عشق با طعم خیانت

دوستان عزيز سلام امدم برگشتم تا فراموش كنم خيلي چيزها را چنان كه هرگز نبوده ووجود نداشته است خودتان ميدانيد كه اين چيز ها بخش عمدهاي از دستمايه هاي عشقو اميدواري من به زندگي بوده است .

اما اين اواخر انچه باعث شادابي روحم ميشد تنها تبديل به مردابي شده بود كه مرا به تلخ كامي عميقو خفه كنندهاي دعوت ميكرد .

الان اينجام هيچ فكر خاصي ندارم .راه مقابلم اصلا مشخص نيست .

تنها دو چيز دارم دخترم و ميلم به نويسندگي بقيه ي ارزوها يم چه بود بماند .

  از خدا ميخواهم اوضاع از اين بد تر نشود همين و بس .

راستي عيدتان هم مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 11:7  توسط اندیشه فرزانه  | 

اين روزا ادم خوبي شدم به همه نصيحتاي خوب ميكنم به دوستم گوگوش گفتم دست از بعضي كاراش برداره و بچسبه به زندگيش .

از اون يكي دوستام كه هر روز زنگ ميزنه و بد بختيو بد شانسي مارو تو ازدواج مرور ميكنه فاصله گرفتم.

دست از سر كسانيكه راجع به مرحوم باهاشون درد ودل ميكردم برداشتم  و ازشون فاصله گرفتم با خودم ميگم هر وقت حرف حساب داشتي برو سراغشون.

وارد يه محيط جديد كاري شدم محيطو از لحاظ اخلاقي نپسنديدم اومدم بيرون .

ديگه دلم نميخواد به هيچ مردي فكر كنم .حوصلهي توجه هيچ كسي رو ندارم .

خلاصه رفتم به سوي رهبانيت .

نميدونم اينا طبيعيه .يعني واقعا من تغيير كردم .يعني عوض شدم.

بهار داره مياد بايد يادم بره همه چيزو من يه زن سترونم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:16  توسط اندیشه فرزانه  | 

 پريروز تو محل كارم بودم خوشحال از يك روز خوب ودوست داشتني اما باز هم اتفاقي افتاد و نام و خاطره ي تو اتشم زد.خوب حالا بعد از اين همه كشمكش و تعقيب و گريز اعتراف ميكنم كه گويا متاسفانه قرار است خاطره ات در يك گوشه از ذهنم ماندگار شود .

باشد توهم برو توي كمد ذهنم كه مثل كمد دكتر  ووپي شلوغ ودر هم است جاي بگير ولي خواهشا ديگر بيرون نيا همان جا بمان همان جا بپوس چون نو ارزش زنده ماندنو درخشان وبراق بودن را نداري.

نميدانم وقتي به اقاي ايكس ميگويي به همه يبچه ها سلام برسان يادت مانده كه يكي ميان ان بچه هاست كه

شايد بيشتر از همه مشتاق بود كه از او نام ونشاني بگيري ..اما نه تو قطعا به اين چيز ها فكر نكردي.

راستي حتما يادت نيست ولي پارسال در چنين روزهائي بود كه با هم ملاقات كرديم يادته چقدر از دين من خوشحال شده بودي يادته نگاهت همه ي وجودم و د رخودش ميبلعيد .

يادته گيج و بي قرار تو راهرو قدم ميزدي تا من سر برسم . اره بنظرم يه مدت ديونه شده بودي ديونه ي من اما زود خودتو جمع وجور كردي.يادته بهم گفتي من تمام عيد به تو فكر ميكردم .پس چي شد احتمالا الان ديگه اسمم از ياد بردي . واقعا چقدر راحت از من گذشتي .به قدرتت حسوديم ميشه دلم ميخواد منم فراموشت كنم فراموش

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 8:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز امده بودم كه باز چرندو پرند هاي غمگنانه بنويسم اما باديدن خبر برنده شدن اصغر فرهادي در اسكار حيفم امد كه امروز را غمگين باشد .

فردا و فردا هاي زيادي وقت براي غمگين بودن هست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 9:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

اينجا راحتم فكر ميكنم برگشتم به خونه ي قديميم اينجا ميتونم راحت باشم بگم از هر چي دلم خواست بگم كه  مرحوم چقدر دلتنگ شده برات بگم كه هنوز دوست دارم بگم كه بدترين چيز اينه كه ديگه هيچ وقت نميبينمت هيچ وقت ديگه صداتو نميشنوم .

تو حتما ديگه منو فراموش كردي يادت نمياد كه پارسال همين موقع ها بود كه همديگه رو ديديم  يادته ..نه يادت نيست ..نه تو  اون زن غمگينو تنهاي چشم درشتو يادت رفته ...بهر حال از وقتي اومدي تو زندگيم همه چيز بهم ريخت ديگه نتونستم داستانمو ادامه بدم ...

اره ديگه نتونستم چون فهميدم بعد از مهرشاد ..توي لعتني با اون عشق كوتاه مدت و عجولانت زندگيمو تا هميشه غمگين ميكني ......

بهر حال ديگه خستم چون دخترمم اين روزا نفسمو بريده اون درك نميكنه كه نوشتن تو وبلاگ تنها راه چاره ايه براي درداي بي درمون مادرش ...

باشه ..تو اون يكي وب خيلي حرفاي زشت شنيدم خسته شدم دلم گرفت مگه هي ادم چقدر طاقت داره

با خودم گفتم براي كي بنويسم براي چي بنويسم 

بهر حال امشب خيلي تنهام ولي خودم دارم با اين غم وتنهائيم صفا ميكنم ..خود خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 1:32  توسط اندیشه فرزانه  | 

خستم ديگه نميدونم كجابرمو به كي پناه ببرم .به بن بست رسيدم. ديگه امنيت ندارم .از اونطرفم ديگه رغبت نميكنم براي كسائي بنويسم كه نه تو وبلاگ خودم كه تو جاها ي ديگه منو به لجن ميكشن .ديگه امنيت ندارم هيچ جا .هيچ وقت .    يه وقتي مينوشتمو توضيح ميدادم كه زندگي من اين بوده واون بوده ، ولي حالا با كسائي رو به شدم كه فقط بهم توهين ميكنن خستم خسته شايدم پايان قصه يانا نزديك باشه اگه جرات داشتم فقط اگه جرات داشتم خودمو از اين زندگي كثيف خلاص ميكردم خلاص .خيلي خوب ديگه بيشتر از اين نمينويسم تا بعد .    
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 16:52  توسط اندیشه فرزانه  | 

بقيه داستان رونوشتم اگه خواستيد تواونوب بخونيد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:50  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 14:30  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 13:4  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 10:35  توسط اندیشه فرزانه  |