تصمیم تازه عروسو داماد همه را متجعب کرده بود همه اعتراض داشتند و میگفتند ماه عسل یک زوج جوان از زیبا ترین وخاطره انگیز ترین دوره های زندگیست و معنی ندارد تبدیل به یک تور مسافرتی خانوادگی شود اما اشکان وشیدا با قاطعیت میگفتند این حرفها برای ما که تنها دو ماه فرصت داریم با هم درکنا رخانواده هایمان باشیم معنی ندارد و انجا دور از شما در غربت به اندازه یکافی فرصت داریم به مسافرتهای دونفره برویم و خوب مشخص بود انتخاب اول اشکان به عنوان یک ارشتیکت که چیزی قریب به بیست سال بخاطر ورود به کالج و ادامه ی تحصیل و مشکلات سر بازی به ایران نیامده بود و حالا با تمام وجود میخواست تمام نشانه های فرهنگ و سننو زیبائی های ساختاری وطنش را ببیندو عطر دل پسند ایرانی بودن را با همه ی وجود استشمام کند شهر اصفهان بود البته شیرازو مشهد و سواحل دریای خزر هم در رده های بعدی قرار داشتند و به این شکل بود که اولین و تا کنون اخرین سفر انا به اصفهان که یکی از زیباترین سفرهای زندگیش بود شکل بگیرد لذتی که حتی در سفرها ی متوالی اش برای اخذ ویزا به دوبی تکرار نشد.
خوب طبق معمول خانوادهی گوشه گیرو محافظه کار انا هر کدام به نحوی از امدن به این سفر خود داری کردند پدر در ظاهر مریضی دیابت و در باطن خورده حسابیکه از قدیم با پدر شیدا داشتر ا بهانه کرد شاهینم که اصولا این سفرها برایش جذاب نبودو بقدر کافی با اگرین جانش مسافرتهای جانانه پر عشقو حال میرفتند که این تجمع خانوادگی متشکل از مادر بزرگ پدر بزرگها و زوج های میانسال و جوان با بچه های شلوغ و نوجوانان پر شرو شور در حالیکه تنها دختر جوان و مجرد جمع هم خواهر خودش بود برایش کسل کننده باشد مادر انا هم از طپش قلبش شکوه کرد و در عین حال گفت در مسافرت به مشهد به انها ملحق میشود انهم با هواپیما مسافرتیکه نهایتا بخاطر طولانی بودن راه و جور نشدن بلیط هواپیما انجام نگرفت .....
ساعت 5ونیم صبح بود که زنگ خانه بصدا درامدو انا که از نیم ساعت قبل اماده و حاضر روی صندلی کنار اف اف نشسته بود ا زجا پرید و به محض باز کردن با دیدن چهره های مشتاقو صمیمی اشکان و شیدا دلش پر از نور و شادی شد و به خودش وعدهی یک هفته مسافرت ناب داد بقدری مود روحی انا خوب بود که بدون انکه بخواهد حتی به مهرزاد برادر شیدا که قبل از انکه انا بخودش بجنبد ساک نسبتا سنگین انا را از دستش گرفت با محبت لبخند زد
هوا دیگر کاملا روشن شده بود انا با یکی از کتاب های قطور دانیل استیل در ردیف تک صندلی اتو بوس جا گرفت و اهسته دست بدرون کیف برد و یک عدد الو برقانی در دهان گذاشت و در حالیکه با با خودش عهدمی بست در تمام طول مسافرت رزیمش را رعایت کندو وسوسه ی خوردن هر گونه گزو پولکی را از یاد ببرد گوشی واکمن را در گوش گذاشت
تکان های ملایم اتوبوس نگاه به خطوط ممتد کتاب وبیداری زود هنگام باعث شده بود که انا به خواب رود گوشی واکمن مانع از این شده بود که انا متوجه سرو صدا ی افراد فامیل هنگام توقف ماشین برای رفع خستگی و خوردن چای ومیوه و تنقلات شود
همراه با برداشتن حلقه ی فلزی اتصال دهنده گوشی های هدفون روسری شلو ول انا هم از سرش کنده شد و انا با شنیدن این جمله بیدار شد
این تو گوشته که سر و صدا رو نمیشنوی بلندشو بیدارشو افرین دختر حرف گوش کن ببین موهاشم مشکی کرده
انا یک دفعه از جا بلند شد و روسری را بر سر انداخت و با عصبانیت به مهرزاد که لبخند بیمزه ای برچهره اش نقش بسته بود نگاه کرد و بیحرف به راه افتاد هنوز به دراتوبوس نرسیده برگشت و رو به مهرزاد کردو گفت در ضمن خودم از این رنگ بلوند روشن خسته شده بودم نه اینکه حرف شما برا ی من مهم باشه
مهرزاد با ارامش سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت بله با این حرصوغضبی که توچشماتونه کاملا مشخصه
انا بیتوجه به حرفهای مهرزاد از پله ها پائین رفت تاخودش راتند به میز طویل چوبی رستوران بین راه که افراد فامیل دور ان نشسته بودند برساند . سر میز در حالیکه همه با هم خنده وگفتگو میکردند انا سعی میکرد چشمش به مهرزاد نیفتد و به شوخی های اوکه واقعا هم خنده دار بود حتی لبخند کوچکی نزند .با به راه افتادن اتوبوس انا دوباره کتاب به دست گرفت و مشغول خواندن داستان شد طبق معمول کتاب های دانیل استیل قهرمان داستان دختر بسیاز زیبائی بود که اتفاقت عجیب و غیرمترقبه مدام عین قارچ مقابلش سبز میشدند وحالو احوالات زندگی او مانند توابعی سینوسی از اوج خوشبختی به گرداب ناکامی میغلطید از انجا که داستانی فانتزیو ساده بود انا سریع صفحه ها را پشت سر هم میگذاشت . تا جائیکه یکباره خسته شدو کتاب را بست کمی به این سو ان سو نگاه کرد تا یکی دو سه صندلی جلوترچشمش به شیدا افتاد که عاشقانه سر بر شانه ی اشکان گذاشته بود و انگشتان اشکان لا به لای موهای شیداکه از روسری بیرون امده بود میدوید شاید ان لحظه هیچ کس متوجه این منظره بنودمسنتر ها که در اثر خستگی و گرمائی که کم کم به هوا راه میافت خواب بودند کوچکتر ها هم با خوابالودگی غرولندو بهانه گیری میکردند و تازه اگریکی دو زوج جوان و میانسال هم این منظره را میدید ند به روی خود نمیاوردند و پنهانی به یاد خاطرات نامزد بازی خودمیخندیدند اما این صحنه ی مهربانانه و پراحساس بقدری درد اور بود که ا نا را بهم بریزد واشکش را در بیاورد. انا سریع سرش را به جلو خم کرد و در حالیکه به حماقتش لعنت میفرستاد اشکش را پاک کرد اما ناگهان مسافرتی که با ان شوقو اشتیاق اغاز کرده بود بنظرش بی معنی رسید. او که بود اینجا چه میکرد زندگیش با وجود رفتن مهرشاد و این خواستگاران معیوب و کج وکوله به کجا میانجامید .........................
گرچه مسیر خیلی هم طولانی نبود اما توقف های مکرر اتوبوس باعث شده بود مسافرت طولانی تر شود بنابراین نرسیده با اصفهان در منطقه ای که نسبتا با صفا بنظر میرسیدند توقف کردند تا بساط نهار را بر پا کنند .انا که دفعهی قبل خواب مانده بود سریع پیاده شد و در پائین اوردن وسایلو زیر انداز کمک کرد در همان حال که داشت تنهایی سفره پهن میکرد و بشقاب میگذاشت که صدای مهرزاد را شنید
انگار میخوای همه ی کار را رو تنهائی انجام بدی
انا نا خود اگاه بی انکه گره پلاستیک حاوی قاشق چنگالها را باز کند ان را پاره کردو یکبار همه ی قاشق ها با سرو صدا داخل یکی از بشقابها ریختند و انا با بد بختی انگار فاجعه ای رخ داده باشد به منظره ی قاشق های پخشو پلا نگریست ...مهرزاد خم شد و نزدیک به انا بر روی زمین نشست و انگار بخواهد کار ظریفی انجام دهد نرمو ملایم قاشق ها را جمع و دسته کرد و گفت انا نگام کن
انا مطیعو بچه گانه سر بالا اورد
اوکی خانومی فهمیدم دیگه سر به سرت نمیذارم راحت باش ..... برخوردمهربانانه و عاقلانه ی مهرزاد یک دفعه سفتی و سختی وجود انا را از بین برد سریع بیادش امد که مدتهاست به خودش قول داده ذهنش را اسیر خاطرات بد نکن بنابراین باانرزی مضاعفی بقیه کارها را سرو وصورت داد حالا دیگر سر سفره که همه بزرگ و کوچک پهلو به پهلوی هم نشسته بودند نگاهش را از مهرزاد نمیدزید و بلند به لطیفه هایش میخندید انا انعکاس خنده هایش را که در سر میشنید با تمام وجود متوجه میشد که چقد رمحتاج ازادی و شادمانیست .......................
دوستای عزیزم کامنتاتونو به دقت خوندم فکر میکنم در اولین فرصت باید یک پست کوتاه بگذارم ولی الان چون روی مود خوبی هستم نمیخوام خرابش کن
پی نوشت
دوست عزیزم منم مثل تو شدیدا بی پول شدم تا بحال هزینه ی این کاریکه دارم انجام میدم چیزی نزدیک به ۵۰۰ هزار تومن شده از طرفی باید حدود ۵۰ هزا رتومن برای کارای پزشکی و ۸۰ تومن برا ی موبایل پر داخت کنم اصلا دلم نمیخواد به پس اندازم دست بزنم به مامانم گفتم بهم ۱۰ تومن داد میخواستم از برادرم بگیرم ولی خیلی پول دوسته یعنی بگو ۱۰۰۰ تومن از این بشر بگیری شکنجم نمیخوام بهش بگم تازه ۱۰ تومن هم کمتر از همیشه ماهیانه داد ولش کن بذار بره پولشو واسه دوست دختراش یا چمیدونم زنش خرج کنه خدا کنه نتیجه ی سونو گرافیم خوب باشه دلم نمیخواد با مریضی بمیرم
راستی بچه ها من سر این کاریکه میرم حدود نه ساعت هیچی بجز اب نمیخورم باور میکنید اصلا گشنم نمیشه ابم حالا یک لیوان شاید
میگما کاشکی میشد ادم مخفیانه کا رکنه نه ؟!مثلا فروشندگی یا چیزی تو این مایه ها یک دفعه به پرنیان همون دوست پزشکم پیشنهاد دادم منشیش بشم خیلی ناراحت شد گفت این کا ردر شان تو نیست واقعا گفتا نه که بهونه بیاره خلاصه بهر حال یا باید یک چیزی بفروشم یا به پس اندازم دست بزنم خوب مامانمم طفلک گناه داره لابد خوشش نمیاد بهر حال از ایرانسل استفاده میکنم تا دوباره پول دستم بیاد
راستی دو روز پیش جاریم زنگ زد به من خیلی جدی گفت من باید یک چیزی بهت بگم من تورو
خیلی دوست دارم اینو گفتم بدونی