تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

داشتم تو اين سرما زير برف كا رميكردم دلم ميخواست ميتونستم همه وقتمو به كار اختصاص بدم تا فراموش  كنم كه يك زنم احساس دارم و قلبم ميتپه

قبلا بين و منو شكنجه گر تنها تسلط يكطرفه او وخشونت بود اما توانم رو بكار ميبردم تا كمي گرما ايجاد كنم ولي حالا ديگر توان دويدن هم ندارم

با ادميكه تمام مدت يا كنا رماهواره مشغول ديدن زنهاي انچنانيست و تنها با الفاظ تحقير اميز ا زمن ميخواهد برايش غذا ميوه كاپوچينو بياورم يا پاهاي خسته اش را ماساژ دهم چه ميتوانم بگويم

نميدانم بارها وسوسه شدم به او بگويم ميداني من عاشق شده ام عاشق يك مرد ديگر ولي جوابش را ميدانم حتما خواهد گفت تو زن مفسدي هستي حالا اينجا ي قضيه زياد دردناك نيست ميترسم بپرسد او هم تو را دوستدارد اونوقت چه بگويم بگويم نه نميدانم حتما خواهد گفت اوه پس او هم يك زن چاق را دوست ندارم اگر مطمئن از علاقه تو بودم به او ميگفتم حتي اگر قرار بود كشته شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 20:53  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام حالتون خوبه منم همون ادم چاقی که میخواد تو حریم محبت نفس بکشه همونیکه شیش سال پیش با یک بله بیمورد اسیر یک زندان مخوف شد که زندانبانش کاری جز فحش و توهینو گاها کتک بلد نبود همون دختر لطیفو طنازو تپلی که دلش پر از مهربونی بودو حالا جاشو یک زن چاقو خسته و پر از تشویش گرفته که تو این دم دمای جوونی باقیمونده دلش هوای یک نفس محبتو داره این چشماش چه  چیزارو ندید    با این گوشاش چه چیزائی ندید اینقدر تو این راه مه الود و نامعلوم رفت و رفت تااینکه گم شد و حالا یک نقطه ایستاده که نمیدونه کجاست

اینقدر خسته و ناتوان بود که تو این گیرو دار توی برهوت قلب ویرونش محبت یک ادم نامعلوم خونه کرد کسیکه خودشم درست نمیدونه کیه یک ادم گذرا که هر چند وقتی به قلبش سرک میکشه گل احساسشو میچینه و میره

فکر نمیکرد یک روزی اینجوری خودشو بشناسه

امروز تو اینده نو یک مقاله خوندم میم مثلب مادر  من چه مادری بودم از وقتی نخستین ضربه های گل سرخو تو بطنم احساس کردم همزمان فهمیدم که تو چه دامی گرفتار شدم حالام میدونم بخاطر گل سرخ مجبور تا ابد باغبون قصر اقا دیوه باشم

خدا کمکم کنه امانه ازش نباید انتظار داشته باشم چون دیگه ادم خیلی خوبی نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 3:8  توسط اندیشه فرزانه  | 

حالا حتما اگه قضیه رو بدونی میگی خیلی نادونی حقم داری

نمیدونم چرا بعضی وقتا با وجودیکه حقیقت جلومه و تمام شواهدو قرائن داره تائید میکنه که من دارم اشتباه میکنم  بازم احمقانه میرم تو اون کوچه بن بست   باوجودیکه میدونم تهش چیه و من بازنده بازیم بازم تمام هستیمو قمار میکنم واسه چی واسه یک علاقه یکطرفه که من برای دلخوشیم تورویاهام

سعی میکنم چند درصدی دو طرفش کنم

 

ای خدا هم هم توپولم هم نادون

دقیقا یاد حرفای دوستم افتدم سه خ    خوشگل خر خرس سه  صفت بارز

نمیدونم چی بگم بعد از این همه مدت اومدی خودتو به هزار تا خفت میندازی که پول لازم داری

منم که همیشه حس بدهی به دیگران دارم و فکر میکنم کپی نا مرغوب فلورانس نایتینگلم و باید یک مدد کار اجتماعی باشم حق الزحمه یک ماه تلاشمو به راحتی تقدیمت کردم تو دلت خیلی بهم خندیدی نه

اره دیگه چی میشه کرد ولی خدائیش  امید وارم که راست گفته باشی و احتیاج داشته باشی که حداقل بگم گره از کار یک ادم گرفتار باز کردم حتی اگه ادمی باشه که من براش یک قرونم نیرزم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 18:33  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام الان صبح جمعس و از اينكه نباید گل سرخو براي مدرسه رفتن با زور بيدار كنم خوشحالم البته اين خوشحالي با بيدار شدن شكنجه گر به زودي به اتمام خواهد رسيدمدتهاست كتاب من او روبروم هست و ميخوام بخونمش شايدامروز موفق بشم ديشب داشتيم يك شو تركي نگاه ميكردم شكنجه گر يكدفعه برگشت گفت خدا چراهمه چيزو به يكي ميده زيبائي صدا هيكل

ديگه طاقت نياوردم گفتم اگه خدا به تو هيچ كدومشو نداده به من كه حداقل دوتاشو داده

پس چرا اينقدر منوازار ميدي

بعد فوري از گفتنش پشيمون شدم چون جوابشو ميدونستم اولين جواب كه مربوط به هيكل چاقالومه كه اهميتش از بقيه كمتره  و دلايل اصلي و بسيار زياد ديگه هم برميگرده به سود جوئي پول پرستي تنوع طلبي حس فراگير خشونت ميل به ازار   و .... كه درشكنجه گربه وفور يافت ميشه

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 6:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خيلي خستم امشب تعدادي از دوستاي گل سرخ مهمون بودند حدود بيست تا بچه یكلاس اولي بودن من عاشق بچه ها هستم پا به پاشون رقصيديم ولي يك دفعه گل سرخ زد زير گريه يك گريه ناهنجار يك جوري شده بود بدو بيراه ميگفت انگار قاطي كرده بود من خيلي سعي كردم بروي خودم نيارم و قضيه رو مثل مادرم به هيجان زياد و كمخوابي ربط بدم خيلي عجيبه ولي هيچ كدوم از اين بيست تا بچه شلوغ جيكشون در نيومد و اروم و عاقلانه با اين برخورد گل سرخ كنا راومدند    كم كم حالش جااومدو دوباره شروع كرد به بازي ولي منكه ميدونم اين زندگي داغون كه از من يك سيب بو گندو ساخته داره گل سرخم پژمرده ميكنه هركدوممون داريم يكجور هرز ميريم اون داره ميشه يك بجه حساس و عصبي منم كه به يك غريبه دل  ميبندم  خدايا جفتمونو كمك كن 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

هوا سرد شده خیلی سرد امانه به اندازه سرمائیکه تو قلب منه

نمیدونم چم شده حس میکنم اخر خطم

میدونم تهش   سرابه ولی باز میرم

میدونم دروغه ولی با لذت میشنومش

از همه بدتر دارم خودمو گول میزنم ولی نمیدونم مثل سرطانیا حس میکنم باید زا این فرصتهای زودگذر استفاده کنم

خدایا منو میبخشی

اخه خیلی خستم عین دختر کبریت فروش تو اون شب کریسمس

تازه هیچ کسم دلش بحال ادم چاقی مثل من نمیسوزه اصلا کسی باور نمیکنه زن بظاهر شادو تپلی مثل من اصلا غصه ای هم تو دلش باشه

نمیدونم دیگه بریدم دارم کبریتامو یکی یکی روشن میکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 2:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

اینهمه ادعام میشد فراموشت کردم دروغ بود چیه اومدی دوباره اذیتم کنی اره

نمیدونم مگه من چاق نیستم سنمم که دیگه خیلی کم نیست منم که دوست ندار ی میدونیم که دوست دارم باز اومدی اذیت کنی

بقول نمکی

میخوای اذیت کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 17:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام به روی ماهتون بخصوص زنان تپل این روزگار دوستی به من میگفت تو تنها یک تقصیر داری اونم کمی دیر به دنیا اومدی زمانی زنان تپل خیلی مورد توجه بودند ولی من در جوابش گفتم نه بنظر من مقصر هیچ کس نیست ما ادمها همیشه دوست داریم دیگران رو از همون زاویه که خودمون دوست داریم ببینیم البته اعتراف میکنم که خودم مستثنی از این قاعده نیستم بار ی بگذریم  امروز جمعس و در این لحظه من تنهام و دارم فکر میکنم چطوری میتونم یک تغییر اساسی تو جنبه هایی که میتونمو دستم میرسه در زندگیم بدم

میدونید اصولا من جزو ادمهائی هستم که مهربونی و انعطاف پذیریشون بد جور کار دستشون میده

البته اینم بگم نه اینقدر با گذشت نیستم که اگه  به کسی مهربونی کردم و اون بد رفتاری کرد به اسونی بخشنده باشم ولی این رنجش اینقدر پنهانی هستو بروز داده نمیشه که احتمالاخود اون شخص البته در صورت عدم تکرار این کارزشت هرگر متوجه نمیشه من ازش رنجیدم ولی چندوقت پیش یک تحقیقی داشتیم درباره مهارت نه گفتن حالا کمدی اینجاست که این تحقیقو سپرده بودن به من چه ادمی که کمتر شده نه بگه مگه قضیه خیلی شرافتی باشه

مثلا پای ناموسو حیادر بین باشه

بازم بگم که ادعای مریم مقدس بودنو ندارم نه منم تو گیرودار این زندگی اشفته دست به خیلی گناههای عمدی و ناچاری زدم

خیلی وقتا شده   از این مختصر زیبائی که خدا بهم داده خوب بهرحال استفاده کردم  اره تعجب نکنید گفتم چاقم نگفتم که خیلی زشتم

ولی خوب جائیکه پای نجابت به میون بیاد یک کمی سختگیر میشم حال ممکنه بعدها خیلی چیزا بنویسم بگید اینجا ادعاکردی ولی خوب حتما متوجه میشید چه قسمی از نجابتو شرافت مورد نظر من بوده

باز حاشیه رفتم بریم سرا اصل مطلب اره عزیزان گاهی نه گفتن بهترین کاره

اونم سر سفره عقد

البته اینکه مزاح بود ادم نباید اینقدر بیحواس باشه که بذاره کار به اونجاها بکشه

یا بدتراز همه مثل من بشینه بعد یکماه بگه عجب غلطی کردم بله گفتم تازه بعد اونم هی بله های الکی بگه بگذریم مهارت نه گفتنو بیاموزیم خیلی جاها لازمه

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام

امروز پنجشنبه  و فردا جمعس روزیکه برای خیلی ها دلپذیره ولی اگه قرار باشه همنشین ادم یک ادم عوضی باشه که یک در میان بخواد به ادم فحشو ناسزا بگه نه روز خوبی نیست

البته خوب برای مطالعه و کمی تحقیق بدنیست و اینکه مجبور نیستی صبح زودبیدار بشی و گلسرخو بفرستی مدرسه

راستش من دوتا دوست چاقالو دارم مثل خودم بد جوری دلم براشون تنگ شده دلم میخواد یک فرصت گیر بیارم برم پیششون و باز هم همان حرفهای همیشگی راجع به رژیمو با هم بزنیم منتها من بااونا یک فرق دارم اونا ازادن ومن اسیر اونا شاید با لاغر تر شدن بتونن یک اتفاق تازه تو زندگیشون داشته باشن

 ولی من چی

وای اینروزا از صبح تاشب به طلاق فکر میکنم

چرا من باید پیش کسی باشم که اصلا دوسم نداره و همش منومسخره میکنه

کسیکه همش به من میگه کلفت

چرا من به عنوان یک زن اینقدر حقو حقوق ندارم که بتونم سر پرستی بچمو بگیرم برم تو یک جا ی کوچیک با هم زندگی کنیم

یعنی میشه نه دیگه عشق نمیخوام ولی از اینهمه بیمحبتی هم دارم دیوونه میشم

ببخشید با شمام دارم مثل دوستام حرف میزنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام هر روز بعد از اینکه همه میروند و من دمی با خودم تنها میشوم ا زخود میپرسم امروز میتوانم به کدامین رویای از دست رفته ام جامه ی عمل بپوشانم امروز میتوانم کدام قسمت از روح کهنه و تیکه پاره ام را وصله کنم امروز کدام صدا کدام موسیقی کودک وجودم را دراغوش خواهد گرفت وبرایش لا لائی خواهد خواند و نیز ازخو د میپرسم ایا براستی زندگی عاطفیم ان عشق پرشوری که همیشه انتظارش را میکشیدم ا هیچگاه به سراغم خواهد امد و بعد میبینم نه من فقط همان صاحبان تصاویر خاص حک شده د رذهنم را میخواهم شاید میخواهم دوباره ۲۳ ساله شوم و او بسویم برگردد   شایدهم میخواهم تو باز ایی توئی که در سال گذشته به وجود تاریک زن بخت برگشته ای چون من شورورحرارت را تزریق کردی  اما رفته ای میدانم و چه سخت چه تلخ و چه بی خبر اینجا قرار پرده پوشی ندارم اعتراف کردم که چاقم و این یکی ا ز حقایقی است که همیشه مرا ازار داده  پس دیگر جائی برا ی کتمان نیست  قراراست به همه چیز اشاره کنم حتی عشقی  که دیر شده بود   
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:20  توسط اندیشه فرزانه  |