تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر

مادر...معشوقه ...همسر

  تصمیم تازه عروسو داماد همه را متجعب کرده بود همه اعتراض داشتند و میگفتند ماه عسل یک زوج جوان از زیبا ترین وخاطره انگیز ترین دوره های زندگیست و معنی ندارد تبدیل به یک تور مسافرتی  خانوادگی شود اما اشکان وشیدا  با قاطعیت میگفتند این حرفها برای ما که تنها دو ماه فرصت داریم با هم درکنا رخانواده هایمان باشیم معنی ندارد و انجا  دور از شما در غربت به اندازه یکافی فرصت داریم به مسافرتهای دونفره برویم  و خوب مشخص بود انتخاب اول  اشکان به عنوان یک ارشتیکت  که چیزی قریب به بیست سال  بخاطر ورود به کالج و ادامه ی تحصیل  و مشکلات سر بازی  به ایران نیامده بود  و حالا با تمام وجود میخواست تمام نشانه های فرهنگ و سننو زیبائی های ساختاری وطنش را ببیندو عطر دل پسند ایرانی بودن را با همه ی وجود استشمام کند شهر اصفهان  بود البته شیرازو مشهد و سواحل دریای خزر هم در رده های بعدی قرار داشتند  و به این شکل بود که اولین و تا کنون اخرین سفر انا به اصفهان که یکی از زیباترین سفرهای زندگیش بود شکل بگیرد لذتی که حتی در سفرها  ی متوالی اش برای اخذ ویزا به دوبی  تکرار نشد.

 


خوب طبق معمول خانوادهی گوشه گیرو محافظه کار انا هر کدام به نحوی از امدن به این سفر خود داری کردند پدر در ظاهر مریضی دیابت و در باطن خورده حسابیکه از قدیم با پدر شیدا داشتر ا بهانه کرد شاهینم که اصولا این سفرها برایش جذاب نبودو بقدر کافی با اگرین جانش مسافرتهای جانانه پر عشقو حال میرفتند که این تجمع خانوادگی متشکل از مادر بزرگ پدر بزرگها و زوج های میانسال و جوان با بچه های شلوغ و نوجوانان پر شرو شور  در حالیکه تنها دختر جوان و مجرد جمع هم خواهر خودش بود برایش کسل کننده باشد مادر انا هم از طپش قلبش شکوه کرد و در عین حال گفت در مسافرت به مشهد به انها ملحق میشود انهم با  هواپیما مسافرتیکه  نهایتا بخاطر طولانی بودن راه و جور نشدن بلیط هواپیما انجام نگرفت .....

 


ساعت 5ونیم صبح بود که زنگ خانه بصدا درامدو انا که از نیم ساعت قبل اماده و حاضر روی صندلی کنار اف اف نشسته بود ا زجا پرید  و به محض باز کردن با دیدن چهره های مشتاقو صمیمی اشکان و شیدا دلش پر از نور و شادی شد و به خودش وعدهی یک هفته مسافرت ناب داد بقدری مود روحی انا خوب بود که  بدون انکه بخواهد  حتی به مهرزاد برادر شیدا که قبل از انکه انا بخودش بجنبد ساک نسبتا سنگین انا را از دستش گرفت  با محبت لبخند زد

 


 

هوا دیگر کاملا روشن شده بود انا با یکی از کتاب های قطور دانیل استیل در ردیف تک صندلی اتو بوس جا گرفت   و اهسته  دست بدرون کیف برد و یک عدد الو برقانی در دهان گذاشت و در حالیکه با  با خودش عهدمی بست در تمام طول مسافرت رزیمش را رعایت کندو وسوسه ی خوردن هر گونه گزو پولکی را از یاد ببرد گوشی واکمن را در گوش گذاشت

 


 

تکان های ملایم اتوبوس نگاه به خطوط ممتد کتاب وبیداری زود هنگام باعث شده بود که انا  به خواب رود  گوشی واکمن مانع از این شده بود که انا متوجه سرو صدا ی  افراد فامیل هنگام توقف ماشین  برای رفع خستگی و خوردن چای ومیوه و تنقلات شود

 


همراه با برداشتن حلقه ی فلزی اتصال دهنده گوشی های  هدفون روسری شلو ول انا هم از سرش کنده شد  و انا با شنیدن این جمله بیدار شد

این تو گوشته که سر و صدا رو نمیشنوی بلندشو  بیدارشو  افرین دختر حرف گوش کن ببین موهاشم مشکی کرده

انا یک دفعه از جا بلند شد و روسری را بر سر انداخت و با عصبانیت به مهرزاد که لبخند بیمزه ای برچهره اش نقش بسته بود نگاه کرد و بیحرف به راه افتاد  هنوز به دراتوبوس نرسیده برگشت و رو به مهرزاد کردو گفت در ضمن خودم از این رنگ بلوند روشن خسته شده بودم نه اینکه حرف شما برا ی من مهم باشه

مهرزاد با ارامش سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت بله با این  حرصوغضبی که توچشماتونه کاملا مشخصه

انا بیتوجه به حرفهای  مهرزاد از پله ها پائین رفت تاخودش راتند به میز طویل چوبی رستوران بین راه که افراد فامیل دور ان نشسته بودند برساند . سر میز در حالیکه همه با هم خنده وگفتگو میکردند انا سعی میکرد چشمش به مهرزاد نیفتد   و به شوخی های اوکه واقعا هم خنده دار بود حتی لبخند کوچکی نزند .با به راه افتادن اتوبوس انا دوباره کتاب به دست گرفت و مشغول خواندن داستان شد طبق معمول کتاب های دانیل استیل قهرمان داستان دختر بسیاز زیبائی بود که اتفاقت عجیب و غیرمترقبه مدام عین قارچ مقابلش سبز میشدند وحالو احوالات زندگی او مانند توابعی سینوسی از اوج خوشبختی به گرداب ناکامی میغلطید  از انجا که داستانی فانتزیو ساده بود انا سریع صفحه ها را پشت سر هم میگذاشت . تا جائیکه یکباره خسته شدو کتاب را بست   کمی به این سو ان سو نگاه کرد  تا یکی دو سه صندلی جلوترچشمش به  شیدا افتاد که عاشقانه  سر بر شانه ی اشکان گذاشته بود و انگشتان اشکان لا به لای موهای شیداکه از روسری بیرون امده بود  میدوید شاید ان لحظه   هیچ کس متوجه این منظره بنودمسنتر  ها که در اثر خستگی و گرمائی که کم کم به هوا راه میافت خواب بودند کوچکتر ها هم با خوابالودگی غرولندو بهانه گیری میکردند و  تازه اگریکی دو زوج جوان و میانسال هم این منظره را  میدید ند به روی خود نمیاوردند و  پنهانی به یاد  خاطرات  نامزد بازی خودمیخندیدند اما این صحنه ی مهربانانه و پراحساس بقدری درد اور بود که ا  نا را بهم بریزد واشکش را در بیاورد. انا سریع سرش را به جلو خم کرد و در حالیکه به حماقتش لعنت میفرستاد اشکش را پاک کرد اما   ناگهان مسافرتی که با ان شوقو اشتیاق اغاز کرده بود بنظرش بی معنی رسید. او که بود اینجا چه میکرد زندگیش با وجود رفتن مهرشاد و این خواستگاران معیوب و کج وکوله به کجا میانجامید .........................

 


گرچه مسیر خیلی هم طولانی نبود اما توقف های مکرر اتوبوس باعث شده بود مسافرت طولانی تر شود بنابراین نرسیده با اصفهان در منطقه ای که نسبتا با صفا بنظر میرسیدند توقف کردند تا بساط نهار را بر پا کنند  .انا که دفعهی قبل خواب مانده بود سریع پیاده شد و در پائین اوردن وسایلو زیر انداز کمک کرد در همان حال که  داشت  تنهایی سفره پهن میکرد  و بشقاب میگذاشت   که صدای مهرزاد را شنید

انگار میخوای همه ی کار را رو تنهائی انجام بدی  

انا نا خود اگاه  بی انکه گره پلاستیک حاوی قاشق چنگالها را باز کند ان را پاره کردو یکبار همه ی قاشق ها با سرو صدا داخل یکی از بشقابها ریختند و انا با بد بختی انگار فاجعه ای رخ داده باشد  به منظره ی قاشق های پخشو پلا نگریست ...مهرزاد خم شد و نزدیک به انا بر روی زمین نشست و انگار بخواهد کار ظریفی انجام دهد نرمو ملایم قاشق ها را جمع و دسته کرد و گفت انا نگام کن 

 انا مطیعو بچه گانه سر بالا اورد

اوکی خانومی فهمیدم دیگه سر به سرت نمیذارم راحت باش ..... برخوردمهربانانه و عاقلانه ی مهرزاد یک دفعه سفتی و سختی وجود انا را از بین برد سریع بیادش امد که مدتهاست به خودش قول داده ذهنش را اسیر خاطرات بد نکن بنابراین باانرزی مضاعفی بقیه کارها را سرو وصورت داد  حالا دیگر سر سفره که همه بزرگ و کوچک پهلو به پهلوی هم نشسته بودند نگاهش را از مهرزاد نمیدزید و بلند به لطیفه هایش میخندید انا انعکاس خنده هایش را که در سر میشنید با تمام وجود متوجه میشد که چقد رمحتاج ازادی و شادمانیست .......................

 

دوستای عزیزم کامنتاتونو به دقت خوندم فکر میکنم در اولین فرصت باید یک پست کوتاه بگذارم ولی الان چون روی مود خوبی هستم نمیخوام خرابش کن

 

 پی نوشت  


 دوست عزیزم منم مثل تو شدیدا بی پول شدم تا بحال هزینه ی این کاریکه دارم انجام میدم چیزی نزدیک به ۵۰۰ هزار تومن شده  از طرفی باید حدود ۵۰ هزا رتومن برای کارای پزشکی  و ۸۰ تومن برا ی موبایل پر داخت کنم  اصلا دلم نمیخواد به پس اندازم دست بزنم به مامانم گفتم  بهم ۱۰ تومن داد  میخواستم از برادرم بگیرم ولی خیلی پول دوسته  یعنی بگو ۱۰۰۰ تومن از این بشر بگیری   شکنجم نمیخوام بهش بگم تازه ۱۰ تومن هم کمتر از همیشه ماهیانه داد ولش کن بذار بره پولشو واسه دوست دختراش یا چمیدونم زنش خرج کنه  خدا کنه نتیجه ی سونو گرافیم خوب باشه  دلم نمیخواد با مریضی بمیرم 

 

راستی بچه ها من سر این کاریکه میرم حدود نه ساعت هیچی بجز اب نمیخورم باور میکنید اصلا گشنم نمیشه ابم حالا یک لیوان شاید

میگما کاشکی میشد ادم مخفیانه کا رکنه نه ؟!مثلا فروشندگی یا  چیزی تو این مایه ها یک دفعه به پرنیان همون دوست پزشکم پیشنهاد دادم منشیش بشم خیلی ناراحت شد گفت این کا ردر شان تو نیست واقعا گفتا نه که بهونه بیاره خلاصه بهر حال یا باید یک چیزی بفروشم یا به پس اندازم دست بزنم خوب مامانمم طفلک گناه داره لابد خوشش نمیاد  بهر حال از ایرانسل استفاده میکنم تا دوباره پول دستم بیاد

 

راستی دو روز پیش جاریم زنگ زد به من خیلی جدی   گفت من باید یک چیزی بهت بگم من تورو

خیلی دوست دارم اینو گفتم بدونی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

 

کی باور میکنه این همه غم وشادی در هم تنیده بریزن تو این قلب خسته که نالشو لابه لای صدای پر خس خس  این  سینه ی  بینفس میشه شنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:31  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

واسم مهم نیست که در نبود من اوردیش خونه

برام مهم نیست که چیزی این گوشه کنار خانه ی من میمیرد

نمیدانم کجاست بوی تعفنش میاید

برام مهم نیست خاکستر سیگارت روی پله های میهمونه خونه

که میدونم علامت جیه

واسم مهم نیست که شاید همه چیز بی سر انجام باشد

برام مهم نیست .....

برام مهم نیست که مادرت گفته بذار اینفدر بره بیاد تا جونش دربیاد

اره دقیقا همینه میخوام جونم دربیاد

 

-----------------------------------------------------------

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:29  توسط اندیشه فرزانه  | 

موهاش کمی بلنتد تر از معمول  بوداتفاقی  که الان بنظر خیلی عادی میاید اما ان موقع تازگی داشت و جذاب بود. نگاههایش تیزو عاری از نجابت بود انا تقریبا مطمئن بود در ذهنش  کیفیت اندام را در ان لباس دکولته ی عنابی  بررسی میکند البته ممکن بود چندان هم چیزد ندان گیری بنظر نیاید برای پسری مثل او که معلوم نبود تا بحال با چند دختر بوده   نباید انا چندان جالب هم باشد.خودش هم میدانست چه چیز باعث شده که نرم و ریز ریز در طول ان عروسی شلوغ و مملو ازدختران زیبا اورا به دنبال خودش بکشاند و درست اورا که دیوانه از حسادت عشق ووصال عروس و داماد و مملو از حس بیچارگی مشغول سرکشیدن  گیلاسی شراب بود غافلگیر کند.شاید ان ارایش  غلیظ تند طوسی سورمه ای  وموهای تماما بلیچ شده که با اندامی  که در عین لاغری  بخاطر چاق و لاغر شدن مکررجا افتاده تر از اندام نرمو نازک یک دختر بود و اورا دقیقا شبیه یک زن سی ساله میکرد،اورا به اشتباه انداخته باشد. با خودش دوباره فکر کرد سی ساله چه سنگین بنظر میرسید اوم اهمیتی نداشت بهر حال 4سال دیگرانا سی ساله میشد ودیگر خیلی جوان نبود بله او سی ساله میشد بدون انکه دوباره هرگز طعم عاشق شدن بچشد زیرا مهرشادساله27زندگی را با همه زیبائی هایش ترک گفته و انا را برای همیشه تنها ودرمانده گذاشته بود. مثل همیشه با این فکر چشمانش نمناک شد و بیتوجه با حضور مرد با دست بینی اش را پاک کرد  وگفت..

-میتونم بپرسم برای چی به من ذل زدین برای شما فرنگ رفته ها که مشروب خوردن یه دخترنباید چیز عجیبی باشه

مرد نرم خندید- ابدا ولی اونا یواشکی تو اشپزخونه و پستو نمیخورن اونا با افتخارو جلو همه میخورن نکنه ا زاون مامان مومنت میترسی

_ نخیر من از هیچ کس نمیترسم   در ضمن خوشم نمیاد کسی با این لحن د رمورد مادرم حرف بزنه

_بسه زیاد سخت نگیر از لباس پوشیدنت معلومه که چندان مطیع نیستی حالا چند وقت هست که ولت کرده

_کی چی میگین شما

-دوست پسرتو میگم دیگه ببین انکار نکن خیلی مشخصه تو ناشی هستی

انا با تعجب پرسیدمنظورت چیه؟

-ببین من هزار دفعه این صحنه ی اشنا رو دیدم دختری با احساسات لطمه خورده که با شعار دیگه هیچی برام نیست سعی میکنه ادا ی دخترا ی ولنگارو در بیاره . ارایش تندو رفتار اغراق امیز تاتری  ولابد پیش خودشم تکرار میکنه که من نابود شدم و از بین رفتم و از این خودویرانی لذت میبره  درست عین هنرپیشه های زن کلاسیک دقیقا من الان منتظر بودم که یه نخ سیگارم ا زتو سوتینت در بیاری و با ولع دود کنی  .

 

انا با عصبانیت از جا بلند شدو گفت تو تو چیکاره ای که این چرندیاتو به من تحویل میدی  ولنگار جدو ابادته بی نزاکت  نکنه فکر کردی اینجام این عروسی فامیلی  دیسکو دنسینگای خارجه

 

 

-نه نه خواهش میکنم عصبانی نشین شما طنز ماجرا رو نگرفتین من فقط میخواستم باهاتون شوخی کنم

-بیخود  اصلا شما کی هستین بخودتون اجازه میدین با من اینطور صحبت کنین  برادر همسر پسر دائیم که من اولین باره میبینم

 

 

انا با عصبانیتی که بیشترمنشا ان شرمندگی از خودش و زندگی در ان لحظه بنظر کوفتیش بود خواست خارج شود که مرد پیش دستی کردو سریع بازویش را گرفت و گفت خواهش میکنم ا زمن نرجین خانوم محترم گفتم که فقط داشتم با شما شوخی میکردم بنظر نمیرسه اینقدر بی ظرفیت باشین

 انا یک لحظه ایستاد و با تمام وجود سعی کرد متانتش را بدست بیاورد بنابراین اهسته کنار رفت و گفت باشه ولی لطفا دیگه مزاحم من نشین من اصلا اون دختریکه شما فکر میکنین نیستم

-بله بله خواهش میکنم من احمق بودم که اون حرفا رو به شما زدم حالا بگین که نرجیدید

انا ان لحظه در حالیکه میخواست فریاد بزند عوضی ازت متنفرم با لبخندی الکی گفت نه نرجیدم خیلی خوب دیگه

-خیلی خوب دیگه یعنی برم گم شم

-ننننننننننننننه این نه کش دار با حرص از میان دندان های قفل شده انا بیرون امد و میخواست بگوید که من به اندازه ی شما بی ادب نیستم که جمع شلوغی از دختر پسرهای فامیل  به داخل ریختند و بدون توجه به وضعیت انها شروع به خنده و گفتگو کردند.

عروسی ان شب تا نزدیکی های صبح ادامه یافت و در تمام طول شب مرد به انا نزدیک میشد و مرتب با بد جنسی میپرسید منو بخشیدی  ...

 -------------------------------

نه بچه های عزیزم خوشگلا ی شما که غریبه نیستید این ادم شکنج نیستید ا چیه نمیخوام بیخودی هیجان کاذب ایجاد کنم واسه دوستام   تنها چیزی که اونم برام سخت بود در موردش زودتر از موعد بگم پرواز مهرشاد بودهمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:35  توسط اندیشه فرزانه  | 

بعد از اتمام  ماجرای خواستگاری دکتررضوانی و سرو صدا ها وبحث های بدنبال انا با کلافگی قاطعا به خانواده اعلام کرد  دیگر حاضر نیست در این مراسم خواستگار بینی  و برای اولین بار دیدن ادمی ناشناس و ناشناخته شرکت کندو بهتر است کلا مدتی دست از سر او بر دارند  تا به جستجوی کارو امادگی برای شرکت در ازمون کارشناسی ارشد بپر دازد   . البته این فقط ظاهر ماجرا بود و در واقع انا میخواست با این بهانه ها  از قرار گرفتن در این موقعیت هایی که بنظرش عجیب و مسخره می امد فرارکند.   البته انا مانند هر فارغ التحصیل دیگر بطور اتوماتیک در ازمون شرکت نموده و جزوات مربوطه را از این گوشه و ان گوشه فراهم کرد و شاید گوشه ای از وقتش را هم به مطالعه ی دروس اختصاص میداد  چون در رفتو امد های هر روزه و فراوانش به اداراتو سازمان های  مربوط به رشته اش متوجه شده بود دیگر مدرک کارشناسی چندان کاربردی ندارد .بخصوص که هنگام شرکت در ازمون استخدام  با سیل شرکت کنندگان فارغ التحصیلان قدیمی و رشته ها ینزدیک و مرتبط رو به رو شد در مدت زمانیکه منتظر شروع امتحان بود  از تعداد زیادی از داوطلبین شنید که مدتها ی مدیدیست که بدنبال کار میگردند و در اخر ناچار شده اند به کارهای جانبی روی اورند .جالب این بود که بعضی از خانومهای اظهار میکردند برای امرار معاش رو به اموختن و فراگیری ارایشگریو خیاطی و غیره و ذالک اورده اند تا لا اقل هزینه های زندگی را از این طریق بدست اورند تکلیف پسرها هم معلوم بود یا سرمایه داشتندو سراغ کار ازاد رفته یا با سفارش این و ان در ادارات و سازمانهای غیر مرتبط کارهای دفتری و غیر تخصصی بدست اورده بودند.وبه گفته ی خودشان هر سال هم برای خالی نبودن عریضه در ازمون های استخدامی شرکت میکردند تا شاید فرجی شودو قبول شوند .جالب اینجا بود که بعضی از انها نقل قول میکردند که معمولا چنین امتحاناتی فرمالیته استو شخص مورد نظر که احتمالا از نیرو های قرار دادیو روز مزد همان اداره است برای این سمت در نظر گرفته شده و این امتحانات تنها ظاهریست  البته انا با تمام وجود سعی کرد به این اظهار نظر های ناامید کننده توجه نکند اما دقیقا چند ماه بعد که دیگر از بدست اوردن کا رنا امید شده بود فهمید که ان حرفها چندان پر بیراه نبوده است. وشاید دستیابی به ان زندگی مستقلی که اوبرا ی خودش متصور بود  صورت عملی به خود نگیرد.بعد از ازمون انا تصمیم گرفت با استفاده از فامیل هاو اشنایانش برای یافتن کار اقدامی بکندو طبعا دست به دامن عمو عطا که در سطح اداری و دانشگاهی دوستان فرا وانی هم داشت شد. اما با زهم ثمر بخش نبود .اغلب شرکت ها و بخش های خصوصی هم که میتوانستند خارج از اشل اداری عمل کنند سابقهی کار میخواستند و حاضر نبودند یک ادم تازه کار بدون تجربه را بپذیرند.و عاقبت انا به این نتیجه رسید که وارد یک پروسهی بی سرانجام جستجوی کار شده است.

شاید بپرسید نحوه ی کارهای هنری انا به چه صورت بود گرچه میترسم شما از این همه منفی بافی خسته شوید ولی برایتان میگویم در زمینه ی کارهای هنری همیشه داوطلبان فراوانی وجود دارندو ادمهای با استعداد ترو خوش صدا ترو البته وارد باند بازی های موجود فراوان است. بعضی از افرادی که دست اند کار هستند. معمولا گروه خاص خود را دارندو بیشتر برای کارهای کلیدی از عوامل ثابتی استفاده میکنند .اما با این وجود انا بیکار نمیماند و بطور مقطعی فرصت هایی برای بروز استعداد خود مییافت و تکه تکه وگاه به گاه از او استفاده میشد. در این بین گاهی پیشنهاد های دیگری هم برای بعضی کارها یهنریوتصویری به او میشد که البته هیچ وقت کارهای سطح بالایی نبودو گرچه انا شوق فراوانی برای انجام انها شد همیشه نینا مانع میشد و تاکید میکرد که حتما باید کارت را با یک گروه خوب شروع کنی وگرنه همیشه یک خورده بازیگر کم ارزش باقی میمانی.

 

روزها  با شتا ب میگذشت  انا که روش بیخیالی  را در پیش گرفته بودو سع یمیکرد هیچ به گذشته پر بار عاطفی خود نیندیشد روز به روز لاغر تر میشد دوباره رقص و ورزش به زندگی انا راه یافته بود و با تغییرات اساسی که در جامعه صورت گرفته بود فضا ازاد تر شده نوع حجابو روابط تغییر یافته بود مانتو ها کوتاه تر ارایش ها مشخص تر و روابط دختر پسر ها جسورانه تر شده بود .دیگر خبری از تذکر ها ی انچنانی نبودو داشتن دوست پسرو دختر حتی با اطلاع خانواده ها امری حل شده بود و کم کم بعضی از مسائل مثل  داشتن ارتباط جنسی خیلی سطحی و ظریف در دوستی ها امری مسلم حساب میشد . نسلی که کودکی شان با هراس بمب وموشک و با پوشیدن مانتوهای بد رنگ درازو گشاد مدارس دولتی شلوغ و کم امکانات گذشته بود .به مرحله یپختگی جوانی میرسیدندو دوره یتین  ایجریشان تمام شده بود حالا دیگر دختران همسن انا اغلب ازدواج کرده بودند و بعضی هاشان مادر شده بودند. و پسرها0 البته تک وتوک) نامزد میکردند و  بقیه به دوست دخترهای خود بصورت جدی تری فکر میکردند .

خواستگاریهای سنتی یک درجه رنگ باخته بودو نسل جدید یعنی بچه هائیکه زمانیکه انا دبستانی بود تازه بهدنیا امده بودند با شوق و شور با کلی باورهای جدید  به دنیای تین ایجری پا گذاشتند و کمی امثال انا را به عقب هول دادند دخترانیکه عملا و

بی پروا عشوه گری و ارایش ها ی تند میکردند. لباسها ی شب باز و بیپروا و کوتاه شده بود و اغلب عروسیهاو میهمانها در خانه ها و بشکل مختلط برگزا رمیشد  . ویکی از این عروسیها ازدواج پسر دائی تازه از خارج برگشته ی انا  با یکی از فامیلهای مادر اش بود یکی از ان عروسیهای انچنانی و پر سرو صدا که اتفاق تازه ای را برای انا رقم زد
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:19  توسط اندیشه فرزانه  | 

میهمانها رفته اند انا با بیحوصلگی بشقابهای کثیف را به ترتیب از باقیمانده ی غذا خالی میکندو روی هم میچیند  بعد شیر اب گرم را باز میکند تا روی انها را بگیرد یک لحظه به منظره ابیکه همراه با کفو خرده های غذا بالا میاید نگاه میکند چیزی بیادش میاد صدائی در گوشش میپیچد یک دفعه احساس پوچی و بلاتکلیفی میکندو همزمان اب از سینکطرفشوئی سر ریز میکندو اب کف الود بر روی کابینت زیرین سرازیر میشد

-به خانومو اینجوری میخوای شوهر داری کنی

انا دوباره باز میگردد رویای اندهناک ش ناتمام میشودو دوباره اشپزخانهی قدیمی  چسمش را که گویا لحظاتی به سفر خوش حاطرات عاشقانه اش رفته بود در برمیگیرد

با دستپاچگی شی ررا میبند و با تیشرت قدیمی اش که حالا تبدیل به دستمال اشپزخانه شده جلوی جریان اب را میگیرد  که نینا جلو میاید و میگوید انا بیا بشین باهات کار جدی دارم

نینا همانطور که با سری نمکدان خپلیو بامزهی تازه خریداری شده ور میرود میپرسید انا اینا کی بودن

انا با بیحواسی میگوید کیا

کیا عمه ی من  این زنا یچادر چاقچوریککه افتادن بودن دنبال این پسر خوشتیپه کین خواستگار جدیدن

و تا انا دهان باز کرد تا جوابی بدهد نینا نگذاشتو دوباره پرسید راستی بگو ببینم جریان این روسریه چی بود سرت کرده بودی جدیدا مومن شدی اوهوم

و اینبار انا گفت اگه فقط چند دقیقه مهلت بدی همه چیزو برات تعریف میکنم...................

 

 

نینا پوزخندی زدو گفت  ببین انا یا تو واقعا گوشات دراز شده یا خودتو به خریت زدی ببین نکنه تب شوهر گرفتی بشین بابا دختر ببینم یعنی راستی راستی باورت شده این پسره با اون مادر فولاد زرهش که به من چپ چپ به چشم هوکرا نگاه میکرد.میذارن تو واسه خودت راحت بگردی اون گفت تو باور کردی البته معلومه مردا تا دستشون به یه زن نرسیده و عشقو حالشونو نکردن از این شعرا زیاد میگن گریه میکنن زاری میکنن به پات میفتن میگن چنان میکنیمو چونان اما خرشون که از پل گذاشت البته بعد از اینکه یه بچه هم انداختن تو بغلت ذات اصلیشونونشون میدن اونوقت مامانشون میشه همه چیز حرف حرف مادر وخواهرشونه ببین نمیگم تورو فراموش میکنه یا اذیت ولی اینطورام نیست که بذاره نوع حجابو ارایشو کارت به این شکل فعلیت بمونه اون موقع تو تودختر ساده و مظلوم چه گل یمیخوای بسرت بگیری مگه نشنیدی از قدیم گفتن تا دم عقد این خانوادهی دومادم که التماس میکنن بعد از عقد این خانوادهی عروسن که یه عمر باید التماس کنن ول کن این حرفا رو مگه خواستگار برات قجطه همین مهندس سلیمی دوست دائیت چشه  حالا حتما باید با دکتر ازدواج کنی

-          ای بابا نینا جون چقدر بد بینی اصلا اگه مردا اینقدر بدو غیر قابل اعتمادن تو چرا دوباره ازدواج کردی  در ضمن من اصلا از مهندس سلیمی خوشم نمیاد اون شب تو میهمونی همش چشمش به دخترا بودو عین اب خوردن مشروب میخورد

-          - چیه مثلا  تو از مشروب خوردن بدت میاد

-          -نه ولی شاید یه پیک دو پیک نه اندازه ی نوشابه خانواده مست  پاتیل بشم  تلو تلو بخورم  بعد به خواهر زاده ی همکارم جشمک بزنم

-          نینا با خنده ای انفجاری در حالیکه با ناباوری طنز امیزی نمکدان را به میز میکوبید فریاد پرسید نه دوروغ میگی نه جون نینا

-          انا که از واکنش نینا سرحال امده مسخره بازی اش گرفته بود چشماش را مانند مستا خمار کردو با رقص نرم و کرشمه امیزی شروع کرد تقلید رفتار یه ادم کله پا وبا لحجه ی لاتی شروع به خواندن کردن

-            امشب که مست مستم        دست پای غم رو بستم

-          امشب که لول لولم                ا زمن نپرس کی هستم

-          انا هر دم با خنده های ریزومداوم نینا که با کوبیدن نرم نمکدان روی میز همراه بود بیشتر تشویق میشدو ادا در اوردنش گل میکرد و جالب بود که یک دفعه احساس کرد حالش بهتر شده  تا اینکه در اشپزخانه باز شد و مادر انا با عصبانیت امد داخلو پشت سرش داد کشید به من هیچ ربطی نداره دخترتو به هرکی میخوای بدی بده  و بعد رو به انا که در همان حالت کج ومعوج خشکش زده بود کردو گفت ببین انا به من هیچ ربطی نداره من اصلا دلم نمیخواد تو به زور عروس یه خانوادهی مذهبی بشی من هیچ وقت چیزی رو به تو تحمیل نمیکنم که دین خدا زیباتر و روشن تر از اونه که زوری باشه دکتررضوانی هم زنگ زد خودت جوابشو بده من هیچ کار ی ندارم.

 

نمیخوام شما خواننده های عزیز رو با شرح جارو جنجالی که پدر انا بعد از رفتن میهمانها بر پا کردو خطو نشانهائیکه کشید خسته کنمو تعریف کنم که چطور از اطراف و اکناف فامیلای دورو نزدیک عین مورو ملخ به خونه سرا زیر شدندو با این نوع ازدواج مخالفتشون رو اعلام کردند و جان کلامشان هم این بود که همین یک مذهبی دو اتشه که مادر انا باشد برای فامیل کافیست دست اخر هم عمو عطا بود که حرفهای  کلیدی رو زدو انا را متقاعد کرد  تفاوت عقیده و مذهب میتونه چقدر به زندگی مشترک اسیب بزنه  خوب مسلما این وسط هم پای یک عشق اتیشن نظیر محبتیکه انا به مهرشاد داشت وسط نبود که انا شمشیر بکشدو رو در روی همه بایستد دکتر رضا رضوانی  تنها یک خواستگار مهربان ودوست داشتنی بود همین و بس

این بود که این مکالمه میان انا و رضا شکل گرفت

 

اقای دکتر من مطمئن نیستم بتونم شما رو خوشبخت کنم بین خانواده های ما تفاوت عظیمی وجود داره حتی مادر شما هم خیلی به داشتن عروسی مثل من راغب نیست در ضمن من اصلا نمیتونم تصور که بخوام همیشه چادر وروسری سر کنم و با ادابو روسم خانوادهی شما کنار بیام من میخوام کارا ی هنریمو ادامه بدم   وپیشرفت کنم من نمیتونم تنها یه زن ستنی خانه دار باشم

 

 

انا نمیخوای بیشتر فکر کنی البته منم به این موضوعات فکر کردم اما بنظرم غیر قابل حل نیست میکنه  دلم میخواد بهت اصرار کنم اما  حقیقتش وقتی بد قلقی های مادرمو میبینم مردد میشم  اما اگه بهم قول بدیم که در برابر مشکلات مقاومت کنیم فکر کنم درست بشه نه اینطور نیست

ببین رضا تو حتی همین الانش دچار شکیببین بذار یه چیزی بهت بگم  حقیقتش اینه که من بخاطر یکسری اتفاقاتی که برام افتاده همون چیزی که تو حدسشو میزنی توان تحمل تنشو ندارم  بهر حا ل من به این زودیا  قصد ازدواج ندارم  اصلا از این همه خواستگار بازی و جنجالای بعدش دلزده شده  اینو به پد رمادرمم گفتم  میخوام بچسبم به درسوادامه تحصیلو پیدا کردن کار

 

دلم میخواد روی من همیشه به عنوان یه دوست حساب کنی  انا تو خیلی تنهائی بنظر خودمم بد نیست بذاریم یک فاصله ی زمانی بیفته  وشاید دوباره

نه رضا نمیخوام بهت قولی بدم دوست دارم فکرم ازاد باشه .....

باشه ..هر چی تو بگی ..اگه قسمت باشه بازم به پست هم میخوریم شاید زمینه مناسب تر باشه....و به این ترتیب همه چیز پایان یافت و وقتی رضا بعد از یکسال دوباره زنگ زد من یک ماه بود که با شکنج عقد کرده بودم

 


 دوست عزیزم ضمن تبریک باید بگم که من نیومده بودم جشن گرچه دلم میخواست بیام اما پیش خودم فکر کردم بهتره از این ناپرهیزیا نکنم  و بشینم سر جام در ضمن از فریدا مینو و نسرین و فرزانه و مینا  هم تشکر میکنم زیاد زیاد و همینطور دوستانیکه با محبت کامنت میذارن برا ی اولین باره اینجار و میخونن منتهی وقتم خیلی کم شده خیلی 

فردا میرم دکتر ......

برفین خانوم کجائی بابا عین این مهربانو دل مارو بردی رفتی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:50  توسط اندیشه فرزانه  | 

 خدا به خدا کنه هام جواب داد وتقریبا این روز بی دردسر به پایان  رسید . رفتن به این مکان تازه به من ثابت کرد که چقدر به راحتی میتوانم از قالب زن افسرده ی چاق خارج شده و مبدل به زنی شاداب و کنجکاو وعلاقمند شوم یعنی شاید باور نکنید ساعاتی که انجا هستم مدام با دقتو وسواس زیر زیرکی به ساعت نگاه میکنم و  درست عین کودک یتیم و درمانده ای که به  اولین  وتنها جشن تولد عمرش دعوت شده باشد مدام نگران به اخر رسیدن ساعات و ثانیه ها هستم .اما درست همان وقتیکه کار به پایان میرسد زنی هراسناکم که میخواهد با صرف همه ی انرژی والبته بد بختانه تمام پولیکه در چنته دارد خود را به خانه برساند و وقتی عاقبت روز به پایان میرسد در می یابد که هیچ لذتی از ان ساعات رویائی با خود به همراه نیاورده انگار همه ی خوشیهاو شادیها در همان مکان باقی مانده درست مثل صندوقچه ای پنهان در باغی مخفی  حتی درد وحشتناک سینهی چپم هم انجا متوقف میشود و تنها در خانه است که گز گز و نیش ها ی دائمی اش مرا بجان میاورد .  نمیدانم چه بگویم خستهام خوشحالم بیتابم خلاصه در جانم ولوله است ملغمه ای از شادی های زود گذرو غم های جان دار دلم میخواهد اوازی بخوانم صدایم را رها کنم  برویم تا فردا چه پیش اید

 


دوستان عزیزی در این هفته ها به من سر زده اند اما برایتان بگویم که هفتتهی پیش برای لب تاپم اتفاقی افتاد که تمام تنظیماتش بهم خورد این است که این روزها خیلی کم
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 2:10  توسط اندیشه فرزانه  | 

 خداکنه بارون تند نیاد

خدا کنه چاده ی باریک لغزنده نشه

خدا کنه کارم زود تمومشه

خدا کنه دخترم غرغر نکنه وقتی میره خونه مادرم

خدا کنه مامانم حواسش پرت نشه

خدا کنه بابام فشارش بالا نره

خدا کنه دخترم سرفش قطع بشه

خدا کنه من امروز خوب باشم

خدا کنه شکنج عصبانی نشه

حدا کنه مادرش سم پاجی نکنه

خدا کنه راننده اژانس همان مرتیکه لاسی نباشه

خدا کنه......... خدا کنه .........

خدا کنه

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:57  توسط اندیشه فرزانه  | 

 گاهی وقتا دلم برای بعضی چیزا تنگ میشه شاید باورتون نشه اتفاقی کوچیکی که شاید خیلی عادی باشه و روتین 

نمیدونم دیروز همین دیروزی که بین اون همه ماشین این همه نورای قرمز کوچیک تو دامن شب موبایل دوستم همش زنگ میخورد و پدر یا برادرش با اشتیاقو مهربونی ازش میپرسیدن کیو کجا میرسه تا بیان دنبالش یک هو سرم روی صندلی ماشین کج شد سمت شیشه چقدر دلم میخواست که یکی هم با همون سماجتو اصرار دلش میخواست حتی شده یک مسیر راهمو کوتاه تر کنه نه اینکه هر لحظه بیشتر مضطرب بشم که وقتی برسم خونه وقتی از پله ها نفس زنون برسم به طبقه ی چهارم با چه نگاه سرخی روبرو میشم

بچه گانس اما امروز یک لحظه به ذهنم رسید خودم خودمو نوازش کنم موهای کوتاه و کم پشتمو انگار که یه غریبه باشه

یک دفعه حس کردم چقدر با خودم نامهربون بودم شاید بیشتر از همه ادمای اطرافم

اگه یه روزی بیماریم شدید بشه و برم چقدر به خودم به جسم و جونم محبت کردم

شاید غم انگیز باشه اما قشنگه

باید برم دکتر بازم ویزیت بازم ازمایش اما من با برد باری انجامشون میدم   حالا که کسی همراه نیست باید خودم از خودم پرستاری کنم

بعضیاتون پست قبلیم براشون مبهم بوده  متاسفم نمیخوام و نمیتونم توضیح بدم  ولی شما فکر کنید تو یک جای دور  مثلا یک کلبه دارم تمرین میکنم 

دختر عزیزم هم همون جلسه ی سوم با انفو لانزا بهانه ی لازم برای درگیری و پیش  اورد  مثلا اقا دکتره ولی فهم کجاست لعنت به این دانشگاههائی که این مدرک ارزشمند میدن دست همچین خوک صفتائی

نمیدونم چی میشه سینهی چپم درد میکنه هوم قلبم خیلی بد ضربه میزنه

اما راستشو بگم خوشحالم خوشحالم که رفتمو امتحان کردم

 


بزودی و تند تند داستانمو مینویسم منتظرم باشین
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:8  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیروز سومین بار بود و فردا جهارمین بار نمیدانم پنجمینی هم در کار هست گرچه زمزمه ها که چه عرض کنم نیمچه فریادها هم بلند شده و من جان ندارم انقدر جان ندارم که به خطر به ازدست دادن جان در این پیچاپیچ فکر نکنم نگاه میکنم به چهره های جوان پر شور طالب طالبچه معلوم است شهرت عشق چیزی که من سالها دنبالش بوده ام میگوید دوست داری بخوانی نگاه میکنم معلوم است میخواهم بخوانم اما میترسم بیرون بزند نشت کند این همه درد این همه دلتنگی و بی ارزوئی ازلابه لای کلمات  از من میپرسد میخواهی چاقیت را پنهان کنی میخندم بلند میخندم البته در درونم چهرهام فقط لبخند رنگ باخته ی شرمنده ای دارد انهم لابد از ناچاری همرنگی با دیگران راستی چرا من را مثال میزنی سوالهای زیادی داری لابد فکر میکنی دیر است املابد فکر میکنی نفس ندارم اما اشتباه میکنی دقیقا همین تنگی وقتو بریدگی نفس  است که مرا با چنین شوق امیخته به هراسی به اینجا میکشاند با وجود این هشت ساعت نگرانی مداومی که نرم نرم در اطرافم میپلکد و من برای لذت بردن نوشیدنو نیوشیدن با دست به عقب پرتابش میکنم

 

دوستان عزیزم فکر کنم فرصت رای دادن تمام شده است خیلی وقت بود خبر داشتم حتی لوگوی تبلیغش هم موجود بود اما من همیشه دوست داشتم دیگران خودشان با میل با من باشند همین این روزها سختو پیچیده ام اما همه ی شما را میخوانم مبادا دلگیر شوید 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:46  توسط اندیشه فرزانه  |