تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

سلام دوستان  داشتم فکر میکردم بخاطر چه لحظاتیست که این زندگی اندوهبار را تحمل میکنیم به  یادم امد بخاطر لحظه ای که بدنبال فرزندم به مدرسه میروم همون وقتیکه کیفش را که کمی سنگین است از دستانش میگیرم

بخاطر لحظه ا یکه او کودکانه نزد من از دوستان کوچولویش گله میکند که مثلا اورا هول دادند یا خوراکیش راگرفته اند بخاطر لحظه ای که به هنگام خواب دستش را به دور شانه ام میاندازد و از همه بهتر وقتیکه میگوید مامان هیچ وقت لاغر نشو اری در میان تمام ابنا بشر تنها این موجود کوچک شش ساله است که چاقی مرا دوست دارد دیروز به من میگفت مامان میدونی من چقدر تورو دوست دارم گفتم نه گفت به اندازه کره زمین

منهم مثل سایر مادران عشق شدیدی به فرزندم دارم ولی این عشق توام بادلسوزی زیاد است  برای اینکه با نابخردی اورا به دنیا اوردم و گرفتار این سرنوشت کردم

امروز نشستم و شماره ات را از حافظه پاک کردم وا ی چه قطرات سوزان اشکی از چشمم میامد و خودم را نفرین میکردم به خاطر این علاقه کاریکاتور وار و احمقانه به ادمی دور از دسترس

شکنجه گر هم عین یک گرگ زخمی دورو بر من میچرخد ا زوقتی به شک من پی برده پر رو تر شده دیروز به بهانه ای کوچک در یک مغازه ابرویم را برد پیش خودم گفتم بابا این خیلی دیوانه است

راستی یک خبرخوبم بدم من در یک کاریکه که جدیدیا انجام دادم نمونه شدم

جالبه که به نظر خودم کا رچندان فوق العاده ای نمیومد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 18:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام دوستان بانوی چاقالوی دربار سبز اخه خانواده شکنجه گر به رنگ سبز بسیار علاقمند هستن  امروز خیلی خسته است دیشب دوباره زنگ شیطانی موبایل که  اکنون نوایش به گوشم بسیار بداهنگ است به صدا درامدو شکنجه گر را با دروغی که به ما هدیه کرد بسوی خود خواند با وجود که عقل و منطق سعی میکرد مقاومت کند جسم چاقالو طاقت نداشت سرش بد جور گیج میخورد و نیمه شب  دچار کابوس شد    زندانبان ما فرمودند یقین ا زمصرف دوغ بوده است

واقعا چه دلایل مهمی این خان والا برای ناراحتیهای ما پیدا میکنند  ایشان تصور نمودند چون ما سقید  پوست هستیم یقینا سردی کرده ایم وگرنه از نظر ایشان هیچ دلیل عقلائی برای ناراحتی ما وجود ندارد 

بار ی این چنین است که حا ل که میبینیم که بیم جان میرود امید واریم که بیخیال شویم و سر نوشت خود را به دست مرکب سوار نوشت بسپاریم

خدایا مارا بیامرزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

خب د خترم دارد سی دی نگاه میکند  و من فرصت دارم تصمیمات بعدیم را بنویسم

خب هنوز درموردتو نمیتونم تصمیمی بگیرم ولی یک حس خاصی درمن پیدا شده چیزی مثل عقب راندن هر فکریکه مربوط به توست یا لااقل ظاهر امر این است اخرمن در گول زدن خوردن بسیار ماهرم خودم هم میدانم که چه ابلهانه به تو علاقه دارم انهم بی هیچ دلیل موجهی  اما خودمونیم چقدر یک نفر در یکی از سریالهای روز جمعه شبیه توست  وقتی نگاش میکنم قلبم یک جوری میزنه انگا رنزدیک منی وای خدا که ازاین بلاهت دخترچهارده ساله مانندم چقدر بیزارم

خلاصه بهتراست مثل اسکارلت فکرکردن به تورا به فرداهای بعدی که کمی قویتر شدم به تعویق بیاندازم

با این عنادو کینه به شکنجه گر هم نمیتوانم کار یکنم چون ماشالله با این انرژی شدیدش نمیگذارد لحظه ا ی درارامش باشی

خنده دار است کم مانده بود امروز با یک لحن مظلومانه و التما س مانند بهش بگم میشه بهش بگی وقتی خونه هستی بهت زنگ نزنه یا اس ام اس نفرسته که تقریبا مثل وقتی که خان قلی خان د رکالبد کامران حلول کرده بود دستم را با ناخنهایم محکم فشاردادم که چنین خریتی مرتکب نشوم

خلاصه خب  تصمیم بعدی اینه که کتابمو که تقریبا شرح زندگی زنی مثل خودم تموم کنم یا اینکه طرح جدیدی را شروع کنم

القصه بزودی تعداد برنامه ها ی کار ی من افزایش پیدا میکنه محرم صفر میاد وا ی چه خجالتی میکشم من از این جماعت که صادقانه واسه امام حسین اشک میریزن 

اونوقت من چی نشستم به انتظار چی

القصه این هفته هفته امتحانات گل سرخه که خیلی سخته وای اگه بدونین به این کلاس اولیای بد بخت چه چیزا میگن 

مثلا کلمه شرم بابا این شرمو بزرگترا حالیشون نیست چه برسه به این کوچولوها

راستی تصمیم بعد ی کمتر با تلفن صحبت کردنه اونم جلو گل سرخ وا ی دختره خیلی حالیشه

شمارتم اره تورو میگم میخوام از تو حافظم پا ک کنم ولیاینقدر احمق هستم جای دیگه یاد داشت کنم گرچه میدونم غرور زیادم اجازه نمیده هرگز بهت زنگ بزنم ترجیح میدم از رو زمین محو شده باشی تا ازت خبری بگیرم

دیگه دیگه فرداتعطیله

بعدشم میخوام کولاک کنم تو یک برنامه قضائی بابا ما که همه جا کم اوردیم حدااقل تو این کا رکم نیاریم

 بعدشم

هیچی

راستی یک چیزی بگم بخندین بچه های کلاس گل سرخ اینقدر منو دوست دارن تنها کسانیکه از چاق بودن من راضی هستن و بخاطر رقص پاتینگا که در تولد گل سرخ براشون کردم عاشق من شدن و میگن مامان گل سرخ خیلی شیرینو دوستداشتنی هست خوبه

تمومش کن دیگه بااینهمه تصمیمای...... بهتره نفوس بد نزنم میخواستم بنویسم انجام نشدنی  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام مجبور شدم تصمیمات جدیدی بگیرم نه برای انکه امیدوار شدم و یک لیست اکنده از رویاهای دست یافتنی را تنظیم کرده ام نه این الزام زیستن است که من را به گرفتن چنین تصمیماتی وا میدارد خب احمقانه و خنده دار است باید از این به بعد در توجه به خواسته های شکنجه گر دقیقتر باشم چون فکر میکنم بخاطر اعصاب تکه تکه شده ام هم بهتر است ظرفیت حمالیم را بالا ببرم چون دیگر طاقت فحش و ناسزا را ندارم احمقانه است همیشه ته دلم حس میکردم شاید عصبی است شاید ذره ای به من علاقمند باشد ولی حالا فهمیدم که بهتر است این انشالله گربه است را بایدکنار بگذارم این مرد میتواند هرکاری که دلش بخواهد مرتکب شود هیچ بعید نیست یک روز به همراه یک دختر دهاتی ترگل  وارد شود میگم داهاتی به کسی بر نخورد  و اورا به عنوان همسر جدیدش معرفی کند و بخواهد مثلا من برایشان یک شام عالی درست کنم  بس بهتر است این حقوق ناچیز که ااز راه فرهنگ بدست میاید با شغلی به سختی خبر نگاری کنار بگذارم  لااقل به گدائی نیفتیم

دوم وزن را به هرصورتی هست کاهش دهیم که این قلب با من نمیسازد

اینبار نه برای اینکه مرادوست داشته باشند برای اینکه فرز باشم

 سومرا بعدا مینویسم دختر مریضم من را صدا میکند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 17:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

سه پرده از یک نمایش

روز عید غدیر بود صبح که بلند شدم اولین فکر یکه به سرم زد این بود که دیگرتو را نمیبینم

بلند شدم وبرای رفتن به دیدو بازدیدهای کسل کننده اماده شدم

   مثل همه روزهائی که دچا رگمگشتگی میشوم بادقت تر از همیشه صورتم و موهایم را ارایش کردم و لباس مشکی جدیدم را تنم کردم

موقعیکه  داشتم پالتومو به تن میکردم و صدای بوق متوالی شکنجه گر از ماشین چندین میلیون تومانی جدیدش شنیده میشد نگاهی به ایینه انداختم نمیدانم این روزهاکمتر به ایینه نگاه میکنم نمیدانم در چشمانم نگاهیست که مرا میترساند بهر حال لحظه ای چهره ی اشنا ی دختر یکه هفت سال پیش بودم در ان دیدم زیاد تغییر نکرده بودم ولی نمیدانم ان چهره شیک و  زیبا  و ارایش کرده  با  ان چشمان درشتو جذاب که زمانی  ایینه پاکی و صفا بود   چه نگاه غمگینی داشت  لبهایم همون لبهای سابق بود تنها عضویکه اثری ازدردو رنج بر ان نبود   یاد شوخی بچه های دانشگاه افتادم که میگفتند تو بدرد تبلیغ ماتیک میخوری لبخندی یاس امیزی  بر روی لبهایم نشست بر چهره امارام ارام به شکل بسیا رمحوی ردو پای سالها داشت نمایان میشد    و مثل همیشه این چهره به اندام زشت و چاقم سنجاق شده بود  نمیدانم چرا یک دفعه یاد قل مراد افتادم  دیگرتامل نکردم وا زپله  ها  پائین رفتم 

   پرده دوم ساعت حدود سه بعدا زظهر شکنجه گر با بی احتارمی خاص خودش طبق معمول من و گل سرخ را از  اطاقی که ماهواره میبیند بیرون کرد من هم به همراه گل سرخ به اطاق وسطی رفتیم خوابم گرفته بود که صدای نجوائی را شنیدم شکنجه گر داشت با لطافتی مثال زدنی با یک ناشناس با تلفن همراه حر ف میزد کمی نزدیکتررفتم تا ببینم وقتی شکنجه گرمهربان میشود چجوریست ولی ترسیدم یک دفعه در را باز کند و من را برای این استراق سمع با لگدی بر صورت مهمان کند ولی نمیدانم با وجودیکه خیلی وقت بود ا زخیانتهایش خبرداشتم چرا یکلحظه دلم گرفت

پیش خودم سعی کردم زنی را که با او صحبت میکند تصور کنم ایا ا زمن زیبا تر بود ایا جوانتر ایا شیک تر وایا ظریفتر کم کم یک حس غم د روجودم شدت گرفت به خودم نهیب زدم خب که چی تو همیشه اینو میدونستی توهم بهش خیانت کردی ولی یک صدای ضعیف از توی قلبم گفت نه من فقط دوسش داشتم این فرق میکنه دوباره به خودم توپیدم هیچ فرقی هم نداره   توهم مثل اون که یک دفعه صدای ضعیف درونم به فریاد مبدل شد اگه یک دفعه با تو هم مثلاین نگا رناشناس پا تلفن مهربون بود اگه اینهمه اذیتت نمیکرداگه بارهاتور وتحقیر نمیکرد و خیلی خلی خاطرات تلخ و زشت و زننده به سراغم اومد و کمی کوتاه اومدم ا زخونه زدم بیرون دلم برات تنگ شده میدونم هیچ اهمیتی به من نمیداد ی ولی از خودم بدم میوید از همه چیزائی که منو به این روز انداخته بود رفتم به خونه مادربزرگم

دخترجون همه مردا مثل همن از این جمله متنفرم کی اینو میگه منکه قبول ندارم پس اینهمه جوون دلپاک که عاشق میشن درست زندگی میکنن مرد نیستن مگه همین مردا نبودند چند سال پیش جبهه رفتنو اسیر شدن بگذریم هر کی به طورم خورد نمیدونم چرا اینطور دراومد از اب

فکر طلاق اعتراض بد جوری تو مغزم میپیچه به زندگیم که نگاه میکنم میبینم همشو نکبتو تحقیرگرفته میرم تو اطاق دخترم بیحال رو تخت دراز کشیده به چهره تبدارو گلگونش نگاه میکنم بغلش میکنم عطر تنش لطافت بچه گانش به من جرات میده و خیلی هم منو متاثر میکنه یعنی میتونم تنهاش بذارم نه نمیتونم یاد زنای اسیر تو حرامسرای عربا میوفتم یا زنای ویژه احساسم یک جورائی مثل اوناس بد جور به گریه افتادم نمیدونم باز یاد تو میوفتم دلم یک لحظه برات پر میکشه ولی یاد کارا ی اخیرت که میوفتم رنجش زیاد ی حس میکنم و سعی میکنم باز اون زنو تصور کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:23  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خوبين منكه مثل هميشه دلم پر درده اما ايشالا همتون خوبو خوش  باشين خوب اينم از شب عيد غدير  خب انگار ديگه نميخواد ازت خبر ي بشه باز پارسالاين موقع يك تبريك كوتاه برام گذاشتي يادمه بهم گفتي ادم باید  تو اين روز روزگار گرگ باشه خب كه چي تصميم گرفتي گرگ زندگي من باشی من اون بره معصوم چاقالو يادته  اولين با ركه باهم حرف زديم من چقدر دلتنگ بودم يادم نيست دقيقا چرا و به چه علت ازت خوشم اومد ادماي گرگ صفت دو رمن كم نبودن ولي خوب منكه دنبال هوسبازي نبودم يك همبازي ساده و بيگناه ميخواستم كسيكه ا زمن چيز ي نخواد من سنگ صبورش باشم و اونم هم صحبت من يادمه داشتم گريه ميكردم گفتي من طاقت گريه زنو ندارم خدا ميدونه بعدا چقدر اشكمو در اوردي يعني تقصير تو هم نبود من ادم له شده اي بودم تو راه پيداش كردي اولش منو نميشناختي فكركردي از اونام ولي وقتي منو ديدي يادته گفتي فكر نميكردم اينقدر با شخصيت باشي

اره منم ديديم چقد ربي شيله پيله اي و لي خو ب بگذریم نميخوام فكر كنم ادم بدي بودي نه چون هيچ وقت نخواستيم كار ي كنيم كه بعدا پشيمون شيم ولي يك چيز  دل تو كه نه ولي دل من كه الوده شد الوده به محبتت  الوده به انتظارت الوده به حرفاي ساده ت كه نه چربزبوني توش بود نه هوس بازي

 خب ديگه دلم به درد اومد باشه هرجا باشي خوش باشي نميتونم به قول گوگوش نميدونم چرا من هم مثل تو نميتونم زير قولم بزنم

يك مدتيه اواز نخوندم نميدونم چر ا امروز توبرف يكدفعه دلم هواي خوندنو كرد

 كبوتر بالتو بستي كبوتر

 زير بارانو نشستي كبوتر

اما شكستن بالتو       هيچ كس نپرسيد حالتو 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

فردا دیگه روز اخره خوب دیگه نمیخوام به چیز ی فکرکنم

وای روزای تعطیل که واسه همه مزه شیرین داره واسه من تلخه چون اون دیوونه خونس و وقت بیشتری برای اذیت من داره

خدایا منو چه زود تنبیه میکنی بابا

این بوش این همه جنایت کرده این صدام کلی طول کشید تا حالش جا اومد منو هنوز هیچکار ینکرده گوشمالی میدی

دلممیخواد یک روز برم یک جایی هیچکس پیدام نکنه

خدایا خستم میذاری سرمو بذارم رو شونت اخه هیچ کدیگه حوصله شنیدن حماقتامو نداره

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 19:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام عزیزان این زن چاقالو و دلشکسته به شما سلام میکند خوب دیگه تموم شد بله خانم چاقالو اقا زو رکه نیست مهلت عاشقی تمومه اره توئی و این همه دلواپسی قرار نیست یک لحظه هم گوشت با زمزمه محبت اشنا بشه   دیروز داشتم چی میدیدم اره برنامه به خانه برمیگردیم میدونید اینا چی میگن میگن زندگیای اشغالتونو تحمل کنید فکر طلاقو جدائیم به سرتون نزنه برای ما بزهکارو دخترفراری نتراشید و مخلص کلام انهم از زبان یک دکترروانشناس قبول کنید قسمت شما این بوده اونوقتم

دچا رهیچ انحراف و مصیبت  وناراحتی روحی نشد بابا اینو که که مادر بزرگ منم میدونه این همون بسوز وبسا زقدیمه دیگه  ولی الان خوب میدونیم که تو این بسوزو بسازا چه اتقاقائی میفته و یک دفعه میبینه یک فرشته تپلو معصو م میشه یک زن گمراه بخت برگشته اره جانم قضیه به این سادگیم نیس

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10:53  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیدن گاه یوقتا یک شئی بیجان و بیاحساس چقدر واسه ادم مهم میشه

مثلا همین موبایل به جون عزیزتون الان یک هفتس نه ببخشین یک هفته و سه روزه شده واسه من عین عروسک سخنگو تو داستان الدوزو عروسکهای صمد بهرنگی یا شایدم مثل چراغ جادو علاالدین ه یمنتظرم ازش یک صدائی در بیاد گاهی اونو از تو کیفم در میارم ومدتها بهش خیره میشم این تنهاوسیلهای هست که منو به تووصلمیکنه جالبههروقت تومیری انگار یک دسیسه پنهانی در کار باشهتمام دوستائیم کههمیشه با تعریف مشکلات عاشقانهشون دل منو به درد میارنو فکرمو مشغولمیکنن یک جا غیبشونمیزنهو من میمونم یک زن چاق و بیاعتماد به نفس که ی  نی نی گنده که تو دنیاهیچ کس  دوسش نداره 

درددلم که اینقدر نامشروعو نگفتنیه که اگر به کسی بگم هزار جور تهمت بارم میکنن تازه بهم میخندن میگن چاقالو واسه چی با داشتم شوهر عاشق شدی حتما از اون زنای انچنانی هستی نمیدونن که من چقدر بچم و دارم تو حیاط مدرسه زندگی دنبال یک دوست میگردم و حالا تنهاو یخ زده موندن زنای لاغرو شیکم لابد میگن عجب خری هستی چرا کسیودوست داریکه صلادوست نداره دیوونه 

خدایا من ادم بدی نیستم تو هم میدونی نه من فقط به روش ابلهانه خودم زندگی میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:3  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیدین گاهه  وقتا یک شیئ بیجان و بی احساس چقدر واسه ادم مهم میشه

مثلا همین موبایل به جون عزیزتون الان یک هفتس نه ببخشین یک هفته و سه روزه شده واسه من عین عروسک سخنگو تو داستان الدوزو عروسکهای صمد بهرنگی یا شایدم مثل چراغ جادو علاالدین

 همش منتظرم ازش یک صدائی در بیاد گاهی اونو از تو کیفم در میارم ومدتها بهش خیره میشم این تنهاوسیله ای هست که منو به تووصل میکنه جالبه هروقت تومیری انگار یک دسیسه پنهانی در کار باشه تمام دوستانم که همیشه با تعریف مشکلات عاشقانه شون دل منو به درد میارن و فکرمو مشغول میکنن یک جا غیبشون میزنه و من میمونم یک زن چاق و بی اعتماد به نفس یک  نی نی گنده که تو دنیاهیچ کس  دوسش نداره 

درددلم که اینقدر نامشروع و نگفتنیه که اگر به کسی بگم هزار جور تهمت بارم میکنن تازه بهم میخندن میگن چاقالو واسه چی با داشتن شوهر عاشق شدی حتما از اون زنای انچنانی هستی نمیدونن که من چقدر بچم و دارم تو حیاط مدرسه زندگی دنبال یک دوست میگردم و حالا تنهاو یخ زده موندم زنای لاغرو شیکم لابد میگن عجب خری هستی چرا کسیودوست داریکها  صلادوست نداره دیوونه 

خدایا من ادم بدی نیستم تو هم میدونی نه من فقط به روش ابلهانه خودم زندگی میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:3  توسط اندیشه فرزانه  | 

اخ قلبم تو این سینه چاقالو داره خفه میشه

ا چرا منو اذیت میکنه دیوونه

خدایا اینجورشو دیگه ندیدم

ای بابا خدایا فوری جزای گناهمومیذاری کف دستم

میخوام گریه کنم

چرا اینهمه چراداره سرمو میترکونه

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خيلي وقته اپ نكردم اخه مثل هميشه داشتم تو لجنزار زندگي دست و پا ميزدم

اين خاصيت زندگي سخت من با شكنجه گرو گل سرخه كه با ورود شياد پيچيده تر ميشه

گيج نشين

شكنجه گر زندانبانه قانونيمه گلسرخ يك نهال كوچيكه

و شياد هم نميدونم تو اين شلوغي از كجا پيداش شدو دل سرگردون زن چاقالو رو برد حالام هر فصلي پيداش ميشه و به قول گوگوش داغ اين عشق قديمي رو تازه ميكنه و بعدشم به شكل   ا سرار اميزي ناپديد ميشه

نميدونم به اين ديگه چه بدي كردم

تا ميرم به دوريش عادت كنم پيداش ميشه منو دوباره به زنانگيم و انسانيت فراموش شدم برميگردونه و بعد يك مدت كوتاهم غيبش ميزنه نميدونم اونم ديگه داره ميشه وردست شكنجه گر

ايكاش ميشد كه قصه زن چاقالو رو كه شب يلدا شوهرش اب جوش ريخت روشو ميتونستم بگم كه بدونين يك زن بيوفا نيست و يك روزي چه دختر نازو تپلي بوده ولي ديگه چيزيي ازش نمونده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 3:2  توسط اندیشه فرزانه  |