمام عمرم بپاش ریختم بی هیچ اثرو نفعی نمیدونم باید بگردم و یک انگیزه دیگه واسه نفس کشیدنم علاوه بر گل سرخ  پیدا کنم چیزیکه کمی اختصاصی  تر باشه

خیلی بی پولم این مدرک مهندسی مام به درد لای جرز نخورد حیف این دو سالی که پای کنکور تلف کرم که اگه لااقل دکتر نشدم مهندس بشم

عالم هنرم گرچه خیلی زیباست ولی مشکلات خودشو داره میدونیدهنریا خیلی به پای هم میپیچین حتی علی رقم ادعای روشنفکری خاله زنکم هستم مثلا همین ماجرای ی مرغ بلورین فجر چه جنجالی بر پا شد هر کی یک کار خرق عادت کرد ده نمکی از یک طرف... پوریا پور سرخ که عملا تواین برنامه مثل ماه با مجری تجدید حیات یافته اش   شهریاری  عملا داشت گریه میکر... همه هم که به خون رادان تشنه شدن... رشید پورم که اصلا نمیخواد جلوی فرزاد حسنی کم بیاره دیده اون شعرمیگه اونم زده زیر اواز  بامزه هست نه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:30  توسط اندیشه فرزانه  | 

خلاصه  یک.دفعه برگشت گفت به ما  گفتن شما در حین کار دست یک اقائی رو گرفتین منومیگی سکته رو زدم با چشمای بیش ازاندازه گشاد شده نگاهش کردم یک لحظه نگاهم افتاد به پارچی که روی میز بغل دستم بودو فکرکردم چی میشه این پارچو بکوبم تو سرشو کل سازمان   با یک جیغ بلند بهم بزنم  که یکهو عقل یخمو گرفت اروم بشین دختر   اگه اینکارو بکنی مطمئن باش هیچ کس حقو به تونمیده و یک  ریگی به کفش بوده

اونم ادامه داد بله گفتن ارایشش غلیظ بوده لباسش نامناسب بوده قابل توجه که چادر ملی و مقتعه تنم بودو  ارایش هم نداشتم البته قبول  که اونروز کمی قیافم بهتر شده بود ولی من اصلا بااین اندام و

 د رحین کاراونهم کار حساسی مثل کا رمن داعیه ی دلبری ندارم و  اصلا فکر نمیکردم که کسی اینجور برداشت کنه

ولی خوب ازاون جمع و اون ادمها بعید نبود که   این برداشتو بکنن خلاصه بحث بالا کشیدو حتی صحبت از سی دی زهره شوکتم شد که بله کار شما حساسه شما اله بله هستین باید مواظب باشین

خلاصه تمام اون لحظات فکر میکردم که  چطور بعضی مردهای ظاهرالصلاحو به ظاهر وارسته به راحتی با شرافت یک زن بازی میکنن حالا چرا چون کمی متفاوت بوده چون بیچاره پوستش روشنه حتما کرم پودر زده اونهم زیر افتاب  چون لبهاش طبیعتا سرخه لابد ماتیک زده چون مژه های بلندی داره حتما ریمل زده  ای بابا من دیگه فکرمیکرد بااین هیکلو تو اون بحبوحه تلاش کسی دیگه منو جای این باربیهای ارایش عروسوار اشتباه نمیگیره

اونهم در حساسترین موقعیت

یک لحظه گفتم دیگه نمیام و که اقا فرمودن وای شما چقدر حساسین   نبایدادم اینقدر حساس باشه عجب روئی بهمن تهمت میزنه بعدمیگه چقدر حساسی

همش اون لحظه تو فکر تو بودم تو توئی که بد جنسیو رفتی نمیدونم دلم میخواست لااقل دستم تودستای تو بودو منومیدیدن  اون موقع شایداینقدر نمیسوختم

نه اینکه یک ادم پست چون بهش اخم کردم چون سماجت کردم برای کارم بخاطر نگاه کثیفش به من تهمت بزنه

اونوقت ادمهائیکه همیشه میگن د ر راه هنر اله کنید بله کنید از هیچی نهراسیداینقدر جربزه نداشته باشن از حرمت ادم دفاع کنن بلکه خودشونم ادمو زیر سوال ببرن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 18:54  توسط اندیشه فرزانه  | 

خوب چند روزی نبودم ممنون از خدا ی مهربون که دم به دم به من حالی میکنی بابا همین وضعیتی رو که داری راضی باش وگرنه بدتر میشه ها

چند روزی بود که رئیسم در به در دنبالم میگشت خوب حس بدی به من میگفت که  اتفاقی در شرف وقوع است چون معمولا روسا وقتی به دنبال کارمندشان میگردند که  یا مقدار زیادی کار غیر منتظره میخواهند بر سربدبخت بریزن دوم اینکه میخوان یک حالی ازش بگیرن وگرنه اگر بالاترین خدمات را هم انجام داده باشی یک تشکر خشک و خالی هم نثارت نمیکنند باری درلابه لای این ماجراها پریروز که جاتون خالی بعد از یک روز پر مشغله و سرد رفتم اداره تا رفتم سرورم را باز کنم دیدم که بسته شده رفتم قسمت انفورماتیک که مسئولش با نگاه بسیار بی اعتناو ظالمانه به من گفت اقاقی غ باید بیان در مورد مشکلات صحبت کنند مثل   ا  ینکه به من به   چشم یک  بچه نگاه کند رفتم پیش اقای غ که فرمودند خانم   ... بنشینید میگویند شما به دست خودتان سرورتان را ویروسی کرده اید و البته چه طرق ناجوری را هم در مورد روشهای ویروسی کردن کامپیوتر اسم برد که یک کدوم از انها میتوانست برابر بااتهام  دزدی باشد انهم دزدی اطلاعات یک سازمان معتبر

خلاصه رفتیم پیش معاون از اونهاست که ظاهری بس ارام داردو با ملایمت حرفهای زشت دیگران را لباس شیکی می پوشاند و به اصطلاح کادو پیچ میکند تحویلت میکند اما تا کاغذ کادو را باز میکنی بوی گند همان حرفهای زشت میزند بالا  القصه بادلی غمگین به خانه اومد و دیروز دوباره به اداره رفتم که رئیس گیرم اورد کلی مهربونی کردو از خطرات و خاطرات شغل مقدس من گفت و یک دفعه فرمودند به ما گزارشاتی در مورد شماداده اند پیش خودم گفتم ای دل غافل لابد کی از بچه های اداره منو با ارایش جائی دیده ولی دیدم نه قضیه بدتراز اینهاس

رئیس  باخونسردی فرمودند در فلان روز که شما برای کار به فلان منطقه رفته بودید

قابل توجهتون از ۵ صبح بنده رو کشیدن سر کار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 18:31  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیدم نازنین ازته دل من نوشته  و صحبت از دکتر کرمانی کرده

نازی جان نمیدونم خوشت میاداینجوری صدات بزنم یا نه  دلم از اینجا میسوزه که نمیتونستم دروغکیم بگم که شوهرم چاق دوست داره یعنی توانشو نداشتم

دوم کرمانی نازه خیلی گله که چاقا رو درک میکنه یکسری رفتم پیشش خیلی هم خوب شدم ولی این دیونه شوهرمو میگم فکرمیکنی اصلا فهمید

البته دوباره بعدزا یکسال بدبختی فشار کار و ناراحتیهائی که برام پیش اومد سه شنبه دوباره رفتم پیشش

امیدوارم بهم زیادی کار ندن و منم بتونم اجراش کنم  نه واسه اینکه کسی منودوستداشته باشه

واسه اینکه سبک باشم قلبم راحتتر بتونه به هیجاناتم پاسخ بده

و راستش بگم واسه شخصیتم خوشم نمیاد دیگران منو یک زن پرخورو عشق غذا تصور کنم

وگرنه خوب میدونم عشق من خیال بازگشت نداره شکنجه گر به خیانتاش ادامه میده و..........

ولش کن دیگه  نازی مرسی تو مینا خیلی خوبین که به من سر میزنین

دوستون دارم تپلک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:27  توسط اندیشه فرزانه  | 

صبح روز پنجشنبه رئیس با من کار داره و در به در دنبال من میگرده 

گل سرخ تو مدرسه هست و الان ورزش داره شکنجه  گرم معلوم نیست کجا پلاسه

و داره خودشو گرم میکنه که بساط شکنجه جمعه منو بچینه

حالا گوش بدین

زن چاقالو در ارایشگاه

بذارین بگم که من یک عادت عجیب غریبی دارم هروقت که خیلی داغونم بلند میشم میرم کنار ایینه

یک ارایش دقیقو با سلیقه میکنم تا اعتماد ببه نفس از بین رفته ام  ۰که توسط تشبیه شدن به انواع و اقسام حیوانات توسط شکنجه گر )از بین رفته ترمیم کنم

خلاصه دیروزم هوس کردم برم ارایشگاه خلوت روبروی خونه

رسیدم اونجا و کمی سعی کردم ریلکس باشم و تصور کنم یک زن شیکو زیبا هستم که خیلی خوشبخته و به خودش میرسه چاقی هم اصلا مسئله ا ی نیستو خلاصه کلی تلقینات مثبت

 

که ناگهان سرو کله   مادر یکی از دوستان پیدا شد میدونستم زن شریه و سعی کردم هر جور شده خودم رو از تیر رس نگاه اون دور کنم که ممکن نشد

بلافاصله به سمت من اومدو بعد از سلامح والپرسی عجولانه ای بیدرنگ با صدای بلند گفت

وا خدا مرگم بده فری میگفت تو لاغر شدی ولی باز که چاق شدی

با این صدای بلندتمام کسانیکه توارایش

گاه تو حال خودشون بودندو توجهی به اطراف نداشتن برگشتند و به من بخت برگشته نگاه کردن و البته بجز  از طریق معجزه ی فرشته جادوگر به هیچ طریقی نمیتونستم از اون مخمصه خارج بشم   که اقا بحث بالا گرفت

تو اون شلوغی یک پیرزن از اون پیر زنائیکه تو جوونی خیلی شیطون بوده با صدای بلند گفت خوب چاقه که چاقه عوضش خوشگله

که مادردوستم اون وسط  شروع به معرفی من کرد که میدونین پدرش کیه چکارس و شوهرش کیه که خون بعضیا به جوش اومدو هر کسی میخواست به من بقبولانه که اره چطور میشه لاغر شدو اینا که ناگهان سوال زیرکانه یکی از ارایشگرا سکوتو شکست

یکدونه از اون زنائیکه طوری لباس پوشیده بود که انگار همین الان میخواد بره روی سن و استریپ تیز کنه با بدجنسی گفت حالا شوهرت چاق دوست داره و من در حالیکه که داشتم فکرمیکردم که جواب این ادم فضوله بدم که خودش در جواب خودش گفت البته بعید میدونم این حد چاقی رو دوستداشته باشه

که معلوم بود ازاون زنای عقده ایهست  که حالا فکرکرده که اوه این زن چاقالو برای چی باید زن فلانی باشه و میخواست حالی ازمن بگیره

منم با مظلومیت  لبخندی زدمو جوابی ندادم

 و بامهربونی از همه خداحافظی کردم وقتی داشتم از ارایشگاه خارج میشدم انعکاس یک صورت بیگناهو معصومو دیدیم که که ردی از ازردگی تو چشمای درشتو سیاهش بود اون خودم بودم زن چاقالو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

حالا که نصفه شب اومدم و صبح زودم باید برم سر کار و بیخوابی هم زده به سرم رفتم سراغ روزنامه اینده نو  نمیدونم چی شده و چه اتفاقی افتاده که این روزنامه نسبتا خوب چند وقتیه که درصفحه حوادثش گیر داده به زنای شوهر کش

این از اون احمد زاده نابکار که از بس تو برنامه الفبای مهربانی مردای مظلوم نمای پشت میله هارو نشون داد که ایها الناس ببینید این این زنای نابکار پول پرست و نازنازی چه بر سر جوونای ساده و بیازار مامیارن و هیچی نشده با کلاهبرداری اونارو به بهانه ی مهریه میندازند زندان که البته قانون و مجریان مذکرش زوددست به کار شدندو طی بخشنامه ای مهریه عندالمطالبه را عندالاستطاعه کردند اخه گناه دارن این اقایون محترم در حقشون ظلم شده حق داشتن تنها ۴ زن عقدی و تعداد کثیری صیغه که البته در جوامع شیک و سطح بالای فعلی باعبارت داشتن دوست دختر های متعددو طاقو جفت معنی میشود را   ندارند که دارند در صورت جدائی فرزند بالای هفت سال که مادر بدبخت خوب ترو خشکش کرده و از ابو گل دراورده رو که نباید تقدیمشون کرد که باید کرد هر وقتم عشقشون کشید  زنشونو طلاق بدنم که حقشو دارن  ببینید اینا رو که میگم خطاب به مردای فهمیده و با شخصیت که من برخلاف خیلیها که فکر میکنند نسلشون منقرض شده یا اصلا وجود نداره و من فکر میکنم هستن وزیاد هم هستن نداره

ایجاد اختلاف در زندگی زناشوئی عصبیتهای مقطعی و کشمکش در همه زندگیها هست و خیلی قابل پیش بینی هست که واقعا دونفر بعداز یک مدت به این نتیجه برسند که بهتره وقت همو تلف نکنندو هرکی بره جفت مناسب خودشو پیدا کنه

اصلا میخواین بیشتر از این به مرداو زنا حق بدم که جذابیتهای جنسی و فیزیکی در طی زمان کم رنگ میشه و خب اون دسته که بنا به شرایطی بخاطر این نیازهاازدواج کردن دیگه همسرشونو مقبول پیدا نمیکنند هم حق بدم وبگم بله پیش میاد گرچه منصفانه نیست ولی باز بهتره دراین شرایط هم دیگه رو ازار ندن

اما این نمیشه که شما هم توع طلب باشی هم اهل انواع خشونتهای فیزیکی و کلامی بعدشم خانم خونه خفه خون یا زنی باشی که با بدزبونی وازار شوهرتودیوونه کنی

چیزی تو مایه های وضعیتی که من الان دارم

ای بابا تازه زنی مثل من که اگه بخواد طلاق بگیره به راحتی همسرش اینکارو 

میکنه بخاطر ازدست دادن خیلی چیزها از جمله حضانت گل سرخ

نداشتن پشتوانه مالی قابل توجه حالا نمیگم ندارم که دروغه و پشتوانه فرهنگی بهر حال خیلی هم خانواده تحصیل کرده باشه یکخورده سنتی بازی رو داره نمیتونم یک اقدام جدی کنم

البه جربزه شو هم فعلا ندارم

یا نمیدونم ....حالا این از من

چه برسه به زنیکه شوهرش معتاده عوضیه هزارو یک کوفت داره تازه طلاقم نمیده   اونوقت روزنامه اینده نو یک تیتر میزنه زنان همسر کش یا زنی در دام هوس ای بابا ادم احساس داره یعنی نمیشه یکی یک جایی یک روزی توبحبوحه بیمحبتیو فشار اغفال بشه یا جور دیگش یک همز بون پیدا کنه نمیخوام توجیه کنم ادما حق زندگی دارن ولی روزنامه یک قسمت چند ستون ا زرو بهنحوه  ی جنایتو غیره اختصاص داده بعد خیلی کوتاه بی اهمیت از قول زن نوشته شوهرم مرا دائم کتک میزد   او عصبیو ناارام بود یا معتاد بود و مرابرای خرج اعتیادش می فروخت

واقعا که چه دلایل بدو ناچیزی

کتک اینکه چیز مهمی نیست

اعتیاد ای بابا 

 خواهر میفروختت خیلی ناراحت بودی خوب مثل زنای غرب کشور خود سوزی میکردی حالا چرا زدی اون بیچارو رو کشتی

رابطه نامشروع داشتی ای زنا کار پست فطرت

حالا اگه مرد صدتا رفیق بگیره 

  فکو فامیلو خانواده ای بابا ول کن توهم سخت میگیریا برای خودت بگردخوش باش ول کن همه مردا همینطورن

اینطور است که روزی میلیونها زن میمیرند و کاهی یک مرد کشته میشود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 4:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

شين نگاهي به سر در سينما انداخت نام فيلم سلام سينما بود كه شين قبلا چيزهاي زيادي در موردش شنيده بود فيلم درجشنواره فجر حسابی غوغا کرده بود وتحسینهاو انتقادهای زیادی رابرانگیخته بود بعد از خريد بليط   شین  ودوستش دانی وارد سالن سينما شدند و در تاريكي   سالن در صندليهاي خود فرو رفتند چیزی نگذشت که ادمها بر روی پرده جان گرفتندو فيلم اغاز شد تعداد بسيار زيادي زن و مردو دخترو پسرو بچه و بزرگ در حدو اندازه ي يك ميتينگ بدنبال فراخوان عمومي مخملباف براي انتخاب صد بازيگر در مكاني جمع شده بودند

ديدن عشق ادما به بازيگري و تصوراتي كه ان ادما از چهره يا قابيلتهايشان براي بازيگري داشتند هم جالب و هم غم انگيز بوددر بين تمام ادمهائي كه مخملباف از انها ميخواست كه در مقابل دوربين بطور طبيعي گريه كنند واكنش بعضيها برجسته تر از بقيه بودو ازهمه جالبتر اصراردختري براي بازيگري بود كه با شجاعت خاصي در مقابل دوريبن اعتراف كرد كه من به پسري علاقه دارم و براي اينكه فيلمهاي شما اكثرا در جشنواره هاي خارجي شركت ميكنند شايد به اين وسيله بتوانم به عشقم برسم واورا بدست بياورم در ان زمان اين اعتراف صريح با علم به پخش و انتشار فيلم خيلي غو غا كرد و البته باعث شد كه اين دختر سبزه با چشمان مورب هنر پيشه فيلم بعدي مخملباف يعني گبه باشد

شین در تمام مدت فیلم به این فکر میکرد که اگر او هم در چنین موقعیت مشابهی قرار میرگفت ایا جرات داشت به عشقش  اعتراف کند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 18:47  توسط اندیشه فرزانه  | 

بعدا زاتمام کلاس دوست تازه اش به سمتش امددر حالیکه او عاجزانه ان تصویر با شکوه و طلائی را میدید که باعجله دور میشدو قلب اورا با خودش میبرد.دوستش با رندی خاص او را زیر نظر داشت و گفت هی میا ی بریم سینما فرهنگ فیلم معرکه ا ی داره

- باشه حتما خیلی هم خوبه

****

توی تاکسی د رحالیکه که حواسش کاملا جااومده بود نرسیده به سینما از ش پرسید چند وقته عاشقشی

  شین یکه خوردچطور اين دختر به اين سرعت توانسته بودافكا راور ا بخواند حدس بزند انها  از اغاز اشنائيشان يكي دو برخورد بيشتر نداشتند.در واقع حدود يك ماه پيش  شین بعد از گذراندن يك ترم مرخصي تحصيلي بعد از انكه به نتيجه رسيده بود كه ديگر امادگي ذهني دوباره درس خواندن براي كنكور را ندارد دست از پا دراز تر به دانشگاه برگشته بودو وروياي پزشك شدن را كه به قيمت دوسال وقت هدر كردن پشت كنكور تمام شده بود بر باد داده بود. او انروز خيلي غمگين بودو همانطور كه زير سايبان دانشگاه روبه روي انتشارات نشسته بود ومنتظر بود تا برگه انتخاب واحدش را به امضاي مدير گروه برساندو از بي نظمي و شلوغي و درهم برهم بودن اوضاع دانشگاه در روز انتخاب واحد عصبی بود و خود را سر زنش ميكرد كه چرا لااقل براي ورود به دانشگاه رشته مورد علاقه اش يعني ادبيات دراماتيك را انتخاب نكرده است  در واقع او نه رضايت پدرو مادرو را بدست اورده و  حس جاه طلبيش را ارضا كرده بود و نه به عشق و علاقه ي واقعيش كه ادامه تحصيل در رشته ادبيات دراماتيك بود رسيده بود و حالا خودش را در اين ظهر بهمن ماه در وسط حياط دانشكده معلق تر از هميشه ميديد

*****

 

در همين افكار غوطه ميخورد كه صداي گرم دختري اورا به خودش اورد

هي رفيق

شين برگشت بله

ميدوني تو شبيه چي هستي شين كه تعجب كرده بود گفت

نه

تو خيلي شبيه خرس پاندائي

شين ناخوداگاه زد زير خنده اخر تابحال همه اورا خوشگل شيرين دوست داشتني و البته تپل صدا كرده بودند.اين بود كه با دقت به چهره دختر  كه صورت سبزه جذاب داشت نگريست  او را  ترم قبل  سر یکی دو کلاس دیده بود و گفت و حالا  چرا

ـ معلومه چون هم خوشگلي و هم خرسي و اين خصوصيات خرس پانداست

او بنظرش دختر جالبي بنظر ميرسيد و كمي بعد از اينكه با هم كمي در باره رشته و دانشگاه و درسها صحبت كردند دختر با گفتن جمله اي شين را شوكه كرد

ميدوني چيه من خيلي دلم ميخواد با يك نفرس...ك...س داشته باشم و حالا دهان شين بقدري باز مانده بود كه براحتي يك توپ پينگ پونگ در ان جا ميگرفت

****

خوب نگفتي

ها چي خوب اوم...شين تصميمشو گرفت در واقع من فقط بهش علاقمندم ا زهمون دو سال پيشم كه وارد دانشگاه شدم بنظرم پسر خوبي اومد

_ داني_ والبته ميدوني كه نصف دختراي دانشگاه هم با تو همعقيده هستن...ا اقا اق نگه دار رسيديم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:15  توسط اندیشه فرزانه  | 

چیزی به شروع کلاس نمانده بود . شین کنار ایینه ایستاده و داشت اخرین ریزه کاری های ارایشش راانجام میداد. اومقنعه سرمه ایش رابه دقت سر کرد و  شال ابی طوسی را بر سر انداخت و به طرف تخت رفت کلاسورش رابرداشت. قبل از انکه از اطاق خارج  شود نگاهی به ایینه انداخت  کمی نزدیکتر رفت عجیب بود لنزهای ابی رنگ  در چشمان درشتش    در همانگی با ان خط چشم سرمه ای و مژه های بلند ریمل زده سرمه ای  چقدر طبیعی بنظر میرسید.کمی فکر کرد ارایشش انقدر بود که حراست دانشگاه متوجه شود یا نه  بهر حال چندان هم مهم نبود چون مسئول فرهنگی زن مهربان و فهمیده ای بود. در عوض موهایش را کاملا به زیر مقنعه بردوشال را هم کمی جلوتر  کشید   وانعکاس رنگ طوسی  ابیش را توی صورتش و چشم هایش  دید.به لبهایش کمی رژ صورتی زد و بلافاصله با دستمال پاک کرد تا فقط اثرش باقی بماند.مثل همیشه نگاهی گذرا به مانتواش انداخت و سریع نگاهش را بر گرفت اندام زیبائی نداشت  و ان را در یک مانتوی سیاه ساده پیچیده بود سریع به سمت در رفت  و ان را باز کرد   و با عجله پاهای بدون جورابش  را داخل چکمه هایش سراند

 بیست دقیقه ای بود که  در انتظار تاکسی کنار خیابان ایستاده بود . عاقبت یک تاکسی  ایستاد   در را باز کرد و خواست در صندلی جلو   کنار خانمی با یک بسته خرید بزرگ در دستانش  بنشیند که زن پیاده شد و گفت من زودتر پیاده میشوم و    شین اندام چاقش را به زحمت جمع و جور کرد تا از تماس دستان راننده به هنگام عوض کردن دنده در امان باشد و هم چنان در دل به خودش با ان وقت تلف کردن احمقانه برای ارایش لعنت    فرستاد تا بلاخره نزدیک دانشکده پیاده شد. مسلم بود که  باز دیر کرده بود با احتیاط و اضطراب از جلوی حراست رد شد واز پله های مارپیچ ساختمان دانشگاه که قبلا یک خانه لوکس و دوبلکس بودبالا رفت  بااحتیاط  در کلاس را باز کرد  و نتوانست اززیر نگاه شماتت بار استاد فرارکند  ودست پاچه روی اولین صندلی خالی نشست

صدای صمیمی درگوشش پیچید.

-اوه خانم خانما چقدر خوشگل شدن

یک لحظه برگشت دوست تازه اش بود که از  بعد تعطیلت ترم به بعد او را ندیده بود و در همان لحظه که  برگشت  نگاهش چرخید  ویک دفعه میخکوب شدو فوری سرش را پائین انداخت میترسید چشماش ابی قلابیش  او را  لو بدهند و عشقیکه ته چشمخانه اش بود از نگاهش فوران  کند ولی بعد طاقت نیاوردو دزدکی نگاه کرد

 نیمرخ با شکوه طلائیش در اغوش افتابی که دست و دلبازانه از ان پنجره بلندووسیع میتابید میدرخشید

صورت استخوانی و پوست طلائی و چهرهای محکم و مردانه حس میکرد چیز ی  در قلبش  جوانه  میزندبزرگ میشودو ان را بدرد میاورد  ونا خود اگاه اه بلندی کشید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام تازه از سر کا راومد خونه  و دارم به حجم زیادی از کار که روبه روی منه فکر میکنم   

جالب اینجاست  که همه هم این روزا صاحب نظر شدنو مارو با بهترینها مقایسه میکنن دیشب تلویزیون یک فیلم داشت رویای مرد مرده را نشان میداد ایده و طرح اولیه فیلم احتمالا چیز خوبی بوده ولی کلا  تا تونسته بودن فیلمو سر هم بندی کرده بودند اصلا انتخاب چکامه چمن ماه برای یک زن اغوا گر انتخاب درستی نیست   چهره سافتو ملایمو معصوم وتا حدی هم زیبائی خاص طبقه متوسط  به نقش زنی که بتونه در یک  نگاه مردی رو به دام بندازه نمیخوره   سام درخشانی هم با اون تیپ و شخصیت یک دانشجوی ممتاز که موفق شده اختراع هم بکنه چطور میشه به این سادگی به یک دختر دل ببنده

   کلا جالب نبود ولی ایده خوبی داشت

از طرفی هم فرزاد حسنی و رشید پور باهم در جاده خود شیفتگی کورس گذاشتن وهر کدوم احساس شو من نامبر وان بودن بهشون دستداده

ای بابا چه هرکی هرکی شده خوب عزیزم شاعری درست خوشتیپی درست کارتم خوبه ولی تلویزیون که تولیدی سری دوزی سیسمونی نیست هرکی یک جا خلاقیت نشون میده دیگه هیچی رسانه میشه ملک طلقش

البته رشید پور در رتبه ضعیفتری نسبت به حسنی قرار داره ولی من به حسنی پیشنهاد میکنم برنامه تلویوزیون رو مثل شهاب حسینی کم کم درز بگیره و بره پی فیلم تاتر استعدادش در اونجا بهتر نمودار میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

کوچه وقتی تو نباشی رگ خشکیده شهره

امروز  بخاطر یک کا رتحقیقی داشتم تو کوچه و خیابان پرسه میزدم

گاهی چیزی به نظرم میرسید و تا میدیدم کسی اونطرفا نیست

اهسته تو ضبط موبایلم  ضبط میکردم

به یک پیرمرد برخوردم و باهاش صحبت کردم حدود هشتاد سال داشت

کمی از کوچه ومحلات قدیمی باهم حرف زدیم

از همسایه داری و صمیمیت بین ادما  داشت از زندگیش میگفت

یکدفعه یاد زنش افتاد گفت دوماهه فوت کرده  بچه هاش تنهاش گذاشته بودن خیلی ناراحت بود

از اون پیرمردای خوب بود یک وقت فکر نکنید ادم خاصی بود

خلاصه صداشو ضبط کردم به من گفت بچه وفا نداره  شوهر یا زن یک چیز دیگس روم نشد بگم مال من یکیش که شوهرم باشه که ........هست تمام عمرمم دارم میذارم رو همون بچه که تو میگی وفانداره

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام امروز به دیدن دوستم صبح زود به بیمارستان رفتم

همان بیمارستانی که ۶ سال پیش گل سرخ را درانجا به دنیا اوردم

هنوز هم حس بیم وامیدی را که در انشب خاص داشتم بیاد دارم

درد به سراغم نیامده بود و با وسواس خاصی حرکات کند گل سرخ در شکمم را دنبال میکردم

به سقف بلند زایشگاه نگاه میکردم و از همه چیز میترسیدم و پشیمان بودم

ساعتی پیش همسرم با نگاه نامهربانش مرا تادم در بدرقه کرده بود چند روزی بود که مادر شوهرم با من سر سنگین بود و من دراستانه زایمان بودم

درحالیکه میدانستم به درون دره عمیقی به نام ازدواج پرتاب شده ام

بهرحال فرزندم را بدنیااوردم

در ان لحظات بیهوشی که مرا جابه جامیکردند دلم میخواست زودتر اورا ببینم واز سلامتش مطمئن شوم

درهمان لحظه هائی که کاملا به هوش نیامده بودم اورادراغوشم حس کردم

بالبان کوچکش از من غذا میخواست

اارام بود زیاد گریه نمیکرد

همسرم امد

با چند شاخه گلایل بی سلیقه

میدانستم هرگز قادر نخواهم بوددوسش بدارم د رهمان سال اول زندگی که توام بابارداری زودرس من بود فهمیدم

زمانیکه صدای فریادش درگوشم میپیچید و حرکات تندو ضربان گونه کودکم را حس میکردم

  دوستم را به ریکاور ی اورند

چه مظلومو ضعیف روی تخت خوابیده بود

و چه قدر زیبا

این دوست من هم داستانی دارد

یک زن هنرمند بااحساس و درد کشیده

با یک صدای جادوئی اسیر یک ازدواج احمقانه زود هنگام

وحال که به اوج زنانگی و زیبائیش رسیده در نیمه راه یک عشق احمقانه هم بسراغش امده

همونطور که بیهوش بود از بی مسئولیتی همسرش مینالید

منو صداکرد دستاشو تودست گرفتم

میدونستم این رنج مشابهی بود

همیشه د رموقع سختیها عادت د اریم ساده ترین واحمقانه ترین راه را پیدا کنیم

هر از چند گاهی صدای نوزادی در ااطرافمان به گوش میرسید

و نمیدانم چرا من دلم میسوخت میگرفت ومیخواستم از محل تبلور زندگی بگریزم

دخترم انشا نوشته

مادرم زیبا است

پدرم مادرم رادوست دارد

پدر مهربان است

و......

و من سخت دلم میگیرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 18:18  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام به تمام عزیزان 

نمیدونم قرار بود برای یکی دو تا از کسانیکه لطف میکنن   کمی بیشتر در مورد خودم بگم

ولی خوب امروز حس و حالشو ندارم و میذارم برای پست بعدی

در رابطه با شغلم فقط بگم  یک جورائی شاید از عمله جات   رسانه باشم   یکی از اون خرده پاهاش

گاهی به سفارش قلم میزنم  و همیشه هم از اینکه نمیونم حرف دلمو بزنم خیلی ناراحت میشم

البته چند وقتی هم هست که نوشتن یک رمانو شروع کردم

حالا کی تمومش کنم خدا میدونه

ولی خوب هر چی هستم زیادادم مهمی نیستم

یعنی میتونستم و استعدادشو داشتم ولی خوب من کمی تنبلم

یعنی بیشتر یک تنبلی ذهنیه

البته بگما عاشق کارم هستم

 و خیلی دلم میخوادخودمو وقف کار کنم

ایده های خوبی به ذهنم میرسه

سریع با مردم تو اجتماع میجوشم

یعنی خیلی دلم میخواد برم تو دل مردم

بشینم به حرفاشون گوش بدم

شاید خندتون بگیره دردهاشونوبادقت گوش میدمو گاهی پیشنهادهای خوبی هم میدم

تو دوستی هم دوست خوبیم و دوستی برام خیلی مهمه

تفریحمم کتابخوندنه

وگوش دادن به موسیقی

زیاد مومن نیستم 

نمازمو خیلی بد و شاید بشه گفت خیلی کم میخونم

ادم ساده دلیم و خوب اینو به راحتی میشه فهمید

البته اینقدر باهوش هستم که بتونم بدجنس باشم ولی دوستدارم به شیوه پت و متی خودم زندگی کنم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 18:48  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام امروز دوازدهم بهمن است دارم برنامه  مردم ایران سلام را میبینم اقای دکتر صادق طباطبائی سخن میگوید دقایقی پیش  صحنه هایی از نخستین روز ورود امام در برنامه به نمایش درامد  پیروزی انقلاب صحنه های مبارزه و تظاهرات به وجد میامدم چد سالی بود که نسبت به تماشای این صحنه ها احساسی نداشتم ولی خوب بایداعتراف کردکه شهیدی فر تهیه کننده توانائیست که با استفاده از فرم و  نحوه گزارش وانتخاب صحنه ها ودعوت میهمان مناسب    ذهن مغشوش من رو دوباره به وجداورد انقلاب همیشه و درهر جا قشنگ است مبارزه طلبی زیباست ایستادگی و مقاومت      شجاعت زیاد به حواشی نمیپردازیم  ولی این را بگویم که همیشه  امام رادوست داشتم و تحسین میکردم من ادم شجاعی نیستم لاقل در بسیار ی

 ا زجاها ترسوهستم ولی شجاعت راتحسین میکنم و یک نکته دیگر با دست خالی   احساس قدرت کردن  را ستایش میکنم  خوب بود لحظه ای  از لانه عنکبوتی زندگی مزخرفم بیرون امدم شکنجه گر خیلی حقیر تراز ان است   که من او رادر صدر افکارم قرار دهم کسیکه ک  هیچ چیز معنوی و  احساسی اورا متاثر نمیسازد

کاشکی  نهال شجاعت و ایستادگی و انقلاب در منم شکل بگیرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 9:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

من متعلق به خانواده ای بودم که  همه اهل کتاب وفرهنگ بودند  کمی تاقسمتی مذهبی و خیلی رقیق اینقدر که مفهوم گناه را بدونم ولی خوب ذاتا  به ارایش و شیکی موسیقی و  تفریح خیلی علاقمند

حالا که تو ایام دهه فجر هستیم یادم میاد که برای دیدن فیلمهای فیلمسازهای محبوبو مورد علاقم ساعتهاتو صف سینما می ایستادم  خوب اونموقع محیط دانشگاه باالان خیلی فرق میکرد روابط محدود بودو من یادم میاد که ما حتی جرات یک خط چشم کشیدنو نداشتیم و تقریبا همه چیز کنترل شده بود

به نوعیم نسل جنگ بودیم و بوی انقلاب هنوز تومشام ما بود

تفریحم قدم زدن تو میدون انقلابو خرید کتاب بود

گاهی هم تاتر

نمیدونم ان شرلی رو میشناسید شخصیتم تا حدی اونطوری بود دنیای خودمو داشتم ومنتظر یک عشق دوطرفه بودم کسیکه بپسندمش و تحسینش کنم والبه خانواده قوانین خودشو داشت

کسیکه د رچار چوب معیارهای یک خانواده نسبتا اصیلو بزرگ بگنجه

پنج شیش نفر هم مدام زیر گوشم زمزمه میکردند که مبادا گول کسیرو بخورم که پسرها چنینندو چنان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 4:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

خب سلام  این پست رو برای مینا مینویسم که به من زیاد سر میزنه

خب من خودمم خیلی مایلم که شفافتر حرف بزنم و ازخودم بگم  ولی خب بهر حال برام تجربه شده که حتی توی دنیای شلوغ و بی درو پیکر اینترنت هم گاهی افراد موفق به شناسائی هم میشن باور نمیکنید بگذارید یک مثال بزنم

یک شب داشتم چت میکردم  میدونم قبول دارم که چت کارچیپی هست اونم بخاطر اینکه ایده قشنک اولیش  متاسفانه از بین رفته  و همه فکر میکنن چت محیطی هست برای عقده گشائیهای روانی و جنسی  در حالیکه ا زهمین محیط میشه استفاده های خوبی کرد  بخصوص برای کسیکه کارش تو مایه های نوشتن و اینکارا باشه چت جای جالبی هست  خلاصه من داشتم چت میکردم و در چت با یک نفراشنا شدم  یک ایرانی مقیم کانادا  ادم بدی نبود کمی از اینطرفو اونطرف صحبت کردیم و برای من ازتجربه دوازدواج ناموفقش گفت که البته همین عدد دو منو به شک برد خلاصه یکدفعه نمیدونم چی شد که مثل همه ادمائیکه اول تو چت خیلی مودبن و بعد یکهو قاطی میکنن از من شماره و از این چیزا خواست  وشروع کرد به معرفی خودش که من اینم. اونم....  خلاصه  منم درسته یک کمی ایده الیستم ولی نه اینقدر که بخوام به کسی اعتماد کنم و اصلا لزومی برای اینکار ببینم چون قشنگی چت به همین ناشناس بودنه  خلاصه از اتفاق من این ادمو شناختم

جالب اینجاست یک ماه بعد این ادم به خواستگاری یکی از دوستان من که عطش شدیدی به ازدواج داره رفت

  واصلا هم راجع به دوازدواج قبلیش چیزی نگفته بود که من گوشی را به دست دوستم دادم بعدا تحقیق کردن دید راسته

یا جالبتر از همه عکس دختری را یکی به من نشون داد به عنوان دوست دخترش

پس فرداش توترمینال من دختررودیدم

بگذریم

و حالا کمی از خودم

ازدواج من با شکنجه گر یک ازدواج سنتی بود

 

البته عاشق شدم

ولی از انجائیکه دختر بسیار مغروری بودم و منتظربودم که  همه چیز با یک درخواست جدی و قاطع شروع شود و یکی از دختران دانشکده عشق بنده را زد زیر بغلش برد

شکنجه گر یک پسر با تحصیلات بسیار بالا و از خانواده نسبتامرفه وتحصیلکردس

چیزی در مایه های خانواده خودم البته از نظر فرهنگی باماخیلی فرق دارن

ولی خوب بین خانواده ها یک اشنائی دور بود

منم یک دختر مطیع حرف خانواده گوش کن والبته اونموقع ها رومیگم نه الان  دوستداشتنی و کمی تاقسمتی تپل

چهره بچه   گانه خیلی صافو پاک   و البته کمی لوندو شیطون  که همین قسمت بشدت جلب نظر شکنجه گر را کرده بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 4:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

یک ظرف پر میوه      یک باغ پر گل    پرواز پروانه      اواز بلبل

اشکهاو لبخند ها رو دیدن

نگین خیلی رویائی هستی ها

بد جوری هوا ی اون کوهستان اون چمنزا روسیع رو که اول فیلم جولی اندروز با سرخوشی   با حالتی مابین رقصو دویدن از اونجا میگذره رو کردم

شایدم  فضای خلوت و سنگین خاص راهبه ها 

نیاز به یک خلوت عمیق دارم

یک تاریکی قدیمی و کلاسیک قهوه ای

یک اطاق با  کف چوبی با پنجر ه های بلند  و   از زمین تا سقف  با پرده سنگینیکه موقع تابش اقتاب بشه اطاقو  حسابی تاریک کردو   هروقتم بخوای اونو کنار بزنی و منظره بیرون یک دفعه تمام زیبائیشو به رخت بکشه   البته بد نیس که مثل هتل قدیم رامسر یک ایون کوچیکم داشته باشه اونم با میزو صندلی فرفوژه قدیمی و تو تنها با موهای بلند یکه رو شونه ریختی و باارایش صبحگاهی که بعد از یک حموم داغو دلچسب داری

البته حتما تو این رویا دلم میخواد چند کیلوئی لاغر تر باشم

نه خیلیها راستشو بخواید یواشکی بگم من هیچ وقت زیاد با چاقیم مشکل نداشتم

بیشترش  بخاطر حرف دیگران ولی حالادیگه نه سلامتیمو خیلی داره به خطر میندازه چون دیگه خیلی بد شدم

به یک نون خامه ای گنده تبدیل شدم

امروز بازم هوس کردم کمی  مواد   بخرم میدونین که منظورم چیه

  شکلات اونم ا زاون تلخاش

خوب برگردیم به رویام

خلاصه من اونجا باشم و خودم البته اگه توهم بودی عالی بود ولی خوب الان که معلوم نیست کدوم

 گور ی رفتی ببخشین بی ادب شدما 

اره تو هم بودی اما باید فاصلتو ا زمن رعایت میکردی

البته خوشبختانه اگه هر عیبی داشتی ادم هوسبازو هیزی نبودی

خو ب میتونستیم با هم صبحانه بخوریم

 

منم برات یکی ا زاون اوازای قشنگمومیخوندم

یادته خیلی صدامو دوست داشتی

حالا بدون تو بدون تو خوب من تنهائیم میتونستم خوش باشم اصلا واسه خودم بخونم

حتما چندتا رمان کلفتم با خودم میبردم

 ا زجوی فیلدینک

از ماری هیگینگز کلارک

از زویا پیرزاد  چراغهارو خاموش میکنم

بعد ا زمرجان شیر محمدی با نفرین شده گان سیامک گلشیری

خلاصه خیلی خوب وبدا البته به شرطیکه گلسرخ و جا ی امنی گذاشته بودم شکنجه گرم یک جا نیست و نابود شده بود اهمیت نداره کجا شاید پیش معشوقش

همونیکه تو دعوام به من گفت 

 مدفوعش می ارزه به سرتا پا ی تو

امروز  به مشاور زنگ زدم حرفو حرف اخرشم گفت باید بسوزی و بسازی

جالبه بعدشم گفت هروقت دوست داری به من زنگ بزنه یک جورائی بود یک مرد نسبتامسن  احساس بد ی کردم

اخه یک دفعه هم رفته بودم پیش یک روانشناس وا ی چشمتون روز بد نبینه حالا واسه کارم رفته بودما نمیدونی ا زاونابود  موقع رفتن اصرار به اصرا رکه تورو برسونم کم مونده بود بزنم تو گوشش پیش خودم گفتم خوبه واسه تحقیق اومدم پیشش اگه میدونست من چه مشکلاتی دارم دیگه چی میگفت

بگذریم

خوب منتظرم امشب توخوا ب ببینمش

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

صبح روز جمعه  ا ز صبح که بلند شدم یک بند کار کردم  همینطور که ظرف میشستم

مقدمات نهارو فراهم میکردم و خلاصه خانه داری میکردم باتمام جزئیات کسالت اورش مدام افکار جدید در ذهنم عین حبابهای مایع ظرفشوئی پدیدارو ناپدید میشد   یک لحظه به خودم دلداری میدادم که زندگی همینه و اصولا کاری از دست توبرنمیادو بخاطر گل سرخ باید تحمل کنی و راه حل های خاله زنکی برای حفظ ارامش به ذهنم رخنه میکرد ولی موقعی که خوب این افکاردر ذهنم میپخت و جا میافتاد زن روشنفکرو عشق طلبو عاصیکه  که توی بدن چاقالوم اون گوشه ها کز کرده بود یکدفعه دادش بلند میشد که بله داری کاملامیشی عین زنائی که ازشون بدت میومد زنائیکه به قول هدیه تهرانی تو فیلم قرمز کتک میخورند طلا میگیرند توهم راضی شدی دیروز گردنبنداسارتو بندازه گردنت حالادومیلیونم قیمتش باشه  بهر حال ارزش یک قلاده رو داره

بعد یک دفعه یادم افتاد که من نقشه کشیده بودم یک کمی پول جمع کنم و هدفم از قبول گردنیبند بیشتر جنبه مادی داشته    خوب یک واقعیته من هنوز شهامت ازاد ی رو پیدا نکردم باید اول بفهمم چیکار کنم که اماده ازادی بشم  حالا چطور و با چه شرایطی باید بگردم دنبالش

خدایا اگه میتونی یک کمکی بکن

میدونم بعد از تو تنها خودمم

ولی راضی نباش هیچ بنده ات به ذلت زندگی کنه

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 11:48  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز صبح بیدار شدم با کلی ایده های جدید ولی نمیدونم چرا هرچی به انتهای روز نزدیکتر میشدم ارزوهایم بیشتر رنگ میباخت

یاد اون قسمت از فیلم دوزن افتادم دیدینش اونجائیکه فرشته بعداز چند سال رنج شوهر نفهم و نسبتا ظالمش  که مانع رسیدن به امال و پیشرفتش شده رو از دست میده رو میکنه به دوستش و با لحن درمانده ای میگه  مثل یک زندانی میمونم یک زندانیکه زندانبانش مرده ونمیدونه باازادیش چی کنه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 21:12  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام نمیدونم سریال زیر تیغ رو میبینن یا نه  هنرمندالبته محمد رضا هنرمند را میگویم همیشه کارهائیکه در زمینه فیلم و سریال انجام داده نه همیشه موفق ولی اکثرا فکر شده و طبق اصول بوده  ا زمرد عوضی گرفه تامومیائی و سریال کاکتوس

و حالام زیر تیغ تااینجا تونسته چالش خوبی رو در سریال البته به مدد بازی خوب و روان بیشتر بازیگرها ایجاد کنه  اما خوب اگر انشالله گره داستان در انتها به اینصورت با زنشه که مثلا قتل کار پدردختره نبوده که در اینصورت مردم بد جوری میرن سرکار

البته یک کمی طرفداری غیر عادی دائی از خانواده قاتل توذوق میزنه و زیادی ایده الیستی هست که مامردم اکثرااینطوری نیستیم

ما طاقت نداریم یک نفر تو صف ازمون جلو بزنه چه برسه به اینکه قاتل  پدرمون باشه  بهر حال بازیگر نقش پسر خانواده کوروش تهامی و عمو و خوب استاد مسلم پرستوئی خیلی زیباست

راست یمیدونستید که این کوروش تهامی صدای بینظیری داره که اصلا به صحبت کردن معمولیش که صدائی گرفته تاقسمتی زنانس نمیخوره

نمیدونم شایدقبلازاینکه واردای نزندگی جهنمی بشم اون موقع کهدخترلطیف و رویا پردازی بودم

اینچیزا ممثلاقتل تو دل یک خانوادهاروم وبیصدابرام صقیل بود ولی حال میدونیمهمیشهاونچیزی به سرمون میاد که انتظارشونمیکشیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 18:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

خدایا اصلا چرا اسمتومیارم

مگه دینو ایمانی هم دارم

به امام حسین متوسل بشم

نه اینکه خیلی خوبم

با دوستام حرف بزنم

حرفای تکراری

نشخوار زنجمو ره های بیفایده زنانه

تکرار جمله همه مردا اینطورن

انتظار یک زنگ ا زجانب توی بیمعرفت

سیلی

کتک

دشنام

چشمای مظلوم گل سرخ

چشما ی خون گرفته شکنجه گر

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:12  توسط اندیشه فرزانه  | 

اول یک سلام خیلی سرحالو پرا زمهرو صفا به مینای عزیز

یک سلام به طعم همه شکلاتهائی که توی لحظات تنهائیو غم مزهی تلخ زندگیرو برام شیرین کردن

ازت ممنونم که بهم سر میزنی

نمیدونم چرا وقتی میام رو وب سایت علامت دست نمیاد که بیام وبلاگت

فعلا صدام میکنن

خواستم به مینا بگم خیلی مهربونیا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:32  توسط اندیشه فرزانه  |