درست اینطوری
مادر
فرزند
پدر
یا
مادر فرزند پدر
دیروز یکی از انها راخریدم. گرچه در هریک از انها تصویری ناقص وجود داشت که با چسبیدن به
یکدیگرتکمیل میشد ، اما همان فضای خالی مابین که با دیوار پر میشود، معنای دیگری به تصویر کامل میبخشید.
.انگار دران فاصله، در خلا، رازهای نگفته ای وجود دارد که در تصویر به عمد حذف شده .درست مثل ادمهایی که
درراه تشکیل یک زنجیر انسانی دستهایشان به سوی هم در نقطه ی اتصال حلقه ها دراز شده اما در هم گره
نخورده است .....
درست مثل این
نفر اول نفردوم بعدی بعدی بعدی بعدی ..... ....... .......
نه اصلا زیبا نیست ......
من این بهت وانتظار و سکون در این ادمهای در انتظار اتحاد را دوست ندارم احساس میکنم قدرت جوشش و
پیوند از انها سلب شده
ای کاش پری چاق ابی پوش بود م که با عصائی سحرامیز این مرزهای نا مرئی را نابود میکردم .دستهابه هم گره
میخورد . ادمهای تصویر از حالت مات عکس مانند خود فاصله میگرفتند ، جاندار میشدند، به حرکت در میامدند و دوباره صدای
همهمه ی خنده و گفتگویشان بلند میشد.
هیچ کس به اندازه ی من از تکه تکه بودن متنفر نیست
من شین دختر علا الدین همیشه دوست داشتم میان فاصله ها { و } بگذارم
لبهای تشنه ام ز عطش باز میشود
اغوش رهگذری مامن من است
زین بخت نا مراد که بر سرم اوار میشود
ای نازنین همه شهدجوانیم
اندوه تلخ چهره ی بیخواب میشود
دیدم پرنده ای ز شاخه ی عشق پرکشید
اواز خسته ام زحنجره بیدارمیشود
به خودم گفتم هر جور شده این جسم سنگین دردناک ومیکشم بیرون .باید . هیچ عذرو بهانه ای هم قبول نیست. گل رو بردم کلاس زبان وخودمو به نزدیکترین ارایشگاه رسوندم .جائیکه بنظرمیومدخلوت باشه. بگذارید اعتراف کنم که مدتها بود ابروهاموبرنداشته بودم البته خوب بهتره بدونید که دوز افسردگی ناخوداگاهم شدیدا بالا رفته بود و........بالاخره یکراست بعداز کلاس زبان با ابروان برداشته ومختصرارایشی که تو ارایشگاه عجولانه بر روی صورتم انجام دادم که کمی قابل تحمل به نظر برسم به سینما رفتیم لعنت ....۲۰دقیقه از فیلم گذشته بودو ما به سینما رسیدیم .قبلا بگویم که انتظار من از فیلم خیلی بالا بودو با تمام وجود منتظر یک شاهکار مسلم بودم انهم در حالیکه با افسوس میاندیشیدم که شایداخرین بار باشد که گلی عزیزم را روی پرده ی نقره ای ببینم . ترانه ی علیدوستی با اشاره ی انگشتو حرکات پانتومیم میخواست مفهومی را به عده ای دوست که با هم به سفر شمال امده بودند برساند .گرچه درمجموع این دوستان همگن بنظر نمیرسیدند.و بعد نوبت بقیه شد که به ترتیب همین کاررا تکرار کنند وهمه ی این حرکات در خلق یک فضای شاد دوستانه در یک مسافرت دسته جمعی موفق بود .بعد هم که فردا امد. فردائی که با اضطراب الی برای برگشت به خانه اغاز شد. اضطرابیکه با اصرار و سماجت سپیده بی نتیجه ماند. بقیه ی داستانهم که اشناست مادر خسته که میخواهد لا اقل یک دم هم که شده در مسافرت طعم بدون بچه و گرفتاری های ان گرچه به هوای خرید گردش رفتن را بچشد . سپردن بچه ی شلوغ و کنجکاو به دو غیر مادر گرچه یکی ازانها مربی مهدهم باشد گرچه کار خیلی عاقلا نه ای نیست ولی با توجه به خستگی وکسالتی که از سروروی مریلا میریزد توجیه پذیر است .تکلیف اقایان هم که از ابتداپیداست وبالاخره اتفاق میافتد خوب با توجه به اسم فیلم تماشاگر باهوش هم ته دلش قرص است که قرار نیست اتفاقی برای ارش بیفتد وبعد تب و تا بن جات ارشو دراخر اگاهی از فقدا ن الی و تازه ماجرا اغاز میشود . انگار که دکمه ی ریوایند را بزنندهمه چیزبه عقب برگشته ومرور میشودو با شک وسواس مورد بررسی قرار میگیرد بارهاو بارها انگشت اتهام به سوی سپیده ی بخت برگشته دراز میشودو غیر مستقیم مورد سر زنش قرار میگیرد و البته در این وسط همسر نچندان محترم سپیده هم وقت را مغتنم میشمرد تا عقده ی طولانی مدتش از ساده دلی همسر مهربانش را با چند مشت ولگد نشان دهد که نکند یک وقت ما بدون در نظر گرفتن رو سری های شل و ول بازیگران زن فکر کنیم در یک محیط رویائی روشنفکری جد از جامعه ی جدی ایران قرار داریم
و البته در این لجظه مریلا زارعی با استعداد فراوانیکه در ایفای نقش حق زن مظلوم بگیر دارد خوب از جلوی شوهرمتاسفانه دوست نداشتنی سپیده در میاید وباعث شد چند دختر در اطراف ما از این برخورد جسورانه ابراز رضایت کنند حتی گل من .......اخر گلی من هم بسیار جسور است
الحق که گلشیفته با ان چشمان بهت زده ی بیگناه لبهای کبود از سرماو عصبیت مظلومانه اش بدور از جیغ وویق ها ی مصنوعی معمول در چنین صحنه هائی نشان میدهد که تا اخر و محکم تر از همه
پای دعوتش میایستد حتی انجا که با شرمندگی مجبور است به ندانستن اسم فامیل الی شناخت
نا کا فی از وضعیت زندگی اش و سخت تراز همه نامزد داشتن او ان هم به احمد شهاب حسینی دوست داشتنی اعتراف کند البته بگذریم که در اخر تلاشش در مقابل تحکم مرد پسند مورد حمایت سایر زنان ناکام میماندو مجبور میشود دروغ بگوید
بهر حال این را بگویم که متاسفانه بایداعتراف کنم که از دیدن چهره ی خیس خوابیده الی در اغوش ان قنداقه ی سیاه احساس عجیبی کردم یکجور دل کندگی از زندگی نه بخاطر شکنج بخاطرخود زندگی که حسابش را با من تصفیه کرده گاهی واقعا دوست دارم بخار شوم حل شوم نه به این بحث ادامه نمیدهم این هم از ان بحرانهای گذراست و تهییج های مقطعی چمیدانم بهر حال ماشین زندگی من هم درماسه های نرم ساحل فرورفته است..... بهرحال جمله ی کلیدی
پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است
به همراه نینا وارد اطاق نویسندگان وویراستاران شدیم که البته گویند ه ها هم برای استراحت به انجا سر میزدند ان روز افراد زیادی را دیدم دختر جوانیکه با شوقوذوق با نینا حرف میزدو از روی تن صدایش تشخیص دادم دوبلر پرین باشد و زاله صادقیان زیبا محکم واستوار تازه خبر خوشی دریافت کرده بود . بعد از مدتی با اشاره ی نینا از اطاق بیرون امدیم و در راهرو به جمع دخترکان شادو زیبای گروه نوجوان برخوردیم .ان همه صدای لطیفو خوش اهنگ که سالها در حال خواندن متنهای رسمی ونمایشی صدایشان را شنیده بودم حالا با لحنی با نشاط وخودمانی با هم شوخی میکردندو میخندیدند. شاید باورتان نشود که این بچه ها چقدر مهربان وصمیی بودند طوریکه در همان ابتدا به محض اینکه فهمیدند نینا باید برای ضبط و تمرین تکسش برود مشتاقانه پیشنهاد کردند که با انها همراه شوم که البته نینا که میدانست من چقدر دوستدارم که از نزدیک در جریان کارش باشم مودبانه خواهش انها را رد کرد ولی قرار گذاشتیم که موقع صرف غذا در رستوران رادیو با هم باشیم .
(هیچ وقت فراموش نمیکنم که انروز غذای سلف کباب کوبیده وکوفته تبریزی بودو بچه ها باهم سرکیفیت غذا شوخی های بامزه ای میکردند. )
شین و نینا با سرعت خود را به استودیو رساندند نینا خیلی سریع شین را به تهیه کننده و صدا بردار معرفی کرد وهمراه با هم به اطاق رژی رفتند همه چیز برای شین تازه درخشنده وصف ناپذیر بود همه چیز...شما نمیدانید الان که دارم مینویسم چه احساسی دارم واقعا دلم میخواهد عنان قلم را رها کنم و ا زتمام جزئیات ان روز بنویسم ازنگاهم که بر روی صورت جدی تهیه کننده که از پشت پنجره ی شیشه ای از طریق میکروفن اخرین جزئیات را به نینا یاد اوری میکرد میچرخید وبه اطراف پراکنده میشود..... از ساعت گرد ساده باان عقربه های کلفت مشکی...... دیواراگوستیک و چراغی که به وقت ضبط قرمز میشد ......ان همه دکمه و تجهیزات مقابل صدا بردار نوار ی که روی دستگاهی ان کنار کاشته شده بودومیچرخید ....(.الان چندتا شونو دارم توخونه)........ نینا به شین اشاره کرد که هیچ چیزنگوید هد فون را از روی میز برداشت و برگوش گذاشت میکروفن مقابل را کمی تنظیم کرد تهیه کننده به صدا بردار اشاره کرد که موسیقی اغازین را برود و بعد چراغ قرمز شد
شین بعدها این حالت رو در چهره ی دوستان دیگرش مشاهده کرد جدیت... عشق.... میمک متمرکز صورت به هنگام ادای جملات.... و کلماتیکه صافو صیقلی از حنجره بیرون میامدندو سوار برامواج رادیو در همه جای ایران از رادیوها ی جیبی و ضبط صوتها ی خانگی از طریق وضبط داخل ماشین خودشان را به گوش همه.... زن خانه دا رد رحال پخت غذ...ا ان پیرمرد بی همدم گوشه ی پارک و مسافران تاکسی میرساندند . میکروفنی که در ان واحد تورا به همه ی مردم متصل میکرد ومیتوانستی صادق خالص بی ریا وبا عشق خطاب به همه ی انها بگویی
عزیزان شنوده سلام با برنامه ی.....میهمان خانه های گرم و صمیمی شما هستیم
شین در سکوت به نینا نگاه میکرد و برای اولین بار از تسلط وروانی بیانش لذت میبردو بی انکه بخواهد به خودش اعتراف کند به او افتخار میکرد.
به سرعت برق ضبط تمام شد البته برای شین که لحظات را میبلعید!!!( اینرا بعدها هنگامیکه از ترس دیر رسیدن به خانه ومواجهه با برخوردتلخ شکنج با هراس اعدادشمارشگردقیقه وثانیه ی نوار زیرین برنامه ی ادیت را چک میکرد، درک کرد ارزش دقیقه هاو ثانیه ها را در رادیو) و انها در حالیکه شین قلبش را در اطاق رژی جا گذاشته بود از استودیو بیرون امدند ..نینا با لبخند پرسید چطور بودم شین جدی ومطمئن گفت عالی بودی نینا عالی تا حالا صداتو اینطور نشنیده بودم لحنت با نوع صحبتت توخونه و بامن خیلی فرق میکنه
نینا جوا بداد البته ما اغلب موقع حرف زدن توخونه شل و بی رمق حرف میزنیم اخر کلمات رو میخوریم و به چینش کلمات اهمیت نمیدیم .والبته تمرین تنفس و مراقبت از صدا هم خیلی مهمه .
شین با شوقی کودکانه گفت نینا چطور میشه وارد این کار شد
نینا بنا براخلاقیکه داشت خیلی سریع موقعیت برتر وخرده بینی به خود گرفتو گفت خوب باید تست بدی وصدات بررسی بشه البته توسین شینت میزنه و برای گویندگی مناسب نیست اما برای هنرپیشگی صدا چرا بد نیست ..ولی حالا خیلی هیجان زده نشو این کار خیلی پر زحمته در ضمن هیچ وقت هم دیده نمیشی و حقوقشم برای افراد قراردادی یا جلسه ای خیلی نا چیزه وقت و زمانم نمیشناسه هیچ بهانه ای هم قبول نیست باید عاشق این کار باشی تا بتونی دووم بیاری خیلیا عین تو با شوقو ذوق وارد شدنو بعد از یه مدت خسته شدنو ول کردن
شین حرفی نزد چیزی نگفت اما یک احساس درونی به او میگفت که روزی دوباره به انجا بر میگردد.و کلمات نینا در ذهنش تکرار میشد باید عاشق اینکارباشی جمله ای کلیشه ای که معنای ان را بعدا با
تما م .وجود ان را لمس کرد.
گلوگاه عشق
باشد که از تو
تنها
تنها
حقیقت را فریاد کنم
بی پروا
بی واهمه
این متن را دوباره باز نویسی میکنم چون هنگام نوشتن منقلب بودم و نتوانستن شین را از انا جدا کنم
بدجنسانه است با شکست مواجه شودو پشیمان شوندوهروقت قصد کمک وکارهای خوب دارند موفق شده شیرین وعزیز شوند.
حالا این اغاز چه ربطی به ماجرائی که میخواهم برایتان تعریف کند دارد خیلی کوتاه است وان این است که من مشغول شانه کردن موهای گل بودم و البته گوشه ای از ذهنم هم سبز بود ........... بله خوب میدانید من کنا رتخت گل روی زمین میخوابم با یک متکا و یک ملحفه که عکس یک باربی صورتی روی ان نقش بسته است چیزی نگذشت که مثل همیشه خودم را سرگردان در خانه ی پدری دیدم همه چیز طوسی چرک بود هیچکس به سراغم نیامده بودومن کوشه ای گل را که کوچک بود روی تختی که دوران دختری(دختری !!!!! چه نفرتی از این کلمه دارم) روی ان میخوابیدم گذاشتم و ملحفه ی صورتی را رویش کشیدم
بعد یک دفعه خودم را دریک داروخانه ی شلوغ دیدم زنیکه لباس مرتب و رسمی وشیکی به رنگ دارچینی وروسری کرم به سر داشت ازدوربه من اشاره کرد نزدیک رفتمنزدیک نزدیکرعمه ام بود همانکه در انتها ی جوانی بسختیب یمار شدوبه تلخی مرد دروغ نگویم چندان با اونزدیک نبودم و کمتر به اطاقکوچکشدرخانه ی مادر بزرگ که خیلی زیباو مرتببود نزدیک میشدم وقتی۱۷ سال داشتم مرد .وقتی به او نزدیکشدمدیدم سیاهی کوچک چشمان درشتش درسفیدی وسیع ان سرگردان است و دو دو میزند دستم را به سمتش بردم دستان مرا گرفت و با نگرانی به من خیره شدوگفت شین ...شین..طلاقتو بگیر..خطری توروتهدید میکنه تو در سال ۸۸...اینقدرمتعجب وترسیده بودم که نخواستم بقیه ی حرفشر ا بشنوم وا زخواب پریدم
و حالا چندنکته اصلا خرافی نیستم وبه خواب اعتقاد ندارم
من اصلا ارتباط نزدیکی با این عمه نداشتم
احتمالا میگویید این شین خیالاتی شده که احتمال ان بعید نیست
فقط خواستم برایتان تعریف کنم همین
از خیلی چیزها نمینویسم چون...
فردا می ایم
شین نرسیده به در ورودی حال صدای بلند وپر طنین وزیبای نینا را شنید که با هیجان میگفت ببینین من اجازه نمیدم کسی برای من تصمیم بگیره. من برنمیگردم خونمون با داداشام زندگی کنم که هی بگن کی رفتی کی اومدی ؟ این کی بود زنگ زد؟ اون کی بود پیغام گذاشت؟ بابا انصاف بدین اینا نمیفهمن کار هنری یعنی چی ؟متوجه نمیشن مثلا این پسر جوونیکه پشت خطه از هماهنگیه یا چمیدونم اون یکی تهیه کنندس. درک نمیکنن ممکنه برای یک سکانس یک شبانه روز معطل بشم یا مثلا دیر بیام. من چجوری به اینا حالی کنم که هر مردی تو محیط کارم خیال نداره با ادم روهم بریزه یا از مطلقه بودن ادم سواستفاده کنه. خوب شوهرم تا وقتی بود این چیزا رو میفهمیدو درک میکردجون دست خودش توکار بودوبیجهت شک نمیکرد اما احسان وامید سر در نمیارن ومیخوان قلدری کنن. منم تازه از دست یک نامرد زورگوی پست راحت شدم دلم نمیخواددیگه کسی برام تکلیف تعیین کنه. این اخرین حرف منه همینو بس و بعد همزمان با باز شدن اهسته ی در توسط شین ،نینا تکه تکه وبخش وبخش تکرار کرد من... تنها... تو...اپارتمانم.... زندگی.... میکنم همینوبس .شین که وارد شد قیافه های عبوس ودرهم پدرو مادرش را دید که کنار نینا روی مبل نشسته بودند . سلام کوتاهی کردو به سمت نینا رفت تا مثل همیشه اورا ببوسدودراغوش بگیرد .وقتی شین میخواست به سمت اطاقش برای تعویض لباس برود شنید که پدرش میگوید خیلی خوب نینا ما که حریف تونمیشیم اون روز که من گفتم این پسره بدردت نمیخوره گوش نکردی پاتو کردی تو یک کفش که عاشقموواله و بله خوب اینم نتیجش. پس لااقل الان حرف منو گوش کن شینوببر پیش خودت تنها نباشی.
نینا فورا گفت منکه ا زخدامه ولی بشرطیکه مثل اوندفعه نشه به حرف یه ادم نادون اقا پسرتون بیفته به جون این بیچاره وحشیانه کتکش بزنه اصلا گیرم که شین با یکی هم اشنا شده دلیل نداشته شاهین جاهل بازی در بیاره اگه بخواد اینجوری باشه من مسئولیت قبول نمیکنم .
پدر در جوا ب گفت خوب شاهین جوونه یک اشتباهی کرد خودشم پشیمون شد دیگه. بهش هشدار دادم تو
کا رخواهرش دخالت نکنه بنابراین این قضیه منتفیه. تازه ما به شین اعتماد کامل داریم و به انتخابشم احترام میذاریم .
وقتی این جمله ی اخر به گوش شین که در حال پوشیدن لباس خانه ی هندی اش بود،رسید.با حرص زمزمه کرد اره چون خودتون به انتخابش احترام میذاریم کوکجا کی؟
شین هنوز از داخل اطاق بیرون نیامده بود که نینا وارد شد . شین لبخندی مصنوعی زد و به او تعارف کرد بنشیند حس خوبی نداشت شاید هنوز از ان برخورد گذشته دلخور بود اما نه این نبود شین کلا بهم ریخته بود. تازگیها از همه چیز زود ناراحت میشد واحساس میکرد کم طاقت شده است. گاهی ا زخودش خجالت میکشید که حتی از دست برادرش عصبانی بود وجالب این بود که دلیل این عصبانیت اصلا ربطی به برخورد خشن انروز نداشت بلکه شین دقیق که فکر میکرد میدید چیزیکه بیشتر از همه اورا برمیانگیزد ، صدا ی خنده و گفتگوی تلفنی شاهین با اگرین بخصوص اخر شبهاست که با خباثت از دیوار نازک اطاق مجاور خود را به گوش او میرساند.درست همان موقع که شین نشسته بر روی تخت، به دیوار تکیه داده و بی انکه خوابش بیاید با بیمیلی به جزوه های پراکنده روی تخت مینگر.د شین با شرم در مییافت که اصلا از اینکه برادرش بااستفاده از روابط پدرش در یکی از شهرستانهای نزدیک تهران خدمت طرح خود را انجام میدهد، خوشحال نیست و خنده دار تر از این بود که شین خودش را در حال حسادت کردن به اگرین شاهین ودر سطح گسترده ترش به همه ی جفت های عاشق کنار هم د رکوچه خیابان دانشگاه می یافت. شین با وجود تمام توجیهات عاقلانه ا یکه برای خودش میاورد، دورو غیر قابل دسترس بودن مهرشاد را عادلانه نمیدانست.
شین حواست کجاست اصلا اینجائی
- اوهوم اره
- _ اره...شین چته بچه گول میزنی حواست اصلا به من نبود
- _ نینا جان کمی خسته ام امتحاناتم نزدیکه هیچی نخوندم
- خیر این که حرف نشد من قبول ندارم نوددرصددانشجوها درسو میذارن واسه دقیقه نود حالا قضیه روتعریف کن
- _ شین خشکو جدی گفت چی میخوای بدونی نینا نکنه سوا ل دفعه ی قبلتو میخوای بپرسی
- - اوه چه توپت پره چی شده دعواتون شده
- - وا ی نینا چی میگی و بعد صدایش رااهسته کرد توروخدا تو خونه این حرفا نزن میخوای شاهینو بندازی به جونم دوباره اینطوریم کنه
وبعد با حرص پیراهنش را بالا زدو جای زخمیکه هنوز هم تازه بود به نینا نشان داد.
- اوه اوه بی شرف مگه نبینمش پدرشو در میارم.
- _ نه احتیاجی نیست من حوصله ی جارو جنجالو ندارم جدا به ارامش نیاز دارم
- - خوب بابات که راضیه بیا پیش من
- _نه ممنون راهم خیل یدور میشه
- _ خوب مگه اون داوطلب فدا کار نیست که بیاد دنبالت
- شین اصلا و ابدا قصد نداشت چیزی در مورد مهرشاد به نینا بگوید اما بکار بردن کلمه ی داوطلب فداکار باعث شد بی اختیار اشک به چشم شین بیاید و از ان حالت عصبی وشق ورق خارج شودو بیرمق روی صندلی کنار میز بنشیند. نینا یک دفعه از روی تخت شین بلند شد و به سمتش رفت و اهسته در حالیکه دستش را روی شانه اش میگذاشت با مهربانی پرسید چی شده بینتون بهم خورده
- شینسرش را بالا اوردو موهای ریخته روی صورت اشک الودش را کنارزدو گفت نینا چی میگی بینتون بهم خورده نخیر ...
- _ پس چی؟
- _ هیچی رفته سفر یه سفر طولانی که عمرش لااقل دوساله
- - خارج؟
- _ نه طرح
_ ا پس تگلیف تو چی میشه فکر تورنکرد ؟دوسال که مدت کمی نیست ؟
_شین با بیحوصلگی گفت نخیر قراره بیاد خواستگاری اما اما....
اه یک دقیقه ابغوره نگیر ببینم خوب بیاد که دیگه حله
- توکه نمیدونی مادرش مخالفه نمیاد باهاش . بابا رو هم که اخلاقشو میدونی معلومه مخالفت میکنه
- خب اره اگه مادرش نیاد که بعیدم نیست بهتره بی خیال شی
شین با عصبانیت گفت بی خیال شم من بدون اون میمیرم خودتم بودی همین کارو میکردی
نینا انگشتش را به علامت سکوت روی لبهایش گذاشتو گفت هیس جیغ جیغو خودت به من میگی یواش صحبت کن ببین فردا بیا میدون ارک من برات افیش میزنم بیا یکی دوروز پیشم بمون هم حالو هوات عوض بشه هم با هم مفصل صحبت کنیم باشه فردا ساعت یک منتظرتم اوکی
شین با بیحالی سری تکان دادوتایید کرد.
_
شین که از قبل با خودش شرط وبیع کرده بود که محکم باشد زودتر از مهرشاد به خودش امد اما بجای سلام واحوال پرسی ، نا خود اگاه پرسید چقدر وقت داریم؟
مهرشاد که دیگر شجاع و اطمینان بخش بنظر نمیرسید کوتاه وبریده گفت کم خیلی کم ......................
شین انگار صاحبخانه باشد جلوتر رفت در که باز شد هر دو به دنبال هم وارد اپارتمان که در ان ساعت روز با هوای گرفته و پرده های کشیده تاریک بنظر میرسید، وارد شدند. شین با تکیه دادن به درب اپارتمان ان را بست و همزمان دستش را به کلید برق کناری کشید، اما روشن نکرد. انگار که روشنائی زرد لامپ که در فضا پخش میشد چیزی را روشن میکرد که شین میخواست مخفی کند خیلی زود دستان مهرشاد بدورش حلقه شد وصدایش در گوشش پیچید
_ شین دارم میرم
_میدونم
-ناراحتی
-چرا... یعنی نه... نه شاید کمی
ـمراقب خودت هستی_
ـاوهوم
........
*******
************
ـشین یخ کردی میلرزی
- نه اشتباه میکنی بیرون سرده منم مثل همیشه لباس کم پوشیدم
_ شین چی میشه / من اونجا گرفتار کار ..تو اینجا سرگرم کاردرس..... نذاشتن بهم برسیم ..نمیبخشمشون ...بدم میاد از این سفر
- اا قوی باش عزیزم مگه قرار نیست همه کسم بشی مگه قرار نیست بهت تکیه کنم چرا خودتو با ختی در ضمن عزیزم موهامو از ریشه کندی چرا نوازشات اینقدر خشن شده ......خجالت بکش با اون ریش بلندت
- خیلی ناجوره ظاهرم
- نه فقط متظاهرانس به این شورو ولع حالات نمیخوره
- مگه فرقی میکنه اعتقادم چیه عاشق عاقل نیست عذرش موجه
***********
ـشین یادته اولین بار که بوسیدمت چی گفتم
- اوهوم گفتی بیخود نبود اینقدر کیت کت میخوردی
_شین منو از خودت نرون پس نزن این اخرین بوسه هاست بذار ازت انرژی بگیرم نه نگاهتو ندزد گر گرفتنشو دوست دارم میخوام ببینم
- با رگناهتو سنگین نکن پسر حاجی بذار از لب چشمه برگردیم ابش گل الوده تشنه ترت میکنه
- یعنی میاد اون روز که سیراب بشیم شین ؟اگه توروبهم ندن ... اگه پدرت مخالفت کنه
_نترس اونوقت عاصی میشم یک هو میبینی سوار قطار شدم بیخبر از سرکار میا ی میبنی تو استانه ی در اطاقتم اومدم هر چی دارم وندارم باهات تقسیم کنم حتی اگه به ناپایداری یک شب باشه درست عین قهرمان کتاب نامه های یک زن ناشناس اموک
ـقربونت برم دختر قصه میدونم جیگرشو داری به همنچین کاری دست بزنی
- جیگر . چه حرفا.....این دم رفتنی خیلی لات شدیا ....استخونامو شکستیو نفسمو بند اوردی ..دیگه بسه به عقربه ی پشت سرت نگاه کن...... لطف کن ازم دور شو که کرک این پولور بدرنگت مانتومو خراب کرد یکی خوشگلشو واست خریدم سریع با این عوض میکنی
......
********
*********
ـشین اینا چیه؟
ـ هیچی برات کیک پختم اگه تو پلاستیک بمونه یکی دوروز قابل خوردنه .......ا ا نگاش کن بچمو الان اشکاش میاد بخدا ازت ناامید میشما –
- شین تو...
-مهرشاد من خوبم دیگه نپرس محکم برو جلو خودتو خوب نشون بده دوست دارم به هرجی دوست داری برسی ...فقط ..فقط یه چیز
جانم بگو-
-اگه فراموشم کنی میکشمت
-اخ اخ چه ناخنای تیزی داری بلوزمو پاره کرد الت قتاله ایناس
........
اوهوم حالا دیگه برو ممکنه به قطار نرسی
......
شین در پیاده رو ی پهن کنار داروخانه پشت به پنجره های پوشیده از تبلیغات عطرو شامپو ولوازم ارایش ایستاد و تا جائیکه میشد با نگاهش ماشین اژانس را دنبال کرد.یک دفعه میدان ونک با ان شلوغی فریبنده ودوست داشتنی اش با انهمه تابلوی نئون وجراغ ها ی کوچک وبزرگ ،برای شین تاریک و خلوت شد. بقدری احساس غربت میکرد انگار در شهری دور افتاده و ناشناخته ،راهش را گم کرده بود.
منو نسپر به فصل رفته ی عشق
نذار کم شم من ازاینده ی تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توی اغوش بخشاینده ی تو
یه وقت فکرنکنین خوشی زده زیر دلم وعاشقونه مینویسم یه حس مشترکی هست این وسط
دوستا ی خوبم جواب کامنتای قشنگتونو در فسمت نظرات دادم ....در ضمن برای من اگه میشه دعا کنید ....بتونم به خودم کمک کنم .......
مادر سرش را بالا کرد میان گریه گفت فرقش اینه که من نمیخواستم تو اینطوری بری تک وتنها فرقش اینه که میخواستم دامادت کنم نذاشتی فرقش اینه که این روزای اخرم پیش ما نبودی ....مهرشاد خنده ی تلخی کردو در دل گفت منکه میخواستم داماد بشم مادر من نذاشتی منو رنجوندی.....اما این حرفها تنها در دل ماندو برزبان نیامد مهرشاد هر چقدر هم که از مادرش دلگیرو رنجیده بود تا ب ازردن اورا نداشت بنابراین مصلحت جویانه گفت ماد رمن بر فرض اینکه من نامزدم داشتم الان که نمیتونستم اونو با خودم ببرم باید میرفتم اوضاعو میسنجیدم جا می افتادم طول میکشید یه مدت . مادر مهرشاد
بچه گانه حالتی قهر مانند به خود گرفتو گفت من کار ندارم تا شب عید بیشتر فرصت نداری خودم یه دختر صبوروسازگار برات پیدا میکنم همرات ببر مراقبت باشه هر چی باشه اونجا که ده کوره نیست یه شهر بزرگه امکانات داره بهترینو برات فراهم میکنیم شوخی که نیست دوسه ساله نمیشه عذب بمونی با دخترای این دوره زمونه
مهرشاد خندید و گفت خیالت راحت باشه مادر یک دختر صبوروبساز با خودم میبرم که همدمم باشه تنها نمیمونم
در همین حال پدر مهرشاد در استانه ی در ایستاد و گفت مهرشاد بجنب دیرت میشه ها.... خانوم این اه وناله ها رو بذار کنار بذار پسره با خیال راحت بره بااین حرف مهرشادو مادر از جا بلند شدند همه ی اعضای خانواده مطابق رسم و اداب همه ی خانواده ها ی ایرانی مهرشادرا تادم در بدرقه کردند. و پشت سر ماشین ازانسی که اورا به سمت ایستگاه قطار میبرد دست تکان دادند وبرای برگشت هر چه زودتر او از سفر اب پاشیدند .
وقتی از خانه دور شدند راننده ی ازانس گفت اقا مسیرتون راه اهنه دیگه که مهرشاد گفت نخیر متاسفانه بعد از تلفن به اژانس متوجه شدم منزل خودم چیز ی جا گذاشتم بی زحمت برین سمت نیاوران ......
ماشین که از سر پیچ کوچه پدیدار شد شین دیگر طاقت نیاورد وبه سمت ان دوید .
کوتاه نوشتم نه فکر نکنید اینجا بساط عشوه فروشی وناز ه ومیخوام کشش بدم چشم انتظار بمونن اونا که داستانو دوست دارن ..ای بابا از این قصه ها تو دل هر زنی بسیاره هر چی نباشه هر کی یک روزی عاشق بوده ودیونگی کرده ...اما خدائیش دارم تموم میشم این کوتاه نوشتنا واسه اینه که من اصلا بنای گفتن اینا رو ندارمو اصل چیز دیگس در واقع دارم عین یک مادربزرگ به نوش به خودم
قاقالی لی و رشوه میدم که بهونه مادرو نگیرم یاد قصه ی اصلی نیفتمو زبونم بند بیاد از اونطرفم این ملعون دست از یقه ی من نمیکشه هر روز بد تر از دیروز
بخداوندی خدا دیروز که برای ثبت نام دخترم رفته بودم بیرون روم نشد اما میخواستم به راننده اژانسه بگم اقا منو بگردون یک دوری بزن بحث گلایه وشکوه از زندگی نیستا نه میخواستم چیزی ببینم که نشد
دیگه زیادی حرف بزنم میفتم به سکسکه واسه همین میام دیدنتون بزودی و این نوشته ی ناقصو کامل میکنم
دوستون دارم بخدا خیلی خیلی
تصمیمیکه در رابطه با ازدواج با مهرشاد گرفته بود، شک کند یا پایش بلغزد ومنصرف شود او اطمینان داشت که هر دوی انها در کنار هم وحتی بدون بقیه در اطراف و حمایتشان زندگی خوبی خواهند داشت و در واقع اخرین چیزیکه ذهن شین را مشغول ونگران میکرد مزاحمتهای احتمالی ماد رمهرشاد در زندگیشان بود.........
نزدیک به ساعت هفت عصر بود مهرشاد ماشین را با کمی تغییر در همان جای همیشگی پارک کرد. ان شب شین مانند دیگر شبها اصلا نگران دیده شدن توسط دوست و اشنا نبود . در ان فضای تاریک روشن ماشین ، شین به یاد ان شب بیاد ماندنی افتاد که مهرشاد علنی و وواضح به او اظهار عشق کرد کلمات و جملات در ذهنش تکرار میشدند ودیوانه اش میکردند.... شین شین به من نگاه کن به من گوش بده ... شین....من عاشقتم اینو میفهمی میفهمی ........ خدایا فاصله ی ان شب زیبا تا این شب دلتنگی ودوری چقدر کوتاه بود شین بسختی بغضش را فرو خورد . و عمدا نخواست زیاد تامل کند شین داشت سریع خدا حافظی میکرد که مهرشاد گفت ...شین ...اینقدر عجله نکن وایسا .....میدونم داری میری که من اشکاتو نبینم میدونم که چقدر دوسم داری ....میدونم که دوری از من برا ی تو سخته .....شین میخواستم بدونی من شرمندم من اصرار کردم سماجت کردم با زور توروربدست اوردم اما نتونستم شرایطی که لایق توباشه فراهم کنم ...خواست من این نبود من بهترینو محترم ترینو برات میخواستم اما نشد ...اما همین جا بهت قول میدم که نمیذارم این دوری طولانی بشه یعنی خودم نمیتونم طاقت بیارم من به شنیدن صدا ت عادت کردم به نگاهت به خنده هات اینا جزئی از وجودم شده من اینا رو با خودم میبرمو هی مرور میکنم بهر حال منوببخش من عشق و ازردگی رو باهم بهت دادم میدونم غرورت از بیمحلی مادرم شکست .....اما جبران میکنم میدونم میتونم سعی میکنم به هرچیزی که لایقش برسی ....ما مال همدیگه هستیم شک نکن .... حالا برو تادیر نشده قبل از رفتن حتما میبینمت ..
شین ارام وتسلیم خدا حافظی کرد و پیاده شد و بجای انکه به سمت کوچه یخودشان برود کمی ردورتر در پناه چراغ نئون ازانس ایستاد و دور شدن ماشین مهرشاد را دید.
شین چیزی را جا گذاشته بود.. تکه ای از دست رفته بود و شب چقدر تلخ وتاریک بود
ببخشید که کوتاهه ..... دو پست قبل گله کردم که چرا حالا.....اما میبینم نه اتفاقا خیلی چیزا کمک کرد که من سر بخورم تو اون حالو هوای غم انگیزوسخت......
به انتظا رفصل تو تمام فصل ها گذشت
چه یاس بی نهایتی ندیم من بود
فصل بد خاکستری تسلیم وبی صدا گذاشت
چه قلب بی سخاوتی حریم من بود
مهرشاد خندید و ارام ماشین را به یک کوچه ی خلوت و دراز هدایت کرد. در صندلی اش چرخید و روبه روی شین نشست. دستش را دراز کرد و در حالیکه دست مشت شده ی شین را انگشت به انگشت باز میکردبا مهربانی گفت شین عزیزم این روزا بیشتر و با تاکید به من میگی دوست دارم میخوام بدونم این از عشقه یا اضطراب ؟
لبهای شین تکان خورد وباز ماند .. خواست لبخند شادی بزند اما بطرز غریبی غم انگیز شد و بعد
ا زمکثی کوتاه گفت مگه به عشق من شک داری؟
مهرشاد گفت نه موضوع این نیست میدونی شین میخوام بهت یک چیزی بگم فکر کنم برات سخت باشه برای همینه که میخوام حا ل واقعیتو بدونم. شین لحظه ای نگران شد و با هراس گفت چی؟ چی شده؟
مهرشاد ارام دستش را نوازش کردو گفت عزیزم ما مجبوریم یک مدتی از هم دور باشیم شین صورتش مانند بچه ایکه بخواهد گریه را اغاز کند درهم رفتو لبهایش به هم پیچید و گفت نه چرا
مهرشاد دستش را محکم تر گرفتو گفت شین اروم باش بذار بگم دکتر رسولی بهم پیشنهاد کرده طرحمو تو یک موسسه علمی تحقیقاتی وابسته به یکی از ارگانهای مهم دولتی بگذرونم ....شین راستش من قبلا از دکتر خواسته بودم یه کاری کنه من بیفتم یک جای نزدیک که از تو دور نباشم و لا اقل بتونم اخر هفته ببینمت اما ..اما حقیقتش این استانیکه من باید برم خیلی دوره ..وممکنه نتونم زود به زود بیام وبه همین خاطر .....مهرشاد میان حرفهایش سکوت کردو به شین نگریست که ثابت وتسلیم به اونگاه میکرد...مهرشاد سرش را پائین انداخت و در حالیکه سرمای ناگهانی دست شین به دستش سرایت کرده قلبش را میفشرد ادامه د اد شین من میدونم که تو درک میکنی که این موقعیت کاری و شرایط پیشنهادی دکتر رسولی به نفع اینده ی زندگیمونه دکتر اونجا خیلی سفارش منو کرده و احتمال میده اگه خودمو خوب نشون بدم و سطح علمیمو ارتقا بدم میتونم همونجا به عنوان یکی ا زمدیران ارشد استخدام بشم .....شین خودت میدونی که چقدر از راکد بودن و کار یکنواختی که فقط شامل نسخه پیچیدن باشه ، بدم میاد ....مهرشاد مکثی کردو ادامه داد میدونی میخوام درسمو ادامه بدم و استاد بشم این ارزومه ...مهرشاد همانطور که با شوقو امید از رویاهای دورودرازیکه برای اینده علمیو زندگیشان داشت حرف میزد،دستش از چکیدن پیاپی دو سه قطره اشک تر شد.سرش را بالا اورد وبا انگشت مانع فرو افتادن قطره اشکی که بر گونه ی شین میلغزیدو به سمت چانه ی لرزانش میرفت، شد . با ناراحتی خواست چیزی در تسلای شین بگوید که شین متوجه شدو سریع گفت خواهش میکنم مهرشاد بذار راحت باشم جلوی اشکامو نگیر و بعد در میان اشک خندیدو به شوخی گفت هرچی باشه تو داری با یک دونه دخترننری ازدواج میکنی که کم کم باید یاد بگیره لوسیشو کنار بذار ه .من خوشحالم و بهت افتخار میکنم که اینقدر هدفهای خوبوعالی داری ومطمئن باش جلوتو نمیگیرم و حاضر نیستم بخاطردوری و دلتنگی من این موقعیت خوبو از دست بدی .
مهرشاد با محبت گفت شین.. شین من ... شینی که بزودی ما ل خودم میشه تکلیف من الا ن چیه که میخوام توروسفت در اغوش بگیرمو ببوسم و اینجا جاش نیست.
شین چیزی نگفت تنها لبخند ارامی زد.یک دفعه احساس خستگی شدیدی کرد به همین خاطر در صندلی فرو رفتو سرش را به عقب بردو لحظه ای جشمانش را بست . و د رهمان حال اهسته پرسید حالا کی میری ؟
مهرشاد گفت متاسفانه خیلی زود شاید دو سه روز دیگه اینقدر که برنامه ایکه داشتم نیمه تموم میمونه. شین بیهوا پرسید کدوم برنامه مهرشاد گفت یادت رفته خواستگاری از تو
شین ساده گفت اوهوم
در حال حاضر رفتنو دورشدن مهرشاد انقدر برایش تاثیر گذار بود که چندان به خواستگاری فکر نمیکرد.
اما مهرشاد مصرانه ادامه داد حقیقتش پدرم میخواد هر چه زودتر رابطه ی ما شکل رسمی به خودش بگیره البته من پیشنهاد کردم که اول با شاهین صحبت کنم ولی پدر مخالفت کرد گفت بهترین شکلش اینه که اول عمم جدیو رسمی به مادرت زنگ بزنه و تورو خواستگاری کنه ..نمیدونم پدرم عقیده داشت که اینطوری قضیه بهتر پیش میره استدلالشم این بود که بهر حال ممکنه شاهین با شنیدن حرف من مثل هر برادری غیرتی بشه و عکس العمل خوبی نشون نده و کار عقب بیفته ... حقیقتش بعد از اون ماجرا و اون حرکت شاهین خودمم چشمم ا ب نمیخوره بتونم راحت باهاش درد و دل کنم. اینه که
تر جیح میدم هرگز چیزی از رابطه ی ما ندونه و خوب بعد از طرح شدن رسمی موضوع ،من میتونم شرمو خجالتو بهونه کنم و خلاصه یک جوری سر وتهشو بهم بیارم.
شین چشمانش را باز کردو خندید و گفت بمیرم الهی چقدرم خجالتی هستی تو ..ابروی منو جلو عمت بردی
مرشاد با قلدری گفت چیکار کردم دوست داشتن کسیکه جرم نیست
شین گفت تو منظورمو میفهمی ...اینو یادت باشه بعد از ازدواجم دلم میخواد جلوی بزرگترا یا تو اجتماع خیلی سنگینو متین باشیم .
مهرشاد گفت چشم خانوم هر چی شما بفرمائین و بعد پرسید راستی شین عمم چی گفت ...شین کمی فکر کرد و بعد جواب داد هیچی همون حرفای معمول چیز خاصی نگفت . ....